Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۰ ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری آتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری از چه طرف رسیده ای وز چه غذا چریده ای سوی فنا چه دیده ای سوی فنا چه می پری بیخ مرا چه می کنی قصد فنا چه می کنی راه خرد چه می زنی پرده خود چه می دری هر حیوان و جانور از عدمند بر حذر جز تو که رخت خویش را سوی عدم همی بری گرم و شتاب می روی مست و خراب می روی گوش به پند کی نهی عشوه خلق کی خوری از سر کوه این جهان سیل توی روان روان جانب بحر لامکان از دم من روانتری باغ و بهار خیره سر کز چه نسیم می وزی سوسن و سرو مست تو تا چه گلی چه عبهری بانک دفی که صنج او نیست حریف چنبرش درنرود به گوش ما چون هذیان کافری موسی عشق تو مرا گفت که لامساس شو چون نگریزم از همه چون نرمم ز سامری از همه من گریختم گرچه میان مردمم چون به میان خاک کان نقده زر جعفری گر دو هزار بار زر نعره زند که من زرم تا نرود ز کان برون نیست کسیش مشتری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۱ با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی رو که بدین عاشقی سخت عظیم گولکی ای تو فضول در هوا ای تو ملول در خدا چون تو از آن قان نه ای رو که یکی مغولکی مستک خویش گشته ای گه ترشک گهی خوشک نازک و کبرکت که چه در هنرک نغولکی گر تو کتاب خانه ای طالب باغ جان نه ای گرچه اصیلکی ولی خواجه تو بی اصولکی رو تو به کیمیای جان مس وجود خرج کن تا نشوی از او چو زر در غم نیم پولکی گفتم با ضمیر خود چند خیال جسمیان یا تو ز هر فسرده ای سوی دلم رسولکی نور خدایگان جان در تبریز شمس دین کرد طریق سالکان ایمن اگر تو غولکی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۲ ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی وی که دل تو چون حجر هان که قرابه نشکنی عشق درون سینه شد دل همه آبگینه شد نرم درآ تو ای پسر هان که قرابه نشکنی هر که اسیر سر بود دانک برون در بود خاصه که او بود دوسر هان که قرابه نشکنی آن صنم لطیف تو گرچه که شد حریف تو دست به زلف او مبر هان که قرابه نشکنی تا نکنی شناس او از دل خود قیاس او او دگر است و تو دگر هان که قرابه نشکنی چونک شوی تو مست او باده خوری ز دست او آن نفسی است باخطر هان که قرابه نشکنی مست درون سینه ها بر سر آبگینه ها نیک سبک تو برگذر هان که قرابه نشکنی حق چو نمود در بشر جمع شدند خیر و شر خیره مشو در این خبر هان که قرابه نشکنی با تبریز شمس دین گرچه شدی تو همنشین تا تو نلافی از هنر هان که قرابه نشکنی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۳ تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی نم ندهی به کشت من آب به این و آن دهی جان منی و یار من دولت پایدار من باغ من و بهار من باغ مرا خزان دهی یا جهت ستیز من یا جهت گریز من وقت نبات ریز من وعده و امتحان دهی عود که جود می کند بهر تو دود می کند شیر سجود می کند چون به سگ استخوان دهی برگذرم ز نه فلک گر گذری به کوی من پای نهم بر آسمان گر به سرم امان دهی عقل و خرد فقیر تو پرورشش ز شیر تو چون نشود ز تیر تو آنک بدو کمان دهی در دو جهان بننگرد آنک بدو تو بنگری خسرو خسروان شود گر به گدا تو نان دهی جمله تن شکر شود هر که بدو شکر دهی لقمه کند دو کون را آنک تواش دهان دهی گشتم جمله شهرها نیست شکر مگر تو را با تو مکیس چون کنم گر تو شکر گران دهی گه بکشی گران دهی گه همه رایگان دهی یک نفسی چنین دهی یک نفسی چنان دهی مفخر مهر و مشتری در تبریز شمس دین زنده شود دل قمر گر به قمر قران دهی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۴ خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستیی طوق قمر شکستیی فوق فلک نشستیی کی دم کس شنیدیی یا غم کس کشیدیی یا زر و سیم چیدیی گر تو فناپرستیی برجهیی به نیم شب با شه غیب خوش لقب ساغر باده طرب بر سر غم شکستیی ای تو مدد حیات را از جهت زکات را طره دلربات را بر دل من ببستیی عاشق مست از کجا شرم و شکست از کجا شنگ و وقیح بودیی گر گرو الستیی ور ز شراب دنگیی کی پی نام و ننگیی ور تو چو من نهنگیی کی به درون شستیی بازرسید مست ما داد قدح به دست ما گر دهدی به دست تو شاد و فراخ دستیی گر قدحش بدیدیی چون قدحش پریدیی وز کف جام بخش او از کف خود برستیی وز رخ یوسفانه اش عقل شدی ز خانه اش بخت شدی مساعدش ساعد خود نخستیی ور تو به گاه خاستی پس تو چه سست پاستی ور تو چو تیر راستی از پر کژ بجستیی خامش کن اگر تو را از خمشان خبر بدی وقت کلام لاییی وقت سکوت هستیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۵ یاور من توی بکن بهر خدای یاریی نیست تو را ضعیف تر از دل من شکاریی نای برای من کند در شب و روز ناله ای چنگ برای من کند با غم و سوز زاریی کی بفشاردی مرا دست غمی و غصه ای گر تو مرا به عاطفت در بر خود فشاریی دیده همچو ابر من اشک روان نباردی گر تو ز ابر مرحمت بر سر من بباریی دست دراز کردمی گوش فلک گرفتمی گر سر زلف خویش را تو به کفم سپاریی از سر ماه من کله بستدمی ربودمی گر تو شبی به لطف خود خوش سر من بخاریی حق حقوق سابقت حق نیاز عاشقت حق زروع جان من کش تو کنی بهاریی حق نسیم بوی تو کان رسدم ز کوی تو حق شعاع روی تو کو کندم نهاریی تا که نثار کرده ای از گل وصل بر سرم بر کف پای کوششم خار نکرد خاریی دارد از تو جزو و کل خرمیی و شادیی وز رخ تو درخت گل خجلت و شرمساریی ای لب من خموش کن سوی اصول گوش کن تا کند او به نطق خود نادره غمگساریی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۶ ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ای در سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانه ای چونک خیال خوش دمت از سوی غیب دردمد ز آتش عشق برجهد تا به فلک زبانه ای زهره عشق چون بزد پنجه خود در آب و گل قامت ما چو چنگ شد سینه ما چغانه ای آهوی لنگ چون جهد از کف شیر شرزه ای چون برهد ز باز جان قالب چون سمانه ای ای گل و ای بهار جان وی می و ای خمار جان شاه و یگانه او بود کز تو خورد یگانه ای باغ و بهار و بخت بین عالم پردرخت بین وین همگی درخت ها رسته شده ز دانه ای از دهش و عطای تو فقر فقیر فخر شد تا که نماند مرگ را بر فقرا دهانه ای لطف و عطا و رحمتت طبل وصال می زند گر نکند وصال تو بار دگر بهانه ای روزه مریم مرا خوان مسیحیت نوا تر کنم از فرات تو امشب خشک نانه ای گشته کمان سرمدی سرده تیرهای ما گشته خدنگ احمدی فخر بنی کنانه ای پیش کشیی آن کمان هر کس می کند زهی بهر قدوم تیر تو رقعه دل نشانه ای جذبه حق یک رسن تافت ز آه تو و من یوسف جان ز چاه تن رفت به آشیانه ای خامش کن اگر سرت خارش نطق می دهد هست برای جعد تو صبر گزیده شانه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۷ هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی آتش عشق درزده تا نبود عمارتی ز آنک عمارت ار بود سایه کند وجود را سایه ز آفتاب او کی نگرد شرارتی روح که سایگی بود سرد و ملول و بی طرب منتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی جان که در آفتاب شد هر گنهی که او کند برق زد از گناه او هر طرفی کفارتی شعله آفتاب را بر که و بر زمین است رنگ نیست بدید در هوا از لطف و طهارتی جان به مثال ذره ها رقص کنان در آفتاب نورپذیریش نگر لعل وش و مهارتی جان چو سنگ می دهد جان چو لعل می خرد رقص کنان ترانه زن گشته که خوش تجارتی قرص فلک درآید و روی به گوش جان ها سر ازل بگویدش بی سخن و عبارتی آنک به هر دمی نهان شعله زند به روح بر آن دل و زهره کو کز آن دم بزند اشارتی محرم حق شمس دین ای تبریز را تو شه کشته عشق خویش را شاه ازل زیارتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۸ ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی آتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی آتش تو مقیم شد با دل من ندیم شد آتش خویش را بگو کآب حیات آمدی چاشنی خیال تو می بدرد دل مرا ای غم او چو شکری ای دل من چو کاغذی شمع بدان صبور شد تا همگیش نور شد نور به است از همه خاصه که نور سرمدی نور دمی که عاق شد طالب روح طاق شد ماه مرا محاق شد بی مه فضل ایزدی بازرسید آیتی از طرف عنایتی وحدت بی نهایتی گشت امام و مقتدی بست پلنگ قهر را بازگشاد مهر را قبه ببست شهر را شهر برست از بدی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۹ گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری تا نفروشی ای صنم کز مه و مهر خوشتری ور دو هزار جان و دل بر در تو وطن کند در مگشای ای صنم کز دل و جان تو برتری آینه کیست تا تو را در دل خویش جا دهد ای صنما به جان تو کاینه در بننگری دست مده تو چرخ را تا که به پیش اسب او غاشیه تو را کشد بر سر خود به چاکری دولت سنگ پاره ای گرچه بیافت چاره ای در تن خویش بنگرد بیند وصف گوهری ای دل باز شکل من جانب دست عشق او با پر عشق او بپر چند به پر خود پری در پی شاه شمس دین تا تبریز می دوان لشکر عشق با وی است رو که تو هم ز لشکری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۰ ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری در سر مست من فکن جام شراب احمری بحر کرم توی مرا از کف خود بده نوا باغ ارم توی مها بر بر من بزن بری ای به زمین ز آسمان آمده چون فرشته ای وی ز خطاب اشربوا مغز مرا پیمبری بزم درآ و می بده رسم بهار نو بنه ای رخ تو چو گلشنی وی قد تو صنوبری گرچه به بتکده دلم هر نفسی است صورتی نیست و نباشد و نبد چون رخ تو مصوری می چو دود بر این سرم بسکلد از تو لنگرم چهره زرد چون زرم سرخ شود چو آذری بحر کرم چه کم شود گر بخورند جرعه ای فضل خدا چه کم شود گر برسد به کافری این دل بی قرار را از قدحی قرار ده وین صدف وجود را بخش صفای گوهری یا برهان ز فکرتم یا برسان به فطرتم یا بتراش نردبان باز کن از فلک دری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۱ جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری آنک نجوشد او به خود جوش تو را تبه کند و آنک ندارد آذری ناید از او برادری فربهیش به دست جو غره مشو به پشم او آن سر و سبلتش مبین جان وی است لاغری گر خوشی است این نوا برجه و گرم پیش آ سر تو چنین چنین مکن مشنو سست و سرسری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۲ هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی دید غرض که فقر بد بانگ الست را بلی عالم خاک همچو تل فقر چو گنج زیر او شادی کودکان بود بازی و لاغ بر تلی چشم هر آنک بسته شد تابش حرص خسته شد و آنک ز گنج رسته شد گشت گران و کاهلی گنج جمال همچو مه جانش بدیده گفته خه بر ره او هزار شه آه شگرف حاصلی وصف لبش بگفتمی چهره جان شکفتمی راه بیان برفتمی لیک کجاست واصلی جان بجهان و هم بجه سر بمکش سرک بنه گرچه درون هر دو ده نیست درون قابلی ای تبریز مشتهر بند به شمس دین کمر ز آنک مبارک است سر بر کف پای کاملی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۳ رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی دیده شدی نشان من گر نه که بی نشانمی سیمبرا نه من زرم لعل لبا نه گوهرم جوهر زر نمودمی گر نه درون کانمی لطف توام نمی هلد ور نه همه زمانه را از هوس تو ای شکر همچو مگس برانمی گلبن جان به عشق تو گفت اگر نترسمی سوسن وار گشتمی سر همه سر زبانمی گوید خلق عاقلی یک نفسی به خود بیا گفتم اگر چنینمی یک نفسی چنانمی سیم قبای ماه اگر لایق کوی تو بدی من کمرش گرفتمی سوی تواش کشانمی موج هوای عشق تو گر هلدی دمی مرا آتش ها بکشتمی چاره عاشقانمی گر نه ز تیر غیرت او چشم زمانه دوختی فاش و عیان به دست او بر مثل کمانمی از تبریز و شمس دین رمز و کنایت است این آه چه شدی که پیش او من شده ترجمانمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۴ زرگر آفتاب را بسته گاز می کنی کرته شام را ز مه نقش و طراز می کنی روز و شب و نتایج این حبشی و روم را بر مثل اصولشان گرد و دراز می کنی گاه مجاز بنده را حق و حقیقتی دهی و آنک حقیقتی بود هزل و مجاز می کنی این چه کرامت است ای نقش خیال روی او با درهای بسته در خانه جواز می کنی خاطر همچو باد را نقش جحود می دهی خاطر بی نیاز را پر ز نیاز می کنی در شب ابرگین غم مشعله ها درآوری در دل تنگ پرگره پنجره باز می کنی ما به دمشق عشق تو مست و مقیم بهر تو تو ز دلال و عز خود عزم عزاز می کنی گاه ز نیم زلتی برهمشان همی زنی گاه خود از کبیرها چشم فراز می کنی گاه گدای راه را همت شاه می دهی گاه قباد و شاه را بنده آز می کنی می شکنی به زیر پا نای طرب نوای را چنگ شکسته بسته را لایق ساز می کنی بربط عشرت مرا گاه سه تا همی کنی پرده بوسلیک را گاه حجاز می کنی جان ز وجود جود تو آمد و مغز نغز شد باز ز پوست هاش چون همچو پیاز می کنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۵ آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی غم نخورد از آنک تو روی بر او ترش کنی می چو در او عمل کند رقص کند بغل زند ز آنک نهاد در بغل خاص عقیق معدنی مرد قمارخانه ام عالم بی کرانه ام چشم بیار در رخم بنگر پیش روشنی ننگرد او به رنگ تو غم نخورد ز جنگ تو خواجه مگر ندیده ای ملک و مقام ایمنی هیچ عسل ترش شود سرکه اگر ترش رود از پی آب کی هلد روغن طبع روغنی من که در آن نظاره ام مست و سماع باره ام لیک سماع هر کسی پاک نباشد از منی هست سماع ما نظر هست سماع او بطر لیک نداند ای پسر ترک زبان ارمنی در تک گور مؤمنان رقص کنان و کف زنان مست به بزم لامکان خورده شراب مؤمنی پیش تو است این دم او می نبری ز یار بو می نگری تو سو به سو پله چشم می زنی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۶ خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی هست شکرلبی اگر سرکه به قند می دهی گر تو نمی خری مخر می به هوس همی خرم عاشق و بیخودم مرا هرزه چه پند می دهی پیشتر آ تو ای پری از ترشی توی بری تاج و کمر عطا کنی بخت بلند می دهی جان به هزار ولوله بهر تو گشت حامله کآتش عشق خویش را تو به سپند می دهی چون فرهاد می کشی جان مرا به که کنی ور نه به دست جان من از چه کلند می دهی هر چه که می دهی بده بی خبر آن کسی که او بر تو گمان برد که تو بهر گزند می دهی برگ گلی همی بری باغ به پیش می کشی لاشه خری همی بری بیست سمند می دهی شاکر خدمتی ولی گاه ز لاابالیی نی به گنه همی زنی نی به پسند می دهی چون سر زید بشکند چاره عمرو می کنی چون به دمشق قحط شد آب به جند می دهی چند بگفتمت مگو لیک تو را گناه چیست ای تو چو آسیا به تو آنچ دهند می دهی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۷ صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی لعل و عقیق می کند در دل کان گداییی گر ز فلک نهان بود در ظلمات کان بود گوهر سنگ را بود با فلک آشناییی نور ز شرق می زند کوه شکاف می کند در دل سنگ می نهد شعشعه عطاییی در پی هر منوری هست یقین منوری در پی هر زمینیی مرتقب سماییی صورت بت نمی شود بی دل و دست آزری آزر بتگری کجا باشد بی خداییی گفت پیمبر به حق کآدمی است کان زر فرق میان کان و کان هست به زرنماییی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۸ مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی برون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی سر سجاده و مسند گرفتم من به جهد و جد شعار زهد پوشیدم پی خیرات افزایی درآمد عشق در مسجد بگفت ای خواجه مرشد بدران بند هستی را چه دربند مصلایی به پیش زخم تیغ من ملرزان دل بنه گردن اگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی بده تو داد اوباشی اگر رندی و قلاشی پس پرده چه می باشی اگر خوبی و زیبایی فراری نیست خوبان را ز عرضه کردن سیما بتان را صبر کی باشد ز غنج و چهره آرایی گهی از روی خود داده خرد را عشق و بی صبری گهی از چشم خود کرده سقیمان را مسیحایی گهی از زلف خود داده به مؤمن نقش حبل الله ز پیچ جعد خود داده به ترسایان چلیپایی تو حسن خود اگر دیدی که افزونتر ز خورشیدی چه پژمردی چه پوسیدی در این زندان غبرایی چرا تازه نمی باشی ز الطاف ربیع دل چرا چون گل نمی خندی چرا عنبر نمی سایی چرا در خم این دنیا چو باده بر نمی جوشی که تا جوشت برون آرد از این سرپوش مینایی ز برق چهره خوبت چه محروم است یعقوبت الا ای یوسف خوبان به قعر چه چه می پایی ببین حسن خود ای نادان ز تاب جان او تا دان که مؤمن آینه مؤمن بود در وقت تنهایی ببیند خاک سر خود درون چهره بستان که من در دل چه ها دارم ز زیبایی و رعنایی ببیند سنگ سر خود درون لعل و پیروزه که گنجی دارم اندر دل کند آهنگ بالایی ببیند آهن تیره دل خود را در آیینه که من هم قابل نورم کنم آخر مصفایی عدم ها مر عدم ها را چو می بیند به دل گشته به هستی پیش می آید که تا دزدد پذیرایی به هر سرگین کجا گشتی مگس را گر خبر بودی که آید از سرشت او به سعی و فضل عنقایی چو ابن الوقت شد صوفی نگردد کاهل فردا سبک کاهل شود آن کس که باشد گول و فردایی میان دلبران بنشین اگر نه غری و عنین میان عاشقان خو کن مباش ای دوست هرجایی ایا ماهی یقین گشتت ز دریای پس پشتت بگردان روی و واپس رو چو تو از اهل دریایی ندای ارجعی بشنو به آب زندگی بگرو درآ در آب و خوش می رو به آب و گل چه می پایی به جان و دل شدی جایی که نی جان ماند و نی دل به پای خود شدی جایی که آن جا دست می خایی ز خورشید ازل زر شو به زر غیر کمتر رو که عشق زر کند زردت اگر چه سیم سیمایی تو را دنیا همی گوید چرا لالای من گشتی تو سلطان زاده ای آخر منم لایق به لالایی تو را دریا همی گوید منت مرکب شوم خوشتر که تو مرکب شوی ما را به حمالی و سقایی خمش کن من چو تو بودم خمش کردم بیاسودم اگر تو بشنوی از من خمش باشی بیاسایی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۹ مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی که او صف های شیران را بدراند به تنهایی کمان را چون بجنباند بلرزد آسمان را دل فروافتد ز بیم او مه و زهره ز بالایی به پیش خلق نامش عشق و پیش من بلای جان بلا و محنتی شیرین که جز با وی نیاسایی چو او رخسار بنماید نماند کفر و تاریکی چو جعد خویش بگشاید نه دین ماند نه ترسایی مرا غیرت همی گوید خموش ار جانت می باید ز جان خویش بیزارم اگر دارد شکیبایی ندارد چاره دیوانه به جز زنجیر خاییدن حلالستت حلالستت اگر زنجیر می خایی بگو اسرار ای مجنون ز هشیاران چه می ترسی قبا بشکاف ای گردون قیامت را چه می پایی وگر پرواز عشق تو در این عالم نمی گنجد به سوی قاف قربت پر که سیمرغی و عنقایی اگر خواهی که حق گویم به من ده ساغر مردی وگر خواهی که ره بینم درآ ای چشم و بینایی در آتش بایدت بودن همه تن همچو خورشیدی اگر خواهی که عالم را ضیا و نور افزایی گدازان بایدت بودن چو قرص ماه اگر خواهی که از خورشید خورشیدان تو را باشد پذیرایی اگر دلگیر شد خانه نه پاگیر است برجه رو وگر نازک دلی منشین بر گیجان سودایی گهی سودای فاسد بین زمانی فاسد سودا گهی گم شو از این هر دو اگر همخرقه مایی به ترک ترک اولیتر سیه رویان هندو را که ترکان راست جانبازی و هندو راست لالایی منم باری بحمدالله غلام ترک همچون مه که مه رویان گردونی از او دارند زیبایی دهان عشق می خندد که نامش ترک گفتم من خود این او می دمد در ما که ما ناییم و او نایی چه نالد نای بیچاره جز آنک دردمد نایی ببین نی های اشکسته به گورستان چو می آیی بمانده از دم نایی نه جان مانده نه گویایی زبان حالشان گوید که رفت از ما من و مایی هلا بس کن هلا بس کن منه هیزم بر این آتش که می ترسم که این آتش بگیرد راه بالایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۰ چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردی مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمی گردی چو آمد موسی عمران چرا از آل فرعونی چو آمد عیسی خوش دم چرا همدم نمی گردی چو با حق عهدها بستی ز سستی عهد بشکستی چو قول عهد جانبازان چرا محکم نمی گردی میان خاک چون موشان به هر مطبخ رهی سازی چرا مانند سلطانان بر این طارم نمی گردی چرا چون حلقه بر درها برای بانگ و آوازی چرا در حلقه مردان دمی محرم نمی گردی چگونه بسته بگشاید چو دشمن دار مفتاحی چگونه خسته به گردد چو بر مرهم نمی گردی سر آنگه سر بود ای جان که خاک راه او باشد ز عشق رایتش ای سر چرا پرچم نمی گردی چرا چون ابر بی باران به پیش مه ترنجیدی چرا همچون مه تابان بر این عالم نمی گردی قلم آن جا نهد دستش که کم بیند در او حرفی چرا از عشق تصحیحش تو حرفی کم نمی گردی گلستان و گل و ریحان نروید جز ز دست تو دو چشمه داری ای چهره چرا پرنم نمی گردی چو طوافان گردونی همی گردند بر آدم مگر ابلیس ملعونی که بر آدم نمی گردی اگر خلوت نمی گیری چرا خامش نمی باشی اگر کعبه نه ای باری چرا زمزم نمی گردی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۱ گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی وگر یارم فقیرستی ز زر فارغ چه غم بودی خدایا حرمت مردان ز دنیا فارغش گردان از آن گر فارغستی او ز پیش من چه کم بودی نگارا گر مرا خواهی وگر همدرد و همراهی مکن آه و مخور حسرت که بختم محتشم بودی بتا زیبا و نیکویی رها کن این گدارویی اگر چشم تو سیرستی فلک ما را حشم بودی ز طمع آدمی باشد که خویش از وی چو بیگانه است وگر او بی طمع بودی همه کس خال و عم بودی بیا چون ما شو ای مه رو نه نعمت جو نه دولت جو گر ابلیس این چنین بودی شه و صاحب علم بودی از ابلیسی جدا بودی سقط او را ثنا بودی جفا او را وفا بودی سقم او را کرم بودی زهی اقبال درویشی زهی اسرار بی خویشی اگر دانستیی پیشت همه هستی عدم بودی جهانی هیچ و ما هیچان خیال و خواب ما پیچان وگر خفته بدانستی که در خوابم چه غم بودی خیالی بیند این خفته در اندیشه فرورفته وگر زین خواب آشفته بجستی در نعم بودی یکی زندان غم دیده یکی باغ ارم دیده وگر بیدار گشتی او نه زندان نی ارم بودی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۲ امیر دل همی گوید تو را گر تو دلی داری که عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری تو را گر قحط نان باشد کند عشق تو خبازی وگر گم گشت دستارت کند عشق تو دستاری ببین بی نان و بی جامه خوش و طیار و خودکامه ملایک را و جان ها را بر این ایوان زنگاری چو زین لوت و از این فرنی شود آزاد و مستغنی پی ملکی دگر افتد تو را اندیشه و زاری وگر دربند نان مانی بیاید یار روحانی تو را گوید که یاری کن نیاری کردنش یاری عصای عشق از خارا کند چشمه روان ما را تو زین جوع البقر یارا مکن زین بیش بقاری فروریزد سخن در دل مرا هر یک کند لابه که اول من برون آیم خمش مانم ز بسیاری الا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاری فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری چو من تازی همی گویم به گوشم پارسی گوید مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی آری نکردی جرم ای مه رو ولی انعام عام او به هر باغی گلی سازد که تا نبود کسی عاری غلامان دارد او رومی غلامان دارد او زنگی به نوبت روی بنماید به هندو و به ترکاری غلام رومیش شادی غلام زنگیش انده دمی این را دمی آن را دهد فرمان و سالاری همه روی زمین نبود حریف آفتاب و مه به شب پشت زمین روشن شود روی زمین تاری شب این روز آن باشد فراق آن وصال این قدح در دور می گردد ز صحت ها و بیماری گرت نبود شبی نوبت مبر گندم از این طاحون که بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری چو من قشر سخن گفتم بگو ای نغز مغزش را که تا دریا بیاموزد درافشانی و درباری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۳ چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی براق عشق جان داری ز مرگ خر چه اندیشی چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد می آری چو بر بام فلک رفتی ز بحر و بر چه اندیشی خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدی رسن بازی من دیدی از این چنبر چه اندیشی بر این صورت چه می چفسی ز بی معنی چه می ترسی چو گوهر در بغل داری ز بدگوهر چه اندیشی توی گوهر ز دست تو که بجهد یا ز شست تو همه مصرند مست تو ز کور و کر چه اندیشی چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه اندیشی چو مد و جر خود دیدی چو بال و پر خود دیدی چو کر و فر خود دیدی ز هر بی فر چه اندیشی بیا ای خاصه جانان پناه جان مهمانان توی سلطان سلطانان ز بوالفنجر چه اندیشی خمش کن همچو ماهی شو در این دریای خوش دررو چو در قعر چنین آبی از آن آذر چه اندیشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۴ اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی کله جویی نیابی سر چه شیرین است بی خویشی چو افتادی تو در دامش چو خوردی باده جامش برون آیی نیابی در چه شیرین است بی خویشی مترس آخر نه مردی تو بجنب آخر نمردی تو بده آن زر به سیمین بر چه شیرین است بی خویشی چرا تو سرد و برف آیی فنا شو تا شگرف آیی غم هستی تو کمتر خور چه شیرین است بی خویشی در این منگر که در دامم که پر گشت است این جامم به پیری عمر نو بنگر چه شیرین است بی خویشی چه هشیاری برادر هی ببین دریای پر از می مسلمان شو تو ای کافر چه شیرین است بی خویشی نمود آن زلف مشکینش که عنبر گشت مسکینش زهی مشک و زهی عنبر چه شیرین است بی خویشی بیا ای یار در بستان میان حلقه مستان به دست هر یکی ساغر چه شیرین است بی خویشی یکی شه بین تو بس حاضر به جمله روح ها ناظر ز بی خویشی از آن سوتر چه شیرین است بی خویشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۵ چو بی گه آمدی باری درآ مردانه ای ساقی بپیما پنج پیمانه به یک پیمانه ای ساقی ز جام باده عرشی حصار فرش ویران کن پس آنگه گنج باقی بین در این ویرانه ای ساقی اگر من بشکنم جامی و یا مجلس بشورانم مگیر از من منم بی دل توی فرزانه ای ساقی چو باشد شیشه روحانی ببین باده چه سان باشد بگویم از کی می ترسم توی در خانه ای ساقی در آب و گل بنه پایی که جان آب است و تن چون گل جدا کن آب را از گل چو کاه از دانه ای ساقی ز آب و گل بود این جا عمارت های کاشانه خلل از آب و گل باشد در این کاشانه ای ساقی زهی شمشیر پرگوهر که نامش باده و ساغر توی حیدر ببر زوتر سر بیگانه ای ساقی یکی سر نیست عاشق را که ببریدی و آسودی ببر هر دم سر این شمع فراشانه ای ساقی نمی تانم سخن گفتن به هشیاری خرابم کن از آن جام سخن بخش لطیف افسانه ای ساقی سقاهم ربهم گاهی کند دیوانه را عاقل گهی باشد که عاقل را کند دیوانه ای ساقی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۶ مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی به بوسیدن چنان دستی ز شاهنشاه سلطانی بدیدن بامدادانی چنان رو را چه خوش باشد هم از آغاز روز او را بدیدن ماه تابانی دو خورشید از بگه دیدن یکی خورشید از مشرق دگر خورشید بر افلاک هستی شاد و خندانی بدیدن آفتابی را که خورشیدش سجود آرد ولیک او را کجا بیند که این جسم است و او جانی زهی صبحی که او آید نشیند بر سر بالین تو چشم از خواب بگشایی ببینی شاه شادانی زهی روز و زهی ساعت زهی فر و زهی دولت چنان دشواریابی را بگه بینی تو آسانی اگر از ناز بنشیند گدازد آهن از غصه وگر از لطف پیش آید به هر مفلس رسد کانی اگر در شب ببینندش شود از روز روشنتر ور از چاهی ببینندش شود آن چاه ایوانی که خورشیدش لقب تاش است شمس الدین تبریزی که او آن است و صد چون آن که صوفی گویدش آنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۷ بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی دانی غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی منم مخمور و مست تو قدح خواهم ز دست تو قدح از دست تو خوشتر که می جان است و تو جانی بیا ساقی کم آزارم که من از خویش بیزارم بنه بر دست آن شیشه به قانون پری خوانی چنان کن شیشه را ساده که گوید خود منم باده به حق خویشی ای ساقی که بی خویشم تو بنشانی به عشق و جست و جوی تو سبو بردم به جوی تو بحمدالله که دانستم که ما را خود تو جویانی تو خواهم کز نکوکاری سبو را نیک پر داری از آن می های روحانی وزان خم های پنهانی میی اندر سرم کردی و دیگر وعده ام کردی به جان پاکت ای ساقی که پیمان را نگردانی که ساقی الستی تو قرار جان مستی تو در خیبر شکستی تو به بازوی مسلمانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۸ مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانی به من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی یکی لحظه قلندر شو قلندر را مسخر شو سمندر شو سمندر شو در آتش رو به آسانی در آتش رو در آتش رو در آتشدان ما خوش رو که آتش با خلیل ما کند رسم گلستانی نمی دانی که خار ما بود شاهنشه گل ها نمی دانی که کفر ما بود جان مسلمانی سراندازان سراندازان سراندازی سراندازی مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی خداوندا تو می دانی که صحرا از قفس خوشتر ولیکن جغد نشکیبد ز گورستان ویرانی کنون دوران جان آمد که دریا را درآشامد زهی دوران زهی حلقه زهی دوران سلطانی خمش چون نیست پوشیده فقیر باده نوشیده که هست اندر رخش پیدا فر و انوار سبحانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۹ بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی فغان برخاست از جان های مجنونان روحانی میان نعره ها بشناخت آواز مرا آن شه که صافی گشته بود آوازم از انفاس حیوانی اشارت کرد شاهانه که جست از بند دیوانه اگر دیوانه ام شاها تو دیوان را سلیمانی شها همراز مرغانی و هم افسون دیوانی بر این دیوانه هم شاید که افسونی فروخوانی به پیش شاه شد پیری که بربندش به زنجیری کز این دیوانه در دیوان بس آشوب است و ویرانی شه من گفت کاین مجنون به جز زنجیر زلف من دگر زنجیر نپذیرد تو خوی او نمی دانی هزاران بند بردرد به سوی دست ما پرد الیناراجعون گردد که او بازی است سلطانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۰ مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی برای آنک واگوید نمودم گوش کرانه که یعنی من گران گوشم سخن را بازفرمایی مگر کوری بود کان دم نسازد خویشتن را کر که تا باشدکه واگوید سخن آن کان زیبایی شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این را بدان کس گو که او باشد چو تو بی عقل و هیهایی یکی حمله دگر چون کر ببردم گوش و سر پیشش بگفتا شید آوردی تو جز استیزه نفزایی چو دعوی کری کردم جواب و عذر چون گویم همه درهام شد بسته بدان فرهنگ و بدرایی به دربانش نظر کردم که یک نکته درافکن تو بپرسیدش ز نام من بگفتا گیج و سودایی نظر کردم دگربارش که اندر کش به گفتارش که شاگرد در اویی چو او عیار سیمایی مرا چشمک زد آن دربان که تو او را نمی دانی که حیلت گر به پیش او نبیند غیر رسوایی مکن حیلت که آن حلوا گهی در حلق تو آید که جوشی بر سر آتش مثال دیگ حلوایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۱ به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی چرا بیگانه ای از ما چو تو در اصل از مایی تو طوطی زاده ای جانم مکن ناز و مرنجانم ز اصل آورده ای دانم تو قانون شکرخایی بیا در خانه خویش آ مترس از عکس خود پیش آ بهل طبع کژاندیشی که او یاوه ست و هرجایی بیا ای شاه یغمایی مرو هر جا که ما رایی اگر بر دیگران تلخی به نزد ما چو حلوایی نباشد عیب در نوری کز او غافل بود کوری نباشد عیب حلوا را به طعن شخص صفرایی برآر از خاک جانی را ببین جان آسمانی را کز آن گردان شده ست ای جان مه و این چرخ خضرایی قدم بر نردبانی نه دو چشم اندر عیانی نه بدن را در زیانی نه که تا جان را بیفزایی درختی بین بسی بابر نه خشکش بینی و نی تر به سایه آن درخت اندر بخسپی و بیاسایی یکی چشمه عجب بینی که نزدیکش چو بنشینی شوی همرنگ او در حین به لطف و ذوق و زیبایی ندانی خویش را از وی شوی هم شیء و هم لاشی نماند کو نماند کی نماند رنگ و سیمایی چو با چشمه درآمیزی نماید شمس تبریزی درون آب همچون مه ز بهر عالم آرایی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۲ رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی که آمد نوبت عشرت زمان مجلس آرایی چه باشد جرم و سهو ما به پیش یرلغ لطفت کجا تردامنی ماند چو تو خورشید ما رایی درآ ای تاج و تخت ما برون انداز رخت ما بسوزان هر چه می سوزی بفرما هر چه فرمایی اگر آتش زنی سوزی تو باغ عقل کلی را هزاران باغ برسازی ز بی عقلی و شیدایی وگر رسوا شود عاشق به صد مکروه و صد تهمت از این سویش بیالایی وزان سویش بیارایی نه تو اجزای آبی را بدادی تابش جوهر نه تو اجزای خاکی را بدادی حله خضرایی نه از اجزای یک آدم جهان پرآدمی کردی نه آنی که مگس را تو بدادی فر عنقایی طبیبی دید کوری را نمودش داروی دیده بگفتش سرمه ساز این را برای نور بینایی بگفتش کور اگر آن را که من دیدم تو می دیدی دو چشم خویش می کندی و می گشتی تماشایی زهی لطفی که بر بستان و گورستان همی ریزی زهی نوری که اندر چشم و در بی چشم می آیی اگر بر زندگان ریزی برون پرند از گردون وگر بر مردگان ریزی شود مرده مسیحایی غذای زاغ سازیدی ز سرگینی و مرداری چه داند زاغ کان طوطی چه دارد در شکرخایی چه گفت آن زاغ بیهوده که سرگینش خورانیدی نگهدار ای خدا ما را از آن گفتار و بدرایی چه گفت آن طوطی اخضر که شکر دادیش درخور به فضل خود زبان ما بدان گفتار بگشایی کیست آن زاغ سرگین چش کسی کو مبتلا گردد به علمی غیر علم دین برای جاه دنیایی کیست آن طوطی و شکرضمیر منبع حکمت که حق باشد زبان او چو احمد وقت گویایی مرا در دل یکی دلبر همی گوید خمش بهتر که بس جان های نازک را کند این گفت سودایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۳ بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی به جان جمله مردان به درد جمله بادردان که برگو تا چه می خواهی و زین حیران چه می جویی از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه او بیاموزید ای خوبان رخ افروزی و مه رویی از آن چشم سیاه او وزان زلف سه تاه او الا ای اهل هندستان بیاموزید هندویی ز غمزه تیراندازش کرشمه ساحری سازش هلا هاروت و ماروتم بیاموزید جادویی ایا اصحاب و خلوتیان شده دل را چنان جویان ز لعل جان فزای او بیاموزید دلجویی ز خرمنگاه شش گوشه نخواهی یافتن خوشه روان شو سوی بی سویان رها کن رسم شش سویی همه عالم ز تو نالان تو باری از چه می نالی چو از تو کم نشد یک مو نمی دانم چه می مویی فدایم آن کبوتر را که بر بام تو می پرد کجایی ای سگ مقبل که اهل آن چنان کویی چو آن عمر عزیز آمد چرا عشرت نمی سازی چو آن استاد جان آمد چرا تخته نمی شویی در این دام است آن آهو تو در صحرا چه می گردی گهر در خانه گم کردی به هر ویران چه می پویی به هر روزی در این خانه یکی حجره نوی یابی تو یک تو نیستی ای جان تفحص کن که صدتویی اگر کفری و گر دینی اگر مهری و گر کینی همو را بین همو را دان یقین می دان که با اویی بماند آن نادره دستان ولیکن ساقی مستان گرفت این دم گلوی من که بفشارم گر افزویی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۴ درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی فنا شد چرخ و گردان شد ز نور پاک دولابی نبود آن شهر جز سودا بنی آدم در او شیدا برست از دی و از فردا چو شد بیدار از خوابی چو جوشید آب بادی شد که هر که را بپراند چو کاهش پیش باد تند باسهمی و باتابی چو که ها را شکافانید کان ها را پدید آرد ببینی لعل اندر لعل می تابد چو مهتابی در آن تابش ببینی تو یکی مه روی چینی تو دو دست هجر او پرخون مثال دست قصابی ز بوی خون دست او همه ارواح مست او همه افلاک پست او زهی بالطف وهابی مثال کشتنش باشد چو انگوری که کوبندش که تا فانی شود باقی شود انگور دوشابی اگر چه صد هزار انگور کوبی یک بود جمله چو وا شد جانب توحید جان را این چنین بابی بیاید شمس تبریزی بگیرد دست آن جان را در انگشتش کند خاتم دهد ملکی و اسبابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۵ یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی زهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی زهی بازار زرکوبان زهی اسرار یعقوبان که جان یوسف از عشقش برآرد شور یعقوبی ز عشق او دو صد لیلی چو مجنون بند می درد کز این آتش زبون آید صبوری های ایوبی شده زرکوب و حق مانده تنش چون زرورق مانده جواهر بر طبق مانده چو زرکوبی کروبی بیا بنواز عاشق را که تو جانی حقایق را بزن گردن منافق را اگر از وی بیاشوبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۶ اگر الطاف شمس الدین بدیده برفتادستی سوی افلاک روحانی دو دیده برگشادستی گشادستی دو دیده پرقدم را نیز از مستی ولی پرسعادت او در آن عالم نزادستی چو بنهادی قدم آن جا برفتی جسم از یادش که پنداری ز مادر او در آن عالم نزادستی میان خوبرویان جان شده چون ذره ها رقصان گهی مست جمالستی گهی سرمست باده ستی رخ خوبان روحانی که هر شاهی که دید آن را ز فرزین بند سوداها ز اسب خود پیادستی چو از مخدوم شمس الدین زدی لطفی به روی دل از این ها جمله روی دل شدی بی رنگ و سادستی بدیدی جمله شاهان را و خوبان را و ماهان را کمربسته به پیش او نشسته بر وسادستی اگر نه غیرت حضرت گرفتی دامن جاهش سزای جمله کردستی و داد حسن دادستی نه نفسی رهزنی کردی نه آوازه فنا بودی دل ذرات خاک از جان و جان از شاه شادستی اگر در آب می دیدی خیال روی چون آتش همه اجزای جرم خاک رقصان همچو بادستی ایا تبریز اگر سرت شدی محسوس هر حسی غلام خاک تو سنجر اسیرت کیقبادستی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۷ ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی مرا از روی این خورشید عارستی و ننگستی قرابه دل ز اشکستن شدی ایمن اگر از لطف شراب وصل آن شه را دمی در وی درنگستی به بزمش جان های ما ندانستی سر از پایان اگر نه هجر بدمستش به بدمستی و جنگستی الا ای ساقی بزمش بگردان جام باقی را چرا بر من دلت رحمی نیارد گویی سنگستی از آن می کو ز بهر شه دهان خویش بگشادی همه هستی فروبردی تو پنداری نهنگستی ز بانگ رعد آن دریا تو بنگر چون به جوش آید ولیک آن بحر می بودی و رعدش بانگ چنگستی روان گشته میش چون خون درون دل به هر سویی تو گویی دل چو قدسستی و می همچون فرنگستی که لشکرهای اسلام شه ما را درون قدس ز نصرت های یزدانی بر آن افرنگ هنگستی به یک ساغر نگردم مست تو ساقی بیشتر گردان خرابی گشتمی گر می ز جام شاه شنگستی ایا تبریز عقلم را خیال تو بشوراند تو گویی باده صافی خیالت گویی بنگستی ترنگ چنگ وصل او بپراندهمی جان را تو گویی عیسی خوش دم درون آن ترنگستی پیاپی گردد از وصلش قدح ها بر مثال آن که اندر جنگ سلطانی قدح تیر خدنگستی چنین عقلی که از تزویر مو در موی می بیند شمار موی عقل آن جا تو بینی گویی دنگستی ز تیزی های آن جامش که برق از وی فغان آید قدح در رو همی آید بریزش گویی لنگستی چه بالایی همی جوید می اندر مغز مستانش چو گردند شیرگیر از وی مگر گویی پلنگستی فراوان ریز در جانم از آن می های ربانی ز بحر صدر شمس الدین که کان خمر تنگستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۸ اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی درافتد در جهان غوغا درافتد شور در هستی الا ای عقل شوریده بد و نیک جهان دیده که امروز است دست خون اگر چه دوش از او رستی درآمد ترک در خرگه چه جای ترک قرص مه کی دیده است ای مسلمانان مه گردون در این پستی چو گرد راه هین برجه هلا پا دار و گردن نه که مردن پیش دلبر به تو را زین عمر سردستی برو بی سر به میخانه بخور بی رطل و پیمانه کز این خم جهان چون می بجوشیدی برون جستی غلام و خاک آن مستم که شد هم جام و هم دستم غلامش چون شوی ای دل که تو خود عین آنستی چه غم داری در این وادی چو روی یوسفان دیدی اگر چه چون زنان حیران ز خنجر دست خود خستی منال ای دست از این خنجر چو در کف آمدت گوهر هزاران درد زه ارزد ز عشق یوسف آبستی خمش کن ای دل دریا از این جوش و کف اندازی زهی طرفه که دریایی چو ماهی چون در این شستی چه باشد شست روباهان به پیش پنجه شیران بدران شست اگر خواهی برو در بحر پیوستی نمی دانی که سلطانی تو عزراییل شیرانی تو آن شیر پریشانی که صندوق خود اشکستی عجب نبود که صندوقی شکسته گردد از شیری عجب از چون تو شیر آید که در صندوق بنشستی خمش کردم درآ ساقی بگردان جام راواقی زهی دوران و دور ما که بهر ما میان بستی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۹ غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستی به چستی و به شبخیزی چو ماه و اخترانستی غلام باغبانانم که یارم باغبانستی به تری و به رعنایی چو شاخ ارغوانستی نباشد عاشقی عیبی وگر عیب است تا باشد که نفسم عیب دان آمد و یارم غیب دانستی اگر عیب همه عالم تو را باشد چو عشق آمد بسوزد جمله عیبت را که او بس قهرمانستی گذشتم بر گذرگاهی بدیدم پاسبانی را نشسته بر سر بامی که برتر ز آسمانستی کلاه پاسبانانه قبای پاسبانانه ولیک از های های او دو عالم در امانستی به دست دیدبان او یکی آیینه ای شش سو که حال شش جهت یک یک در آیینه بیانستی چو من دزدی بدم رهبر طمع کردم بدان گوهر برآوردم یکی شکلی که بیرون از گمانستی ز هر سویی که گردیدم نشانه تیر او دیدم ز هر شش سو برون رفتم که آن ره بی نشانستی همه سوها ز بی سو شد نشان از بی نشان آمد چو آمد راه واگشتن ز آینده نهانستی چو زان شش پرده تاری برون رفتم به عیاری ز نور پاسبان دیدم که او شاه جهانستی چو باغ حسن شه دیدم حقیقت شد بدانستم که هم شه باغبانستی و هم شه باغ جانستی از او گر سنگسار آیی تو شیشه عشق را مشکن ازیرا رونق نقدت ز سنگ امتحانستی ز شاهان پاسبانی خود ظریف و طرفه می آید چنان خود را خلق کرده که نشناسی که آنستی لباس جسم پوشیده که کمتر کسوه آن است سخن در حرف آورده که آن دونتر زبانستی به گل اندوده خورشیدی میان خاک ناهیدی درون دلق جمشیدی که گنج خاکدانستی زبان وحییان را او ز ازل وجه العرب بوده زبان هندوی گوید که خود از هندوانستی زمین و آسمان پیشش دو که برگ است پنداری که در جسم از زمینستی و در عمر از زمانستی ز یک خندش مصور شد بهشت ار هشت ور بیش است به چشم ابلهان گویی ز جنت ارمغانستی بر او صفرا کنند آنگه ز نخوت اصل سیم و زر که ما زر و هنر داریم و غافل زو که کانستی چه عذر آرند آن روزی که عذرا گردد از پرده چه خون گریند آن صبحی که خورشیدش عیانستی میان بلغم و صفرا و خون و مره و سودا نماید روح از تأثیر گویی در میانستی ز تن تا جان بسی راه است و در تن می نماند جان چنین دان جان عالم را کز او عالم جوانستی نه شخص عالم کبری چنین بر کار بی جان است که چرخ ار بی روانستی بدین سان کی روانستی زمین و آسمان ها را مدد از عالم عقل است که عقل اقلیم نورانی و پاک درفشانستی جهان عقل روشن را مددها از صفات آید صفات ذات خلاقی که شاه کن فکانستی که این تیر عوارض را که می پرد به هر سویی کمان پنهان کند صانع ولی تیر از کمانستی اگر چه عقل بیدار است آن از حی قیوم است اگر چه سگ نگهبان است تأثیر شبانستی چو سگ آن از شبان بیند زیانش جمله سودستی چو سگ خود را شبان بیند همه سودش زیانستی چو خود را ملک او بینی جهان اندر جهان باشی وگر خود را ملک دانی جهان از تو جهانستی تو عقل کل چو شهری دان سواد شهر نفس کل و این اجزا در آمدشد مثال کاروانستی خنک آن کاروانی کان سلامت با وطن آید غنیمت برده و صحت و بختش همعنانستی خفیر ارجعی با او بشیر ابشروا بر ره سلام شاه می آرند و جان دامن کشانستی خواطر چون سوارانند و زوتر زی وطن آیند و یا بازان و زاغانند پس در آشیانستی خواطر رهبرانند و چو رهبر مر تو را بار است مقامت ساعد شه دان که شاه شه نشانستی وگر زاغ است آن خاطر که چشمش سوی مردار است کسی کش زاغ رهبر شد به گورستان روانستی چو در مازاغ بگریزی شود زاغ تو شهبازی که اکسیر است شادی ساز او را کاندهانستی گر آن اصلی که زاغ و باز از او تصویر می یابد تجلی سازدی مطلق اصالت را یگانستی ور آن نوری کز او زاید غم و شادی به یک اشکم دمی پهلو تهی کردی همه کس شادمانستی همه اجزا همی گویند هر یک ای همه تو تو همین گفت ار نه پرده ستی همه با همگنانستی درخت جان ها رقصان ز باد این چنین باده گران باد آشکارستی نه لنگر بادبانستی درای کاروان دل به گوشم بانگ می آرد گر آن بانگش به حس آید هر اشتر ساربانستی درافتد از صدف هر دم صدف بازش خورد در دم وگر نه عین کری هم کران را ترجمانستی سهیل شمس تبریزی نتابد در یمن ور نی ادیم طایفی گشتی به هر جا سختیانستی ضیاوار ای حسام الدین ضیاء الحق گواهی ده ندیدی هیچ دیده گر ضیا نه دیدبانستی گواهی ضیا هم او گواهی قمر هم رو گواهی مشک اذفربو که بر عالم وزانستی اگر گوشت شود دیده گواهی ضیا بشنو ولی چشم تو گوش آمد که حرفش گلستانستی چو از حرفی گلستانی ز معنی کی گل استانی چو پا در قیر جزوستت حجابت قیروانستی کتاب حس به دست چپ کتاب عقل دست راست تو را نامه به چپ دادند که بیرون ز آستانستی چو عقلت طبع حس دارد و دست راست خوی چپ و تبدیل طبیعت هم نه کار داستانستی خداوندا تو کن تبدیل که خود کار تو تبدیل است که اندر شهر تبدیلت زبان ها چون سنانستی عدم را در وجود آری از این تبدیل افزونتر تو نور شمع می سازی که اندر شمعدانستی تو بستان نامه از چپم به دست راستم درنه تو تانی کرد چپ را راست بنده ناتوانستی ترازوی سبک دارم گرانش کن به فضل خود تو که را که کنی زیرا نه کوه از خود گرانستی کمال لطف داند شد کمال نقص را چاره که قعر دوزخ ار خواهی به از صدر جنانستی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۰ گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستی تنت گر آن چنان بودی که گفتی دل نگاره ستی وگر بر کار بودی دل درون کارگاه عشق ملالت بر برون تو نمی گویی چه کاره ستی غنیمت دار رمضان را چو عیدت روی ننموده ست و عیدت گر کنارستی ز غم جان برکناره ستی چو روشن گشتی از طاعت شدی تاریک از عصیان دل بیچاره را می دان که او محتاج چاره ستی وگر محتاج این طاعت نماندستی دل مسکین ورای کفر و ایمان دل همیشه در نظاره ستی تو گویی جان من لعل است مگر نبود بدین لعلی ز تابش های خورشیدش مبر گو سنگ خاره ستی به گرد قلعه ظلمت نماندی سنگ یک پاره اگر خود منجنیق صوم دایم سوی باره ستی بزن این منجنیق صوم قلعه کفر و ظلمت بر اگر بودی مسلمانی مؤذن بر مناره ستی اگر از عید قربان سرافرازان بدانندی نه هر پاره ز گاو نفس آویز قناره ستی اگر سوز دل مسکین بدیدییی از این لقمه ز بهر ساکنی سوزش شکم سوزی هماره ستی در اول منزلت این عشق با این لوت ضدانند اگر این عشق باره ستی چرا او لوت باره ستی همه عالم خر و گاوان به عیش اندرخزیدندی اگر عاشق بدی آن کس که دایم لوت خواره ستی اگر دیدی تو ظلمت ها ز قوت های این لقمه ز جور نفس تردامن گریبان هات پاره ستی به تدریج ار کنی تو پی خر دجال از روزه ببینی عیسی مریم که در میدان سواره ستی اگر امر تصوموا را نگهداری به امر رب به هر یا رب که می گویی تو لبیکت دوباره ستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۱ اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی مرا صد در دکان بودی مرا صد عقل و رایستی وگر کشتی رخت من نگشتی غرقه دریا فلک با جمله گوهرهاش پیش من گدایستی وگر از راه اندیشه بدین مستان رهی بودی خرد در کار عشق ما چرا بی دست و پایستی وگر خسرو از این شیرین یکی انگشت لیسیدی چرا قید کله بودی چرا قید قبایستی طبیب عشق اگر دادی به جالینوس یک معجون چرا بهر حشایش او بدین حد ژاژخایستی ز مستی تجلی گر سر هر کوه را بودی مثال ابر هر کوهی معلق بر هوایستی وگر غولان اندیشه همه یک گوشه رفتندی بیابان های بی مایه پر از نوش و نوایستی وگر در عهده عهدی وفایی آمدی از ما دلارام جهان پرور بر آن عهد و وفایستی وگر این گندم هستی سبکتر آرد می گشتی متاع هستی خلقان برون زین آسیایستی وگر خضری دراشکستی به ناگه کشتی تن را در این دریا همه جان ها چو ماهی آشنایستی ستایش می کند شاعر ملک را و اگر او را ز خویش خود خبر بودی ملک شاعر ستایستی وگر جبار بربستی شکسته ساق و دستش را نه در جبر و قدر بودی نه در خوف و رجایستی در آن اشکستگی او گر بدیدی ذوق اشکستن نه از مرهم بپرسیدی نه جویای دوایستی نشان از جان تو این داری که می باید نمی باید نمی باید شدی باید اگر او را ببایستی وگر از خرمن خدمت تو ده سالار منبل را یکی برگ کهی بودی گنه بر کهربایستی فراز آسمان صوفی همی رقصید و می گفت این زمین کل آسمان گشتی گرش چون من صفایستی خمش کن شعر می ماند و می پرند معنی ها پر از معنی بدی عالم اگر معنی بپایستی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۲ دل پردرد من امشب بنوشیده ست یک دردی از آنچ زهره ساقی بیاوردش ره آوردی چه زهره دارد و یارا که خواب آرد حشر ما را که امشب می نماید عشق بر عشاق پامردی زنان در تعزیت شب ها نمی خسبند از نوحه تو مرد عاشقی آخر زبون خواب چون گردی دلا می گرد چون بیدق به گرد خانه آن شه بترس از مات و از قایم چو نطع عشق گستردی مرا هم خواب می باید ولیکن خواب می ناید که بیرون شد مزاج من هم از گرمی هم از سردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۳ دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی به ساقی گو که زود آخر هم از اول قدح دردی بیا ای ساقی لب گز تو خامان را بدان می پز زهی بستان و باغ و رز کز آن انگور افشردی نشان بدهم که کس ندهد نشان این است ای خوش قد که آن شب بردیم بیخود بدان مه روم بسپردی تو عقلا یاد می داری که شاه عقلم از یاری چو داد آن باده ناری به اول دم فرومردی دو طشت آورد آن دلبر یکی ز آتش یکی پرزر چو زر گیری بود آذر ور آتش برزنی بردی ببین ساقی سرکش را بکش آن آتش خوش را چه دانی قدر آتش را که آن جا کودک خردی ز آتش شاد برخیزی ز شمس الدین تبریزی ور اندر زر تو بگریزی مثال زر بیفسردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۴ اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی به تبریز آمدی این دم بیابان را بپیمودی بپر ای دل که پر داری برو آن جا که بیماری نماندی هیچ بیماری گر او رخسار بنمودی چه کردی آن دل مسکین اگر چون تن گران بودی اگر پرش ببخشیدی بر او دلبر ببخشودی دریغا قالبم را هم ز بخشش نیم پر بودی که بر تبریزیان در ره دواسپه او برافزودی مبارک بادشان این ره به توفیق و امان الله به هر شهری و هر جایی به هر دشتی و هر رودی دلم همراه ایشان شد که شبشان پاسبان باشد اگر پیدا بدی پاسش یکی همراه نغنودی بپرید ای شهان آن سو که یابید آنچ قسمت شد نحاسی را ز اکسیری ایازی را ز محمودی روید ای عاشقان حق به اقبال ابد ملحق روان باشید همچون مه به سوی برج مسعودی به برج عاشقان شه میان صادقان ره که از سردان و مردودان شود جوینده مردودی بپر ای دل به پنهانی به پر و بال روحانی گرت طالب نبودی شه چنین پرهات نگشودی در احسان سابق است آن شه به وعده صادق است آن شه اگر نه خالق است آن شه تو را از خلق نربودی برون از نور و دود است او که افروزید این آتش از این آتش خرد نوری از این آذر هوا دودی دلا اندر چه وسواسی که دود از نور نشناسی بسوز از عشق نور او درون نار چون عودی نه از اولاد نمرودی که بسته آتش و دودی چو فرزند خلیلی تو مترس از دود نمرودی در آتش باش جان من یکی چندی چو نرم آهن که گر آتش نبودی خود رخ آیینه که زدودی چه آسان می شود مشکل به نور پاک اهل دل چنانک آهن شود مومی ز کف شمع داوودی ز شمس الدین شناس ای دل چو بر تو حل شود مشکل تجلی بهر موسی دان به جودی که رسد جودی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۵ اگر گل های رخسارش از آن گلشن بخندیدی بهار جان شدی تازه نهال تن بخندیدی وگر آن جان جان جان به تن ها روی بنمودی تنم از لطف جان گشتی و جان من بخندیدی ور آن نور دو صد فردوس گفتی هی قنق گلدم شدی این خانه فردوسی چو گل مسکن بخندیدی وگر آن ناطق کلی زبان نطق بگشادی تن مرده شدی گویا دل الکن بخندیدی گر آن معشوق معشوقان بدیدستی به مکر و فن روان ها ذوفنون گشتی و هر یک فن بخندیدی دریدی پرده ها از عشق و آشوبی درافتادی شدندی فاش مستوران گر او معلن بخندیدی گر آن سلطان خوبی از گریبان سر برآوردی همه دراعه های حسن تا دامن بخندیدی ور آن ماه دو صد گردون به ناگه خرمنی کردی طرب چون خوشه ها کردی و چون خرمن بخندیدی ور او یک لطف بنمودی گشادی چشم جان ها را خشونت ها گرفتی لطف و هر اخشن بخندیدی شهنشاه شهنشاهان و قانان چون عطا دادی به مسکینی شدی او گنج و بر مخزن بخندیدی از آن می های لعل او ز پرده غیب رو دادی حسن مستک شدی بی می و بر احسن بخندیدی ور آن لعل لبان او گهرها دادی از حکمت شدی مرمر مثال لعل و بر معدن بخندیدی ور آن قهار عاشق کش به مهر آمیزشی کردی که خارا بدادی شیر و تا آهن بخندیدی وگر زالی از آن رستم بیابیدی نظر یک دم به حق بر رستم دستان صف اشکن بخندیدی در آن روزی که آن شیر وغا مردی کند پیدا نه بر شیران مست آن روز مرد و زن بخندیدی پیاپی ساقی دولت روان کردی می خلت که تا ساغر شدی سرمست وز می دن بخندیدی هر آن جانی که دست شمس تبریزی ببوسیدی حیاتش جاودان گشتی و بر مردن بخندیدی بدیدی زود امن او ز مردی جنگ می جستی کراهت داشتی بر امن و بر مؤمن بخندیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۶ نکو بنگر به روی من نه آنم من که هر باری ببین دریای شیرینی ببین موج گهر باری کی بگریزد ز دست حق کی پرهیزد ز شست حق قیامت کو که تا بیند به نقد این شور و شر باری یکی دستش چو قبض آمد یکی دستش چو بسط آمد نداری زین دو بیرون شو گه باش و سفر باری چو عیسی گر شکر خندی شکرخنده ببین از وی چو موسی گر کمر بندی بر آن کوه کمر باری شدی دربان هر دونی به زیر بام گردونی به کوی یار ما دررو که بینی بام و در باری به شاخ گل همی گفتم چه می رقصی در این گلخن درآ در باغ جان بنگر شکوفه و شاخ تر باری عطارد را همی گفتم به فضل و فن شدی غره قلم بشکن بیا بشنو پیام نیشکر باری به گوش زهره می گفتم که گوشت گرم شد از می سر اندر بزم سلطان کن ببین سودای سر باری چو سوسن صد زبان داری زبان درکش از این زاری ز غنچه بسته لب بشنو ز خاموشان خبر باری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۷ بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری زهی صورت بدان صورت نمی مانی که هر باری بسوزد دل اگر گویم همان دلدار پیشینی بسوزد جان اگر گویم همان جانی که هر باری فلک هم خرقه ازرق بدرد زود تا دامن اگر تو آستین زان سان برافشانی که هر باری زهی خلوت زهی شاهی مسلم گشت آگاهی اگر زان سان من و ما را برون رانی که هر باری بنال ای بلبل بیخود که سوز دیگر آوردی بدان دم نامه گل را نمی خوانی که هر باری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۸ مروت نیست در سرها که اندازند دستاری کجا گیرد نظام ای جان به صرفه خشک بازاری رها کن گرگ خونی را که رو نارد بدان صیدی رها کن صرفه جویی را که برناید بدین کاری چه باشد زر چه باشد جان چه باشد گوهر و مرجان چو نبود خرج سودایی فدای خوبی یاری ز بخل ار طوق زر دارم مرا غلی بود غلی وگر خلخال زر دارم مرا خاری بود خاری برو ای شاخ بی میوه تهی می گرد چون چرخی شدستی پاسبان زر هلا می پیچ چون ماری تو زر سرخ می گویش که او زرد است و رنجوری تو خواجه شهر می خوانش که او را نیست شلواری چرا از بهر همدردان نبازم سیم چون مردان چرا چون شربت شافی نباشم نوش بیماری نتانم بد کم از چنگی حریف هر دل تنگی غذای گوش ها گشته به هر زخمی و هر تاری نتانم بد کم از باده ز ینبوع طرب زاده صلای عیش می گوید به هر مخمور و خماری کرم آموز تو یارا ز سنگ مرمر و خارا که می جوشد ز هر عرقش عطابخشی و ایثاری چگونه میر و سرهنگی که ننگ صخره و سنگی چگونه شیر حق باشد اسیر نفس سگساری خمش کردم که رب دین نهان ها را کند تعیین نماید شاخ زشتش را وگرچه هست ستاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۹ ایا نزدیک جان و دل چنین دوری روا داری به جانی کز وصالت زاد مهجوری روا داری گرفتم دانه تلخم نشاید کشت و خوردن را تو با آن لطف شیرین کار این شوری روا داری تو آن نوری که دوزخ را به آب خود بمیرانی مرا در دل چنین سوزی و محروری روا داری اگر در جنت وصلت چو آدم گندمی خوردم مرا بی حله وصلت بدین عوری روا داری مرا در معرکه هجران میان خون و زخم جان مثال لشکر خوارزم با غوری روا داری مرا گفتی تو مغفوری قبول قبله نوری چنین تعذیب بعد از عفو و مغفوری روا داری مها چشمی که او روزی بدید آن چشم پرنورت به زخم چشم بدخواهان در او کوری روا داری جهان عشق را اکنون سلیمان بن داوودی معاذالله که آزار یکی موری روا داری تو آن شمسی که نور تو محیط نورها گشته ست سوی تبریز واگردی و مستوری روا داری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۰ دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری که امشب می نویسد زی نویسد باز فردا ری قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیر آن قلم گوید که تسلیمم تو دانی من کیم باری گهی رویش سیه دارد گهی در موی خود مالد گه او را سرنگون دارد گهی سازد بدو کاری به یک رقعه جهانی را قلم بکشد کند بی سر به یک رقعه قرانی را رهاند از بلا آری کر و فر قلم باشد به قدر حرمت کاتب اگر در دست سلطانی اگر در کف سالاری سرش را می شکافد او برای آنچ او داند که جالینوس به داند صلاح حال بیماری نیارد آن قلم گفتن به عقل خویش تحسینی نداند آن قلم کردن به طبع خویش انکاری اگر او را قلم خوانم و اگر او را علم خوانم در او هوش است و بی هوشی زهی بی هوش هشیاری نگنجد در خرد وصفش که او را جمع ضدین است چه بی ترکیب ترکیبی عجب مجبور مختاری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۱ چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری چو آهوی منی ای جان ز شیر نر چه غم داری چو مه روی تو من باشم ز سال و مه چه اندیشی چو شور و شوق من هستت ز شور و شر چه غم داری چو کان نیشکر گشتی ترش رو از چه می باشی براق عشق رامت شد ز مرگ خر چه غم داری چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد می آری چو بر بام فلک رفتی ز خشک و تر چه غم داری خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدی رسن بازی من دیدی از این چنبر چه غم داری بر این صورت چه می چفسی ز بی معنی چه می ترسی چو گوهر در بغل داری ز بی گوهر چه غم داری ایا یوسف ز دست تو که بگریزد ز شست تو همه مصرند مست تو ز کور و کر چه غم داری چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه غم داری گرفتی باغ و برها را همی خور آن شکرها را اگر بستند درها را ز بند در چه غم داری چو مد و جر خود دیدی چو بال و پر خود دیدی چو کر و فر خود دیدی ز هر بی فر چه غم داری ایا ای جان جان جان پناه جان مهمانان ایا سلطان سلطانان تو از سنجر چه غم داری خمش کن همچو ماهی تو در آن دریای خوش دررو چو اندر قعر دریایی تو از آذر چه غم داری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۲ کی افسون خواند در گوشت که ابرو پر گره داری نگفتم با کسی منشین که باشد از طرب عاری یکی پر زهر افسونی فرو خواند به گوش تو ز صحن سینه پر غم دهد پیغام بیماری چو دیدی آن ترش رو را مخلل کرده ابرو را از او بگریز و بشناسشچرا موقوف گفتاری چه حاجت آب دریا را چشش چون رنگ او دیدی که پر زهرت کند آبش اگر چه نوش منقاری لطیفان و ظریفانی که بودستند در عالم رمیده و بدگمان بودند همچون کبک کهساری گر استفراغ می خواهی از آن طزغوی گندیده مفرح بدهمت لیکن مکن دیگر وحل خواری الا یا صاحب الدار ادر کأسا من النار فدفینی و صفینی و صفو عینک الجاری فطفینا و عزینا فان عدنا فجازینا فانا مسنا ضر فلا ترضی باضراری ادر کأسا عهدناه فانا ما جحدناه فعندی منه آثار و انی مدرک ثاری ادر کأسا باجفانی فدا روحی و ریحانی و انت المحشر الثانی فاحیینا بمدرار فاوقد لی مصابیحی و ناولنی مفاتیحی و غیرنی و سیرنی بجود کفک الساری چو نامت پارسی گویم کند تازی مرا لابه چو تازی وصف تو گویم برآرد پارسی زاری بگه امروز زنجیری دگر در گردنم کردی زهی طوق و زهی منصب که هست آن سلسله داری چو زنجیری نهی بر سگ شود شاه همه شیران چو زنگی را دهی رنگی شود رومی و روم آری الا یا صاحب الکاس و یا من قلبه قاسی اتبلینی بافلاسی و تعلینی باکثاری لسان العرب و الترک هما فی کاسک المر فناول قهوه تغنی من اعساری و ایساری مگر شاه عرب را من بدیدم دوش خواب اندر چه جای خواب می بینم جمالش را به بیداری