Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۶ غیر عشقت راه بین جستیم نیست جز نشانت همنشین جستیم نیست آن چنان جستن که می خواهی بگو کان چنان را این چنین جستیم نیست بعد از این بر آسمان جوییم یار زانک یاری در زمین جستیم نیست چون خیال ماه تو ای بی خیال تا به چرخ هفتمین جستیم نیست بهتر آن باشد که محو این شویم کز دو عالم به از این جستیم نیست صاف های جمله عالم خورده گیر همچو درد درد دین جستیم نیست خاتم ملک سلیمان جستنیست حلقه ها هست و نگین جستیم نیست صورتی کاندر نگین او بدست در بتان روم و چین جستیم نیست آن چنان صورت که شرحش می کنم جز که صورت آفرین جستیم نیست اندر آن صورت یقین حاصل شود کز ورای آن یقین جستیم نیست جای آن هست ار گمان بد بریم ز آنک بی مکری امین جستیم نیست پشت ما از ظن بد شد چون کمان زانک راهی بی کمین جستیم نیست زین بیان نوری که پیدا می شود در بیان و در مبین جستیم نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۷ در دل و جان خانه کردی عاقبت هر دو را دیوانه کردی عاقبت آمدی کآتش در این عالم زنی وانگشتی تا نکردی عاقبت ای ز عشقت عالمی ویران شده قصد این ویرانه کردی عاقبت من تو را مشغول می کردم دلا یاد آن افسانه کردی عاقبت عشق را بی خویش بردی در حرم عقل را بیگانه کردی عاقبت یا رسول الله ستون صبر را استن حنانه کردی عاقبت شمع عالم بود لطف چاره گر شمع را پروانه کردی عاقبت یک سرم این سوست یک سر سوی تو دو سرم چون شانه کردی عاقبت دانه ای بیچاره بودم زیر خاک دانه را دردانه کردی عاقبت دانه ای را باغ و بستان ساختی خاک را کاشانه کردی عاقبت ای دل مجنون و از مجنون بتر مردی و مردانه کردی عاقبت کاسه سر از تو پر از تو تهی کاسه را پیمانه کردی عاقبت جان جانداران سرکش را به علم عاشق جانانه کردی عاقبت شمس تبریزی که مر هر ذره را روشن و فرزانه کردی عاقبت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۸ این چنین پابند جان میدان کیست ما شدیم از دست این دستان کیست عشق گردان کرد ساغرهای خاص عشق می داند که او گردان کیست جان حیاتی داد کوه و دشت را ای خدایا ای خدایا جان کیست این چه باغست این که جنت مست اوست وین بنفشه و سوسن و ریحان کیست شاخ گل از بلبلان گویاترست سرو رقصان گشته کاین بستان کیست یاسمن گفتا نگویی با سمن کاین چنین نرگس ز نرگسدان کیست چون بگفتم یاسمن خندید و گفت بیخودم من می ندانم کان کیست می دود چون گوی زرین آفتاب ای عجب اندر خم چوگان کیست ماه همچون عاشقان اندر پیش فربه و لاغر شده حیران کیست ابر غمگین در غم و اندیشه است سر پرآتش عجب گریان کیست چرخ ازرق پوش روشن دل عجب روز و شب سرمست و سرگردان کیست درد هم از درد او پرسان شده کای عجب این درد بی درمان کیست شمس تبریزی گشاده ست این گره ای عجب این قدرت و امکان کیست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۹ عاشقی و بی وفایی کار ماست کار کار ماست چون او یار ماست قصد جان جمله خویشان کنیم هر چه خویش ما کنون اغیار ماست عقل اگر سلطان این اقلیم شد همچو دزد آویخته بر دار ماست خویش و بی خویشی به یک جا کی بود هر گلی کز ما بروید خار ماست خودپرستی نامبارک حالتیست کاندر او ایمان ما انکار ماست آنک افلاطون و جالینوس توست از منی پرعلت و بیمار ماست نوبهاری کو نوی خود بدید جان گلزارست اما زار ماست این منی خاکست زر در وی بجو کاندر او گنجور یار غار ماست خاک بی آتش بننماید گهر عشق و هجران ابر آتشبار ماست طالبا بشنو که بانگ آتشست تا نپنداری که این گفتار ماست طالبا بگذر از این اسرار خود سر طالب پرده اسرار ماست نور و نار توست ذوق و رنج تو رو بدان جایی که نور و نار ماست گاه گویی شیرم و گه شیرگیر شیرگیر و شیر تو کفتار ماست طالب ره طالب شه کی بود گرچه دل دارد مگو دلدار ماست شهر از عاقل تهی خواهد شدن این چنین ساقی که این خمار ماست عاشق و مفلس کند این شهر را این چنین چابک که این طرار ماست مدرسه عشق و مدرس ذوالجلال ما چو طالب علم و این تکرار ماست شمس تبریزی که شاه دلبری ست با همه شاهنشهی جاندار ماست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۰ گم شدن در گم شدن دین منست نیستی در هست آیین منست تا پیاده می روم در کوی دوست سبز خنگ چرخ در زین منست چون به یک دم صد جهان واپس کنم بنگرم گام نخستین منست من چرا گرد جهان گردم چو دوست در میان جان شیرین منست شمس تبریزی که فخر اولیاست سین دندان هاش یاسین منست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۱ عشوه دشمن بخوردی عاقبت سوی هجران عزم کردی عاقبت بازگردی زان خسان زن صفت سوی این مردان چو مردی عاقبت سیر گردی زان همه جفتان تو زود چونک فرد فرد فردی عاقبت چون گل زردی ز عشق لاله ای لاله گردی گرچه زردی عاقبت چونک خاک شمس تبریزی شدی نور سقفی لاجوردی عاقبت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۲ این چنین پابند جان میدان کیست ما شدیم از دست این دستان کیست می دود چون گوی زرین آفتاب ای عجب اندر خم چوگان کیست آفتابا راه زن راهت نزد چون زند داند که این ره آن کیست سیب را بو کرد موسی جان بداد بازجو آن بو ز سیبستان کیست چشم یعقوبی از این بو باز شد ای خدا این بوی از کنعان کیست خاک بودیم این چنین موزون شدیم خاک ما زر گشت در میزان کیست بر زر ما هر زمان مهر نوست تا بداند زر که او از کان کیست جمله حیرانند و سرگردان عشق ای عجب این عشق سرگردان کیست جمله مهمانند در عالم ولیک کم کسی داند که او مهمان کیست نرگس چشم بتان ره می زند آب این نرگس ز نرگسدان کیست جسم ها شب خالی از ما روز پر ما و من چون گربه در انبان کیست هر کسی دستک زنان کای جان من و آنک دستک زن کند او جان کیست شمس تبریزی که نور اولیاست با چنان عز و شرف سلطان کیست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۳ اندر این جمع شررها ز کجاست دود سودای هنرها ز کجاست من سر رشته خود گم کردم کاین مخالف شده سرها ز کجاست گر نه دل های شما مختلفند در من از جنگ اثرها ز کجاست گر چو زنجیر به هم پیوستیم این فروبستن درها ز کجاست گر نه صد مرغ مخالف این جاست جنگ و برکندن پرها ز کجاست ساقیا باده به پیش آر که می خود بگوید که دگرها ز کجاست تو اگر جرعه نریزی بر خاک خاک را از تو خبرها ز کجاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۴ هم به بر این بت زیبا خوشکست من نشستم که همین جا خوشکست مطرب و یار من و شمع و شراب این چنین عیش مهیا خوشکست من و تو هیچ از این جا نرویم پهلوی شکر و حلوا خوشکست خجل است از رخ یارم گل تر با چنین چهره و سیما خوشکست هر صباحی ز جمالش مستیم خاصه امروز که با ما خوشکست بجهم حلقه زلفش گیرم که در آن حلقه تماشا خوشکست شمس تبریز که نور دل هاست دایما با گل رعنا خوشکست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵ هر که بالا ست مر او را چه غم است هر که آنجاست مر او را چه غم است که از این سو همه جان ست و حیات که از این سو همه لطف و کرم است خود از این سو که نه سوی ست و نه جا قدم اندر قدم اندر قدم ست این عدم خود چه مبارک جای ست که مدد های وجود از عدم ست همه دل ها نگران سوی عدم این عدم نیست که باغ ارم ست این همه لشکر اندیشه دل ز سپاهان عدم یک علم ست ز تو تا غیب هزاران سال ست چو روی از ره دل یک قدم ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۶ گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی گفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت دعوی عشق کردم سوگند ها بخوردم کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت گفتا گواه جرحست تردامن ست چشمت گفتم به فر عدلت عدلند و بی غرامت گفتا که بود همره گفتم خیالت ای شه گفتا که خواندت این جا گفتم که بوی جامت گفتا چه عزم داری گفتم وفا و یاری گفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت گفتا کجاست خوش تر گفتم که قصر قیصر گفتا چه دیدی آنجا گفتم که صد کرامت گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزن گفتا که کیست رهزن گفتم که این ملامت گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقوا گفتا که زهد چه بود گفتم ره سلامت گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقت گفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت خامش که گر بگویم من نکته های او را از خویشتن برآیی نی در بود نه بامت
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷ هر جور که ز تو آید بر خود نهم غرامت جرم تو را و خود را بر خود نهم تمامت ای ماه روی از تو صد جور اگر بیاید تن را بود چو خلعت جان را بود سلامت هر کس ز جمله عالم از تو نصیب دارند عشق تو شد نصیبم احسنت ای کرامت گه جام مست گردد از لذت می تو گه می به جوش آید از چاشنی جامت معنی به سجده آید چون صورت تو بیند هر حرف رقص آرد چون بشنود کلامت عاشق چو مست تر شد بر وی ملامت آید زیرا که نقل این می نبود به جز ملامت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸ هر دم سلام آرد کاین نامه از فلان ست گویی سلام و کاغذ در شهر ما گران ست زین مرگ هیچ کوسه ارزان نبرد بوسه بینی دراز کردن آیین نرخران ست هر جا که سیمبر بد می دانک سیم بربد جان و جهان مگویش کان جان ز تو جهان ست بتراش زر به ناخن از کان و چاره ای کن پنهان مدار زر را بی زر صنم نهان ست گر حلقه زر نبودی در گوش او نرفتی در گوش حلقه زر بر طمع او نشان ست ور زانک نازنینی بی سیم و زر ببینی چونک عنایت آمد اقبال رایگان ست این یار زر نگیرد جانی بیار زرین زیرا که زر مرده آن سوی ناروان ست سنگی ست سرخ گشته صد تخم فتنه کشته مغرور زر پخته خام است و قلتبان ست خامش سخن چه باید آن جا که عشق آید کمتر ز زر نباشی معشوق بی زبان ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹ بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت افغان که گشت بی گه ترسم ز خیربادت گویی مرا شبت خوش خوش کی به دست آتش آتش بود فراقت حقا و زان زیادت عاشق به شب بمردی والله که جان نبردی الا خیال خوبت شب می کند عیادت در گوش من بگفتی چیزی ز سر جفتی منکر مشو مگو کی دانم که هست یادت راز تو را بخوردم شب را گواه کردم شب از سیاه کاری پنهان کند عبادت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۰ امروز شهر ما را صد رونق ست و جانست زیرا که شاه خوبان امروز در میانست حیران چرا نباشد خندان چرا نباشد شهری که در میانش آن صارم زمانست آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابد آن دم زمین خاکی بهتر ز آسمانست بر چرخ سبزپوشان پر می زنند یعنی سلطان و خسرو ما آن ست و صد چنانست ای جان جان جانان از ما سلام برخوان رحم آر بر ضعیفان عشق تو بی امانست چون سبز و خوش نباشد عالم چو تو بهاری چون ایمنی نباشد چون شیر پاسبانست چون کوفت او در دل ناآمده به منزل دانست جان ز بویش کان یار مهربانست آن کو کشید دستت او آفریده استت وان کو قرین جان شد او صاحب قرانست او ماه بی خسوف ست خورشید بی کسوف ست او خمر بی خمارست او سود بی زیانست آن شهریار اعظم بزمی نهاد خرم شمع و شراب و شاهد امروز رایگانست چون مست گشت مردم شد گوهرش برهنه پهلو شکست کان را زان کس که پهلوانست دلاله چون صبا شد از خار گل جدا شد باران نبات ها را در باغ امتحانست بی عز و نازنینی کی کرد ناز و بینی هر کس که کرد والله خام ست و قلتبانست خامش که تا بگوید بی حرف و بی زبان او خود چیست این زبان ها گر آن زبان زبانست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱ بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست بشنودم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست در دست هر که هست ز خوبی قراضه هاست آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفا من ماهی ام نهنگم و عمانم آرزوست یعقوب وار وا اسفاها همی زنم دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست والله که شهر بی تو مرا حبس می شود آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نور روی موسی عمرانم آرزوست زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول آن های هوی و نعره مستانم آرزوست گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند یافت می نشود جسته ایم ما گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست هرچند مفلسم نپذیرم عقیق خرد کان عقیق نادر ارزانم آرزوست پنهان ز دیده ها و همه دیده ها از اوست آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست گوشم شنید قصه ایمان و مست شد کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست یک دست جام باده و یک دست جعد یار رقصی چنین میانه میدانم آرزوست می گوید آن رباب که مردم ز انتظار دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است وآن لطف های زخمه رحمانم آرزوست باقی این غزل را ای مطرب ظریف زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۲ بر عاشقان فریضه بود جستجوی دوست بر روی و سر چو سیل دوان تا به جوی دوست خود اوست جمله طالب و ما همچو سایه ها ای گفتگوی ما همگی گفتگوی دوست گاهی به جوی دوست چو آب روان خوشیم گاهی چو آب حبس شدم در سبوی دوست گه چون حویج دیگ بجوشیم و او به فکر کفگیر می زند که چنینست خوی دوست بر گوش ما نهاده دهان او به دمدمه تا جان ما بگیرد یکباره بوی دوست چون جان جان وی آمد از وی گزیر نیست من در جهان ندیدم یک جان عدوی دوست بگدازدت ز ناز و چو مویت کند ضعیف ندهی به هر دو عالم یک تای موی دوست با دوست ما نشسته که ای دوست دوست کو کو کو همی زنیم ز مستی به کوی دوست تصویرهای ناخوش و اندیشه رکیک از طبع سست باشد و این نیست سوی دوست خاموش باش تا صفت خویش خود کند کو های های سرد تو کو های هوی دوست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۳ از دل به دل برادر گویند روزنی ست روزن مگیر گیر که سوراخ سوزنی ست هر کس که غافل آمد از این روزن ضمیر گر فاضل زمانه بود گول و کودنی ست زان روزنه نظر کن در خانه جلیس بنگر که ظلمت است در او یا که روشنی ست گر روشن است و بر تو زند برق روشنش می دان که کان لعل و عقیق است و معدنی ست پهلوی او نشین که امیر است و پهلوان گل در رهش بکار که سروی و سوسنی ست در گردنش درآر دو دست و کنار گیر برخور از آن کنار که مرفوع گردنی ست رو رخت سوی او کش و پهلوش خانه گیر کان جا فرشتگان را آرام و مسکنی ست خواهم که شرح گویم می لرزد این دلم زیرا غریب و نادر و بی ما و بی منی ست آن جا که او نباشد این جان و این بدن از همدگر رمیده چو آبی و روغنی ست خواهی بلرز و خواه ملرز اینت گفتنی ست گر بر لب و دهانم خود بند آهنی ست آهن شکافتن بر داوود عشق چیست خامش که شاه عشق عجایب تهمتنی ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۴ ساقی بیار باده که ایام بس خوشست امروز روز باده و خرگاه و آتش است ساقی ظریف و باده لطیف و زمان شریف مجلس چو چرخ روشن و دلدار مهوش است بشنو نوای نای کز آن نفخه بانواست درکش شراب لعل که غم در کشاکش است امروز غیر توبه نبینی شکسته ای امروز زلف دوست بود کان مشوش است هفتاد بار توبه کند شب رسول حق توبه شکن حق است که توبه مخمش است آن صورت نهان که جهان در هوای او است بر آب و گل به قدرت یزدان منقش است امروز جان بیابد هر جا که مرده ای است چشمی دگر گشاید چشمی که اعمش است شاخی که خشک نیست ز آتش مسلم است از تیر غم ندارد سغری که ترکش است در عاشقی نگر که رخش بوسه گاه او است منگر بدانک زرد و ضعیف و مکرمش است بس تن اسیر خاک و دلش بر فلک امیر بس دانه زیر خاک درختش منعش است در خاک کی بود که دلش گنج گوهر است دلتنگ کی بود که دلارام در کش است ای مرده شوی من زنخم را ببند سخت زیرا که بی دهان دل و جانم شکرچش است خامش زنخ مزن که تو را مرده شوی نیست ذات تو را مقام نه پنج است و نی شش است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۵ این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست گر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست صورت چه پای دارد کو را ثبات نیست معنی چه دست گیرد چون آشکار نیست عالم شکارگاه و خلایق همه شکار غیر نشانه ای ز امیر شکار نیست هر سوی کار و بار که ما میر و مهتریم وان سو که بارگاه امیرست بار نیست ای روح دست برکن و بنمای رنگ خوش کاین ها همه به جز کف و نقش و نگار نیست هر جا غبار خیزد آن جای لشکرست کآتش همیشه بی تف و دود و بخار نیست تو مرد را ز گرد ندانی چه مردیست در گرد مرد جوی که با گرد کار نیست ای نیکبخت اگر تو نجویی بجویدت جوینده ای که رحمت وی را شمار نیست سیلت چو دررباید دانی که در رهش هست اختیار خلق ولیک اختیار نیست در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم اما گلی که دید که پهلویش خار نیست ما خار این گلیم برادر گواه باش این جنس خار بودن فخرست عار نیست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶ گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهده ست از عشق برنگردد آن کس که دلشده ست مه نور می فشاند و سگ بانگ می کند مه را چه جرم خاصیت سگ چنین بده ست کوهست نیست که که به بادی ز جا رود آن گله پشه ست که بادیش ره زده ست گر قاعده است این که ملامت بود ز عشق کری گوش عشق از آن نیز قاعده ست ویرانی دو کون در این ره عمارتست ترک همه فواید در عشق فایده ست عیسی ز چرخ چارم می گوید الصلا دست و دهان بشوی که هنگام مایده ست رو محو یار شو به خرابات نیستی هر جا دو مست باشد ناچار عربده ست در بارگاه دیو درآیی که داد داد داد از خدای خواه که این جا همه دده ست گفته ست مصطفی که ز زن مشورت مگیر این نفس ما زن ست اگر چه که زاهده ست چندان بنوش می که بمانی ز گفت و گو آخر نه عاشقی و نه این عشق میکده ست گر نظم و نثر گویی چون زر جعفری آن سو که جعفرست خرافات فاسده ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۷ ای گل تو را اگر چه که رخسار نازکست رخ بر رخش مدار که آن یار نازکست در دل مدار نیز که رخ بر رخش نهی کو سر دل بداند و دلدار نازکست چون آرزو ز حد شد دزدیده سجده کن بسیار هم مکوش که بسیار نازکست گر بیخودی ز خویش همه وقت وقت تو است گر نی به وقت آی که اسرار نازکست دل را ز غم بروب که خانه خیال او است زیرا خیال آن بت عیار نازک است روزی بتافت سایه گل بر خیال دوست بر دوست کار کرد که این کار نازکست اندر خیال مفخر تبریز شمس دین منگر تو خوار کان شه خون خوار نازکست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۸ امروز روز نوبت دیدار دلبرست امروز روز طالع خورشید اکبرست دی یار قهرباره و خون خواره بود لیک امروز لطف مطلق و بیچاره پرورست از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن کان ها به او نماند او چیز دیگرست هر کس که دید چهره او نشد خراب او آدمی نباشد او سنگ مرمرست هر مؤمنی که ز آتش او باخبر بود در چشم صادقان ره عشق کافرست ای آنک باده های لبش را تو منکری در چشم من نگر که پر از می چو ساغرست زد حلقه روح قدس مه من بگفت کیست آواز داد او که کمین بنده بر درست گفتا که با تو کیست بگفت او که عشق تو گفتا کجا است عشق بگفت اندر این برست ای سیمبر به من نظری کن زکات حسن کاین چشم من پر از در و رخسار از زرست گفت از شکاف در تو به من درنگر از آنک دستیم بر در تو و دستیم بر سرست گفتا که ذره ذره جهان عاشق منند رو رو که این متاع بر ما محقرست پیش آ تو شمس مفخر تبریز شاه عشق کاین قصه پرآتش از حرف برترست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۹ جانا جمال روح بسی خوب و بافرست لیکن جمال و حسن تو خود چیز دیگرست ای آنک سال ها صفت روح می کنی بنمای یک صفت که به ذاتش برابرست در دیده می فزاید نور از خیال او با این همه به پیش وصالش مکدرست ماندم دهان باز ز تعظیم آن جمال هر لحظه بر زبان و دل الله اکبرست دل یافت دیده ای که مقیم هوای توست آوه که آن هوا چه دل و دیده پرورست از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن کان ها به او نماند او چیز دیگرست چاکرنوازیست که کردست عشق تو ور نی کجا دلی که بدان عشق درخورست هر دل که او نخفت شبی در هوای تو چون روز روشنست و هوا زو منورست هر کس که بی مراد شد او چون مرید توست بی صورت مراد مرادش میسرست هر دوزخی که سوخت و در این عشق اوفتاد در کوثر اوفتاد که عشق تو کوثرست پایم نمی رسد به زمین از امید وصل هر چند از فراق توام دست بر سرست غمگین مشو دلا تو از این ظلم دشمنان اندیشه کن در این که دلارام داورست از روی زعفران من ار شاد شد عدو نی روی زعفران من از ورد احمرست چون برترست خوبی معشوقم از صفت دردم چه فربه ست و مدیحم چه لاغرست آری چو قاعده ست که رنجور زار را هر چند رنج بیش بود ناله کمترست همچون قمر بتافت ز تبریز شمس دین نی خود قمر چه باشد کان روی اقمرست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰ از بامداد روی تو دیدن حیات ماست امروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست امروز در جمال تو خود لطف دیگرست امروز هر چه عاشق شیدا کند سزاست امروز آن کسی که مرا دی بداد پند چون روی تو بدید ز من عذرها بخواست صد چشم وام خواهم تا در تو بنگرم این وام از کی خواهم و آن چشم خود که راست در پیش بود دولت امروز لاجرم می جست و می طپید دل بنده روزهاست از عشق شرم دارم اگر گویمش بشر می ترسم از خدای که گویم که این خداست ابروم می جهید و دل بنده می طپید این می نمود رو که چنین بخت در قفاست رقاصتر درخت در این باغ ها منم زیرا درخت بختم و اندر سرم صباست چون باشد آن درخت که برگش تو داده ای چون باشد آن غریب که همسایه هماست در ظل آفتاب تو چرخی همی زنیم کوری آنک گوید ظل از شجر جداست جان نعره می زند که زهی عشق آتشین کاب حیات دارد با تو نشست و خاست چون بگذرد خیال تو در کوی سینه ها پای برهنه دل به در آید که جان کجاست روی زمین چو نور بگیرد ز ماه تو گویی هزار زهره و خورشید بر سماست در روزن دلم نظری کن چو آفتاب تا آسمان نگوید کان ماه بی وفاست قدم کمان شد از غم و دادم نشان کژ با عشق همچو تیرم اینک نشان راست در دل خیال خطه تبریز نقش بست کان خانه اجابت و دل خانه دعاست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۱ پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست نظاره تو بر همه جان ها مبارکست یک لحظه سایه از سر ما دورتر مکن دانسته ای که سایه عنقا مبارکست ای نوبهار حسن بیا کان هوای خوش بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکست ای صد هزار جان مقدس فدای او کآید به کوی عشق که آن جا مبارکست سودایییم از تو و بطال و کو به کو ما را چنین بطالت و سودا مبارکست ای بستگان تن به تماشای جان روید کآخر رسول گفت تماشا مبارکست هر برگ و هر درخت رسولیست از عدم یعنی که کشت های مصفا مبارکست چون برگ و چون درخت بگفتند بی زبان بی گوش بشنوید که این ها مبارکست ای جان چار عنصر عالم جمال تو بر آب و باد و آتش و غبرا مبارکست یعنی که هر چه کاری آن گم نمی شود کس تخم دین نکارد الا مبارکست سجده برم که خاک تو بر سر چو افسرست پا درنهم که راه تو بر پا مبارکست می آیدم به چشم همین لحظه نقش تو والله خجسته آمد و حقا مبارکست نقشی که رنگ بست از این خاک بی وفاست نقشی که رنگ بست ز بالا مبارکست بر خاکیان جمال بهاران خجسته ست بر ماهیان طپیدن دریا مبارکست آن آفتاب کز دل در سینه ها بتافت بر عرش و فرش و گنبد خضرا مبارکست دل را مجال نیست که از ذوق دم زند جان سجده می کند که خدایا مبارکست هر دل که با هوای تو امشب شود حریف او را یقین بدان تو که فردا مبارکست بفزا شراب خامش و ما را خموش کن کاندر درون نهفتن اشیاء مبارکست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲ ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست بدمستی ز نرگس خمارم آرزوست هندوی طره ات چه رسن باز لولییست لولی گری طره طرارم آرزوست اندر دلم ز غمزه غماز فتنه هاست فتنه نشان جادوی بیمارم آرزوست زان رو که غدرها و دغاهاش بس خوش ست غدرش مرا بسوزد غدارم آرزوست زان شمع بی نظیر که در لامکان بتافت پروانه وار سوخته هموارم آرزوست گلزار حسن رو بگشا زانک از رخت مه شرمسار گشته و گلزارم آرزوست بعد از چهار سال نشستیم دو به دو یک ره به کوی وصل تو دوچارم آرزوست انکار کرد عقل تو وین کار کرده عشق انکار سود نیست چو این کارم آرزوست رانیم بالش شه و رانی به زخم مار با مصطفای حسن در آن غارم آرزوست تاتار هجر کرد سیاهی و عنبری زان مشک های آهوی تاتارم آرزوست باریست بر دلم که مرا هیچ بار نیست ای شاه بار ده که یکی بارم آرزوست عارست ای خفاش تو را ناز آفتاب صد سجده من بکرده بر آن عارم آرزوست با داردار وعده وصلت رسید صبر هجران دو چشم بسته و بر دارم آرزوست هست این سپاه عشق تو جان سوز و دلفروز و اندر سپاه عشق تو سالارم آرزوست دجال هجر بر سرم از غم قیامتیست لابد فسون عیسی و تیمارم آرزوست مکری بکرد بنده و مکری بکرد وصل از مکر توبه کردم مکارم آرزوست تا سوی گلشن طرب آیم خراب و مست از گلشن وصال تو یک خارم آرزوست زان طره های زلف کمرساز بنده را کز شهر دررمیدم کهسارم آرزوست موسی جان بدید درختی ز نور نار آن شعله درخت و از آن نارم آرزوست تبریز چون بهشت ز دیدار شمس دین اندر بهشت رفته و دیدارم آرزوست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۳ بد دوش بی تو تیره شب و روشنی نداشت شمع و سماع و مجلس ما چاشنی نداشت شب در شکنجه بودم و جرمی نرفته بود در حبس بود این دل و دل دادنی نداشت ای آنک ایمن ست جهان در پناه تو مه نیز بی لقای تو شب ایمنی نداشت کبر و منی خلق حجاب تو می شود در سایه بود از تو کسی کو منی نداشت دل در کف تو از تو ولیکن ز شرم تو سیماب وار بر کف تو ساکنی نداشت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۴ جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت وآن سو که تیر رفت حقیقت کمان نرفت جان چست شد که تا بپرد وین تن گران هم در زمین فرو شد و بر آسمان نرفت جان میزبان تن شد در خانه گلین تن خانه دوست بود که با میزبان نرفت در وحشتی بماند که تن را گمان نبود جان رفت جانبی که بدان جا گمان نرفت پایان فراق بین که جهان آمد این جهان اندر جهان کی دید کسی کز جهان نرفت مرگت گلو بگیرد تو خیره سر شوی گویی رسول نامد وین را بیان نرفت در هر دهان که آب از آزادیم گشاد در گور هیچ مور ورا در دهان نرفت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵ آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست نابوده به که بودن او غیر عار نیست در عشق باش مست که عشقست هر چه هست بی کار و بار عشق بر دوست بار نیست گویند عشق چیست بگو ترک اختیار هر کو ز اختیار نرست اختیار نیست عاشق شهنشهیست دو عالم بر او نثار هیچ التفات شاه به سوی نثار نیست عشقست و عاشقست که باقیست تا ابد دل بر جز این منه که به جز مستعار نیست تا کی کنار گیری معشوق مرده را جان را کنار گیر که او را کنار نیست آن کز بهار زاد بمیرد گه خزان گلزار عشق را مدد از نوبهار نیست آن گل که از بهار بود خار یار اوست وان می که از عصیر بود بی خمار نیست نظاره گو مباش در این راه و منتظر والله که هیچ مرگ بتر ز انتظار نیست بر نقد قلب زن تو اگر قلب نیستی این نکته گوش کن اگرت گوشوار نیست بر اسب تن ملرز سبکتر پیاده شو پرش دهد خدای که بر تن سوار نیست اندیشه را رها کن و دل ساده شو تمام چون روی آینه که به نقش و نگار نیست چون ساده شد ز نقش همه نقش ها در اوست آن ساده رو ز روی کسی شرمسار نیست از عیب ساده خواهی خود را در او نگر کو را ز راست گویی شرم و حذار نیست چون روی آهنین ز صفا این هنر بیافت تا روی دل چه یابد کو را غبار نیست گویم چه یابد او نه نگویم خمش به است تا دلستان نگوید کو رازدار نیست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۶ ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست عاشق نواختن به خدا هیچ عار نیست بی حد و بی کناری نایی تو در کنار ای بحر بی امان که تو را زینهار نیست زان شب که ماه خویش نمودی به عاشقان چون چرخ بی قرار کسی را قرار نیست جز فیض بحر فضل تو ما را امید نیست جز گوهر ثنای تو ما را نثار نیست تا کار و بار عشق هوای تو دیده ام ما را تحیریست که با کار کار نیست یک میر وانما که تو را او اسیر نیست یک شیر وانما که تو را او شکار نیست مرغان جسته ایم ز صد دام مردوار دامیست دام تو که از این سو مطار نیست آمد رسول عشق تو چون ساقی صبوح با جام باده ای که مر آن را خمار نیست گفتم که ناتوانم و رنجورم از فراق گفتا بگیر هین که گه اعتذار نیست گفتم بهانه نیست تو خود حال من ببین مپذیر عذر بنده اگر زار زار نیست کارم به یک دم آمد از دمدمه جفا هنگام مردنست زمان عقار نیست گفتا که حال خویش فراموش کن بگیر زیرا که عاشقان را هیچ اختیار نیست تا نگذری ز راحت و رنج و ز یاد خویش سوی مقربان وصالت گذار نیست آبی بزن از این می و بنشان غبار هوش جز ماه عشق هر چه بود جز غبار نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۷ ای چنگ پرده های سپاهانم آرزوست وی نای ناله خوش سوزانم آرزوست در پرده حجاز بگو خوش ترانه ای من هدهدم صفیر سلیمانم آرزوست از پرده عراق به عشاق تحفه بر چون راست و بوسلیک خوش الحانم آرزوست آغاز کن حسینی زیرا که مایه گفت کان زیر خرد و زیر بزرگانم آرزوست در خواب کرده ای ز رهاوی مرا کنون بیدار کن به زنگله ام کانم آرزوست این علم موسقی بر من چون شهادتست چون مؤمنم شهادت و ایمانم آرزوست ای عشق عقل را تو پراکنده گوی کن ای عشق نکته های پریشانم آرزوست ای باد خوش که از چمن عشق می رسی بر من گذر که بوی گلستانم آرزوست در نور یار صورت خوبان همی نمود دیدار یار و دیدن ایشانم آرزوست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۸ امروز چرخ را ز مه ما تحیری ست خورشید را ز غیرت رویش تغیری ست صبح وجود را به جز این آفتاب نیست بر ذره ذره وحدت حسنش مقرری ست اما بدان سبب که به هر شام و هر صبوح اشکال نو نماید گویی که دیگری ست اشکال نو به نو چو مناقض نمایدت اندر مناقضات خلافی مستری ست در تو چو جنگ باشد گویی دو لشکر است در تو چو جنگ نبود دانی که لشکری ست اندر خلیل لطف بد آتش نمود آب نمرود قهر بود بر او آب آذری ست گرگی نمود یوسف در چشم حاسدان پنهان شد آنک خوب و شکرلب برادری ست این دست خود همی برد از عشق روی او وان قصد جانش کرده که بس زشت و منکری ست آن پرده از نمد نبود از حسد بود زان پرده دوست را منگر زشت منظری ست دیوی ست نفس تو که حسد جزو وصف اوست تا کل او چگونه قبیحی و مقذری ست آن مار زشت را تو کنون شیر می دهی نک اژدها شود که به طبع آدمی خوری ست ای برق اژدهاکش از آسمان فضل برتاب و برکشش که از او روح مضطری ست بی حرف شو چو دل اگرت صدر آرزوست کز گفت این زبانت چو خواهنده بر دری ست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۹ ای مرده ای که در تو ز جان هیچ بوی نیست رو رو که عشق زنده دلان مرده شوی نیست ماننده خزانی هر روز سردتر در تو ز سوز عشق یکی تای موی نیست هرگز خزان بهار شود این مجو محال حاشا بهار همچو خزان زشتخوی نیست روباه لنگ رفت که بر شیر عاشقم گفتم که این به دمدمه و های هوی نیست گیرم که سوز و آتش عشاق نیستت شرمت کجا شدست تو را هیچ روی نیست عاشق چو اژدها و تو یک کرم نیستی عاشق چو گنج ها و تو را یک تسوی نیست از من دو سه سخن شنو اندر بیان عشق گرچه مرا ز عشق سر گفت و گوی نیست اول بدان که عشق نه اول نه آخرست هر سو نظر مکن که از آن سوی سوی نیست گر طالب خری تو در این آخرجهان خر می طلب مسیح از این سوی جوی نیست یکتا شدست عیسی از آن خر به نور دل دل چون شکمبه پرحدث و توی توی نیست با خر میا به میدان زیرا که خرسوار از فارسان حمله و چوگان و گوی نیست هندوی ساقی دل خویشم که بزم ساخت تا ترک غم نتازد کامروز طوی نیست در شهر مست آیم تا جمله اهل شهر دانند کاین زهی ز گدایان کوی نیست آن عشق می فروش قیامت همی کند زان باده ای که درخور خم و سبوی نیست زان می زبان بیابد آن کس که الکنست زان می گلو گشاید آن کش گلوی نیست بس کن چه آرزوست تو را این سخنوری باری مرا ز مستی آن آرزوی نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۰ عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست سایه ی زلفین تو در دو جهان جای ماست از قد و بالای اوست عشق که بالا گرفت و آنک بشد غرق عشق قامت و بالای ماست هر گل سرخی که هست از مدد خون ماست هر گل زردی که رست رسته ز صفرای ماست هر چه تصور کنی خواجه که همتاش نیست عاشق و مسکین آن بی ضد و همتای ماست از سبب هجر اوست شب که سیه پوش گشت توی به تو دود شب ز آتش سودای ماست نیست ز من باورت این سخن از شب بپرس تا بدهد شرح آنک فتنه فردای ماست شب چه بود روز نیز شهره و رسوای اوست کاهش مه از غم ماه دل افزای ماست آه که از هر دو کون تا چه نهان بوده ای خه که نهانی چنین شهره و پیدای ماست زان سوی لوح وجود مکتب عشاق بود و آنچ ز لوحش نمود آن همه اسمای ماست اول و پایان راه از اثر پای ماست ناطقه و نفس کل ناله سرنای ماست گر نه کژی همچو چنگ واسطه نای چیست در هوس آن سری اوست که هم پای ماست گرچه که ما هم کژیم در صفت جسم خویش بر سر منشور عشق جسم چو طغرای ماست رخت به تبریز برد مفخر جان شمس دین بازبیاریم زود کان همه کالای ماست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۱ شاه گشادست رو دیده شه بین که راست باده گلگون شه بر گل و نسرین که راست شاه در این دم به بزم پای طرب درنهاد بر سر زانوی شه تکیه و بالین که راست پیش رخ آفتاب چرخ پیاپی کی زد در تتق ابر تن ماه به تعیین که راست ساغرها می شمرد وی بشده از شمار گر بنشد از شمار ساغر پیشین که راست از اثر روی شه هر نفسی شاهدی سر کشد از لامکان گوید کابین که راست ای بس مرغان آب بر لب دریای عشق سینه صیاد کو دیده شاهین که راست هین که براقان عشق در چمنش می چرند تنگ درآمد وصال لایقشان زین که راست سیمبر خوب عشق رفت به خرگاه دل چهره زر لایق آن بر سیمین که راست خسرو جان شمس دین مفخر تبریزیان در دو جهان همچو او شاه خوش آیین که راست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۲ یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست هیچ کس از آفتاب خط و گواهان نخواست سرو بلندم تو را راست نشانی دهم راستتر از سروقد نیست نشانی راست هست گواه قمر چستی و خوبی و فر شعشعه اختران خط و گواه سماست ای گل و گلزارها کیست گواه شما بوی که در مغزهاست رنگ که در چشم هاست عقل اگر قاضیست کو خط و منشور او دیدن پایان کار صبر و وقار و وفاست عشق اگر محرم است چیست نشان حرم آنک به جز روی دوست در نظر او فناست عالم دون روسپیست چیست نشانی آن آنک حریفیش پیش و آن دگرش در قفاست چونک به راهش کند آن به برش درکشد بوسه او نه از وفاست خلعت او نه از عطاست چیست نشانی آنک هست جهانی دگر نو شدن حال ها رفتن این کهنه هاست روز نو و شام نو باغ نو و دام نو هر نفس اندیشه نو نوخوشی و نوغناست نو ز کجا می رسد کهنه کجا می رود گر نه ورای نظر عالم بی منتهاست عالم چون آب جوست بسته نماید ولیک می رود و می رسد نو نو این از کجاست خامش و دیگر مگو آنک سخن بایدش اصل سخن گو بجو اصل سخن شاه ماست شاه شهی بخش جان مفخر تبریزیان آنک در اسرار عشق همنفس مصطفاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۳ هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست ما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست بخت جوان یار ما دادن جان کار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست در دل ما درنگر هر دم شق قمر کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان کی کند این جا مقام مرغ کز آن بحر خاست بلک به دریا دریم جمله در او حاضریم ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست آمد موج الست کشتی قالب ببست باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۴ نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست درج عطا شد پدید غره دریا رسید صبح سعادت دمید صبح چه نور خداست صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست این خرد پیر کیست این همه روپوش هاست چاره روپوش ها هست چنین جوش ها چشمه این نوش ها در سر و چشم شماست در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سر این سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک تا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان دانک پس این جهان عالم بی منتهاست مشک ببند ای سقا می نبرد خنب ما کوزه ادراک ها تنگ از این تنگناست از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمش نور تو هم متصل با همه و هم جداست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۵ کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست لاف زنم لاف لاف چونک خریدارم اوست طوطی گویا شدم چون شکرستانم اوست بلبل بویا شدم چون گل و گلزارم اوست پر به ملک برزنم چون پر و بالم از اوست سر به فلک برزنم چون سر و دستارم اوست جان و دلم ساکنست زانک دل و جانم اوست قافله ام ایمنست قافله سالارم اوست بر مثل گلستان رنگرزم خم اوست بر مثل آفتاب تیغ گهردارم اوست خانه جسمم چرا سجده گه خلق شد زانک به روز و به شب بر در و دیوارم اوست دست به دست جز او می نسپارد دلم زانک طبیب غم این دل بیمارم اوست بر رخ هر کس که نیست داغ غلامی او گر پدر من بود دشمن و اغیارم اوست ای که تو مفلس شدی سنگ به دل برزدی صله ز من خواه زانک مخزن و انبارم اوست شاه مرا خوانده است چون نروم پیش شاه منکر او چون شوم چون همه اقرارم اوست گفت خمش چند چند لاف تو و گفت تو من چه کنم ای عزیز گفتن بسیارم اوست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۶ باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوست گرچه غلط می دهد نیست غلط اوست اوست گاه خوش خوش شود گه همه آتش شود تعبیه های عجب یار مرا خوست خوست نقش وفا وی کند پشت به ما کی کند پشت ندارد چو شمع او همگی روست روست پوست رها کن چو مار سر تو برآور ز یار مغز نداری مگر تا کی از این پوست پوست هر کی به جد تمام در هوس ماست ماست هر کی چو سیل روان در طلب جوست جوست از هوس عشق او باغ پر از بلبل ست وز گل رخسار او مغز پر از بوست بوست مفخر تبریزیان شمس حق آگه بود کز غم عشق این تنم بر مثل موست موست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۷ آنک چنان می رود ای عجب او جان کیست سخت روان می رود سرو خرامان کیست حلقه آن جعد او سلسله پای کیست زلف چلیپا و شش آفت ایمان کیست در دل ما صورتیست ای عجب آن نقش کیست وین همه بوهای خوش از سوی بستان کیست دیدم آن شاه را آن شه آگاه را گفتم این شاه کیست خسرو و سلطان کیست چون سخن من شنید گفت به خاصان خویش کاین همه درد از کجاست حال پریشان کیست عقل روان سو به سو روح دوان کو به کو دل همه در جست و جو یا رب جویان کیست دل چه نهی بر جهان باش در او میهمان بنده آن شو که او داند مهمان کیست در دل من دار و گیر هست دو صد شاه و میر این دل پرغلغله مجلس و ایوان کیست عرصه دل بی کران گم شده در وی جهان ای دل دریاصفت سینه بیابان کیست غم چه کند با کسی داند غم از کجاست شاد ابد گشت آنک داند شادان کیست ای زده لاف کرم گفته که من محسنم مرگ تو گوید تو را کاین همه احسان کیست آن دم کاین دوستان با تو دگرگون شوند پس تو بدانی که این جمله طلسم آن کیست نقد سخن را بمان سکه سلطان بجو کای زر کامل عیار نقد تو از کان کیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۸ با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست آنک از او آگهست از همه عالم بریست آه که چه بی بهره اند باخبران زانک هست چهره او آفتاب طره او عنبریست آه از آن موسیی کانک بدیدش دمی گشته رمیده ز خلق بر مثل سامریست بر عدد ریگ هست در هوسش کوه طور بر عدد اختران ماه ورا مشتریست چشم خلایق از او بسته شد از چشم بند زانک مسلم شده چشم ورا ساحریست اوست یکی کیمیا کز تبش فعل او زرگر عشق ورا بر رخ من زرگریست پای در آتش بنه همچو خلیل ای پسر کآتش از لطف او روضه نیلوفریست چون رخ گلزار او هست چراگاه روح روح از آن لاله زار آه که چون پروریست مفخر جان شمس دین عقل به تبریز یافت آن گهری را که بحر در نظرش سرسریست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۹ ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست پر شکرست این مقام هیچ تو را کار نیست غصه در آن دل بود کز هوس او تهیست غم همه آن جا رود کان بت عیار نیست ای غم اگر زر شوی ور همه شکر شوی بندم لب گویمت خواجه شکرخوار نیست در دل اگر تنگیست تنگ شکرهای اوست ور سفری در دلست جز بر دلدار نیست ای که تو بی غم نه ای می کن دفع غمش شاد شو از بوی یار کت نظر یار نیست ماه ازل روی او بیت و غزل بوی او بوی بود قسم آنک محرم دیدار نیست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰ ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست در شکرینه یقین سرکه انکار نیست گر چه تو خون خواره ای رهزن و عیاره ای قبله ما غیر آن دلبر عیار نیست کان شکرهاست او مستی سرهاست او ره نبرد با وی آنک مرغ شکرخوار نیست هر که دلی داشتست بنده دلبر شدست هر که ندارد دلی طالب دلدار نیست کل چه کند شانه را چونک ورا موی نیست پود چه کار آیدش آنک ورا تار نیست با سر میدان چه کار آن که بود خرسوار تا چه کند صیرفی هر کش دینار نیست جان کلیم و خلیل جانب آتش دوان نار نماید در او جز گل و گلزار نیست ای غم از این جا برو ور نه سرت شد گرو رنگ شب تیره را تاب مه یار نیست ای غم پرخار رو در دل غم خوار رو نقل بخیلانه ات طعمه خمار نیست حلقه غین تو تنگ میمت از آن تنگ تر تنگ متاع تو را عشق خریدار نیست ای غم شادی شکن پر شکرست این دهن کز شکرآکندگی ممکن گفتار نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۱ پیش چنین ماه رو گیج شدن واجبست عشرت پروانه را شمع و لگن واجبست هست ز چنگ غمش گوش مرا کش مکش هر دمم از چنگ او تن تننن واجبست دلو دو چشم مرا گرچه که کم نیست آب مردمک دیده را چاه ذقن واجبست دلبر چون ماه را هر چه کند می رسد عاشق درگاه را خلق حسن واجبست طره خویش ای نگار خوش به کف من سپار هر که در این چه فتاد داد رسن واجبست عشق که شهر خوشیست این همه اغیار چیست حفظ چنین شهر را برج و بدن واجبست غمزه دزدیده را شحنه غم در پی ست روشنی دیده را خوب ختن واجبست عاشق عیسی نه ای بی خور و خر کی زیی کالبد مرده را گور و کفن واجبست مریم جان را مخاض برد به نخل و ریاض منقطع درد را نزل وطن واجبست نزل دل بارکش هست ملاقات خوش ناقه پرفاقه را شرب و عطن واجبست لطف کن ای کان قند راه دهانم ببند اشتر سرمست را بند دهن واجبست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۲ کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست آنک به رقص آورد کاهل ما را کجاست آنک به رقص آورد پرده دل بردرد این همه بویش کند دیدن او خود جداست جنبش خلقان ز عشق جنبش عشق از ازل رقص هوا از فلک رقص درخت از هواست دل چو شد از عشق گرم رفت ز دل ترس و شرم شد نفسش آتشین عشق یکی اژدهاست ساقی جان در قدح دوش اگر درد ریخت دردی ساقی ما جمله صفا در صفاست باده عشق ای غلام نیست حلال و حرام پر کن و پیش آر جام بنگر نوبت که راست ای دل پاک تمام بر تو هزاران سلام جمله خوبان غلام جمله خوبی تو راست سجده کنم پیش یار گوید دل هوش دار دادن جان در سجود جان همه سجده هاست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۳ هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ما به چمن می رویم عزم تماشا که راست نوبت خانه گذشت نوبت بستان رسید صبح سعادت دمید وقت وصال و لقاست ای شه صاحب قران خیز ز خواب گران مرکب دولت بران نوبت وصل آن ماست طبل وفا کوفتند راه سما روفتند عیش شما نقد شد نسیه فردا کجاست روم برآورد دست زنگی شب را شکست عالم بالا و پست پرلمعان و صفاست ای خنک آن را که او رست از این رنگ و بو زانک جز این رنگ و بو در دل و جان رنگ هاست ای خنک آن جان و دل کو رهد از آب و گل گرچه در این آب و گل دستگه کیمیاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۴ ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات بیا که از تو شود سییاتهم حسنات خیال تو چو درآید به سینه عاشق درون خانه تن پر شود چراغ حیات دود به پیش خیالت خیال های دگر چنانک خاطر زندانیان به بانگ نجات به گرد سنبل تو جان ها چو مور و ملخ که تا ز خرمن لطفت برند جمله زکات به مرده ای نگری صد هزار زنده شود خنک کسی که از آن یک نظر بیافت برات زهی شهی که شهان بر بساط شطرنجت به خانه خانه دوند از گریزخانه مات کدام صبح که عشقت پیاله ای آرد ز خواب برجهد این بخت خفته گویدهات فرودود ز فلک مه به بوی این باده بگویدم که مرا نیز گویمش هیهات طرب که از تو نباشد بیات می گردد بیار جام که جان آمدم ز عشق بیات به پیش دیده من باش تا تو را بینم که سیر می نشود دیده من از آیات ندانم از سرمستیست شمس تبریزی که بر لبت زده ام بوسه ها و یا بر پات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۵ بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست بدانک مست تجلی به ماه راه نماست میان روز شتر بر سر مناره رود هر آنک گوید کو کو بدانک نابیناست بگرد عاشق اگر صد هزار خام بود مرا دو چشم ببندی بگویمت که کجاست بیا به پیش من آ تا به گوش تو گویم که از دهان و لب من پری رخی گویاست کسی که عاشق روی پری من باشد نزاده است ز آدم نه مادرش حواست عجب مدار از آن کس که ماه ما را دید چو آفتاب در آتش چو چرخ بی سر و پاست سر بریده نگر در میان خون غلطان دمی قرار ندارد مگر سر یحیاست او آفتاب و چو ماهست آن سر بی تن که روز و شب متقلب در این نشیب و علاست بر این بساط خرد را اگر خرد بودی بیامدی و بگفتی که این چه کارافزاست کسی که چهره دل دید اوست اهل خرد کسی که قامت جان یافت اوست کاهل صلاست در این چمن نظری کن به زعفران رویان که روی زرد و دل درد داغ آن سیماست خموش باش مگو راز اگر خرد داری ز ما خرد مطلب تا پری ما با ماست که برد مفخر تبریز شمس تبریزی خرد ز حلقه مغزم که سخت حلقه رباست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶ بخند بر همه عالم که جای خنده تو راست که بنده قد و ابروی تست هر کژ و راست فتد به پای تو دولت نهد به پیش تو سر که آدمی و پری در ره تو بی سر و پاست پریر جان من از عشق سوی گلشن رفت تو را ندید به گلشن دمی نشست و نخاست برون دوید ز گلشن چو آب سجده کنان که جویبار سعادت که اصل جاست کجاست چو اهل دل ز دلم قصه تو بشنیدند ز جمله نعره برآمد که مست دلبر ماست پس آدمی و پری جمع گشت بر من و گفت بده ز شرق نشان ها که این دمت چو صباست جفات نیز شکروار چاشنی دارد زهی جفا که در او صد هزار گنج وفاست قفا بداد و سفر کرد شمس تبریزی بگو مرا تو که خورشید را چه رو و قفاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۷ ز آفتاب سعادت مرا شراباتست که ذره های تنم حلقه خراباتست صلای چهره خورشید ما که فردوسست صلای سایه زلفین او که جناتست به آسمان و زمین لطف ایتیا فرمود که آسمان و زمین مست آن مراعاتست ز هست و نیست برون ست تختگاه ملک هزار ساله از آن سوی نفی و اثباتست هزار در ز صفا اندرون دل بازست شتاب کن که ز تأخیرها بس آفاتست حیات های حیات آفرین بود آن جا از آنک شاه حقایق نه شاه شهماتست ز نردبان درون هر نفس به معراجند پیاله های پر از خون نگر که آیاتست در آن هوا که خداوند شمس تبریزیست نه لاف چرخه چرخ ست و نی سماواتست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۸ وجود من به کف یار جز که ساغر نیست نگاه کن به دو چشمم اگرت باور نیست چو ساغرم دل پرخون من و تن لاغر به دست عشق که زرد و نزار و لاغر نیست به غیر خون مسلمان نمی خورد این عشق بیا به گوش تو گویم عجب که کافر نیست هزار صورت زاید چو آدم و حوا جهان پرست ز نقش وی او مصور نیست صلاح ذره صحرا و قطره دریا بداند و مدد آرد که علم او کر نیست به هر دمی دل ما را گشاید و بندد چرا دلش نشناسد به فعلش ار خر نیست خر از گشادن و بستن به دست خربنده شدست عارف و داند که اوست دیگر نیست چو بیندش سر و گوش خرانه جنباند ندای او بشناسد که او منکر نیست ز دست او علف و آب های خوش خوردست عجب عجب ز خدا مر تو را چنان خور نیست هزار بار ببستت به درد و ناله زدی چه منکری که خدا در خلاص مضطر نیست چو کافران ننهی سر مگر به وقت بلا به نیم حبه نیرزد سری کز آن سر نیست هزار صورت جان در هوا همی پرد مثال جعفر طیار اگر چه جعفر نیست ولیک مرغ قفس از هوا کجا داند گمان برد ز نژندی که خود مرا پر نیست سر از شکاف قفس هر نفس کند بیرون سرش بگنجد و تن نی از آنک کل سر نیست شکاف پنج حس تو شکاف آن قفس است هزار منظر بینی و ره به منظر نیست تن تو هیزم خشکست و آن نظر آتش چو نیک درنگری جمله جز که آذر نیست نه هیزمست که آتش شدست در سوزش بدانک هیزم نورست اگر چه انور نیست برای گوش کسانی که بعد ما آیند بگویم و بنهم عمر ما مأخر نیست که گوششان بگرفتست عشق و می آرد ز راه های نهانی که عقل رهبر نیست بخفت چشم محمد ضعیف گشت رباب مخسب گنج زرست این سخن اگر زر نیست خلایق اختر و خورشید شمس تبریزی کدام اختر کز شمس او منور نیست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹ ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست بهانه کن که بتان را بهانه آیینست از آن لب شکرینت بهانه های دروغ به جای فاتحه و کاف و ها و یاسین است وفا طمع نکنم زانک جور خوبان را طبیعت است و سرشت است و عادت و دینست اگر ترش کنی و رو ز ما بگردانی به قاصد است و به مکر است و آن دروغینست ز دست غیر تو اندر دهان من حلوا به جان پاک عزیزان که گرز رویینست هزار وعده ده آنگه خلاف کن همه را که آن سراب که ارزد صد آب خوش اینست زر او دهد که رخش از فراق همچو زر است چرا دهد زر و سیم آن پری که سیمینست جواب همچو شکر او دهد که محتاج است جواب تلخ تو را صد هزار تمکینست جمال و حسن تو گنج است و خوی بد چون مار بقای گنج تو بادا که آن برونینست قماش هستی ما را به ناز خویش بسوز که آن زکات لطیفت نصیب مسکینست برون در همه را چون سگان کو بنشان که در شرف سر کوی تو طور سینینست خورند چوب خلیفه شهان چو شاه شوند جفای عشق کشیدن فن سلاطین است امام فاتحه خواند ملک کند آمین مرا چو فاتحه خواندم امید آمینست هر آن فریب کز اندیشه تو می زاید هزار گوهر و لعلش بها و کابینست چنانک مدرسه فقه را برون شوها است بدانک مدرسه عشق را قوانینست خمش کنیم که تا شرح آن بگوید شاه که زنده شخص جهان زان گزیده تلقینست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۰ به حق آن که در این دل به جز ولای تو نیست ولی او نشوم کو ز اولیای تو نیست مباد جانم بی غم اگر فدای تو نیست مباد چشمم روشن اگر سقای تو نیست وفا مباد امیدم اگر به غیر تو است خراب باد وجودم اگر برای تو نیست کدام حسن و جمالی که آن نه عکس تو است کدام شاه و امیری که او گدای تو نیست رضا مده که دلم کام دشمنان گردد ببین که کام دل من به جز رضای تو نیست قضا نتانم کردن دمی که بی تو گذشت ولی چه چاره که مقدور جز قضای تو نیست دلا بباز تو جان را بر او چه می لرزی بر او ملرز فدا کن چه شد خدای تو نیست ملرز بر خود تا بر تو دیگران لرزند به جان تو که تو را دشمنی ورای تو نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱ چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست جهان چه دارد در کف که آن عطای تو نیست سزای آنک زید بی رخ تو زین بترست سزای بنده مده گرچه او سزای تو نیست نثار خاک تو خواهم به هر دمی دل و جان که خاک بر سر جانی که خاک پای تو نیست مبارکست هوای تو بر همه مرغان چه نامبارک مرغی که در هوای تو نیست میان موج حوادث هر آنک استادست به آشنا نرهد چونک آشنای تو نیست بقا ندارد عالم وگر بقا دارد فناش گیر چو او محرم بقای تو نیست چه فرخست رخی کو شهیت را ماتست چه خوش لقا بود آن کس که بی لقای تو نیست ز زخم تو نگریزم که سخت خام بود دلی که سوخته آتش بلای تو نیست دلی که نیست نشد روی در مکان دارد ز لامکانش برانی که رو که جای تو نیست کرانه نیست ثنا و ثناگران تو را کدام ذره که سرگشته ثنای تو نیست نظیر آنک نظامی به نظم می گوید جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۲ برات عاشق نو کن رسید روز برات زکات لعل ادا کن رسید وقت زکات برات و قدر خیالت دو عید چیست وصال چو این و آن نبود هست نوبت حسرات به باغ های حقایق برات دوست رسید ز تخته بند زمستان شکوفه یافت نجات چو طوطیان خبر قند دوست آوردند ز دشت و کوه برویید صد هزار نبات دو شادی ست عروسان باغ را امروز وفات در بگشاد و خریف یافت وفات بیا که نور سماوات خاک را آراست شکوفه نور حق است و درخت چون مشکات جهان پر از خضر سبزپوش دانی چیست که جوش کرد ز خاک و درخت آب حیات ز لامکان برسیده ست حور سوی ملک ز بی جهت برسیده ست خلد سوی جهات طیور نعره ارنی همی زنند چرا که طور یافت ربیع و کلیم جان میقات به باغ آی و قیامت ببین و حشر عیان که رعد نفخه صور آمد و نشور موات اذان فاخته دیدیم و قامت اشجار خموش کن که سخن شرط نیست وقت صلات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۳ هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست بدانک خصم دلست و مراقب تن هاست به چنگ و تنتن این تن نهاده ای گوشی تن تو توده خاکست و دمدمه ش چو هواست هوای نفس تو همچون هوای گردانگیز عدو دیده و بینایی ست و خصم ضیاست توی مگر مگس این مطاعم عسلین که زامقلو تو را درد و زانقلوه عناست در آن زمان که در این دوغ می فتی چو مگس عجب که توبه و عقل و رأیت تو کجاست به عهد و توبه چرا چون فتیله می پیچی که عهد تو چو چراغی رهین هر نکباست بگو به یوسف یعقوب هجر را دریاب که بی ز پیرهن نصرت تو حبس عماست چو گوشت پاره ضریریست مانده بر جایی چو مرده ای ست ضریر و عقیله احیاست به جای دارو او خاک می زند در چشم بدان گمان که مگر سرمه است و خاک و دواست چو لا تعاف من الکافرین دیارا دعای نوح نبیست و او مجاب دعاست همیشه کشتی احمق غریق طوفان ست که زشت صنعت و مبغوض گوهر و رسواست اگر چه بحر کرم موج می زند هر سو به حکم عدل خبیثات مر خبیثین راست قفا همی خور و اندرمکش کلا گردن چنان گلو که تو داری سزای صفع و قفاست گلو گشاده چو فرج فراخ ماده خران که کیر خر نرهد زو چو پیش او برخاست بخور تو ای سگ گرگین شکنبه و سرگین شکمبه و دهن سگ بلی سزا به سزاست بیا بخور خر مرده سگ شکار نه ای ز پوز و ز شکم و طلعت تو خود پیداست سگ محله و بازار صید کی گیرد مقام صید سر کوه و بیشه و صحراست رها کن این همه را نام یار و دلبر گو که زشت ها که بدو دررسد همه زیباست که کیمیاست پناه وی و تعلق او مصرف همه ذرات اسفل و اعلاست نهان کند دو جهان را درون یک ذره که از تصرف او عقل گول و نابیناست بدانک زیرکی عقل جمله دهلیزیست اگر به علم فلاطون بود برون سراست جنون عشق به از صد هزار گردون عقل که عقل دعوی سر کرد و عشق بی سر و پاست هر آنک سر بودش بیم سر همش باشد حریف بیم نباشد هر آنک شیر وغاست رود درونه سم الخیاط رشته عشق که سر ندارد و بی سر مجرد و یکتاست قلاوزی کندش سوزن و روان کندش که تا وصال ببخشد به پاره ها که جداست حدیث سوزن و رشته بهل که باریکست حدیث موسی جان کن که با ید بیضاست حدیث قصه آن بحر خوشدلی ها گو که قطره قطره او مایه دو صد دریاست چو کاسه بر سر بحری و بی خبر از بحر ببین ز موج تو را هر نفس چه گردشهاست