Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۸ - رسیدن شب و عرضه کردن کنیزکان جمال خویش را بر یوسف علیه السلام تا به کدامیک از ایشان رغبت نماید شبانگه کز سواد شعر گلریز فلک شد نوعروس عشوه انگیز ز پروین گوش را عقد گهر بست گرفت از مه صقیل آیینه در دست کنیزان جلوه گر در حله ناز همه دستانسرای و عشوه پرداز به گرد تخت یوسف صف کشیدند فسون دلبری بر وی دمیدند یکی شد از لب شیرین شکرریز که کام خود کن از من شکر آمیز ز تنگ شکر من بند بگشای به سان طوطی از من شو شکرخای یکی از غمزه سویش کرد اشارت که ای زاوصاف تو قاصر عبارت مقامت می کنم چشم جهان بین بیا بنشین به چشمم مردم آیین یکی بنمود سرو پرنیان پوش که این سرو امشبت بادا هم آغوش کجا در مهد عشرت شاد خسبی اگر زین سرو ناز آزاد خسبی یکی در زلف مشکین حلقه افکند که هستم بی سر و پا حلقه مانند به روی من دری از وصل بگشای مکن چون حلقه ام بیرون در جای یکی برداشت دست نازنین را به بالا زد ز ساعد آستین را که دفع چشم بد را زان شمایل به گردن دست من بادت حمایل یکی گرد میان مو را کمر کرد ز مو آرایش موی دگر کرد کمر کن دست یعنی در میانم که بر لب آمد از دست تو جانم بدینسان هر یکی زان لاله رویان ز یوسف وصل را می بود جویان ولی بود او به خوبی تازه باغی وز آن مشت گیاه او را فراغی بلی بودند یکسر مکر و دستان به صورت بت به سیرت بت پرستان دل یوسف جز این معنی نمی خواست که گردد راهشان در بندگی راست بدیشان هر چه گفت از راه دین گفت پی نفی شک اسرار یقین گفت نخستین گفت کای زیبا کنیزان به چشم مردم عالم عزیزان درین عزت ره خواری مپویید به جز آیین دینداری مجویید ازین عالم برون ما را خداییست که ره گم کردگان را رهنماییست گل ما از نم رحمت سرشته ست ز دانایی در آن گل دانه کشته ست که تا زان دانه برخیزد نهالی درین بستانسرا یابد کمالی کشد سوی بلندی سر ز پستی دهد بر میوه یزدان پرستی پرستش جز خدایی را روا نیست که غیر او پرستش را سزا نیست بیا تا بعد ازین او را پرستیم که بی او هر کجا هستیم پستیم به سجده باید آن را سر نهادن که داند سر برای سجده دادن چرا دانا نهد پیش کسی سر که پا و سر بود پیشش برابر به دست خود بت سنگین تراشد ز مهر او دل غمگین خراشد بود معلوم کز سنگی چه خیزد ز معبودیش جز ننگی چه خیزد چو یوسف ز اول شب تا سحرگاه به وعظ آن غافلان را ساخت آگاه همه لب در ثنای او گشادند سر طاعت به پای او نهادند یکایک را شهادت کرد تلقین دهان جمله شد زان شهد شیرین خوشا شهدی که هرک از وی یک انگشت به دست آرد به هر تلخی کند پشت نگردد کور دیو بی سعادت به جز از خم انگشت شهادت رهید از چشم زخمش آن خردمند که انگشت سعادت چشم او کند زلیخا جست وقت بامدادان به یوسف راه خرم طبع و شادان گروهی دید گرداگرد یوسف پی تعلیم دین شاگرد یوسف بتان بشکسته و بگسسته زنار ز سبحه یافته سر رشته کار زبان گویا به توحید خداوند میان با عقد خدمت تازه پیوند به یوسف گفت کای از فرق تا پای دل آشوب و دلارام و دلارای به رخ سیمای دیگر داری امروز جمال از جای دیگر داری امروز چه کردی شب که از وی حسنت افزود دری دیگر ز خوبی بر تو بگشود چه خوردی دوش کین زیباییت داد ز خوبان جهان بالاییت داد همانا صحبت این نازنینان سمن رخسارگان سیمین سرینان تو را حسن و جمال دیگر آورد جمالت را کمال دیگر آورد بلی میوه ز میوه رنگ گیرد ز خوبان خوبرو خوبی پذیرد بسی زین نکته با آن غنچه لب گفت ولی او هیچ ازین گفتار نشگفت دهان را از تکلم تنگ می داشت دو رخ را از حیا گلرنگ می داشت سر از شرمندگی بالا نمی کرد نگاه الا به پشت پا نمی کرد زلیخا چون بدید آن سر کشیدن به چشم مرحمت سویش ندیدن ز حسرت آتشی در جانش افروخت به داغ ناامیدی سینه اش سوخت به ناکامی وداع جان خود کرد رخ اندر کلبه احزان خود کرد
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۹ - تضرع نمودن زلیخا پیش دایه و التماس حیله ای که سبب مواصلت یوسف گردد علیه السلام کردن چو با آن کشته سودای یوسف ز حد بگذشت استغنای یوسف شبی در کنج خلوت دایه را خواند به صد مهرش به پیش خویش بنشاند بدو گفت ای توانبخش تن من چراغ افروز جان روشن من گر از جان دم زنم پرورده توست ور از تن شیر رحمت خورده توست ز مهر تو که از مادر ندیدم بدین پایه که می بینی رسیدم چه باشد کز طریق مهربانی به منزلگاه مقصودم رسانی ز هجران تا به کی رنجور باشم وز آن جان و جهان مهجور باشم چو زینسان یار بیگانه ست با من چه حاصل زانکه همخانه ست با من هر آن معشوق کز عاشق نفور است به صورت گرچه نزدیک است دور است چو پیوندی نباشد جان و دل را چه خیزد از ملاقات آب و گل را جوابش داد دایه کای پریزاد که ناید با تو از حور و پری یاد جمال دلربا دادت خداوند که برباید دل و دین از خردمند اگر نقاش چین از آرزویت کشد در بتکده نقشی ز رویت بتان یکسر به بویت زنده گردند رخت بینند و از جان بنده گردند به کوه از رخ نمایی آشکارا نهی عشق نهان در سنگ خارا چو بخرامی به باغ از عشوه کاری درخت خشک را در جنبش آری به صحرا آهوانت گر ببینند به مژگان از رهت خاشاک چینند چو افسون خوانی از لعل شکرخا رسد مرغ از هوا ماهی ز دریا بدین خوبی چنین درمانده چونی چرا چندین کشی آخر زبونی ز غمزه ناوک از ابرو کمان کن شکار آن نگار دلستان کن بتاب از زلف خم در خم کمندی به پایش نه به بزم وصل بندی رخت بنما رخش را سوی خود تاب به همرازیش همزانوی خود یاب به رفتار آور این نخل رطب بار به راه لطفش آر از لطف رفتار به لب از خنده شهد افشانیی ده وز آن شهدش به خود چسپانیی ده به سیمین گوی خود کن چشم او باز چو چوگان سوی خود سازش سر انداز به روی از مشک خال دلگسل نه ز شوق خال خود داغش به دل نه زلیخا گفت کای مادر چه گویم که از یوسف چه می آید به رویم نسازد دیده هرگز سوی من باز چه سان جولانگری با وی کنم ساز اگر مه گردم از دورم نبیند وگر خور بر زمین نورم نبیند چو مردم نور دیده گر فزایم به چشم تنگ او مشکل درآیم اگر کردی به سوی من نگاهی به حال من فتادی گاه گاهی غم من در دل او جا گرفتی غم او کی چنین بالا گرفتی نه تنها آفتم زیبایی اوست بلای من ز ناپروایی اوست اگر آن دلربا پروام کردی کجا زین گونه ناپروام کردی جوابش داد دیگر بار دایه که ای حور از جمالت برده مایه مرا در خاطر افتاده ست کاری کزان کار تو را خیزد قراری ولی وقتی میسر گردد آن کار که سیم آری به اشتر زر به خروار بسازم چون ارم دلکش بنایی بگویم تا در او صورت گشایی به موضع موضع از طبع هنر کوش کشد شکل تو با یوسف هم آغوش چو یوسف یک زمان در وی نشنید در آغوش خودت هر جا ببیند بجنبد در دلش مهر جمالت شود از جان طلبگار وصالت ز هر سو چون بجنبد مهربانی برآید کارها زانسان که دانی چو بشنید این حکایت را ز دایه به هر جا زر و سیمش بود مایه بر آن دست تصرف داد او را بدان سرمایه کرد آباد او را
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۰ - عمارت کردن دایه خانه ای که در وی تصویر جمال یوسف و زلیخا کردند چنین گویند معماران این کاخ که چون شد بر عمارت دایه گستاخ به دست آورد استادی هنر کیش به هر انگشت دستش صد هنر بیش به رسم هندسی کارآزمایی قوانین رصد را رهنمایی ز تشکیلش مجسطی سخت آسان ز تشکیک وی اقلیدس هراسان چو از پرگار بودی خالیش مشت نمودی کار پرگار از دو انگشت چو بهر خط ز طبعش سر زدی خواست بر او آن کار بی مسطر شدی راست بجستی بر شدی بر طاق اطلس بر ایوان زحل بستی مقرنس چو سوی تیشه کردی دستش آهنگ ز خشت خام گشتی نرمتر سنگ به طراحی چو فکر آغاز کردی هزاران طرح زیبا ساز کردی عمارات جهان بی سر و بن نمودی جمله در یک روی ناخن به نقش آفرینش چون زدی رای شدی از خامه لوح هستی آرای به تصویر آنچه بر کلکش گذشتی ز رشح آن روانی زنده گشتی به سنگ ار صورت مرغی کشیدی سبک سنگ گران از جا پریدی به حکم دایه زرین دست استاد زراندوده سرایی کرد بنیاد صفای صفه هایش صبح اقبال فضای خانه هایش گنج آمال ممهد فرش مرمر در ممرهاش موصل زآبنوس و عاج درهاش در اندر هم در آنجا هفت خانه چو هفت اورنگ بی مثل زمانه مرتب هر یک از لون دگر سنگ صقالت دیده و صافی و خوشرنگ به هفتم خانه همچون چرخ هفتم که هر نقشی و رنگی بود ازو گم مرصع چل ستون از زر برافراخت ز وحش و طیر زیبا شکل ها ساخت به پای هر ستونی ساخت از زر غزالی ناف او پر مشک اذفر ز طاووسان زرین صحن او پر به دم های مرصع در تحیر میان آن درختی سر کشیده که مثلش چشم نادربین ندیده ز سیم خام بودش نازنین ساق ز زر اغصانش از فیروزه اوراق به هر شاخش ز صنعت بود طیار زمرد بال مرغی لعل منقار بنامیزد درختی سبز و خرم ندیده هرگز از باد خزان خم همه مرغان او با مردمان رام به یک جا کرده صبح و شام آرام در آن خانه مصور ساخت هر جا مثال یوسف و نقش زلیخا به هم بنشسته چون معشوق و عاشق ز مهر جان و دل با هم معاتق به یکجا این لب او بوسه داده به یکجا آن میان این گشاده اگر نظارگی آنجا گذشتی ز حسرت در دهانش آب گشتی همانا بود سقف آن سپهری بر او تابنده هر جا ماه و مهری عجب ماهی و مهری چون دو پیکر ز چاک یک گریبان بر زده سر نمودی در نظر هر روی دیوار چو در فصل بهاران تازه گلزار به هر گل گل زمینش بیش یا کم دو شاخ تازه گل پیچیده با هم ز فرشش بود هر جایی شکفته دو گل با هم به مهد ناز خفته در آن خانه نبود القصه یک جای تهی زان دو دلارام و دلارای به هر سو دیده ور دیده گشودی ز اول صورت ایشان نمودی چو شد خانه بدین صورت مهیا به یوسف شد فزون شوق زلیخا به هر نوبت که آن بتخانه را دید در او مهر دگر از نور بجنبید بلی عاشق چو بیند نقش جانان شود از نقش حرف شوق خوانان ازان حرف آتش او تازه گردد اسیر داغ بی اندازه گردد
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۱ - خواندن زلیخا یوسف را علیه السلام به سوی آن خانه و مطالبه وصال نمودن چو شد خانه تمام از سعی استاد به تزیینش زلیخا دست بگشاد زمین آراست از فرش حریرش جمال افزود از زرین سریرش قنادیل گهر پیوندش آویخت ریاحین بهر عطرش در هم آمیخت همه بایستنیها ساخت آنجا بساط خرمی انداخت آنجا در آن عشرتگه از هر چیز و هر کس نمی بایستش الا یوسف و بس بلی بی روی جانان گر بهشت است به چشم عاشق مشتاق زشت است بر آن شد تا که یوسف را بخواند به صدر عزت و جاهش نشاند به خلوت با جمالش عشق بازد به میدان وصالش رخش تازد ز لعل جانفزایش کام گیرد به زلف سرکشش آرام گیرد ولی اول جمال خود بیاراست وز آن میل دل یوسف به خود خواست به زیورها نبودش احتیاجی ولی افزود ازان خود را رواجی به خوبی گل به بستانها سمر شد ولی از عقد شبنم خوبتر شد ز غازه رنگ گل را تازگی داد لطافت را نکو آوازگی داد ز وسمه ابروان را کار پرداخت هلال عید را قوس قزح ساخت نغوله بست موی عنبرین را گره در یکدگر زد مشک چین را ز پشت آویخت مشکین گیسوان را ز عنبر داد پشتی ارغوان را مکحل ساخت چشم از سرمه ناز سیهکاری به مردم کرد آغاز نهاد از عنبر تر جا به جا خال به جانان کرد عرض صورت حال که رویت آتشی در من فکنده ست بر آن آتش دل و جانم سپند است به مه خطی کشید از نیل چون میل که شد مصر جمال آباد ازان نیل نبود آن خط نیلی بر رخ ماه که میلی بود بهر چشم بدخواه مگر مشاطه دید آن نرگس مست فتاد آنجاش میل سرمه از دست به دستان داد سیمین پنجه را رنگ کزان دستان دلی آرد فرا چنگ به کف نقشی زد او را خرده کاری کزان نقشش به دست آید نگاری به فندق گونه عناب تر داد به جانان زاشک عنابی خبر داد به صنعت ده هلال مه قفا را ز جلباب شفق کرد آشکارا که تا از طارم دولت هلالی نشانش بخشد از عید وصالی نمود از طرف عارض گوشواره قران افکند مه را با ستاره که تا آن دولت دنیا و دینش به حکم آن قران گردد قرینش چو غنچه با جمال تازه و تر لباس تو به تو پوشیده در بر مرتب ساخت بر تن پیرهن را ز گل پر کرد دامان سمن را شعار شاخ گل از یاسمین کرد سمن در جیب و گل در آستین کرد ندیدی دیده گر کردی تأمل به جز آب تنک بر لاله و گل عجب آبی در او از نقره خام دو ماهی از دو ساعد کرده آرام ز دستینه دو ساعد دیده رونق ز زر کرده دو ماهی را مطوق رخش می داد با ساعد گواهی که حسنش گیرد از مه تا به ماهی چو بر نازک تنش شد پیرهن راست به زرکش دیبه چینش بیاراست بت چین با هزاران نازنینی به جولان آمد از دیبای چینی نهاد از لعل سیراب و زر خشک فروزان تاج را بر خرمن مشک شد از گوهر مرصع جیب و دامان به صحن خانه طاووس خرامان خرامان می شد و آیینه در دست خیال حسن خود با خود همی بست چو عکس روی خود دید از مقابل عیار نقد خود را یافت کامل ز نقد خود درون گنج طرب کرد به قصد آن خریداری طلب کرد به جست و جوی یوسف کس فرستاد پرستاران ز پیش و پس فرستاد درآمد ناگهان از در چو ماهی عطارد حشمتی خورشید جاهی وجودی از خواص آب و گل دور جبین و طلعتی نور علی نور ازو یک لمعه و روشن جهانی و زو یک حرف و هر سو داستانی زلیخا را چو دیده بر وی افتاد ز شوقش شعله گویی در نی افتاد گرفتش دست کای پاکیزه سیرت چراغ دیده اهل بصیرت بنامیزد چه نیکو بنده ای تو به هر احسانی و لطف ارزنده ای تو به نیکو بندگی های تو نازم به طوق منتت گردن فرازم بیا تا حق شناست باشم امرو زمانی در سپاست باشم امروز کنم قانون احسان کنون ساز که تا باشد جهان گویند ازان باز به نیرنگ و فسون کز حد برون برد به اول خانه زان هفتش درون برد ز زرین در چو داد آندم گذارش به قفل آهنین کرداستوارش چو شد در بسته از لب مهر بگشاد ز دل راز درون خود برون داد نخستین گفت کای مقصود جانم که جان را جز تو مقصودی ندانم خیال خود به خواب من نمودی به طفلی خواب از چشمم ربودی ز سودای خودم دیوانه کردی به غم های خودم همخانه کردی نطر نگشاده در نظاره تو بدین کشور شدم آواره تو ندیده چاره آوارگی ها کشیدم در غمت بیچارگی ها کنون کز دیدن روی تو شادم ز بی رویی تو بس نامرادم ز بی رویی گذر رویی به من کن ز روی مهر با من یک سخن کن جوابش داد یوسف سرفکنده که ای همچو منت صد شاه بنده مرا از بند غم آزاد گردان به آزادی دلم را شاد گردان مرا خوش نیست کاینجا با تو باشم پس این پرده تنها با تو باشم تو کان آتشی من پنبه خشک تو باد صرصری من نفحه مشک کجا این پنبه با آتش برآید چه سان این نفحه با صرصر گراید زلیخا آن نفس جز باد نشمرد سخن گویان به دیگر خانه اش برد بر او قفل دگر محکم فرو بست دل یوسف ازان اندوه بشکست دگر باره زلیخا ناله برداشت نقاب از راز چندین ساله برداشت بگفت ای خوشتر از جان ناخوشی چند به پایت می کشم سرسر کشی چند تهی کردم خزاین در بهایت متاع عقل و دین کردم فدایت به آن نیت که درمانم تو باشی رهین طوق فرمانم تو باشی نه آن کز طاعت من روی تابی به هر ره بر خلاف من شتابی بگفتا در گنه فرمانبری نیست به عصیان زیستن طاعتوری نیست هر آن کاری که نپسندد خداوند بود در کارگاه بندگی بند بدان کارم شناسایی مبادا بر آن دست توانایی مبادا در آن خانه سخن کوتاه کردند به دیگر خانه منزلگاه کردند زلیخا بر درش قفلی دگر زد دگر سان قصه اش از سینه سر زد بدین دستور ز افسون و فسانه همی بردش درون خانه به خانه به هر جا قصه ای دیگر همی خواند به هر جا نکته ای دیگر همی راند به شش خانه نشد کامش میسر نیامد مهره اش بیرون ز ششدر به هفتم خانه کرد او را قدم چست گشاد کار خویش از هفتمین جست بلی نبود درین ره ناامیدی سیاهی را بود رو در سپیدی ز صد در گر امیدت بر نیاید به نومیدی جگر خوردن نشاید دری دیگر بباید زد که ناگاه ازان در سوی مقصود آوری راه
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۲ - درآوردن زلیخا یوسف را علیه السلام به خانه هفتم و بذل کردن مجهود در نیل مقصود و گریختن یوسف و ماندن زلیخا در تحیر و تأسف سخن پرداز این کاشانه راز چنین بیرون دهد از پرده آواز که چون نوبت به هفتم خانه افتاد زلیخا را ز جان برخاست فریاد که ای یوسف به چشم من قدم نه ز رحمت پا درین روشن حرم نه در آن خرم حرم کردش نشیمن به زنجیر زرش زد قفل آهن حریمی یافت از اغیار خالی ز چشم حاسدان دورش حوالی درش زآمد شد بیگانه بسته امید آشنایان زان گسسته در او جز عاشق و معشوق کس نی گزند شحنه و آسیب عسس نی رخ معشوق در پیرایه ناز دل عاشق سرود شوق پرداز هوس را عرصه میدان گشاده طمع را آتش اندر جان فتاده زلیخا دیده و دل مست جانان نهاده دست خود در دست جانان به شیرین نکته های دلپذیرش خرامان برد تا پای سریرش به بالای سریر افکند خود را به آب دیده گفت آن سرو قد را که ای گلرخ به روی من نظر کن به چشم لطف سوی من گذر کن اگر خورشید روی من ببیند چو ماه از خرمن من خوشه چیند مرا تا کی درین محنت پسندی که چشم رحمت از رویم ببندی بدینسان درد دل بسیار می کرد به یوسف شوق خویش اظهار می کرد ولی یوسف نظر با خویش می داشت ز بیم فتنه سر در پیش می داشت به فرش خانه سرافکنده در پیش مصور دید با او صورت خویش ز دیبا و حریر افکنده بستر گرفته یکدگر را تنگ در بر از آن صورت روان صرف نظر کرد نظرگاه خود از جای دگر کرد اگر در را اگر دیوار را دید به هم جفت آن دو گلرخسار را دید رخ خود در خدای آسمان کرد به سقف اندر تماشای همان کرد فزودش میل ازان سوی زلیخا نظر بگشاد بر روی زلیخا زلیخا زان نظر شد تازه امید که تابد بر وی آن تابنده خورشید به آه و ناله و زاری درآمد ز چشم و دل به خونباری درآمد که ای خود کام کام من روا کن به وصل خویش دردم را دوا کن منم تشنه تو آب زندگانی منم کشته تو جان جاودانی چنانم از تو دور ای گنج نایاب که باشدکشته بی جان تشنه بی آب ز داغت سال ها در تاب بودم ز شوقت بی خور و بی خواب بودم مرا زین بیشتر در تاب مگذار چنینم بی خور و بی خواب مگذار به حق آن خدایی بر تو سوگند که باشد بر خداوندان خداوند به این حسن جهانگیری که دادت به این خوبی که در عارض نهادت به این نوری که تابد از جبینت که دارد ماه را رو بر زمینت به ابروی کمانداری که داری به سرو خوب رفتاری که داری به محراب کمان ابروی تو به قلاب کمند گیسوی تو به جادو نرگس مردم فریبت به دیباپوش سرو جامه زیبت به آن مویی که می گویی میانش به آن سری که می خوانی دهانش به مشکین نقطه ات بر روی گلرنگ به شیرین خنده ات از غنچه تنگ به آب دیده من ز اشتیاقت به آه گرمم از سوز فراقت به حرمانی که زیر کوهم از وی گرفتار هزار اندوهم از وی به استیلای عشقت بر وجودم به استغنایت از بود و نبودم که بر حال من بیدل ببخشای ز کار مشکلم این عقده بگشای به دل عمریست تا داغ تو دارم هوای بوی از باغ تو دارم زمانی مرهم داغ دلم شو به بویی رونق باغ دلم شو ز قحط هجر تو بس ناتوانم ببخش از خوان وصلت قوت جانم ز تو ای نخل تر خرما ز من شیر مکن در خوان نهادن هیچ تقصیر مرا زین شیر و خرما قوت جان ده ز جان دادن درین قحطم امان ده جوابش داد یوسف کای پریزاد که ناید با تو کس را از پری یاد مگیر امروز بر من کار را تنگ مزن بر شیشه معصومیم سنگ مکن تر ز آب عصیان دامنم را مسوز از آتش شهوت تنم را به آن بیچون که چونها صورت اوست برونها چون درونها صورت اوست ز بحر جود او گردون حبابیست ز برق نور او خورشید تابیست به پاکانی کز ایشان زاده ام من بدین پاکیزگی افتاده ام من ازیشان است روشن گوهر من وزیشان است رخشان اختر من که گر امروز دست از من بداری مرا زین تنگنا بیرون گذاری به زودی کامگاری بینی از من هزاران حق گزاری بینی از من ز لعل جان فزایم کام یابی به قد دلکشم آرام یابی مکن تعجیل در تحصیل مقصود بسا دیرا که خوشتر باشد از زود گر افتد صید نیکو دیر در دام به است از زود نانیکو سرانجام زلیخا گفت کز تشنه مجو تاب که اندازد به فردا خوردن آب ز شوقم جان رسیده بر لب امروز نیارم صبر کردن تا شب امروز کی آن طاقت مرا آید پدیدار که با وقت دگر اندازم این کار ندانم مانعت زین مصلحت چیست که نتوانی به من یک لحظه خوش زیست بگفتا مانع من زان دو چیز است عقاب ایزد و قهر عزیز است عزیز این کج نهادی گر بداند به من صد محنت و خواری رساند برهنه کرده تیغ آنسان که دانی کشد از من لباس زندگانی زهی خجلت که چون روز قیامت که افتد بر زناکاران غرامت جزای آن جفاکیشان نویسند مرا سر دفتر ایشان نویسند زلیخا گفت زان دشمن میندیش که چون روز طرب بنشیندم پیش دهم جامی که با جانش ستیزد ز مستی تا قیامت برنخیزد تو می گویی خدای من کریم است همیشه بر گنهکاران رحیم است مرا از گوهر و زر صد خزینه درین خلوتسرا باشد دفینه فدا سازم همه بهر گناهت که تا باشد ز ایزد عذر خواهت بگفت آن کس نیم کافتد پسندم که آید بر کسی دیگر گزندم خصوصا بر عزیزی کز عزیزی تو را فرمود بهر من کنیزی خدای من که نتوان حق گزاریش به رشوت کی سزد آمرزگاریش به جان دادن چو مزد از کس نگیرد در آمرزش کجا رشوت پذیرد زلیخا گفت کای شاه نکو بخت که هم تاجت میسر باد و هم تخت دلم شد تیر محنت را نشانه ز بس کآری بهانه بر بهانه بهانه کجروی و حیله سازیست بهانه نی طریق راست بازیست معاذالله که راه کج روم من ز تو این حیله دیگر نشنوم من عجب بی طاقتم آرام من ده اگر خواهی واگر نی کام من ده به گفتن گفتن آمد روز من سر نگشت از تو مراد من میسر زبان دربند دیگر زین خرافات بجنب از جا که فی التأخیر آفات مرا در خشک نی آتش فتاده ست تو را با آتش من خوش فتاده ست مرا این دود و آتش کی کند سود چو در چشمت نگردد آب ازین دود ازین آتش چو دودم هست تابی بیا بر آتشم زن یکدم آبی زلیخا چون به پایان برد این راز تعلل کرد دیگر یوسف آغاز زلیخا گفت کای عبری عبارت که بردی از سخن وقتم به غارت مزن بر روی کارم دست رد را که خواهم کشتن از دست تو خود را به عشرت دستم اندر گردن آویز گر نه برمش از خنجر تیز نیازی دست اگر در گردن من شود خون منت حالی به گردن کشم خنجر چو سوسن بر تن خویش چو گل در خون کشم پیراهن خویش نهم بر تن ز جان داغ جدایی ز حجت گفتنت یابم رهایی عزیزم پیش تو چون کشته یابد پی کشتن عنان سوی تو تابد پس از کشتن به زیر پرده خاک به تو پیوندد این جان هوسناک بگفت این و کشید از زیر بستر چو برگ بید سبزارنگ خنجر ولی از آتش غم پر تف و تاب به حلق تشنه برد آن قطره آب چو یوسف آن بدید از جای برجست چو زرین یاره بگرفتش سر دست کزین تندی بیارام ای زلیخا وز این ره بازکش گام ای زلیخا ز من خواهی رخ مقصود دیدن ز وصل من به کام دل رسیدن زلیخا ماه اوج دلستانی ز یوسف چون بدید آن مهربانی گمان زد شد که خواهد کام او داد به وصل خویشتن آرام او داد ز دست خود روانی خنجر انداخت به قصد صلح طرح دیگر انداخت لب از نوشین دهانش پر شکر کرد ز ساعد طوق وز ساقش کمر کرد به پیش ناوکش جان را هدف ساخت ز شوق گوهرش تن را صدف ساخت ولی نگشاد یوسف بر هدف شست پی گوهر صدف را مهر نشکست دلش می خواست در سفتن به الماس ولی می داشت حکم عصمتش پاس زلیخا در تقاضا گرم و یوسف همی انگیخت اسباب توقف نهادی بر ازار خویش دستی یکی عقده گشادی و دو بستی فتادش چشم ناگه در میانه به زرکش پرده ای در کنج خانه سؤالش کرد کان پرده پی چیست در آن پرده نشسته پردگی کیست بگفت آن کس که تا من بنده هستم به رسم بندگانش می پرستم بتی تن از زر و چشمش ز گوهر درونش طبله ای پر مشک اذفر به هر ساعت فتاده پیش اویم سر طاعت نهاده پیش اویم درون پرده کردم جایگاهش که تا نبود به سوی من نگاهش ز من آیین بی دینی نبیند درین کارم که می بینی نبیند چو یوسف این سخن بشنید زد بانگ کزین دینار نقدم نیست یک دانگ تو را آید به چشم از مردگان شرم وز این نازندگان در خاطر آزرم من از دانای بینا می نترسم ز قیوم توانا می نترسم بگفت این و ز میان کار برخاست وز آن خوش خوابگه بیدار برخاست الف کرد از دو شاخ لام الف دور رهاند از گاز سیمین شمع کافور چو گشت اندر دویدن گام تیزش گشاد از هر دری راه گریزش به هر در کامدی بی در گشایی پریدی قفل جایی پره جایی اشارت کردنش گویی به انگشت کلیدی بود بهر فتح در مشت زلیخا چون بدید آن از عقب جست به وی در آخرین درگاه پیوست پی باز آمدن دامن کشیدش ز سوی پشت پیراهن دریدش برون رفت از کف آن غم رسیده به سان غنچه پیراهن دریده زلیخا زان غرامت جامه زد چاک چو سایه خویش را انداخت بر خاک خروشی از دل ناشاد برداشت ز ناشادی خود فریاد برداشت که واویلا ز بی اقبالی بخت که برد از خانه ام آن نازنین رخت دریغ آن صید کز دامم برون رفت دریغ آن شهد کز کامم برون رفت عزیمت کرد روزی عنکبوتی که بهر خود کند تحصیل قوتی به جایی دید شهبازی نشسته ز قید دست شاهان باز رسته به گرد او تنیدن کرد آغاز که بندد پر و بالش را ز پرواز زمانی کار در پیکار او کرد لعاب خود همه در کار او کرد چو آن شهباز کرد از وی کناره نماندش غیر تار چند پاره منم آن عنکبوت زار رنجور فتاده از مراد خویشتن دور رگ جانم گسسته همچو تارش نگشته مرغ امیدی شکارش گسسته تارم از هر کار و باری به دستم نیست جز بگسسته تاری
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۳ - پیش رسیدن عزیز یوسف را بر بیرون آن خانه و پنهان داشتن آنچه میان وی و زلیخا گذشته بود و افشای زلیخا آن را چنین زد خامه نقش این فسانه که چون یوسف برون آمد ز خانه برون خانه پیش آمد عزیزش گروهی از خواص خانه نیزش چو در حالش عزیز آشفتگی دید در آن آشفتگی حالش بپرسید جوابی دادش از حسن ادب باز تهی از تهمت افشای آن راز عزیزش دست بگرفت از سر مهر درون بردش به سوی آن پریچهر چو با هم دیدشان با خویشتن گفت که یوسف با عزیز احوال من گفت به حکم آن گمان آواز برداشت نقاب از چهره آن راز برداشت که ای میزان عدل آن را سزا چیست که با اهلت نه بر کیش وفا زیست به کار خویش بی اندیشگی کرد درین پرده خیانت پیشگی کرد عزیزش داد رخصت کای پریروی که کرد این کج نهادی راست بر گوی بگفت این بنده عبری کز آغاز به فرزندی شد از لطفت سرافراز درین خلوت به راحت خفته بودم درون از گرد محنت رفته بودم چون دزدان بر سر بالینم آمد به قصد خرمن نسرینم آمد خیالش آنکه من از وی نه آگاه به خرم گلستانم آورد راه به اذن باغبان ناگشته محتاج برد سنبل به غارت گل به تاراج چو دست آورد پیش آن ناخردمند که بگشاید ز گنج وصل من بند من از خواب گران بیدار گشتم ز جام بیخودی هشیار گشتم هراسان گشت از بیداری من گریزان شد ز خدمتگاری من رخ از شرمندگی سوی در آورد به روی نیکبختی در برآورد شتابان از قفای وی دویدم برون ننهاده پا در وی رسیدم گرفتم دامنش را چست و چالاک چو گل افتاد در پیراهنش چاک گشاده چاک پیراهن دهانی کند قول مرا روشن بیانی کنون آن به که همچون ناپسندان کنی یکچند محبوسش به زندان و یا خود بر تن و اندام پاکش نهی دردی که سازد دردناکش پسندی بر وی این رنج گران را که گردد عبرتی مر دیگران را عزیز از وی چو بشنید این سخن را نه بر جا دید دیگر خویشتن را دلش گشت از طریق استقامت زبان را ساخت شمشیر ملامت به یوسف گفت چون گشتم گهرسنج پی بیع تو خالی شد دو صد گنج به فرزندی گرفتم بعد از آنت ز حشمت ساختم عالی مکانت زلیخا را هوادار تو کردم کنیزان را پرستار تو کردم غلامان حلقه در گوش تو گشتند صفاکیش و وفاکوش تو گشتند به مال خویش دادم اختیارت نکردم رنجه دل در هیچ کارت نه دستور خرد بود این که کردی عفاک الله چه بد بود این که کردی نمی شاید درین دیر پر آفات جز احسان اهل احسان را مکافات تو احسان دیدی و کفران نمودی به کافر نعمتی طغیان نمودی ز کوی حق گذاری رخت بستی نمک خوردی نمکدان را شکستی چو یوسف از عزیز این تاب و تف دید چو موی از گرمی آتش بپیچید بدو گفت ای عزیز این داوری چند گناهی نی بدین خواریم مپسند زلیخا هر چه می گوید دروغ است دروغ او چراغی بی فروغ است زن از پهلوی چپ شد آفریده کس از چپ راستی هرگز ندیده بداند هر که بشناسد چپ از راست که از چپ راستی مشکل توان خواست مرا تا دیده دارد در پیم سر که گردد کام وی از من میسر گهی از پس درآید گه ز پیشم بهر مکر و فسون خواند به خویشم ولی هرگز بر او نگشاده ام چشم به خوان وصل او ننهاده ام چشم که باشم من که با خلق کریمت نهم پای خیانت در حریمت بد آن بنده که چون مولا نبیند رود در مسند مولا نشیند ز غربت داشتم بر سینه داغی گرفته از همه کنج فراغی زلیخا قاصدی سویم فرستاد به رویم صد در اندیشه بگشاد به افسون های شیرین از رهم برد به همراهی درین خلوتگهم برد قضای حاجت خود خواست از من سکون عافیت برخاست از من گریزان رو به سوی در دویدم به صد درماندگی آنجا رسیدم گرفت اینک قفای دامنم را درید از سوی پس پیراهنم را مرا با وی جز این کاری نبوده ست برون زین کار بازاری نبوده ست گرت نبود قبول این بی گناهی بکن بسم الله اینک هر چه خواهی زلیخا چون شنید این ماجرا را به پاکی یاد کرد اول خدا را وز آن پس خورد سوگندان دیگر به فرق شاه مصر و تاج و افسر به اقبال عزیز و عز و جاهش که دولت ساخت از خاصان شاهش بلی چون افتد اندر دعویی بند گواه بی گواهان چیست سوگند کند سوگند بسیار آشکاره دروغ اندیشی سوگند خواره پس از سوگند آب از دیدگان ریخت که یوسف از نخست این فتنه انگیخت چراغ کذب را کافروزدش زن به جز اشک دروغین نیست روغن ازان روغن چراغش چون فروزد به یک ساعت جهانی را بسوزد عزیز آن گریه و سوگند چون دید بساط راست بینی در نوردید به سرهنگی اشارت کرد تا زود زند بر جان یوسف زخمه چون عود به زخم غم رگ جانش خراشد ز لوحش آیت راحت تراشد به زندانش کند محبوس چندان که گردد آشکار آن سر پنهان
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۴ - کشیدن سرهنگان یوسف را علیه السلام به جانب زندان و گواهی دادن طفل شیرخواره به پاکی وی و گذاشتن وی چو یوسف را گرفت آن مرد سرهنگ به محنتگاه زندان کرد آهنگ به تنگ آمد دل یوسف ازان درد نهان روی دعا در آسمان کرد که ای دانا به اسرار نهانی تو را باشد مسلم راز دانی دروغ از راست پیش توست ممتاز که داند جز تو کردن کشف این راز ز نور صدق چون دادی فروغم منه تهمت به گفتار دروغم گواهی بگذران بر دعوی من که صدق من شود چون صبح روشن ز شست همت کشور گشایش چو آمد بر هدف تیر دعایش در آن مجمع زنی خویش زلیخا که بودی روز و شب پیش زلیخا سه ماهه کودکی بر دوش خود داشت چو جان بگرفته در آغوش خود داشت چو سوسن بر زبان حرفی نرانده ز طومار بیان حرفی نخوانده فغان زد کای عزیز آهسته تر باش ز تعجیل عقوبت بر حذر باش سزاوار عقوبت نیست یوسف به لطف و مرحمت اولیست یوسف عزیز از گفتن کودک عجب ماند سخن با او به قانون ادب راند که ای ناشسته لب زآلایش شیر خدایت کرده تلقین حسن تقریر بگو روشن که این آتش که افروخت کزانم پرده عز و شرف سوخت بگفتا من نیم نمام و غماز که گویم با کسی راز کسی باز ز غمازیست مشک چین سیه روی که از صد پرده بیرون می دهد بوی ببین در تازه گلهای بهاری که خندان و خوشند از پرده داری نیم غماز لیکن گر بدانی بگویم با تو این راز نهانی برو در حال یوسف کن نظاره که پیراهن چه سانش گشته پاره گر از پیش است در پیراهنش چاک زلیخا را بود دامن ازان پاک ندارد دعوی یوسف فروغی همی گوید برای خود دروغی ور از پس چاک شد پیراهن او بود پاک از خیانت دامن او دروغ است آنچه می گوید زلیخا نه راه صدق می پوید زلیخا عزیز از طفل چون گوش سخن کرد روان تفتیش حال پیرهن کرد چو دید از پس دریده پیرهن را ملامت کرد آن مکاره زن را که دانستم که این کید از تو بوده ست بر آن آزاده این قید از تو بوده ست چه کید است این که پیش آوردی آخر چه بد بود این که با خود کردی آخر ز راه ننگ و نام خویش گشتی طلبگار غلام خویش گشتی پسندیدی به خود این ناپسندی وز آن پس جرم آن بر وی فکندی ز کید زن دل مردان دو نیم است زنان را کیدهایی بس عظیم است عزیزان را کند کید زنان خوار به کید زن بود دانا گرفتار ز مکر زن کسی عاجز مبادا زن مکاره خود هرگز مبادا برو زین پس به استغفار بنشین ز خجلت روی در دیوار بنشین به گریه گرم کن هنگامه خویش بشو زین حرف ناخوش نامه خویش تو ای یوسف زبان زین راز در بند به هر کس گفتن این راز مپسند همین بس در سخن چالاکی تو که روشن گشت بر ما پاکی تو قدم از راه غمازی بدر نه که باشد پرده پوش از پرده در به عزیز این گفت و بیرون شد ز خانه به خوشخویی سمر شد در زمانه تحمل دلکش است اما نه چندین نکو خویی خوش است اما نه چندین چو مرد از زن به خوشخویی کشد بار ز خوشخویی به دیوثی رسد کار مکن در کار زن چندان صبوری که افتد رخنه در سد غیوری
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۵ - در دست از دهن باز داشتن زنان مصر و زبان طعن بر زلیخا کشیدن و به تیغ غیرت عشق دست و زبان ایشان بریدن نسازد عشق را کنج سلامت خوشا رسوایی و کوی ملامت غم عشق از ملامت تازه گردد وز این غوغا بلند آوازه گردد ملامت شحنه بازار عشق است ملامت صیقل زنگار عشق است ملامت های عشق از هر کرانه بود کاهل تنان را تازیانه چو باشد مرکب رهرو گران خیز شود زان تازیانه سیر او تیز زلیخا را چو بشکفت آن گل راز جهانی شد به طعنش بلبل آواز زنان مصر ازان آگاه گشتند ملامت را حوالتگاه گشتند به هر نیک و بدش در پی فتادند زبان سرزنش بر وی گشادند که شد فارغ ز هر ننگی و نامی دلش مفتون عبرانی غلامی چنان در مغز جانش جا گرفته ست که دست از دین و دانش وا گرفته ست عجب گمراهیی پیش آمد او را که رو در بنده خویش آمد او را عجب تر کان غلام از وی نفور است ز دمسازی و همرازیش دور است نه گاهی می کند در وی نگاهی نه گامی می زند با وی به راهی به هر جا آن رود این ایستد باز به هر جا ایستد رفتن کند ساز به هر جا آن کشد برقع ز رخسار زند این از مژه بر دیده مسمار ز هر غم کو بگرید این بخندد هر آن در کو گشاید این ببندد همانا پیش چشم او نکو نیست ازان رو خاطرش را میل او نیست گر آن دلبر گهی با ما نشستی ز ما دیگر کجا تنها نشستی ره ناکامی ما کم گرفتی به ما هم کام دادی هم گرفتی به مقبولی کسی را دسترس نیست قبول خاطر اندر دست کس نیست بسازیبا رخ نیکو شمایل که سویش طبع مردم نیست مایل بسا لولی وش شیرین کرشمه که ریزد خون ز دل ها چشمه چشمه زلیخا چون شنید این داستان را فضیحت خواست آن ناراستان را روان فرمود جشنی ساز کردند زنان مصر را آواز کردند چه جشنی بزمگاه خسروانه هزارش ناز و نعمت در میانه ز شربت های رنگارنگ صافی چو نور از عکس در ظلمت شکافی بلورین جام ها لبریز کرده به مایالورد عطرآمیز کرده ز زرین خوان زمینش مطرح خور ز سیمین کاسه ها برجی پر اختر به طعم و بوی خوش آن کاسه و خوان طعامش قوت جسم و قوت جان در او از خوردنی ها هر چه خواهی ز مرغ آورده حاضر تا به ماهی پی حلواش داده نیکوان وام ز لب شکر ز دندان مغز بادام ز تخته تخته حلواهای رنگین بنای قصر جشنش بود شیرین برای فرش در صحن وی افکند هزاران خشت از پالوده قند دهان تنگان به لب های شکرخا نداده در دهان لوزینه را جا چو گشته کامجو لوزینه زانها به حشوش نام رفته بر زبانها ز تازه میوه های تر نایاب سبدها باغبان پر کرده از آب نکرده هیچ نادربین تصور کز آب آید برون زانسان سبد پر روان هر سو کنیزان و غلامان به خدمت همچو طاووسان خرامان پریرویان مصری حلقه بسته به مسندهای زرکش خوش نشسته ز هر خوان آنچه می بایست خوردند ز هر کار آنچه می شایست کردند چو خوان برداشتند از پیش آنان زلیخا شکرگویان مدح خوانان نهاد از طبع حیلت ساز پر فن ترنج و گزلکی بر دست هر تن به یک کف گزلکی در کار خود تیز به دیگر کف ترنجی شادی انگیز ترنجی رنگ آن صفراء فاقع پی صفراییان درمان نافع بدیشان گفت پس کای نازنینان به بزم نیکویی بالانشینان چرا دارید ازینسان تلخ کامم به طعن عشق عبرانی غلامم اگر دیده ز وی پر نور دارید به دیدارش مرا معذور دارید اجازت گر بود آرم برونش بدین اندیشه کردم رهنمونش همه گفتند کز هر گفت و گویی به جز وی نیست ما را آرزویی بفرما تا برون آید خرامان کشد بر فرق ما از ناز دامان که ما از جان و دل مشتاق اوییم رخش نادیده از عشاق اوییم ترنجی کز تو اکنون بر کف ماست پی صفراییان داروی صفراست بریدن بی رخش نیکو نیاید نمی برد کسی تا او نیاید زلیخا دایه را سویش فرستاد که بگذر سوی ما ای سرو آزاد برون نه پا که در پای تو افتیم به پیش قد رعنای تو افتیم بود غمخانه دل تکیه گاهت بیا تا دیده گردد فرش راهت به قول دایه یوسف در نیامد چو گل ز افسون او خوش برنیامد به پای خود زلیخا سوی او شد در آن کاشانه همزانوی او شد به زاری گفت کای نور دو دیده تمنای دل محنت رسیده ز خود کردی نخست امیدوارم به نومیدی فتاد آخر قرارم فتادم در زبان مردم از تو شدم رسوا میان مردم از تو گرفتم آنکه در چشم تو خوارم به نزدیک تو بس بی اعتبارم مده زین خواری و بی اعتباری ز خاتونان مصرم شرمساری دل ریشم نمکخوار لب توست نمکریزی بر او کار لب توست مده ره در وفاداریم شک را نگه می دار حق این نمک را شد از افسون آن افسونگر گرم دل یوسف به بیرون آمدن نرم پی تزیین او چون باد برخاست چو سرو از حله سبزش بیاراست فرو آویخت گیسوی معنبر به پیش حله اش چون عنبر تر تو پنداری که بود از مشک ماری کشیده خویش را در سبزه زاری میانش را که با مو همبری کرد ز زرین منطقه زیورگری کرد ز چندان گوهر و لعل گرانسنگ عجب دارم که نامد آن میان تنگ به سر تاج مرصع از جواهر ز هر جوهر هزارش لطف ظاهر به پا نعلین از لعل و گهر پر بر او بسته دوال از رشته در ردایی از قصب کرده حمایل به هر تارش گره صد جان و صد دل به دستش داد زرین آفتابه کنیزی از پیش زرکش عصابه یکی طشتش به کف از نقره خام به سان سایه او را گام بر گام بدانسان هر که دیدش چابک و چست نخست از جان شیرین دست خود شست نیارم بیش ازین گفتن که چون بود که از هر وصف کاندیشم برون بود ز خلوتخانه آن گنج نهفته برون آمد چو گلزار شگفته زنان مصر کان گلزار دیدند ز گلزارش گل دیدار چیدند به یک دیدار کار از دستشان رفت زمام اختیار از دستشان رفت ز زیبا شکل او حیران بماندند ز حیرت چون تن بی جان بماندند چو هر یک را در آن دیدار دیدن تمنا شد ترنج خود بریدن ندانسته ترنج از دست خود باز ز دست خود بریدن کرد آغاز یکی از تیغ انگشتان قلم کرد بدان حرف وفای او رقم کرد قلم دیدی که با تیغ ار ستیزد ز هر بندش برون شنگرف ریزد یکی پر ساخت کف از صفحه سیم کشیدش جدول از سرخی چو تقویم به هر جدول روانه سیلی از خون ز حد خود نهاده پای بیرون چو دیدندش که جز والا گهر نیست برآمد بانگ زیشان کین بشر نیست نه چون آدم ز آب و گل سرشته ست ز بالا آمده قدسی فرشته ست زلیخا گفت هست این آن یگانه کز اویم سرزنش ها را نشانه ملامت کز شما بر جان من بود همه از عشق این نازک بدن بود مراد جان و تن من خواندم او را به وصل خویشتن من خواندم او را ولی او سر به کارم در نیاورد امید روزگارم بر نیاورد اگر ننهد به کام من دگر پای ازین پس کنج زندان سازمش جای رسد کارش در آن زندان به خواری گذارد عمر در محنت گذاری ز زندان خوی سرکش نرم گردد دلش در نیکخویی گرم گردد نگردد مرغ وحشی جز بدان رام که گیرد در قفس یکچند آرام گروهی زان زنان کف بریده ز عقل و صبر و هوش و دل رمیده ز تیغ عشق یوسف جان نبردند ازان مجلس نرفته جان سپردند گروهی از خرد بیگانه گشتند ز عشق آن پری دیوانه گشتند برهنه پای و سر بیرون دویدند دگر روی خردمندی ندیدند گروهی آمدند آخر به خود باز ولی با سوز و درد عشق دمساز زلیخاوار مست از جام یوسف فتاده مرغ دل در دام یوسف جمال یوسف آمد خمی از می به قدر خود نصیب هر کس از وی یکی را بهره مخموری و مستی یکی را رستن از پندار هستی یکی را جان فشاندن بر جمالش یکی را لال ماندن در خیالش نباید جز بر آن بی بهره بخشود کزان می بهره اش بی بهرگی بود
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۶ - معذور داشتن زنان مصر بعد از مشاهده جمال یوسف زلیخا را و دلالت کردن یوسف را بر انقیاد زلیخا و تهدید کردن وی به زندان چو کالا را شود جوینده بسیار فزون گردد بدان میل خریدار چو یک عاشق بود مفتون یاری بود بر عشق عاشق را قراری زند سر آتش سودایش از دل چو بیند دیگری را در مقابل چو شد حال ز یوسف گشتگان لال جمال یوسفی را شاهد حال زلیخا را ازان شوری دگر شد به یوسف میل جانش بیشتر شد بدیشان گفت یوسف را چو دیدید ز تیغ مهر او کفها بریدید اگر در عشق وی معذوریم هست بدارید از ملامت گوییم دست چو یاران از در یاری درآیید درین کارم مددگاری نمایید همه چنگ محبت ساز کردند نوای معذرت آغاز کردند که یوسف خسرو اقلیم جان است بر آن اقلیم حکم او روان است به دیدارش که را آهنگ باشد که ندهد دل اگر خود سنگ باشد غمش گر مایه رنجوری توست جمالش حجت معذوری توست به زیر چرخ کس پیدا نگردد که رویش بیند و شیدا نگردد شدی عاشق ملامت نیست بر تو درین سودا غرامت نیست بر تو فلک گرد جهان بسیار گردید بدین شایستگی معشوق کم دید دل سنگین به مهرت نرم بادش وز این نامهربانی شرم بادش وز آن پس روی سوی یوسف نهادند سخن را در نصیحت داد دادند بدو گفتند کای عمر گرامی دریده پیرهن در نیکنامی درین بستان که گل با خار جفت است گل بی خارچون تو کم شگفته ست درین دریا که نه چرخش صدف هاست به تو این چار گوهر را شرفهاست مکن پایه بلندی مایه خویش فرودا اندکی از پایه خویش زلیخا خاک شد در راهت ای پاک همی کش گه گهی دامن بر این خاک چه کم گردد ز تو ای پاکدامن اگر گه گه کشی بر خاک دامن به دفع حاجتش حجت رها کن ز تو چون حاجتی خواهد روا کن به بی حاجت تو را گر حاجتی هست مکش از حاجت حاجتوران دست مکن چون داشت حق خدمتت گوش حقوق خدمت وی را فراموش نیاز او نگر وز حد مبر ناز ازان ترسیم ای نخل سرافراز که چون نبود تو را جز سرکشی کار نیارد سرکشی جز ناخوشی بار فرو شوید ز دل مهر جمالت کند دست جفایش پایمالت حذر کن زانکه چون مضطر شود دوست به خواری دوست را از سر کشد پوست چو از لب بگذرد سیل خطرمند نهد مادر به زیر پای فرزند دهد هر لحظه تهدیدت به زندان که هست آرامگاه ناپسندان چو گور ظلم جویان تیره و تنگ گریزان زندگان از وی به فرسنگ در او ضیق النفس هر زنده ای را نشیمن هر به مرگ ارزنده ای را در او نگشاده دست صنع استاد نه راه روشنی نه منفذ باد هوایش مایه بخش هر وبایی زمینش کشتزار هر بلایی درش بسته به قفل ناامیدی ندیده غره صبحش سفیدی سیاه و تنگ چون قاروره قیر متاع ساکنانش غل و زنجیر همه بر سفره بی آب و نانی نشسته سیر لیک از زندگانی موکل سخترویی چند بر وی مجاور تلخگویی چند در وی در ابرو چین پی آزار مردم ز هر چین صد گره در کار مردم زده آتش به عالم خوی ایشان سیاه از دود آتش روی ایشان کجا شاید چنین محنتسرایی که باشد جای چون تو دلربایی خدا را بر وجود خود ببخشای به روی او در مقصود بگشای قلم سان سر نهش بر خط تسلیم بشوی از لوح خاطر نقطه بیم وگر باشد تو را از وی ملالی که چندانش نمی بینی جمالی چو زو ایمن شوی دمساز ما باش نهانی همدم و همراز ما باش که ما هر یک به خوبی بی نظیریم سپهر حسن را ماه منیریم چو بگشاییم لبهای شکرخا ز خجلت لب فرو بندد زلیخا چنین شیرین و شکرخا که ماییم زلیخا را چه قدر آنجا که ماییم چو یوسف گوش کرد افسونگریشان پی کام زلیخا یاوریشان گذشتن از ره دین و خرد نیز نه تنها بهر وی از بهر خود نیز پریشان شد ز گفت و گوی ایشان بگردانید روی از روی ایشان به حق برداشت کف بهر مناجات که ای حاجت روای اهل حاجات پناه پرده عصمت نشینان انیس خلوت عزلت گزینان چراغ دولت هر بی گزندی حصار آفت هر ناپسندی عجب درمانده ام در کار اینان مرا زندان به از دیدار اینان به ار صد سال در زندان نشینم که یکدم طلعت اینان ببینم به نامحرم نظر دل را کند کور ز دولت خانه قرب افکند دور اگر تو مکر این مکارگان را ز کوی عقل و دین آوارگان را که آمد تنگ ازیشان جای بر من نگردانی ز من ای وای بر من چو زندان خواست یوسف از خداوند دعای او به زندان ساختش بند اگر بودی ز فضلش عافیتخواه سوی زندان قضا ننمودیش راه برستی ز آفت آن ناپسندان دلی فارغ ز محنت های زندان
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۷ - انگیز کردن زنان مصر زلیخا را بر فرستادن یوسف علیه السلام به زندان و فرمان بردن زلیخا ایشان را چو از دستان آن ببریده دستان همه از خودپرستی بت پرستان دل یوسف نگشت از عصمت خویش بسی از پیشتر شد عصمتش بیش همه خفاش آن خورشید گشتند ز نور قرب وی نومید گشتند زلیخا را غبارانگیز کردند به زندان کردن او تیز کردند بدو گفتند کای مسکین مظلوم نبوده مستحقی چون تو محروم چو یوسف گرچه نبود حورزادی نیابی هرگز از وصلش مرادی شدیم از پند گویی سخت کشتی زبان کردیم سوهان از درشتی ولی سوهان نگیرد آهن او نباشد غیر رو سختی فن او چو کوره ساز زندان را بر او گرم بود زان کوره گردد آهنش نرم چو گردد نرم از آتش طبع پولاد ازو چیزی تواند ساخت استاد ز گرمی نرم اگر نتواندش کرد چه حاصل زانکه کوبد آهن سرد زلیخا را چو زان جادوزبانان شد از زندان امید وصل جانان برای راحت خود رنج از خواست در آن ویران مقام گنج او ساخت چو نبود عشق عاشق را کمالی نبندد جز مراد خود خیالی طفیل خویش خواهد یار خود را به کام خویش سازد کار خود را به بوی یک گل از بستان معشوق زند صد خار غم بر جان معشوق زلیا با عزیز آمیخت یک شب ز دل این غصه بیرون ریخت یک شب که گشتم زین پسر بدنام در مصر شدم رسوای خاص و عام در مصر درین قولند مرد و زن موافق که من بر وی ز جانم گشته عاشق درین هامون شکار تیر اویم به خاک و خون طپان نخجیر اویم به جانم تیر او چندان نشسته ست که پیکان بر سر پیکان نشسته ست سر یک مویم از عشقش تهی نیست به عشق او ز خویشم آگهی نیست در آن فکرم که دفع این گمان را سوی زندان فرستم آن جوان را به هر کویش به عجز و نامرادی بگردانم منادی در منادی که این باشد سزای آن بداندیش که انبازی کند با خواجه خویش نیندیشد ز قهر جانخراشش نهد پای تمنا در فراشش چو مردم قهر من با او ببینند ازان ناخوش گمان یکسو نشینند عزیز اندیشه او را پسندید ز استصواب آن طبعش بخندید بگفتا من تفکر پیشه کردم درین معنی بسی اندیشه کردم نچیدم گوهری به زانکه سفتی نیامد در دلم به زانچه گفتی به دست توست اکنون اختیارش ز راه خویشتن بنشان غبارش زلیخا از وی این رخصت چو بشنید سوی یوسف عنان کید پیچید که ای کام دل و مقصود جانم به عالم جز تو مقصودی ندانم عزیزم با تو بالا دست کرده ست سرت را زیر حکمم پست کرده ست اگر خواهم به زندان سازمت جای وگر خواهم به گردون سایمت پای بنه سر سرکشی تا چند با من برآ خوش ناخوشی تا چند با من قدم زن در مقام سازگاری مرا از غم رهان خود را ز خواری اگر کامم دهی کامت برآرم به اوج کبریا نامت برآرم وگر نی صد در محنت گشاده پی زجر تو زندان ایستاده به رویم خرم و خندان نشینی ازان بهتر که در زندان نشینی زبان بگشاد یوسف در خطابش بداد آنسان که می دانی جوابش زلیخا از جواب او برآشفت به سرهنگان بی فرهنگ خود گفت که زرین افسرش از سر فکندند خشن پشمینه اش در بر فکندند ز آهن بند بر سیمش نهادند به گردن طوق تسلیمش نهادند به سان عیسی اش بر خر نشاندند به هر کویی ز مصر آن خر براندند منادی زن منادی بر کشیده که هر سرکش غلام شوخ دیده که گیرد شیوه بی حرمتی پیش نهد پا در فراش خواجه خویش بود لایق که همچون ناپسندان بدین خواری برندش سوی زندان ولی خلقی ز هر سو در تماشا همی گفتند حاشا ثم حاشا کزین روی نکو بدکاری آید وز این دلدار دل آزاری آید فرشته ست این به صد پاکی سرشته نیاید کار شیطان از فرشته نکو رو می کشد از خوی بد پای چه خوش گفت آن نکو روی نکورای که هر کس در جهان نیکوست رویش بسی بهتر ز روی اوست خویش به صورت هر که زشت آمد سرشتش به است از خوی زشتش روی زشتش چنان کز زشت نیکویی نیاید ز نیکو نیز بدخویی نیاید بدینسان تا به زندانش ببردند به عیاران زندانش سپردند چو آن دل زنده در زندان درآمد به جسم مرده گویی جان درآمد در آن محنتسرا افتاد جوشی برآمد زان گرفتاران خروشی شدند از مقدم آن شاه خوبان همه زنجیریان زنجیر کوبان به پا شد بندشان قید ارادت به گردن غلشان طوق سعادت به شادی شد به دل اندوه ایشان کم از کاهی غم چون کوه ایشان بلی هر جا رسد حورا سرشتی اگر دوزخ بود گردد بهشتی به هر جا یار گلرخسار گردد اگر گلخن بود گلزار گردد چو در زندان گرفت از جنبش آرام به زندانبان زلیخا داد پیغام کزین پس محنتش مپسند بر دل ز گردن غل ز پایش بند بگسل تن سیمینش از پشمین مفرسای به زرکش حله سروش را بیارای بشوی از فرق او گرد نژندی ز تاج حشمتش ده سربلندی یکی خانه برای او جدا کن جدا از دیگران آنجاش جا کن معطر دار دیوار و درش را منور ساز طاق و منظرش را زمینش را ز سندس مفرش انداز ز استبرق بساط دلکش انداز در آن خانه چو منزل ساخت یوسف بساط بندگی انداخت یوسف رخ آورد آنچنان کش بود عادت در آن منزل به محرات عبادت چون مردان در مقام صبر بنشست به شکر آنکه از کید زنان رست نیفتد در جهان کس را بلایی که ناید زان بلا بوی عطایی اسیری کز بلا باشد هراسان کند بوی عطا دشوارش آسان
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۸ - در پشیمان شدن زلیخا از فرستادن یوسف علیه السلام به زندان و فریاد و زاری کردن بر مفارقت وی درین فیروزه کاخ دیر بنیاد عجب غافل نهاد است آدمیزاد نباشد دأب او نعمت شناسی نداند طبع او جز ناسپاسی به نعمت گرچه عمری بگذراند نداند قدر آن تا در نماند بسا عاشق که بر هجران دلیر است به آن پندار کز معشوق سیر است فلک چون آتش هجران فروزد چو شمعش تن بکاهد جان بسوزد چو زندان بر گرفتاران زندان گلستان شد ازان گلبرگ خندان زلیخا کش ازان سرو یگانه به از خرم گلستان بود خانه چو آن سرو از گلستانش بدر شد گلستانش ز زندان تیره تر شد به تنگ آمد در آن زندان دل او یکی صد شد ز هجران مشکل او چه مشکل زان بتر بر عاشق زار که بی دلدار بیند جای دلدار چه آسایش در آن گلزار ماند کزو گل رخت بندد خار ماند سنان خار در گلزار بی گل بود خاصه پی آزار بلبل چو خالی دید ازان گل گلشن خویش چو غنچه چاک زد پیراهن خویش ز غم چون پر برآید جان غمناک چه باک ار جیب خود عاشق زند چاک دری بر سینه خود می گشاید که غم بیرون رود شادی درآید به ناخن همچو گل رخسار می کند چو سنبل موی عنبر بار می کند چو بودش روی و موی از جان نشانی ز هجر یار خود می کند جانی ز دست دل به سینه سنگ می کوفت به قصد هجر طبل جنگ می کوفت اگرچه بود شاه خیل خوبی شکست آمد بر او زان طبل کوبی به فرق سر به پنجه خاک می بیخت سرشک از دیده غمناک می ریخت ز خاک و آب می کرد اینچنین گل که بندد رخنه های هجر بر دل ولی رخنه که هجران در دل افکند بدین یک مشت گل مشکل شود بند به دندان لعل چون عناب می خست به عقد در عقیق ناب می خست مگر می خواست تا بنشاند آن خون که از جوش دلش می ریخت بیرون رخ گلگون خود می ساخت نیلی چو نیلوفر ز ضربت های سیلی که سرخی در خور آمد خرمی را نشاید جز کبودی ماتمی را ز دل خونین رقم بر رو همی زد به حسرت دست بر زانو همی زد که این کاری که من کردم که کرده ست چنین زهری که من خوردم که خورده ست درین محنتسرا یک عشق پیشه نزد چون من به پای خویش تیشه به دست خویش چشم خویش کندم ز کوری خویش را در چه فکندم ز غم کوهی به پشت خویش بستم به زیر کوه پشت خود شکستم دلم خون شد چو حنا روزگاری که آوردم به کف زیبا نگاری ز دستان فلک بختمن آشفت ز دست خویش دادم دامنش مفت به جانم از دل آواره خویش نمی دانم چه سازم چاره خویش بدینسان نوحه جانسوز می کرد شب اندوه خود را روز می کرد ز هر چیزی کزو بویی شنیدی به بوی او ز جان آهی کشیدی گرفتی دمبدم پیراهن او که روزی سوده بودی بر تن او چو گل عطر دماغ خویش کردی بدان تسکین داغ خویش کردی گهی رو بر گریبانش نهادی به صد حسرت زهش را بوسه دادی که طوق حشمت آن گردن است این چه گفتم رشته جان من است این گهی در آستینش دست بردی ز بخت آن دستبرد خود شمردی نهادی بر دو چشم خود به تعظیم به یاد ساعدش کردی پر از سیم گهی کردی به دیده دامنش جای که روزی سوده رو بر پشت آن پای نمودی ناامید از پایبوسی به دامنبوسی او چاپلوسی چو دور از فرق دیدی افسرش را فشاندی گرد لعل و گوهرش را که این همسایه آن فرق بوده ست جهانی بر زمینش فرق سوده ست کمر را کز میانش یاد دادی چو دیدی بندگی را داد دادی به یاد آهوی صید افکن خویش کمندش ساختی در گردن خویش چو زرکش حله اش از هم گشادی به گریه دیده پر نم گشادی بشستی دامن از اشک نیازش ز اشک لعل خود بستی طرازش چو نعلینش به جایی جفت دیدی ازان بوسی به جانی مفت دیدی بدو جفتش شدن در دل گذشتی ز بی جفتیش طاقت طاق گشتی نهادی بند بر دل از دوالش ز خون دیده دادی رنگ آلش بدینسان هر دمش از نو غمی بود ز هر چیزی جدا در ماتمی بود چو قدر نعمت دیدار نشناخت به داغ دوری از دیدار بگداخت پشیمان شد ولی سودی نبودش به غیر از صبر بهبودی نبودش ولی صبر از چنان رو چون توان کرد کی از دل مهر او بیرون توان کرد هلاک عاشق از جانان جداییست به تخصیص آنکه بعد از آشناییست چو افتد عقد صحبت در میانه بود فرقت عذاب بی کرانه وگر پیوند صحبت در میان نیست جدایی ناخوش است اما چنان نیست به تنگ آمد ز خود ترک خودی کرد به نیکی چون نشد میل بدی کرد سر خود بر در و دیوار می زد به سینه خنجر خونخوار می زد به بام قصر می شد پاسبان وار کز آنجا افکند خود را نگونسار طناب از گیسوی شبرنگ می ساخت بدان راه نفس را تنگ می ساخت خلاصی از جفای دهر می جست ز شربتدار جام زهر می جست ز هر چیزی که پس یا پیش می خواست همه اسباب مرگ خویش می خواست همی بوسید دایه دست و پایش همی گفت از صمیم دل دعایش که از جانان مرتب باد کامت ز لعل او لبالب باد جامت رهاییت آنچنان باد از جدایی که هرگز نایدت یاد از جدایی زمانی با خود آی این بی خودی چند خردمندی گزین نابخردی چند دل ما را ز غم خون می کنی تو که کرده ست اینکه اکنون می کنی تو ز من بشنو که هستم پیر این کار شکیبایی بود تدبیر این کار ز بی صبری فتادی در تب و تاب بر این آتش بریز از ابر صبر آب چو گیرد صرصر محنت وزیدن نباید همچو کاه از جا پریدن به آن باشد که در دامن کشی پای به سان کوه باشی پای بر جای صبوری مایه فیروزی آمد قوی تر پایه بهروزی آمد صبوری میوه امیدت آرد صبوری دولت جاویدت آرد به صبر اندر صدف باران شود در به صبر از لعل و گوهر کان شود پر به صبر از دانه آید خوشه بیرون ز خوشه رهروان را توشه بیرون به صبر اندر رحم یک قطره آب شود نه ماه را ماه جهانتاب زلیخا با دل و جان رمیده شد از گفتار دایه آرمیده گریبانی دریده تا به دامن کشید از صبر کوشی پا به دامن ولی صبری که گیرد عاشقش پیش به قول ناصحان مصلحت کیش چو گردد ناصح از گفتار خاموش کند آن حرف را عاشق فراموش
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۹ - بی طاقت شدن زلیخا در مفارقت یوسف علیه السلام و در شب همراه دایه به زندان رفتن و مشاهده جمال وی کردن چو در زندان مغرب یوسف مهر نهان کرد از زلیخای فلک چهر زلیخای فلک را چهره شد گم ز مهر یوسف اندر اشک انجم زلیخا را غم یوسف چنان کرد که از اشک شفق گون خونفشان کرد شفق را شد ز اشک او جگر خون وز آن خون دامن گردون جگرگون به گریه ناله جانسوز برداشت همان آه و فغان روز برداشت چو روی اندر شب آرد روز عاشق به شب گردد فزون بر سوز عاشق ز هجران تیره باشد روزگارش فزاید تیرگی شبهای تارش ز غم روزش بود رو در سیاهی شبش گردد سیاهی بر سیاهی شب آبستن بود وان دم که آید برای عاشقان اندوه زاید چو آرد از مشیمه بچه بیرون به جای شیر از دلها مکد خون ازان مادر که برخوردار باشد کزینسان بچه اش خونخوار باشد زلیخا را چو از بی صبری خویش بدین خونخوارگی آمد شبی پیش ز دلبر دور وز دلدار مهجور شبش بی ماه ماند و خانه بی نور چو نبود روی جانان پرتو افکن به صد مشعل نگردد خانه روشن ز بس اندوه دل چشمش نمی خفت ز دیده خون دل می راند و می گفت ندانم حال یوسف چیست امشب کفیل خدمت او کیست امشب که گسترده ته پا بسترش را که کرده راست بر بالین سرش را چراغ افروز بالینش که بوده ست کف راحت به بالینش که سوده ست که بگشاده کمربند از میانش که بوده وقت خواب افسانه خوانش هوای آن مقامش ساخت یا نه چو مرغ آن دام رامش ساخت یا نه گل او همچنان بر آب خود هست مسلسل سنبلش بر تاب خود هست نبرده آن هوا آب و گلش را بشولیده نکرده سنبلش را دلش چون غنچه در تنگی فتاده و یا چون گل به شادی لب گشاده همی گفت اینچنین در هر لباسی غم خود تا ز شب بگذشت پاسی ازان پس طاقت و تابی نماندش به دل از جوی صبر آبی نماندش ز شوقش در دل افتاد آتش تیز به دایه دیده پر خون گفت برخیز که یکدم جانب زندان گراییم به آن محنتسرا پنهان درآییم نهان در گوشه زندان نشینیم مه زندانی خود را ببینیم چو زندان جای آنسان گلعذاریست نه زندان بلکه خرم نوبهاریست دل هر عاشق از بستان گشاید مرا این غنچه در زندان گشاید روان شد همچو سرو ناز و دایه فتان خیزان به دنبالش چو سایه به زندان چون رسید آن ماه شبگرد نهانی میر زندان را طلب کرد اشارت کرد تا بگشاد ره را نمود از دور آن تابنده مه را بدیدش بر سر سجاده از دور چو خورشید درخشان غرقه در نور گهی چون شمع بر پا ایستاده ز رخ زندانیان را نور داده گهی خم کرده قامت چون مه نو فکنده بر بساط از چهره پرتو گهی سر بر زمین در عذر تقصیر چو شاخ تازه گل از باد شبگیر گهی طرح تواضع در فکنده نشسته چون بنفشه سر فکنده ز خود دور و به وی نزدیک بنشست ولی در گوشه تاریک بنشست ز جان زاری و از دل ناله می کرد ز نرگس یاسمین را لاله می کرد به لؤلؤ لعل لب را می خراشید ز نخل تر رطب را می تراشید به چشم خونفشان و اشک گلگون همی داد از درون این راز بیرون که ای چشم و چراغ نازنینان مراد خاطر اندوهگینان به جانم آتشی افروخت عشقت سراپای وجودم سوخت عشقت نزد بر آتشم وصل تو آبی به آبی از دلم ننشاند تابی به تیغ ظلم کردی سینه ام چاک همی بینم تو را زین ظلم بی باک نداری رحم بر مظلومی من زهی مرحومی و محرومی من ز تو هر لحظه ام از نو غمی زاد مرا ای کاشکی مادر نمی زاد وگر می زاد مادر کاش دایه به فرق من نمی افکند سایه ز شیر ناب کم می داد بهرم به شیر از قهر می آمیخت زهرم ز حال خود بدینسان در سخن بود ولی یوسف به حال خویشتن بود سر مویی بدو حاضر نمی شد وگر می شد اثر ظاهر نمی شد چو شب بگذشت و همچون صبح خیزان زلیخای فلک شد اشکریزان غریو کوس سلطانی درآمد مؤذن در سحر خوانی برآمد دم سگ حلقه بر حلقوم او بست دمش را از فغان شب فرو بست خروس از خواب شب شد گردن افراز ز نای ساز کرده تیز آواز زلیخا دامن اندر چید و برگشت به خدمت آستان بوسید و برگشت به زندان تا مهش خلوت نشین بود شد آمد سوی زندانش چنین بود غذای جان او شد آن تک و پوی نبودش جز در آن آمد شدن روی نکردی کس به بستان میل چندان که بود آن خسته دل را میل زندان بلی آن را که زندانیست یارش به جز زندان کجا باشد قرارش
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۰ - رفتن زلیخا در روز به بام قصر خویش و از آنجا نظاره بام زندان کردن و بر مفارقت یوسف ناله و زاری برداشتن شب آمد عاشقان را پرده راز شب آمد بی دلان را غصه پرداز توان بس کار در شبگیر کردن که روزش کم توان تدبیر کردن زلیخا چون غم شب بگذرانید نه غم بل ماتم شب بگذرانید بلا و محنت روز آمدش پیش صد اندوه جگرسوز آمدش پیش نه روی آنکه در زندان کند روی نه صبر آنکه بی زندان کند خوی ز نعمت های خوش هر لحظه چیزی نهادی بر کف محرم کنیزی فرستادی به زندان سوی یوسف که تا دیدی به جایش روی یوسف چو آن محرم ز زندان آمدی باز بدو صد عشقبازی کردی آغاز گهی رو بر کف پایش نهادی گهی صد بوسه اش بر چشم دادی که این چشمیست کان رخسار دیده ست که آن پاییست کانجاها رسیده ست اگر چشمش نیارم بوسه دادن و یا رو بر کف پایش نهادن ببوسم باری آن چشمی که گاهی کند در روی زیبایش نگاهی نهم رو بر کف آن پای باری که وقتی می کند سویش گذاری بپرسیدی ازان پس حال او را جمال روی فرخ فال او را که رویش را نفرسوده گزندی به کار او نیفتاده ست بندی گلش را از هوا پژمردگی نیست تنش را زان زمین آزردگی نیست ز نعمت ها که بردی خورد یا نی ازین دلداده یاد آورد یا نی پس از پرسش نمودن های بسیار ز جا برخاستی با چشم خونبار به بام کاخ در یک غرفه بودش کز آنجا بام زندان می نمودش در آن غرفه شدی تنها نشستی در غرفه به روی خلق بستی بدیده در به مژگان لعل سفتی سوی زندان نظر کردی و گفتی کیم تا روی گلفامش ببینم پس این کز بام خود بامش ببینم نیم شایسته دیدار دیدن خوشم با آن در و دیوار دیدن به هر جا ماه من منزل نشین است نه خانه روضه خلد برین است ز دولت سقف او سرمایه دارد که خورشیدی چنان در سایه دارد مرا دیوارش از غم پشت بشکست که پشت آن مه بر او بنهاده بنشست سعادت سرفراز آید ازان در که سرو من فرود آرد به آن سر چه دولتمند باشد آستانی که بوسد پای آنسان دلستانی خوش آن کز تیغ مهرش آشکاره تنم چون ذره کرده پاره پاره در افتم سرنگون از روزن او به پیش آفتاب روشن او هزاران رشک دارم بر زمینی که بخرامد بدانسان نازنینی شود از گرد دامانش معطر ز موی عنبرافشانش معنبر سخن کوتاه تا شب کارش این بود گرفتاریش آن گفتارش این بود درین گفتار جانش بر لب آمد درین اندوه روزش تا شب آمد چو آمد شب دگر شد حیله اندیش که گیرد پیش آیین شب پیش شبش این بود و روزان تا بدان روز که زندان بود جای آن دل افروز به شب زندان شدن را چاره کردی به روز از غرفه اش نظاره کردی نبودی هیچگه خالی ازین کار گهی دیوار دیدی گاه دیدار چنان یوسف به خاطر خانه کردش که از جان و جهان بیگانه کردش ز بس در یاد او گم کرد خود را بشست از لوح خاطر نیک و بد را کنیزان گرچه می دادندش آواز نمی آمد به حال خویشتن باز بگفتی با کنیزان گاه و بیگاه که من هرگز نباشم از خود آگاه به گفتار از من آگاهی مجویید بجنبانیدم اول پس بگویید ز جنبانیدن اول با خود آیم وزان پس گوش بشنیدن گشایم دل من هست با زندانی من از آنست این همه حیرانی من به خاطر هر که را آن ماه گردد کجا از دیگری آگاه گردد بگشت از حال خود روزی مزاجش به زخم نشتر افتاد احتیاجش ز خونش بر زمین در دیده کس نیامد غیر یوسف یوسف و بس به کلک نشتر استاد سبکدست به لوح خاک نقش این حرف را بست چنان از دوست پر بودش رگ و پوست که بیرون نامدش از پوست جز دوست خوش آن کس کو رهایی یابد از خویش نسیم آشنایی یابد از خویش کند در دل چنان جا دلبری را که گنجایی نماند دیگری را درآید همچو جانش در رگ و پی نبیند یک سر مو خالی از وی نه بویی باشدش از خود نه رنگی نه صلحی باشدش با کس نه جنگی نه دل در تاج و نه در تخت بندد ز کوی او هوس ها رخت بندد اگر گوید سخن با یار گوید وگر جوید مراد از یار جوید نیارد خویشتن را در شماری نگیرد پیش غیر از عشق کاری رخ اندر پختگی آرد ز خامی ز بود خود برون آید تمامی تو هم جامی تمام از خود برون آی به دولتخانه سرمد درون آی چو دانم راه دولتخانه دانی نه از دولت بود چندین گرانی بر این دام گران جانان قدم نه قدم در دولت آباد عدم نه نبودی و زیانی زان نبودت مباش امروز هم کین است سودت مجوی اندر خودی بهبود خود را کزین سودا نیابی سود خود را
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۱ - در شرح احسان های یوسف علیه السلام با اهل زندان و تعبیر کردن وی خواب مقربان پادشاه مصر را و وصیت کردن وی مر یکی ازیشان را که وی را پیش پادشاه یاد کند ز مادر هر که دولتمند زاید فروغ دولتش ظلمت زداید به خارستان رود گلزار گردد گل از وی نافه تاتار گردد چو ابر ار بگذرد بر تشنه کشتی شود از مقدمش خرم بهشتی چو باد ار در رود در تازه باغی فروزد از رخ هر گل چراغی به زندان گر درآید خرم و شاد کند زندانیان را از غم آزاد چو زندان بر گرفتاران زندان شد از دیدار یوسف باغ خندان همه از مقدم او شاد گشتند ز بند درد و رنج آزاد گشتند به گردن غلشان شد طوق اقبال به پا زنجیرشان فرخنده خلخال اگر زندانیی بیمار گشتی اسیر محنت و تیمار گشتی کمر بستی پی بیمارداریش خلاصی دادی از تیمارخواریش وگر جا بر گرفتاری شدی تنگ سوی تدبیر کارش کردی آهنگ گشاده رو شدی او را رضا جوی ز تنگی در گشاد آوردیش روی وگر بر مفلسی عشرت شدی تلخ ز ناداری نمودی غره اش سلخ ز زرداران کلید زر گرفتی ز عیشش قفل تنگی بر گرفتی وگر خوابی بدیدی نیکبختی به گرداب خیال افتاده رختی شنیدی از لبش تعبیر آن خواب به خشکی آمدی رختش ز گرداب دو کس از محرمان شاه آن بوم ز خلوتگاه قربش مانده محروم به زندان همدمش بودند و همراز در آن ماتمکده با وی هم آواز به یک شب هر یکی دیدند خوابی کزان در جانشان افتاد تابی یکی را مژده ده خواب از نجاتش یکی را مخبر از قطع حیاتش ولی تعبیر آن زیشان نهان بود وز آن بر جانشان بار گران بود به یوسف خواب های خود بگفتند جواب خواب های خود شنفتند یکی را گوشمال از دار دادند یکی را بر در شه بار دادند جوانمردی که سوی شاه می رفت به مسندگاه عز و جاه می رفت چو رو سوی شه مسندنشین کرد به وی یوسف وصیت اینچنین کرد که چون در صحبت شه باریابی به پیشش فرصت گفتار یابی مرا در مجلسش یاد آوری زود کزان یادآوری وافر بری سود بگویی هست در زندان غریبی ز عدل شاه دوران بی نصیبی چنینش بی گنه مپسند رنجور که هست این از طریق معدلت دور چو خورد آن بهره مند از دولت و جاه می از قرابه قرب شهنشاه چنان رفت آن وصیت از خیالش که بر خاطر نیامد چند سالش نهال وعده اش مأیوسی آورد به زندان بلا محبوسی آورد بلی آن را که ایزد برگزیند به صدر عز معشوقی نشیند ره اسباب بر رویش ببندد رهین این و آنش کم پسندد نتابد جز سوی خود روی او را ز هر کس بگسلاند خوی او را به دست غیر تاراجش نخواهد به غیر خویش محتاجش نخواهد نخواهد دست او در دامن کس اسیر دام خویشش خواهد و بس
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۲ - طلب کردن پادشاه مصر یوسف را علیه السلام برای تعبیر خواب خود و تعلل کردن وی تا آنچه میان وی و زنان مصر گذشته بود تفحص نمایند چو باشد خوشه خشک و گاو لاغر بود از سال تنگت قصه آور نخستین سال های هفتگانه بود باران و آب و کشت و دانه همه عالم ز نعمت پر برآید وز آن پس هفت سال دیگر آید که نعمت های پیشین خورده گردد ز تنگی جان خلق آزرده گردد نبارد زآسمان ابر عطایی نروید از زمین شاخ گیایی ز عشرت مالداران ست دارند ز تنگی تنگدستان جان سپارند چنان نان گم شود بر خوان دوران که گوید آدمی نان و دهد جان جوانمرد این سخن بشنید و برگشت حریف بزم شاه دادگر گشت حدیث یوسف و تعبیر او گفت دل شاه از دمش چون غنچه بشگفت بگفتا خیز و یوسف را بیاور کزو به گرددم این نکته باور سخن کز دوست آری شکر است آن ولی گر خود بگوید خوشتر است آن چو از دلبر سخن شاید شنیدن چرا از هر دهن باید شنیدن دگر باره به زندان شد روانه ببرد این مژده سوی آن یگانه که ای سرو ریاض قدس بخرام سوی بستانسرای شاه نه گام خرام آنسو بدین روی دلارا بیارا زین گل آن بستانسرا را بگفتا من چه آیم سوی شاهی که چون من بی کسی را بی گناهی به زندان سالها محبوس کرده ست ز آثار کرم مأیوس کرده ست اگر خواهد ز من بیرون نهم پای ازین غمخانه اول گو بفرمای که آنانی که چون رویم بدیدند ز حیرت در رخم کفها بریدند به یکجا چون ثریا با هم آیند نقاب از کار من روشن گشایند که جرم من چه بود از من چه دیدند چرا رختم سوی زندان کشیدند بود کین سر شود بر شاه روشن که پاک است از خیانت دامن من مرا پیشه گناه اندیشگی نیست در اندیشه خیانت پیشگی نیست در آن خانه خیانت نامد از من به جز صدق و امانت نامد از من مرا به گر زنم نقب خزاین که باشم در فراش خانه خاین جوانمرد این سخن چون گفت با شاه زنان مصر را کردند آگاه که پیش شاه یکسر جمع گشتند همه پروانه آن شمع گشتند چو ره کردند در بزم شه آن جمع زبان آتشین بگشاد چون شمع کزان شمع حریم جان چه دیدید که بر وی تیغ بدنامی کشیدید ز رویش در بهار و باغ بودید چرا ره سوی زندانش نمودید بتی کازار باشد بر تنش گل کی از دانا سزد بر گردنش غل گلی کش نیست تاب باد شبگیر به پایش چون نهد جز آب زنجیر زنان گفتند کای شاه جوان بخت به تو فرخنده فر هم تاج و هم تخت ز یوسف ما به جز پاکی ندیدیم به جز عز و شرفناکی ندیدیم نباشد در صدف گوهر چنان پاک که بوده از تهمت آن جان و جهان پاک زلیخا نیز بود آنجا نشسته زبان از کذب و جان از کید رسته ز دستان های پنهان زیر پرده ریاضت های عشقش پاک کرده فروغ راستیش از جان علم زد چو صبح راستین از صدق دم زد به جرم خویش کرد اقرار مطلق برآمد زو صدای حصحص الحق بگفتا نیست یوسف را گناهی منم در عشق او گم کرده راهی نخست او را به وصل خویش خواندم چو کام من نداد از پیش راندم به زندان از ستم های من افتاد در آن غم ها ز غم های من افتاد غم من چون گذشت از حد و غایت به حالش کرد حال من سرایت جفایی گر رسد او را ز جافی کنون واجب بود آن را تلافی هر احسان کاید از شاه نکوکار به صد چندان بود یوسف سزاوار چو شاه این نکته سنجیده بشنید چو گل بشگفت و چون غنچه بخندید اشارت کرد کز زندانش آرند بدان خرم سرابستانش آرند ز باغ لطف گلبرگیست خندان گل خندان به بستان به که زندان به ملک جان بود شاه نکوبخت مقام شه نشاید جز سر تخت بسا قفلا که ناپیدا کلید است برد او راه گشایش ناپدید است بود چون کار دانا پیچ در پیچ به پیشش کوشش فکر و نظر هیچ ز ناگه دست صنعی در میان نه به فتحش هیچ صانع را گمان نه پدید آید ز غیب آن را گشادی ودیعت در گشادش هر مرادی چو یوسف دل ز حیلت های خود کند برید از رشته تدبیر پیوند به جز ایزد نماند او را پناهی که باشد در نوایب تکیه گاهی ز پندار خودی و بخردی رست گرفتش فیض فضل ایزدی دست شبی سلطان مصر آن شاه بیدار به خوابش هفت گاو آمد پدیدار همه بسیار خوب و سخت فربه به خوبی و خوشی از یکدگر به وز آن پس هفت دیگر در برابر پدید آمد سراسر خشک و لاغر در آن هفت نخستین روی کردند به سان سبزه آن را پاک خوردند بدینسان سبز و خرم هفت خوشه که دل زان قوت بردی دیده توشه برآمد از عقب هفت دگر خشک بر آن پیچید و کردش سر به سر خشک چو سلطان بامداد از خواب برخاست ز هر بیدار دل تعبیر آن خواست همه گفتند کین خوابی محال است فراهم کرده وهم و خیال است به حکم عقل تعبیری ندارد به جز اعراض تدبیری ندارد جوانمردی که از یوسف خبر داشت ز روی کار یوسف پرده برداشت که در زندان همایون فر جوانیست که در حل دقایق خرده دانیست بود بیدار در تعبیر هر خواب دلش از غوص این دریا گهریاب اگر گویی بر او بگشایم این راز و زو تعبیر خوابت آورم باز بگفتا اذن خواهی چیست از من چه بهتر کور را از چشم روشن مرا چشم خرد زان لحظه کور است که از دانستن این راز دور است روان شد جانب زندان جوانمرد به یوسف حال خواب شه بیان کرد بگفتا گاو و خوشه هر دو سالند به اوصاف خودش وصاف حالند چو باشد خوشه سبز و گاو فربه بود از خوبی سالت خبره ده
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۳ - بیرون آمدن یوسف علیه السلام از زندان و گرامی داشتن پادشاه مر وی را و وفات کردن عزیز مصر و مبتلا شدن زلیخا به تنهایی و جدایی درین دیر کهن رسمیست دیرین که بی تلخی نباشد عیش شیرین خورد نه ماه طفلی در رحم خون که آید با رخی چون ماه بیرون بسا سختی که بیند لعل در سنگ که خورشید درخشانش دهد رنگ شب یوسف چو بگذشت از درازی طلوع صبح کردش کارسازی چو شد کوه گران بر جانش اندوه برآمد آفتابش از پس کوه پی تعظیم و اکرام وی از شاه خطاب آمد به نزدیکان درگاه کز ایوان شه خورشید اورنگ به میدانی ز هر جانب دو فرسنگ دو رویه تا به زندان ایستادند تجمل های خود را عرضه دادند چه از زرین کمر سرکش غلامان همه در خلعت زرکش خرامان چه از چابکسواران سپاهی به تازی مرکبان با هم مباهی چه از خورشید پیکر خوش نوایان به عبرانی و سریانی سرایان سران مصر بیرون از شماره نثار آور دوان از هر کناره تهیدستان به امید نثاری گشاده هر طرف جیب و کناری چو یوسف شد سوی خسرو روانه به خلعت های خاص خسروانه فراز مرکبی از پای تا فرق چو کوهی گشته در زر و گهر غرق به هر جا طبله های مشک و عنبر ز هر سو بدره های زر و گوهر به راه مرکب او می فشاندند گدا را از گدایی می رهاندند چو آمد بارگاه شه پدیدار فرود آمد ز رخش تیز رفتار خز و اطلس به پا انداختندش به پای انداز فرق افراختندش به بالای خز و اکسون همی رفت بر اطلس چون مه گردون همی رفت ز قرب مقدمش چون شه خبر یافت به استقبال او چون بخت بشتافت کشیدش در کنار خویشتن تنگ چو سرو گلرخ و شمشاد گلرنگ به پهلوی خودش بر تخت بنشاند به پرسش های خوش با وی سخن راند نخست از خواب خود پرسید و تعبیر درآمد لعل نوشینش به تقریر وز آن پس کردش از هر جا سؤالی بپرسیدش ز هر کاری و حالی جواب دلکش و مطبوع گفتش چنان کامد ازان گفتن شگفتش در آخر گفت این خوابی که دیدم ز تو تعبیر آن روشن شنیدم چه سان تدبیر آن کردم توانم غم خلق جهان خوردن توانم بگفتا باید ایام فراخی که ابرو نم نیفتد در تراخی منادی کردن اندر هر دیاری که نبود خلق را جز کشت کاری به ناخن سنگ خارا را تراشند ز چهره خوی فشانان دانه پاشند چو از دانه شود آگنده خوشه نهندش همچنان از بهر توشه سنان ها خوشه را زان رسته از تن که باشد بر رخ خصمان سنان زن چو گردد خوشه در خانه درنگی بیاید روزگار قحط و تنگی برد هر کس برای عیش تیره به قدر حاجت خود زان ذخیره ولی هر کار را باید کفیلی که از دانش بود با وی دلیلی به دانش غایت آن کار داند چو داند کار را کردن تواند ز هر چیزی که در عالم توان یافت چو من دانا کفیلی کم توان یافت به من تفویض کن تدبیر این کار که ناید دیگری چون من پدیدار چو شاه از وی بدید این کار سازی به ملک مصر دادش سرفرازی سپه را بنده فرمان او کرد زمین را عرصه میدان او کرد به جای خود به تخت زر نشاندش به صد عزت عزیز مصر خواندش چو پا بالای تخت زر نهادی جهانی زیر تختش سر نهادی چو رفتی بر سر میدان ز ایوان رسیدی بانگ چاووشان به کیوان به هر جانب که طوف اندیش بودی جنیبت کش هزاران بیش بودی به هر کشور که بگذشتی سواره برون بودی سپاهش از شماره چو یوسف را خدا داد این بلندی به قدر این بلندی ارجمندی عزیز مصر را دولت زبون گشت لوای حشمت او سرنگون گشت دلش طاقت نیاورد این خلل را به زودی شد هدف تیر اجل را زلیخا روی در دیوار غم کرد ز بار هجر یوسف پشت خم کرد نه از جاه عزیزش خانه آباد نه از اندوه یوسف خاطر آزاد فلک کو دیر مهر و زود کین است درین حرمانسرا کار وی این است یکی را برکشد چون خور بر افلاک یکی را افکند چون سایه بر خاک خوش آن دانا به هر کاری و باری که از کارش نگیرد اعتباری نه از اقبال او گردن فرازد نه از ادبار او جانش گدازد
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۴ - در شرح حال زلیخا بعد از وفات عزیز مصر و استیلای محبت یوسف علیه السلام بر وی و ابتلای وی به محنت فراق دلی کز دلبری ناشاد باشد ز هر شادی و غم آزاد باشد غم دیگر نگیرد دامن او نگردد شادیی پیرامن او اگر گردد جهان دریای اندوه برآرد موجهای غصه چون کوه ازان نم دامن او تر نگردد ز اندوهی که دارد برنگردد وگر جشن طرب سازد زمانه دهد رو عیش های جاودانه فرو پیچد ازان جشن طرب روی نخواهد کم غم خود یک سر موی زلیخا بود مرغ محنت آهنگ جهان چون خانه مرغان بر او تنگ در آن روزی که دولت یار بودش حریم خانه چون گلزار بودش عزیزش بود بر سر سایه گستر نهالی بود رعنا سایه پرور همه اسباب عشرت جمع می داشت رخی افروخته چون شمع می داشت غم یوسف ز جان او نمی رفت حدیثش از زبان او نمی رفت در این وقتی که رفت از سر عزیزش نماند اسباب دولت هیچ چیزش خیال روی یوسف یار او بود انیس خاطر افگار او بود به یادش روی در ویرانه ای کردی وطن در کنج محنتخانه ای کرد نه می خورد از فراق او نه می خفت ز دیده خون همی بارید و می گفت خوش آن کز بخت برخوردار بودم درون یک سرا با یار بودم دلی بی بار از حرمان دیدار جمالش دیدمی هر روز صد بار ازان دولت چو بختم ساخت محروم به زندان کردمش مظلوم و مرحوم به شب پنهان به زندان بردمی راه تماشا کردمی آن روی چون ماه به روزم زنگ غم از دل زدودی در و دیوار آن منزل که بودی منم امروز ازینها دور مانده به دل رنجه به تن رنجور مانده ندارم زو به جز در دل خیالی وز آن خالی نیم در هیچ حالی خیالش گر رود چون زنده مانم که در قالب خیال اوست جانم همی گفت این حدیث و آه می زد ز آه آتش به مهر و ماه می زد چو مد آه دایم دود آهش به فرق سر شدی چتر سیاهش ز خورشید حوادث هیچگاهی نبودی غیر ازان چترش پناهی نبود آن چتر کش بالای سر بود فلک را از خدنگ او سپر بود خدنگش را گر آن مانع نگشتی ز صندوق فلک پران گذشتی ز مژگان دمبدم خوناب می ریخت مگر خوناب خون ناب می ریخت چو بود از تاب دل سوزان تب او مژه می ریخت آبی بر لب او نمی شست از رخ آن خونابه گویی ازان خونابه بودش سرخرویی چو زان خونابه رخ را غازه کردی به دل عقد محبت تازه کردی به روی کار ناوردی دم نقد به جز خون جگر کابین آن عقد گهی کندی به ناخن روی گلگون چو چشم خود گشادی چشم ها خون ز سرخی هر یکی بودی دواتی نوشتی از غمش خط نجاتی گهی سینه گهی دل می خراشید ز جان جز نقش جانان می تراشید همی زد بر سر زانو کف دست سمن را رنگ نیلوفر همی بست به مهر دوست یعنی در خورم من گر او خورشید شد نیلوفرم من چو باشد آفتاب خاوری یار مرا نبود به از نیلوفری کار به دل همچون صنوبر کوفتی مشت به سان نیشکر خاییدی انگشت کفش کز هر نگاری داشتی عار نگارین گشتی از انگشت افگار ز انگشتان خونین خامه کردی ز کافوری کف خود نامه کردی درون نامه حرف غم نوشتی برون زین حرف چیزی کم نوشتی ولی زان نامه هرگز داستانش نخواندی دلبر ننوشته خوانش فراوان سال ها کار وی این بود ز هجران رنج و تیمار وی این بود جوانی تیره گشت از چرخ پیرش به رنگ شیر شد موی چو قیرش برآمد صبح و شب هنگامه برچید به مشکستان او کافور بارید گریزان گشت زاغ از تیر تقدیر به جای زاغ شد بوم آشیان گیر نباشد یاد پیری را درین باغ کزینسان بوم گیرد خانه زاغ سیاهی را سرشک از نرگسش شست ز نرگسزار چشمش یاسمین رست به شادی زیر این طاق کج آیین سیه پوشیدیش چشم جهان بین چو ماتمدار گشت از ناامیدی چرا رفت از سیاهی در سفیدی ز هندستان مگر بودش نمونه که باشد کار هندو باژگونه به روی تازه چون گل چینش افتاد شکن در صفحه نسرینش افتاد ز ناز آن چین که افکندی در ابرو فتادش چون سپر بی ناز در رو ندارد کس درین بحر کهن یاد که گیرد آب چین بی جنبش باد ولی گر باد بودی ور نبودی رخ چون آب او پر چین نمودی سهی سروش ز بار عشق خم شد سرش چون حلقه همراز قدم شد نه سر نی پای بود از بخت واژون ز بزم وصل همچون حلقه بیرون درین غمدیده خاک از خون مردم چو شد سرمایه بیناییش گم به پشت خم ازان بودی سرش پیش که جستی گم شده سرمایه خویش به سر بردی در آن ویران مه و سال سرش ز افسر تهی پایش ز خلخال تهی از حله های اطلسش دوش سبک از دانه های گوهرش گوش معطل گردن از طوق مرصع معرا عارض از زربفت برقع به زیر پهلو از خاکش نهالین عذار نازکش را خشت بالین به مهر یوسفش از خاک بستر به از مهد حریر حور گستر به یاد او به زیر روی خشتش مربع بالشی بود از بهشتش درین محنت کزان یک شمه گفتم به شرحش گوهر صد نکته سفتم نرفتی غیر یوسف بر زبانش نبودی غیر او آرام جانش در آن وقتی که گنج سیم و زر داشت هزاران حقه پر در و گهر داشت ز هر کس قصه یوسف شنیدی به پایش گنج سیم و زر کشیدی دهانش را چو درجی از گهر پر لبالب ساختی از گوهر و در بدین بخشش که بودش کار پیوست شد از سیم و زر و گوهر تهیدست به پشمین جامه مسکین گشت خرسند بر آن از لیف خرما شد کمربند خبرگویان ز یوسف لب ببستند پس زانوی خاموشی نشستند گذشت آن کز لب هر صاحب هوش ز یوسف یافتی قوت از ره گوش بر آن شد تا ز بی قوتی رهد باز کند بر راه یوسف خانه ای ساز که چون افتد گذرگاهی به راهش پذیرد قوت از آواز سپاهش زهی بیچاره آن از پا فتاده زمام اختیار از دست داده ز وصل خوان جانان بازمانده نوای عیش او ناساز مانده نباشد قوتی از بوی یارش نیابد قوت از پیک دیارش گهی با باد از وی راز گوید گه از مرغی نشانش باز جوید چو بیند رهروی بر رهگذاری به رویش از ره غربت غباری ببوسد پای او کز شهریار است بشوید گرد او گر زان دیار است وگر سلطانش از راهی سواره برآید نبودش تاب نظاره شود خرم به خاک و گرد راهش نشیند خوش به آواز سپاهش
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۵ - آمدن زلیخا به سر راه یوسف علیه السلام و از نی خانه ای ساختن تا از آواز گذشتن سپاه وی خرسندی یابد زلیخا را ز تنهایی چو جان کاست به راه یوسف از نی خانه ای خواست بدو کردند نی بستی حواله چو موسیقار پر فریاد و ناله چو کردی از جدایی ناله آغاز جدا برخاستی از هر نی آواز چو از هجر آتش اندر وی گرفتی ز آهش شعله در هر نی گرفتی در آن نی بست بود افتاده خسته چو صیدی تیرها گردش نشسته ولی از ذوق عشقش چون اثر بود بر او هر تیرگویی نیشکر بود بر آخر داشت یوسف دیوزادی سپهر اندازه ای گردون نهادی تکاور ابلقی چون چرخ فیروز ز شب بسته هزاران وصله بر روز ز نور و ظلمت اندر وی نشانه برابر چون شب و روز زمانه گره بر خوشه چرخ از دم او شکن در کاسه بدر از سم او به هر سمش هلالی بسته از زر ز سیم اختر رخشان مسمر به زخم سم چو سنگ خاره خستی ز هر ماه نوش سیاره جستی اگر نعلش پریدی در تک و دو به چرخ اندر نشستی چون مه نو گذشتی در شکارستان نخجیر پران از پهلوی نخجیر چون تیر گرش میدان شدی از غرب تا شرق به یک جستن پریدی گرم چون برق اگر گردش نه پا زو پس کشیدی به گردش باد صرصر کی رسیدی به راه ار چه شدی پر قطره از خوی ندیدی هیچ کس یک قطره از وی به خوش رفتن در آن خوی بودیش میل چو آن گرد آمده از قطره ها سیل چو گنجی بود از گوهر روانه بری ز آسیب مار تازیانه بر آخر گر شدی رام و فروتن گرفتی خدمتش گردون به گردن بدادیش ار درآوردی به آن سر به سطل ماه آب از چشمه خور مهیا ساختی در هر شبانگاه جوش از سنبله وز کهکشان کاه ز شعر چشمه دار شب مه و سال پی جو کردیش آماده غربال ز سدره سبحه خوان مرغان گزیدی که تا سنگ از جوش چون دانه چیدی دو پیکر بود از زینش مثالی رکاب از هر طرف تابان هلالی چو یوسف در هلالش پای کردی چو ماه اندر دو پیکر جای کردی کشیدی زیر ران او صهیلی که رفتی هر طرف اضعاف میلی به هر جا هر که بشنیدی صهیلش نبودی حاجت کوس رحیلش شتابان سوی آن شاه آمدندی چو سیاره پی ماه آمدندی زلیخا نیز چون آن را شنیدی ازان نی بست خود بیرون خزیدی به حسرت بر سر راهش نشستی خروشان بر گذرگاهش نشستی چو بی یوسف رسیدی خیلی از راه به طنزش کودکان کردندی آگاه که اینک در رسید از راه یوسف به رویی رشک مهر و ماه یوسف زلیخا گفتی از یوسف در اینان نمی یابم نشان ای نازنینان به دل زین طنز مپسندید داغم که ناید بوی یوسف در دماغم به هر منزل که آن دلدار گردد جهان پر نافه تاتار گردد به هر محمل که آن جانان نشیند شمیمش در مشام جان نشیند چو یوسف در رسیدی با گروهی کز ایشان در دل افتادی شکوهی بگفتندی که از یوسف خبر نیست درین قوم از قدوم او اثر نیست بگفتی در فریب من مکوشید قدوم دوست را از من مپوشید بتی کش شاه ملک جان توان داشت قدومش را کجا پنهان توان داشت نسیمش باغ جان را تازه سازد نه تنها جان جهان را تازه سازد چو جان را تازگی همراه گردد ازان جان تازه کن آگاه گردد چو کردی گوش آن حیران مهجور ز چاووشان صدای دور شو دور زدی افغان که من عمریست دورم به صد محنت درین دوری صبورم نباشد بیش ازینم تاب دوری نجویم دوری الا از صبوری ز جانان تا به کی مهجور باشم همان بهتر که از خود دور باشم بگفتی این و بیهوش اوفتادی ز خود کرده فراموش اوفتادی ز جام بیخودی از دست رفتی چنان بیخود به آن نی بست رفتی در آن نیها چو دم از جان ناشاد دمیدی خاستی افغان و فریاد بدین دستور بودی روزگاری نبودی غیر ازینش کار و باری
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۶ - گرفتن زلیخا سر راه یوسف را و التفات نایافتن و بعد از آن به خانه رفتن و بت را شکستن و ایمان به خدای تعالی آوردن و پس بر سر راه وی آمدن و التفات یافتن نداند عاشق بیدل قناعت فزاید حرص وی ساعت به ساعت دو دم نبود به یک مطلوبش آرام به هر دم در طلب برتر نهد گام چو یابد بوی گل خواهد که بیند چو بیند روی گل خواهد که چیند زلیخا کرد بعد از ره نشینی هوای دولت دیدار بینی شبی سر پیش آن بت بر زمین سود که عمری در پرستش کارش این بود بگفت ای قبله جانم جمالت سر من در عبادت پایمالت تو را عمریست کز جان می پرستم برون شد گوهر دانش ز دستم به چشم خود ببین رسواییم را به چشمم باز ده بیناییم را ز یوسف چند باشم مانده مهجور بده چشمی که رویش بینم از دور مرا در هیچ وقتی و مقامی به جز دیدار یوسف نیست کامی بده کام مرا گر می توانی چو دادی کام من دیگر تو دانی در این جان سختیم مپسند چندین بدین بدبختیم مپسند چندین چه عمر است این که نابودن ازین به ره نابود پیمودن ازین به همی گفت این و بر سر خاک می کرد ز گریه خاک را نمناک می کرد چو شاه خور به تخت خاور آمد صهیل ابلق یوسف برآمد برون آمد زلیخا چون گدایی گرفت از راه یوسف تنگنایی به رسم دادخواهان داد برداشت ز دل ناله ز جان فریاد برداشت ز بس بر آسمان می شد ز هر سوی نفیری چاوشان طرقوا گوی ز بس بر گوشها می زد ز هر جای صهیل مرکبان راه پیمای کس از غوغا به حال او نیفتاد به حالی شد که او را کس مبیناد ز نومیدی دلی صد پاره گشته ز کوی خرمی آواره گشته ز درد دل فغان می کرد و می رفت ز آه آتشفشان می کرد و می رفت به محنتخانه خود چون پی آورد دو صد شعله به یک مشت نی آورد به پیش آورد آن سنگین صنم را زبان بگشاد تسکین الم را که ای سنگ سبوی عز و جاهم به هر راهی که باشم سنگ راهم شد از تو راه بختم تنگ بر دل سزد گر از تو کوبم سنگ بر دل به پیش روی تو چون سجده بردم به سر راه وبال خود سپردم به گریه از تو هر کامی که جستم ز کام هر دو عالم دست شستم تو سنگی خواهم از ننگ تو رستن به سنگی گوهر قدرت شکستن بگفت این پس به زخم سنگ خاره خلیل آسا شکستن پاره پاره چو بشکستش به چالاکی و چستی به کارش زان شکست آمد درستی ز شغل بت شکستن چون بپرداخت به آب چشم و خون دل وضو ساخت تضرع کرد و رو بر خاک مالید به درگاه خدای پاک نالید که ای عشق تو را از زیر دستان بتان و بتگران و بت پرستان اگر نه عکس تو بر بت فتادی به پیش بت کسی کی سر نهادی دل بتگر به مهر خود خراشی وز آتش افکنی بر بت تراشی کسی در پیش بت افتاده پست است که گوید بت پرست ایزد پرست است اگر رو در بت آوردم خدایا بر آن بر خود جفا کردم خدایا به لطف خود جفای من بیامرز خطا کردم خطای من بیامرز ز بس راه خطا پیمایی از من ستاندی گوهر بینایی از من چو آن گرد خطا از من فشاندی به من ده باز آنچ از من ستاندی بود دل فارغ از داغ تأسف بچینم لاله ای از باغ یوسف چو برگشت از ره آن بر مصریان شاه گرفت افغان کنان بازش سر راه که پاکا آن که شه را ساخت بنده ز ذل و عجز کردش سرفکنده به فرق بنده مسکین محتاج نهاد از عز و جاه خسروی تاج چو جا کرد این سخن در گوش یوسف برفت از هیبت آن هوش یوسف به حاجب گفت این تسبیح خوان را که برد از جان من تاب و توان را به خلوتخانه خاص من آور به جولانگاه اخلاص من آور که تا یک شمه از حالش بپرسم وز این ادبار و اقبالش بپرسم کزان تسبیح چون شور و شغب کرد عجب ماندم که تأثیری عجب کرد گرش دردی نه دامنگیر باشد کلامش را کی این تأثیر باشد دو صد جان خاک دریابنده شاهی که دریابد به آهی یا نگاهی فروغ صدق صادق دادخواهان مزور قصه گم کرده راهان شود مر صبح صادق را تباشیر مزوررا دهد پاداش تزویر نه چون شاهان دور این زمانه که می جویند بهر زر بهانه ز هر ظالم که یک دینار رنگ است وگر زو دست صد کس زیر سنگ است ز دینار زرش صد سرخروییست تظلم کردن از وی هرزه گوییست
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۷ - آمدن زلیخابه خلوتخانه یوسف علیه السلام و به دعای وی بینایی و جمال و جوانی را یافتن ازان خوشتر چه باشد پیش عاشق که گردد یار نیک اندیش عاشق به خلوتگاه رازش بار یابد ز بارش سینه بی آزار یابد به پیش او نشیند راز گوید حکایت های دیرین باز گوید ز غوغای سپه چون رست یوسف به خلوتگاه خود بنشست یوسف درآمد حاجب از در کای یگانه به خوی نیک در عالم فسانه ستاده بر در اینک آن زن پیر که در ره مرکبت را شد عنانگیر مرا گفتی که با وی باش همراه به همراهی رسانش تا به درگاه بگفتا حاجت او را روا کن اگر دردیش هست آن را دوا کن بگفت او نیست زانسان کوته اندیش که با من بازگوید حاجت خویش بگفتا رخصتش ده تا درآید حجاب از حال خود هم خود گشاید چو رخصت یافت همچون ذره رقاص درآمد شادمان در خلوت خاص چو گل خندان شد و چون غنچه بشگفت دهان پر خنده بر یوسف دعا گفت ز بس خندیدنش یوسف عجب کرد ز وی نام و نشان وی طلب کرد بگفت آنم که چون روی تو دیدم تو را از جمله عالم برگزیدم فشاندم گنج گوهر در بهایت دل و جان وقف کردم بر هوایت جوانی در غمت بر باد دادم بدین پیری که می بینی فتادم گرفتی شاهد ملک اندر آغوش مرا یکبارگی کردی فراموش چو یوسف زین سخن دانست کو کیست ترحم کرد و بر وی زار بگریست بگفتا ای زلیخا این چه حال است چرا حالت بدینسان در وبال است چو یوسف گفت با وی ای زلیخا فتاد از پا زلیخا بی زلیخا شراب بیخودی زد از دلش جوش برفت از لذت آوازش از هوش چو باز از بی خودی آمد به خود باز حکایت کرد با وی یوسف آغاز بگفتا کو جوانی و جمالت بگفت از دست شد دور از وصالت بگفتا خم چرا شد سرو نازت بگفت از بار هجر جانگدازت بگفتا چشم تو بی نور چون است بگفت از بس که بی تو غرق خون است بگفتا کو زر و سیمی که بودت به فرق آن تاج و دیهیمی که بودت بگفت از حسن تو هر کس سخن راند ز وصفت بر سر من گوهر افشاند سر و زر را نثار پاش کردم به گوهر پاشیش پاداش کردم نهادم تاج حشمت بر سر او گرفتم افسر از خاک در او نماند از سیم و زر چیزی به دستم کنون دل گنج عشق اینم که هستم بگفتا حاجت تو چیست امروز ضمان حاجت تو کیست امروز بگفت از حاجتم آزرده جانی نخواهم جز تو حاجت را ضمانی اگر ضامن شوی آن را به سوگند به شرح آن گشایم از زبان بند وگر نی لب ز شرح آن ببندم غم و درد دگر بر خود پسندم قسم گفتا به آن کان فتوت به آن معمار ارکان نبوت کز آتش لاله و ریحان دمیدش لباس خلت از یزدان رسیدش که هر حاجت که امروز از تو دانم روا سازم به زودی گر توانم بگفت اول جمال است و جوانی بدان گونه که تو دیدی و دانی دگر چشمی که دیدار تو بینم گلی از باغ رخسار تو چینم بجنبانید لب یوسف دعا را روان کرد از دو لب آب بقا را جمال مرده اش را زندگی داد رخش را طلعت فرخندگی داد به جوی رفته باز آورد آبش وز آن شد تازه گلزار شبابش ز کافورش برآمد مشک تاتار ز صبحش آشکارا شد شب تار سپیدی شد ز مشکین طره اش دور درآمد در سواد نرگسش نور خم از سرو گل اندامش برون رفت شکنج از نقره خامش برون رفت جوانی پیریش را گشت حاله پس از چل سالگی شد هژده ساله جمالش را سر و کاری دگر شد ز عهد بیشتر هم پیشتر شد دگر ره یوسفش گفت ای نکوخوی مراد دیگرت گر هست برگوی مرادی نیست گفتا غیر ازینم که در خلوتگه وصلت نشینم به روز اندر تماشای تو باشم به شب رو بر کف پای تو باشم فتم در سایه سرو بلندت شکر چینم ز لعل نوشخندت نهم مرهم دل افگار خود را به کام خویش بینم کار خود را به کشت خود که پژمرده ست و درهم دهم از چشمه سار صحبتت نم چو یوسف این تمنا کرد ازو گوش زمانی سر به پیش افکند خاموش نظر بر غیب بودش انتظاری جواب او نه نی گفت و نه آری میان خواست حیران بود و ناخواست که آواز پر جبریل برخاست پیام آورد کای شاه شرفناک سلامت می رساند ایزد پاک که ما عجز زلیخا را چو دیدیم به تو عرض نیازش را شنیدیم ز موج انگیزی آن عجز و کوشش درآمد بحر بخشایش به جوشش دلش از تیغ نومیدی نخستیم به تو بالای عرشش عقد بستیم تو هم عقدیش کن جاوید پیوند که بگشاید به آن از کار او بند ز عین عاطفت یابی نظرها شود زاینده زان عقدت گهرها