Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۸ - نکاح بستن یوسف علیه السلام زلیخا را به فرمان خدای تعالی و زفاف کردن با وی چو فرمان یافت یوسف از خداوند که بندد با زلیخا عقد پیوند اساس انداخت جشنی خسروانه نهاد اسباب جشن اندر میانه شه مصر و سران ملک را خواند به تخت عز و صدر جاه بنشاند به قانون خلیل و دین یعقوب بر آیین جمیل و صورت خوب زلیخا را به عقد خود درآورد به عقد خویش یکتا گوهر آورد نثار افشان بر او مه تا به ماهی مبارکباد گو شاه و سپاهی به رسم معذرت یوسف به پا خاست به مجلس حاضران را عذرها خواست زلیخا را به پرسش ساخت دلشاد به خلوتخانه خاصش فرستاد پرستاران همه پیشش دویدند سر و افسر همه پیشش کشیدند خروشان از جمال دلفریبش به زرکش جامه ها دادند زیبش چو های و هوی مردم یافت آرام به منزلگاه خود زد هر کسی گام عروس مه نقاب عنبرین بست زرافشان پرده بر روی زمین بست به فیروزی بر این فیروزه طارم چراغ افروز شد گیتی ز انجم فلک عقد ثریا از بر آویخت شفق یاقوت تر با گوهر آمیخت جهان را شعر شب شد پرده راز در آن پرده جهانی راز پرداز به خلوت محرمان با هم نشستند به روی غیر مشکین پرده بستند زلیخا منتظر در پرده خاص دل او از طپش در پرده رقاص که این تشنه که بر لب دیده آب است به بیداریست یارب یا به خواب است شود زین تشنگی سیراب یا نی نشیند از دلش این تاب یا نی گهی پر آب چشمش ز اشک شادی گهی پر خون ز بیم نامرادی گهی گفتی که من باور ندارم که گردد خوش بدینسان روزگارم گهی گفتی که لطف دوست عام است ز لطف دوست نومیدی حرام است ازین اندیشه خاطر در کشاکش گهی خوش بودی آنجا گاه ناخوش ز ناگه دید کز در پرده برخاست مهی بی پرده منزل را بیاراست زلیخا را نظر چون بر وی افتاد تماشای ویش پی در پی افتاد برون برد از خودش اشراق آن نور ز نور خور ظلام سایه شد دور چو یوسف آن محبت کیشیش دید ز دیدار خود آن بی خویشیش دید ز رحمت جای بر تخت زرش کرد کنار خویش بالین سرش کرد به بوی خود به هوش آورد بازش به بیداری کشید از خواب نازش به آن رویی کزو می بست دیده وزو می بود عمری دل رمیده چو چشم انداخت رویی دید زیبا به سان نقش چین بر روی دیبا چو روی حور عین مطبوع و مقبول ز حسن آراییش مشاطه معزول نظر چون یافت بر دیدن قرارش عنان کش شد سوی بوس و کنارش به لب بوسید شیرین شکرش را به دندان کند عناب ترش را چو بود از بهر آن فرخنده مهمان دو لب بر خوان وصل او نمکدان ازان رو کرد اول بوسه را ساز که بر خوان از نمک به باشد آغاز نمک چون شور شوقش بیشتر کرد دو ساعد در میان او کمر کرد به زیر آن کمر نابرده رنجی نشانی یافت از نایاب گنجی میان بسته طلب را چابک و چست ازان گنج گهر درج گهر جست نهادش پیش آن سرو گل اندام مقفل حقه ای از نقره خام نه خازن برده سوی حقه دستی نه خاین داده قفلش را شکستی کلید حقه از یاقوت تر ساخت گشادش قفل و در وی گوهر انداخت کمیتش گام زد در عرصه تنگ ز بس آمد شدن شد پای او لنگ چو نفس سرکش اول توسنی کرد در آخر ترک مایی و منی کرد شبانگه تشنه ای برخاست از خواب به سیمین برکه سر در زد پی آب شد اول غرقه و آخر با خوشی جفت برون آمد به جای خویشتن خفت دو غنچه از دو گلبن بر دمیده ز باد صبحدم با هم رسیده یکی نشگفته و دیگر شگفته نهفته ناشگفته در شگفته چو یوسف گوهر ناسفته را دید ز باغش غنچه نشگفته را چید بدو گفت این گهر ناسفته چون ماند گل از باد سحر نشگفته چون ماند بگفتا جز عزیزم کس ندیده ست ولی او غنچه باغم نچیده ست به راه جاه اگر چه تیزتگ بود به وقت کامرانی سست رگ بود به طفلی در که خوابت دیده بودم ز تو نام و نشان پرسیده بودم بساط مرحمت گسترده بودی به من این نقد را بسپرده بودی ز هر کس داشتم این نقد را پاس نزد بر گوهرم کس نوک الماس بحمدالله که این نقد امانت که کوته ماند ازان دست خیانت دو صد بار ار چه تیغ بیم خوردم به تو بی آفتی تسلیم کردم چو یوسف این سخن را زان پریچهر شنید افزود از آنش مهر بر مهر بدو گفت ای به حسن از حور عین بیش نه این به زانچه می جستی ازین پیش بگفت آری ولی معذور می دار که من بودم ز درد عاشقی زار به دل شوقی که پایانی نبودش به جان دردی که درمانی نبودش تو را شکلی بدین خوبی که هستی کزو هر دم فزاید شور و مستی شکیبایی نبود از تو حد من بکش دامان عفوی بر بد من ز حرفی کز کمال عشق خیزد کجا معشوق با عاشق ستیزد
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۹ - غلبه کردن محبت زلیخا بر یوسف علیه السلام و بنا کردن عبادتخانه از برای وی به صدق آن کس که زد در عاشقی گام به معشوقی برآید آخرش نام که آمد در طریق عشق صادق که نامد بر سرش معشوق عاشق زلیخا را چه صدقی بود در عشق که یکسر عمر خود فرسود در عشق به طفلی در که لعبت باز بودی به نورس لعبتان دمساز بودی پی بازی چو کردی چاره سازی نبودی بازیش جز عشقبازی دو لعبت را که پیش هم نشاندی یکی عاشق یکی معشوق خواندی چو دست چپ ز دست راست دانست ره و رسم نشست و خاست دانست در آن خوابی که دید از بخت بیدار به دام عشق یوسف شد گرفتار هوای ملک خود از دل به در کرد به ملک مصر آهنگ سفر کرد ز شهر خود به شهر یوسف آمد نه بهر خود ز بهر یوسف آمد جوانی در خیال او به سر برد به امید وصال او به سر برد به پیری در تمنای وی افتاد به کوری بی تماشای وی افتاد پس از پیری که بینا و جوان شد به مهر روی آن جان و جهان شد وز آن پس در هوایش زیست تا زیست به دل قید وفایش زیست تا زیست چو صدقش بود بیرون از نهایت در آخر کرد در یوسف سرایت دل یوسف به مهرش شد چنان گرم که می آمد ازان دلگرمیش شرم چنان زد راه دل آن دلفریبش که یک ساعت نماند از وی شکیبش به گرد خاطرش گشتی رضاجوی لبش بر لب نهادی روی بر روی ز بس کشت طرب را آب دادی به آبش دمبدم حاجت فتادی ولی وز بر زلیخا پرده بشکافت ز خورشید حقیقت پرتوی تافت چنان خورشید بر وی اشتلم کرد که یوسف را در او چون ذره گم کرد بلی در بوته عشق مجازی گذشتش عمر در مانع گدازی چو خورشید حقیقت گشت طالع نبودش پیش دیده هیچ مانع کشش های حقیقت در وی آویخت ز هر چه آن ناگزیرش بود بگریخت شبی از چنگ یوسف شد گریزان خلاصی جست ازو افتان و خیزان چو زد دست از قفا در دامن او ز دستش چاک شد پیراهن او زلیخا گفت اگر من بر تن تو دریدم پیش ازین پیراهن تو تو هم پیراهنم اکنون دریدی به پاداش گناه من رسیدی درین کار از تفاوت بی هراسیم به پیراهن دری رأسا برأسیم چو یوسف روی او در بندگی دید وز آن نیت دلش را زندگی دید به نام او ز زر کاشانه ای ساخت نه کاشانه عبادتخانه ای ساخت چو کاخ آسمان فیروزه خشتی زمین از لطف و صنع او بهشتی پر از نقش و نگار از فرش تا سقف مهندس را بر او فکر و نظر وقف ز روزنهاش نوربخت تابان ز درها قاصد دولت شتابان ز عالی غرفه هایش چشم بد دور مقوس طاق ها چون ابروی حور ز عکس شمسه اش خور برده مایه محال از وی درون خانه سایه دمیده ز آب کلک نیکبختان ز نخلستان دیوارش درختان به هر شاخی ازان مرغان نشسته ولیکن از نوا منقار بسته میان خانه زد فرخنده تختی ز زر لختی ز لعل ناب لختی دو صد نقش بدیع انگیخت از وی هزار آویزه در آویخت از وی زلیخا را گرفت از مهر دل دست نشاندش بر فراز تخت و بنشست بدو گفت ای به انواع کرامت مرا شرمنده کردی تا قیامت در آن وقتی که می خواندی غلامم کرامت خانه ای کردی به نامم ز لعل و زر پی سرخی و زردی هر آن زینت که امکان داشت کردی کنون من هم پی شکر عطایت عبادتخانه ای کردم برایت در او بنشین پی شکر خدایی کزو داری به هر مویی عطایی توانگر ساختت بعد از فقیری جوانی داد بعد از ضعف و پیری به چشم نور رفته نور دادت وز آن بر رو در رحمت گشادت پس از عمری که زهر غم چشاندت به تریاک وصال من رساندت زلیخا هم به توفیق الهی نشسته بر سریر پادشاهی در آن خلوتسرا می بود خرسند به وصل یوسف و فضل خداوند
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۷۰ - خواب دیدن یوسف علیه السلام مادر و پدر را و از خدای تعالی وفات خود طلبیدن و اضطراب زلیخا زهی حسرت که ناگه نیکبختی کشد تا پیشگاه وصل رختی کشیده شاهد دولت در آغوش کند اندوه هجران را فراموش ندیده خاطرش از غم غباری به شادی بگذراند روزگاری ز ناگه باد ادباری برآید سموم هجر را کاری برآید درآید در ریاض وصل گستاخ درخت آرزو را بشکند شاخ زلیخا چون ز یوسف کام دل یافت به وصل دایمش آرام دل یافت به دل خرم به خاطر شاد می زیست ز غم های جهان آزاد می زیست تمادی یافت ایام وصالش در آن دولت ز چل بگذشت سالش پیاپی داد آن نخل برومند بر فرزند بل فرزند فرزند مرادی از جهان در دل نبودش که بر خوان امل حاصل نبودش شبی بنهاده سر یوسف به محراب ره بیداریش زد رهزن خواب پدر را دید با مادر نشسته به رخ چون خور نقاب نور بسته ندا کردند کای فرزند دریاب کشید ایام دوری دیر بشتاب ز ناخواهی بر آب و گل رقم نه به نزهتگاه جان و دل قدم نه چو یوسف یافت بیداری ازان خواب به پهلوی زلیخا شد ز محراب حدیث خواب را با وی بیان کرد وز آن مقصود را بر وی عیان کرد ز خوابش با خیال دوری افکند به جانش آتش مهجوری افکند ولی یوسف ز طور خود برون شد به اقلیم بقا شوقش فزون شد قدم زین تنگنای آز برداشت ره فسحتسرای راز برداشت متاع انس ازین دیر فنا برد به محراب بقا دست دعا برد که ای حاجت روای مستمندان به سر افسر نه تارک بلندان به فرقم تاج اقبالی نهادی که هرگز هیچ مقبل را ندادی دلم زین کشور فانی گرفته ست ز تدبیر جهانبانی گرفته ست مرا فارغ ز من راهی به خود ده مثال شاهی ملک ابد ده نکوکاران که راه دین گرفتند به قرب و منزلت پیشین گرفتند برون آر از شمار واپسانم به فر قربت ایشان رسانم زلیخا چون شنید این رازداری به دل زخمی رسیدش سخت کاری یقین دانست کز وی آن دعا را اثر گردد به زودی آشکارا نیاید از کمان او خدنگی که در تأثیر آن افتد درنگی قدم در کلبه ای زد تیره و تنگ گشاد از یکدگر گیسوی شبرنگ همی کرد از غم دوری به سر خاک همی مالید پر خون چهره بر خاک ز شادی طاق و با اندوه و غم جفت ز دیده اشک می بارید و می گفت که ای درمان درد دردناکان به مرهم خرقه دوز سینه چاکان مراد خاطر هر نامرادی گشاد ششدر هر بی گشادی مفاتیح آور درهای بسته جبایر بند دلهای شکسته خلاصی بخش مهجوران ز اندوه سبک سازنده غم های چون کوه گرفتار دل افگار خویشم عجب حیران شده در کار خویشم ندارم طاقت هجران یوسف ز تن کش جان من با جان یوسف نخواهم بی جمالش زندگی را به ملک زندگی پایندگی را نهال عمر بی برگ است بی او حیات جاودان مرگ است بی او به قانون وفا نیکو نباشد که من باشم به گیتی او نباشد اگر با من نسازی همره او را مرا بیرون بر اول آنگه او را نمی خواهم کزو یکسو نشینم جهان را بی جمال او ببینم به سر برد اینچنین در گریه و سوز نه شب را گفت شب نی روز را روز بلی هر کس ز غم دارد دلی تنگ شب و روزش نماید هر دو یکرنگ
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۷۱ - وفات یافتن یوسف علیه السلام و هلاک شدن زلیخا از الم مفارقت وی به دیگر روز یوسف بامدادان که شد دلها ز فیض صبح شادان به بر کرده لباس شهریاری برون آمد به آهنگ سواری چو پا در یک رکاب آورد جبریل بدو گفتا مکن زین بیش تعجیل امان نبود ز چرخ عمر فرسای که ساید بر رکاب دیگرت پای عنان بگسل ز آمال و امانی بکش پا از رکاب زندگانی چو یوسف این بشارت کرد ازو گوش زشادی شد بر او هستی فراموش ز شاهی دامن همت برافشاند یکی از وارثان ملک را خواند به جای خود شه آن مرز کردش به خصلت های نیک اندرز کردش دگر گفتا زلیخا را بخوانید به میعاد وداع من رسانید بگفتند او به دست غم زبون است فتاده در میان خاک و خون است ندارد طاقت این بار جانش به کار خویش بگذار آنچنانش بگفتا ترسم این داغ غرامت بماند بر دل او تا قیامت بگفتند ایزدش خرسند داراد به خرسندی قوی پیوند داراد به کف جبریل حاضر داشت سیبی که باغ خلد ازان می داشت زیبی چو یوسف را به دست آن سیب بنهاد روان آن سیب را بویید و جان داد بلی زان نکهت باغ بقا یافت ازان نکهت به سوی باغ بشتافت چو یوسف را ازان بو جان برآمد ز جان حاضران افغان برآمد ز بس بالا گرفت آواز فریاد صدا در گنبد فیروزه افتاد زلیخا گفت کین شور و فغان چیست پر از غوغا زمین و آسمان چیست بدو گفتند کان شاه جوانبخت به سوی تخته رو کرد از سر تخت وداع کلبه تنگ جهان کرد وطن بر اوج کاخ لا مکان کرد چو بشنید این سخن از خویشتن رفت فروغ نیر هوشش ز تن رفت ز هول این حدیث آن سرو چالاک سه روز افتاد همچون سایه بر خاک چو چارم روز شد زان خواب بیدار سماع آن ز خود بردش دگر بار سه بار اینسان سه روز از خود همی رفت به داغ سینه سوز از خود همی رفت چهارم روز چون آمد به خود باز ز یوسف کرد اول پرسش آغاز نه از وی بر سر بستر نشان یافت نه تابوتش به آن عالم روان یافت جز این از وی خبر بازش ندادند که همچون گنج در خاکش نهادند نخست از دور چرخ ناموافق گریبان چاک زد چون صبح صادق بر آن آتش که بر دل داشت پنهان رهی بگشاد از چاک گریبان ولی زان راه در جانش به هر دم فزون گشت آتش سوزنده نی کم به ناخن رخنه ها در روی می کند برای چشمه خور جوی می کند به هر جویی کز آن چشمه روان کرد سمن را جلوه گاه ارغوان کرد شد از ناخن به رخ گلگون خط افکن چو عرق ناخنه در چشم روشن به سینه از تغابن سنگ می زد طپانچه بر رخ گلرنگ می زد ز سیم آنجا عقیق تر همی رست وز این بر لاله نیلوفر همی رست به سوی فرق نازک برد پنجه ز زور پنجه آن را ساخت رنجه ز ریحان سرو بستان را سبک کرد به چیدن سنبلستان را تنک کرد ز دل نوحه ز جان فریاد برداشت فغان از سینه ناشاد برداشت که یوسف کو و تخت آرایی او به محتاجان کرم فرمایی او چو عزمش کرد زین بر بارگی تنگ به ملک جاودانی داشت آهنگ ز بس بود اندرین رفتن شتابش نکردم پایبوسی چون رکابش ازین کاخ غم افزا چون برون رفت نبودم در حضور او که چون رفت سرش بنهاده بر بالین ندیدم خویش از صفحه نسرین نچیدم چو آمد بر تن آن زخم درشتش نکردم سینه پشتیبان پشتش چو سوی تخته برد از تختگه رخت همایون بخت شد زو تخته چون تخت گلاب از چشم اشک افشان نجستم به آن روشن گلاب او را نشستم کفن چون بر تن او راست کردند به تکفینش نشست و خاست کردند نکردم رشته اندوزی فن خویش که تا دوزم بر او لاغر تن خویش چو از غم خارها در دل شکستند وز این سر منزلش محمل ببستند زبان پر از نوای بینوایی نکردم محمل او را درایی چو جای خواب در خاکش گشادند چو در پاک در خاکش نهادند زمین زیر بر و دوشش نرفتم به کام دل به آغوشش نخفتم دریغا زین زیانکاری دریغا دریغا زین جگرخواری دریغا بیا ای کام جان محرومیم بین ز ظلم آسمان مظلومیم بین بریدی از من و یادم نکردی به دیداری ز خود شادم نکردی وفادارا وفاداری نه این بود به یاران شیوه یاری نه این بود مرا از دل برون افکندی و رفت میان خاک و خون افکندی و رفت عجب خاری شکستی در دل من که بیرون ناید الا از گل من نه جایی راه رفتن کرده ای ساز کز آنجا هیچگه آید کسی باز همان بهتر کز اینجا پر گشایم به یک پرواز کردن سویت آیم بگفت این و عماری دار را خواست به روی خود عماری را بیاراست به یک جنبش ازان اندوه خانه به رحلتگاه یوسف شد روانه ندید آنجا نشان زان گوهر پاک به جز خرپشته ای از خاک نمناک بر آن خرپشته آن خورشید پایه به خاک انداخت خود را همچو سایه ز رخسار چو خور در زر گرفتش ز اشک لعل در گوهر گرفتش گهی فرقش همی بوسید و گه پای فغان می زد ز دل کای وای من وای تو زیر گل چو بیخ گل نهفته به بالا من چو شاخ گل شگفته تو زیر خاک منزل کرده چون گنج به روی خاک من ابر گهرسنج فرو رفته تو همچون آب در خاک به بیرون مانده من چون خار و خاشاک خیالت موج خون بر خاک من زد فراقت شعله در خاشاک من زد زدی آتش به خاشاک وجودم ازان پیچان رود بر چرخ دودم به دود من کسی نگشاده دیده که نی از دیدگان آبش چکیده همی نالید و هر دم سینه چاک به صد حسرت همی مالید بر خاک چو درد و حسرتش از حد برون شد به رسم خاکبوسی سرنگون شد به چشمان خود انگشتان درآورد دو نرگس را ز نرگسدان برآورد به خاک وی فکند از کاسه سر که نرگس کاشتن در خاک بهتر چو باشد از گل رویت جدا چشم چه کار آید درین بستان مرا چشم بود رسم مصیبت بین مبهوت سیه بادام افشاندن به تابوت چو آن مسکین ز تابوتش جدا ماند دو بادام سیه بر خاکش افشاند به خاکش روی خون آلود بنهاد به مسکینی زمین بوسید و جان داد خوش آن عاشق که چون جانش برآید به بوی وصل جانانش برآید حریفان حال او را چون بدیدند فغان و ناله بر گردون کشیدند هر آن نوحه که بهر یوسف او کرد همی کردند بر وی با دو صد درد همی کردند نوحه نوحه گر را به سان نوحه گر آن سیمبر را چو ساز نوحه را آهنگ شد پست نوردیدند بهر شستنش دست بشستندش ز دیده اشکباران چو برگ گل ز باران بهاران به سان غنچه کز شاخ سمن رست بر او کردند زنگاری کفن چست ز گرد فرقتش رخ پاک کردند به جنب یوسفش در خاک کردند ندیده هرگز این دولت کس از مرگ که یابد صحبت جانان پس از مرگ ولی دانای این شیرین حکایت که دارد از کهن پیران روایت چنین گوید که با هر جانب از نیل که جسم پاک یوسف یافت تحویل به دیگر جانبش قحط و وبا خاست به جای نعمت انواع بلا خاست بر این آخر قرار کار دادند که در تابوتی از سنگش نهادند شکاف سنگ قیر اندای کردند میان قعر نیلش جای کردند ببین حیله که چرخ بی وفا کرد که بعد از مرگش از یوسف جدا کرد نمی دانم که با ایشان چه کین داشت که زیر خاکشان آسوده نگذاشت یکی شد غرق بحر آشنایی یکی لب تشنه در بر جدایی چه خوش گفت آن قدم فرسوده در عشق ز هر سود و زیان آسوده در عشق که عشق آنجا که باشد گرم بازار ندارد هیچ با آسودگی کار کفن بر عاشق از وی چاک باشد اگر خود خفته زیر خاک باشد خوش آن عاشق که در هجران چنین مرد به خلوتگاه جانان جان چنین برد نگوید کس که مردی در کفن رفت بدین مردانگی کان شیرزن رفت نخست از غیر جانان دیده بر کند وز آن پس نقد جان بر خاکش افکند هزاران فیض بر جان و تنش باد به جانان دیده جان روشنش باد
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۷۲ - شکایت از فلک پر نکایت که اژدهاوار گرد عالمیان حلقه کرده و همه را به دایره تصرف خود درآورده بر یکی زخم زند و بر دیگری زهر افکند نه هیچ از دست رفته را با وی دست ستیز و نه هیچ از پای افتاده را از وی پای گریز فلک بر خویش پیچان اژدهاییست پی آزار ما زور آزماییست گرفتاریم در پیچ و خم او رهیدن چون توانیم از دم او نبینی کس کزو زخمی نخورده ز صد کس بر یکی رحمی نکرده ز ظلمش هیچ کس سالم نجسته ست کدامین سینه کان ظالم نخسته ست به هر اختر کزو روشن چراغیست نهاده بر دل آزاده داغیست هزاران داغ هست و مرهمی نی وز این بی مرهمی هیچش غمی نی بود پیدا در او شب های دیجور هزاران روزن اندر عالم نور چه حاصل زان چو نوری درنیفتد به خاطرها سروری درنیفتد چو شیران روز دور است از دو رنگی ولی شب ها کند با ما پلنگی به جز آزار ما را زو چه رنگ است که با ما روز شیر و شب پلنگ است سزد کز عیش تنگ خود بنالیم که با شیر و پلنگ اندر جوالیم تو را با هر که رو در آشناییست قرار کارت آخر بر جداییست بسی گردش نمود این سبز طارم بسی تابش مه و خورشید و انجم که تا با هم طبایع رام گشتند شکار مرغ جان را دام گشتند هنوز این مرغ تا فرخ سرانجام نچیده دانه کامی زاین دام طبایع بگسلند از یکدگر بند کند هر یک به اصل خویش پیوند بماند مرغ دور از آشیانه دلی پر خون ز فقد آب و دانه مبین دور سپهر و مهر گرمش که هیچ از کین گذاری نیست شرمش به مهرش دل کسی چون صبح کم بست که در خون چون شفق هر شام ننشست ز سوزش کس دمی بی غم نیفتاد کزان در عمرها ماتم نیفتاد به بستان پای نه فصل بهاران تماشا کن که گرد جویباران چرا کرده ست غنچه پیرهن چاک به خواری سبزه چون افتاده بر خاک چرا دراعه گل پاره پاره ست دهان پر شعله و دل پر شراره ست که افکنده ز پا سرو روان را که کرده غرقه در خون ارغوان را چرا سنبل پریشانست و درهم چرا تر چشم نرگس ز اشک شبنم بنفشه در کبودی سوگواریست به خون آغشته لاله داغداریست صنوبر با دلی گشته به صد شاخ تنی از تیغ خور سوراخ سوراخ ز گل پر داغ پشت و روی گلبن سمن در کندن رخ تیز ناخن درختان از صبا در رقص اندوه غم جانکاه مرغان کوه بر کوه بود کو کو زنان قمری ز هر سو که یعنی در جهان آسودگی کو هزاران با هزاران نغمه درد که خوش آن کو غم این باغ کم خورد مطوق فاخته گردن به چنبر کزین چنبر کسی نارد برون سر جهان را دیدی و فصل بهارش بیا و از خزان گیر اعتبارش ببین دم سردی باد خزان را ببین رخ زردی برگ رزان را دم آن سرد از درد فراق است که یار از یار و جفت از جفت طاق است رخ این زرد از اندوه دوریست که دوری بعد نزدکی ضروریست برفته آب و رنگ از شاهد باغ سیه پوش آمده در ماتمش زاغ نموده عور هر شاخی به باغی دم طاووس را پای کلاغی ز سر چادر فتاده نسترن را ز خیمه رفته پوشش نارون را انار آن تاج تارک ناربن را که می بخشد نوی باغ کهن را درونش را چو وقت خنده بینی به صد پر کاله خون آگنده بینی به آن خوبان بستان را شمامه ز رعنایی معصفر کرده جامه نشسته بر رخ زردش غباریست همانا مانده دور از روی یاریست ز روی سختی یخ در آب منهل شده باد از زره سازی معطل چنار ار دستبرد برد دیدی به باغ آوازه سرما شنیدی نکردی دست خود را تابه اکنون ز بیم از آستین شاخ بیرون بهار آنست عالم را خزان این ازین هست آن غم افزاتر وز آن این درین غمخانه بی غم چون زید کس دل پژمرده خرم چون زید کس به گیتی در نشان خرمی نیست وگر باشد نصیب آدمی نیست نباشد سر پر از ناز حبیبی نصیب آدمی جز بی نصیبی دل از اندیشه شادی تهی کن دماغ از فکر آزادی تهی کن به داغ نامرادی شاد می باش به غل بندگی آزاد می باش ز هر چیزی که افتد دلپسندت کند خاطر به مهر خویش بندت به صد حسرت بریدن خواهی آخر غم هجرش کشیدن خواهی آخر گشا دستی و از پا بند بگسل وز این بی حاصلان پیوند بگسل وگر تو نگسلی آن کس که بسته ست پی بگسستنش بگشاده دست است تو خفته غافل و او ایستاده یکایک می ستاند آنچه داده در آورد از درشتی پا به سنگت به میدان روایی ساخت لنگت عصاگیری به کف گاه روایی که لنگی را به رهواری نمایی چو صرصر تازه شاخی را ز بن کند به چوب خشک نتوان کرد پیوند به زورت پنجه طاقت زبون کرد ز دستت نقد گیرایی برون کرد بری دستی سوی هر کار پیوست ولی کاریت بر می ناید از دست چو رفت از دست بیرون زور پنجه مکن خود را به زور پنجه رنجه ز چشمت برد نقد روشنایی تو از بی بینشی سرمه چه سایی چو در بینش تو را اینست سیرت مکش سرمه مگر چشم بصیرت یکی چشمانت در کوری و تنگی چه سازی چار از چشم فرنگی ز سیمین سین که میمت را حلی بود چو لب عقد شمارش لام و بی بود در آن عقدت چنان کسری فتاده که کس را نیست زان کسری زیاده ز نادانی گه نطق و خموشی کنی آن را ز لب ها پرده پوشی بدین آیین ز بس سختی و سستی فتاده صد شکستت در درستی تو بینی هر شکستی را زجایی به هر جا پیش گیری ماجرایی به هر چه از تن شود کم یا ز جانت به اسباب جهان افتد گمانت ز طبعت هرگز این معنی نزاده ست که آن کس می برد آن را که داده ست جهان را کرده ای بر خویشتن تنگ نداری در جهان دیگر آهنگ نیی واقف که دیگر عالمی هست کز آنجا خاست گر بیش و کمی هست ازان ترسم که چون مرگ آیدت پیش نیاری کندن از عالم دل خویش دل و جانی پر از صد گونه وسواس روی بیرون ز عالم ناکس الراس شود چرخت ز جام مرگ ساقی هنوزت میل این ویرانه باقی شنیدستم که جالینوس کز دل نزد نوریش سر در عالم گل چنین گفته ست چون جانش رسیده به لب کای کاشکی پیش دو دیده ز فرج استرم یک فرجه بودی که عالم زان پس از مرگم نمودی گشاد دل نبودش چون میسر فرج را فرجه جست از فرج استر رهی بگشا در ین کاخ دل افروز که نزهتگاه فردا بینی امروز نیاید در دلت هرگز که گاهی کنی در حال این عالم نگاهی ادیم خاک کفشی پافشار است در او صد کوه سختی ریگ وار است به آن کین کفش را از پا فشانی وگرنه خسته پا در ره بمانی بر افکن پرده افلاک از پیش مباش از پردگی محروم ازین پیش برون از پرده نامحدود نوریست کزان هر لمعه خورشید سروریست در آن لمعه ز هر امید گم شو به سان ذره در خورشید گم شو چو گم گشتی در او یابی رهایی ز درد فرقت و داغ جدایی
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۷۳ - در پند دادن و بند نهادن فرزند ارجمند که دست ادراک در فتراک اکتساب کمالات استوار دارد و پای میل در ذیل اجتناب از جهالات برقرار وفقه الله لما یحبه و یرضاه تولاک الله ای فرزانه فرزند نگهدار تو باد از بد خداوند ز هر پندت دهاد آن بهره مندی که وقت حاجت آن را کار بندی مرا هفتاد شد سال و تو را هفت تو را می آید اقبال و مرا رفت پریشانم ز عمر رفته خویش ملول از سال و ماه و هفته خویش ز من کشتی که کار آید نیامد گلی کافزون ز خار آید نیامد چه سود اکنون که کار از دست رفته ست عنان اختیار از دست رفته ست تو جهدی کن چو در کف مایه داری به فرق از چتر دولت سایه داری بکن کاری که سودی دارد آخر به سر باران جودی بارد آخر نخست از کسب دانش بهره ور شو زجهل آباد نادانان بدر شو بود معلوم هر آزاد و بنده که نادان مرده و داناست زنده کسی کو دعوی فرزانگی کرد کجا با مردگان همخانگی کرد ولیکن پا به دانش نه درین راه که علم آمد فراوان عمر کوتاه نیابد هیچ کس عمر دوباره به علمی رو کز آنت نیست چاره چو کسب علم کردی در عمل کوش که علم بی عمل زهریست بی نوش چه حاصل زانکه دانی کیمیا را مس خود را نکرده زر سارا ز توفیق عمل چون خلعت خاص رسد آن را مطرز کن به اخلاص عمل کز معنی اخلاص عاریست به ذوق پخته کاران خام کاریست ز کار خام کس سودی ندارد چو حلوا خام باشد علت آرد چواخلاص آوری می باش آگاه که باشد صد خطر ز اخلاص در راه به خوش پوشی و خوش خواری مکن خوی بتاب از راحت پشت و شکم روی غرض از جامه دفع حرو برد است ندارد میل زینت هر که مرد است گر افتد بر خشن پوشی قرارت بود ز آفات چون قنفد حصارت چو روبه گر شوی از نرم شادان کشندت پوست از سر سگ نهادان به شیرینی مکن همچون مگس جهد که آخر بند بر پایت نهد شهد به تلخی شاد زی زین بحر خونخوار که تا گنج گهر گردی صدف وار ز خوان هر کسی کآلایی انگشت در آزار وی انگشتان مکن مشت نمک را چون کنی در خورد خود صرف نمکدان را منه انگشت بر حرف به احسان بر احبا دست بگشای منه در تنگنای مدخلی پای مده شان قرض و مستان نیم حبه فان القرض مقراض المحبت به بخشش باش از ایشان بار بردار مساز از وامداریشان گرانبار چنان زن لیک در بخششگری گام که بر گردن نیاید بارت از وام برای دوستان جان را فدا کن ولیکن دوست از دشمن جدا کن که باشد دوست آن یار خدایی دلش روشن به نور آشنایی کشد بار تو چون باشی گرانبار کند کار تو چون گردی زیانکار به ناخوش کارها گیرد خوشت دست کند ز آب نصیحت آتشت پست ز آلایش چو گردد دستگیرت برآرد پاک چون موی از خمیرت به کار نیک گردد یاور تو به کوی نیکنامی رهبر تو چنین یاری چو یابی خاک او شو اسیر حلقه فتراک او شو وگرنه روی در دیوار خود باش ببر ز اغیار و یار غار خود باش ز غم های زمانه شاد بنشین ز اندوه جهان آزاد بنشین فراوان شغل ها را اندکی کن ز عالم روی شغل اندر یکی کن اگر باشد شب تاریک اگر روز به هر وقتی که باشد دل در او دوز وگر ناید تو را این دولت از دست نشاید عار بیکاری به خود بست بکن زین کارخانه در کتب روی خیال خویش را ده با کتب خوی ز دانایان بود این نکته مشهور که دانش در کتب داناست در گور انیس کنج تنهایی کتاب است فروغ صبح دانایی کتاب است بود بی مزد و منت اوستادی ز دانش بخشدت هر دم گشادی ندیمی مغز داری پوست پوشی به سر کار گویایی خموشی درونش همچو غنچه از ورق پر به قیمت هر ورق زان یک طبق در عماری کرده از رنگین ادیم است دو صل گل پیرهن در وی مقیم است همه مشکین عذاران توی بر توی ز بس رقت نهاده روی بر روی ز یکرنگی همه هم روی و هم پشت گر ایشان را زند کس بر لب انگشت به تقریر لطایف لب گشایند هزاران گوهر معنی نمایند گهی اسرار قرآن باز گویند گه از قول پیمبر راز گویند گهی باشند چون صافی درونان به انواع حقایق رهنمونان گهی آرند در طی عبارات به حکمت های یونانی اشارات گهت از رفتگان تاریخ خوانند گه از آینده اخبارت رسانند گهی ریزندت از دریای اشعار به جیب عقل گوهرای اسرار به هر یک زین مقاصد چون نهی گوش مکن از مقصد اصلی فراموش گرت نبود به کلی سوی آن روی مکن خالی ازان باری تک و پوی به راز دل چو بگشایی لب خویش نخست از خیر و شر آن بیندیش چو آید از قفس مرغی به پرواز دگر مشکل بود آوردنش باز درون تیره از از میل زخارف زبان مگشای در شرح معارف معارف گر چو مور باریک باشد چه حاصل زان چو دل تاریک باشد مکن با صوفیان خام یاری که باشد کار خامان خامکاری طریق پخته کاری را ندانند به خامی میوه از باغت فشانند ز اصل خویش آن میوه بریده بماند تا قیامت نارسیده منه دست تهی از سیم و از زر به جز در دست پیر پیرپرور چو در دستش نهی دست ارادت به دست آید تو را گنج سعادت چو عیسی تا توانی خفت بی جفت مده نقد تجرد را ز کف مفت ز دیده خواب راحت دور کردن به از همخوابگی با حور کردن به گلخن پشت بر خاکستر گرم به از پهلوی زن بر بستر نرم اگر نرسی که ناگه نفس خود کام به میدان خطاکاری نهد گام ز زن کردن بنه بندیش بر پای که نتواند دگر جنبیدن از جای بدن نیت در هر زن که کوبی صلاح نفس جوی اول نه خوبی زنی کش سرخرویی از عفاف است همین گلگونه رویش کفاف است در آن حله جمال حور دارد که از نامحرمش مستور دارد بود قرب سلاطین آتش تیز ازان آتش به سان دود بگریز چو آتش برفروزد مشعل نور ازان می گیر بهره لیک از دور ازان ترسم که چون نزدیک رانی ز نور زندگی تاریک مانی منه پا منصبی را در میانه که عزل و نصب را گردی نشانه ز آسودن در آن مسند بپرهیز که گیرد دیگری دستت که برخیز ز منصب روی در بی منصبی نه که از هر منصبی بی منصبی به ز نخوت پاک کن اندیشه خویش تواضع کن به هر کس پیشه خویش چو خوشه خویش را از سرکشی پاس ندارد سر نهد از ضربت داس چو خود را دانه بر خاک افکند خوار ز خاکش مرغ بردارد به منقار طلب می کن به صدر ارجمندی ز تعظیم فرودان سربلندی عدد را بین که چون از بخت فیروز شد از تقدیم صفر افزونی اندوز مکن وعده و گر کردی وفا کن طریق بی وفایی را رها کن از آن حضرت که فیاض وجود است خطاب جمله اوفوا بالعقود است چو نادانان نه در بند پدر باش پدر بگذار و فرزند هنر باش چو دود از روشنی بود نشانمند چه حاصل زانکه آتش راست فرزند مکن یادش به جز در خلوت خاص که سازی شادش از تکبیر و اخلاص چو پندی بشنوی از پند فرمای چو دانا بایدش در جان کنی جای نه چون نادان ز یک گوشش درآری به دیگر گوش بیرونش گذاری نروید بی درنگی دانه در خاک نیابد قطره قدر گوهر پاک نباشد این مثل پوشیده بر کس که گر در خانه کس حرفی بود بس چو دریای قدر جنبش نماید ز بانگ غوک بی سامان چه آید همان به کاندر این دیر مجازی کند فضل خدایت کارسازی
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۷۴ - در مخاطبه نفس و ترقی دادن وی از حضیض خویشتنداری و خودپسندی به ذروه دست کوتاهی و همت بلندی به کار پختگان رو آر جامی مکن زین بیشتر در کار خامی چه باشد پختگی آزاده بودن به خاک نیستی افتاده بودن نبینی زیر این زنگارگون کاخ که از خامیست میوه بر سر شاخ بیفتد چون کند در پختگی روی نخورده سنگ طفلان جفاجوی ز خوان پخته کاران توشه ای گیر ز سنگ انداز خامان گوشه ای گیر طمع را از قناعت بیخ بر کن طلب را از توکل شاخ بشکن به شهرستان همت ساز خانه به عزلتگاه عنقا آشیانه زبان مگشای در مدح زبونان مکش از بهر یک نان ننگ دونان سران ملک را زن پشت پایی قویدستان گیتی را قفایی نطر کن در فصول چارگانه که می گردد بر آن دور زمانه ببین یکسان بهار پار و امسال خزان هر دو را بنگر به یک حال میان هر دو تابستان و دی نیز بر این منوال ممکن نیست تمییز نمی دانم درین شکل مدور چرا شادی بدین وضع مکرر مکرر گرچه سحرآمیز باشد طبیعت را ملال انگیز باشد زیان بگذار و فکر سود خود کن ز هستی روی در نابود خود کن درون از شغل مشغولان بپرداز دل از مشغولی غولان بپردازد فسون عشق در دوران میاموز چراغ از بهر شبکوران میفروز همی دار از گزاف انفاس را پاس که شرط رهرو آمد پاس انفاس نفس کز روی آگاهی نیاید مزید عمر آگاهان نشاید چراغ زندگانی را بود پف دماغ عقل را دود تأسف جوانی تیرگی برد از دیارت منور شد به پیری روزگارت سرآمد ظلمت کوری و دوری برآدم نیر الشیب نوری ازان ظلمت ندیدی هیچ کامی بزن در پرتو این نور گامی بود زین کام راه آری به جایی کز آنجا بشنوی بوی وفایی چه رنگ آخر تو را از مو سفیدی چو ندهد مو سفیدی رو سفیدی به دل گر هست ازان رنگت حجابی مکن همچون سیهکاران خضابی ز پیری بر سرت برف شگرف است وز آن غم گریه تو آب برف است درآ گریان به راه عذرخواهی به آب برف شوی از دل سیاهی سیاهی گر ندانی شستن از دل ندانم زین سیهکاری چه حاصل قلم بفکن که دستت رعشه دار است ورق بردر که فکرت هرزه کار است چراغ فکر را تابی نمانده ست ریاض شعر را آبی نمانده ست نبینم از چنان فرخنده باغی تو را در دست جز پای کلاغی بدین پا راه طاووسان چه پویی خلاص از حبس محبوسان چه جویی خلاصی رستن است از وهم و پندار نه تحریر سطور و نظم اشعار نظامی کو نظم دلگشایش تکلف های طبع نکته زایش درون پرده اکنون جای کرده و زو مانده همه بیرون پرده نیابد بهره تا در پرده باشد جز از سری که با خود برده باشد ندارد آن سر الا من اتی الله بقلب سالم مما سوی الله دلی کرده ازین پیغوله تنگ سوی فسحتسرای قدس آهنگ ازین دام گرفتاران رمیده به زیر دامن عرش آرمیده درون از نقش کثرت پاک شسته ز کثرت سر وحدت باز جسته به پهلوی خود این دل را نیابی چه باشد گر ز خود پهلو بتابی نهی پهلو به مرد کاردانی میان کاردانان پهلوانی چه خوش گفت آن دل او گنج عرفان که باشد روزه داری صرفه نان همی آید نماز از هر زن پیر که باشد شیوه او عجز و تقصیر دلی گر مرد این راهی به دست آر که پیش کاردانان این بود کار چنان دل را که شرحش با تو گفتم به وصفش گوهر اسرار سفتم بجوی از پهلوی پیر مکمل که این باشد به دست آوردن دل
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۷۵ - خاتمه در شکر اتمام و تاریخ اختتام و دعای بعض اکرام ابقاهم الله تعالی الی یوم القیام بحمدالله که بر رغم زمانه به پایان آمد این دلکش فسانه دلم کز نظم سنجی در عنا بود ز فکر قافیه در تنگنا بود بیفکند از کف فکرت ترازو نشست از نظم سنجی سست بازو ز دیوار فراغت یافت پشتی به راه نرمی افتاد از درشتی سرم برداشت از زانو گرانی سبک شد خاطر از بار نهانی قلم آن فارس مرکب انامل که کردی از حبش در روم منزل به روم از مقدمش ماندی اثرها به حاضر دادی از غایب خبرها پی راحت ز مرکب شد پیاده دراز افتاد بی مهد و وساده نه از دست قلمزن تارکش پست نه گزلک را بر او در سرزنش دست دوات از طبله مشک خطایی به امداد قلم در مشکسایی دهان طبله را زد مهری از موم که به باشد دهان طبله مختوم ورق ها از پریشانی رهیدند به دامن پای جمعیت کشیدند به سان گل دو صد برگ است و یک پوست که تا کی برکند زیشان فلک پوست چو گل هر دم رواج تازه شان باد ز پیوند بقا شیرازه شان باد کتابی بین به کلک صدق مرقوم به نام عاشق و معشوق موسوم ز نامش طوطی آسایم شکرخا چو بردم نام یوسف با زلیخا بنامیزد چه خرم نوبهاریست کزو باغ ارم را خارخاریست بود هر داستان زو بوستانی به هر بستان ز گلرویی نشانی هزاران تازه گل در وی شگفته دو صد نرگس به خواب ناز خفته چمن های معانی شاخ در شاخ عباراتش نواسنجان گستاخ خط مشکین او بر لوح کافور چو در پای درختان سایه و نور هر آن حرفی که در وی چشمه دار است ز معنی موج زن یک چشمه سار است به هر سو جدول از هر چشمه ساری پر از آب لطافت جویباری خوش آن رهرو که بخت سازگارش نشاند بر لب آن جویبارش نظر در آبش از دل غم بشوید غبار از خاطر درهم بشوید ز جانش سر زند سر وفایی ز جیب آرد برون دست دعایی ز موج بحر الطاف الهی کند این تشنه لب را قطره خواهی چو آرد تازه گلها را در آغوش نگردد باغبان بر وی فراموش قلم نساجی این جنس فاخر رسانید آخر سالی به آخر که باشد بعد ازان سال مجرد نهم سال از نهم عشر از نهم صد گرفتم بیت بیتش را شماره هزار آمد ولیکن چار باره خداوندا به مردان ره عشق نهاده بار در منزلگه عشق که باد این نوعروس حجله غیب تهی دامان و جیب از وصله عیب مبارک بر شه و ارکان دولت غضنفر هیبتان شیر صولت به تخصیص آن جوانمردی کش از دیر نسب چون نام باشد شیر بر شیر ز بس در بیشه مردی دلیر است ز مردان جهان نامش دو شیر است یکی در از دژ دوران کننده یکی سرپنجه با گوران زننده به رسم تعمیه زان بردمش نام که ماند دور ازان اندیشه عام وگر نی کی توان زان فهم دراک به صد حقه نهفت این گوهر پاک کند در شعر طبعش موشکافی وز آن مو نوک کلکش شعر بافی نهد زین شعر مشکین دام دلها دهد از شعر شیرین کام دل ها دل عشاق ازان یک مانده در بند لب خوبان ازین یک در شکرخند به ذکرش ختم شد این روشن انفاس به سان نور منزل ختم بر ناس بلی در بارگاه آدمیت جز او کم یافت راه محرمیت همیشه تا عطای دور عالم کند طبع لییمان شاد و خرم چنان دل با خدای عالمش باد که ناید از عطای عالمش یاد سخن را از دعا دادی تمامی به آمرزش زبان بگشای جامی سیهکاری مکن چون خامه خویش بشوی از چشم پرخون نامه خویش ازین صحرا جواد خامه پی کن وز این سودا سواد نامه طی کن زبان را گوشمال خامشی ده که هست از هر چه گویی خامشی به
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱ - آغاز ای خاک تو تاج سربلندان مجنون تو عقل هوشمندان محجوب تو را نهار لیلی مکشوف تو را سها سهیلی خورشید ز توست روشنی گیر بی روشنی تو چشمه قیر بر چشمه قیر اگر بتابی گیرد فلکش به آفتابی ای دست مقربان آگاه از دامن عزت تو کوتاه در راه تو عقل فکرت اندیش صد سال اگر قدم نهد پیش ناآمده از تو رهنمایی دور است که ره برد به جایی هر رو که در آشنایی توست از پرتو رهنمایی توست ای هستی بخش هر چه هست است کس بی تو ز نیستی نرسته ست فرمان تو را درازدستی بر عالم نیستی و هستی خود را ز تو نیست هست دیده هست از تو به نیستی رسیده جز تو همه سرفکنده تو هر نیست چو هست بنده تو ای از خم کاف و حلقه نون صد نقش بدیع داده بیرون آن نور که از شکاف کاف است پیدا کن قاف تا به قاف است بی نقطه نون نگشته دایر بر مرکز هستی این دوایر هر بحر کرم که صرف کردی از چشمه این دو حرف کردی ای در یکی و یگانگی فرد با تو نفس از یگانگی سرد پاکی ز توهم دویی تو در حکم خرد همین تویی تو رقام ازل به کلک تقدیر قسام ابد به تیغ تدبیر دیباچه نویس دفتر عقل رخشانی بخش گوهر عقل پرگار زن محیط افلاک بر مرکز تنگ عرصه خاک کاشانه فروز شب سیاهان از مشعل نور صبحگاهان دراعه طراز کوه و صحرا از سبزی حله های خضرا بر قامت شاهدان نوروز بی رشته قبا و پیرهن دوز شیرازه کن جریده گل دمساز جریده خوان بلبل از کیسه غنچه بند فرسای در کاسه لاله مشک تر سای رخساره نگار هر نگاری ناوک زن هر درون فگاری یاریگر هر ز یار مانده همراه هر از دیار رانده تسکین ده درد بی قراران مرهم نه داغ دلفگاران شورابه گشای چشمه چشم صفرا شکن زبانه خشم دباغ ادیم لاجوردی صباغ خزان چهره زردی از طلعت دلبران طناز بر طلعت خویش برقع انداز خارافکن راه سست رایان خارا کن سد تیز پایان عصیان کاه جنایت آمرز اول گیر نهایت آمرز بگذشت ز حد جنایت من تا خود چه شود نهایت من گر بگدازی گناهکارم ور بنوازی امیدوارم بنگر به امیدواری من بگذر ز گناهکاری من هر چیز که خواهم از تو دارم وین نیز که خواهم از تو دارم مهر کهن مرا نوی ده در خواهش خود دلی قوی ده روزی که قوی نهاد بودم بیرون ز طریق داد بودم کارم نه به وفق عقل و دین بود رویم نه به شارع یقین بود و امروز که رو به ره نهادم وز دل گره گنه گشادم در دست نماند قوت کار وز پای برفت زور رفتار بر سستی و پیریم ببخشای بر عجز و فقیریم ببخشای بنشسته به فرق من سفیدی برفیست ز ابر ناامیدی زین برف فسرده گشت روزم زان آتش آه می فروزم هر برف که بر زمین نشیند بهر گل و یاسمین نشیند زین برف که بر گلم نشسته ست بس خار که بر دلم شکسته ست خاری که شکست در دل من روزی که برآید از گل من خواهم که کند به سویت آهنگ در دامن رحمتت زند چنگ باشد به چو من شکسته رایی زین چنگ زدن رسد نوایی
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲ - دست فکرت در سلسله ممکنات زدن و به ذروه توحید واجب برآمدن هر جا به اثر نظر گمارند زان پی به در مؤثر آرند ننهند ز زشته بر خرد بند گیرند به رشته ریس پیوند در خط چو قلم فرو نمانند زان قصه خط نویس خوانند هر جا بینند رشته تابی در گردنشان شود طنابی تا چرخ شوند رهنوردان وز چرخ به سوی چرخ گردان هر جا خوانند تازه حرفی در نامه ز خامه شگرفی زان حرف به سوی خامه آیند وز خامه به خامه زن گرایند از هر چه بود به ملک امکان در جلوه گری ز جسم تا جان صد سلسله در میان نهد پای لیکن همه منتهی به یک جای از مرکز دایره به هر سوی باشد خط نصف قطر را روی کارش به محیط یابد انجام سیرش به محیط گردد آرام در دایره کین خطوط پیداست هر یک به محیط می رود راست رو زین ره راست گر نپیچی قدری داری وگر نه هیچی ای میل به تاب و پیچ کرده روی از دو جهان به هیچ کرده یک لحظه ز تاب و پیچ باز آی هیچند همه ز هیچ باز آی در گردش این بلند کردار بین این همه نقش های پرگار هر نقش اگر چه دلپسند است آیینه صنع نقشبند است باید ره دلپسند رفتن از نقش به نقشبند رفتن تا چند به نقش بند مانی آن به که به نقشبند رانی هر نقش عجب که زیر و بالاست برهان وجود حق تعالی ست هر جنس کرم که رهنورد است از کارگه قدیم فرد است هر مرغ سخن که در ترانه ست توحید سرای آن یگانه ست هر غنچه به شکر او دهانیست هر برگ گل طری زبانیست هر لاله که در حریم باغیست از نور هدایتش چراغیست از سبزه تر به طرف گلشن داده خط بندگیش سوسن با خلعت سبز نیکبختان رقصان به هوای او درختان راسخ قدمان باغ دایم در طاعتش ایستاده قایم ما را که به تختگاه تعلیم بنهاده به فرق تاج تکریم هر تیغ بلا که بر سر آید گردنکشی از درش نشاید آن به که ز عنف پاک باشیم در راه وفاش خاک باشیم نقد دل و جان به او سپاریم خود در دو جهان جز او که داریم آن دم که رسد نفس به آخر گردد سکرات موت ظاهر جز دامن فضل او نگیریم میریم به یاد او چو میریم نظارگیان این کهن دیر در مرحله نظر سبک سیر بالغ نظران آفرینش روشن بصران تیز بینش پوشیده درج چرخ دانان ننوشته درج دهر خوانان
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳ - نخل خامه رطب بار پیراستن و نخلستان نعت خواجه ابرار به آن آراستن علیه افضل الصلوات و اکمل التحیات ای صدرنشین تخت کونین تخم و ثمر درخت کونین ای اول فکر و آخر کار ای قبله هفت و زبده چار چون روی بدین دیار کردی وین هفت شتر قطار کردی شد عرش بدان بزرگواری فرش تو درین شتر سواری از پای شتر نشانه در راه مهر است یکی و دیگری ماه عیسی که به خر نشسته خوش بود پیش شترت مهار کش بود سر رشته جاه و اعتبارش افتاده به دست ازان مهارش ای ناقه تو به سرخ مویی داده به دو کون سرخ رویی رنگش که عجب شفق نسق بود خورشید رخ تو را شفق بود همرنگیش ار نخواست گردون هر شام چرا شود شفق گون اختر چشم و هلال گردن زو بختی چرخ چشم روشن گامی که زده به ره شتابان زان گشته چهار بدر تابان کوهانش بلند قدر چون طور وز حق تو بر او تجلی نور ای گوهر سلک محرمیت پشت تو قوی به خاتمیت ملکت خاتم نهاده در مشت کردی تو ز کبریا بر آن پشت خاص تو خلافت الهی شاهان به خلافتت مباهی در جیب تو خاتم خلافت تابان ز قفایت از لطافت با بخت تو تخت سخت پیمان خاتم داری تو را سلیمان مهر تو به جانش مهر کن بود در دیوان تو مهر زن بود او دست زده به عرش بلقیس پای تو و اوج عرش تقدیس او در صف وحش و موقف طیر محتاج به هدهد سبا سیر جبریل ز سروری به سر تاج پیش تو به هدهدیست محتاج ای مقصد کارگاه تقدیر مقصود چهل صباح تخمیر در خاک ارادت اولین کشت در کاخ نبوت آخرین خشت این کاخ ز هیچ آفریده یک خشت به قالبت ندیده با تو ز دگر کسان چه حاصل تو خشت زری و دیگران گل برتر ز سپهر تکیه گاهت خشت مه و مهر فرش راهت زان در که برآید از تو کاری بر ما بگشای خشتواری ای از تو به وعده شفاعت خرم دل مفلسان طاعت ما دولت طاعت از تو داریم امید شفاعت از تو داریم پاکیزه دل از غلو و تقصیر از خوان توییم چاشنی گیر دل کنج نوال توست ما را سر در ره آل توست ما را شادیم به آل نامدارت یاریم به هر چهار یارت آن چارستون خانه دین وان چار چراغ بزم تمکین هر یک به خلافتت سزاوار هر چار یکی هر یکی چار ایشان به یگانگی به هم راست بیگانگی از فضولی ماست شاهان به صفا موافق آهنگ وز سگخویی سپاه در چنگ جان بر شرف لقایشان باد دل در کنف وفایشان باد
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴ - پایه معراج سخن را از قمه عرش گذرانیدن و به اول درجه از درجات معارج قدر او صلی الله علیه و سلم رسانیدن ای اشهب شبرو تو از نور از ظلمت جسم پیکرش دور از زرده مهر گرمروتر وز خنگ سپهر تیزدو تر بر هر چه فکنده نور دیده با نور به هم به آن رسیده نی رنجکش زمین سم او نی دستخوش صبا دم او رانش ز نشان داغ ساده با داغ تو در بهشت زاده خضرای فلک چراگه او را بر دیده روشنان ره او را آب از نم سلسبیل خورده سبق از پر جبرییل برده برتر بودش سپهر کن سم از نعل هلال و میخ انجم باریک و خمیده پیکر ماه گردد چو رکاب هر سر ماه باشد ز رکابیش خورد بر پای تو به او درآورد سر ای پایه اول تو معراج نعلین تو فرق عرش را تاج عمری به هزار دیده افلاک گردید به گرد خطه خاک تا کی تو به دیده اش نهی پای سازی بر سر چو افسرش جای آن شب که به سیر آسمانی رفتی ز سرای ام هانی در پویه براق زیر رانت جبریل چو برق در عنانت برداشت قدم ز ریگ بطحا افراشت علم به سنگ اقصی بر خیل رسل امامیت داد در سیر سبل تمامیت داد این هفت بساط در نوشتی وز چار رباط درگذشتی در منزل مه مقام کردی کار وی ازان تمام کردی بهر قدمت تمام سر شد بر چرخ به سروری سمر شد کاتب ز تو حرف راستی جست از هر چه نه راست لوح خود شست چون خامه نهاد بر خطت سر از مدح تو داد زیب دفتر زهره ز تو یافت مژده خاص شد چنگ زنان ذوق رقاص می رفت رهت به گیسوی چنگ می ساخت به پایبوست آهنگ بود آینه صیقل خورشید عکسی ز رخ تو داشت امید از روی تو لعمه ای بر آن تافت رخشندگی این همه ازان یافت بهرام ز دست خنجر افکند زیر سم مرکبت سرافکند در چاوشی رهت کمر بست وز فخر کلاه گوشه بشکست بر خورده چو نقطه مشتری مشت کرده به تو رو به مهر و مه پشت چو سایه فتاد در قفایت تا سرمه خرد زخاک پایت کیوان که بر این حصار عالی مشهور بود به کوتوالی با تو به خلاف پا نیفشرد روی تو بدید و قلعه بسپرد از بام زحل عروج کردی جا بر فلک البروج کردی از اختر پر دوازه برج همچون از در دوازده برج کردند مقدسان نثارت از تحفه خویش شرمسارت از نقش جهانیان مقدس بستی نقشی به چرخ اطلس کرسی به زمین چو فرشت افتاد زانجا سایه به عرشت افتاد بر عرش ز سایه ات رمیدی محمل سوی وایه ات کشیدی از ششدره جهت بجستی وز تنگی روز و شب برستی ملکی دیدی در او مکان نی تمییز زمین و آسمان نی کردی ز عنایت پیاپی هفتاد هزار پرده را طی بی پرده جمال دوست دیدی وز پرده به پردگی رسیدی گشتی همه دیده پای تا فرق در پرتو نور او شدی غرق کردی همه کاینات را گم چون قطره به موجخیز قلزم گوشت ز زبان بی زبانی بشنید کلام جاودانی ذرات حقیقت تو شد گوش گوشت ز جهات رست چون هوش دریافت به تیزهوشی ذوق از تحت همان حدیث کز فوق هر نکته ازان شنیده پاک سرمایه صد هزار ادراک تورات کلیم ازان ندایی انجیل مسیح ازان صدایی بر سقف زبرجدی که رفتی زان خوبتر آمدی که رفتی چون ز اوج سپهر آمدی باز مه رفتی و مهر آمدی باز شد عالم تیره از تو پر نور ویرانه گیتی از تو معمور نور تو میان جان نشیناد بی نور تو کس جهان مبیناد
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵ - در معنی عشق صادقان و صدق عاشقان چون صبح ازل ز عشق دم زد عشق آتش شوق در قلم زد از لوح عدم قلم سرافراشت صد نقش بدیع پیکر انگاشت هستند افلاک زاده عشق ارکان به زمین فتاده عشق بی عشق نشان ز نیک و بد نیست چیزی که ز عشق نیست خود نیست این سقف بلند لاجوردی روزان و شبان به گرد گردی نیلوفر بوستان عشق است گوی خم صولجان عشق است مغناطیسی که طبع سنگ است در آهن سخت کرده چنگ است عشقیست فتاده آهن آهنگ سر بر زده از درونه سنگ زان گیر قیاس دردمندان در جذبه عشق دلپسندان بین سنگ که چون درین نشیمن بی سنگ شود ز شوق آهن هر چند که عشق دردناک است آسایش سینه های پاک است از محنت چرخ باژگون گرد بی دولت عشق کی رهد مرد کس ز آدمیان چه دون چه عالی از معنی عشق نیست خالی لیکن از دوست فرق تا دوست افزون باشد ز مغز تا پوست معشوق یکی زر است و سیم است بی سیم دلش چو زر دو نیم است معشوق یکی رز است و باغ است زینهاش به سینه مانده باغ است خوش آن که به مهر شاهدی جست زین دغدغه ها ضمیر خود شست دل بست به طرفه نازنینی در مجلس انس خرده بینی دامن پاکی ز دست اغیار نی دامن چاک چون گل از خار خوشتر ز وی آنکه چون اسیری شد بسته پیر دیده پیری خجلت ده گل به تازه رویی رشک سمن از سفید مویی آیینه روح ها جمالش مفتاح فتوح ها مقالش عشقت چو ازین دو جا بخواند محمل به حقیقتت رساند صحرای وجود را گل است این دریای مجاز را پل است این زین عشق کسی که بی نصیب است در انجمن جهان غریب است غافل ز حریم محرمیت نشنیده نسیم آدمیت آرند که واعظی سخنور بر مجلس وعظ سایه گستر از دفتر عشق نکته می راند و افسانه عاشقان همی خواند خر گم شده ای بر او گذر کرد وز گمشده خودش خبر کرد زد بانگ که کیست حاضر امروز کز عشق نبوده خاطر افروز نی محنت عشق دیده هرگز نه داغ بتان کشیده هرگز برخاست ز جای ساده مردی هرگز ز دلش نزاده دردی کان کس منم ای ستوده دهر کز عشق نبوده هرگزم بهر خر گم شده را بخواند کای یار اینک خر تو بیار افسار این را ز خری کزان دژم نیست جز گوش دراز هیچ کم نیست سرمایه محرمی ز عشق است بل ک آدمی آدمی ز عشق است هر کس که نه عاشق آدمی نیست شایسته بزم محرمی نیست جامی به کمند عشق شو بند بگسل ز همه به عشق پیوند جز عشق مگوی هیچ و مشنو حرفی که نه عشق ازان خمش شو
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۶ - در سبب نظم این کتاب و باعث ترتیب این خطاب از هر چه سخنوران بدانند وز لوح سخنوری بخوانند مقبول ترین فسانه عشق است مطبوع ترین ترانه عشق است زین راز چو پرده باز کردم وین طرفه ترانه ساز کردم شد طوطی طبع من شکرخا از قصه یوسف و زلیخا جست از کلکم در آن شکرریز شیرین سخنان شکر آمیز در عالم ازان فتاد شوری در خاطر عاشقان سروری سر چشمه لطف بود لیکن زان تشنگیم نگشت ساکن مرغ دل من ز جای دیگر می خواست زند نوای دیگر چون قرعه زدم به فال میمون افتاد به شرح حال مجنون هر چند که پیش ازین دو استاد در ملک سخن بلند بنیاد در نکته وری زبان گشادند داد سخن اندر آن بدادند از گنجه چو گنج آن گهر ریز وز هند چو طوطی این شکر ریز آن مقرعه زن به کوس دعوی وین جلوه ده عروس معنی آن کنده ز نظم نقش در سنگ وین داده به حسن صنعتش رنگ آن برده علم به اوج اعجاز وین کرده فسون ساحری ساز من هم کمر از قفا ببستم بر ناقه بادپا نشستم هر جا که رسید رخش ایشان از خاطر فیض بخش ایشان من نیز به فاقه ناقه راندم خود را به غبارشان رساندم گر مانده ام از شمارشان پس بر چهره من غبارشان بس اکسیر وجودم آن غبار است بر فرق نیازم آن نثار است نی نی غرقم به موج قلزم از خاک چرا کنم تیمم از چشمه همت آب جویم وز روی خود آن غبار شویم فیاض همه سروش غیب است دریوزه که نی ازوست عیب است گوهر چو توان ز کان گرفتن سستی بود از دکان گرفتن در مشت من است دجله حقا حقابه نبایدم ز سقا جام از کف دست خویش کردن آب از نم جوی خویش خوردن به زانکه خوری به کاسه زر از حوضه ساقیان دیگر در لجه فیض نیست امساک لیکن قحط است خاطر پاک بسته ست دهان چشمه را سنگ چون آب کند به جوشش آهنگ سرچشمه کنم ز سنگ خالی تا سر کشد آب بر حوالی هر سو جویی ز آب رانم هم خود خورم آب و هم خورانم سازم ز سروش غیب ساقی دریوزه کنم شراب باقی
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۷ - در ذکر بعضی رفتگان از دایره مال و سال و دعای بعضی مرکزنشینان نقطه حال ای ساقی جان فداک روحی پر کن قدح از می صبوحی زان می که بر اهل دل مباح است روشن کن غره صباح است تا حاضر صبحدم نشینیم در پرتو آن به هم نشینیم رانیم به مجلس حریفان حرفی ز لطایف لطیفان آنان که به هم رفیق بودیم بر یکدیگر شفیق بودیم با هم قدم طلب نهادیم با هم ورق ادب گشادیم در غیبت و در حضور همپشت بی هم به نمک نبرده انگشت ما را بگذاشتند و رفتند زین باک نداشتند و رفتند چون لاله جدا ز باغ ایشان داریم به سینه داغ ایشان فردوس برین مقامشان باد کوثر رشحی ز جامشان باد ساقی می غم زدای درده وان جام طرف فزای درده آن می که چو طبع ازان شود شاد از حال مقدمان دهد یاد ثابت قدمان راه تجرید صافی قدحان بزم توحید پیران مسالک طریقت شیران مهالک حقیقت رو تافتگان ز خودپرستی ره یافتگان به سر هستی بنهاده به سینه داغ بودند بر ظلمتیان چراغ بودند خلقی زیشان درین شب تار بودند در اقتباس انوار فارغ ز چراغ و شمع گشتند مستغرق نور جمع گشتند هر جا زیشان نشان پاییست تا پایه قرب رهنماییست بادا سر ما فدای ایشان جان خاک ره وفای ایشان ساقی دل ما ز ما گرفته ست غم شیب و فراز ما گرفته ست می ده که ازین منی و مایی یکدم ما را دهد رهایی لب های امید را بخندان از جرعه جام نقشبندان از نقش خودی و خودپسندی ما را برهان به نقشبندی زین پیش اگر چه بود بغداد از یمن جنیدیان بس آباد بغداد شده کنون سمرقند باشد ز عبیدیان خطرمند چون نام بری جنیدیان را کن قافیه شان عبیدیان را در شعر چو زان سخن برآید زین قافیه خوبتر نشاید ترتیب رسوم صوفیانه نظمیست بدیع در زمانه این نظم که باد لایزالی زین قافیه ها مباد خالی ساقی بده آن می چو خورشید در جام جهان نمای جمشید آن می که بود ز نور پرتو تاریخ گشای کهنه و نو بهرام کجا و گور او کو وان بازوی شیر زور او کو کاووس چه کرد کاس خود را وان کاخ سپهر اساس خود را چنگیز که بود گرگ این دشت وین دشت ز گرگیش تهی گشت در پنجه مرگ روبهی کرد قالب به مصاف او تهی کرد تیمور شه آن چو سد آهن ایمن ز فساد رخنه افکن شد در کف عجز نرم چون موم جان داد ز ملک و مال محروم شهرخ که به فرخی به سر برد آوازه به شهرخی بدر برد شد در صف این بساط آفات با شاهرخی قرینه مات ساقی نفسی بهانه بگذار رطلی دو می مغانه پیش آر آن می که دمد به بویش از دل ریحان دعای شاه عادل شاهی که ز ظلم عار دارد وز عدل و کرم شعار دارد عدلش چو پناه تخت و تاج است او را به دعا چه احتیاج است فاروق چو ناقه زین فضا راند آوازه عدل او به جا ماند حجاج چو رخت ازین دکان بست از ظلمت ظلم او جهان رست آن گشت به عادلی نکونام در روض رضا گرفت آرام وین زیست ز ظالمی بداندیش صد عقبه عقوبت آمدش پیش خوش وقت کسی که پند گیرد عبرت ز کس دگر پذیرد بر سبلت ناپسند خندد وان را که پسند کار بندد ساقی بده آن می کهنسال یاقوت مذاب و لعل سیال آن می که چو دوستان بنوشند با هم به وفا و مهر کوشند آرام شود رمیدگان را پیوند دهد بریدگان را یاری که کند به یار پیوند نخل املش شود برومند یار است کلید گنج امید یار است نوید عیش جاوید مقصود وجود چیست جز یار زین سوداسود چیست جز یار تا خاتمت وجود از آغاز مرغی نکند چو یار پرواز خاصه که به باغ آشنایی بر شاخ وفا بود نوایی یعنی که نوای لطف سازد دل های شکستگان نوازد کاری نبود به جای این کار یاران جهان فدای این یار ساقی دم صبح مشکبیز است و انفاس نسیم صبح خیز است آمد ز شرابخانه بویی برخیز و به دست کن سبویی زان می که چو شمع جان فروزد پروانه عقل را بسوزد چون عقل بسوخت عشق سر زد گنجشک بشد همای پر زد خود را برهان ز حیله عقل و آزاده شو از عقیله عقل تا سود بری ز مایه عشق وآسوده زیی به سایه عشق هر جا عشق است پاکبازیست هر جا عقل است حیله سازیست جامی به جنون عشقبازی خود را برهان ز حیله سازی ور زانکه بدان شرف نیرزی کایین جنون عشق ورزی بنشین و فسانه خوان و افسون زان کس که ز عشق بود مجنون
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۸ - آغاز سلسله جنبانی داستان عشق لیلی و مجنون که آن سر دفتر پردگیان حجله جمال و عفت بود و این سر حلقه زنجیریان عشق و محبت تاریخ نویس عشقبازان شیرین رقم سخن طرازان از سرور عاشقان چو دم زد بر لوح بیان چنین رقم زد کز عامریان بلند قدری بر صدر شرف خجسته بدری مقبول عرب به کار سازی محبوب عجم به دلنوازی از مال و منال بودش اسباب افزون ز عمارت گل و آب چون خیمه درین بساط غبرا می بود مقیم کوه و صحرا صحرای عرب مخیم او معمور ز یمن مقدم او عرض رمه اش برون ز فرسنگ بر آهوی دشت کرده جا تنگ اشتر گله هاش کوه کوهان چون کوه بلند پرشکوهان زیشان گشتی گه چراخوار کوهستان ها زمین هموار خیلش گذران به هر کناره چون گله گور بی شماره بگشاده دری به میزبانی در داده صلای میهمانی هر شام به کوه و دشت تا روز آتش پی میهمانی افروز حاجت طلبان به روی او شاد ویرانی شان به جودش آباد دستش به ایادی جمیله انگشت نمای هر قبیله داده کف او شکست خاتم بر بسته به جود دست حاتم سادات عرب به چاپلوسی پیش در او به خاکبوسی شاهان عجم ز بختیاری با او به هوای دوستداری از جاه هزار زیب و فر داشت وان از همه به که ده پسر داشت هر یک ز نهال عمر شاخی وز شهر امل بلند کاخی لیکن ز همه کهینه فرزند می داشت دلش به مهر خود بند بر دست بود بلی ده انگشت در قوت حمله جمله یک پشت باشد ز همه به سور و ماتم انگشت کهین سزای خاتم آری بود او ز برج امید فرخنده مهی تمام خورشید فرخندگی مه تمامش بیرون ز قیاس و قیس نامش سالش که قدم به چارده داشت بر چارده مه خط سیه داشت یاقوت لبش به خوشنویسی ماهش به شعار مشک ریسی تابان مه روشن از جبینش خورشید فتاده بر زمینش ابروش بلای نازنینان محراب دعا پاکدینان قدش نخلی عجب دلاویز بر خسته دلان ز لب رطب ریز دور شکرش ز موی میمی زیر کمرش ز موی نیمی گوی ذقنش ز سیم ساده سبزه ز درون برون نداده سرو قد گلرخان دلجوی چوگان شده در هوای آن گوی سر تا قدم از ادب سرشته بر دل رقم ادب نوشته طبعش ز سخن به موشکافی مشعوف به شعر شعربافی چون لعل لبش خموش بودی بر روزن راز گوش بودی چون غنچه تنگ او شکفتی سنجیده هزار نکته گفتی کلکش ز سواد طره حور صد نقش زدی به لوح کافور هر حرف که بر ورق کشیدی بر نغز خطان ورق دریدی با طایفه ای ز خردسالان چون او همه مشکبو غزالان همواره هوای گشت کردی طوافی کوه و دشت کردی گه باز زدی به کوه دامان با کبک دری شدی خرامان گه بنشستی به طرف وادی بر رود زدی نوای شادی گه ره سوی چشمه سار جستی وز چشمه دل غبار شستی گه رخت به مرغزار بردی وز دل غم روزگار بردی می زد قدمی به هر بهانه فارغ ز حوادث زمانه نه در جگرش ز عشق تابی نه بر مژه اش ز شوق آبی نه جامه صابری دریده نی ناله عاشقی کشیده شب خواب فراغتش ربودی بر بستر عافیت غنودی روزش در آرزو گشادی در هر تک و پوی رو نهادی کامی که عنان کش دلش بود بر وفق مراد حاصلش بود بینا نظر پدر به حالش خرم دل مادر از جمالش ناگشته هنوز خاطراندیش کاخر ز فلک چه آیدش پیش حالیست عجب که آدمیزاد آسوده زید درین غم آباد غافل که چه بر سرش نوشتند در آب و گلش چه تخم کشتند شاخی کش از آب و خاک خیزد در دامن او چه میوه ریزد شیرین گردد ازان دهانش یا تلخ شود مذاق جانش
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۹ - داستان مایل شدن مجنون به یکی از خوبان قبایل و محبوبان شیرین شمایل و از غیرت التفات وی با دیگری دل از وی برداشتن و هر دو را به هم بگذاشتن آن را که به عشق گل سرشتند وین حرف به لوح دل نوشتند شسته نشود ز لوحش این حرف ور عمر کند به شست و شو صرف هر لحظه کند به یاری آهنگ در دامن دلبری زند چنگ گر در همه جا به جان خریدار تا خود به کجا شود گرفتار قیس آن ز قیاس عقل بیرون نامش به گمان خلق مجنون ناگشته هنوز اسیر لیلی می داشت به هر جمیله میلی یک ناقه رهگذار بودش کارنده به هر دیار بودش مویش چو شفق به سرخرنگی زنجیره زده چو موی زنگی از گردن و موی او مثالی طالع شده در شفق هلالی بی ماندگی از روش فلک سان پیشش همه کوه و دشت یکسان سیلی گردی میان وادی بر قله کوه گردبای کردی پی راه بین هر جای آیینه گری به هر کف پای هر روز بر او سوار گشتی پوینده هر دیار گشتی آهنگ به هر قبیله کردی جویایی هر جمیله کردی روزی به همین طریقه می گشت ناگه به یکی قبیله بگذشت می کرد به هر طرف نگاهی از دور بدید جلوه گاهی خوبان چو ستاره حلقه بسته ماهی به میانشان نشسته ماهی نه که روشن آفتابی در هر دل ازو فتاده تابی شد جانبشان سلام گویان زان ماه نشان و نام جویان گفتند کریمه نام دارد اصل و نسب از کرام دارد دستوری چون به سوی او راند در ساحت او شتر بخواباند زانوی شتر ببست و بنشست بنهاد به زانوی ادب دست دزدیده به روی او نظر کرد در جان وی آن نظر اثر کرد خندان خندان شکر شکن شد با او به کرشمه در سخن شد از لب به سخن شکر همی ریخت لؤلؤ ز عقیق تر همی ریخت او هم به خوشی جواب می داد وز ساغر لب شراب می داد قیس از سخنش ز دست می شد ناخورده شراب مست می شد از جام هم آن دو باده پیمای رفتند به یک دو جرعه از جای بودند بدین صفت زمانی کز دور پدید شد جوانی سروی ز ریاض زندگانی پوشیده لباس ارغوانی بر ناقه تیز گام راکب رخشنده رخی چو نجم ثاقب افتاد در آن گروه جوشی برخاست ز جان شان خروشی بی خواست شدند پیش او باز بگشاده به خیر مقدم آواز در نغمه به ساقشان خلاخل چون در کف مطربان جلاجل آن شیوه چو دید قیس ازیشان برخاست ز جای خود پریشان گرداند بر آن پریرخان پشت وآورد زمام ناقه در مشت آنان چو شتاب وی بدیدند فریادکنان ز پی دویدند کای قیس چنین شتاب منمای وز قاعده عتاب بازآی مپسند که بی رخت نشینیم بنشین که رخ تو سیر بینیم صحبت به مثل اگر زمانیست از رابطه ازل نشانیست دامن ز وفا کشیدن نتوان سر رشته آن برید نتوان هر چند ز ره غبار رفتند صد نکته آبدار گفتند چون ز آتششان نداشت دودی آن گفت و شنو نداشت سودی بر ناقه خود نشست و زانان برتافت عنان نشید خوانان کای دل کم یار بی وفا گیر در زاویه فراغ جاگیر آن کس که چو گل دو روی باشد در وی ز وفا چه بوی باشد زانان چه کنم که چون رسم من چون کوه کشند پا به دامن ور کم ز منی نماید اقبال باشند ترانه زن ز خلخال حاشا که اگر غبار گردم با باد درین دیار گردم ور ابر گهر نثار باشم یک قطره بر این دیار پاشم زین گفت و شنود خامشی به وز هیچکسان فرامشی به
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ - گرم شدن مجنون از سماع آوازه لیلی و آهنگ مقام او کردن و چون شکاریان سرگشته به پای خود روی به دام آوردن برگشت چو قیس غم رسیده زان شمع قبیله دل رمیده بهر شب خود چراغ می جست وز لاله رخان سراغ می جست هر زنده که آمدی ز هر حی گشتی به نیاز مرده وی کز خیل بتان خبر چه داری زین قصه بگوی هر چه داری جمعی به دیار وی رسیدند وان میل و شعف ز وی بدیدند گفتند که در فلان قبیله ماهیست چو حور عین جمیله لیلی آمد به نام و خیلی هر سو به هواش کرده میلی حسن رخش از صفت برون است هم خود برو و ببین که چون است از گوش مجوی کار دیده فرق است ز دیده تا شنیده این قصه شنید قیس و برخاست خود را به لباس بهتر آراست از شوق درون فغان برآورد وان ناقه به زیر ران درآورد می راند در آرزوی لیلی تا سر برزد به کوی لیلی چون مردم لیلیش بدیدند بر وی دم مردمی دمیدند گفتند به نیکویی ثنایش کردند به صدر خانه جایش لیک از هر سو نظر همی تافت از مقصد خود اثر نمی یافت خون گشت ز ناامیدیش دل ناگاه برآمد از مقابل آواز حلی و بانگ خلخال گرداند سماع آن بر او حال در حله ناز دید سروی چون کبک دری روان تذروی رویی ز حساب وصف بیرون گلگونه نکرده لیک گلگون جبهه چو کشیده لوح سیمی نی نی ز مه تمام نیمی ابروش کمان عنبرین توز مژگانش ز مشک تیر دلدوز آهو چشمی که گویی آهو چشمش به نظاره دوخت در رو چون لعل لبی ولی نه از سنگ چون می در لطف و لعل در رنگ کوچک دهنی عجب شکربار زنبور عسل مگر به گلزار بر برگ گلی شده هنرکوش نیشی زده است و کرده پر نوش درج گهرش ز عقد دندان چون غنچه ز رشح صبح خندان سیمین ذقنش ز لطف سیبی چون سیم عجب خرد فریبی بر وی خالی ز مشک سوده یارانه ز لطف او نموده غبغب که ازوست طوق داری گویی که تو سیمتن نگاری سیمین سیبی گرفته در مشت حلقه شده گرد سیبش انگشت هر موی ز زلف او کمندی بر پای دلی نهاده بندی لیلی آمد بدین شمایل وز جای برفت قیس را دل گشتند به روی یکدگر خوش در خرمن هم زدند آتش آن حلقه زلف باز می کرد وین دست هوس دراز می کرد آن پرده ز رخ گشاد می داد وین صبر و خرد به باد می داد آن ناوک زهرناک می زد وین زمزمه هلاک می زد آن خنده زنان شکر همی ریخت وین گریه کنان گهر همی ریخت آن از نم خوی جبین همی شست وین دفتر عقل و دین همی شست آن بر سر حسن و ناز می بود وین سر به ره نیاز می بود القصه شدند چاشنی گیر از یکدیگر چو شکر و شیر چون غنچه به هم دو سرو گلرنگ کردند آغاز صبحتی تنگ شد دیده چو بهره ور ز دیدار گشتند شکر شکن به گفتار هر یک به بهانه ای ز جایی می گفت نبوده ماجرایی نی شرح غم نو و کهن بود مقصود سخن همین سخن بود غافل ز فریب این غم آباد بودند ز بند هر غم آزاد الا غم آن که چون سرآید این روز وصال و شب درآید دور از دلبر چگونه باشند بی یکدیگر چگونه باشند بی ترجمه زبان هر یک می گفت زبان جان هر یک زارم ز توهم شب امروز دور از شب باد یارب امروز خورشید که پادشاه روز است وز ظلمت شب پناه روز است تا حشر جهان فروز بادا شب های زمانه روز بادا این می گفتند لیک گردون کی گردش خود کند دگرگون زرین علمی که مشرق انداخت دور فلکش به مغرب انداخت قیس و لیلی ز هم بریدند دیدند ز فرقت آنچه دیدند آن ناقه به جای خویشتن راند وین پای شکسته در وطن ماند
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۱ - افسانه شب گذرانیدن مجنون و لیلی از جمال هم دور و از وصال یکدیگر مهجور شب کز سر چرخ لاجوردی گوی زر خور ز تیز گردی در ظلمت چاه مغرب افتاد شد عرصه دهر ظلمت آباد زرین طاووس ازین کهن باغ بگذشت و نشست لشکر زاغ مشکین پرها ز هم گشادند کافوری بیضه ها نهادند افروخت هزار مشعل نور رخشانی بیضه های کافور قیس از لیلی برید پیوند محمل به منازل خود افکند دل با لیلی و تن به خانه جان ناوک درد را نشانه چون مار گزیده ناتوانی می کند به کار خویش جانی لیلی می گفت و اشک می ریخت وز پنجه به فرق خاک می بیخت لیلی می گفت و آه می کرد آهش به سپهر راه می کرد هر چند شدی فسانه پرداز کردی پی خواب حیله ها ساز کاری به حیل نمی شدی راست می خفت و همی نشست و می خاست پهلو چو به بسترش رسیدی خواب از مژه ترش رمیدی گویی که ز بسترش به هر بار در پهلو همی خلید صد خار ور بنشستی سر به زانو آورده در آن دو آینه رو هر صورت محنتی که بودی زان آینه هاش رو نمودی ور زانکه به خاستن زدی رای فریادکنان بجستی از جای بر سینه غمی گران تر از کوه صد چرخ زدی به رقص اندوه نومید ز چاره سازی شب راندی سخن از درازی شب گفتی شب غم عجب بلاییست شب نی که سیاه اژدهاییست بر دور افق کشیده خود را در کام گرفته نیک و بد را کام از لب یار چون ربایم کافتاده به کام اژدهایم کو صبح که یک فسون بخواند وز آفت او مرا رهاند این بود ز داغ فرقت یار شب تا دم صبح قیس را کار لیلی به حریم خانه خویش هم داشت ازین قبل دلی ریش از صحبت قیس یاد می کرد وز دست فراق داد می کرد هر حال که قیس ناتوان داشت او نیز جدا ز وی همان داشت چشمش ز خیال او نمی خفت می راند ز دیده اشک و می گفت هست او مرغی بلند پرواز هر جا خواهد شدن کند ساز من فرش حرمسرای خویشم جنبش نبود ز جای خویشم رفتن سوی او ز من نشاید وای دل من گر او نیاید مردان همه جا خجسته حالند بیچاره زنان که بسته بالند آمد شد عشق کار زن نیست زن مالک کار خویشتن نیست عشقی که برآورد سر از جیب از مرد هنر بود ز زن عیب داغی که مراست در دل از وی رنجی که مراست حاصل از وی گر بر دل وی ز صد یکی هست امید وصالش اندکی هست ور نیست زهی بلا که افتاد این مردن نو مبارکم باد تا صبحدم این ترانه می زد وآتش ز دلش زبانه می زد القصه دو عاشق وفادار هر دو به فراق هم گرفتار تاریک شبی به روز بردند وز جان ره عاشقی سپردند در دل غم آنکه شب چه زاید چون روز شود چه رو نماید
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۲ - رفتن مجنون روز دیگر به قبیله لیلی و ملاقات کردن باوی و به جهت ازدحام اغیار مجال سخن نایافتن چون عیسی صبح دم برآورد وز زرد قصب علم برآورد باد دم او به مشکبیزی اخضر شجر و شکوفه ریزی زرین علمش به زرفشانی نیلی صدف و گهرفشانی قیس از دم اژدهای شب رست وز آه و نفیر دم فرو بست بر ناقه رهنورد دم زد واندر ره بی خودی قدم زد می راند نشید شوق خوانان تا ساحت خیمه گاه جانان در خیمه چو سایه چون نه ره داشت از دور زمام خود نگه داشت نادیده ز خیمگی نشانی می گفت به خیمه داستانی کای قبله نور و حجله حور در سایه ات آفتاب مستور لیلی ست مرا چو چشم روشن تو پرده چشم روشن من هستم ز مژه سرشکباران چون دامن تو به روز باران بر گریه زار من ببخشای وز طلعت یار پرده بگشای چون میخم اگر رسد به سر سنگ زینجا نکنم به رفتن آهنگ هر چند دهند پیچ و تابم خود را به تو بسته چون طنابم بر بار تو تن نهاده دایم هستم چو ستون ستاده قایم بار دل من بسی ست بی یار از گردن من بیفکن این بار در پیچش کار من چه کوشی وز من رخ یار من چه پوشی جیب من اگر درد جفایت دست من و دامن وفایت من بودم و دوش گریه و سوز وای ار گذرد چو دوشم امروز لیلی ست چو آب زندگانی من تشنه جگر چنانکه دانی وقت است که بر لبم فشاند یک قطره و آتشم نشاند من از غمش اینچنین در آتش او خرم و شادکام و دلخوش قیس ار چه نشد بلند آواز در خیمه شید لیلی آن راز در سینه فروخت آتش او شد سوی برون عنانکش او از پرده خیمه چهره گلگون آمد چون گل ز غنچه بیرون بر ناقه ستاده قیس را دید چون صبح به روی او بخندید از حقه لعل گوهر افشاند وز پسته شور شکر افشاند گفت ای زده دم ز مهر رویم بر جان تو داغ آرزویم دردی که تو را نشسته در دل یا کرده به سینه تو منزل داری تو گمان که مرغ آن درد تنها به دل تو آشیان کرد هست ای ز تو باغ عیش خندان درد دل من هزار چندان لیکن چو تو دم زدن نیارم سوی تو قدم زدن نیارم رازی که توانیش تو گفتن من نتوانم به جز نهفتن عاشق زده کوس جامه پاکی معشوق و لباس شرمناکی عاشق غم دل به ناله پرداز معشوق و به جان نهفتن آن راز عاشق نالد ز درد دوری معشوق و خموشی و صبوری عاشق گرید ز پرده بیرون معشوق به دل فرو خورد خون عاشق ره جست و جو سپارد معشوق به خانه پا فشارد عاشق که کشد فغان به عیوق باشد ز هوای روی معشوق معشوق به درد و غم معانق باشد به امید وصل عاشق سازنده که ساز عشق پرداخت معشوقی و عاشقی به هم ساخت این هر دو نوا ز یک مقامند از یکدیگر جدا به نامند چون قیس شنید این ترانه برداشت سرود عاشقانه از ذوق درید پیرهن را بر خاک فکند خویشتن را می خواست که از هوای لیلی چون سایه فتد به پای لیلی با او ز گذشته راز گوید غم های زمانه باز گوید همزادانش روان ز هر سوی حاضر گشتند مرحبا گوی دهشت زده گشت قیس از آنان لب بست ز گفت و گوی جانان محروم ز کام خویش برگشت دلخسته و سینه ریش برگشت می رفت به درد و غم دلی جفت با خویشتن این سرود می گفت کای قوم که همدمان یارید یکدم او را به من گذارید تا سیر جمال او ببینم خرم به وصال او نشینم زین چیست بتر که دلفگاری برده شب فرقت انتظاری پر خون دل و دیده بامدادان گردد به وصال دوست شادان نایافته نطق را مجالی ناگفته هنوز حسب حالی ناگاه گروهی از کرانه حایل گردند در میانه از نطق زبان وی ببندند بر جان وی این گره پسندند کس روی چنین کسان مبیناد جز دامن ازین خسان مچیناد روزی زینسان به شب رسیدش رنجی و غمی عجب رسیدش شب نیز بدین صفت به سر برد محمل به نشیمن سحر برد پا ساخت ز سر به راه لیلی شد باز به خیمه گاه لیلی دید از اغیار خیمه خالی گم هر که نه یار ازان حوالی بوسید به خدمت آستانه بر پای ستاد خادمانه لیلی به درون خیمه اش خواند بر مسند احترام بنشاند هنگامه عاشقی نهادند سر نامه عاشقی گشادند هر دو معشوق و هر دو عاشق چون شیر و شکر به هم موافق لیلی و سری به عشوه سازی قیس و نظری به پاکبازی قیس و خط سبز بر بناگوش لیلی و سفر ز خطه هوش لیلی و گره ز مو گشادن قیس و دل و دین به باد دادن قیس و سخنان خنده انگیز لیلی و ز خنده در شکر ریز لیلی و کرشمه های خوبی قیس و غم عشق و سینه کوبی القصه دو دوست گشته همدم کردند اساس عشق محکم آن بر سر صدر ناز بنشست وین در صف عاشقی کمر بست بردند به سر چنانکه دانی در شیوه عشق زندگانی