Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴ هر آنچ دور کند مر تو را ز دوست بدست به هر چه روی نهی بی وی ار نکوست بدست چو مغز خام بود در درون پوست نکوست چو پخته گشت از این پس بدانک پوست بدست درون بیضه چو آن مرغ پر و بال گرفت بدانک بیضه از این پس حجاب اوست بدست به خلق خوب اگر با جهان بسازد کس چو خلق حق نشناسد نه نیک خوست بدست فراق دوست اگر اندک ست اندک نیست درون چشم اگر نیم تای موست بدست در این فراق چو عمری به جست و جو بگذشت به وقت مرگ اگر نیز جست و جوست بدست غزل رها کن از این پس صلاح دین را بین از آنک خلعت نو را غزل رفوست بدست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۵ سه روز شد که نگارین من دگرگون ست شکر ترش نبود آن شکر ترش چون ست به چشمه ای که در او آب زندگانی بود سبو ببردم و دیدم که چشمه پرخون ست به روضه ای که در او صد هزار گل می رست به جای میوه و گل خار و سنگ و هامون ست فسون بخوانم و بر روی آن پری بدمم از آنک کار پری خوان همیشه افسون ست پری من به فسون ها زبون شیشه نشد که کار او ز فسون و فسانه بیرون ست میان ابروی او خشم های دیرینه ست گره در ابروی لیلی هلاک مجنون ست بیا بیا که مرا بی تو زندگانی نیست ببین ببین که مرا بی تو چشم جیحون ست به حق روی چو ماهت که چشم روشن کن اگر چه جرم من از جمله خلق افزون ست به گرد خویش برآید دلم که جرمم چیست از آنک هر سببی با نتیجه مقرون ست ندا همی رسدم از نقیب حکم ازل که گرد خویش مجو کاین سبب نه زاکنون ست خدای بخشد و گیرد بیارد و ببرد که کار او نه به میزان عقل موزون ست بیا بیا که هم اکنون به لطف کن فیکون بهشت در بگشاید که غیر ممنون ست ز عین خار ببینی شکوفه های عجیب ز عین سنگ ببینی که گنج قارون ست که لطف تا ابد ست و از آن هزار کلید نهان میانه کاف و سفینه نون ست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۶ به حق چشم خمار لطیف تابانت به حلقه حلقه آن طره پریشانت بدان حلاوت بی مر و تنگ های شکر که تعبیه ست در آن لعل شکر افشانت به کهربا یی کاندر دو لعل تو درج است که گشت از آن مه و خورشید و ذره جویانت به حق غنچه و گل های لعل روحانی که دام بلبل عقل ست در گلستانت به آب حسن و به تاب جمال جان پرور کز آن گشاد دهان را انار خندانت بدان جمال الهی که قبله دل هاست که دم به دم ز طرب سجده می برد جانت تو یوسفی و تو را معجزات بسیار است ولی بس ست خود آن روی خوب برهانت چه جای یوسف بس یوسفان اسیر توند خدای عز و جل کی دهد بدیشانت ز هر گیاه و ز هر برگ رویدی نرگس برای دیدنت از جا بدی به بستانت چو سوخت ز آتش عشق تو جان گرم روان کجا دهد شه سردان به دست سردانت شعاع روی تو پوشیده کرد صورت تو که غرقه کرد چو خورشید نور سبحانت هزار صورت هر دم ز نور خورشید ت برآید از دل پاک و نماید احسانت درون خویش اگر خواهدت دل ناپاک ز ابلهی و خری می کشد به زندانت نه هیچ عاقل بفریبدت به حیلت عقل نه پای بند کند جاده هیچ سلطانت تو را که در دو جهان می نگنجی از عظمت ابوهریره گمان چون برد در انبانت به هر غزل که ستایم تو را ز پرده شعر دلم ز پرده ستاید هزار چندانت دلم کی باشد و من کیستم ستایش چیست ولیک جان را گلشن کنم به ریحانت بیا تو مفخر آفاق شمس تبریزی که تو غریب مهی و غریب ارکانت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۷ چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات به هر که قدر تو دانست می دهند برات هلال وار ز راه دراز می آیند برای کار گزاری ز قاضی الحاجات به مفلسان که ز بازار شان نصیبی نیست ز مخزن زر سلطان همی کشند زکات پی گشادن در های بسته می آیند گرفته زیر بغل ها کلید های نجات به دست هر جان زنبیل زفت می آید شنیده بانگ تعالو لتأخذوا الصدقات بیا بیا گذری کن ببین زکات ملک به طور موسی عمران و غلغل میقات دریده پهلوی همیان از آن زر بسیار دریده قوصره هاشان ز بار قند و نبات ز خرمن دو جهان مور خود چه تاند برد خمش کن و بنشین دور و می شنو صلوات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۸ در این سلام مرا با تو دار و گیر جداست دمی عظیم نهان ست و در حجاب خداست ز چنگ سخت عجیب ست آن ترنگ ترنگ چه هاست نعره برآورده کان چه هاست چه هاست شراب لعل بیاورد شاه کاین رکنی ست خمش که وقت جنون و نه وقت کشف غطاست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۹ اگر تو مست وصالی رخ تو ترش چراست برون شیشه ز حال درون شیشه گوا ست پدید باشد مستی میان صد هشیار ز بوی رنگ و ز چشم و فتادن از چپ و راست علی الخصوص شرابی که اولیا نوشند که جوش و نوش و قوامش ز خم لطف خدا ست خم شراب میان هزار خم دگر به کف و تف و به جوش و به غلغله پیدا ست چو جوش دیدی می دان که آتش ست ز جان خروش دیدی می دانک شعله سودا ست بدانک سرکه فروشی شراب کی دهدت که جرعه اش را صد من شکر به نقد بها ست بهای باده من المؤمنین انفسهم هوای نفس بمان گر هوات بیع و شراست هوای نفس رها کردی و عوض نرسید مگو چنین که بر آن مکرم این دروغ خطا ست کسی که شب به خرابات قاب قوسین ست درون دیده پرنور او خمار لقا ست طهارتی ست ز غم باده شراب طهور در آن دماغ که باده است باد غم ز کجاست ابیت عند ربی نام آن خرابات است نشان یطعم و یسقن هم از پیمبر ماست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰ مرا چو زندگی از یاد روی چون مه توست همیشه سجده گهم آستان خرگه توست به هر شبی کشدم تا به روز زنده کند نوای آن سگ کو پاسبان درگه توست ز پیش آب و گل من بدید روح تو را خرد بگفت که سجده کنش که او شه توست سجود کرد و در آن سجده ماند تا به ابد نهاده روی بر آن خاک خوش که او ره توست چه باشدت اگر این شوره خاک را که منم به نعل بازنوازی که آن گذرگه توست ایا دو دیده تبریز شمس دین به حق تو کهربای دلی دل به عاشقی که توست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱ جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست چرا ز باد مکافات داد و بیدادست به باد و بود محمد نگر که چون باقیست ز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیادست ز باد بولهب و جنس او نمی بینی که از برای فضیحت فسانه شان یادست چنین ثبات و بقا باد را کجا باشد در این ثبات که قاف کمتر آحادست نبود باد دم عیسی و دعای عزیر عنایت ازلی بد که نور استادست اگر چه باد سخن بگذرد سخن باقیست اگر چه باد صبا بگذرد چمن شادست ز بیم باد جهان همچو برگ می لرزد درون باد ندانی که تیغ پولادست کهی بود که به جز باد در جهان نشناخت کهی کهی نکند ز آنک که نه فرهادست تو باخبر نشوی گر کنم بسی فریاد که از درون دلم موج های فریادست اگر تو بحر ببینی و موج بر تو زند یقین شود که نه بادست ملک آبادست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۲ ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست به بام چند برآیی و خانه را چه شدست فسرده چند نشینی میان هستی خویش تنور آتش عشق و زبانه را چه شدست بگرد آتش عشقش ز دور می گردی اگر تو نقره صافی میانه را چه شدست ز دردی غم و اندیشه سیر چون نشوی جمال یار و شراب مغانه را چه شدست اگر چه سرد وجودیت گرم درپیچید به ره کنش به بهانه بهانه را چه شدست شکایت ار ز زمانه کند بگو تو برو زمانه بی تو خوشست و زمانه را چه شدست درخت وار چرا شاخ شاخ وسوسه ای یگانه باش چو بیخ و یگانه را چه شدست در آن ختن که در او شخص هست و صورت نیست مگو فلان چه کس است و فلانه را چه شدست نشان عشق شد این دل ز شمس تبریزی ببین ز دولت عشقش نشانه را چه شدست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳ تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست چو باز زنده شدی زین سپس بدانی زیست هر آن کسی که چو ادریس مرد و بازآمد مدرس ملکوتست و بر غیوب حفیست بیا بگو به کدامین ره از جهان رفتی و زان طرف به کدامین ره آمدی که خفیست رهی که جمله جان ها به هر شبی بپرند که شهر شهر قفس ها به شب ز مرغ تهیست چو مرغ پای ببسته ست دور می نپرد به چرخ می نرسد وز دوار او عجمیست علاقه را چو ببرد به مرگ و بازپرد حقیقت و سر هر چیز را ببیند چیست خموش باش که پرست عالم خمشی مکوب طبل مقالت که گفت طبل تهیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴ به شاه نهانی رسیدی که نوشت می آسمانی چشیدی که نوشت نگار ختن را حیات چمن را میان گلستان کشیدی که نوشت ایا جان دلبر ایا جمله شکر چه ماهی چه شاهی چه عیدی که نوشت ز مستان سلامت ز رندان پیامت که قفل طرب را کلیدی که نوشت چه رعنا رقیبی چه شیرین طبیبی که در سر شرابی پزیدی که نوشت دلا خوش گزیدی غم شمس تبریز گزیده کسی را گزیدی که نوشت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۵ اگر مر تو را صلح آهنگ نیست مرا با تو ای جان سر جنگ نیست تو در جنگ آیی روم من به صلح خدای جهان را جهان تنگ نیست جهانیست جنگ و جهانیست صلح جهان معانی به فرسنگ نیست هم آب و هم آتش برادر بدند ببین اصل هر دو به جز سنگ نیست که بی این دو عالم ندارد نظام اگر روم خوبست بی زنگ نیست مرا عقل صد بار پیغام داد خمش کن که فخرست آن ننگ نیست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۶ طرب ای بحر اصل آب حیات ای تو ذات و دگر مهان چو صفات اه چه گفتم کجاست تا به کجا کو یکی وصف لایق چو تو ذات هر که در عشق روت غوطی خورد ریش خندی زند به هست و فوات شرق تا غرب شکرین گردد گر نماید بدو شکرت نبات جان من جام عشق دلبر دید لعل چون خون خویش گفت که هات جان بنوشید و از سرش تا پای آتشی برفروخت از شررات مست شد جان چنان که نشناسد خویشتن را ز می جز از طاعات بانگ آمد ز عرش مژده تو را که ز من درگذشت نور عطات مژده از بخششی که نتوان یافت به دو صد سال خون چشم و عنات که به هر قطره از پیاله او مرده زنده شود عجوز فتات گرش از عشق دوست بو بودی کی نگوسار گشتی هرگز لات چون شدی مست او کجا دانی تو رکوع و سجود در صلوات چونک بیخود شدی ز پرتو عشق جسم آن شاه ماست جان صلات چو بمردی به پای شمس الدین زنده گشتی تو ایمنی ز ممات داد مخدوم از خداوندیش بهر ملک ابد مثال و برات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۷ صوفیان آمدند از چپ و راست در به در کو به کو که باده کجاست در صوفی دل ست و کویش جان باده صوفیان ز خم خداست سر خم را گشاد ساقی و گفت الصلا هر کسی که عاشق ماست این چنین باده و چنین مستی در همه مذهبی حلال و رواست توبه بشکن که در چنین مجلس از خطا توبه صد هزار خطاست چون شکستی تو زاهدان را نیز الصلا زن که روز روز صلاست مردمت گر ز چشم خویش انداخت مردم چشم عاشقانت جاست گر برفت آب روی کمتر غم جای عاشق برون آب و هواست آشنایان اگر ز ما گشتند غرقه را آشنا در آن دریاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۸ فعل نیکان محرض نیکیست همچو مطرب که باعث سیکیست بهر تحریض بندگان یزدان از بد و نیک شاکر و شاکیست نکر فرعون و شکر موسی کرد به بهانه ز حال ما حاکیست جنس فرعون هر کی در منیست جنس موسی هر آنک در پاکیست از پی غم یقین همه شادیست و از پی شادی تو غمناکیست خاک باشی گزید احمد از آن شاه معراج و پیک افلاکیست خاک باشی بروید از تو نبات گنج دل یافت آنک او خاکیست ما همه چون یکیم بی من و تو پس خمش باش این سخن با کیست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۹ عشق جز دولت و عنایت نیست جز گشاد دل و هدایت نیست عشق را بوحنیفه درس نکرد شافعی را در او روایت نیست لایجوز و یجوز تا اجل ست علم عشاق را نهایت نیست عاشقان غرقه اند در شکراب از شکر مصر را شکایت نیست جان مخمور چون نگوید شکر باده ای را که حد و غایت نیست هر که را پرغم و ترش دیدی نیست عاشق و زان ولایت نیست گر نه هر غنچه پرده باغی ست غیرت و رشک را سرایت نیست مبتدی باشد اندر این ره عشق آنک او واقف از بدایت نیست نیست شو نیست از خودی زیرا بتر از هستیت جنایت نیست هیچ راعی مشو رعیت شو راعیی جز سد رعایت نیست بس بدی بنده را کفی بالله لیکش این دانش و کفایت نیست گوید این مشکل و کنایاتست این صریح است این کنایت نیست پای کوری به کوزه ای برزد گفت فراش را وقایت نیست کوزه و کاسه چیست بر سر ره راه را زین خزف نقایت نیست کوزه ها را ز راه برگیرید یا که فراش در سعایت نیست گفت ای کور کوزه بر ره نیست لیک بر ره تو را درایت نیست ره رها کرده ای سوی کوزه می روی آن به جز غوایت نیست خواجه جز مستی تو در ره دین آیتی ز ابتدا و غایت نیست آیتی تو و طالب آیت به ز آیت طلب خود آیت نیست بی رهی ور نه در ره کوشش هیچ کوشنده بی جرایت نیست چونک مثقال ذره یره است ذره زله بی نکایت نیست ذره خیر بی گشادی نیست چشم بگشا اگر عمایت نیست هر نباتی نشانی آب است چیست کان را از او جبایت نیست بس کن این آب را نشانی هاست تشنه را حاجت وصایت نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۰ قبله امروز جز شهنشه نیست هر که آید به در بگو ره نیست عذر گو وز بهانه آگه باش همه خفتند و یک کس آگه نیست نگذارد نه کوته و نه دراز آتشی کو دراز و کوته نیست در چه طبع تو خیالاتست یوسفی بی خیال در چه نیست چون که گندم رسید مغز آکند همره ماست و همره که نیست پاره پاره کند یکایک را عشق آن یک که پاره ده نیست گه گهی می کشند گوش تو را سوی آن عالمی که گه گه نیست شمس تبریز شاه ترکانست رو به صحرا که شه به خرگه نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۱ امشب از چشم و مغز خواب گریخت دید دل را چنین خراب گریخت خواب دل را خراب دید و یباب بی نمک بود از این کباب گریخت خواب مسکین به زیر پنجه عشق زخم ها خورد وز اضطراب گریخت عشق همچون نهنگ لب بگشاد خواب چون ماهی اندر آب گریخت خواب چون دید خصم بی زنهار مول مولی بزد شتاب گریخت ماه ما شب برآمد و این خواب همچو سایه ز آفتاب گریخت خواب چون دید دولت بیدار همچو گنجشک از عقاب گریخت شکرلله همای بازآمد چونک باز آمد این غراب گریخت عشق از خواب یک سؤالی کرد چون فروماند از جواب گریخت خواب می بست شش جهت را در چون خدا کرد فتح باب گریخت شمس تبریز از خیالت خواب چون خطاییست کز صواب گریخت

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۲ اندرآ عیش بی تو شادان نیست کیست کو بنده تو از جان نیست ای تو در جان چو جان ما در تن سخت پنهان ولیک پنهان نیست دست بر هر کجا نهی جانست دست بر جان نهادن آسان نیست جان که صافی شدست در قالب جز که آیینه دار جانان نیست جمع شد آفتاب و مه این دم وقت افسانه پریشان نیست مستی افزون شدست و می ترسم کاین سخن را مجال جولان نیست دست نه بر دهان من تا من آن نگویم چو گفت را آن نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۳ بر شکرت جمع مگس ها چراست نکته لاحول مگس ران کجاست هر نظری بر رخ او راست نیست جز نظری کو ز ازل بود راست اسب خسان را به رخی پی بزن عشوه ده ای شاه که این روی ماست عشوه و عیاری و جور و دغل تو نکنی ور کنی از تو رواست از تو اگر سنگ رسد گوهرست گر تو کنی جور به از صد وفاست تیره نظر چونک ببیند دو نقش جامه درد نعره زند کاین صفاست چونک هر اندیشه خیالی گزید مجلس عشاق خیالش جداست کعبه چو از سنگ پرستان پرست روی به ما آر که قبله خداست آنک از این قبله گدایی کند در نظرش سنجر و سلطان گداست جز که به تبریز بر شمس دین روح نیآسود و نخفت و نخاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۴ خیز که امروز جهان آن ماست جان و جهان ساقی و مهمان ماست در دل و در دیده دیو و پری دبدبه فر سلیمان ماست رستم دستان و هزاران چو او بنده و بازیچه دستان ماست بس نبود مصر مرا این شرف این که شهش یوسف کنعان ماست خیز که فرمان ده جان و جهان از کرم امروز به فرمان ماست زهره و مه دف زن شادی ماست بلبل جان مست گلستان ماست کاسه ارزاق پیاپی شده ست کیسه اقبال حرمدان ماست شاه شهی بخش طرب ساز ماست یار پری روی پری خوان ماست آن ملک مفخر چوگان و گوی شکر که امروز به میدان ماست آن ملک مملکت جان و دل در دل و در جان پریشان ماست کیست در آن گوشه ی دل تن زده پیش کشش کو شکرستان ماست خازن رضوان که مه جنت ست مست رضای دل رضوان ماست شور درافکنده و پنهان شده او نمک عمر و نمکدان ماست گوشه گرفتست و جهان مست اوست او خضر و چشمه حیوان ماست چون نمک دیگ و چو جان در بدن از همه ظاهرتر و پنهان ماست نیست نماینده و خود جمله اوست خود همه ماییم چو او آن ماست بیش مگو حجت و برهان که عشق در خمشی حجت و برهان ماست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵ پیشتر آ روی تو جز نور نیست کیست که از عشق تو مخمور نیست نی غلطم در طلب جان جان پیش میا پس به مرو دور نیست طلعت خورشید کجا برنتافت ماه بر کیست که مشهور نیست پرده اندیشه جز اندیشه نیست ترک کن اندیشه که مستور نیست ای شکری دور ز وهم مگس وی عسلی کز تن زنبور نیست هر که خورد غصه و غم بعد از این با رخ چون ماه تو معذور نیست هر دل بی عشق اگر پادشاست جز کفن اطلس و جز گور نیست تابش اندیشه هر منکری مقت خدا بیند اگر کور نیست پیر و جوان کو خورد آب حیات مرگ بر او نافذ و میسور نیست پرده حق خواست شدن ماه و خور عشق شناسید که او حور نیست مفخر تبریز توی شمس دین گفتن اسرار تو دستور نیست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۶ کار من اینست که کاریم نیست عاشقم از عشق تو عاریم نیست تا که مرا شیر غمت صید کرد جز که همین شیر شکاریم نیست در تک این بحر چه خوش گوهری که مثل موج قراریم نیست بر لب بحر تو مقیمم مقیم مست لبم گرچه کناریم نیست وقف کنم اشکم خود بر میت کز می تو هیچ خماریم نیست می رسدم باده تو ز آسمان منت هر شیره فشاریم نیست باده ات از کوه سکونت برد عیب مکن زان که وقاریم نیست ملک جهان گیرم چون آفتاب گرچه سپاهی و سواریم نیست می کشم از مصر شکر سوی روم گرچه شتربان و قطاریم نیست گرچه ندارم به جهان سروری دردسر بیهده باریم نیست بر سر کوی تو مرا خانه گیر کز سر کوی تو گذاریم نیست همچو شکر با گلت آمیختم نیست عجب گر سر خاریم نیست قطب جهانی همه را رو به توست جز که به گرد تو دواریم نیست خویش من آنست که از عشق زاد خوشتر از این خویش و تباریم نیست چیست فزون از دو جهان -شهر عشق بهتر از این شهر و دیاریم نیست گر ننگارم سخنی بعد از این نیست از آن رو که نگاریم نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۷ کیست که او بنده رای تو نیست کیست که او مست لقای تو نیست غصه کشی کو که ز خوف تو نیست یا طربی کان ز رجای تو نیست بخل کفی کو که ز قبض تو نیست یا کرمی کان ز عطای تو نیست لعل لبی کو که ز کان تو نیست محتشمی کو که گدای تو نیست متصل اوصاف تو با جان ها یک رگ بی بند و گشای تو نیست هر دو جهان چون دو کف و تو چو جان کف چه دهد کان ز سخای تو نیست چشم کی دیدست در این باغ کون رقص گلی کان ز هوای تو نیست غافل ناله کند از جور خلق خلق به جز شبه عصای تو نیست جنبش این جمله عصاها ز توست هر یک جز درد و دوای تو نیست زخم معلم زند آن چوب کیست کیست که او بند قضای تو نیست همچو سگان چوب تو را می گزند در سرشان فهم جزای تو نیست دفع بلای تن و آزار خلق جز به مناجات و ثنای تو نیست بشکنی این چوب نه چوبش کمست دفع دو سه چوب رهای تو نیست صاحب حوت از غم امت گریخت جان به کجا برد که جای تو نیست بس کن وز محنت یونس بترس با قدر استیزه به پای تو نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۸ شیر خدا بند گسستن گرفت ساقی جان شیشه شکستن گرفت دزد دلم گشت گرفتار یار دزد مرا دست ببستن گرفت دوش چه شب بود که در نیم شب برق ز رخسار تو جستن گرفت عشق تو آورد شراب و کباب عقل به یک گوشه نشستن گرفت ساغر می قهقهه آغاز کرد خابیه خونابه گرستن گرفت در دل خم باده چو انداخت تیر بال و پر غصه گسستن گرفت پیر خرد دید که سرده توی دست ز مستان تو شستن گرفت طفل دلم را به کرم شیر ده چون سر پستان تو جستن گرفت جان من از شیر تو شد شیرگیر وز سگی نفس برستن گرفت ساقی باقی چو به جان باده داد عمر ابد یافت و بزستن گرفت بیش مگو راز که دلبر به خشم جانب من کژ نگرستن گرفت

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۹ مرغ دلم باز پریدن گرفت طوطی جان قند چریدن گرفت اشتر دیوانه سرمست من سلسله عقل دریدن گرفت جرعه آن باده بی زینهار بر سر و بر دیده دویدن گرفت شیر نظر با سگ اصحاب کهف خون مرا باز خوریدن گرفت باز در این جوی روان گشت آب بر لب جو سبزه دمیدن گرفت باد صبا باز وزان شد به باغ بر گل و گلزار وزیدن گرفت عشق فروشید به عیبی مرا سوخت دلش بازخریدن گرفت راند مرا رحمتش آمد بخواند جانب ما خوش نگریدن گرفت دشمن من دید که با دوستم او ز حسد دست گزیدن گرفت دل برهید از دغل روزگار در بغل عشق خزیدن گرفت ابروی غماز اشارت کنان جانب آن چشم خمیدن گرفت عشق چو دل را به سوی خویش خواند دل ز همه خلق رمیدن گرفت خلق عصااند عصا را فکند قبضه هر کور که دیدن گرفت خلق چو شیرند رها کرد شیر طفل که او لوت کشیدن گرفت روح چو بازیست که پران شود کز سوی شه طبل شنیدن گرفت بس کن زیرا که حجاب سخن پرده به گرد تو تنیدن گرفت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۰ باز به بط گفت که صحرا خوشست گفت شبت خوش که مرا جا خوشست سر بنهم من که مرا سر خوشست راه تو پیما که سرت ناخوشست گر چه تاریک بود مسکنم در نظر یوسف زیبا خوشست دوست چو در چاه بود چه خوشست دوست چو بالاست به بالا خوشست در بن دریا به تک آب تلخ در طلب گوهر رعنا خوشست بلبل نالنده به گلشن به دشت طوطی گوینده شکرخا خوشست تابش تسبیح فرشته ست و روح کاین فلک نادره مینا خوشست چونک خدا روفت دلت را ز حرص رو به دل آور دل یکتا خوشست از تو چو انداخت خدا رنج کار رو به تماشا که تماشا خوشست گفت تماشای جهان عکس ماست هم بر ما باش که با ما خوشست عکس در آیینه اگرچه نکوست لیک خود آن صورت احیا خوشست زردی رو عکس رخ احمرست بگذر از این عکس که حمرا خوشست نور خدایی ست که ذرات را رقص کنان بی سر و بی پا خوشست رقص در این نور خرد کن کز او تحت ثری تا به ثریا خوشست ذره شدی بازمرو که مشو صبر و وفا کن که وفاها خوشست بس کن چون دیده ببین و مگو دیده مجو دیده بینا خوشست مفخر تبریز شهم شمس دین با همه فرخنده و تنها خوشست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۱ همچو گل سرخ برو دست دست همچو می ای خلق ز تو مست مست بازوی تو قوس خدا یافت یافت تیر تو از چرخ برون جست جست غیرت تو گفت برو راه نیست رحمت تو گفت بیا هست هست لطف تو دریاست و منم ماهی اش غیرت تو ساخت مرا شست شست مرهم تو طالب مجروح هاست نیست غم ار شست توام خست خست ای که تو نزدیک تر از دم به من دم نزنم پیش تو جز پست پست گرچه یکی یوسف و صد گرگ بود از دم یعقوب کرم رست رست مست همه گرد در این شهر ما دزد و عسس را شه ما بست بست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۲ صبر مرا آینه بیماریست آینه عاشق غمخواریست درد نباشد ننماید صبور که دل او روشن یا تاریست آینه جویی ست نشان جمال که رخم از عیب و کلف عاریست ور کلفی باشد عاریتیست قابل داروست و تب افشاریست آینه رنج ز فرعون دور کان رخ او رنگی و زنگاریست چند هزاران سر طفلان برید کم ز قضا دردسری ساریست من در آن خوف ببندم تمام چون که مرا حکم و شهی جاریست گفت قضا بر سر و سبلت مخند کاین قلمی رفته ز جباریست کور شو امروز که موسی رسید در کف او خنجر قهاریست حلق بکش پیش وی و سر مپیچ کاین نه زمان فن و مکاریست سبط که سرشان بشکستی به ظلم بعد توشان دولت و پاداریست خار زدی در دل و در دیدشان این دمشان نوبت گلزاریست خلق مرا زهر خورانیده ای از منشان داد شکرباریست از تو کشیدند خمار دراز تا به ابدشان می و خماریست هیزم دیک فقرا ظالمست پخته بدو گردد کو ناریست دم نزدم زان که دم من سکست نوبت خاموشی و ستاریست خامش کن که تا بگوید حبیب آن سخنان کز همه متواریست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۳ کیست در این شهر که او مست نیست کیست در این دور کز این دست نیست کیست که از دمدمه روح قدس حامله چون مریم آبست نیست کیست که هر ساعت پنجاه بار بسته آن طره چون شست نیست چیست در آن مجلس بالای چرخ از می و شاهد که در این پست نیست می نهلد می که خرد دم زند تا بنگویند که پیوست نیست جان بر او بسته شد و لنگ ماند زانک از این جاش برون جست نیست بوالعجب بوالعجبان را نگر هیچ تو دیدی که کسی هست نیست برپرد آن دل که پرش شه شکست بر سر این چرخ کش اشکست نیست نیست شو و واره از این گفت و گوی کیست کز این ناطقه وارست نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۴ قصد سرم داری خنجر به مشت خوشتر از این نیز توانیم کشت برگ گل از لطف تو نرمی بیافت بر مثل خار چرایی درشت تیغ زدی بر سرم ای آفتاب تا شدم از تیغ تو من گرم پشت تیغ حجابست رها کن حجاب بر رخ من گرم بزن یک دو مشت وصف طلاق زن همسایه کرد گفت به خاری زن خود هشت هشت گفت چرا هشت جوابش بداد در عوض زشت بدان قحبه رشت بهر طلاقست امل کو چو مار حبس حطامست و کند خشت خشت آتش در مال زن و در حطام تا برهی ز آتش وز زاردشت بس کن و کم گوی سخن کم نویس بس بودت دفتر جان سر نوشت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۵ خانه دل باز کبوتر گرفت مشغله و بقر بقو درگرفت غلغل مستان چو به گردون رسید کرکس زرین فلک پر گرفت بوطربون گشت مه و مشتری زهره مطرب طرب از سر گرفت خالق ارواح ز آب و ز گل آینه ای کرد و برابر گرفت ز آینه صد نقش شد و هر یکی آنچ مر او راست میسر گرفت هر که دلی داشت به پایش فتاد هر که سر او سر منبر گرفت خرمن ارواح نهایت نداشت مورچه ای چیز محقر گرفت گر ز تو پر گشت جهان همچو برف نیست شوی چون تف خور درگرفت نیست شو ای برف و همه خاک شو بنگر کاین خاک چه زیور گرفت خاک به تدریج بدان جا رسید کز فر او هر دو جهان فر گرفت بس که زبان این دم معزول شد بس که جهان جان سخنور گرفت

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۶ بازرسیدیم ز میخانه مست بازرهیدیم ز بالا و پست جمله مستان خوش و رقصان شدند دست زنید ای صنمان دست دست ماهی و دریا همه مستی کنند چونک سر زلف تو افتاده شست زیر و زبر گشت خرابات ما خنب نگون گشت و قرابه شکست پیر خرابات چو آن شور دید بر سر بام آمد و از بام جست جوش برآورد یکی می کز او هست شود نیست شود نیست هست شیشه چو بشکست و به هر سوی ریخت چند کف پای حریفان که خست آن که سر از پای نداند کجاست مست فتادست به کوی الست باده پرستان همه در عشرتند تنتن تنتن شنو ای تن پرست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۷ ای ز بگه خاسته سر مست مست مست شرابی و شراب الست عشق رسانید تو را همچو جام از بر ما تا بر خود دست دست بازوی تو قوس خدا یافت یافت تیر تو از چرخ برون جست جست هر گهری کان ز خزینه خداست در دو لب لعل تو آن هست هست فاش شد این عشق تو بی قصد ما بند بدرید ز دل جست جست فاش شد آن راز که در نیم شب زیر زبان گفته بدم پست پست کرم خورد چوب و بروید ز چوب عشق ز من رست و مرا خست خست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۸ نفسی بهوی الحبیب فارت لما رات الکوس دارت مدت یدها الی رحیق و النفس بنوره استنارت لما شربته نفس و ترا خفت و تصاعدت و طارت لاقت قمرا اذا تجلی الشمس من الحیا توارت جادت بالروح حین لاقت لا التفتت و لا استشارت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۹ ای دل فرو رو در غمش کالصبر مفتاح الفرج تا رو نماید مرهمش کالصبر مفتاح الفرج چندان فرو خور اندهان تا پیشت آید ناگهان کرسی و عرش اعظمش کالصبر مفتاح الفرج خندان شو از نور جهان تا تو شوی سور جهان ایمن شوی از ماتمش کالصبر مفتاح الفرج باری دلم از مرد و زن برکند مهر خویشتن تا عشق شد خال و عمش کالصبر مفتاح الفرج گر سینه آیینه کنی بی کبر و بی کینه کنی در وی ببینی هر دمش کالصبر مفتاح الفرج چون آسمان گر خم دهی در امر و فرمان وا رهی زین آسمان و از خمش کالصبر مفتاح الفرج هم بجهی از ما و منی هم دیو را گردن زنی در دست پیچی پرچمش کالصبر مفتاح الفرج اقبال خویش آید تو را دولت به پیش آید تو را فرخ شوی از مقدمش کالصبر مفتاح الفرج دیوی ست در اسرار تو کز وی نگون شد کار تو بر بند این دم محکمش کالصبر مفتاح الفرج دارد خدا خوش عالمی منگر در این عالم دمی جز حق نباشد محرمش کالصبر مفتاح الفرج خامش بیان سر مکن خامش که سر من لدن چون می زند اندرهمش کالصبر مفتاح الفرج مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۰ ای مبارک ز تو صبوح و صباح ای مظفر فر از تو قلب و جناح ای شراب طهور از کف حور بر حریفان مجلس تو مباح ای گشاده هزار در بر ما وی بداده به دست ما مفتاح وانمودی هر آنچ می گویند مؤذنان صبح فالق الاصباح هرچ دادی عوض نمی خواهی گرچه گفتند السماح رباح

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۱ یا راهبا انظر الی مصباح متشعشعا و استغن عن اصباح انظر الی راح تناهی لطفه و سبی النهی یا لطف ها من راح فالراح نسخ للعقول بنوره کالشمس عزل للنجوم و ماح الجد یسجد راحنا متخاضعا و اعوذ من راح یزید مزاحی اهل المزاح و اهل راح هالک لا خیر فیهم مسکرا او صاحی العقل مساح الزمان و اهله فتجانبوا من عاقل مساح الراح اجنحه لسکری انها یجتازهم بحرا بلا ملاح ذا الراح لا شرقیه غربیه من دنه مسکیه نفاح نسخ الهموم و لیس ذاک لغفله زاد العقول و مدها بلقاح فتحوا العیون بطیبه و نسیمه سکروا به فاذا هم بملاح صاروا سکاری نحو باب ملیکنا ملک الملوک و روحهم کریاح ملک البصیره شمس دین سیدی ظلنا به ذی عزه مرتاح هاتوا من التبریز من صهبایهم من مازح متروق وشاح مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۲ ماه دیدم شد مرا سودای چرخ آن مهی نی کو بود بالای چرخ تو ز چرخی با تو می گویم ز چرخ ور نه این خورشید را چه جای چرخ زهره را دیدم همی زد چنگ دوش ای همه چون دوش ما شب های چرخ جان من با اختران آسمان رقص رقصان گشته در پهنای چرخ در فراق آفتاب جان ببین از شفق پرخون شده سیمای چرخ سر فروکن یک دمی از بام چرخ تا زنم من چرخ ها در پای چرخ سنگ از خورشید شد یاقوت و لعل چشم از خورشید شد بینای چرخ ماه خود بر آسمان دیگرست عکس آن ماهست در دریای چرخ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۳ ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد قهر خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد چون کرد بر عالم گذر سلطان ما زاغ البصر نقشی بدید آخر که او بر نقش ها عاشق نشد جانی کجا باشد که او بر اصل جان مفتون نشد آهن کجا باشد که بر آهن ربا عاشق نشد من بر در این شهر دی بشنیدم از جمع پری خانه ش بده بادا که او بر شهر ما عاشق نشد ای وای آن ماهی که او پیوسته بر خشکی فتد ای وای آن مسی که او بر کیمیا عاشق نشد بسته بود راه اجل نبود خلاصش معتجل هم عیش را لایق نبد هم مرگ را عاشق نشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۴ بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان شب ترک تازی ها بکن کان ترک در خرگاه شد گر بو بری زین روشنی آتش به خواب اندرزنی کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد ما شب گریزان و دوان و اندر پی ما زنگیان زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته رخ ها چو شمع افروخته کان بیذق ما شاه شد ای شاد آن فرخ رخی کو رخ بدان رخ آورد ای کر و فر آن دلی کو سوی آن دلخواه شد آن کیست اندر راه دل کو را نباشد آه دل کار آن کسی دارد که او غرقابه آن آه شد چون غرق دریا می شود دریاش بر سر می نهد چون یوسف چاهی که او از چاه سوی جاه شد گویند اصل آدمی خاکست و خاکی می شود کی خاک گردد آن کسی کو خاک این درگاه شد یک سان نماید کشت ها تا وقت خرمن دررسد نیمیش مغز نغز شد وان نیم دیگر کاه شد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۵ بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد ساقی به سوی جام رو ای پاسبان بر بام رو ای جان بی آرام رو کان یار خلوت خواه شد اشکی که چشم افروختی صبری که خرمن سوختی عقلی که راه آموختی در نیم شب گمراه شد جان های باطن روشنان شب را به دل روشن کنان هندوی شب نعره زنان کان ترک در خرگاه شد باشد ز بازی های خوش بیذق رود فرزین شود در سایه فرخ رخی بیذق برفت و شاه شد شب روح ها واصل شود مقصودها حاصل شود چون روز روشن دل شود هر کو ز شب آگاه شد ای روز چون حشری مگر وی شب شب قدری مگر یا چون درخت موسیی کو مظهر الله شد شب ماه خرمن می کند ای روز زین بر گاو نه بنگر که راه کهکشان از سنبله پرکاه شد در چاه شب غافل مشو در دلو گردون دست زن یوسف گرفت آن دلو را از چاه سوی جاه شد در تیره شب چون مصطفی می رو طلب می کن صفا کان شه ز معراج شبی بی مثل و بی اشباه شد خاموش شد عالم به شب تا چست باشی در طلب زیرا که بانگ و عربده تشویش خلوتگاه شد ای شمس تبریزی که تو از پرده شب فارغی لاشرقی و لاغربیی اکنون سخن کوتاه شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۶ ای لولیان ای لولیان یک لولی یی دیوانه شد تشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد می گشت گرد حوض او چون تشنگان در جست و جو چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد ای مرد دانشمند تو دو گوش از این بربند تو مشنو تو این افسون که او ز افسون ما افسانه شد زین حلقه نجهد گوش ها کاو عقل برد از هوش ها تا سر نهد بر آسیا چون دانه در پیمانه شد بازی مبین بازی مبین اینجا تو جانبازی گزین سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد غره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمد که استون عالم بود او نالان تر از حنانه شد من که ز جان ببریده ام چون گل قبا بدریده ام زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد این قطره های هوش ها مغلوب بحر هوش شد ذرات این جان ریزه ها مستهلک جانانه شد خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۷ گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند وین عالم بی اصل را چون ذره ها برهم زند عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان شوری درافتد در جهان وین سور بر ماتم زند گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری مه را نماند مهتری شادی او بر غم زند افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند نی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زند نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود جان ربی الاعلی گود دل ربی الاعلم زند برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل تا نقش های بی بدل بر کسوه معلم زند حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او بر پوره ادهم جهد بر عیسی مریم زند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۸ آن کیست آن آن کیست آن کاو سینه را غمگین کند چون پیش او زاری کنی تلخ تو را شیرین کند اول نماید مار کر آخر بود گنج گهر شیرین شهی کاین تلخ را در دم نکوآیین کند دیوی بود حورش کند ماتم بود سورش کند وان کور مادرزاد را دانا و عالم بین کند تاریک را روشن کند وان خار را گلشن کند خار از کفت بیرون کشد وز گل تو را بالین کند بهر خلیل خویشتن آتش دهد افروختن وان آتش نمرود را اشکوفه و نسرین کند روشن کن استارگان چاره گر بیچارگان بر بنده او احسان کند هم بند را تحسین کند جمله گناه مجرمان چون برگ دی ریزان کند در گوش بدگویان خود عذر گنه تلقین کند گوید بگو یا ذا الوفا اغفر لذنب قد هفا چون بنده آید در دعا او در نهان آمین کند آمین او آنست کاو اندر دعا ذوقش دهد او را برون و اندرون شیرین و خوش چون تین کند ذوق ست کاندر نیک و بد در دست و پا قوت دهد کاین ذوق زور رستمان جفت تن مسکین کند با ذوق مسکین رستمی بی ذوق رستم پرغمی گر ذوق نبود یار جان جان را چه باتمکین کند دل را فرستادم به گه کاو تیز داند رفت ره تا سوی تبریز وفا اوصاف شمس الدین کند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۹ خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد دیدی تو یا خود دید کس کاندر جهان خر بز خورد ترونده پالیز جان هر گاو و خر را کی رسد زان میوه های نادره زیرک دل و گربز خورد آن کس که در مغرب بود یابد خورش از اندلس وان کس که در مشرق بود او نعمت هرمز خورد چون خدمت قیصر کند او راتبه قیصر خورد چون چاکر اربز بود از مطبخ اربز خورد آن کاو به غصب و دزدی یی آهنگ پالیزی کند از داد و داور عاقبت اشکنجه های غز خورد ترک آن بود کز بیم او دیه از خراج ایمن بود ترک آن نباشد کز طمع سیلی هر قنسز خورد وان عقل پرمغزی که او در نوبهاری دررسد از پوست ها فارغ شود کی غصه قندز خورد صفرا یی یی کز طبع بد از نار شیرین می رمد نار ترش خواهد ولی آن به که نار مز خورد خامش نخواهد خورد خود این راح های روح را آن کس که از جوع البقر ده مرده ماش و رز خورد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۰ امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان می رسد سلطان سلطانان ما از سوی میدان می رسد امروز توبه بشکنم پرهیز را برهم زنم کان یوسف خوبان من از شهر کنعان می رسد مست و خرامان می روم پوشیده چون جان می روم پرسان و جویان می روم آن سو که سلطان می رسد اقبال آبادان شده دستار دل ویران شده افتان شده خیزان شده کز بزم مستان می رسد فرمان ما کن ای پسر با ما وفا کن ای پسر نسیه رها کن ای پسر کامروز فرمان می رسد پرنور شو چون آسمان سرسبزه شو چون بوستان شو آشنا چون ماهیان کان بحر عمان می رسد هان ای پسر هان ای پسر خود را ببین در من نگر زیرا ز بوی زعفران گوینده خندان می رسد بازآمدی کف می زنی تا خانه ها ویران کنی زیرا که در ویرانه ها خورشید رخشان می رسد ای خانه را گشته گرو تو سایه پروردی برو کز آفتاب آن سنگ را لعل بدخشان می رسد گه خونی و خون خواره ای گه خستگان را چاره ای خاصه که این بیچاره را کز سوی ایشان می رسد امروز مستان را بجو غیبم ببین عیبم مگو زیرا ز مستی های او حرفم پریشان می رسد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۱ صوفی چرا هشیار شد ساقی چرا بیکار شد مستی اگر در خواب شد مستی دگر بیدار شد خورشید اگر در گور شد عالم ز تو پرنور شد چشم خوشت مخمور شد چشم دگر خمار شد گر عیش اول پیر شد صد عیش نو توفیر شد چون زلف تو زنجیر شد دیوانگی ناچار شد ای مطرب شیرین نفس عشرت نگر از پیش و پس کس نشنود افسون کس چون واقف اسرار شد ما موسییم و تو مها گاهی عصا گه اژدها ای شاهدان ارزان بها چون غارت بلغار شد لعلت شکرها کوفته چشمت ز رشک آموخته جان خانه دل روفته هین نوبت دیدار شد هر بار عذری می نهی وز دست مستی می جهی ای جان چه دفعم می دهی این دفع تو بسیار شد ای کرده دل چون خاره ای امشب نداری چاره ای تو ماه و ما استاره ای استاره با مه یار شد ای ماه بیرون از افق ای ما تو را امشب قنق چون شب جهان را شد تتق پنهان روان را کار شد گر زحمت از تو برده ام پنداشتی من مرده ام تو صافی و من درده ام بی صاف دردی خوار شد از وصل همچون روز تو در هجر عالم سوز تو در عشق مکرآموز تو بس ساده دل عیار شد نی تب بدم نی درد سر سر می زدم دیوار بر کز طمع آن خوش گل شکر قاصد دلم بیمار شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۲ مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند نی آن چنان سیلیست این کش کس تواند کرد بند ذوق سر سرمست را هرگز نداند عاقلی حال دل بی هوش را هرگز نداند هوشمند بیزار گردند از شهی شاهان اگر بویی برند زان باده ها که عاشقان در مجلس دل می خورند خسرو وداع ملک خود از بهر شیرین می کند فرهاد هم از بهر او بر کوه می کوبد کلند مجنون ز حلقه عاقلان از عشق لیلی می رمد بر سبلت هر سرکشی کردست وامق ریش خند افسرده آن عمری که آن بگذشت بی آن جان خوش ای گنده آن مغزی که آن غافل بود زین لورکند این آسمان گر نیستی سرگشته و عاشق چو ما زین گردش او سیر آمدی گفتی بسستم چند چند عالم چو سرنایی و او در هر شکافش می دمد هر ناله ای دارد یقین زان دو لب چون قند قند می بین که چون در می دمد در هر گلی در هر دلی حاجت دهد عشقی دهد کافغان برآرد از گزند دل را ز حق گر برکنی بر کی نهی آخر بگو بی جان کسی که دل از او یک لحظه برتانست کند من بس کنم تو چست شو شب بر سر این بام رو خوش غلغلی در شهر زن ای جان به آواز بلند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۳ رندان سلامت می کنند جان را غلامت می کنند مستی ز جامت می کنند مستان سلامت می کنند در عشق گشتم فاش تر وز همگنان قلاش تر وز دلبران خوش باش تر مستان سلامت می کنند غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر خورشید ربانی نگر مستان سلامت می کنند افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می کنند ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زو من کس نمی دانم جز او مستان سلامت می کنند ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا وی شاه طراران بیا مستان سلامت می کنند حیران کن و بی رنج کن ویران کن و پرگنج کن نقد ابد را سنج کن مستان سلامت می کنند شهری ز تو زیر و زبر هم بی خبر هم باخبر وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می کنند آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می کنند آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می کنند آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می کنند آن جان بی چون را بگو وان دام مجنون را بگو وان در مکنون را بگو مستان سلامت می کنند آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو وان یار و همدم را بگو مستان سلامت می کنند آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو وان طور سینا را بگو مستان سلامت می کنند آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو وان نور روزم را بگو مستان سلامت می کنند آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می کنند ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا ای از تو جان ها آشنا مستان سلامت می کنند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۴ رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می کنند وان مرغ آبی را بگو مستان سلامت می کنند وان میر ساقی را بگو مستان سلامت می کنند وان عمر باقی را بگو مستان سلامت می کنند وان میر غوغا را بگو مستان سلامت می کنند وان شور و سودا را بگو مستان سلامت می کنند ای مه ز رخسارت خجل مستان سلامت می کنند وی راحت و آرام دل مستان سلامت می کنند ای جان جان ای جان جان مستان سلامت می کنند ای تو چنین و صد چنان مستان سلامت می کنند این جا یکی با خویش نیست مستان سلامت می کنند یک مست این جا بیش نیست مستان سلامت می کنند ای آرزوی آرزو مستان سلامت می کنند آن پرده را بردار زو مستان سلامت می کنند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۵ سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می رود آب حیات از عشق تو در جوی جویان می رود عالم پر از حمد و ثنا از طوطیان آشنا مرغ دلم بر می پرد چون ذکر مرغان می رود بر ذکر ایشان جان دهم جان را خوش و خندان دهم جان چون نخندد چون ز تن در لطف جانان می رود هر مرغ جان چون فاخته در عشق طوقی ساخته چون من قفس پرداخته سوی سلیمان می رود از جان هر سبحانیی هر دم یکی روحانیی مست و خراب و فانیی تا عرش سبحان می رود جان چیست خم خسروان در وی شراب آسمان زین رو سخن چون بیخودان هر دم پریشان می رود در خوردنم ذوقی دگر در رفتنم ذوقی دگر در گفتنم ذوقی دگر باقی بر این سان می رود میدان خوش است ای ماه رو با گیر و دار ما و تو ای هر که لنگست اسب او لنگان ز میدان می رود مه از پی چوگان تو خود را چو گویی ساخته خورشید هم جان باخته چون گوی غلطان می رود این دو بسی بشتافته پیش تو ره نایافته در نور تو دربافته بیرون ایوان می رود چون نور بیرون این بود پس او که دولت بین بود یا رب چه باتمکین بود یا رب چه رخشان می رود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۶ آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود آمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود هم بحر پرگوهر شود هم شوره چون کوثر شود هم سنگ لعل کان شود هم جسم جمله جان شود گر چشم و جان عاشقان چون ابر طوفان بار شد اما دل اندر ابر تن چون برق ها رخشان شود دانی چرا چون ابر شد در عشق چشم عاشقان زیرا که آن مه بیشتر در ابرها پنهان شود ای شاد و خندان ساعتی کان ابرها گرینده شد یا رب خجسته حالتی کان برق ها خندان شود زان صد هزاران قطره ها یک قطره ناید بر زمین ور زانک آید بر زمین جمله جهان ویران شود جمله جهان ویران شود وز عشق هر ویرانه ای با نوح هم کشتی شود پس محرم طوفان شود طوفان اگر ساکن بدی گردان نبودی آسمان زان موج بیرون از جهت این شش جهت جنبان شود ای مانده زیر شش جهت هم غم بخور هم غم مخور کان دانه ها زیر زمین یک روز نخلستان شود از خاک روزی سر کند آن بیخ شاخ تر کند شاخی دو سه گر خشک شد باقیش آبستان شود وان خشک چون آتش شود آتش چو جان هم خوش شود آن این نباشد این شود این آن نباشد آن شود چیزی دهانم را ببست یعنی کنار بام و مست هر چه تو زان حیران شوی آن چیز از او حیران شود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۷ کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود ای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد هر آدمی را در جهان آورد حق در پیشه ای در پیشه بی پیشگی کرده ست ما را نامزد هر روز همچون ذره ها رقصان به پیش آن ضیا هر شب مثال اختران طواف یار ماه خد کاری ز ما گر خواهدی زین باده ما را ندهدی اندر سری کاین می رود او کی فروشد یا خرد سرمست کاری کی کند مست آن کند که می کند باده خدایی طی کند هر دو جهان را تا صمد مستی باده این جهان چون شب بخسپی بگذرد مستی سغراق احد با تو درآید در لحد آمد شرابی رایگان زان رحمت ای همسایگان وان ساقیان چون دایگان شیرین و مشفق بر ولد ای دل از این سرمست شو هر جا روی سرمست رو تو دیگران را مست کن تا او تو را دیگر دهد هر جا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشین هر جا که بینی ناخوشی آیینه درکش در نمد می گرد گرد شهر خوش با شاهدان در کشمکش می خوان تو لااقسم نهان تا حبذا هذا البلد چون خیره شد زین می سرم خامش کنم خشک آورم لطف و کرم را نشمرم کان درنیاید در عدد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۸ گر آتش دل برزند بر مؤمن و کافر زند صورت همه پران شود گر مرغ معنی پر زند عالم همه ویران شود جان غرقه طوفان شود آن گوهری کو آب شد آن آب بر گوهر زند پیدا شود سر نهان ویران شود نقش جهان موجی برآید ناگهان بر گنبد اخضر زند گاهی قلم کاغذ شود کاغذ گهی بیخود شود جان خصم نیک و بد شود هر لحظه ای خنجر زند هر جان که اللهی شود در لامکان پیدا شود ماری بود ماهی شود از خاک بر کوثر زند از جا سوی بی جا شود در لامکان پیدا شود هر سو که افتد بعد از این بر مشک و بر عنبر زند در فقر درویشی کند بر اختران پیشی کند خاک درش خاقان بود حلقه درش سنجر زند از آفتاب مشتعل هر دم ندا آید به دل تو شمع این سر را بهل تا باز شمعت سر زند تو خدمت جانان کنی سر را چرا پنهان کنی زر هر دمی خوشتر شود از زخم کان زرگر زند دل بیخود از باده ازل می گفت خوش خوش این غزل گر می فروگیرد دمش این دم از این خوشتر زند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۹ مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند آن کاو دلش را برده ای جان هم غلامت می کند ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را مستی که هر دو دست را پابند دامت می کند ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقان حسنت میان عاشقان نک دوستکامت می کند ای چاشنی هر لبی ای قبله هر مذهبی مه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت می کند آن کاو ز خاک ابدان کند مر دود را کیوان کند ای خاک تن وی دود دل بنگر کدامت می کند یک لحظه ات پر می دهد یک لحظه لنگر می دهد یک لحظه صبحت می کند یک لحظه شامت می کند یک لحظه می لرزاندت یک لحظه می خنداندت یک لحظه مستت می کند یک لحظه جامت می کند چون مهره ای در دست او گه باده و گه مست او این مهره ات را بشکند والله تمامت می کند گه آن بود گه این بود پایان تو تمکین بود لیکن بدین تلوین ها مقبول و رامت می کند تو نوح بودی مدتی بودت قدم در شدتی ماننده کشتی کنون بی پا و گامت می کند خامش کن و حیران نشین حیران حیرت آفرین پخته سخن مردی ولی گفتار خامت می کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۰ مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند آن کو دلش را برده ای جان هم غلامت می کند ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را مستی که هر دو دست را پابند دامت می کند ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقان حسنت میان عاشقان نک دوستکامت می کند ای چاشنی هر لبی وی قبله هر مذهبی مه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت می کند ای دل چه مستی و خوشی سلطانی و سلطان وشی با این دماغ و سرکشی چون عشق رامت می کند آن کو ز خاکی جان کند او دود را کیوان کند ای خاک تن وی دود دل بنگر کدامت می کند بستان ز شاه ساقیان سرمست شو چون باقیان گر نیم مست ناقصی مست تمامت می کند از لب سلامت ای احد چون برگ بیرون می جهد اندازه لب نیست این این لطف عامت می کند ماه از غمت دو نیم شد رخساره ها چون سیم شد قد الف چون جیم شد وین جیم جامت می کند در عشق زاری ها نگر وین اشک باری ها نگر وان پخته کاری ها نگر کان رطل خامت می کند ای باده خوش رنگ و بو بنگر که دست جود او بر جان حلالت می کند بر تن حرامت می کند پس تن نباشم جان شوم جوهر نباشم کان شوم ای دل مترس از نام بد کو نیک نامت می کند بس کن رها کن گفت و گو نی نظم گو نی نثر گو کان حیله ساز و حیله جو بدو کلامت می کند