Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۳ برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری کبوترهای دل ها را توی شاهین اشکاری بود جان های پابسته شوند از بند تن رسته بود دل های افسرده ز حر تو شود جاری بسی اشکوفه و دل ها که بنهادند در گل ها همی پایند یاران را به دعوتشان بکن یاری به کوری دی و بهمن بهاری کن بر این گلشن درآور باغ مزمن را به پرواز و به طیاری ز بالا الصلایی زن که خندان است این گلشن بخندان خار محزون را که تو ساقی اقطاری دلی دارم پر از آتش بزن بر وی تو آبی خوش نه ز آب چشمه جیحون از آن آبی که تو داری به خاک پای تو امشب مبند از پرسش من لب بیا ای خوب خوش مذهب بکن با روح سیاری چو امشب خواب من بستی مبند آخر ره مستی که سلطان قوی دستی و هش بخشی و هشیاری چرا بستی تو خواب من برای نیکویی کردن ازیرا گنج پنهانی و اندر قصد اظهاری زهی بی خوابی شیرین بهیتر از گل و نسرین فزون از شهد و از شکر به شیرینی خوش خواری به جان پاکت ای ساقی که امشب ترک کن عاقی که جان از سوز مشتاقی ندارد هیچ صباری بیا تا روز بر روزن بگردیم ای حریف من ازیرا مرد خواب افکن درآمد شب به کراری بر این گردش حسد آرد دوار چرخ گردونی که این مغز است و آن قشر است و این نور است و آن ناری چه کوتاه است پیش من شب و روز اندر این مستی ز روز و شب رهیدم من بدین مستی و خماری حریف من شو ای سلطان به رغم دیده شیطان که تا بینی رخ خوبان سر آن شاهدان خاری مرا امشب شهنشاهی لطیف و خوب و دلخواهی برآورده ست از چاهی رهانیده ز بیماری به گرد بام می گردم که جام حارسان خوردم تو هم می گرد گرد من گرت عزم است میخواری چو با مستان او گردی اگر مسی تو زر گردی وگر پایی تو سر گردی وگر گنگی شوی قاری در این دل موج ها دارم سر غواص می خارم ولی کو دامن فهمی سزاوار گهرباری دهان بستم خمش کردم اگر چه پرغم و دردم خدایا صبرم افزون کن در این آتش به ستاری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۴ مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری اگر مه را جفا گویم بجنبان سر بگو آری مرا بر تخت خود بنشان دوزانو پیش من بنشین مرا سلطان کن و می دو به پیشم چون سلحداری شها شیری تو من روبه تو من شو یک زمان من تو چو روبه شیرگیر آید جهان گوید خوش اشکاری چنان نادر خداوندی ز نادر خسروی آید که بخشد تاج و تخت خود مگر چون تو کلهداری ز بس احسان که فرمودی چنانم آرزو آمد که موسی چون سخن بشنود در می خواست دیداری یکی کف خاک بستان شد یکی کف خاک بستانبان که زنده می شود زین لطف هر خاکی و مرداری تو خود بی تخت سلطانی و بی خاتم سلیمانی تو ماهی وین فلک پیشت یکی طشت نگوساری کی باشد عقل کل پیشت یکی طفلی نوآموزی چه دارد با کمال تو به جز ریشی و دستاری گلیم موسی و هارون به از مال و زر قارون چرا شاید که بفروشی تو دیداری به دیناری مرا باری بحمدالله چه قرص مه چه برگ که ز مستی خود نمی دانم یکی جو را ز قنطاری سر عالم نمی دارم بیار آن جام خمارم ز هست خویش بیزارم چه باشد هست من باری سگ کهفی که مجنون شد ز شیر شرزه افزون شد خمش کردم که سرمستم نباید بسکلد تاری بهل ای دل چو بینایی سخن گویی و رعنایی هلا بگذار تا یابی از این اطلس کلهواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۵ هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری نماند مر ورا ناله نباشد مر ورا زاری نباشد خامشی او را از آن کان درد ساکن شد چو طاقت طاق شد او را خموش است او ز ناچاری زمان رقت و رحمت بنالید از برای او شما یاران دلدارید گرییدش ز دلداری ازیرا ناله یاران بود تسکین بیماران نگنجد در چنین حالت به جز ناله شما یاری بود کاین ناله ها درهم شود آن درد را مرهم درآرد آن پری رو را ز رحمت در کم آزاری به ناگاهان فرود آید بگوید هی قنق گلدم شود خرگاه مسکینان طربگاه شکرباری خمار هجر برخیزد امیر بزم بنشیند قدح گردان کند در حین به قانون های خماری همه اجزای عشاقان شود رقصان سوی کیوان هوا را زیر پا آرد شکافد کره ناری به سوی آسمان جان خرامان گشته آن مستان همه ره جوی از باده مثال دجله ها جاری زهی کوچ و زهی رحلت زهی بخت و زهی دولت من این را بی خبر گفتم حریفا تو خبر داری زره کاسد شود آن جا سلح بی قیمتی گردد سیاست های شاه ما چو درهم سوخت غداری چو خوف از خوف او گم شد خجل شد امن از امنش به پیش شمع علم او فضیحت گشته طراری فضیحت شد کژی لیکن به زودی دامن لطفش بر او هم رحمتی کرد و بپوشیدش به ستاری که تا الطاف مخدومی شمس الحق تبریزی ببیند دیده دشمن نماند کفر و انکاری همه اضداد از لطفش بپوشد خلعتی دیگر ز خجلت جمله محو آمد چو گیرد لطف بسیاری دگربار از میان محو عجب نومستیی یابند برویند از میان نفی چون کز خار گلزاری پس آنگه دیده بگشایند جمال عشق را بینند همه حکم و همه علم و همه حلم است و غفاری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۶ مثال باز رنجورم زمین بر من ز بیماری نه با اهل زمین جنسم نه امکان است طیاری چو دست شاه یاد آید فتد آتش به جان من نه پر دارم که بگریزم نه بالم می کند یاری الا ای باز مسکین تو میان جغدها چونی نفاقی کردیی گر عشق رو بستی به ستاری ولیکن عشق کی پنهان شود با شعله سینه خصوصا از دو دیده سیل همچون چشمه جاری بس استت عزت و دوران ز ذوق عشق پرلذت کجا پیدا شود با عشق یا تلخی و یا خواری اگر چه تو نداری هیچ مانند الف عشقت به صدر حرف ها دارد چرا زان رو که آن داری حلاوت های جاویدان درون جان عشاق است ز بهر چشم زخم است این نفیر و این همه زاری تن عاشق چو رنجوران فتاده زار بر خاکی نیابد گرد ایشان را به معنی مه به سیاری مغفل وار پنداری تو عاشق را ولیکن او به هر دم پرده می سوزد ز آتش های هشیاری لباس خویش می درد قبای جسم می سوزد که تا وقت کنار دوست باشد از همه عاری به غیر دوست هر چش هست طراران همی دزدند به معنی کرده او زین فعل بر طرار طراری که تا خلوت کند ز ایشان کند مشغول ایشان را بگیرد خانه تجرید و خلوت را به عیاری ندانی سر این را تو که علم و عقل تو پرده است برون غار و تو شادان که خود در عین آن غاری بدرد زهره جانت اگر ناگاه بینی تو که از اصحاب کهف دل چگونه دور و اغیاری ز یک حرفی ز رمز دل نبردی بوی اندر عمر اگر چه حافظ اهلی و استادی تو ای قاری چه دورت داشتند ایشان که قطب کارها گشتی و از این اشغال بی کاران نداری تاب بی کاری تو را دم دم همی آرند کاری نو به هر لحظه که تا نبود فراغت هیچ بر قانون مکاری گهی سودای استادی گهی شهوت درافتادی گهی پشت سپه باشی گهی دربند سالاری دمار و ویل بر جانت اگر مخدوم شمس الدین ز تبریزت نفرماید زکات جان خود یاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۷ مگردانید با دلبر به حق صحبت و یاری هر آنچ دوش می گفتم ز بی خویشی و بیماری وگر ناگه قضاء الله از این ها بشنود آن مه خود او داند که سودایی چه گوید در شب تاری چو نبود عقل در خانه پریشان باشد افسانه گهی زیر و گهی بالا گهی جنگ و گهی زاری اگر شور مرا یزدان کند توزیع بر عالم نبینی هیچ یک عاقل شوند از عقل ها عاری مگر ای عقل تو بر من همه وسواس می ریزی مگر ای ابر تو بر من شراب شور می باری مسلمانان مسلمانان شما دل ها نگهدارید مگردا کس به گرد من نه نظاره نه دلداری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۸ حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری جمال خویش بنمایی که سبحان الذی اسری شراب عشق می جوشی از آن سوتر ز بی هوشی هزاران عقل بربایی که سبحان الذی اسری نهی بر فرق جان تاجی بری دل را به معراجی ز دو کونش برافزایی که سبحان الذی اسری بپرد دل بیابان ها شود پیش از همه جان ها به ناگاهش تو پیش آیی که سبحان الذی اسری هر آن کس را که برداری به اجلالش فرود آری در آن بستان بی جایی که سبحان الذی اسری دلم هر لحظه می پرد لباس صبر می درد از آن شادی که با مایی که سبحان الذی اسری ز هر شش سوی بگریزم در آن حضرت درآویزم که بس دلبند و زیبایی که سبحان الذی اسری حیاتی داد جان ها را به رقص آورده دل ها را عدم را کرده سودایی که سبحان الذی اسری گریزان شو به علیین دلا یعنی صلاح الدین چو تو بی دست و بی پایی که سبحان الذی اسری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۹ یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازی چه باشد گر به سوی ما کند هر روز پروازی دراندازد به جان عاقلان بی خبر سوزی بسازد بهر مشتاقان به رسم مطربان سازی کند هنبازی طوطی صبا را از برای شه که او را نیست در پاکی و بیناییش هنبازی بجوشد بار دیگر از جمالش شادی تازه درآید بار دیگر از وصالش در فلک تازی به ناگاهان نماید روی آن پشت و پناه من ببینی عقل ترسان را به پای عشق سربازی همه عاشق شوندش زار هم بی دین و هم بادین همه صادق شوند او را نماند هیچ طنازی شود گوش طبیعت هم ز سر غیب ها واقف شود دیده فروبسته ز خاک پای او بازی شود بازار مه رویان از آن مه رو فروبسته شود دروازه عشرت از آن می روی در بازی شود شب های تاریک فراق آن صنم روشن بگوید وصل خوش نکته به گوش هجر یک رازی که رسم و قاعده غم ها ز جان خلق بردارند رسیده عمر ما آخر نهد از عیش آغازی درون بحر بی پایان مرگ و نیستی جان ها بود ایمن چو بر دریا بود مرغاب یا قازی به غیر ناطقه غیرت نبودت هیچ بدگویی نبودستت به جز هم مشک زلفین تو غمازی که از عشقت بسی جان ها چو چوب خشک می سوزد ز غیرت گشته با خلقان یکی بدگو و همازی الا ای آنک یک پرتو از آن رخسار بنمایی خنک گردد همه دل ها نماند حسرت و آزی الا ای کان ربانی شمس الدین تبریزی رخ همچون زرم دارد برای وصل تو گازی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۰ چو شیر و انگبین جانا چه باشد گر درآمیزی عسل از شیر نگریزد تو هم باید که نگریزی اگر نالایقم جانا شوم لایق به فر تو وگر ناچیز و معدومم بیابم از تو من چیزی یکی قطره شود گوهر چو یابد او علف از تو که قافی شود ذره چو دربندی و بستیزی همه خاکیم روینده ز آب ذکر و باد دم گلی که خندد و گرید کز او فکری بینگیزی گلستانی کنش خندان و فرمانی به دستش ده که ای گلشن شدی ایمن ز آفت های پاییزی گهی در صورت آبی بیایی جان دهی گل را گهی در صورت بادی به هر شاخی درآویزی درختی بیخ او بالا نگونه شاخه های او به عکس آن درختانی که سعدی اند و شونیزی گهی گویی به گوش دل که در دوغ من افتادی منم جان همه عالم تو چون از جان بپرهیزی گهی زانوت بربندم چو اشتر تا فروخسپی گهی زانوت بگشایم که تا از جای برخیزی منال ای اشتر و خامش به من بنگر به چشم هش که تمییز نوت بخشم اگر چه کان تمییزی توی شمع و منم آتش چو افتم در دماغت خوش یکی نیمه فروسوزی یکی نیمه فروریزی به هر سوزی چو پروانه مشو قانع بسوزان سر به پیش شمع چون لافی این سودای دهلیزی اگر داری سر مستان کله بگذار و سر بستان کله دارند و سرها نی کلهداران پالیزی سر آن ها راست که با او درآوردند سر با سر کم از خاری که زد با گل ز چالاکی و سرتیزی تو هر چیزی که می جویی مجویش جز ز کان او که از زر هم زری یابند و از ارزیز ارزیزی خمش کن قصه عمری به روزی کی توان گفتن کجا آید ز یک خشتک گریبانی و تیریزی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۱ الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی الا ای کان کان کان چو با مایی چه می ترسی ز لا و لم مسلم شو به هر سو کت کشم می رو به قدوست کشم آخر که خانه زاده قدسی چه در بحث اصولی تو چه دربند فصولی تو چه جنس و نوع می جویی کز این نوعی و زین جنسی اگر دامان جان گیری به ترک این و آن گیری که از جمله مبرایی نه از جنی نه از انسی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۲ بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغاپوسی بزن ای باد بر زلفش که ای زیبا اغاپوسی گر اینجایی گر آنجایی وگر آیی وگر نایی همه قندی و حلوایی زهی حلوا اغاپوسی ملامت نشنوم هرگز نگردم در طلب عاجز نباشد عشق بازیچه بیا حقا اغاپوسی اگر در خاک بنهندم توی دلدار و دلبندم وگر بر چرخ آرندم از آن بالا اغاپوسی اگر بالای که باشم چو رهبان عشق تو جویم وگر در قعر دریاام در آن دریا اغاپوسی ز تاب روی تو ماها ز احسان های تو شاها شده زندان مرا صحرا در آن صحرا اغاپوسی چو مست دیدن اویم دو دست از شرم واشویم بگیرم در رهش گویم که ای مولا اغاپوسی دلارام خوش روشن ستیزه می کند با من بیار ای اشک و بر وی زن بگو ایلا اغاپوسی تو را هر جان همی جوید که تا پای تو را بوسد ندارد زهره تا گوید بیا اینجا اغاپوسی وگر از بنده سیرآبی بگیری خشم و دیر آیی بماند بی کس و تنها تو را تنها اغاپوسی بیا ای باغ و ای گلشن بیا ای سرو و ای سوسن برای کوری دشمن بگو ما را اغاپوسی بیا پهلوی من بنشین به رسم و عادت پیشین بجنبان آن لب شیرین که مولانا اغاپوسی منم نادان توی دانا تو باقی را بگو جانا به گویایی افیغومی به ناگویا اغاپوسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۳ بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی بیا بر قلب رندان زن که صاحب قرن ایامی برآور دودها از دل به جز در خون مکن منزل فلک را از فلک بگسل که جان آتش اندامی در آن دریا که خون است آن ز خشک و تر برون است آن بیا بنما که چون است آن که حوت موج آشامی اشارت کن بدان سرده که رندانند اندر ده سبک رطل گران درده که تو ساقی آن جامی قدح در کار شیران کن ز زرشان چشم سیران کن به جامی عقل ویران کن که عقل آن جا بود خامی بسوز از حسن ای خاقان تو نام و ننگ مشتاقان که سرد آید ز عشاقان حذر کردن ز بدنامی بدیدم عقل کل را من نهاده ذبح بر گردن بگفتم پیش این پرفن چو اسماعیل چون رامی بگفت از عشق شمس الدین که تبریز است از او چون چین چو مه رویان نوآیین به گرد مجلس سامی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۴ شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی بسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی چو اشتر را ندید از غم بخفت اندر کنار ره دلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی در آخر چون درآمد شب بجست از خواب و دل پرغم برآمد گوی مه تابان ز روی چرخ چوگانی به نور مه بدید اشتر میان راه استاده ز شادی آمدش گریه به سان ابر نیسانی رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحت که هم خوبی و نیکویی و هم زیبا و تابانی خداوندا در این منزل برافروز از کرم نوری که تا گم کرده خود را بیابد عقل انسانی شب قدر است در جانب چرا قدرش نمی دانی تو را می شورد او هر دم چرا او را نشورانی تو را دیوانه کرده ست او قرار جانت برده ست او غم جان تو خورده ست او چرا در جانش ننشانی چو او آب است و تو جویی چرا خود را نمی جویی چو او مشک است و تو بویی چرا خود را نیفشانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۵ مگر مستی نمی دانی که چون زنجیر جنبانی ز مجنونان زندانی جهانی را بشورانی مگر نشنیده ای دستان ز بی خویشان و سرمستان وگر نشنیده ای بستان به جان تو که بستانی تو دانی من نمی دانم که چیست این بانگ از جانم وزین آواز حیرانم زهی پرذوق حیرانی صلا مستان و بی خویشان صلا ای عیش اندیشان صلا ای آنک می دانی که تو خود عین ایشانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۶ سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی بدین حالم که می بینی وزان نالم که می دانی ورای کفر و ایمانی و مرکب تند می رانی چه بس بی باک سلطانی همین می کن که تو آنی یکی بازآ به ما بگذر به بیشه جان ها بنگر درختان بین ز خون تر به شکل شاخ مرجانی شنودی تو که یک خامی ز مردان می برد نامی نمی ترسد که خودکامی نهد داغش به پیشانی مشو تو منکر پاکان بترس از زخم بی باکان که صبر جان غمناکان تو را فانی کند فانی تو باخویشی به بی خویشان مپیچ ای خصم درویشان مزن تو پنجه با ایشان به دستانی که نتوانی که شمس الدین تبریزی به جان بخشی و خون ریزی ز آتش برکند تیزی به قدرت های ربانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۷ شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانی در این مستی اگر جرمی کنم تا رو نگردانی زهی پیدای ناپیدا پناه امشب و فردا زهی جانم ز تو شیدا زهی حال پریشانی ز زلف جعد چون سلسل بشد این حال من مشکل میان موج خون دل مرا تا چند بنشانی چو آرم پیش تو زاری بهانه نو برون آری زهی شنگی و طراری زهی شوخی و پیشانی زبان داری تو چون سوسن نمایی آب را روغن چرا بیگانه ای با من چو تو از عین خویشانی زهی مجلس زهی ساقی زهی مستان زهی باده زهی عشاق دل داده زهی معشوق روحانی شراب عشق تو آنگه جهان حسن بر جاگه جمال روی تو آنگه کند جان کسی جانی بکرده روح را حق بین خداوندی شمس الدین ز تبریز نکوآیین به قدرت های ربانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۸ تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی ولی چون کعبه برپرد کجا ماند مسلمانی تو سلطانی و جانداری تو هم آنی و آن داری مشوران مرغ جان ها را که ایشان را سلیمانی فلک ایمن ز هر غوغا زمین پرغارت و یغما ولیکن از فلک دارد زمین جمع و پریشانی زمین مانند تن آمد فلک چون عقل و جان آمد تن ار فربه وگر لاغر ز جان باشد همی دانی چو تن را عقل بگذارد پریشانی کند این تن بگوید تن که معذورم تو رفتی که نگهبانی عنایت های تو جان را چو عقل عقل ما آمد چو تو از عقل برگردی چه دارد عقل عقلانی شود یوسف یکی گرگی شود موسی چو فرعونی چو بیرون شد رکاب تو سرآخر گشت پالانی چو ما دستیم و تو کانی بیاور هر چه می آری چو ما خاکیم و تو آبی برویان هر چه رویانی تو جویایی و ناجویا چو مغناطیس ای مولا تو گویایی و ناگویا چو اسطرلاب و میزانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۹ چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی صلا ای کهنه اسلامان به مهمانی به مهمانی دل ایمان ز تو شادان زهی استاد استادان تو خود اسلام اسلامی تو خود ایمان ایمانی بصیرت را بصیرت تو حقیقت را حقیقت تو تو نور نور اسراری تو روح روح را جانی اگر امداد لطف تو نباشد در جهان تابان درافتد سقف این گردون بیارد رو به ویرانی چو بردابرد جاه تو ورای هر دو کون آمد زهی سرگشتگی جان ها زهی تشکیک و حیرانی همی جویم به دو عالم مثالی تا تو را گویم نمی یابم خداوندا نمی گویی که را مانی ز درمان ها بری گشتم نخواهم درد را درمان بمیرم در وفای تو که تو درمان درمانی الا ای جان خون ریزم همی پر سوی تبریزم همی گو نام شمس الدین اگر جایی تو درمانی صفاتت ای مه روشن عجایب خاصیت دارد که او مر ابر گریان را دراندازد به خندانی ایا دولت چو بگریزی و زین بی دل بپرهیزی ز لطف شاه پابرجا به دست آیی به آسانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۰ یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی دل عشاق چون آتش تن عشاق کانونی بیا بخرام و دامن کش در آن دود و در آن آتش که می سوزد در آن جا خوش به هر اطراف ذاالنونی چو شمعی برفروزی تو ایا اقبال و روزی تو چو چونی را بسوزی تو درآید جان بی چونی نیاید جز ز مه رویی طواف برج ها کردن که مادون را رها کردن نباشد کار هر دونی برو تو دست اندازان به سوی شاه چون باران ببینی بحر را تازان در آن بحر پر از خونی چه لاله است و گل و ریحان از آن خون رسته در بستان ببینی و بشوید جان دو دست خود به صابونی چو دررفتی در آن مخزن منزه از در و روزن چو عیسی سوزنت گردد حجب چون گنج قارونی ببینی شاه قدوسی بیابی بی دهن بوسی ز سر خضر چون موسی شوی در فقر هارونی چو آبی ساکن و خفته و چون موجی برآشفته به بحر کم زنان رفته شده اندر کم افزونی چو اندر شه نظر کردی ز مستی آن چنان گردی که گویی تو مگر خوردی هزاران رطل افیونی چو دیدی شمس تبریزی ز جان کردی شکرریزی در آن دم هر دو جا باشی درون مصر و بیرونی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۱ دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی چراغ افروز عشاقی تو یا خورشیدآیینی چو نامت بشنود دل ها نگنجد در منازل ها شود حل جمله مشکل ها به نور لم یزل بینی بگفتم آفتابا تو مرا همراه کن با تو که جمله دردها را تو شفا گشتی و تسکینی بگفتا جان ربایم من قدم بر عرش سایم من به آب و گل کم آیم من مگر در وقت و هر حینی چو تو از خویش آگاهی ندانی کرد همراهی که آن معراج اللهی نیابد جز که مسکینی تو مسکینی در این ظاهر درونت نفس بس قاهر یکی سالوسک کافر که رهزن گشت و ره شینی مکن پوشیده از پیری چنین مو در چنین شیری یکی پیری که علم غیب زیر او است بالینی طبیب عاشقان است او جهان را همچو جان است او گداز آهنان است او به آهن داده تلبینی کند در حال گل را زر دهد در حال تن را سر از او انوار دین یابد روان و جان بی دینی در آن دهلیز و ایوانش بیا بنگر تو برهانش شده هر مرده از جانش یکی ویسی و رامینی ز شمس الدین تبریزی دلا این حرف می بیزی به امیدی که بازآید از آن خوش شاه شاهینی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۲ کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی که با صد رو طمع دارد ز روز عشق فردایی طمع دارند و نبودشان که شاه جان کند ردشان ز آهن سازد او سدشان چو ذوالقرنین آسایی دورویی با چنان رویی پلیدی در چنان جویی چه گنجد پیش صدیقان نفاقی کارفرمایی که بیخ بیشه جان را همه رگ های شیران را بداند یک به یک آن را بدیده نورافزایی بداند عاقبت ها را فرستد راتبت ها را ببخشد عافیت ها را به هر صدیق و یکتایی براندازد نقابی را نماید آفتابی را دهد نوری خدایی را کند او تازه انشایی اگر این شه دورو باشد نه آنش خلق و خو باشد برای جست و جو باشد ز فکر نفس کژپایی دورویی او است بی کینه ازیرا او است آیینه ز عکس تو در آن سینه نماید کین و بدرایی مزن پهلو به آن نوری که مانی تا ابد کوری تو با شیران مکن زوری که روباهی به سودایی که با شیران مری کردن سگان را بشکند گردن نه مکری ماند و نی فن نه دورویی نه صدتایی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۳ کجا شد عهد و پیمانی که می کردی نمی گویی کسی را کو به جان و دل تو را جوید نمی جویی دل افکاری که روی خود به خون دیده می شوید چرا از وی نمی داری دو دست خود نمی شویی مثال تیر مژگانت شدم من راست یک سانت چرا ای چشم بخت من تو با من کژ چو ابرویی چه با لذت جفاکاری که می بکشی بدین زاری پس آنگه عاشق کشته تو را گوید چه خوش خویی ز شیران جمله آهویان گریزان دیدم و پویان دلا جویای آن شیری خدا داند چه آهویی دلا گرچه نزاری تو مقیم کوی یاری تو مرا بس شد ز جان و تن تو را مژده کز آن کویی به پیش شاه خوش می دو گهی بالا و گه در گو از او ضربت ز تو خدمت که او چوگان و تو گویی دلا جستیم سرتاسر ندیدم در تو جز دلبر مخوان ای دل مرا کافر اگر گویم که تو اویی غلام بیخودی ز آنم که اندر بیخودی آنم چو بازآیم به سوی خود من این سویم تو آن سویی خمش کن کز ملامت او بدان ماند که می گوید زبان تو نمی دانم که من ترکم تو هندویی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۴ اگر بی من خوشی یارا به صد دامم چه می بندی وگر ما را همی خواهی چرا تندی نمی خندی کسی کو در شکرخانه شکر نوشد به پیمانه بدین سرکای نه ساله نداند کرد خرسندی بخند ای دوست چون گلشن مبادا خاطر دشمن کند شادی و پندارد که دل زین بنده برکندی چو رشک ماه و گل گشتی چو در دل ها طمع کشتی نباشد لایق از حسنت که برگردی ز پیوندی خوشا آن حالت مستی که با ما عهد می بستی مرا مستانه می گفتی که ما را خویش و فرزندی پیاپی باده می دادی به صد لطف و به صد شادی که گیر این جام بی خویشی که باخویشی و هشمندی سلام علیک ای خواجه بهانه چیست این ساعت نه دریایی و دریادل نه ساقی و خداوندی نه یاقوتی نه مرجانی نه آرام دل و جانی نه بستان و گلستانی نه کان شکر و قندی خمش باشم بدان شرطی که بدهی می خموشانه من از گولی دهم پندت نه ز آنک قابل پندی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۵ چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری نباشد خاک ره ناطق ندارد سنگ هشیاری چرا زهری دهد تلخی چرا خاری کند تیزی چرا خشمی کند تندی چرا باشد شبی تاری در آن گلزار روی او عجب می ماندم روزی که خاری اندر این عالم کند در عهد او خاری مگر حضرت نقابی بست از غیرت بر آن چهره که تا غیری نبیند آن برون ناید ز اغیاری مگر خود دیده عالم غلیظ و درد و قلب آمد نمی تاند که دریابد ز لطف آن چهره ناری دو چشم زشت رویان را لباس زشت می باید و کی شاید که درپوشد لباس زشت آن عاری که از عریانی لطفش لباس لطف شرمنده که از شرم صفای او عرق ها می شود جاری و او با این همه جسمی فروبرید و درپوشید برون زد لطف از چشمش ز هر سو شد به دیداری فروپوشید لطف او نهانی کرده چشمش را که تا شد دیده ها محروم و کند از سیر و سیاری ولیک آن نور ناپیدا همی فرمایدت هر دم شراب می که بفزاید ز بی هوشیت هشیاری که خوبان به غایت را فراغت باشد از شیوه ولیکن عشقشان دارد هزاران مکر و عیاری چنانک از شهوتی تو خوش به جسم و جان شهوانی نباشی زان طرب غافل اگر تو جان جان داری درون خود طلب آن را نه پیش و پس نه بر گردون نمی بینی که اندر خواب تو در باغ و گلزاری کدامین سوی می دانی کدامین سوی می بینی تو آن باغی که می بینی به خواب اندر به بیداری چو دیده جان گشادی تو بدیدی ملک روحانی از آن جا طفل ره باشی چو رو زین سو به شه آری کدامین شه نیارم گفت رمزی از صفات او ولیکن از مثالی تو بدانی گر خرد داری خردهایی نمی خواهم که از دونی و طماعی سر و سرور نمی جوید همی جوید کلهداری کله بگذار و سر می جو کز آن سر سر به دست آید به سر بنشین به بزم سر ببین زان سر تو خماری ز جامی کز صفای آن نماید غیب ها یک یک چه مه رویان نماید غیب اندر حجب و عماری به روی هر مهی بینی تو داغی بس ظریف و کش نشان بندگی شه که فرد است او به دلداری به نزد حسن انس و جن مخدومی شمس الدین زهی تبریز دریاوش که بر هر ابر در باری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۶ زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی ز هجران خداوندی شمس الدین تبریزی ایا خورشید رخشنده متاب از امر او سر را که تاریک ابد گردی اگر با او تو بستیزی ایا ای ابر گر تو یک نظر از نرگسش یابی به جای آب آب زندگانی و گهربیزی اگر آتش شبی در خواب لطف و حلم او دیدی گلستان ها شدی آتش نکردی ذره ای تیزی به هنگامی که هر جانی به جانی جفت می گردند بفرمودند گر جانی به جان او نیامیزی که جان او چنان صاف و لطیف آمد که جان ها را ز روی شرم و لطف او فریضه گشت پرهیزی هر آنچ از روح او آید به وهم روح ها ناید که خشتک کی تواند کرد اندر جامه تیریزی کسی کاندر جهان از بوش انا لا غیر می گفته ست گر از جاهش ببردی بو ز حسرت کرده خون ریزی بیا ای عقل کل با من که بردابرد او بینی ورای بحر روحانی بدان شرطی که نگریزی از آن بحری گذشته ست او که دل ها دل از او یابند و جان ها جان از او گیرند و هر چیزی از او چیزی اگر انکار خواهی کرد از عجزی است اندر تو چه داند قوت حیدر مزاج حیز از حیزی علی الله خانه کعبه و فی الله بیت معمورا گهی که بشنوی تبریز از تعظیم برخیزی ایا ای عقل و تمییزی که لاف دیدنش داری وآنگه باخودی بالله که بی الهام و تمییزی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۷ هر آن چشمی که گریان است در عشق دلارامی بشارت آیدش روزی ز وصل او به پیغامی هر آن چشم سپیدی کو سیه کرده ست تن جامه سیاهش شد سپید آخر سپیدش شد سیه فامی چو گریان بود آن یعقوب کنعان از پی یوسف بشارت آمدش ناگه از آن خوش روی خوش نامی مثال نردبان باشد به نالیدن به عشق اندر چو او بر نردبان کوشد رسد ناگاه بر بامی حریف عشق پیش آید چو بیند مر تو را بیخود کبابی از جگر در کف ز خون دل یکی جامی که آب لطف آن دلبر گرفته قاف تا قاف است از آن است آتش هجران که تا پخته شود خامی برای امتحان مرغ جان عاشق وحشی بلا چون ضربت دامی و زلف یار چون دامی که تا زین دام و زین ضربت کشاکش یابد این وحشی نماند ناز و تندی او شود همراز و هم رامی چنان چون میوه های خام از آن پخته شود شیرین که گاهش تاب خورشید است و گاهش طره شامی ز رنج عام و لطف خاص حکمت ها شود پیدا که تا صافی شود دردی که تا خاصه شود عامی گهی از خوف محرومی و هجران ابد سوزی گهی اندر امید وصل یکتا زفت انعامی خصوصا درد این مسکین که عالم سوز طوفان است زهی تلخی و ناکامی که شیرین است از او کامی به هر گامی اگر صد تیر آید از هوای او نگردم از هوای او نگردانم یکی گامی منم در وام عشق شاه تا گردن بحمدالله مبارک صاحب وامی مبارک کردن وامی زهی دریای لطف حق زهی خورشید ربانی به هر صد قرن نبود این چه جای سال و ایامی ز مخدومی شمس الدین تبریزی بیابد جان خلاصه نور ایمانی صفای جان اسلامی چه جای نور اسلام است که نورانی و روحانی شود واله اگر پیدا شود از دفترش لامی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۸ الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی تو خود از خانه آخر ز حال بنده می دانی به حق اشک گرم من به حق روی زرد من به پیوندی که با تستم ورای طور انسانی اگر عالم بود خندان مرا بی تو بود زندان بس است آخر بکن رحمی بر این محروم زندانی اگر با جمله خویشانم چو تو دوری پریشانم مبادا ای خدا کس را بدین غایت پریشانی بر آن پای گریزانت چه بربندم که نگریزی به جان بی وفا مانی چو یار ما گریزانی ور از نه چرخ برتازی بسوزی هفت دریا را بدرم چرخ و دریا را به عشق و صبر و پیشانی وگر چو آفتابی هم روی بر طارم چارم چو سایه در رکاب تو همی آیم به پنهانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۹ الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی روان کن کشتی وصلت برای پیر کنعانی یکی کشتی که این دریا ز نور او بگیرد چشم که از شعشاع آن کشتی بگردد بحر نورانی نه زان نوری که آن باشد به جان چاکران لایق از آن نوری که آن باشد جمال و فر سلطانی در آن بحر جلالت ها که آن کشتی همی گردد چو باشد عاشق او حق که باشد روح روحانی چو آن کشتی نماید رخ برآید گرد آن دریا نماند صعبیی دیگر بگردد جمله آسانی چه آسانی که از شادی ز عاشق هر سر مویی در آن دریا به رقص اندرشده غلطان و خندانی نبیند خنده جان را مگر که دیده جان ها نماید خدها در جسم آب و خاک ارکانی ز عریانی نشانی هاست بر درز لباس او ز چشم و گوش و فهم و وهم اگر خواهی تو برهانی تو برهان را چه خواهی کرد که غرق عالم حسی برو می چر چو استوران در این مرعای شهوانی مگر الطاف مخدومی خداوندی شمس دین رباید مر تو را چون باد از وسواس شیطانی کز این جمله اشارت ها هم از کشتی هم از دریا مکن فهمی مگر در حق آن دریای ربانی چو این را فهم کردی تو سجودی بر سوی تبریز که تا او را بیابد جان ز رحمت های یزدانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۰ الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی هماره جان به تن آید تو سوی تن نمی آیی بدم دامن کشان تا تو ز من دامن کشیدستی ز اشک خون همی ریزم در این دامن نمی آیی زهی بی آبی جانم چو نیسانت نمی بارد زهی خرمن که سوی این سیه خرمن نمی آیی چو دورم زان نظر کردن نظاره عالمی گشتم نظاره من بیا گر تو نظر کردن نمی آیی الا ای دل پری خوانی نگویی آن پری را تو چرا خوابم ببردی گر به سحر و فن نمی آیی الا ای طوق وصل او که در گردن همی زیبی چو قمری ناله می دارم که در گردن نمی آیی دل تو همچو سنگ و من چو آهن ثابت اندر عشق ایا آهن ربا آخر سوی آهن نمی آیی ز ما و من برست آن کس که تو رویی بدو آری چرا تو سوی این هجران صد چون من نمی آیی فزایش از کجا باشد بهارا چون نمی باری سکونت از کجا آخر سوی مسکن نمی آیی الا ای نور غایب بین در این دیده نمی تابی الا ای ناطقه کلی بدین الکن نمی آیی چو ارزن خرد گشتستم ز بهر مرغ مژده آور الا ای مرغ مژده آور بدین ارزن نمی آیی همه جان ها شده لرزان در این مکمن گه هجران برای امن این جان ها در این مکمن نمی آیی زبان چون سوسن تازه به مدحت ای خوش آوازه الا گلزار ربانی بدین سوسن نمی آیی الا ای باده شادان به عشق اندر چو استادان درونت خنب سرمستی چرا از دن نمی آیی معاش خانه جانم اگر نه از قرص خورشید است چرا ای خانه بی خورشید تو روشن نمی آیی اگر نه طالب اویی به خانه خانه خورشید چرا چون شکل شب دزدان به هر روزن نمی آیی چو صحرای جمال او برای جان بود مؤمن چرا در خوف می باشی چرامؤمن نمی آیی تو بشکن جوز این تن را بکوب این مغز را درهم چرا اندر چراغ عشق چون روغن نمی آیی تو آب و روغنی کردی به نورت ره کجا باشد مبر تو آب بی روغن که بی دشمن نمی آیی چه نقد پاک می دانی تو خود را وین نمی بینی که اندر دست خود ماندی و در مخزن نمی آیی ز عشق شمس تبریزی چو موسی گفته ام ارنی ز سوی طور تبریزی چرا چون لن نمی آیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۱ مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی چو طوفان بر سرم بارد از این سودا ز بالایی مسلمانان مسلمانان به هر روزی یکی شوری به کوی لولیان افتد از آن لولی سرنایی مسلمانان مسلمانان ز جان پرسید کای سابق ورای طور اندیشه حریفان را چه می پایی مسلمانان مسلمانان بشویید از دل من دست کز این اندیشه دادم دل به دست موج دریایی مسلمانان مسلمانان خبر آن کارفرما را که سخت از کار رفتم من مرا کاری بفرمایی مسلمانان مسلمانان امانت دست من گیرید که مستم ره نمی دانم بدان معشوق زیبایی مسلمانان مسلمانان به کوی او سپاریدم بر آن خاکم بخسپانید زان خاک است بینایی مسلمانان مسلمانان زبان پارسی گویم که نبود شرط در جمعی شکر خوردن به تنهایی بیا ای شمس تبریزی که بر دست این سخن بیزی به غیر تو نمی باید توی آنک همی بایی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۲ یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی ببین تو چاره ای از نو که الحق سخت بینایی بسی دل ها چو گوهرها ز نور لعل تو تابان بسی طوطی که آموزند از قندت شکرخایی زدی طعنه که دود تو ندارد آتش عاشق گر آتش نیستش حقی وگر دارد چه فرمایی برو ای جان دولت جو چه خواهم کرد دولت را من و عشق و شب تیره نگار و باده پیمایی بیا ای مونس روزم نگفتم دوش در گوشت که عشرت در کمی خندد تو کم زن تا بیفزایی دلا آخر نمی گویی کجا شد مکر و دستانت چو جام از دست جان نوشی از آن بی دست و بی پایی به هر شب شمس تبریزی چه گوهرها که می بیزی چه سلطانی چه جان بخشی چه خورشیدی چه دریایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۳ من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی ای جان و جهان برجه از بهر دل مستی ای مست مکن محشر بازآی ز شور و شر آن دست بر آن دل نه ای کاش دلی هستی ترک دل و جان کردم تا بی دل و جان گردم یک دل چه محل دارد صد دلکده بایستی بنگر به درخت ای جان در رقص و سراندازی اشکوفه چرا کردی گر باده نخوردستی آن باد بهاری بین آمیزش و یاری بین گر نی همه لطفستی با خاک نپیوستی از یار مکن افغان بی جور نیامد عشق گر نی ره عشق این است او کی دل ما خستی صد لطف و عطا دارد صد مهر و وفا دارد گر غیرت بگذارد دل بر دل ما بستی با جمله جفاکاری پشتی کند و یاری گر پشتی او نبود پشت همه بشکستی دامی که در او عنقا بی پر شود و بی پا بی رحمت او صعوه زین دام کجا جستی خامش کن و ساکن شو ای باد سخن گرچه در جنبش باد دل صد مروحه بایستی شمس الحق تبریزی ماییم و شب وحشت گر شمس نبودی شب از خویش کجا رستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۴ گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی ای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی رستن ز جهان شک هرگز نبود اندک خاک کف پای شه کی باشد سردستی ای طوطی جان پر زن بر خرمن شکر زن بر عمر موفر زن کز بند قفس رستی ای جان سوی جانان رو در حلقه مردان رو در روضه و بستان رو کز هستی خود جستی در حیرت تو ماندم از گریه و از خنده با رفعت تو رستم از رفعت و از پستی ای دل بزن انگشتک بی زحمت لی و لک در دولت پیوسته رفتی و بپیوستی آن باده فروش تو بس گفت به گوش تو جان ها بپرستندت گر جسم بنپرستی ای خواجه شنگولی ای فتنه صد لولی بشتاب چه می مولی آخر دل ما خستی گر خیر و شرت باشد ور کر و فرت باشد ور صد هنرت باشد آخر نه در آن شستی چالاک کسی یارا با آن دل چون خارا تا ره نزدی ما را از پای بننشستی درجست در این گفتن بنمودن و بنهفتن یک پرده برافکندی صد پرده نو بستی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۵ ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی نوری که بدو پرد جان از قفس قالب در تو نظری کرد او در نور نظر رفتی رفتی تو از این پستی در شادی و در مستی آن سوی زبردستی گر زیر و زبر رفتی مانند خیالی تو هر دم به یکی صورت زین شکل برون جستی در شکل دگر رفتی امروز چو جانستی در صدر جنانستی از دور قمر رستی بالای قمر رفتی اکنون ز تن گریان جانا شده ای عریان چون ترک کله کردی وز بند کمر رفتی از نان شده ای فارغ وز منت خبازان وز آب شدی فارغ کز تف جگر رفتی نانی دهدت جانان بی معده و بی دندان آبی دهدت صافی زان بحر که دررفتی از جان شریف خود وز حال لطیف خود بفرست خبر زیرا در عین خبر رفتی ور ز آنک خبر ندهی دانم که کجاهایی در دامن دریایی چون در و گهر رفتی هان ای سخن روشن درتاب در این روزن کز گوش گذر کردی در عقل و بصر رفتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۶ آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی گر پیر خرف باشی تو خوب و جوان گردی تن را بدهد هستی جان را بدهد مستی از دل ببرد سستی وز رخ ببرد زردی آن طبله عیسی بد میراث طبیبان شد تریاق در او یابی گر زهر اجل خوردی ای طالب آن طبله روی آر بدین قبله چون روی بدو آری مه روی جهان گردی حبی ست در او پنهان کان ناید در دندان نی تری و نی خشکی نی گرمی و نی سردی زان حب کم از حبه آیی بر آن قبه کان مسکن عیسی شد و آن حبه بدان خردی شد محرز و شد محرز از داد تو هر عاجز لاغر نشود هرگز آن را که تو پروردی گفتم به طبیب جان امروز هزاران سان صدق قدمی باشد چون تو قدم افشردی از جا نبرد چیزی آن را که تو جا دادی غم نسترد آن دل را کو را ز غم استردی خامش کن و دم درکش چون تجربه افتادت ترک گروان برگو تو زان گروان فردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۷ افتاد دل و جانم در فتنه طراری سنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری آید سوی بی خوابی خواهد ز درش آبی آب چه که می خواهد تا درفکند ناری گوید که به اجرت ده این خانه مرا چندی هین تا چه کنی سازم از آتشش انباری گه گوید این عرصه کاین خانه برآوردی بوده ست از آن من تو دانی و دیواری دیوار ببر زین جا این عرصه به ما واده در عرصه جان باشد دیوار تو مرداری آن دلبر سروین قد در قصد کسی باشد در کوی همی گردد چون مشتغل کاری ناگه بکند چاهی ناگه بزند راهی ناگه شنوی آهی از کوچه و بازاری جان نقش همی خواند می داند و می راند چون رخت نمی ماند در غارت او باری ای شاه شکرخنده ای شادی هر زنده دل کیست تو را بنده جان کیست گرفتاری ای ذوق دل از نوشت وی شوق دل از جوشت پیش آر به من گوشت تا نشنود اغیاری از باغ تو جان و تن پر کرده ز گل دامن آموخت خرامیدن با تو به سمن زاری زان گوش همی خارد کاومید چنین دارد و آن گاه یقین دارد این از کرمت آری تا از تو شدم دانا چون چنگ شدم جانا بشنو هله مولانا زاری چنین زاری تا عشق حمیاخد این مهر همی کارد خامش که دلم دارد بی مشغله گفتاری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۸ یک حمله و یک حمله کآمد شب و تاریکی چستی کن و ترکی کن نی نرمی و تاجیکی داریم سری کان سر بی تن بزید چون مه گر گردن ما دارد در عشق تو باریکی شاهیم نه سه روزه لعلیم نه پیروزه عشقیم نه سردستی مستیم نه از سیکی من بنده خوبانم هر چند بدم گویند با زشت نیامیزم هر چند کند نیکی عشاق بسی دارد من از حسد ایشان بیگانه همی باشم از غایت نزدیکی روپوش کند او هم با محرم و نامحرم گویند فلان بنده گوید که عجب کی کی طفلی است سخن گفتن مردی است خمش کردن تو رستم چالاکی نی کودک چالیکی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۹ آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی در عشق جهانی را بدنام کنی حالی می جوش ز سر گیرد خمخانه به رقص آید گر از شکر قندت در جام کنی حالی از چشم چو بادامت در مجلس یک رنگی هر نقل که پیش آید بادام کنی حالی حاشا ز عطای تو کان نسیه بود ای جان گر تشنه بود صادق انعام کنی حالی ای ماه فلک پیما از منزل ما تا تو صدساله ره ار باشد یک گام کنی حالی از لطف تو از عقرب صد شیر بجوشیده و آن کره گردون را هم رام کنی حالی بر بام فلک صد در بگشاید و بنماید گر حارس بامت را بر بام کنی حالی هر خام شود پخته هم خوانده شود تخته گر صبح رخت جلوه در شام کنی حالی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۰ پنهان به میان ما می گردد سلطانی و اندر حشر موران افتاده سلیمانی می بیند و می داند یک یک سر یاران را امروز در این مجمع شاهنشه سردانی اسرار بر او ظاهر همچون طبق حلوا گر مکر کند دزدی ور راست رود جانی نیک و بد هر کس را از تخته پیشانی می بیند و می خواند با تجربه خط خوانی در مطبخ ما آمد یک بی من و بی مایی تا شور دراندازد بر ما ز نمکدانی امروز سماع ما چون دل سبکی دارد یا رب تو نگهدارش ز آسیب گران جانی آن شیشه دلی کو دی بگریخت چو نامردان امروز همی آید پرشرم و پشیمانی صد سال اگر جایی بگریزد و بستیزد پرگریه و غم باشد بی دولت خندانی خورشید چه غم دارد ار خشم کند گازر خاموش که بازآید بلبل به گلستانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۱ ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی پنهان شده و افکنده در شهر پریشانی ای آتش در آتش هم می کش و هم می کش سلطان سلاطینی بر کرسی سبحانی شاهنشه هر شاهی صد اختر و صد ماهی هر حکم که می خواهی می کن که همه جانی گفتی که تو را یارم رخت تو نگهدارم از شیر عجب باشد بس نادره چوپانی گر نیست و گر هستم گر عاقل و گر مستم ور هیچ نمی دانم دانم که تو می دانی گر در غم و در رنجم در پوست نمی گنجم کز بهر چو تو عیدی قربانم و قربانی گه چون شب یغمایی هر مدرکه بربایی روز از تن همچون شب چون صبح برون رانی گه جامه بگردانی گویی که رسولم من یا رب که چه گردد جان چون جامه بگردانی در رزم توی فارس بر بام توی حارس آن چیست عجب جز تو کو را تو نگهبانی ای عشق توی جمله بر کیست تو را حمله ای عشق عدم ها را خواهی که برنجانی ای عشق توی تنها گر لطفی و گر قهری سرنای تو می نالد هم تازی و سریانی گر دیده ببندی تو ور هیچ نخندی تو فر تو همی تابد از تابش پیشانی پنهان نتوان بردن در خانه چراغی را ای ماه چه می آیی در پرده پنهانی ای چشم نمی بینی این لشکر سلطان را وی گوش نمی نوشی این نوبت سلطانی گفتم که به چه دهی آن گفتا که به بذل جان گنجی است به یک حبه در غایت ارزانی لاحول کجا راند دیوی که تو بگماری باران نکند ساکن گردی که تو ننشانی چون سرمه جادویی در دیده کشی دل را تمییز کجا ماند در دیده انسانی هر نیست بود هستی در دیده از آن سرمه هر وهم برد دستی از عقل به آسانی از خاک درت باید در دیده دل سرمه تا سوی درت آید جوینده ربانی تا جزو به کل تازد حبه سوی کان یازد قطره سوی بحر آید از سیل کهستانی نی سیل بود این جا نی بحر بود آن جا خامش که نشد ظاهر هرگز سر روحانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۲ جانا به غریبستان چندین به چه می مانی بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم یا راه نمی دانی یا نامه نمی خوانی گر نامه نمی خوانی خود نامه تو را خواند ور راه نمی دانی در پنجه ره-دانی بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی هم آبی و هم جویی هم آب همی جویی هم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جان آمیخته ای با جان یا پرتو جانانی نور قمری در شب قند و شکری در لب یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سر بازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن زهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۳ در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی و اندر تتق غیبی صد یوسف کنعانی این صورت تن رفته و آن صورت جان مانده ای صورت جان باقی وی صورت تن فانی گر چاشنیی خواهی هر شب بنگر خود را تن مرده و جان پران در روضه رضوانی ای عشق که آن داری یا رب چه جهان داری چندان صفتت کردم والله که دو چندانی المؤمن حلوی و العاش علوی با تو چه زبان گویم ای جان که نمی دانی چندان بدوان لنگان کاین پای فروماند وآنگه رسد از سلطان صد مرکب میدانی می مرد یکی عاشق می گفت یکی او را در حالت جان کندن چون است که خندانی گفتا چو بپردازم من جمله دهان گردم صدمرده همی خندم بی خنده دندانی زیرا که یکی نیمم نی بود شکر گشتم نیم دگرم دارد عزم شکرافشانی هر کو نمرد خندان تو شمع مخوان او را بو بیش دهد عنبر در وقت پریشانی ای شهره نوای تو جان است سزای تو تو مطرب جانانی چون در طمع نانی کس کیسه میفشان گو کس خرقه میفکن گو اومید کی ضایع شد از کیسه ربانی از کیسه حق گردون صد نور و ضیا ریزد دریا ز عطای حق دارد گهرافشانی نان ریزه سفره ست این کز چرخ همی ریزد بگذر ز فلک بررو گر درخور آن خوانی گر خسته شود کفت کفی دگرت بخشد ور خسته شود حلقت در حلقه سلطانی برگو غزلی برگو پامزد خود از حق جو بر سوخته زن آبی چون چشمه حیوانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۴ از آتش ناپیدا دارم دل بریانی فریاد مسلمانان از دست مسلمانی شهد و شکرش گویم کان گهرش گویم شمع و سحرش خوانم یا نادره سلطانی زین فتنه و غوغایی آتش زده هر جایی وز آتش و دود ما برخاسته ایوانی با این همه سلطانی آن خصم مسلمانی بربود به قهر از من در راه حرمدانی بگشاد حرمدانم بربود دل و جانم آن کس که به پیش او جانی به یکی نانی من دوش ز بوی او رفتم سر کوی او ناگاه پدید آمد باغی و گلستانی آن جا دل و دلداری هم عالم اسراری هم واقف و بیداری هم شهره و پنهانی در خدمت خاک او عیشی و تماشایی در آتش عشق او هر چشمه حیوانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۵ هر لحظه یکی صورت می بینی و زادن نی جز دیده فزودن نی جز چشم گشودن نی از نعمت روحانی در مجلس پنهانی چندانک خوری می خور دستوری دادن نی آن میوه که از لطفش می آب شود در کف و آن میوه نورش را بر کف بنهادن نی این بوی که از زلف آن ترک خطا آمد در مشک تتاری نی در عنبر و لادن نی می کوبد تقدیرش در هاون تن جان را وین سرمه عشق او اندرخور هاون نی دیدی تو چنین سرمه کو هاون ها ساید تا بازرود آن جا آن جا که تو و من نی آن جا روش و دین نی جز باغ نوآیین نی جز گلبن و نسرین نی جز لاله و سوسن نی بگذار تنی ها را بشنو ارنی ها را چون سوخت منی ها را پس طعنه گه لن نی تن را تو مبر سوی شمس الحق تبریزی کز غلبه جان آن جا جای سر سوزن نی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۶ ای خواجه سلام علیک از زحمت ما چونی ای معدن زیبایی وی کان وفا چونی در جنت و در دوزخ پرسان تواند ای جان کای جنت روحانی وی بحر صفا چونی هر نور تو را گوید ای چشم و چراغ من هر رنج تو را گوید کی دفع بلا چونی ای خدمت تو کردن چون گلبشکر خوردن زین خدمت پوسیده زین طال بقا چونی در وقت جفا دل را صد تاج و کمر بخشی در وقت جفا اینی تا وقت وفا چونی ای موسی این دوران چونی تو ز فرعونان وی شاه ید بیضا با اهل عمی چونی گوید به تو هر گلشن هر نرگس و هر سوسن کز زحمت و رنج ما ای باد صبا چونی ای آب خضر چونی از گردش چرخ آخر وی تاج همه جان ها دربند قبا چونی ای جان عنادیده خامش که عنایت ها پرسند تو را هر دم کز رنج و عنا چونی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۷ همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی در کوی خرابات آ تا دردکشان بینی درکش قدح سودا هل تا بشوی رسوا بربند دو چشم سر تا چشم نهان بینی بگشای دو دست خود گر میل کنارستت بشکن بت خاکی را تا روی بتان بینی از بهر عجوزی را تا چند کشی کابین وز بهر سه نان تا کی شمشیر و سنان بینی نک ساقی بی جوری در مجلس او دوری در دور درآ بنشین تا کی دوران بینی این جاست ربا نیکو جانی ده و صد بستان گرگی و سگی کم کن تا مهر شبان بینی شب یار همی گردد خشخاش مخور امشب بربند دهان از خور تا طعم دهان بینی گویی که فلانی را ببرید ز من دشمن رو ترک فلانی گو تا بیست فلان بینی اندیشه مکن الا از خالق اندیشه اندیشه جانان به کاندیشه نان بینی با وسعت ارض الله بر حبس چه چفسیدی ز اندیشه گره کم زن تا شرح جنان بینی خامش کن از این گفتن تا گفت بری باری از جان و جهان بگذر تا جان و جهان بینی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۸ ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نی عشق تو و جان من جز آتش و جز نی نی بر کشته دیت باشد ای شادی این کشته صد کشته هو دیدم امکان یکی هی نی ای دیده عجایب ها بنگر که عجب این است معشوق بر عاشق با وی نی و بی وی نی امروز به بستان آ در حلقه مستان آ مستان خرف از مستی آن جا قدح و می نی مستند نه از ساغر بنگر به شتر بنگر برخوان افلا ینظر معنیش بر این پی نی در مؤمن و در کافر بنگر تو به چشم سر جز نعره یا رب نی جز ناله یا حی نی آن جا که همی پویی زان است کز او سیری زان جا که گریزانی جز لطف پیاپی نی از ابجد اندیشه یا رب تو بشو لوحم در مکتب درویشان خود ابجد و حطی نی شمس الحق تبریزی آن جا که تو پیروزی از تابش خورشیدت هرگز خطری دی نی