Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۵ - حکایت مرغ با گبر آن بنشنیده ای که بی نم ابر مرغ روزی بیافت از در گبر گبر را گفت پس مسلمانی زین هنرپیشه ای سخن دانی کز تو این مکرمت بنپذیرند مرغکان گرچه دانه برگیرند گبر گفت ار مرا بنگزیند آخر این رنج من همی بیند زانکه او مکرمست و با احسان نکند بخل با کرم یکسان دست در باخت در رهش جعفر داد ایزد به جای دستش پر دل به فعل و فضول خلق مبند دل در او بند رستی از غم و بند کار تو جز خدای نگشاید به خدای ار ز خلق هیچ آید تا توانی جز او به یار مگیر خلق را هیچ در شمار مگیر خلق را هیچ تکیه گاه مساز جز به درگاه او پناه مساز کین همه تکیه جایها هوس است تکیه گه رحمت خدای بس است تا بقای شماست نان شماست الف آلای او و جان شماست هردو را در جهان عشق و طلب پارسی باب دان و تازی اب چون نداری خبر ز راه نیاز در حجابی بسان مغز پیاز تا جدایی ز نور موسی تو روز کوری چو مرغ عیسی تو اول از بهر عشق دل جویش سر قدم کن چو کلک و می جویش تا بدانجا رسی بچست درست که بدانی که می نباید جست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۶ - تمثیل در بیداری نه بپرسید کاهلی ز علی چون شنید از زبان دل گسلی که بگوی ای امیر جان افروز که شب تیره به بود یا روز مرتضی گفت بشنو ای سایل سوی ادبار خود مشو مایل عاشقان را در این ره جانسوز تبش راز به که تابش روز هرکه دارد ره تبش در دل در نماند پیاده در منزل در جهانی که عشق گوید راز نه تو مانی نه نیز عقل تو باز سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۷ - اندر حب و محبت عاشقان سوی حضرتش سرمست عقل در آستین و جان بر دست تا چو سویش براق دل رانند در رکابش همه برافشانند جان و دل در رهش نثار کنند خویشتن را از آن شمار کنند عقل و جان را به نزد او چه خطر دل و دین را فدا کنند و کفر پرده عاشقان رقیق ترست نقش این پرده ها دقیق ترست غالب عشق هست مغلوبش خود ترا شرح داد مقلوبش ابر چون زآفتاب دور شود عالم عشق پر ز نور شود کابر چون گبر مظلمست و کدر آب در جمله نافعست و مضر اندکی زو حیات انسانست باز بسیارش آفت جانست بس موحد محب حضرت اوست که محبت حجاب عزت اوست بد نباشد محدث تلقین نیک باشد محب محنت بین در محبت نگر به تألیفش زان همه محنت است تصحیفش ای محب جمال حضرت غیب تا نجویی وصال طلعت غیب نکشی شربت ملاقاتش نچشی لذت مناجاتش پیش توحید او نه کهنه نه نوست همه هیچ اند هیچ اوست که اوست چون یکی دانی و یکی گویی به دو و سه و چهار چون پویی چون رهی کرد فخر و عار ترا ای حدث با قدم چه کار ترا با الف هست با و تا همراه با و تا بت شمر الف الله دست و پایی همی زن اندر جوی چون به دریا رسی ز جوی مگوی دست یازیست قالت تو هنوز پای دامیست حالت تو هنوز شو به دریای داد و دین یک دم تن برهنه چو گندم و آدم تا کند توبه تو جمله قبول تا نگردی دگر به گرد فضول تو هنوز از متابعی شیطان توبه ناکرده کی بوی انسان تو حدیثی نفس مزن ز قدم ای ندانسته باز سر ز قدم صد هزارت حجاب در راهست همتت قاصرست و کوتاهست چون ترا بار داد بر درگاه آرزو زو مخواه او را خواه چون خدایت به دوستی بگزید چشم شوخ تو دیدنی همه دید تویی تو چو رخت برگیرد رخت و تخت تو بخت برگیرد رنگیرد جهان عشق دویی چه حدیث است از منی و تویی نیست در شرط اتحاد نکو دعوی دوستی و پس تو و او بنده کی گردد آنکه باشد حر کی توان کرد ظرف پر را پر همه شو بر درش که در عالم هرکه او جز همه بود همه کم چون رسیدی به بوس غمزه یار نوش نیشش شمار و خیری خار از پی زنگ آینه دل حر لاست ناخن برای هستی بر مشو از راه ناتوانستن همچو کشتی به هر دم آبستن نیک و بد خوب و زشت یکسان گیر هرچه دادت خدای در جان گیر نه عزازیل چون ز رحمن دید رحمت و لعنه هر دو یکسان دید صورت آنکه هست بر در میر بادبانی به دست و باد پذیر
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۸ - اندر تجرید گوید هرکه خواهد ولایت تجرید وآنکه جوید هدایت توحید از درونش نماید آسایش وز برونش نباشد آرایش آن ستایش که از نمایش اوست ترک آرایش و ستایش اوست بر در شه گدای نان خواهد باز عاشق غذای جان خواهد عاشقان جان و دل فدا کردند ذکر او روز و شب غذا کردند در طریقت مجرد و چالاک داده بر باد آب و آتش و خاک زانکه در عرصه معالم عصر چه برش جاهلان چه عالم عصر ای برادر بر آذر تجرید جگر خود کباب دان نه ثرید سگ دون همت استخوان جوید پنجه شیر مغز جان جوید مرد عالی همم نخواهد بند سگ بود سگ به لقمه ای خرسند قصه کم گوی و عاجزی پیش آر استخوان را تو با سگان بگذار تو به گوهر گرفته ای رفعت پس چرا چون سگی تو دون همت هرکه را عالیست همت او هر دو عالم شده ست نعمت او وآنکه دون همتست همچون سگ هست چون سگ ز بهر نان در تگ کشف اگر بند گرددت بر تن کشف را کفش ساز و بر سر زن گر همی روح خواهی از تن فرد لا چو داراست گرد او برگرد کی ز لاهوت خود بیابی بار تات ناسوت بر نشد بردار با تو و بود تو خرد تیره است چشم غفلت از آن جهان خیره است زانکه عیسیت را سوی لاهوت هست در راه جمعة الصلبوت نیست کن هرچه راه و رای بود تات دل خانه خدا بود تا ترا بود با تو در ذاتست کعبه با طاعتت خراباتست ور ز ذات تو بود تو دورست بتکده از تو بیت معمورست ای خرابات جوی پر آفات پسر خر تویی و خر آبات نفس تست آنکه کفر و دین آورد لاجرم چشم رنگ بین آورد بی تو خوش با تو هست بس ناخوش به در اندازد خواجه گربه ز کش در قدم کفرها و دینها نیست در صفاء صفت چنینها نیست
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۹ - فی سلوک طریق الآخرة اینهمه علم جسم مختصر است علم رفتن به راه حق دگرست علم آن کش نظر ادق باشد علم رفتن به راه حق باشد سوی آنکس که عقل و دین دارد نان و گفتار گندمین دارد چیست این راه را نشان و دلیل این نشان از کلیم پرس و خلیل ور ز من پرسی ای برادر هم باز گویم صریح نی مبهم چیست زاد چنین ره ای غافل حق بدیدن بریدن از باطل روی سوی جهان حی کردن عقبه جاه زیر پی کردن جاه و حرمت ز دل رها کردن پشت در خدمتش دوتا کردن تنقیت کردن نفوس از بد تقویت دادن روان به خرد رفتن از منزل سخن کوشان برنشستن به صدر خاموشان رفتن از فعل حق سوی صفتش وز صفت زی مقام معرفتش آنگه از معرفت به عالم راز پس رسیدن به آستان نیاز پس از او حق نیاز بستاند چون نیازش نماند حق ماند در تن تو چو نفس تو بگداخت دل به تدریج کار خویش بساخت با نیاز آنگهی که گردی یار دل برآرد ز نفس تیره دمار خان و مانش همه براندازد در ره امتحانش بگدازد در درون تو نقش دل گردد زان همه کرده ها خجل گردد پس زبانی که راز مطلق گفت بود حلاج کو اناالحق گفت راز خود چون ز روی داد به پشت راز جلاد گشت و او را کشت روز رازش چو شب نمای آمد نطق او گفته خدای آمد راز او کرد ناگهانی فاش بی اجازت میانه اوباش صورت او نصیب دار آمد سیرت او نصیب یار آمد نه ز بیهوده گفت و نادانی بایزید ار بگفت سبحانی جان جانش چو شد تهی ز آواز خون دل گشت بر نهان غماز راست گفت آنکسی که از سر حال گفت دع نفسک ای پسر و تعال از تو تا دوست نیست ره بسیار ره تویی سر به زیر پای درآر تا ببینی به دیده لاهوت خط ذی الملک و خطه ملکوت کی بود ما ز ما جدا مانده من و تو رفته و خدا مانده دل شده تا به آستان خدای روح گفته من اینکم تو درآی چون درآمد به طارم توحید روح و دل زآستانه تجرید روح با حور همبری سازد دل به دیدار دوست می نازد ای ندیده ز آب رز هستی تا کی آخر ز عشق رز مستی چه کنی لاف مستیی به دروغ تات گویند خورده مردک دوغ تو اگر می خوری مده آواز دوغ خواره نگاه دارد راز چکنی جستجوی چون جان تو تو بدان نوش کن چو ایمان تو تو ندانی به پارسی ما سی چون نخوردیش طعم نشناسی من بیاموزمت که جام شراب چون کنی نوش در سرای خراب برمدار از مقام هستی پی سر هم آنجا بنه که خوردی می تا نخوردی مدارش هیچ حلال چون بخوردی کلوخ بر لب مال چون بخوردی دو درد با صد درد گویم احسنت اینت مردی مرد پیشتر چون شوی که جایت نیست باز پس چون جهی که پایت نیست پیشتر زین خران بی افسار همه می خوارگان دل مردار می همی عقل و جانشان بخورد رز همی این و آنشان ببرد اندرین مجمع جوانمردان از سر بددلی چو نامردان گر نگویی تو صادقی باشی ور بگویی منافقی باشی نیستانی که بر در هستند نه کمر بر درش کنون بستند کز ازل پیش عشق و همت و زور خود کمر بسته زاده اند چو مور جهد کن تا چو مرگ بشتابد بوی جانت به کوی او یابد کانکه را جای نیست غمخوار است وانکه را پای نیست بیچار است در گذر زین جهان پر اوباش ار بوی ور نه بر در او باش آنکسانی که بنده اند او را به خدایی بسنده اند او را کمر بندگیش بسته مدام خواجه هفت بام همچو غلام
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۰ - التمثیل لابن الغافل والاب العاقل به پسر شیخ گوکانی گفت که ترا بهر کارهای نهفت اندرین کوچه خانه ای باید گر کلیدان به چپ بود شاید ساز پیرایه در ره تجرید هم سر از شرع و هم سر از توحید اندرین منزل عنا و ضرر چون مسافر درآی و زود گذر بر در بوستان الاالله برکش و نیست کن قبا و کلاه نیست شود تا همو دهد به صواب لمن الملک را سؤال و جواب سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۱ - حکایت در مناجات پیر شبلی گفت که برون آی از حدیث نهفت گفت گر زانکه نبودم دوری بدهدم در حدیث دستوری لمن الملک گوید او به صواب بدهم مر ورا به صدق جواب گویم الیوم مملکت آنراست که ز دی و پریر می آراست یوم و غد ملکت ای به ما بر چیر هست آنرا که بود دی و پریر تیغ قهر تو سرافرازان را سر برد پس به سر دهد جان را نوش دان بهر سود و سودا را حربه آفتاب حربا را هرچه جز حق چو زان گرفتی خشم جبرییلت نیاید اندر چشم زانکه از حرف لا همی به آله کس نداند که چند باشد راه راه تا با خودی هزاران سال بروی روز و شب یمین و شمال پس به آخر چو چشم باز کنی کار بر خویشتن دراز کنی خویشتن بینی از نهاد و قیاس گرد خود گشته همچو گاو خراس بی خود از هیچ آیی اندر کار یابی اندر دو دم بدین در بار زین مسافت دو دست عقل تهیست وان مسافت خدای داند چیست ای سکندر در این ره آفات همچو خضر نبی درین ظلمات زیر پای آر گوهر کانت تا به دست آید آب حیوانت با دل و جان نباشدت یزدان هر دو نبود ترا هم این و هم آن نفس را سال و ماه کوفته دار مرده انگارش و به جا بگذار چو تو فارغ شدی ز نفس لییم برسیدی به خلد و ناز و نعیم بیم و امید را به جای بمان چه کنی ننگ مالک و رضوان نیست را مسجد و کنشت یکیست سایه را دوزخ و بهشت یکیست پیش آنکس که عشق رهبر اوست فر و دین هر دو پرده در اوست هستی دوست پیش دیده دوست پرده بارگاه اویی اوست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۲ - فیالتوکّل پی منه با نفاق بر درگاه به توکل روند مردان راه گر توکل ترا بروست همی خود بدانی که رزق از اوست همی پس به کوی توکل آور رخت بعد از آنت پذیره آید بخت در توکل یکی سخن بشنو تا نمانی به دست دیو گرو اندر آموز شرط ره ز زنی که ازو گشت خوار لاف زنی
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۳ - فی توکل العجوز حاتم آنگه که کرد عزم حرم آنکه خوانی ورا همی به اصم کرد عزم حجاز و بیت حرام سوی قبر نبی علیه سلام مانده بر جای یک گره ز عیال بی قلیل و کثیر و بی اموال زن به تنها به خانه در بگذاشت نفقت هیچ نی و ره برداشت مر ورا فرد و ممتحن بگذاشت بود و نابود او یکی پنداشت بر توکل ز نیش رهبر بود که ز رزاق خویش آگه بود در پس پرده داشت انبازی که ورا بود با خدا رازی جمع گشتند مردمان بر زن شاد رفتند جمله تا در زن حال وی سر به سر بپرسیدند چون ورا فرد و ممتحن دیدند در ره پند و نصحت آموزی جمله گفتند بهر دل سوزی شوهرت چون برفت زی عرفات هیچ بگذاشت مر ترا نفقات گفت بگذاشت راضیم ز خدای آنچ رزق منست ماند به جای باز گفتند رزق تو چندست که دلت قانع است و خرسندست گفت چندانک عمر ماندستم رزق من کرد جمله در دستم این یکی گفت می ندانی تو او چه داند ز زندگانی تو گفت روزی دهم همی داند تا بود روح رزق نستاند باز گفتند بی سبب ندهد هرگز از بیدبن رطب ندهد نیست دنیا ترا به هیچ سبیل نفرستدت ز آسمان زنبیل گفت کای رایتان شده تیره چند گویید هرزه بر خیره حاجت آنرا بود سوی زنبیل کش نباشد زمین کثیر و قلیل آسمان و زمین به جمله وراست هرچه خود خواستست حکم او راست برساند چنانکه خود خواهد گه بیفزاید و گهی کاهد از توکل نفس تو چند زنی مرد نامی و لیک کم ز زنی چون نه ای راهرو تو چون مردان رو بیاموز رهروی ز زنان کاهلی پیشه کردی ای تن زن وای آن مرد کو کمست از زن دل نگهدار و نفس دست بدار کین چو باز است و آن چو بوتیمار تا بدانجا که ما و تو داند چون همه سوخت او و او ماند عقل کاندر جهان چنو نرسد برسد در خود و دور نرسد گوش سر دو است و گوش عشق یکیست بهره این و آن ز بهر شکیست بی شمار ار چه گوش سر شنود گوش درد از یکی خبر شنود بر دو سوی سر آن دو گوش چو نیو چه کنی از پی خروش و غریو کودکی رو ز دیو چشم بپوش تا بننهد سرت میان دو گوش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۴ - ایضاً فیالتوکّل ربع مسکون چو از طریق شمار شد به فرسنگ بیست و چار هزار تو اگر واقفی به صرف و صروف بدلش کن به بیست و چار حروف ساعت شب چو ضم کنی با روز خود بود بیست و چار آدم سوز قاف قول شهادتین ترا بی ریا و نفاق و کیف و مرا از همه عالمت برون آرد نه به آلت به کاف و نون آرد از ورای خرد سخن زو گو وردت این بس که لاهو الا هو کلمه حق چو در شمار آمد عدد حرف بیست و چار آمد نیمی از بحر جان دوازده درج نیمی از چرخ دین دوازده برج درجها پر ز در امید است برجها پر ز ماه و خورشید است در دریای این جهانی نه ماه و خورشید آسمانی نه در دریای عالم جبروت ماه و خورشید آسمان سکوت
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۵ - التمثّل فیالرؤیاء و تعبیره و هو ثمانون رؤیا عجیبة خلق تا در جهان اسبابند همه در کشتی اند و در خوابند تا روانشان چه بیند اندر خواب آنچه پیش آید از ثواب و عقاب آتش تیز تاب خشم بود چشمه آب نور چشم بود نردبازی به خواب یا شطرنج سبب جنگ و غلبه باشد و رنج آب در خواب روزیست حلال گر بود پاک و عذب و صاف و زلال ور بود تیره عیش ناخوش دان گرچه آبست عین آتش دان خاک در خواب مایه روزیست برزگر را دلیل به روزیست باد اگر گرم یا که سرد بود هردو گنجور رنج و درد بود باد اگر هست معتدل در پوست انده دشمنست و شادی دوست چیز دادن به مرده اندر خواب عدم مال باشد و اسباب گریه در خواب مایه شادیست بندگی از مذلت آزادی است خنده اندوه باشد و اهوال خامشی بستن دل اندر مال میل آب زیادت از عطشان علم باشد که نیست سیری ازان وانکه باشد برهنه اندر خواب شد فضیحت بسان مست خراب طبل در خواب راز گردد فاش بوق در خواب مایه پرخاش بند و غل توبه نصوح بود باغ دیدن غذای روح بود میوه در خواب روزیست از شاه لیک نندر زمان که اندر گاه وقت ادراک چون فراز رسد مرد بیننده زو به ناز رسد دست خود چون دراز بیند مرد شود اندر سخا و رادی فرد ور بود دستهای او کوتاه کشد از بخل گرد خویش سپاه دست باشد برادر و خواهر آن چپ دختر و آن راست پسر باشد انگشت همچو فرزندان نسبت مادر و پدر دندان دخترانند سینه با پستان چون شکم مال و نعمت پنهان جگر و دل به خواب گنج بود ساق و زانو عنا و رنج بود مغر مال نهان و پهلو زن پوست چون ستر در کشیده به تن هست فرزند آلت تولید نیک و بد زشت و خوش شقی و سعید دست شستن ز کار نومیدیست رقص کردن وقاحت و شیدیست میزر و سطل و آلت تغسیل همه بر خادمان کنند دلیل وآنکه بربط زند به خواب اندر زن کند بی شک او شتاب اندر با دگر کس مصارعت کردن غلبه کردنست و آزردن وآنکه دارو خورد همی در خواب رسته گردد ز رنج و درد و عذاب طیب باشد دو گونه اندر خواب این یکی راحت آن دگر همه تاب راحت آن نوع را که در مالند محنت آن نوع را که برکالند کز دخان رنج بیشتر باشد راحتش کمتر از ضرر باشد مرد بیمار و طیب و جامه نو بد بود بد ز من نکو بشنو رقص کردن به خواب در کشتی بیم غرقست و مایه زشتی وآنکه در حبس و بند بسته بود رقص کردن ورا خجسته بود هرکه بیند ز تن روان شده خون نعمتی باشد از حساب برون چون نبیند جراحت این باشد ور جراحت بود جز این باشد اندهی صعب یابد از کاری بسته گردد به دست خونخواری وآن زنی کش ز فرج خون آید کودکی مرده زو برون آید گوشتن بیند به خواب ور بیمار که خورد زود از او طمع بردار مستی و بیخودی و شرب شراب آنکه تازیست بد بود در خواب وآنکه او پارسی است روزی دان سرفرازی و نیک روزی دان شیر در خواب گنج و مال بود روی نیکو و حلال بود
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۶ - فی رؤیا الأثواب و الأوانی جامه کهنه رنج و اندوه است جامه نو ز دولت انبوه است بهترین جامه ای بود هنگفت مر مرا اوستاد چونین گفت مر زنان راست جامه رنگین اصل شادی و راحت و تزیین جامه سرخ مایه شادیست سال و مه بخت از او به آزادیست جامه هیبت است رنگ سیاه ور بود زرد درد و محنت و آه جامه های کبود اندوهست رنج بر دل فزونتر از کوهست طیلسان و ردا کمال بود کیسه و صره اصل مال بود نردبان اصل و مایه سفرست لیک زان مرد را همه خطرست آسیا مردم امین باشد آنکه در خانه به گزین باشد دام باشد به خواب بستن کار آینه زن بود نکو هش دار بستگی آیدت ز قفل پدید چون گشایش که آیدت ز کلید سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۷ - فی رؤیا الصنّاعین مرد طباخ نعمت بسیار همچو قصاب در تباهی کار رنج و بیماریست مرد طبیب خاصه آنرا که هست خوار و غریب درزی آنکس که رنجها و بلا همه بر دست او شود زیبا مرد خفاف و نعلی و خراز از مواریث آنکه داند راز مرد بزاز و زرگر و عطار خوبی کار و نعمت بسیار مرد خمار و مطرب و رادی مایه شادمانی و شادی مرد بیطار و رایض و کحال چون دلیل اند بر تباهی حال هست در خواب دیدن صیاد مایه مکر و حیله بر مرصاد مرد شمشیرگر دلیل عناست همچو آن تیرگر که تیرآراست مرد سقا و گلگر و حمال هر سه آنرا دلیل دان بر مال سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۸ - فی رؤیا البهائم خر بود خادمی ولی کاهل که به کار اندرون بود منبل اسب زن باشد ای به دانش فرد مرد را اسب و زن بود در خورد استر آنرا که زن بود حامل بد بود بچه نایدش حاصل شتر آید ترا سفر در خواب سفری سهمناک پر غم و تاب گاو باشد دلیل سال فراخ به بر پادشا شود گستاخ گو سپندت بود غنیمت و مال اقتضا زان کند فراخی سال بز کسی کو دنی و بد گوهر پر خروش و به کار در سر شر سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۹ - فی رؤیاء السّباع شیر خصمی مسلط و مغرور که بود کارش از مجامله دور پیل شاهیست لیک با هیبت هرکسی ترسناک از آن صولت کبک باشد به هر سبیل مفید نیست بر قول اوستاد مزید آهو از خانه زنان تعبیر بیشتر دارد ای به دانش پیر دشمن آید پلنگ بدکردار که بود در معاملت مکار ببر را هم به دشمن انگارند به کتاب اندرون چنین آرند خرس خصمیست پر خیانت و دزد که ز دیدار او نیابی مزد یوز و کفتار و گرگ با روباه دشمنانند هریکی بدخواه ورچه روباه حیله گر باشد مرده بینی ورا بتر باشد مار بینی عدوی کینه ورست ور کند قصد تو ترا بترست گزدم و غنده و دگر حشرات همه باشد ز جمله آفات سگ به خواب اندرون عوان باشد لیک بیدار پاسبان باشد
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۰ - فی رؤیا النّیّرین والکواکب الخمسة السیّارة دیدن آفتاب را در خواب پادشه گفته اند از هر باب ماه مانند رایزن باشد دگری گفت نه که زن باشد جرم مریخ یا زحل در خواب صاحب محنتست و رنج و عذاب تیر ماننده دبیر آمد مشتری خازن و وزیر آمد زهره خود هست مایه آرامش مایه عیش و کام و آرامش وآن دگر کوکبان برادر دان گاه تعبیرشان برادر خوان همچو یعقوب کین طریق نهاد راز این علم بر پسر تقریر بگشاد مهر و ماهش پدر بد و مادر کوکبان چون برادران در خور بس کن از فال و زجر وز تعبیر در گذر زین که کرده ای کس چو ما دید خیره غمخواران می گذاریم خواب بیداران خفته بیدار کردن آسانست غافل و مرده هر دو یکسانست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۱ - فی تناقض الدارین علت روز و شب خور است و زمین چون گذشتی نه آنت ماند و نه این ای دو بر زعم تو مراد و مرید دویی از عقل دان نه از توحید در چنین حضرت ار ز من شنوی چون همه شد یکی مجوی دویی که بر این در اگرچه پر شورست زال زر همچو زال بی زورست در دویی دان مشقت و تمییز در یکییی یکیست رستم و حیز در مصاف صفا و ساحت دل بر فراز روان و تارک گل تیغ تا نفکنی سپر نشوی تا بننهی کلاه سر نشوی تا دلت بنده کلاه بود فعل تو سال و مه گناه بود چون شدی فارغ از کلاه و کمر بر سران زمانه گشتی سر ترک ترکیب رخش توفیق ست نفی ترتیب محض تحقیق ست مردن دل هلاک جان باشد مردن جان ورا امان باشد صدره صدر پادشاه سخن فارغ آمد ز سوزن و ناخن اندرین ره به هیچ روی مایست نیست گرد و ز نیست گشتن نیست گرم رو گرچه فی المثل تنهاست نیست یکتن که عالمی برپاست چون تو برخاستی ز نفس و ز عقل این جهانت بدان جهان شد نقل هر سری کز تو رست هم در دم سر بزن چون چراغ و شمع و قلم زانکه هر سر که دیدنی باشد در طریقت بریدنی باشد بی سری پیش گردنان ادبست زانکه پیوسته سر کله طلبست بی سری مر ترا سر آرد بار درج پر در ز بی سریست انار سر کل را کله پناه بود با چنین سر کله گناه بود تو بزیر کلاه غش داری لاجرم جسر نار نگذاری آدمی را ز جاه بهتر چاه کل فضولی شود چو یافت کلاه جاه یوسف ز چاه پیدا شد نفس دانا ز عقل گویا شد زانکه در بارگاه ربانی من بگویم اگر نمیدانی آن نکوتر که اندرین معراج دست بر سر کنی نیابی تاج کز پی غیب مرده ره پوید وز پی عیب کل کله جوید چون سلیمان کمال ره را داد همچو یوسف جمال چه را داد تا نشد نقش صورتت چاهی نشود نقش سرت اللهی با کلاهت اگر زیان باشد قلب او خود هلاک جان باشد در طریقت سر و کلاه مدار ورنه داری چو شمع دل پر نار گر همی یوسفیت باید و جاه پیش حق باشگونه پال چو چاه سر که آن بنده کلاه بود همچو بیژن اسیر چاه بود ور کله بایدت همی ناچار همچو شمع آن کلاه از آتش دار کانکه در عشق شمع ره باشد همچو شمع آتشین کله باشد ای ز صورت چنانکه جان از جسم دل ز وحدت چنانکه مرد از اسم کوشش از تن کشش ز جان خیزد چشش از ترک این و آن خیزد تا ابد با قدم حدث طفل است وانکه صافی برون ازین ثفل است تا زمین جای آدمی زایست خیمه روزگار برپایست این زمین میهمان سرایی دان آدمی را چو کدخدایی دان
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۲ - اندر ایثار هرچه داری برای حق بگذار کز گدایان ظریفتر ایثار جان و دل بذل کن کز آب و ز گل بهتر از جودهاست جهد مقل سید و سرفراز آل عبا یافت تشریف سورة هل اتی زان سه قرص جوین بی مقدار یافت در پیش حق چنین بازار خیز و بگذار دنیی دون را تا بیابی خدای بیچون را درمی صدقه از کف درویش از هزار توانگر آمد بیش زانکه درویش را دلی ریش است از دل ریش صدقه زان بیش است به توانگر تو آن نگر که دلش هست تاریک و تیره همچو گلش گل درویش صفوت ازلیست دل او کیمیای لم یزلیست بشنو تا چه گفت فضل آله با که گویم که نیست یک همراه با شهنشاه و خواجه لولاک گفت لا تعد عنهم عیناک از تن و جان عقل و دل بگذر در ره او دلی به دست آور صورت و وصف و عین درمانند آن رحم این مشیمه آن فرزند صورتت پرده صفات بود صفتت سد عین ذات بود هرچه آن نقش علم و معرفتست دان که آن کفر عالم صفتست این چو مصباح روشن اندر ذات وان دو همچو زجاجه و مشکات تا نگشتی در آن گذرگه تنگ با دو روحی و لعبت یکرنگ تا بود نسل آدمی بر جای هست آراسته ورا دو سرای تا در این خاکدان نبیند رنج نرسد زان سرای بر سر گنج این سرای از برای رنج و نیاز وان سرای از برای نعمت و ناز آدمی چون نهاد سر در خواب خیمه او شود گسسته طناب از تو پرسم که علم و حکمت و شرع وارث آیی همی به اصل و به فرع دین ز صورت همیشه بگریزد تا ز بد مرد را بپرهیزد یک جوابم بده ز روی صواب گر نه ای مرده یا نه ای در خواب چون ترا بر نهاد خود نفس است از تو او مر ترا عوض نه بس است سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۳ - قصهٔ قیسبن عاصم رضیالله عنه آن زمان کز خدای نزد رسول حکم من ذاالذی نمود نزول هرکسی آنقدر که دست رسید پیش مهتر کشید و سر نکشید گوهر و زر ستور و بنده و مال هرچه در وسع بودشان در حال قیس عاصم ضعیف حالی بود که نکردی طلب ز دنیا سود رفت در خانه با عیال بگفت زانچه بشنید هیچیک ننهفت کاینچنین آیت آمده است امروز خیز و ما را در انتظار مسوز آنچه در خانه حاضر است بیار تا کنم پیش سید آن ایثار گفت زن چیز نیست در خانه تو نه ای زین سرای بیگانه گفتش آخر بجوی آن مقدار هرچه یابی سبک به نزد من آر رفت و خانه بجست بسیاری تا برآید مگر ورا کاری یافت در خانه صاعی از خرما دقل و خشک گشته تا بنوا پیش قیس آورید زن در حال گفت زین بیش نیست مارا مال قیس خرما به آستین در کرد شادمانه بر رسول آورد چون درون رفت قیس در مسجد نز سر هزل بلکه از سر جد گفت با وی منافقی بدکار تا چه آورده ای سبک پیش آر گوهر است این متاع یا زر و سیم پیش مهتر چه می کنی تسلیم زان سخن قیس گشت خوار و خجل بنگر تا چه آمدش حاصل رفت و در گوشه ای به غم بنشست بر نهاده ز شرم دست به دست آمد از سدره جبرییل امین گفت کای سید زمان و زمین مرد را اندر انتظار مدار وآنچه آورده است خوار مدار مصطفی را ز حال کرد آگاه یلمزون المطوعین ناگاه مرد را انتظار چون دارند ملکوت آمده به نظارند زلزله اوفتاده در ملکوت نیست جای قرار و جای سکوت حق تعالی چنین همی گوید دل او را به لطف می جوید کای سرافراز وی گزیده رسول اینقدر زود کن ز قیس قبول که به نزد من این دقل بعیان بهتر از زر و گوهر دگران زو پذیرفتم این متاع قلیل زانکه دستش رسید نیست بخیل از همه چیزهای بگزیده هست جهدالمقل پسندیده قیس را زان سبب برآمد کار زان منافق به فعل بد گفتار گشت رسوا منافق اندر حال قیس را کار گشت از آن به کمال تا بدانی که هرکه پیش آمد هم برآنسان که بود بیش آمد با خدای آنکه تو دو دل باشد از همه فعل خود خجل باشد راستی بهتر از همه کاری خوانده باشی تو اینقدر باری
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۴ - فی الاتحاد در جهان یک زیان چو سود تو نیست هیچ حبس ابد چو بود تو نیست ظهرالنور ذوالمنن باشد بطل الزور جان و تن باشد غیب خواهی خودی زره بردار عیب را با سرای غیب چه کار غیب گو گرد سرخ یزدان است زردرویی کشوری زانست تو پر از عیب و قصد عالم غیب نتوان کرد خاصه با شک و ریب برنخیزد به دست بیخردیت از دو پای نهاد بند خودیت بود تو چون ترا حجاب آمد عقل تو با تو در عتاب آمد گفت رو نفس را بکن بدرود ورنه برساز از این دو چشم دورود روز و شب در فراق عقل بنال بیش با عقل خود بدی مسگال عقل را زین عقیله باز رهان بعد از آن عیش بر تو گشت آسان بینی آنگه که یابی از دل قوت ملک را از دریچه ملکوت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۵ - در اتّصال بدو گوید چند گویی رسیدگی چه بود در ره دین گزیدگی چه بود تا گزنده بوی گزیده نه ای تا درنده بوی رسیده نه ای بند بر خود نهی گزیده شوی پای بر سر نهی رسیده شوی آدمی کی بود گزنده چه تو دیو و دد کی بود درنده چه تو غافلی سال و ماه مغروری دد و دیوی و ز آدمی دوری سال و مه کینه جوی همچو پلنگ خلق عالم ز طبع تو دلتنگ بر سر شاهراه هیچکسی برسی در خود و درو نرسی آیتی کرد کوفی از صوفی عشق و رای قریشی و کوفی صوفی و عشق و در حدیث هنوز سلب و ایجاب ولایجوز و یجوز صوفیان دستها برآورده که بلی را بلا بدل کرده خاکپاشان حجله انسش ره نشینان حجره قدسش همه بدرایتان پرده رشک غرقه از پای تا به سر در اشک همه ارزانیان حلم شده همه زندانیان علم شده خویشتن را فرو نه از گردن تا شوی نازنین هر برزن دین برون آید ار گنه بنهی سر پدید آید از کله بنهی دیده پاک پاک دین بیند دیده چون پاک شد چنین بیند خاکسارند باد سارانش تاج دارند تاجدارانش از سر این دلق هفت رنگ برآر جامه یک رنگ دار عیسی وار تا چو عیسی بر آب راه کنی همره از آفتاب و ماه کنی همه خود ز خویشتن کم کن وآنگه آن دم حدیث آدم کن تا بود نفس ذره ای با تو نرسی هیچ گونه آنجا تو نفس را آن هوا نسازد هیچ خیز و بی نفس راه را بپسیچ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۶ - من اَمَنَ بطاعته فقد خَسَر خُسراناً مبینا روبهی پیر روبهی را گفت کای تو با عقل و رای و دانش جفت چابکی کن دو صد درم بستان نامه ما بدین سگان برسان گفت اجرت فزون ز دردسر است لیک کاری عظیم با خطر است زین زیان چونکه جان من فرسود درمت آنگهم چه دارد سود ایمنی از قضایت ای الله هست نزدیک عقل عین گناه ایمنی کرد هر دو را بدنام آن عزازیل و آن دگر بلعام
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۷ - من زَهَد فیالدّنیا وَجَد مُلکا لایبلی بود پیری به بصره در زاهد که نبود آن زمان چنو عابد گفت هر بامداد برخیزم تا از این نفس شوم بگریزم نفس گوید مرا که هان ای پیر چه خوری بامداد کن تدبیر بازگو مر مرا که تا چه خورم منش گویم که مرگ و در گذرم گوید آنگاه نفس من با من که چه پوشم بگویمش که کفن بعد از آن مر مرا سؤال کند آروزهای بس محال کند که کجا رفت خواهی ای دل کور منش گویم خموش تا لب گور تا مگر بر خلاف نفس نفس بتوانم زدن ز بیم عسس بخ بخ آنکس که نفس را دارد خوار و در پیش خویش نگذارد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۸ - فی صفةالزهد و الزّاهد زاهدی از میان قوم بتاخت به سر کوه رفت و صومعه ساخت روزی از اتفاق دانایی عالمی پر خرد توانایی برگذشت و بدید زاهد را آن چنان پارسای عابد را گفت ویحک چرا براین بالای ساختستی مقام و مسکن و جای گفت زاهد که اهل دنیا پاک در طلب کردنش شدند هلاک باز دنیا شده است در پرواز در فکنده به هر دیار آواز به زبانی فصیح می گوید در جهان صید خویش می جوید هر زمان گوید اهل دنیی را جفت بلوی و فرد مولی را وای آن کو ز من حذر نکند در طلب کردنم نظر نکند تا نگردد چنانکه در فسطاط اندکی مرغ و باز بر افراط سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۹ - فی حُبّ الدُّنیا و صفة اهله هست شهری بزرگ در حد روم باز بسیار اندر آن بر و بوم نام آن شهر شهره فسطاطست ساحلش تا به حد دمیاطست اندرو مرغ خانگی نپرد زانکه باز از هوا ورا شکرد واندران شهر مرغ نگذارد زآنکه در ساعتش بیوبارد همچو فسطاط شد زمانه کنون علما همچو مرغ خوار و زبون من به دست آوریدم این بالا تا شوم ایمن از بد دنیا گفت دانا که با تو اینجا کیست بر سر کوهپایه حالت چیست گفت زاهد که نفس من با من هست روز و شب اندرین مسکن گفت دانا که پس نکردی هیچ بیهده راه زاهدان مپسیچ گفت زاهد که نفس دوخته اند در من و زی ویم فروخته اند نتوانم ز وی جدا گشتن چکنم چاره رها گشتن گفت با زاهد آن ستوده حکیم نفس افعال بد کند تعلیم گفت زاهد که من بساخته ام زانکه من نفس را شناخته ام هست بیمار نفس و من چو طبیب من کنم روز و شب ورا ترتیب به مداوای نفس مشغولم زآنکه گوید همی که معلولم گه ورا قصد فصد فرمایم اکحل از دیدگانش بگشایم چون تصعد کند فرو بارد فصد تسکینی اندرو آرد گه ورا مسهلی بفرمایم علل از جسم او بپالایم حب دنیا و حقد و بغض و حسد غل و غشش برون شود ز جسد گاه نهیش کنم من از شهوات تا مگر باز ماند از لذات از خورش خوی خویش باز کند در شهوت به خود فراز کند قوتش از باقلی دودانه کنم خانه بر وی چو گورخانه کنم ساعتی نفس چون شود در خواب من کنم یک دو رکعتی بشتاب پیش از آن کو ز خواب برخیزد همچو بیمار در من آویزد یک دو رکعت بی او چو بگذارم بعد از آن نفس گشت بیدارم مرد دانا چو این سخن بشنید جامه بر تن ز وجد آن بدرید گفت لله درک ای زاهد بارک الله عمرک ای عابد این سخن جز ترا مسلم نیست ملک تو کم ز ملکت جم نیست هرچت امروز هست آرایش دان که فردات باشد آلایش نیست آلوده کز گنه خیزد آن کز اندوه آه و أه خیزد زن کند بهر میهمانی پاک موی ابرو و موی رخ چالاک دل بدین جا غریب و نادانست تا به بند چهار ارکانست خرد اینجا تهی کند جعبه که تحری بد است در کعبه پیش کعبه مگر که بوالهوسی بشنود علم سمت قبله بسی هرکه در کعبه با تحری مرد زیره تر بسوی کرمان برد در سه زندان غل و حقد و حسد عقل را بسته ای به بند جسد پنج حس کز چهار ارکانند پنج غماز این سه زندانند دل شده محرم خزانه راز چکند ننگ منهی و غماز بی زبانان زبان او گویند بی نشانان نشان او جویند هرچه جز دوست آتش اندر زن آنگه از آب عشق سر بر زن که نه یارند و یار می بینی همه زنهارخوار می بینی گلبن باغ خویشتن بینان شده چون دلم دلم بدبینان نیک معلوم کن که در محشر نشود هیچ حال خلق دگر پیشش آید هرآنچه بگزیند هرچه زینجا برد همان بیند
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۰ - قالَ النّبیُّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ: فرغ َاللهُ تَعالَی عَنِ الخلْقِ وَ الخُلْق وَ الاَجَلِ وَ الرِّزْقِ؛ التمثیل فی نَحْنُ قَسَمْنا هرچه آن کدخدای دکاندار سوی خانه فرستد از بازار آنکه باشد به خانه در خویشش در شبانگاه آورد پیشش هرچه زینجا بری نگه دارند در قیامت همانت پیش آرند نیست آنجا تغیر و تبدیل نشود نیک بد به هیچ سبیل چیزی آنجا به کس نخواهد داد دادنی داد وان دگر همه باد خیز و برخوان اگر نمیدانی سر این از کلام ربانی لن تجد سنتش ز تبدیلا لن تجد ملتش ز تحویلا نیست بر حکم قاطعش تبدیل نیست بر امر جامعش تحویل خیز و تر دامنی ز خود کن دور ورنه نبوی در آن جهان معذور آتش اندر غم و زحیر زنی گر کنون نفس را به تیر زنی
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۱ - فصل فی شرائط صلوة الخمس والمناجات والتضرّع والخشوع والوقار والدعاء قال الله تعالی الذین یؤمنون بالغیب و یقیمون الصلوة و قال النبی علیه السلام عند نزعه و ما ملکت ایمانکم و قال النبی صلی الله علیه و سلم حبب الی من دنیاکم ثلاث الطبیب والنساء و قرة عینی فی الصلوة و قال علیه السلام من ترک الصلوة متعمدا فقد کفر و بین الاسلام والکفر ترک الصلوة و قال المصلی یناجی ربه و قال علیه السلام لو علم المصلی من یناجی ما التفت و قال علیه السلام کن فی صلوتک خاشعا و قال علیه السلام الصلوة نورالمؤمن من اقام الصلوة اعطی الجنة بالصلوة بنده تا از حدث برون ناید پرده عز نماز نگشاید چون کلید نماز پاکی تست قفل آن دان که عیبناکی تست پای کی بر نهی به بام فلک باده کی در کشی ز جام ملک تات چون خر در این سرای خراب شکم از نان پرست و پشت از آب تا به زیر چهار و پنج و ششی باده جز از خم هوس نچشی کی ترا حق به لطف برگیرد یا نمازت به طوع بپذیرد چون دوم کرد امر یزدانت چار تکبیر بر سه ارکانت فوطه بافان عالم ازلت بر تو خوانند نکته و غزلت روی سلطان شرع کی بینی کون در آب و در آسمان بینی لقمه و خرقه هردو باید پاک ورنه گردی میان خاک هلاک چونت نبود طعام و کسوت پاک چه نمازت بود چه مشتی خاک به رعونت سوی نماز مپای شرم دار و بترس تو ز خدای سوی خود هرکه نیست بار خدای دهدش در نماز بار خدای سگ به دم جای خود بروبد و باز تو نروبی به آه جای نماز از پی جاه و خدمت یزدان دار پاکیزه جای و جامه و جان قبله جان ستانه صمدست احد سینه کعبه احدست در احد حمزه وار جان درباز تا بیابی مزه ز بانگ نماز هرچه جز حق بسوز و غارت کن هرچه جز دین از آن طهارت کن با نیازت به لطف برگیرند بی نیازت نماز نپذیرند بی نیاز ار غم نماز خوری از جگر قلیه پیاز خوری باز اگر هست با نماز نیاز برگرد دست لطف پرده راز هرکه در بارگاه لطف شتافت دادنی داد و جستنی دریافت ورنه ابلیس در درون نماز گوش گیرد برونت آرد باز تو لییم آمدی نماز کریم تو حدیث آمدی نماز قدیم هفده رکعت نماز از دل و جان ملک هشده هزار عالم دان پس مگو کین حساب باریکست زآنکه هفده به هشده نزدیکست هرکه او هفده رکعه بگذارد ملک هشده هزار او دارد حسد و خشم و بخل و شهوت و آز به خدای از گذاردت به نماز تا حسد را ز دل برون ننهی از عملهای زشت او نرهی چون نبیند ز دین غنیمت تو نکند هم نماز قیمت تو قیمت تو عنان چو برتابد والله ار جبرییل دریابد طالب اول ز غسل درگیرد کز جنب حق نماز نپذیرد تا ترا غل و غش درون باشد غسل ناکرده ای تو چون باشد غسل ناکرده از صفات ذمیم نپذیرد نماز رب عظیم گرچه پاکست هرچه بابت تست همه در جنب حق جنابت تست اصل و فرع نماز غسل و وضوست صحت داء معضل از داروست تا به جاروب لا نروبی راه نرسی در سرای الا الله چون ترا از تو دل برانگیزد پس نماز از نیاز برخیزد ندهد سوی حق نماز جواز چون طهارت نکرده ای به نیاز زاری و بی خودی طهارت تست کشتن نفس تو کفارت تست چون بکشتی تو نفس را در راه روی بنمود زود فضل اله با نیاز آی تا بیابی بار ورنه یابی سبک طلاق سه بار کان نمازی که در حضور بود از تری آب روی دور بود تن چو در خاک رفت و جان به فلک روح خود در نماز بین چو ملک
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۲ - المثل فی الخشوع و حضور القلب فی الصّلوة قصّة امیرالمؤمنین علیهالسّلام در احد میر حیدر کرار یافت زخمی قوی در آن پیکار ماند پیکان تیر در پایش اقتضا کرد آن زمان رایش که برون آرد از قدم پیکان که همان بود مرورا درمان زود مرد جرایحی چو بدید گفت باید به تیغ باز برید تا که پیکان مگر پدید آید بسته زخم را کلید آید هیچ طاقت نداشت بادم گاز گفت بگذار تا بوقت نماز چون شد اندر نماز حجامش ببرید آن لطیف اندامش جمله پیکان ازو برون آورد و او شده بی خبر ز ناله و درد چون برون آمد از نماز علی آن مر او را خدای خوانده ولی گفت کمتر شد آن الم چونست وز چه جای نماز پر خونست گفت با او جمال عصر حسین آن بر اولاد مصطفی شده زین گفت چون در نماز رفتی تو بر ایزد فراز رفتی تو کرد پیکان برون ز تو حجام باز نا داه از نماز سلام گفت حیدر به خالق الاکبر که مرا زین الم نبود خبر ای شده در نماز بس معروف به عبادت بر کسان موصوف این چنین کن نماز و شرح بدان ورنه برخیز و خیره ریش ملان چون تو با صدق در نماز آیی با همه کام خویش باز آیی ور تو بی صدق صد سلام کنی نیستی پخته کار خام کنی یک سلامت دو صد سلام ارزد سجده صدق صد قیام ارزد کان نمازی که عادتی باشد خاک باشد که باد برپاشد اندرین ره نماز روحانی آن به آید که خشک جنبانی جان گدازد نماز بار خدای خشک جنبان بود همیشه گدای بود از روی جهل و نااهلی چون بجوید طریق بوجهلی گرت باید که مرد باشی مرد خشک بگذار و گرد دریا گرد گرت نبود ز بحر در خوشاب هم تو دانی که در نمانی از آب چنگ در راه حق زن ای سرهنگ گرت نبود مراد نبود ننگ مرد کز آب و خاک دارد عار به هوا بر نشیند آتش وار کله آسمان منه بر سر تا بیابی ز جبرییل افسر تاج گردد ترا کلاه ملک باشگونه شود کلاه فلک تا بدانی حق از هوا و هوس کین همه هیچ نیست زی تو و بس عدمت چون وجود یکسانست هرچه تو خواستی همه آنست
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۳ - فی الصّلوة و الرّغبة بارگی را بساز آلت و زین از پی بارگاه علیین با دعا یار کن انابت حق تا قبولت کند اجابت حق گه گه آیی ز بهر فرض نماز از حقیقت جدا قرین مجاز بی دعا و تضرع و زاری یک دو رکعت بغفله بگزاری ظن چنان آیدت که هست نماز به خدای ار دهندت ایچ جواز بی تو باشد به پاک برگیرد کز تو آلوده گشت نپذیرد نامه ای کز زبان درد رود آن رسول از جهان مرد رود چون ز نزد نیاز باشد پیک از تو یارب بود وزو لبیک نه جوانی که حرفش آلاید بل جوانی که جان بیاساید کرده در ره دعای ما برجای صد هزاران عوان صوت سرای راه از این و از آن چه باید جست درد تو رهنمای مقصد تست با رعونت شوی به نزد خدای جامه کبریا کشان در پای همچو خواجه که در خرام شود به بر بنده و غلام شود بار منت نهی همی بر وی که منم دوستدار عز علی دوست دانی نه بنده مر خود را این بود رسم مرد بخرد را این چنین طاعت ای پسر آن به که نیاری برش بر و مسته بی هدی آدمی کم از دده است هرکه او بی هدیست بیهده است توبه زین طاعت تو ای نادان خویشتن را دگر تو بنده مخوان گر ترا در زمانه بودی عون کم نبودی به فعل از فرعون که وی از غایت پریشانی وز کمال غرور و نادانی چون سر بندگی و عجز نداشت پرده از روی کار خود برداشت گفت من برتر از خدایانم در جهان از بلند رایانم همه را این غرور و نخوت هست لفظ فرعون بهر جبلت هست لیکن از بیم سر نیارد گفت دارد آن راز خویشتن بنهفت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۴ - التّمثیل فی تقصیر الصّلوة بوشعیب الابی امامی بود که ورا هرکسی همی بستود قایم الیل و صایم الدهری یافت از زهد در زمان بهری برده از شهر صومعه بر کوه جسته بیرون ز زحمت انبوه زنی از اتفاق رغبت کرد گفت شیخا زنت بود در خورد گر بخواهی ترا حلال شوم به قناعت ترا عیال شوم به قناعت زیم به کم راضی نکنم یاد نعمت ماضی گفت بخ بخ رواست بپسندم گر قناعت کنی تو خرسندم با عفاف و کفاف و خلق حسان غایت حسن و آیت احسان بودش این زن عفیفه جوهره نام یافته از حسن و زیب بهره تمام شهر بگذاشت و عزم صومعه کرد قانع از حکم چرخ گردا گرد بوریا پاره ای فکنده بدید جوهره بوریا سبک برچید مر ورا بوشعیب زاهد گفت کای شده مر مرا گرامی جفت از برای چه برگرفتی فرش که بود خاک تیره موضع کفش گفت بهر صلاح برچیدم که من این معنی از تو بشنیدم که بود بهترین هر طاعت که نباشد حجابش آن ساعت جبهت بنده را ز عین تراب بوریا بود در میانه حجاب بود هر شب دو قرص راتب او به وظیفه که بد معاتب او به دو قرص جوین گه افطار بود قانع همیشه آن دیندار بوشعیب از قیام شب یکروز گشت رنجور و بود وی معذور آن شب از ضعف حال آن سره مرد فرض و سنت نماز قاعد کرد زن یکی قرص پیش شیخ نهاد قطره ای سرکه داد و بیش نداد شیخ گفت ای زن این وظیفه من بیش از این ست کم چرا شد زن گفت زیرا نماز قاعد را مزد یک نیمه است عابد را تو نماز ار نشسته کردستی نیمه ای از وظیفه خوردستی بیش یک نیمه از وظیفه مخواه از من ای شیخ کردمت آگاه که نماز نشسته را نیمی مزد استاده است تقسیمی چون تو نیمی عباده بگذاری جمله را مزد چشم چون داری جمله بگذار و مزد جمله بخواه ورنه این طاعتست عین گناه ای تو در راه صدق کم ز زنی باز بستر ز همچو خویشتنی مر ترا زین نماز نز سر دل نیست جان کندنی مگر حاصل طاعتی کان ز دل ندارد روح کس ندارد وجود آن به فتوح زآنکه در اصل خود نیاید نغز بر سر کاسه استخوان بی مغز هر نمازی که با خلل باشد دان که در حشر بی محل باشد از خشوع دلست مغز نماز ور نباشد خشوع نیست نیاز آنکه در بند روزه ماند و نماز بر در جانش ماند قفل نیاز زان در این عالم فریب و هوس واندرین صدهزار ساله قفس دست موزه ات کلاه جاه آمد که سرت برتر از کلاه آمد هرکرا در نماز عده نکوست غار مغرب سزای سجده اوست رو قضا کن نماز بی دم آز که نمازت تبه شد از نم آز شد ز ننگ نماز و روزه تو کفش پای تو دست موزه تو مرد باید که در نماز آید خسته با درد و با نیاز آید ور نباشد خشوع و دمسازی دیو با سبلتش کند بازی لحن خوش دار چون به کوه آیی کوه را بانگ خر چه فرمایی کرده ای در ره دعا برپای صد هزاران عوان صوت سرای لاجرم حرف آن ز کوه مجاز چون صدا هم به دمت آید باز
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۵ - فیالحمد والثناء در دهان هر زبان که گویا شد از ثنایت چو مشک بویا شد دل و جان را به بعد و قربت تو هست در امر و در مشیت تو دولت سرمدی و نحس ردی ملک بی هلک و عزت ابدی بندگانت به روز و شب پویان همه از تو ترا شده جویان دولت و ملک و عز هر دو جهان پیش عاقل به آشکار و نهان هست معلوم بی هوا و هوس کان همه هیچ نیست بی تو و بس در ثنای تو هر که گربزتر گرچه قادرترست عاجزتر دین طلب کن گرت غم بدنست زانکه کابین دین طلاق تنست پیک عقلش ممیز راهست که فسادش صلاح را جاهست نیست در امر تو به کن فیکون زهره کس را که این چه یا آن چون بنده را در ره معاش و معاد نیست کس ناصر از صلاح و فساد روزی آخر ز خلق سیر شوی لیک دوری هنوز و دیر شوی آنگه آگه شوی ز نرخ پیاز که نیابی به راه راست جواز مرد ایمان همیشه در کار است زانکه ایمان نماز بیمار است تا نداری سر سراندازی تو چه دانی که چیست جانبازی چون سرانداز وصف جود شدی بر در روم در سجود شدی کعبه دل ز حق شده منظور همت سگ بر استخوان مقصور پیش شرعش ز شعر جستن به بیت را همچو بت شکستن به شرع از اشعار سخت بیگانه ست گرچه با او کنون هم از خانه ست هرچه ما را مباح محظورست برکسی کو ازین و آن دورست فرق حظر و اباحت او داند کانچه راحت جراحت او داند دل و همت مده به صحبت خلق ببر از خلق تا نبرد حلق نیکویی با عدوت از خردست که خرد نام تو ز نیک و بد است سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۶ - فیالافتقار والتحیّرِ فی صفاته مستمع نغمت نیاز از دل مطلع بر طلوع راز از دل چون در دل نیاز بگشاید آنچه خواهد به پیش باز آید یاربش را ز شه ره اقبال کرده لبیک دوست استقبال زآتشی کان بودت گوناگون تکیه بر آب روی چون فرعون نقل جان ساز هرچه زو شد نقل که به ایمان رسی به حق نه به عقل عقل در کنه وصف او نادان ذوق با طوق شوق او شادان عقل و جان ملک پادشاهی اوست ملک او در خور آلهی اوست یاربی از تو زو دو صد لبیک یک سلام از تو زو هزار علیک سایه بانیست عقل بر در او خیلتاشیست جان ز لشکر او از بد و نیک خلق پیوسته رحمت و نعمتش بنگسسته درگهش را نیاز پیرایه تو نیاز آر سود و سرمایه درپذیرد غم دراز ترا بی نیازی او نیاز ترا دوست بودش بلال بر درگاه پوست بر تن چو زلف یار سیاه جامه ظاهرش ز بهر دلال گشت بر روی حور مشکین خال از پی تازگی ز دشمن و دوست در دو عالم بدل کننده پوست از پی دین و ملک پروردن نکند هیچ سر برو گردن ای صف آرای جمع درویشان وی نگهدار درد دل ریشان آنکه شد چون بهی بهش گردان وانکه شد چون کمان زهش گردان نیک درمانده ام به دست نیاز کارم ای کارساز خلق بساز متفرد به خطه ملکوت متوحد به عزت جبروت آیت علم را بدایت نیست غایت شوق را نهایت نیست تو ندانی ز حال عالم راز از بلا عافیت ندانی باز تو حقیقت نه مرد این راهی طفل راهی ز ره نه آگاهی کودکی رو به گرد بازی گرد به بر کبر و بی نیازی گرد بس بود کبر و ناز یار ترا با خدای ای پسر چه کار ترا چکنی جنت و نعیم ابد کرده عقبی ز بهر دنیا رد او ز تو حسبت تو می داند چون تویی را به خود همی خواند می کند بر تو عرضه حور و قصور تو به دنیا و زینتش مغرور
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۷ - فی تأدیب صببان المکتب و صفة الجنّة والنّار از پی راه حق کم از کودک نتوان بودن ای کم از یک یک گر در آموختن کند تقصیر هرچه خواهد سبک ز وی بپذیر به تلطف بدار و بنوازش خیره در انتظار مگدازش در کنارش نه آن زمان کاکا تا شود راضی و مکنش جفا در نمازش نه آن زمان کانجا تا شود سرخ چهره اش چو لکا ور نخواند بخواه زود دوال گوشهایش بگیر و سخت بمال به معلم نمای تهدیدش تا بود گوشمال تمهیدش بند و حبسش کند به خانه موش میر موشان کند فشرده گلوش در ره آخرت ز بهر شنود کمتر از کودکی نشاید بود خلد کاکای تست هان بشتاب به دو رکعت بهشت را دریاب ورنه شد موشخانه دوزخ تو در ره آن سرای برزخ تو رو به کتاب انبیا یک چند بر خود این جهل و این ستم مپسند لوحی از شرح انبیا برخوان چون ندانی برو بخوان و بدان تا مگر یار انبیا گردی زین جهالت مگر جدا گردی در جهان خراب پر ز ضرر از جهالت مدان تو هیچ بتر سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۸ - در مناجات گوید ای روان همه تنومندان آرزو بخش آرزومندان تو کنی فعل من نکو در من مهربان تر ز من تویی بر من رحمتت را کرانه پیدا نیست نعمتت را میانه پیدا نیست آنچه بدهی به بنده دینی ده با رضای خودش قرینی ده دلم از یاد قدس دین خوش کن نسبت باد و خاکم آتش کن از تو بخشودنست و بخشیدن وز من افتادنست و شخشیدن من نیم هوشیار مستم گیر من بلخشیده ام تو دستم گیر از تو دانم یقین که مستورم پرده پوشیت کرده مغرورم رانده سابقت ندانم چیست خوانده خاتمت ندانم کیست عاجزم من ز خشم و خوشنودیت نکند نیز لابه ام سودیت دل گمراه گشت انابت جوی مردم دیده شد جنابت شوی دل گمراه را رهی بنمای مردم دیده را دری بگشای که ننازد ز کارسازی تو که بترسد ز بی نیازی تو ای به رحمت شبان این رمه تو چه حدیثست ای تو ای همه تو ای یکی خدمت ستانه ت را گرگ و یوسف نگارخانه ت را تو ببخشای بر گل و دل ما که بکاهد غم دل از گل ما تو نوازم که دیگران زفتند تو پذیرم که دیگران گفتند چه کنم با جز از تو هم نفسی مرده ایشان مرا تو یار بسی چه کنم زحمت تویی و دویی چون یقین شد که من منم تو تویی چه کنم با تو تف و دود همه چون تو هستی باد بود همه باد نعمای تست بود جهان ای زیان تو به که سود جهان من ندانم که آن چه کس باشد کز تو او را بخیره بس باشد کس بود زنده بی عنایت تو یا توان زیست بی رعایت تو آنکه با تست سوزکی دارد وآنکه بی تست روزکی دارد آنچه گفتی مخور بخوردم من وآنچه گفتی مکن بکردم من با تو باشم درست شش دانگم بی تو باشم ز آسیا بانگم از غم مرگ در زحیرم من جان من باش تا نمیرم من چه فرستی حدیث و تیغ به من من کیم از تو ای دریغ به من با قبول تو ای ز علت پاک چبود خوب و زشت مشتی خاک خاک را خود محل آن باشد کز ثنای تواش زبان باشد عز تو ذل خاک را برداشت خاک را تا به عرش سربفراشت گر ندادی کلام دستوری که برد نامت از سر دوری خلق را هیچ زهره آن بودی که ترا بر مجاز بستودی چه گشاید ز عقل و مستی ما که مه ما و مه بود و هستی ما به خودی مان کن از بدیها پاک چه بود پیش پاک مشتی خاک بیش حکمت خود ار خرد باشم من که باشم که نیک و بد باشم بد ما نیک شد چو پذرفتی بد شود نیک ما چو نگرفتی بدو نیکم همه تویی یارب وز تو خود بد نیاید اینت عجب آن کسی بد کند که بدکارست از تو نیکی همه سزاوارست نیک خواهی به بندگان یکسر بندگان را خود از تو نیست خبر اندرین پرده هوا و هوس جهل ما عذرخواه علم تو بس گر سگی کرده ایم اندر کار نه تو شیری گرفته ای بگذار بر در فضل و حضرت جودت بهر انجاز لطف موعودت آنچه نسبت به تست توفیرست وآنچه از فعل ماست تقصیر است
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۹ - فی کرمه و فضله ای خداوند قایم و قدوس ملک تو نامماس و نامحسوس از تو چیریم و بر تو چیر نه ایم به تو سیریم و از تو سیر نه ایم سوی ما گرچه هیچکس کس نیست کرم تو نویدگر بس نیست دین مان داده ای یقین مان ده گرچه این هست بیش از این مان ده گرچه بر نطع نفس شهماتیم تشنه وادی سماواتیم کسی از بد همی نداند به آنچه دانی که آن بهست آن ده ای مراد امل نگاران تو وی امید امیدواران تو ای نهان دان آشکارا بین تو رسانی امید ما به یقین همه امید من به رحمت تست جان و روزی همه ز نعمت تست جگر تشنه مان ز کوثر دین شربتی بخش پر ز نور یقین نیست نز دانشی و نز هنری جز تو سوی توام وکیل دری هرچه بر من قضای تو بنوشت همه نیکو بود نباشد زشت هستم از هرکه هست جمله گریز ناگزیرم تویی مرا بپذیر بلبل عشق را ز گلبن جست در ترنم نوای این همه تست باز ناز من از طریق نیاز بر سر سدره می کند پرواز ملکها راند هرکه سوی تو راند باز درماند هرکه زین درماند که رساند به من سخن جز تو که رهاند مرا ز من جز تو نخری بوی رنگ و دمدمه تو زین همه وارهانم ای همه تو عجز و بیچارگی و ضعف خری نخری سستی و خری و تری رنج بر درگه تو آسانیست بی زبانی همه زبان دانی است همه را کش تو از برای همه پس قبول تو خونبهای همه از تو برتافتن عنان امل چیست جز آیت و نشان زلل صورت قهر در دلش روید هر که جز مهر حضرتت جوید سیرت ما ز صورت اشرار وا رهان ای مهیمن اسرار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۰ - فی الانابه ای جهان آفرین جان آرای وی خرد را به صدق راه نمای در بهشت فلک همه خامان در بهشت تو دوزخ آشامان بر درت خوب و زشت را چکنم چون تو هستی بهشت را چکنم که نماید در آینه تزویر غرض نکته علیم و قدیر خون دل چون جگر کند سوراخ چه جهنم چه جمره طباخ دوزخ از بیم او بهشت شود خاک بی کالبد چو خشت شود خنده گریند عاشقان از تو گریه خندند عارفان از تو در جحیم تو جنت آرامان بی تو راضی به حورعین عامان گر به دوزخ فرستی از در خویش میروم نی به پای بر سر خویش وانکه امر ترا خلاف آرد دل خود از غفلتش غلاف آرد همه را گاه و کار و بار از تو یار مار است و مار یار از تو نه به لاتأمن از تو سیر شوم نه به لاتقنطوا دلیر شوم گر کنی زهر با روانم جفت از شکر تلخ تر نیارم گفت ایمن از مکر تو کسی باشد که فرومایه خسی باشد امن و مکر تو هر دو یکسانست عاقل از مکر تو هراسانست ایمن از مکر تو نشاید بود طاعت و معصیت ندارد سود ایمن آنکس بود که وی آگاه نبود از مکر تو به فعل گناه
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۱ - فی الإخلاص و المخلصون علی خطرٍ عظیمٍ چون ز درگاه تست گو می مال خواب را زیر پای خیل خیال همچو شمع آنکه را نماند منی در تو خندد چو گردنش بزنی با تو با جاه و عقل و زر چکنم دین و دنیا تویی دگر چکنم تو مرا دل ده و دلیری بین رو به خویش خوان و شیرین بین گر ز تیر تو پر کنم ترکش کمر کوه قاف گیرم کش یار آنی که بی خرد نبود وان آنی که آن خود نبود من چو درمانده ام درم بگشای ره چو گم کرده ام رهم بنمای هیچ خودبین خدای بین نبود مرد خود دیده مرد دین نبود گر تو مرد شریعت و دینی یک زمان دور شو ز خود بینی ای خداوند کردگار غفور بنده را از درت مگردان دور بسته خویش کن ببر خوابم تشنه خویش کن مده آبم دل از این و از آن چه باید جست درد خود رهنمای مقصد تست عمر ضایع همی کنی در کار همچو خر پیش سبزه بی افسار گرد هر شهر هرزه می گردی خر در آن ره طلب که گم کردی خر اگر در عراق دزدیدند پس ترا چون به یزد و ری دیدند پل بود پیش تا نگردی کل چون شدی کل ترا چه بحر و چه پل اندرین ره ز داد و دانش خویش بار ساز و ز هیچ پل مندیش قصد کشتی مکن که پر خطرست مرد کشتی ز بحر بی خبرست گرچه نو خیز و نو گرفت بود بط کشتی طلب شگفت بود بچه بط اگر چه دینه بود آب دریاش تا به سینه بود تو چو بط باش و دنیی آب روان ایمن از قعر بحر بی پایان بچه بط مین بحر عمان خربطی باز گشته کشتی بان یارب این خربطان عالم را کم کن از بهر عز آدم را قدم ار در ره قدم داری قلزمی را ز دست نگذاری قدمی را که با قدم بقل ست سطح بیرونی محیط پل ست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۲ - فی قضائه و قدره و امره و صنعه داده از حکم تو تمنی را امر دین را و عقل دنیی را آنچه زاید ز عالم از امرست وآنچه گوید نبی هم از امرست کفر و دین خوب و زشت و کهنه و نو یرجع الامر کله زی او هرچه در زیر امر جبارند همه بر وفق امر بر کارند همه مقهور و قدرتش قاهر صنع او بر ظهورشان ظاهر همه موقوف قدرت و حلمش همه محبوس سابق علمش آنکه عامی و آنکه از علماست آنکه محکوم و آنکه از حکماست همه را بازگشت حضرت اوست هرکرا منتی است منت اوست عقل را نقل کرده اسبابش نفس را پی بریده انسابش نسب نفس سوی عالم جان همچو کورست و گوهر عمان
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۳ - حکایت کور را گوهری نمود کسی زین هوس پیشه مرد بوالهوسی که ازین مهره چند می خواهی گفت یک گرده و دو تا ماهی نشناسد کسی چه داری خشم لعل و گوهر مگر به گوهر چشم پس چو این گوهر نداد خدای این گهر را ببر تو ژاژ مخای گرنخواهی که بر تو خندد خر نزد گوهرشناس بر گوهر دست گوهرشناس به داند چون کف پای بر صدف راند نیک دانی که در فضای ازل دست صنع خدای عزوجل گر نبشت ابجدی ز دفتر خویش نتواند کزو کشد سر خویش کرده امر خدای در هر فن قوتی را به فعلی آبستن تا چو راه مشیمه بگشایند زآنچه کشتند حاملان زایند آنکه او را عدم برد فرمان کی وجود آرد اندرو عصیان کرده یک امر جمله را بیدار همگان آمدند در پرگار هرچه استاد برنبشت و براند طفل در مکتب آن تواند خواند عقل شد خامه نفس شد دفتر مایه صورت پذیر و جسم صور عشق را گفت جز زمن مهراس عقل را گفت خویشتن بشناس عقل دایم رعیت عشق است جان سپاری حمیت عشق است عشق را گفت پادشایی کن طبع را گفت کدخدایی کن از عنا طعنه ساز ارکان را پس به کف کن تو آب حیوان را تا چو زو نطق مایه ای سازد در ره روح قدس در بازد روح قدسی به نفس باز شود نفس چون عقل پاکباز شود همچنین از بدایت ارکان روش اوست تا نهایت جان همه زی اوست بازگشت دهور در نبی خوانده ای تصیرالامور آنکه مختار زیر پرده اوست وآنکه مجبور بند کرده اوست همه از امر اوست زیر و زبر غافلند آدمی ز خیر و ز شر هرچه بودست و هرچه خواهد بود آن توانند کرد کو فرمود داند آنکس که خرده دان باشد هرچه او کرد خیرت آن باشد نام نیکو و زشت از من و تست کار ایزد نکو بود بدرست هست عالم خدای عزوجل که ترا چیست پایگاه و محل نیک داند خدای سر دلت زانکه اول خود او سرشت گلت کی شود عقل تو بدو مدرک چه نماید ترا به جز بد و شک هرچه ز ایزد بود همه نیکوست هرچه از تست سر به سر آهوست