Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۹ با هر کی تو درسازی می دانک نیاسایی زیر و زبرت دارم زیرا که تو از مایی تا تو نشوی رسوا آن سر نشود پیدا کان جام نیاشامد جز عاشق رسوایی بردار صراحی را بگذار صلاحی را آن جام مباحی را درکش که بیاسایی در حلقه آن مستان در لاله و در بستان امروز قدح بستان ای عاشق فردایی بر رسم زبردستی می کن تو چنین مستی تا بگذری از هستی ای سخره هرجایی سرفتنه اوباشی همخرقه قلاشی در مصر نمی باشی تا جمله شکرخایی شمس الحق تبریزی جان را چه شکر ریزی جز با تو نیارامد جان های مصفایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۰ ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبی بیهوده چه می گردی بر آب چو دولابی صحراست پر از شکر دریاست پر از گوهر یک جو نبری زین دو بی کوشش و اسبابی گر مرد تماشایی چون دیده بنگشایی بگشادن چشم ارزد تابانی مهتابی محراب بسی دیدی در وی بنگنجیدی اندر نظر حربی بشکافد محرابی ما تشنه و هر جانب یک چشمه حیوانی ما طامع و پیش و پس دریا کف وهابی ره چیست میان ما جز نقص عیان ما کو پرده میان ما جز چشم گران خوابی شش نور همی بارد زان ابر که حق آرد جسمت مثل بامی هر حس تو میزانی شش چشمه پیوسته می گردد شب بسته زان سوش روان کرده آن فاتح ابوابی خورشید و قمر گاهی شب افتد در چاهی بیرون کشدش زان چه بی آلت و قلابی صد صنعت سلطانی دارد ز تو پنهانی زیرا که ضعیفی تو بی طاقت و بی تابی این مفرش و آن کیوان افلاک ورای آن بر کف خدا لرزان ماننده سیمابی دریا چو چنان باشد کف درخور آن باشد اندر صفتش خاطر هست احول و کذابی بگریزد عقل و جان از هیبت آن سلطان چون دیو که بگریزد از عمر خطابی بکری برمد از شو معشوق جهانش او از جان عزیز خود بیگانه و صخابی ره داده به دام خود صد زاغ پی بازی چون باز به دام آمد برداشته مضرابی خاموش که آن اسعد این را به از این گوید بی صفقه صفاقی بی شرفه دبابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۱ ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی گه بیت و غزل گویی گه پای عمل کوبی گه دور بگردانی گاهی شکر افشانی گه غوطه خوری عریان در چشمه ایوبی خلقان همه مرد و زن لب بسته و در شیون وز دولت و داد او ما غرقه این خوبی بر عشق چو می چسبد عاشق ز چه رو خسپد چون دوست نمی خسپد با آن همه مطلوبی آن دوست که می باید چون سوی تو می آید از بهر چنان مهمان چون خانه نمی روبی چون رزم نمی سازی چون چست نمی تازی چون سر تو نیندازی از غصه محجوبی ای نعل تو در آتش آن سوی ز پنج و شش از جذبه آن است این کاندر غم و آشوبی کی باشد و کی باشد کو گل ز تو بتراشد بی عیب خرد جان را از جمله معیوبی اجزای درختان را چون میوه کند دارا بنگر که چه مبدل شد آن چوب از آن چوبی زین به بتوان گفتن اما بمگو تن زن منگر ز حساب ای جان در عالم محسوبی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۲ خواهم که روم زین جا پایم بگرفته ستی دل را بربوده ستی در دل بنشسته ستی سر سخره سودا شد دل بی سر و بی پا شد زان مه که نموده ستی زان راز که گفته ستی برپر به پر روزه زین گنبد پیروزه ای آنک در این سودا بس شب که نخفته ستی چون دید که می سوزم گفتا که قلاوز م راهیت بیاموزم کان راه نرفته ستی من پیش توام حاضر گرچه پس دیواری من خویش توام گرچه با جور تو جفت استی ای طالب خوش جمله من راست کنم جمله هر خواب که دیده ستی هر دیگ که پخته ستی آن یار که گم کردی عمری است کز او فردی بیرونش بجسته ستی در خانه نجسته ستی این طرفه که آن دلبر با توست در این جستن دست تو گرفته ست او هر جا که بگشته ستی در جستن او با او همره شده و می جو ای دوست ز پیدایی گویی که نهفته ستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۳ آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی من نیست شدم باری در هست یکی هستی از یک قدح و صد دل او مست نمی گردد گر باده اثر کردی در دل تن از او رستی بار دگر آوردی زان می که سحر خوردی پر می دهیم گر نی این شیشه بنشکستی بر جام من از مستی سنگی زدی اشکستی از جز تو گر اشکستی بودی که نپیوستی زین باده چشید آدم کز خویش برون آمد گر مرده از این خوردی از گور برون جستی گر سیر نه ای از سر هین خوار و زبون منگر در ماه که از بالا آید به چه پستی ای برده نمازم را از وقت چه بی باکی گر رشک نبردی دل تن عشق پرستستی آن مست در آن مستی گر آمدی اندر صف هم قبله از او گشتی هم کعبه رخش خستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۴ ماییم در این گوشه پنهان شده از مستی ای دوست حریفان بین یک جان شده از مستی از جان و جهان رسته چون پسته دهان بسته دم ها زده آهسته زان راز که گفتستی ماییم در این خلوت غرقه شده در رحمت دستی صنما دستی می زن که از این دستی عاشق شده بر پستی بر فقر و فرودستی ای جمله بلندی ها خاک در این پستی جز خویش نمی دیدی در خویش بپیچیدی شیخا چه ترنجیدی بی خویش شو و رستی بربند در خانه منمای به بیگانه آن چهره که بگشادی و آن زلف که بربستی امروز مکن جانا آن شیوه که دی کردی ما را غلطی دادی از خانه برون جستی صورت چه که بربودی در سر بر ما بودی برخاستی از دیده در دلکده بنشستی شد صافی بی دردی عقلی که توش بردی شد داروی هر خسته آن را که توش خستی ای دل بر آن ماهی زین گفت چه می خواهی در قعر رو ای ماهی گر دشمن این شستی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۵ گر نرگس خون خوارش دربند امانستی هم زهر شکر گشتی هم گرگ شبانستی هم دور قمر یارا چون بنده بدی ما را هم ساغر سلطانی اندر دورانستی هم کوه بدان سختی چون شیره و شیرستی هم بحر بدان تلخی آب حیوانستی از طلعت مستورش بر خلق زدی نورش هم نرگس مخمورش بر ما نگرانستی با هیچ دل مست او تقصیر نکرده ست او پس چیست ز ناشکری تشنیع چنانستی وصلش به میان آید از لطف و کرم لیکن کفو کمر وصلش ای کاش میانستی صورتگر بی صورت گر ز آنک عیان بودی در مردن این صورت کس را چه زیانستی راه نظر ار بودی بی رهزن پنهانی با هر مژه و ابرو کی تیر و کمانستی بربند دهان زیرا دریا خمشی خواهد ور نی دهن ماهی پرگفت و زبانستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۶ گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی ای شاد که خلقستی ای خوش که جهانستی گر نقش پذیرفتی در شش جهت عالم بالا همه باغستی پستی همه کانستی از خلق نهان زان شد تا جمله مرا باشد گر هیچ پدیدستی آن همگانستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۷ ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی چون عهد دلم دیدی از عهد بگردیدی چون مرغ بپریدی ای دوست کجا رفتی در روح نظر کردی چون روح سفر کردی از خلق حذر کردی وز خلق جدا رفتی رفتی تو بدین زودی تو باد صبا بودی ماننده بوی گل با باد صبا رفتی نی باد صبا بودی نی مرغ هوا بودی از نور خدا بودی در نور خدا رفتی ای خواجه این خانه چون شمع در این خانه وز ننگ چنین خانه بر سقف سما رفتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۸ ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی از کار خود افتادی در کار دگر رفتی صد بار ببخشودم بر تو به تو بنمودم ای خویش پسندیده هین بار دگر رفتی صد بار فسون کردم خار از تو برون کردم گلزار ندانستی در خار دگر رفتی گفتم که توی ماهی با مار چه همراهی ای حال غلط کرده با مار دگر رفتی مانند مکوک کژ اندر کف جولاهه صد تار بریدی تو در تار دگر رفتی گفتی که تو را یارا در غار نمی بینم آن یار در آن غار است تو غار دگر رفتی چون کم نشود سنگت چون بد نشود رنگت بازار مرا دیده بازار دگر رفتی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۹ نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردی تا صورت خاکی را در چرخ درآوردی ای آب چه می شویی وی باد چه می جویی ای رعد چه می غری وی چرخ چه می گردی ای عشق چه می خندی وی عقل چه می بندی وی صبر چه خرسندی وی چهره چرا زردی سر را چه محل باشد در راه وفاداری جان خود چه قدر باشد در دین جوانمردی کامل صفت آن باشد کو صید فنا باشد یک موی نمی گنجد در دایره فردی گه غصه و گه شادی دور است ز آزادی ای سرد کسی کو ماند در گرمی و در سردی کو تابش پیشانی گر ماه مرا دیدی کو شعشعه مستی گر باده جان خوردی زین کیسه و زان کاسه نگرفت تو را تاسه آخر نه خر کوری بر گرد چه می گردی با سینه ناشسته چه سود ز رو شستن کز حرص چو جارویی پیوسته در این گردی هر روز من آدینه وین خطبه من دایم وین منبر من عالی مقصوره من مردی چون پایه این منبر خالی شود از مردم ارواح و ملک از حق آرند ره آوردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۰ ای پرده ی در پرده بنگر که چه ها کردی دل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی ای برده هوس ها را بشکسته قفس ها را مرغ دل ما خستی پس قصد هوا کردی گر قصد هوا کردی ور عزم جفا کردی کو زهره که تا گویم ای دوست چرا کردی آن شمع که می سوزد گویم ز چه می گرید زیرا که ز شیرینش در قهر جدا کردی آن چنگ که می زارد گویم ز چه می زارد کز هجر تو پشت او چون بنده دوتا کردی این جمله جفا کردی اما چو نمودی رو زهرم چو شکر کردی وز درد دوا کردی هر برگ ز بی برگی کف ها به دعا برداشت از بس که کرم کردی حاجات روا کردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۱ ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی دل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی خورشید جهانی تو سلطان شهانی تو بی هوشی جانی تو گیرم که جفا کردی هم عاقبت ای سلطان بردی همه را مهمان در بخشش و در احسان حاجات روا کردی هر سنگ که بگرفتی لعل و گهرش کردی هر پشه که پروردی صد همچو هما کردی یک طایفه را ای جان منشور خطا دادی یک قافله را ناگه اصحاب صفا کردی آثار فلک ها را اجزای زمین کردی اجزای زمین ها را در لطف سما کردی پس من ز چه بشناسم از چرخ زمین ها را چون قاعده بشکستی وز درد دوا کردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۲ ای صورت روحانی امروز چه آوردی آورد نمی دانم دانم که مرا بردی ای گلشن نیکویی امروز چه خوش بویی بر شاخ کی خندیدی در باغ کی پروردی امروز عجب چیزی می افتی و می خیزی در باغ کی خندیدی وز دست کی می خوردی آن طبع زرافشانی و آن همت سلطانی پیران و جوانان را آموخت جوامردی بگذر ز جوامردی کان هم ز دوی خیزد در وحدت همدردی درکش قدح دردی هم همره و همدردی هم جمعی و هم فردی هم عاشق و معشوقی هم سرخی و هم زردی با این همه در مجلس بنشین و میا با من ترسم که میان ره بگریزی و برگردی ور ز آنک همی آیی با خویش مبر دل را کز دل دودلی خیزد گه گرمی و گه سردی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۳ گر شمس و قمر خواهی نک شمس و قمر باری ور صبح و سحر خواهی نک صبح و سحر باری ای یوسف کنعانی وی جان سلیمانی گر تاج و کمر خواهی نک تاج و کمر باری ای حمزه آهنگی وی رستم هر جنگی گر تیغ و سپر خواهی نک تیغ و سپر باری ای بلبل پوینده وی طوطی گوینده گر قند و شکر خواهی نک قند و شکر باری ای دشمن عقل و هش وی عاشق عاشق کش گر زیر و زبر خواهی نک زیر و زبر باری ای جان تماشاجو موسی تجلی جو گر سمع و بصر خواهی نک سمع و بصر باری ای دیو پر از کینه وی دشمن دیرینه گر فتنه و شر خواهی نک فتنه و شر باری خاموش مگو چندین برخیز سفر بگزین گر یار سفر خواهی نک یار سفر باری شمس الحق تبریزی از حسن و دلاویزی گر خسته جگر خواهی نک خسته جگر باری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۴ از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری در گور کجا گنجی چون نور خدا داری خوش باش کز آن گوهر عالم همه شد چون زر ماننده آن دلبر بنما که کجا داری در عشق نشسته تن در عشرت تا گردن تو روی ترش با من ای خواجه چرا داری در عالم بی رنگی مستی بود و شنگی شیخا تو چو دلتنگی با غم چه هواداری چندین بمخور این غم تا چند نهی ماتم همرنگ شو آخر هم گر بخشش ما داری از تابش تو جانا جان گشت چنین دانا بسم الله مولانا چون ساغرها داری شمس الحق تبریزی چون صاف شکرریزی با تیره نیامیزی چون بحر صفا داری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۵ امشب پریان را من تا روز به دلداری در خوردن و شب گردی خواهم که کنم یاری من شیوه پریان را آموخته ام شب ها وقت حشرانگیزی در چالش و میخواری جنی پنهان باشد در ستر و امان باشد پوشیده تر از پریان ماییم به ستاری بر صورت ما واقف پریان و ز جان غافل در مکر خدا مانده آن قوم ز اغیاری خود را تو نمی دانی جویای پری ز آنی مفروش چنین ارزان خود را به سبکباری و آن جنی ما بهتر زیبارخ و خوش گوهر از دیو و پری برده صد گوی به عیاری شب از مه او حیران مه عاشق آن سیران نی بی مزه و رنگین پالوده بازاری از سیخ کباب او وز جام شراب او وز چنگ و رباب او وز شیوه خماری دیوانه شده شب ها آلوده شده لب ها در جمله مذهب ها او راست سزاواری خواب از شب او مرده شلوار گرو کرده کس نیست در این پرده تو پشت کی می خاری بردی ز حد ای مکثر بربند دهان آخر نی عاشق عشقی تو تو عاشق گفتاری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۶ نظاره چه می آیی در حلقه بیداری گر سینه نپوشانی تیری بخوری کاری در حلقه سر اندرکن دل را تو قویتر کن شاهی است تو باور کن بر کرسی جباری تا بازرهی زان دم تا مست شوی هر دم گاهی ز لب لعلش گاهی ز می ناری بگشای دهانت را خاشاک مجو در می خاشاک کجا باشد در ساغر هشیاری ای خواجه چرا جویی دلداری از آن جانان بس نیست رخ خوبش دلجویی و دلداری دی نامه او خواندم در قصه بی خویشی بنوشتم از عالم صد نامه بیزاری نقش تو چو نقش من رخ بر رخ خود کرده ست با ما غم دل گویی یا قصه جان آری من با صنم معنی تن جامه برون کردم چون عشق بزد آتش در پرده ستاری در رنگ رخم عشقش چون عکس جمالش دید افتاد به پایم عشق در عذر گنه کاری شمس الحق تبریزی آیی و نبینندت زیرا که چو جان آیی بی رنگ صباواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۷ گر روی بگردانی تو پشت قوی داری کان روی چو خورشیدت صد گون کندت یاری من بی رخ چون ماهت گر روی به ماه آرم مه بی تو ز من گیرد صد دوری و بیزاری جان بی تو یتیم آمد مه بی تو دو نیم آمد گلزار جفا گردد چون تخم جفا کاری چون سرکشی آغازی یا اسب جفا تازی دست کی رسد در تو گر پای نیفشاری مهمان توام ای جان ای شادی هر مهمان شاید که ز بخشایش این دم سر من خاری رو ای دل بیچاره با تیغ و کفن پیشش کی پیش رود با او بدفعلی و طراری ای جان نه ز باغ تو رسته ست درخت من پرورده و خو کرده با عشرت و خماری اجزای وجود من مستان تواند ای جان مستان مرا مفکن در نوحه و در زاری آن ساغر پنهانی خواهم که بگردانی مستانه به پیش آیی بی نخوت و جباری ای ساغر پنهانی تو جامی و یا جانی یا چشمه حیوانی یا صحت بیماری یا آب حیاتی تو یا خط نجاتی تو یا کان نباتی تو یا ابر شکرباری آن ساغر و آن کوزه کو نشکندم روزه اما نهلد در سر نی عقل نی هشیاری هم عقلی و هم جانی هم اینی و هم آنی هم آبی و هم نانی هم یاری و هم غاری خاموش شدم حاصل تا برنپرد این دل نی زان که سخن کم شد از غایت بسیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۸ ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری یک دم چه زیان دارد گر روی به ما آری ای روی تو چون آتش وی بوی تو چون گل خوش یا رب که چه رو داری یا رب که چه بو داری در پیش دو چشم من پیوسته خیال تو خوش خواب که می بینم در حالت بیداری دل را چو خیال تو بنوازد مسکین دل در پوست نمی گنجد از لذت دلداری قرص قمرت گویم نور بصرت گویم جان دگرت گویم یا صحت بیماری از شرم تو شاخ گل سر پیش درافکنده وز زاری من بلبل وامانده شد از زاری از جمله ببر زیرا آن جا که توی و او تو نیز نمی گنجی جز او که دهد یاری اندر شکم ماهی دم با کی زند یونس جز او کی بود مونس در نیم شب تاری در چشمه سوزن تو خواهی که رود اشتر ای بسته تو بر اشتر شش تنگ به سرباری با این همه ای دیده نومید مباش از وی چون ابر بهاری کن در عشق گهرباری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۹ ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری وز روی تو در عالم هر روی به دیواری هر ذره ز خورشیدت گویای اناالحقی هر گوشه چو منصوری آویخته بر داری این طرفه که از یک خم هر یک ز میی مستند این طرفه که از یک گل در هر قدمی خاری هر شاخ همی گوید من مست شدم دستی هر عقل همی گوید من خیره شدم باری گل از سر مشتاقی بدریده گریبانی عشق از سر بی خویشی انداخته دستاری از عقل گروهی مست بی عقل گروهی مست جز عاقل و لایعقل قومی دگرند آری ماییم چو کوه طور مست از قدح موسی بی زحمت فرعونی بی غصه اغیاری ماییم چو می جوشان در خم خراباتی گرچه سر خم بسته است از کهگل پنداری از جوشش می کهگل شد بر سر خم رقصان والله که از این خوشتر نبود به جهان کاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۰ گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری تشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری غماز غمت گفتا در خانه بجوی آخر آن طره که دل دزدد ماننده طراری در سوخته جان زن از آهن و از سنگش در پیه دو دیده خود بر آب بزن ناری بفروز چنین شمعی در خانه همی گردان باشد که نهان باشد او از پس دیواری اندر پس دیواری در سایه خورشیدش در نیم شب هجران بگشود مرا کاری در خانه همی گشتم در دست چنین شمعی تا تیره شد این شمعم از تابش انواری گفتم که در این زندان چون یافتمت ای جان در بی نمکی چون ره بردم به نمکساری ای شوخ گریزنده وی شاه ستیزنده وی از تو جهان زنده چون یافتمت باری در حال نهانی شد پنهان چو معانی شد چون گوهر کانی شد غیرت شده ستاری من دست زنان بر سر چون حلقه شده بر در وین طعنه زنان بر من هم یافته بازاری از پرتو مخدومی شمس الحق تبریزی چون مه که ز خورشیدش شد تیره خجل واری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۱ ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری وز شورش زلف تو در هر طرفی سوری در حسن بهشت تو در زیر درختانت هر سوی یکی ساقی هر سوی یکی حوری از عشق شراب تو هر سوی یکی جانی محبوس یکی خنبی چون شیره انگوری هر صبح ز عشق تو این عقل شود شیدا بر بام دماغ آید بنوازد طنبوری ای شادی آن شهری کش عشق بود سلطان هر کوی بود بزمی هر خانه بود سوری بگذشتم بر دیری پیش آمد قسیسی می زد به در وحدت از عشق تو ناقوری ادریس شد از درسش هر جا که بد ابلیسی در صحبت آن کافر شب گشته چون کافوری گفتم ز که داری این گفتا ز یکی شاهی هم عاشق و معشوقی هم ناصر و منصوری یک شاه شکرریزی شمس الحق تبریزی جان پرور هر خویشی شور و شر هر دوری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۲ ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی من خابیه تو در من چون باده همی جوشی اول تو و آخر تو بیرون تو و در سر تو هم شاهی و سلطانی هم حاجب و چاووشی خوش خویی و بدخویی دلسوزی و دلجویی هم یوسف مه رویی هم مانع و روپوشی بس تازه و بس سبزی بس شاهد و بس نغزی چون عقل در این مغزی چون حلقه در این گوشی هم دوری و هم خویشی هم پیشی و هم بیشی هم مار بداندیشی هم نیشی و هم نوشی ای رهزن بی خویشان ای مخزن درویشان یا رب چه خوشند ایشان آن دم که در آغوشی آن روز که هشیارم من عربده ها دارم و آن روز که خمارم چه صبر و چه خاموشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۳ ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی با حلقه عشاقان رو بر در حیرانی در زلف چو چوگانت غلطیده بسی جان ها وز بهر چنان مشکی جان عنبر حیرانی از کون حذر کردم وز خویش گذر کردم در شاه نظر کردم من چاکر حیرانی من یوسف دلخواهم چاه زنخت خواهم هم مؤمن این راهم هم کافر حیرانی هم باده آن مستم هم بسته آن شستم تا چست برون جستم از چنبر حیرانی ای عقل شده مهتر ای گشته دلت مرمر آخر تو یکی بنگر در دلبر حیرانی ور نه بستیزم من در کار تو خیزم من خون تو بریزم من از خنجر حیرانی از دولت مخدومی شمس الحق تبریزی هم فربه عشقم من هم لاغر حیرانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۴ آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی تشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی من واله یزدانم در حلقه مردانم زین بیش نمی دانم ای مه تو که را مانی هم بنده و آزادم ویرانه و آبادم هم بی دل و دلشادم ای مه تو که را مانی هر جسم که بر سر شد جان گشت و قلندر شد هم مؤمن و کافر شد ای مه تو که را مانی شاد آنک نهد پایی در لجه دریایی با دیده بینایی ای مه تو که را مانی باشد ز توام مفخر فارغ شدم از دلبر از طعنه و از تسخر ای مه تو که را مانی من زان سوی دولابم زان جانب اسبابم تو محو کن القابم ای مه تو که را مانی بر عاشق دوتاقد آن کس که همی خندد زان خنده چه بربندد ای مه تو که را مانی شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی ای جان و جهان می زد ای مه تو که را مانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۵ ای باغ همی دانی کز باد کی رقصانی آبستن میوه ستی سرمست گلستانی این روح چرا داری گر ز آنک تو این جسمی وین نقش چرا بندی گر ز آنک همه جانی جان پیشکشت چه بود خرما به سوی بصره وز گوهر چون گویم چون غیرت عمانی عقلا ز قیاس خود زین رو تو زنخ می زن زان رو تو کجا دانی چون مست زنخدانی دشوار بود با کر طنبور نوازیدن یا بر سر صفرایی رسم شکرافشانی می وام کند ایمان صد دیده به دیدارش تا مست شود ایمان زان باده یزدانی در پای دل افتم من هر روز همی گویم راز تو شود پنهان گر راز تو نجهانی کان مهره شش گوشه هم لایق آن نطع است کی گنجد در طاسی شش گوشه انسانی شمس الحق تبریزی من باز چرا گردم هر لحظه به دست تو گر ز آنک نه سلطانی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۶ مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی خویش من و پیوندی نی همره و مهمانی شیری است که می جوشد خونی است نمی خسبد خربنده چرا گشتی شه زاده ارکانی زر دارد و زر بدهد زین واخردت این دم آن کس که رهانید از بسیار پریشانی اشتر ز سوی بیشه بی جهد نمی آید کی آمده ای ای جان زان خاک به آسانی صد جا بترنجیدی گفتی نروم زین جا گوش تو کشان کردم تا جوهر انسانی در چرخ درآوردم نه گنبد نیلی را استیزه چه می بافی ای شیخ لت انبانی چون دیگ سیه پوشی اندر پی تتماجی کو نخوت کرمنا کو همت سلطانی تو مرد لب قدری نی مرد شب قدری تو طفل سر خوانی نی پیر پری خوانی سخت است بلی پندت اما نگذارندت سیلی زندت آرد استاد دبستانی هر لحظه کمندی نو در گردنت اندازد روزی که به جد گیرد گردن ز کی پیچانی بنگر تو در این اجزا که همرهشان بودی در خود بترنجیده از نامی و ارکانی زان جا بکشانمشان مانند تو تا این جا و اندر پس این منزل صد منزل روحانی چون بز همه را گویم هین برجه و خدمت کن ریشت پی آن دادم تا ریش بجنبانی گر ریش نجنبانی یک یک بکنم ریشت ریش کی رهید از من تا تو دبه برهانی یک لحظه شدی شانه در ریش درافتادی یک لحظه شو آیینه چون حلقه گردانی هم شانه و هم مویی هم آینه هم رویی هم شیر و هم آهویی هم اینی و هم آنی هم فرقی و هم زلفی مفتاحی و هم قلفی بی رنج چه می سلفی آواز چه لرزانی خاموش کن از گفتن هین بازی دیگر کن صد بازی نو داری ای نر بز لحیانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۷ آن ماه همی تابد بر چرخ و زمین یا نی خود نیست به جز آن مه این هست چنین یا نی در هر ره و هر پیشه در لشکر اندیشه هر چستی و هر سستی آید ز کمین یا نی آن رسته خویش خود دیده پس و پیش خود ایمن بود و فارغ از روز پسین یا نی در هر قدمی دامی چون شکر و بادامی زین دام امان یابد جز جان امین یا نی گر باغ یقین خواهی پس رخت منه بر ظن ظن ار چه بود عالی باشد چو یقین یا نی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۸ افند کلیمیرا از زحمت ما چونی ای جان صفا چونی وی کان وفا چونی ای فخر خردمندان وی بی تو جهان زندان وی عاشق بی دل را درمان و دوا چونی مه گوش همی خارد صد سجده همی آرد می گوید حسنت را کی خوب لقا چونی باری من بیچاره گشتم ز خود آواره زان روز که پرسیدی گفتی تو مرا چونی ماییم و هوای تو دو چشم سقای تو ای آب حیات ما زین آب و هوا چونی تلخ است فراق تو دوری ز وثاق تو ای آنک مبادا کس دور از تو جدا چونی زد طال بقای تو هر ذره که خورشیدی ای نیر اعظم تو زین طال بقا چونی ای آینه مانده در دست دو سه زنگی وی یوسف افتاده با اهل عما چونی ای دلدل آن میدان چونی تو در این زندان وی بلبل آن بستان با ناشنوا چونی ای آدم خوکرده با جنت و با حورا افتاده در این غربت با رنج و عنا چونی ای آنک نمی گنجی در شش جهت عالم با این همگی زفتی در زیر قبا چونی مصباح و زجاجی تو پیش دو سه نابینا از عربده کوران وز زخم عصا چونی پیغام و سلام ما ای باد بگو با دل با این همه بی برگی داوودنوا چونی بس کردم من اما برگو تو تمامش را کای تشنه پرخواره با جام خدا چونی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۹ در عشق کجا باشد مانند تو عشقینی شاهان ز هوای تو در خرقه دلقینی بر خوان تو استاده هر گوشه سلیمانی وز غایت مستی تو همکاسه مسکینی بس جان گزین بوده سلطان یقین بوده سردفتر دین بوده از عشق تو بی دینی کو گوهر جان بودن کو حرف بپیمودن کو سینه ره بینی کو دیده شه بینی هر مست میت خورده دو دست برآورده کاین عشق فزون بادا وز هر طرف آمینی گویند بخوان یاسین تا عشق شود تسکین جانی که به لب آمد چه سود ز یاسینی آن دلشده خاکی کز عشق زمین بوسد در دولت تو بنهد بر پشت فلک زینی آوه خنک آن دل را کو لازم آن جان شد گه باده جان گیرد گه طره مشکینی هرگز نکند ما را عالم به جوال اندر کز شمس حق تبریز پر کردم خرجینی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۰ چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی از بهر خدا بشنو فریاد و علی اللهی در روح نظر کردم بی رنگ چو آبی بود ناگاه پدید آمد در آب چنان ماهی آن آب به جوش آمد هستی به خروش آمد تا واشد و دریا شد این عالم چون چاهی دیدم که فراز آمد دریا و بشد قطره من قطره و او قطره گشتیم چو همراهی چون پیشترک رفتم دریا شد و بگرفتم او قطره شده دریا من قطره شده گاهی پیش آی تو دریا را نظاره بکن ما را باشد که تو هم افتی در مکر شهنشاهی آبی است به زیرش مه آبی است به زیرش که او چشم چنین بندد چون جادو دلخواهی با لعل تو کی جویم من ملک بدخشان را چاه و رسن زلفت والله که به از جاهی از غمزه جادواش شمس الحق تبریزی در سحر نمی بندد جز سینه آگاهی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۱ جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی من دم نزنم زیرا دم می نزند ماهی بر خیمه این گردون تو دوش قنق بودی مه سجده همی کردت ای ایبک خرگاهی خورشید ز تو گشته صاحب کله گردون وز بخشش تو دیده این ماه سما ماهی کی هر دو یکی گردد تو آتش و من روغن وین قسمت چون آمد تو یوسف و من چاهی هر چند که این جوشم از آتش تو باشد من بنده آن خلعت گر رانی و گر خواهی این دانش من گشته بر دانش تو پرده فریاد من مسکین از دانش و آگاهی گه از می و از شاهد گویم مثل لطفش وین هر دو کجا گنجد در وحدت اللهی شمس الحق تبریزی صبحی که تو خندانی کی شب بودش در پی یا زحمت بی گاهی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۲ در کوی که می گردی ای خواجه چه می خواهی پابسته شدی چون من زان دلبر خرگاهی گر بسته شدی از وی رسته ز همه بندی نی خدمت کس خواهی نی خسروی و شاهی شد خدمت تو دستان چون خدمت سرمستان در آب سجود آری بی مساله چون ماهی چون مست و خراب آمد سجده گهش آب آمد فارغ ز ثواب آمد فرد از ره و بیراهی کو ره چو در این آبی کو سجده چو محرابی نی ظالم و نی تایب نی ذاکر و نی ساهی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۳ ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی در روزن جان تابی چون ماه ز بالایی زان ماه پرافزایش آن فارغ از آرایش این فرش زمینی را چون عرش بیارایی بس عاقل پابسته کز خویش شود رسته بس جان که ز سر گیرد قانون شکرخایی زین منزل شش گوشه بی مرکب و بی توشه بس قافله ره یابد در عالم بی جایی روشن کن جان من تا گوید جان با تن کامروز مرا بنگر ای خواجه فردایی تو آبی و من جویم جز وصل تو کی جویم رونق نبود جو را چون آب بنگشایی ای شاد تو از پیشی یعنی ز همه بیشی والله که چو با خویشی از خویش نیاسایی در جستن دل بودم بر راه خودش دیدم افتاده در این سودا چون مردم صفرایی شمس الحق تبریزی پالود مرا هجرت جز عشق نبینی گر صد بار بپالایی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۴ ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی یا رب چه خوش است این جا هر لحظه تماشایی هر گوشه یکی باغی هر کنج یکی لاغی بی ولوله زاغی بی گرگ جگرخایی افکند خبر دشمن در شهر اراجیفی کو عزم سفر دارد از بیم تقاضایی از رشک همی گوید والله که دروغ است آن بی جان کی رود جایی بی سر کی نهد پایی من زیر فلک چون او ماهی ز کجا یابم او هر طرفی یابد شوریده و شیدایی مه گرد درت گردد زیرا که کجا یابد چو چشم تو خماری چون روی تو صحرایی این عشق اگر چه او پاک است ز هر صورت در عشق پدید آید هر یوسف زیبایی بی عشق نه یوسف را اخوان چو سگی دیدند وز عشق پدر دیدش زیبا و مطرایی گر نام سفر گویم بشکن تو دهانم را دوزخ کی رود آخر از جنت مأوایی من بی سر و پا گشتم خوش غرقه این دریا بی پای همی گردم چون کشتی دریایی از در اگرم رانی آیم ز ره روزن چون ذره به زیر آیم در رقص ز بالایی چون ذره رسن سازم از نور و رسن بازم در روزن این خانه در گردش سودایی بنشین که در این مجلس لاغر نشود عیسی برگو که در این دولت تیره نشود رایی بربند دهان برگو در گنبد سر خود تا ناله در آن گنبد یابی تو مثنایی شمس الحق تبریزی از لطف صفات خود از حرف همی گردد این نکته مصفایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۵ هم پهلوی خم سر نه ای خواجه هرجایی پرهیز ز هشیاران وز مردم غوغایی هشیار به سگ ماند جز جنگ نمی داند تو جنس سگ کهفی از جنگ مبرایی سر بر در خمخانه زد آن سگ فرزانه چون دید در آن درگه شکر و شکرافزایی بیرون مرو ای خواجه زین صورت دیباچه این جاست تماشاها تو مرد تماشایی بس مست طرب خورده آهنگ برون کرده در سرکه درافتاده آن خوش لب حلوایی سر پهلوی آن خم نه کوزه به بر خم به بجهی به سوی او جه ای مست علالایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۶ من نیت آن کردم تا باشم سودایی نیت ز کجا گنجد اندر دل شیدایی مجنونی من گشته سرمایه صد عاقل وین تلخی من گشته دریای شکرخایی زیر شجر طوبی دیدم صنمی خوبی بس فتنه و آشوبی افکنده ز زیبایی از من دو جهان شیدا وز من همه سر پیدا فارغ ز شب و فردا چون باشم فردایی می گفت کرایم من وقتی که برآیم من جان که فزایم من گفتم دلم افزایی دریای معانی بین بی قیمت و بی کابین تبریز ز شمس الدین بی صورت دریایی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۷ عیسی چو توی جانا ای دولت ترسایی لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی ایمان ز سر زلفت زنار عجب بندد کز کافر زلف خود یک پیچ تو بگشایی ای از پس صد پرده درتافته رخسارت تا عالم خاکی را از عشق برآرایی جان دوش ز سرمستی با عشق تو عهدی کرد جان بود در آن بیعت با عشق به تنهایی سر عشق به گوشش برد سر گفت به گوش جان کس عهد کند با خود نی تو همگی مایی چندانک تو می کوشی جز چشم نمی پوشی تا چند گریزی تو از خویش و نیاسایی جان گفت که ای فردم سوگند بدین دردم سوگند بدان زلفی عاشق کش سودایی کان عهد که من کردم بی جان و بدن کردم نی ما و نه من کردم ای مفرد یکتایی مست آنچ کند در می از می بود آن در وی در آب نماید او لیک اوست ز بالایی تبریز ز شمس الدین آخر قدحی زو هین آن ساقی ترسا را یک نکته نفرمایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۸ جانا نظری فرما چون جان نظرهایی چون گویم دل بردی چون عین دل مایی جان ها همه پا کوبند آن لحظه که دل کوبی دل نیز شکر خاید آن دم که جگر خایی تن روح برافشاند چون دست برافشانی مرده ز تو حال آرد چون شعبده بنمایی گر جور و جفا این است پس گشت وفا کاسد ای دل به جفای او جان باز چه می پایی امروز چنان مستم کز خویش برون جستم ای یار بکش دستم آن جا که تو آن جایی چیزی که تو را باید افلاک همان زاید گوهر چه کمت آید چون در تک دریایی مردم ز تو شد ای جان هر مردمک دیده بی تو چه بود دیده ای گوهر بینایی ای روح بزن دستی در دولت سرمستی هستی و چه خوش هستی در وحدت یکتایی ای روح چه می ترسی روحی نه تن و نفسی تن معدن ترس آمد تو عیش و تماشایی ای روز چه خوش روزی شمع طرب افروزی او را برسان روزی جان را و پذیرایی صبحا نفسی داری سرمایه بیداری بر خفته دلان بردم انفاس مسیحایی شمس الحق تبریزی خورشید چو استاره در نور تو گم گردد چون شرق برآرایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۹ گل گفت مرا نرمی از خار چه می جویی گفتم که در این سودا هشیار چه می جویی گفتا که در این سودا دلدار تو کو بنما گفتم نشدی بی دل دلدار چه می جویی گفتا هله مستانه بنما ره خمخانه گفتم که برو طفلی خمار چه می جویی گفتا ز چه بی هوشی بنمای چه می نوشی گفتم برو ای مسکین هشدار چه می جویی گفتا که چه گلزار است کز وی نرسد بویی گفتم اگرت بو نیست گلزار چه می جویی گفتا که وفاجویان خوابی است که می بینند گفتم که خیال خواب بیدار چه می جویی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۰ ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخویی زیرا به ادب یابی آن چیز که می گویی حاشا که چنان سودا یابند بدین صفرا هیهات چنان رویی یابند به بی رویی در عین نظر بنشین چون مردمک دیده در خویش بجو ای دل آن چیز که می جویی بگریز ز همسایه گر سایه نمی خواهی در خود منگر زیرا در دیده خود مویی گر غرقه دریایی این خاک چه پیمایی ور بر لب دریایی چون روی نمی شویی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۱ از هر چه ترنجیدی با دل تو بگو حالی کای دل تو نمی گفتی کز خویش شدم خالی این رنج چو در وا شد دعوی تو رسوا شد زشتی تو پیدا شد بگذار تو نکالی در صورت رنج خود نظاره بکن ای بد کی باشد با این خود آن مرتبه عالی بنگر که چه زشتی تو بس دیوسرشتی تو این است که کشتی تو پس از کی همی نالی گر رنج بشد مشکل نومید مشو ای دل کز غیب شود حاصل اندر عوض ابدالی از ذوق چو عوری تو هر لحظه بشوری تو کای کعبه چه دوری تو از حیزک خلخالی در بادیه مردان را کاری است نه سردان را کاین بادیه فردان را بزدود ز ارذالی در خدمت مخدومی شمس الحق تبریزی بشتاب که از فضلش در منزل اجلالی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۲ ای خواجه تو چه مرغی نامت چه چرا شایی نی پری و نی چری ای مرغک حلوایی مانند شترمرغی گویند بپر گویی من اشترم و اشتر کی پرد ای طایی چون نوبت بار آید گویی که نه من مرغم کی بار کشد مرغی تکلیف چه فرمایی نی بلبل خوش لحنی نی طوطی خوش رنگی نی فاخته طوقی نی در چمن مایی حق است سلیمان را در گردن هر مرغی مرغان همه پریدند آنجا تو چه می پایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۳ ما گوش شماییم شما تن زده تا کی ما مست و خراباتی و بیخود شده تا کی ما سوخته حالان و شما سیر و ملولان آخر بنگویید که این قاعده تا کی دل زیر و زبر گشت مها چند زنی طشت مجلس همه شوریده بتا عربده تا کی دی عقل درافتاد و به کف کرده عصایی در حلقه رندان شده کاین مفسده تا کی چون ساقی ما ریخت بر او جام شرابی بشکست در صومعه کاین معبده تا کی تسبیح بینداخت و ز سالوس بپرداخت کاین نوبت شادی است غم بیهده تا کی آن ها که خموشند به مستی مزه نوشند ای در سخن بی مزه گرم آمده تا کی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۴ برخیز که جان است و جهان است و جوانی خورشید برآمد بنگر نورفشانی آن حسن که در خواب همی جست زلیخا ای یوسف ایام به صد ره به از آنی برخیز که آویخت ترازوی قیامت برسنج ببین که سبکی یا تو گرانی هر سوی نشانی است ز مخلوق به خالق قانع نشود عاشق بی دل به نشانی هر لحظه ز گردون برسد بانگ که ای گاو ما راه سعادت بنمودیم تو دانی برخیز و بیا دبدبه عمر ابد بین تا بازرهی زود از این عالم فانی او عمر عزیزی است از او چاره نداری او جان جهان آمد و تو نقش جهانی بر صورت سنگین بزند روح پذیرد حیف است کز این روح تو محروم بمانی او کان عقیق آمد و سرمایه کان ها در کان عقیق آی چه دربند دکانی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۵ گر علم خرابات تو را همنفسستی این علم و هنر پیش تو باد و هوسستی ور طایر غیبی به تو بر سایه فکندی سیمرغ جهان در نظر تو مگسستی گر کوکبه شاه حقیقت بنمودی این کوس سلاطین بر تو چون جرسستی گر صبح سعادت به تو اقبال نمودی کی دامن و ریش تو به دست عسسستی گر پیش روان بر تو عنایت فکنندی فکری که به پیش دل توست آن سپسستی معکوس شنو گر نبدی گوش دل تو از دفتر عشاق یکی حرف بسستی گوید همه مردند یکی بازنیامد بازآمده دیدی اگر آن گیج کسستی لرزان لهب جان تو از صرصر مرگ است لرزان نبدی گر ز بقا مقتبسستی همراه خسان گر نبدی طبع خسیست در حلق تو این شربت فانی چو خسستی طفل خرد تو به تبارک برسیدی در مکتب شادی ز کجا در عبسستی خاموش که این ها همه موقوف به وقت است گر وقت بدی داعیه فریادرسستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۶ ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی تا رخت گشادی و دکان بازکشیدی چون جولهه حرص در این خانه ویران از آب دهان دام مگس گیر تنیدی از لذت و از مستی این دانه دنیا پنداشت دل تو که از این دام رهیدی در سیل کسی خانه کند از گل و از خاک در دام کسی دانه خورد هیچ شنیدی ای دل ببر از دام و برون جه تو به هنگام آن سوی که در روضه ارواح دویدی ای روح چو طاووس بیفشان تو پر عقل یا یاد نداری تو که بر عرش پریدی از عرش سوی فرش فتادی و قضا بود دادی تو پر خویش و دو سه دانه خریدی چون گرسنه قحط در این لقمه فتادی گه لب بگزیدی و گهی دست خلیدی کو همت شاهانه نه زان دایه دولت زان شیر تباشیر سعادت بمزیدی آن خوی ملوکانه که با شیر فرورفت والله که نیامیزد با خون و پلیدی آن شاه گل ما به کف خویش سرشته ست آن همت و بختش ز کف شاه چشیدی والله که در آن زاویه کاوراد الست است آموخت تو را شاه تو شیخی و مریدی آموخت تو را که دل و دلدار یکی اند گه قفل شود گاه کند رسم کلیدی گه پند و گهی بند و گهی زهر و گهی قند گه تازه و برجسته گهی کهنه قدیدی ای سیل در این راه تو بالا و نشیب است تلوین برود از تو چو در بحر رسیدی ای خاک از این زخم پیاپی تو نژندی وی چرخ از این بار گران سنگ خمیدی ای بحر حقایق که زمین موج و کف توست پنهانی و در فعل چه پیدا و پدیدی ای چشمه خورشید که جوشیدی از آن بحر تا پرده ظلمات به انوار دریدی هر خاک که در دست گرفتی همه زر شد شد لعل و زمرد ز تو سنگی که گزیدی بس تلخ و ترش از تو چو حلوا و شکر شد بگزیده شد آن میوه که او را بگزیدی شاگرد کی بودی که تو استاد جهانی این صنعت بی آلت و بی کف ز کی دیدی چون مرکب جبریلی و از سم تو هر خاک سبزه شود آخر ز چه کهسار چریدی خامش کن و یاد آور آن را که به حضرت صد بار از این ذکر و از این فکر بریدی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۷ عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری سلطان بچه ای آخر تا چند اسیری سلطان بچه را میر و وزیری همه عار است زنهار به جز عشق دگر چیز نگیری آن میر اجل نیست اسیر اجل است او جز وزر نیامد همه سودای وزیری گر صورت گرمابه نه ای روح طلب کن تا عاشق نقشی ز کجا روح پذیری در خاک میامیز که تو گوهر پاکی در سرکه میامیز که تو شکر و شیری هر چند از این سوی تو را خلق ندانند آن سوی که سو نیست چه بی مثل و نظیری این عالم مرگ است و در این عالم فانی گر ز آنک نه میری نه بس است این که نمیری در نقش بنی آدم تو شیر خدایی پیداست در این حمله و چالیش و دلیری تا فضل و مقامات و کرامات تو دیدم بیزارم از این فضل و مقامات حریری بی گاه شد این عمر ولیکن چو تو هستی در نور خدایی چه به گاهی و چه دیری اندازه معشوق بود عزت عاشق ای عاشق بیچاره ببین تا ز چه تیری زیبایی پروانه به اندازه شمع است آخر نه که پروانه این شمع منیری شمس الحق تبریز از آنت نتوان دید که اصل بصر باشی یا عین بصیری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۸ هر روز بگه ای شه دلدار درآیی جان را و جهان را شکفانی و فزایی یا رب چه خجسته ست ملاقات جمالت آن لحظه که چون بدر بر این صدر برآیی هر جا که ملاقات دو یار است اثر توست خود ذوق و نمک بخش وصالی و لقایی معنی ندهد وصلت این حرف بدان حرف تا تو ننهی در کلمه فایده زایی ای داده تو دندان و شکرها که بخایند دندان دگر داده پی فایده خایی بیزارم از آن گوش که آواز نی اشنود و آگاه نشد از خرد و دانش نایی این مشک به خود چون رود و آب کشاند تا خواجه سقا نکند جهد سقایی این چرخ که می گردد بی آب نگردد تا سر نبود پای کجا یابد پایی هان ای دل پرسنده که دلدار کجای است تو ای دل جوینده و پرسنده کجایی تیهی ز کجا یابد گلزار و شقایق پیهی ز کجا یابد تمییز ضیایی اصداف حواسی که به شب ماند ز در دور دانند که در هست ز دریای عطایی درهاست در آن بحر در اصداف نگنجد آن سوی برو ای صدف این سوی چه پایی آن نیستی ای خواجه که کعبه به تو آید گوید بر ما آی اگر حاجی مایی این کعبه نه جا دارد نی گنجد در جا می گوید العزه و الحسن ردایی هین غرقه عزت شو و فانی ردا شو تا جان دهدت چونک ببیند که فنایی خامش کن و از راه خموشی به عدم رو معدوم چو گشتی همگی حد و ثنایی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۹ ای ماه اگر باز بر این شکل بتابی ما را و جهان را تو در این خانه نیابی چون کوه احد آب شد از شرم عقیقت چه نادره گر آب شود مردم آبی از عقل دو صدپر دو سه پر بیش نمانده ست و آن نیز بدان ماند که در زیر نقابی ای عشق دو عالم ز رخت مست و خرابند باری تو نگویی ز کی مست و خرابی تا باده نجوشید در آن خنب ز اول در جوش نیارد همه را او به شرابی تا اول با خود نخروشید ربابی در ناله نیارد همه را او به ربابی ای گرد جهان گشته و جز نقش ندیده بر روی زن آبی و یقین دان که بخوابی در خرمن ما آی اگر طالب کشتی سوی دل ما آی اگر مرد کبابی ور ز آنک نیایی بکشیمت به سوی خویش کز حلقه مایی نه غریبی نه غرابی مکتب نرود کودک لیکن ببرندش پنداشته ای خواجه که بیرون حسابی بستان قدح عشرت وز بند برون جه تا باخبری بند سؤالی و جوابی آخر بشنو هر نفسی نعره مستان کای گیج خرف گشته ببین در چه عذابی دست تو بگیرم دو سه روزی تو همی جوش تا بار دگر روی ز اقبال نتابی آن جا که شدی مست همان جای بخسبی و آن سوی که ساقی است همان سوی شتابی تا چند در آتش روی ای دل نه حدیدی وی دیده گرینده بس است این نه سحابی ای ساقی مه روی چه مست است دو چشمت انگشتک می زن که تو بر راه صوابی بگشای دهان ز آنچ نگفتم تو بیان کن بگشا در دل ها که تو سلطان خطابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۰ یا ساقی شرف بشراباتک زندی فالراح مع الروح من افضالک عندی برخیز که شورید خرابات افندی مستان نگر و نقل و شرابات افندی هر مست درآویخته با مست ز مستی گردان شده ساقی به مساقات افندی یک موی نمی گنجد در حلقه مستان جز رقص و هیاهوی و مراعات افندی بسم الله ساقی ولی نعمت برخیز تا جان بدهیمت به مکافات افندی در هر دو جهان است و نبوده ست و نباشد جز دیدن روی تو کرامات افندی چون تنگ شکر میر خرابات درآمد یا رب چه لطیف است ملاقات افندی می خندد و می گوید من خفته بدم مست هیهای شنیدم من و هیهات افندی زان خنده و زان گفتن و زان شیوه شیرین صد غلغله در سقف سماوات افندی خورشید ز برق رخ تو چشم ببندد کافزون ز زجاجه ست و ز مشکات افندی در خانه خمار و خرابات کی دیده ست معراج و تجلی و مقامات افندی با مست خرابات خدا تا بنپیچی تا وا ننماید همه رگ هات افندی در خانه دل کژ مکن آن چانه به افسوس کامروز عیان است خفیات افندی روزی که روم جانب دریای معانی یاد آیدت این جمله مقالات افندی شاد آمدی ای کان شکر عیب مفرما گر بوسه دهد بنده بر آن پات افندی واجب کند ای دوست که آرم به صد اخلاص در سایه زلف تو مناجات افندی از مصحف آن روی چو ماه تو بخوانیم سوره قصص و نادره آیات افندی مستیم ز جام تو و زان نرگس مخمور رستیم به شاهیت ز شهمات افندی عالم همه پرغصه و آن نرگس مخمور فارغ ز بدایات و نهایات افندی چون سایه فناییم به خورشید جمالت ایمن شده از جمله آفات افندی سرمست بیا جانب بازار نظر کن تا راست شود جمله مهمات افندی تا روز اجل هر چه بگوییم ز اشعار این است و دگر جمله خرافات افندی سلطان غزل هاست و همه بنده اینند هر بیتش مفتاح مرادات افندی من کردم خاموش تو باقیش بفرما ای جان اشارات و عبارات افندی شمس الحق تبریز توی موسی ایام بر طور دلم رفته به میقات افندی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۱ تو دوش رهیدی و شب دوش رهیدی امروز مکن حیله که آن رفت که دیدی ما را به حکایت به در خانه ببردی بر در بنشاندی و تو بر بام دویدی صد کاسه همسایه مظلوم شکستی صد کیسه در این راه به حیلت ببریدی آن کیست که او را به دغل خفته نکردی وز زیر سر خفته گلیمی نکشیدی گفتی که از آن عالم کس بازنیامد امروز ببینی چو بدین حال رسیدی امروز ببینی که چه مرغی و چه رنگی کز زخم اجل بند قفس را بدریدی امروز ببینی که کیان را یله کردی امروز ببینی که کیان را بگزیدی یا شیر ز پستان کرامات چشیدی یا شیر ز پستان سیه دیو مکیدی ای باز کلاه از سر و روی تو برون شد خوش بنگر و خوش بشنو آنچ نشنیدی آن جا بردت پای که در سر هوسش بود و آن جا بردت دیده که آن جا نگریدی بر تو زند آن گل که به گلزار بکشتی در تو خلد آن خار که در یار خلیدی تلخی دهد امروز تو را در دل و در کام آن زهرگیایی که در این دشت چریدی آن آهن تو نرم شد امروز ببینی که قفل دری یا جهت قفل کلیدی طوق ملکی این دم اگر گوهر پاکی رد فلکی این دم اگر زشت و پلیدی گر آب حیاتی تو و گر آب سیاهی این چشم ببستی تو در آن چشمه رسیدی با جمله روان ها بپر روح روانی این است سزای تو گر از نفس جهیدی با خالق آرام تو آرام گرفتی وز آب و گل تیره بیگانه رمیدی امروز تو را بازخرد شعله آن نور کاین جا ز دل و جان به دل و جانش خریدی آن سیمبر اندر بر سیمین تو آید کو را چو نثار زر از این خاک بچیدی ای عشق ببخشای تو بر حال ضعیفان کز خاک همان رست که در خاک دمیدی خامش کن و منمای به هر کس سر دل ز آنک در دیده هر ذره چو خورشید پدیدی خاموش و دهان را به خموشی تو دوا کن زیرا که ز پستان سیه دیو چشیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۲ ای جان گذرکرده از این گنبد ناری در سلطنت فقر و فنا کار تو داری ای رخت کشیده به نهان خانه بینش وی کشته وجود همه و خویش به زاری پوشیده قباهای صفت های مقدس وز دلق دو صدپاره آدم شده عاری از شرم تو گل ریخته در پای جمالت وز لطف تو هر خار برون رفته ز خاری بی برگ نشاید که دگر غوره فشارد در میکده اکنون که تو انگور فشاری اقبال کف پای تو بر چشم نهاده اندر طمعی که سرش از لطف بخاری از غار به نور تو به باغ ازل آیند ای یار چه یاری تو و ای غار چه غاری بر کار شود در خود و بی کار ز عالم آن کز تو بنوشید یکی شربت کاری در باغ صفا زیر درختی به نگاری افتاد مرا چشم و بگفتم چه نگاری کز لذت حسن تو درختان به شکوفه آبستن تو گشته مگر جان بهاری در سجده شدم بیخود و گفتم که نگارا آخر ز کجایی تو علی الله چه یاری او گفت که از پرتو شمس الحق تبریز کاوصاف جمال رخ او نیست شماری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۳ در خانه خود یافتم از شاه نشانی انگشتری لعل و کمر خاصه کانی دوش آمده بوده ست و مرا خواب ببرده آن شاه دلارامم و آن محرم جانی بشکسته دو صد کاسه و کوزه شه من دوش از عربده مستانه بدان شیوه که دانی گویی که گزیده ست ز مستی رخ من بر کز شاه رخ من بر کاری است نهانی امروز در این خانه همی بوی نگار است زین بوی به هر گوشه نگاری است عیانی خون در تن من باده صرف است از این بوی هر موی ز من هندوی مست است شبانی گوشی بنه و نعره مستانه شنو تو از قامت چون چنگ من الحان اغانی هم آتش و هم باده و خرگاه چو نقد است پیران طریقت بپذیرند جوانی در آینه شمس حق و دین شه تبریز هم صورت کل شهره و هم بحر معانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۴ امروز در این شهر نفیر است و فغانی از جادوی چشم یکی شعبده خوانی در شهر به هر گوشه یکی حلقه به گوشی است از عشق چنین حلقه ربا چرب زبانی بی زخم نیابی تو در این شهر یکی دل از تیر نظرهای چنین سخته کمانی ای شهر چه شهری تو که هر روز تو عید است ای شهر مکان تو شد از لطف زمانی چه جای مکان است و چه سودای زمان است ای هر دو شده از دم تو نادره لانی شهری است که او تختگه عشق خدایی است بغداد نهان است وز او دل همدانی امروز در این مصر از این یوسف خوبی بی زجر و سیاست شده هر گرگ شبانی صد پیر دو صدساله از این یوسف خوش دم مانند زلیخا شده در عشق جوانی او حاکم دل ها و روان هاست در این شهر ماننده تقدیر خدا حکم روانی صد نور یقین سجده کن روی چو ماهش کی سوی مهش راه بزد ابر گمانی صد چون من و تو محو چنان بی من و مایی چون ظلمت شب محو رخ ماه جهانی جز حضرت او نیست فقیرانه حضوری جز سایه خورشید رخش نیست امانی از حیله او یک دو سخن دارم بشنو چون زهره ندارم که بگویم که فلانی گر نام نگوییم و نشان نیز نگوییم زین باده شکافیده شود شیشه جانی هین دست ملرزان و فروکش قدح عشق پازهر چو داری نکند زهر زیانی هر چیز که خواهی تو ز عطار بیابی دکان محیط است و جز این نیست دکانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۵ امروز سماع است و مدام است و سقایی گردان شده بر جمع قدح های عطایی فرمان سقی الله رسیده ست بنوشید ای تن همه جان شو نه که ز اخوان صفایی ای دور چه دوری تو و ای روز چه روزی وی گلشن اقبال چه بابرگ و نوایی از خاک برویند در این دور خلایق کاین نفخه صور است که کرده ست صدایی از کوه شنو نعره صد ناقه صالح وز چرخ شنو بانگ سرافیل صلایی هین رخت فروگیر و بخوابان شتران را آخر بگشا چشم که در دست رضایی ای مرده بشو زنده و ای پیر جوان شو وی منکر محشر هله تا ژاژ نخایی خواهم سخنی گفت دهانم بمبندید کامروز حلال است ورا رازگشایی ور ز آنک ز غیرت ره این گفت ببندید ره باز کنم سوی خیالات هوایی ما نیز خیالات بدستیم و از این دم هستی پذرفتیم ز دم های خدایی صد هستی دیگر به جز این هست بگیری کاین را تو فراموش کنی خواجه کجایی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۶ ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی گر دلشده ای چند پی نان و کبابی آتش خور در عشق به مانند شترمرغ اندر عقب طعمه چه شاگرد عقابی لقمه دهدت تا کند او لقمه خویشت این چرخ فریبنده و این برق سحابی هین لقمه مخور لقمه مشو آتش او را بی لقمه او در دل و جان رزق بیابی آن وقت که از ناف همی خورد تنت خون نی حلق و گلو بود و نه خرمای رطابی آن ماهی چه خورده ست که او لقمه ما شد در چشم نیاید خورش مردم آبی از نعمت پنهان خورد این نعمت پیدا زان راه شود فربه و زان ماه خضابی گر ز آنک خرابت کند این عشق برونی چون سنبله شد دانه در این روز خرابی آن سنبله از خاک برآورد سر و گفت من مردم و زنده شدم از داد ثوابی خواهی که قیامت نگری نقد به باغ آی نظاره سرسبزی اموات ترابی ماییم که پوسیده و ریزیده خاکیم امروز چو سرویم سرافراز و خطابی بی حرف سخن گوی که تا خصم نگوید کاین گفت کسان است و سخن های کتابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۷ امروز سماع است و شراب است و صراحی یک ساقی بدمست یکی جمع مباحی زان جنس مباحی که از آن سوی وجود است نی اباحتی گیج حشیشی مزاحی روحی است مباحی که از آن روح چشیده ست کو روح قدیمی و کجا روح ریاحی در پیش چنین فتنه و در دست چنین می یا رب چه شود جان مسلمان صلاحی زین باده کسی را جگر تشنه خنک شد کو خون جگر ریخت در این ره به سفاحی جاوید شود عمر بدین کاس صبوحی ایمن شود از مرگ و ز افغان نیاحی این صورت غیب است که سرخیش ز خون نیست اسپید ز نور است نه کافور رباحی شمعی است برافروخته وز عرش گذشته پروانه او سینه دل های فلاحی سوزیده ز نورش حجب سبع سماوات پران شده جان ها و روان ها ز نواحی این حلقه مستان خرابات خراب است دور از لب و دندان تو ای خواجه صاحی شاباش زهی حال که از حال رهیدیت شاباش زهی عیش صبوحی و صباحی با خود ملک الموت بگوید هله واگرد کاین جا نکند هیچ سلاح تو سلاحی ما را خبری نی که خبر نیز چه باشد خود مغفرت این باشد و آمرزش ماحی از غیب شنو نعره مستان و خمش کن یک غلغله پاک ز آواز صیاحی ور نه بدو نان بنده دونان و خسان باش می خور پی سه نان ز سنان زخم رماحی فارس شده شمس الحق تبریز همیشه بر شمس شموس و نکند شمس جماحی