Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۴ - فی الشّوق از پس این براق شوق بود شوق در گردنش چو طوق بود آفرینش چو گشت زندانش پس خلاصی طلب کند جانش آتشیش از درون برافروزند که ازو عقل و جان و تن سوزند تا که خود یار عشق خودبین است بوته توبه از پی این است هرکه را کوی عشق او تازه ست توبه ای از کلید دروازه ست شوق بی یار خود سرور بود یار خود از خدای دور بود شوق ذوقت به دوزخ اندازد شوق شوقت چو حور بنوازد چون برون رفت جان ز دروازه دل کهنه ازو شود تازه صورت از بند طبع باز رهد دل ودیعت به روح باز دهد افتد از سیر جان بی اندازه از زمین تا به عرش آوازه کرد کز باد شوق و درد رود بر زن ار بگذرد چو مرد رود هرچه در راه فتنه انگیزد همه اش از پیش راه برخیزد از پی پایتابه ای بشکوه پشم رنگین شود به پیشش کوه آتش او ز بهر بالا را ببرد آب روی دریا را چون مر او را ازو برانگیزند اختران پیش او فرو ریزند دیده او چو نور ره بیند شمس در جنب او سیه بیند بد و نیک اندر آن جهان نبود خاک و خورشید و اختران نبود هرکه را عشق کوی او باشد در دلش جست و جوی او باشد آسمانی دگرش گردانند بر زمینی دگرش بنشانند هر دمش نقش کفر دین گردد هر نفس آسمان زمین گردد هر زمان شوید از پی تگ و پوی جبرییلش به آب حیوان روی خرد از نعره دلش کالیو هیزم برق نعل اسبش دیو آدمی سوز گشته از پی راه مالک درد او به آتش آه سر آهش ندارد ایچ صبور پی او در نیابد ایچ غیور نعل اسبش چو گرد بندازد جبرییلش حنوط جان سازد او روان گشته سوی عالم نیست باد فریاد کن که یک دم بیست مصطفی ایستاده بر ره اوی از سر لطف رب سلم گوی اندر آویزد از پی اشراف از درونش ترازوی انصاف آب در راه او خلیل زند مقرعش جان جبرییل زند همه را باز خود رساند به خود کایچ یک را ازو نیامد بد همه هستند و از همه همه دور در نبی خوانده ای تصیرالامور زو بد و نیک قوت و حولست امر او ما یبدل القول است امر او را تغیری نبود خلق را جز تحیری نبود بغض و حقد از صفات او دورست غضب آن را بود که مقدورست اوست قادر به هرچه خواهد خواست هرچه خواهد کند که حکم او راست
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۵ - فی نفی صفات المذمومِة عنالله تعالی در حق حق غضب روا نبود زانکه صاحب غضب خدا نبود غضب و حقد هر دو مجبورند وین صفت هردو از خدا دورند غضب و خشم و کین و حقد و حسد نیست اندر صفات فرد احد همه رحمت بود ز خالق بار هست بر بندگان خود ستار می دهد مر ترا به رحمت پند به خودت می کشد به لطف کمند گر نیایی بخواندت سوی خویش به تلطف بهشت آرد پیش زانکه هستی بدین سرای دریغ تو گرفته ز جهل راه گریغ در توحید را تویی چو صدف آدم تازه را شدی تو خلف گر کنی ضایع آن در توحید شوی از مفلسی ز مایه فرید ور تو آن در را نگهداری سر ز هفت و چهار بگذاری به سرور ابد رسی پس از آن نرسد مر ترا ز خلق زیان در زمانه تو سرفراز شوی در فضای ازل چو باز شوی دست شاهان ترا شود منزل هر دو پایت برآید از بن گل سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۶ - التمثیل فیالذی هو یُطعمنی و یَسقین باز را چون ز بیشه صید کنند گردن و هردو پاش قید کنند هر دو چشمش سبک فرو دوزند صید کردن ورا بیاموزند خو ز اغیار و عاده باز کند چشم از آن دیگران فراز کند اندکی طعمه را شود راضی یاد نارد ز طعمه ماضی باز دارش ز خود پیاده کند گوشه چشم او گشاده کند تا همه بازدار را بیند خلق بر بازدار نگزیند زو ستاند همه طعام و شراب نرود ساعتی بی او در خواب بعد آن برگشایدش یک چشم در رضا بنگرد درو نه به خشم از سر رسم و عاده برخیزد با دگر کس به طبع نامیزد بزم و دست ملوک را شاید صیدگه را بدو بیاراید چون ریاضت نیافت وحشی ماند هرکه دیدش ز پیش خویش براند بی ریاضت نیافت کس مقصود تا نسوزی ترا چه بید و چه عود فرخ آنکو همه طعام و شراب از مسبب ستد نه از اسباب رو ریاضت کش ارت باید باز ورنه راه جحیم را می ساز دیگران غافلند تو هش دار واندرین ره زبانت خامش دار
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۷ - التمثیل فی معنی اولئک کالانعام بل هم اضل کره ای را که شد سه سال تمام رایضش درکشد به زخم لگام مر ورا در هنر بفرهنجد توسنی از تنش بیاهنجد کره را بر لگام رام کند نام او اسب خوش لگام کند بارگیر ملوک را شاید به زر و زیورش بیاراید چون نیابد ریاضتی در خور باشد آن کره از خری کمتر بابت بار آسیا باشد دایم از بار در عنا باشد گاه بار جهود و گه ترسا می کشد در عنا و رنج و بلا آدمی نیز کش ریاضت نیست پیش دانا ورا افاضت نیست علف دوزخ است و ترسانست با حجر در جحیم یکسانست مر ورا هست جای خوف و هراس خوانده در نص هم وقودالناس نفس فرمان پذیر و فرمانده عقل ایمان شناس و ایمان ده عکس خور زاب بر جدار شود سقف از نقش او نگار شود آنهم از عکس آفتاب شمار آن دوم عکس آب بر دیوار جان نروبد ز بیم مهجوری خاک درگاه جز به دستوری آن اویند در مکان و زمان از کن امر تا دریچه جان گفته از بهر خدمت درگاه امر با عقلها اطیعوالله نفس روینده تا به گوینده همه چون بنده اند جوینده سوی آن کفر زشت و دین نیکوست که ز دین نقش بیند از خر پوست گرچه بی اوت قصد و نیرو نه کار دین بی تو نی و بی او نه کار دین خود نه سرسری کاریست دین حق را همیشه بازاریست دین حق تاج و افسر مردست تاج نامرد را چه در خوردست دین نگهدار تا به ملک رسی ورنه بی دین بدان که هیچ کسی راه دین رو که راه دین چو روی همچو شاخ از برهنگی ننوی ای خوشا راه دین و امر خدای از گل تیره رو برآر دو پای در ره جبر و اختیار خدای بی تو و با تو نیست کار خدای همه از کار کرد الله است نیکبخت آن کسی که آگاه است اندرین ره ز داد و دانش خویش ره رو و رهبری کن و مندیش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۸ - فی الرضاء والتَّسلیم هست حق را ز بهر جان شریف اندر اثناء حکم صنع لطیف داند آنکس که خرده دان باشد کانچه او کرد خیرت آن باشد نیک نز میل و بد نه ز اسبابست بد نه از فصد لیک جلابست نام نیکو و زشت از من و تست کار ایزد نیکو بود به درست گرچه باشد به ظاهر آن همه خوب لیک باطن بود همه معیوب کی بسازد به حکم مطلق تو باد با بادبان زورق تو خیر و شر نیست در جهان اصلا نیست چیزی ازو نهان اصلا مرگ اگر چند بد نکوست ترا مال و میراثها ازوست ترا هرچه در خلق سوزی و سازیست اندر آن مر خدای را رازیست ای بسا شیر کان ترا آهوست وی بسا درد کان ترا داروست
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۹ - فی الحذر عنالقدر بندگان را که از قدر حذر است آن نه زیشان که آن هم از قدر است قدر و تقدیر او نهاد چو چنگ که شناسد همی ز نام و ز ننگ زان چو بربط به هر خیال همی خفته نالد ز گوشمال همی پیش دیوان حکم او جز مرد شکر سیلی حق که داند کرد سنگ خواران حکم چو سندان نزنند از برای جان دندان که کند با قضای او آهی جز فرومایه ای و گمراهی آه تو با قضای او باد است با قضایش دل تو ناشاد است با قضا مر ترا چو نیست رضا نشناسی خدای را به خدا کو در این راه کردنی کردن که تواند قفای او خوردن کردنی بایدت عزازیلی تا زند دست لعنتش سیلی سیلی کز دو دست دوست خوری همچو بادام بی دو پوست خوری گردنانی که با خدای خوشند حکم را بختیان بارکشند چون چراغند اگرچه در بندند زانکه جان می کنند و می خندند هر بلایی که دل نماید از او گر یکی ور هزار شاید از او حکم و تقدیر او بلا نبود هرچه آید به جز عطا نبود سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۸۰ - فی الرضا والتسلیم بحکمه و قضائه ابلقی را که رخ به خانه اوست تازگی جان ز تازیانه اوست وآنکه از تیر او شرف دارد دیدگان از پی هدف دارد ای بر آتش نهاده خرمن خویش باد بر داده سقف گلشن خویش گر ترا تیغ تن زند اه کن ور ترا زخم حق زند خه کن بی رضای حق آنچه راحت تست آن نه راحت که آن جراحت تست تلخ و شیرین چو هر دو زو باشد زشت نبود همه نکو باشد دلشان بر فراق مال و عیال خنک و خوش چو در بهار شمال تا در این عالم فسرده درند لگد اشتران چو گرده خورند خویشتن چون ز عشق گرم کنند گردن روزگار نرم کنند پیش رفتن به رغبت از دنیی شود آماده نزدشان عقبی چون سر عشق آن جهان دارند همچو شمع اند سوز جان دارند پیششان روزگار چون بنده دهر از انفاسشان فزاینده کمترین بنده شان زمانه بود ز آرزو دل چو گورخانه بود زانکشان تا امید نبود و بیم جانشان تن خورد چو شمع مقیم دل ز تلخیش همچو می خوش دار همچنو دل پر آب و آتش دار جان به عهد و وفاش بسپرده در کنف زنده در کفن مرده پیش امرش چو کلک برجسته جان کمروار بر میان بسته از برای وفات تخم نفاق نقد خوارزم کم برد به عراق از برای دو دانگ سیم دغل نکند با خدای کیسه بدل همچنان بختی کمر کوهان سبلت حرص کم زند سوهان در رضای خدای خویش بکوش به نه چیزش چو بندگان مفروش باش در حکم صولجانش گوی هم سمعنا و هم اطعنا گوی چونت گوید نماز کن بگزار چونت گوید مکن برو مگذار چونت گوید ببخش هیچ منه چونت گوید نگاه دار مده نه ز روی مجاز کز تحقیق بر همه برنهاد بی تصدیق اندر آمد گلیم پوشیده صفو و دردی درد نوشیده پر جبرییل بر موافقتش گشت همچون کلیم منقبتش رخصتش هدیه دان کزو برهی تو ازو رخصتش چه باز دهی نه تویی تو ز تست بر کاری تو کیی اندرین میان باری هرکجا ذکر او بود تو که ای جمله تسلیم کن بدو تو چه ای آن اویی تو کم ستیز بر اوی گر گریزی ازو گریز در اوی جان و تن را به کردگار سپار تا درون سرای یابی بار کانکه شد پاسبان خانه و سر چون کلیدان بماند در پس در جان و اسباب ازو عطا داری پس دریغش ازو چرا داری جان و اسباب در رهش در باز بر ره سیل و رود خانه مساز وقف کن جسم و مال را بر غیب تا بوی چون کلیدش اندر جیب جبر را مارمیت کن از بر باز دان از رمیت سر قدر
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۸۱ - فی الکرامة از درونش چوبوی جان یابند بی زبانان همه زبان یابند دلش از بند ملک بربایند ملکوت جهانش بنمایند تا کند عقلش از پی رازی گرد میدان عشق پروازی دل و جانش نهفته شد حق جوی شد زبانش به حق اناالحق گوی راه دین صنعت و عبارت نیست جز خرابی در او عمارت نیست چون تو گشتی خموش منطیقی ور بگویی بسان بطریقی مرد باید که چون خلیل بود تا ز حق ظل او ظلیل بود زهره دارد زمانه از بیمش یک نفس بر زند به تعلیمش موسیی را که خفته کونست فر عونش هلاک فرعونست عرش چون فرش زیر پای آرد جغد باشد ولی همای آرد خواجه این و آن سرای شود بنده مخلص خدای شود مر ورا عقل روی بنماید تنش از نور خود بیاراید لطف حق سایه ش افکند بر دل بس بگوید که کیف مدالظل چون ز ظل جان او بیابد لمس روی بنمایدش جعلنا الشمس هرکرا توبه زین شراب دهند بوی و رنگش به باد و آب دهند بیش بنمایدش به حس زبون فلک و طبع و رنگ بوقلمون راه دور از دل درنگی تست کفر و دین از پی دو رنگی توست لقب رنگها مجازی کن خور ز دریای بی نیازی کن تا از آن نعره ها به گوش نوی وحده لا شریک له شنوی بیش سودای رنگها نپزی گر کند عیسی تو رنگ رزی هرچه خواهی ز رنگ برداری در یکی خم زنی برون آری به حقیقت شنو نه از سر جهل نیست این نکته بابت نااهل کین همه رنگهای پر نیرنگ خم وحدت کند همه یک رنگ پس چو یک رنگ شد همه او شد رشته باریک شد چو یک تو شد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۸۲ - فی العبودیّة چند پرسی که بندگی چه بود بندگی جز فکندگی چه بود بند او دار تا بوی بنده ورنه هستی تو از در خنده نیستانی که بر درش هستند نه کمر بر درش کنون بستند بلکه از مادر سنین و شهور خود کمر بسته زاده اند چو مور جمله اعضات را به بند درآر مال و اسباب جملگی بسپار بند او دار بر همه اعضا تا نگردی ز بند خیره جدا بندگی نیست جز ره تسلیم ور ندانی بخوان تو قلب سلیم مده از دستش از برای نهاد همه را هیچ کس به هیچ نداد هرکرا نیست چشم عبرت کور نبود همچو مرغ و وحش و ستور سوی آن کز رضا حکیم بود جنبش اختران عقیم بود بندگی در سرای مبدع کل عجز و ضعف است و استهانت و ذل دور دور است در بلا خوردن بنده بودن ز بنده پروردن چون شود حکمت قدم ساقی تو کنی اختیار در باقی هست در دین هزار و یک درگاه کمترش آنکه بی تو دارد راه گر چو زنبور خانه خواهی تن پیش تیر قضا سپر بفکن هرکرا خسته کرد تیر قضا نپذیرد ورا جریحه دوا زخم تیر قضا سپر شکنست هیچکس خود ز خم او نبرست نرهی ای فضولی رعنا جز به بی دست و پایی از دریا آنکه دلهای آشنا دارند دل ز چون و چرا جدا دارند پیش آسیب تیر احکامش همچو صیداند مانده در دامش که نبشتست بر تو سود و زیان امر قل لن یصیبنا برخوان کز پی جانت حکم یزدانی شب نبشت آنچه روز می خوانی از پی جیم جهل و عقل سقیم دل تو تنگ شد چو حلقه میم مخبر باطنست ظاهر حکم حاکی اولست آخر حکم خویشتن را به آب ده که ز ما نشود علم آشنا دریا چون ز بالا بلا نهد به تو روی رو تو الله گوی و آه مگوی حکم حق چون سوی تو کرد نگاه هان و هان زود بسته کن ره آه تا نداردت آه سرگردان آه را هم ز راه واگردان با قضا سود کی کند حذرت خون مگردان به بیهده جگرت دست و لب زیر حکم مبدع کل پنجه سرو ساز و غنچه گل سوزیان باش کدخدایش را استخوان باش مر همایش را هرچه جز حق بود تو آن مپذیر دل ز اغیار جملگی برگیر روی چون شمع پیش او خوش دار کمر از آب و تاج از آتش دار تو چراغی به پیش مهر بلند جان همی ده چنو و خوش می خند جان به رغبت سپار کز انکار نیست جان را در آن سرای شمار کانکه دم با سر بریده کشد بار حکمش به نور دیده کشد سرنپیچیده ز حکم و امر خدای بنشیند خموش بر یک جای آتشی را همی کند تسلیم داغ نمرود و باغ ابراهیم تا نگشتی به سوی خویش گدای نبود سوی تو خدای خدای هدف تیر حکم او جان کن صدف در عشقش ایمان کن شرع مقلوب را مکان گویی عرش مقلوب را کجا جویی زانکه داند خدای رمز سخن غمز او غمزه ها تقاضا کن
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۸۳ - التمثیل فی قصّة ابراهیم الخلیل علیهالسّلام آن شنیدی که تا خلیل چه گفت وقت آتش به جبرییل نهفت کرد بیرون سر از دریچه جان کای برادر تو دور شو ز میان گفت با جبرییل اندر سر رب یسر کنان در امر عسر گشته از منجنیق حکم رها گرد گردان چو گوی گرد هوا گفت پس من دلیل راه توام جبرییلم که نیکخواه توام در چنان حال با نهیب خلیل از سر اعتماد و حفظ وکیل گفت هرچند پایم ای دلبند هست بر گردن ضعیف به بند دور کن یک زمان ز خویشتنم تا بر او بی تو یک نفس بزنم عصمت او دلیل من نه بس است علم او جبرییل من نه بس است بی تو بر درگهش تو حاضر شو چشم بردوز و پس تو ناظر شو یکسو اندر حظ خود ز میان تا بیابی تو لذت ایمان چون به عشق از چنارت آتش جست آتش از آتشی بدارد دست چون خلیل آن خویشتن بگذاشت آتش از فعل خویش دست بداشت گرچه نمرود آتشی افروخت آتشش چون علف نیافت نسوخت چون عنان را به دست حکم سپرد آتش سی و هشت روزه بمرد بردمید از میان آتش و دود چون صدای ندای حق بشنود عبهر عهد و سوسن تحقیق سنبل سنت و گل توفیق آری آری چو دوست آن باشد نار نمرود بوستان باشد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۸۴ - فیالامتحان آن زمان کاین حجاب برگیرند کارها جملگی ز سر گیرند بد و نیک تو بر تو بوته اوست تا بدانی که دشمنی یا دوست تا در این بوته زر پخته شوی راست چون سیم خام سخته شوی خبث خبث تو بسوزد پاک بگذرد خاک پایت از افلاک فلک المستقیم جای تو شد چون خدای تو رهنمای تو شد کاین که نه چرخ و چار ارکانست آزمایش سرای یزدانست نیک و بد را که آن به پرده درست آزمون پرده ساز و جلوه گر است چیست به زین که نزد دشمن و دوست بوته و کوره و ترازو اوست آزمایش جدا کند پس و پیش که و دانه بدو سره کم و بیش در خیال ار فزون و کاست بود آزمایش گواه راست بود آدمی را که بر سقر گذرست جلوه گر کفر و دین و خیر و شرست تا چو در بوته هلاک شود زانچه آلوده گشت پاک شود شد هلاک ار دلش نباشد پاک ور بود پاک از این سفرش چه باک پاک رو زین سرای پر شر و شور ورنه گردی به زیر پای ستور آنکه او پاک رفت زین منزل گشت زاد رهش همه حاصل وانکه او بدگرست و آلوده گشت در رنج راه فرسوده درشکن بام و بوم قلب سلیم به کلام آی و درگذر ز کلیم
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی: فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۱ - فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام قال الله تعالی قل لین اجتمعت الانس والجن علی ان یأتوا به مثل هذاالقرآن لایأتون به مثله ولو کان بعضهم لبعض ظهیرا و قال عز من قایل ولاحبة فی ظلمات الارض ولا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین و قال النبی علیه السلام القرآن غنی لافقر بعده و لاغنی دونه و قال علیه السلام القرآن هوالدواء من کل دواء الا الموت و قال ایضا اهل القرآن هم اهل الله و خاصته و قال ایضا صلوات الله وسلامه علیه اصدق الحدیث کتاب الله و قال احمدبن حنبل القرآن کلام الله غیر مخلوق و من قال مخلوق فهو کافربالله العظیم سخنش را ز بس لطافت و ظرف صدمت صوت نی و زحمت حرف صفتش را حدوث کی سنجد سخنش در حروف کی گنجد وهم حیران ز شکل صورتهاش عقل واله ز سر سورتهاش مغز و نغز است حرف و سورت او دلبر و دلپذیر صورت او زان گرفته مقیم قوت و قوت زاده ملک و داده ملکوت سر او بهر حل مشکلها روح جانها و راحت دلها دل مجروح را شفا قرآن دل پر درد را دوا قرآن تو کلام خدای را بی شک گر نیی طوطی و حمار و اشک اصل ایمان و رکن تقوی دان کان یاقوت و گنج معنی دان هست قانون حکمت حکما هست معیار عادت علما نزهت جانها ستایش اوست سلوت عقلها نمایش اوست آیت او شفای جان تقی رایتش درد و اندهان شقی عقل و نفس از نهاد او حاجز فصحا از طریق آن عاجز عقل کل را فکنده در شدت نفس کل را نشانده در عدت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی: فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۲ - ذکر جلال قرآن هم جلیلست با حجاب جلال هم دلیلست با نقاب دلال سخن اوست واضح و واثق حجت اوست لایح و لایق در جان را حروف او درجست چرخ دین را هدایتش برجست روضه انس عارفانست او جنة الاعلی روانست او ای ترا از قرایت قرآن از سر غفلت و ره عصیان بر زبان از حروف ذوقی نه در جنان از وقوف شوقی نه از کمال جلالت و سلطان هست قرآن به حجت و برهان بر زبان طرف حرف و ذوقی نه غافل از معنیش که از پی چه از درون شمع منهج اسلام وز برون حارس عقیده عام عاقلان را حلاوتی در جان غافلان را تلاوتی به زبان دیده روح و حروف قرآن را چشم جسم این و چشم جان آنرا زحمت این ببرده چشم ز گوش نعمت آن بخورده روح ز هوش زآسمان تفضل و احسان هر نقط زو چو طره یاران ز ابر برش جدا شده به لطف عقد در بسته در دهان صدف بهر نامحرمان به پیش جمال بسته از مشک پرده های جلال پرده و پرده دار را از شاه نبود دل ز کار او آگاه داند آنکس که وی بصر دارد پرده از شاه کی خبر دارد نشد از دور طارم ازرق عرق او سست و تازگیش خلق نقش و حرف و قرایتش به یقین از زمین هست تا سر پروین تو هنوز از کفایت شب و روز قشر اول چشیده ای از گوز تو ز قرآن نقاب او دیدی حرف او را حجاب او دیدی پیش نااهل چهره نگشادست نقش او پیش او بر استادست گر ترا هیچ اهل آن دیدی آن نقاب رقیق بدریدی مر ترا روی خویش بنمودی تا روانت بدو بیاسودی اولین پوست زفت و تلخ بود دومین چون ز ماه سلخ بود سیمین از حریر زرد تنک چارمین مغز آبدار خنک پنجمینت منزل است خانه تو سنت انبیا ستانه تو چون ز پنجم روان بیارایی پس به اول چرا فرود آیی دل مجروح را شفا زویست جان محروم را دوا زویست تن چشد طعم ثفلش از پی زیست جان شناسد که طعم روغن چیست حس چه بیند مگر که صورت نغز مغز داند که چیست آنرا مغز صورت سورتش همی خوانی صفت سیرتش نمی دانی کم ز مهمان سرای عدن مدان خوان قرآن به پیش قرآن خوان حرف را زان نقاب خود کردست که ز نامحرمی تو در پردست تو همان دیده ای ز سورت آن کاهل صورت ز صورت سلطان صورت از عین روح بیخبرست تن دگر دان که روح خود دگرست چه شماری حروف را قرآن چه حدیث حدث کنی با آن که نبینند همچو بیداران ذات او خفتگان و طراران حرف با او اگرچه هم خوابه است بی خبر همچو نقش گرمابه است
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی: فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۳ - در سرِّ قرآن سر قرآن قران نکو داند زو شنو زانکه خود همو داند چون نباشد ز محرمان بنهفت سر قرآن زبان چه داند گفت کی بنشناخت جز به دیده جان حرف پیمای را ز قرآن خوان من نگویم اگرچه عثمانی که تو قرآن همی نکو دانی هست دنیا مثال تابستان خلق در وی بسان سرمستان در بیابان غفلتند همه مرگ همچون شبان و خلق رمه اندرین بادیه هوا و هوان ریگ گرم است همچو آب روان هست قرآن چو آب سرد فرات تو چو عاصی تشنه در عرصات حرف و قرآن تو ظرف و آب شمر آب می خور به ظرف در منگر کان کین زان نمایدت اوطان که تموز است و مهر در سرطان زان بماندت نهاد بی روزه کآب سرد است و کوزه پیروزه سر قرآن پاک با دل پاک درد گوید به صوت اندهناک عقل کی شرح و بسط او داند ذوق سر سر او نکو داند گرچه نقش سخن نه از سخنست بوی یوسف درون پیرهنست بود در مصر مانده یوسف خوب بو به کنعان رسیده زی یعقوب حرف قرآن ز معنی قرآن همچنانست کز لباس تو جان حرف را بر زبان توان راندن جان قرآن به جان توان خواندن صدف آمد حروف و قرآن در نشود مایل صدف دل حر حرف او گرچه خوب و منقوشست کوه از او همچو عهن منفوش است از درون کن سماع موسی وار نز برون سو چو زیر موسیقار جان چو آن خواند لقمه چرب کند دل که بشنود خرقه ضرب کند لفظ و آواز و حرف در آیات چون سه چوبک ز کاسهای نبات پوست ار چه نه خوب و نغز بود پوستت پرده دار مغز بود حکمت از خبث تو سرود آید نبی از جهل تو فرود آید تا در این تربتی که ترتیب است تا بر این مرکزی که ترکیب است به بصر بید بین به دل طوبی به زبان حرف خوان به دل معنی بکن از بهر حرمت قرآن عقل را پیش نطق او قربان عقل نبود دلیل اسرارش عقل عاجز شدست در کارش تا درین عالمی که پر صید است تا براین مرکبی که پر کیدست تو کنون ناحفاظ و غمازی کی سزاوار پرده رازی تو نگشتی بسر او واقف نرسیدی هنوز در موقف تا هوا خواهی و هوا داری کودکی کن نه مرد این کاری چون جهان هوا خرد بگرفت نیکی محض جای بد بگرفت دیو بگریخت هم به دوزخ آز یافت انگشتری سلیمان باز آنگهی بو که صبح دین بدمد شب وهم و خیال و حس برمد چون ببینند مر ترا بی عیب روی پوشیدگان عالم غیب مر ترا در سرای غیب آرند پرده از پیش روی بردارند سر قرآن ترا چو بنمایند پرده های حروف بگشایند خاکی اجزای خاک را بیند پاک باید که پاک را بیند شد هزیمت ز سر او شیطان چه عجب گر رمید از قرآن در دماغی که دیو کبر دمد فهم قرآن از آن دماغ رمد ز استماع قرآن بتابد گوش وز پی سر سوره نازد هوش سوی سر نبی نیارد هوش جز دل و جانت از زبان خموش هوش اگر گوشمال حق یابد سر قرآن ز سوره دریابد
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی: فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۴ - در اعجاز قرآن ای ز دریا به کف کف آورده وز ملک صورت صف آورده مغز و در زان به دست ناوردی که به گرد صدف همی گردی زین صدفهای تیره دست بدار در صافی ز قعر بحر در آر گوهر بی صدف درون دلست صدف بی گهر درون گلست قیمت در نه از صدف باشد تیر را قیمت از هدف باشد آنکه داند به دیده فهر از قعر بشناسد ز در دریا بعر وآنکه بر شط و شطر این دریاست نه سزاوار لؤلؤ لالاست سطر قرآن چو شطر ایمانست که ازو راحت دل و جانست صفت لطف و عزت قرآن هست بحر محیط عالم جان قعر او پر ز در و پر گوهر ساحلش پر ز عود و پر عنبر زوست از بهر باطن و ظاهر منشعب علم اول و آخر پاک شو تا معانی مکنون آید از پنجره حروف برون تا برون ناید از حدث انسان کی برون آید از حروف قرآن تا تو باشی ز نفس خود محجوب با تو وعقل تو چه زشت و چه خوب نکند خیره دوری و دیری آب در خواب تشنه را سیری نشود دل ز حرف قرآن به نشود بز به پچپچی فربه تو که در بند کلک و انقاسی چهره را از نقاب چه شناسی نبود خاصه در جهان سخن رنگ و بوی سخن چو جان سخن گر همی گنج دلت باید و جان شو به دریای فسروا القرآن تا در و گوهر یقین یابی تا درو کیمیای دین یابی چون قدم در نهی در آن اقلیم کندت ابجد وفا تعلیم چون بخوانی او ابجد دین را اب و جد دان تو شمس و پروین را سیرت صادقان چنین باشد ابجد عاشقان همین باشد پرده روی روز تاریک است نظم این نکته سخت باریک است تا بیابی تو درج در یتیم تا بدانی تو زر ناب ز سیم در جهان چیست سر ربانی در میان چیست رمز روحانی تا نماید به تو چو مهر و چو ماه روی خوب خود از نقاب سیاه چون عروسی که از نقاب تنک به در آید لطیف روح و سبک سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی: فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۵ - ذکر هدایت قرآن رهبر است او و عاشقان راهی رسن است او و غافلان چاهی در بن چاه جانت را وطن است نور قرآن به سوی او رسن است خیز و خود را رسن به چنگ آور تا بیابی نجات بوک و مگر ورنه گشتی به قعر چاه هلاک آب و بادت دهد به آتش و خاک تو چو یوسف به چاهی از شیطان خردت بشری و رسن قرآن گر همی یوسفیت باید و جاه چنگ در وی زن و برآی ز چاه تو چو یوسف به شاهی ارزانی گردی آنگه که سر او دانی رادمردان رسن بدان دارند تا بدان آب جان به دست آرند تو رسن را ز بهر آن سازی تا کنی بهر نان رسن بازی کس نداند دو حرف از قرآن با چنین دیده در هزار قران دست عقلت چو چرخ گردانست پای بند دلت تن و جان است گر ترا تاج و تخت باید و جاه چه نشینی مقیم در بن چاه یوسف تو به چاه درماندست دل تو سوره سفه خواندست رسن از درد ساز و دلو از آه یوسف خویش را بر آر از چاه
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی: فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۶ - فی عزّةالقرآن انّها لیست بالاعشار والاخماس بهر یک مشت کودک از وسواس نامش اعشار کرده ای و اخماس کرده منسوخ حکم هر ناسخ نشده در علوم آن راسخ متشابه ترا شده محکم کرده بر محکمش معول کم تو رها کرده نور قرآن را وز پی عامه صورت آنرا ساخته دست موزه سالوس بهر یک من جو و دو کاسه سبوس گه سرودش کنی و گاه مثل گاه سازی ازو سلاح جدل گه زنی در همش به بی ادبی گه شمارش کنی به بوالعجبی گه ز پایان به سر بری به خیال گه درونش برون کنی به محال گه کنی بر قیاس خود تأویل گه کنی حکم را برین تحویل گه به رای خودش کنی تفسیر گه به علم خودش کنی تقریر می نگردی مگر به بیغاره گرد صندوقهای سی پاره گاه گویی رفیق جاهل را یا نه کرباس باف کاهل را که نویسم ترا یکی تعویذ پاک دار ای جوان مدار پلیذ لیک هدیه پگاه می باید خون مرغ سیاه می باید این همه حیله بهر یک دو درم شام تا چاشتی ز بهر شکم عمر بر داده ای به خیره به باد من چه گویم برو که شرمت باد در یکی مسجدی خزی به هوس حلق پر بانگ همچو نای و جرس زین هوس شرم شرع و دینت باد یا خرد یا اجل قرینت باد با چنین خود و فضل و فرهنگت شرم بادا که نیست خود ننگت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی: فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۷ - ذکر حجّت قرآن باش تا روز عرض بر یزدان گله جان تو کند قرآن گوید این ماحل مصدق تو چند باطل کشید بر حق تو گوید ای کردگار می دانی آشکارا چنانکه پنهانی شب و روزم بخواند با فریاد داد یک حرف من به صدق نداد حق نحو و معانی و اعراب زو ندیدم به صدق در محراب حنجره در سرود نیک آید جامه غم کبود نیک آید به جز از گفت و گوی دمدمه ای نیست گوشی نصیب زمزمه ای گه بخواندی مرا به راه مجاز خیره بگشاده چون خران آواز که بسی لاف زد به دعوی ما پس ندانست قدر معنی ما سوی میدان خاص اسب بتاخت روی ما از نقاب ما نشناخت بر سر کوی ما ز زشت و نکو سگی آمد کسی نیامد ازو عقل و جان را به حکم من نسپرد سوی رای و هوای خویشم برد گه به تیغ هوا بخست مرا گاه بر دام نفس بست مرا گه به سوی شراب راند مرا گه به راه سرود خواند مرا گه شکستی چوچوب را سکنه سر و روی حروفم از شکنه گه چو قوال کرده از نغمه متفرق حروفم از زخمه ای مدبر ز مدبری چونین خواهم انصاف تو به یوم الدین در سرای مجاز از سر ناز گه به بازار و گه به بانگ نماز جلوه کردی برای اعجازی گه به حرفی و گه به آوازی
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی: فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۸ - ذکر تلاوة قرآن کی چشی طعم و لذت قرآن چون زبان بردی و نبردی جان از در تن به منظر جان آی به تماشای باغ قرآن آی تا به جان تو جلوه بنماید آنچه بود آنچه هست وانچ آید تر و خشک جهان درون و برون آنچه موجود شد به کن فیکون حکمهایی که گشت ازو محکوم همه گردد ترا ازو معلوم بشنواند ترا صفات خدای گشته پیشت به صدق قصه سرای مستمع چون کند سماع کلام گیردش نطق موی بر اندام تا ببینی به دیده اخلاص چون بخوانی تو سوره اخلاص صورتی همچو سرو غاتفری نظم او چون بنفشه طبری نصب و رفعش چو عرش و چون کرسی گر تو از مرشد خرد پرسی جر و جزم وی از طریق قدم لوح محفوظ و سر سیر قلم حرفها بال روح و پرده نور نقطه ها خال مشک بر رخ حور این چنین درنگر به صورت او چون بخوانی تو سر سورت او تا الف را درون رای آرد با و تا را به زیر پای آرد تا فروشد به جای جان و خرد صورت خوب را به هشده بد زانکه در کوی عشق و حدت هنگ بیش از این قیمتی نیارد رنگ بوته شهوت امتحانش کند پس از آن همچو زر کانش کند پس دگرباره بوته ای سازد تا درو غش و خشم بگذارد پس چو نرمش کند فرو ساید تا بدو تاج را بیاراید هرکرا ملک عقل و دین باشد افسر و تاج او چنین باشد سخنی کز تو گشت آلوده گرچه نیکوست هست بیهوده باد اگرچه خوش آمد و دلکش بر حدث بگذرد نماند خوش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی: فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۹ - ذکر سماع قرآن مر جنب را به امر یزدانش پس نه مهجور کرد قرآنش پس زانوی حیرتش بنشاند لایمسه چو بر دو دستش خواند مقری زاهدی از پی یک دانگ همچو قمری دو مغزه دارد بانگ قول باری شنو هم از باری که حجابست صنعت قاری مرد عارف سخن ز حق شنود لاجرم ز اشتیاق کم غنود با خیال لطیف گوید راز شکن و پیچ ورقه در آواز در دل نفس نه نه بر رخ خال که جمالت نشان دهد از حال طبع قوال را زبون باشد عشق را مطرب از درون باشد هرچه آواز و نقش آوازه ست خانه شان از برون دروازه ست هیچ معنیستی اگر در بانگ بلبلی بنده نیستی به دو دانگ عدتی دان در این سرای مجاز چشم را رنگ و گوش را آواز دل ز معنی طلب ز حرف مجوی که نیابی ز نقش نرگس بوی مجلس روح جای بی گوشیست اندر آنجا سماع خاموشیست کت سوی عشق دیدنی باشد لذتی کان چشیدنی باشد طبع را از غنا مگردان شاد که غنا جز زنا نیارد یاد یار کو بر سر پل آید یار تو مر او را از آب دور مدار یا به آتش فرو بر از سر کین یا به خاکش سپار و خوش بنشین هرچه در عشق نیک و هرچه بدست بار حکمش کشیدن از خردست هرچه صورت دهد به آبش ده ناله زار در دل خوش نه چون برون ناله آید از دل خوش پای او گیر و سوی دوزخ کش می نداری خبر تو ای نسناس که به صد بند و حیلت و ریواس زان همی دیو نفس در تو دمد تا زتو عقل و هوش تو برمد راه دین صنعت و عبارت نیست نحو و تصریف و استعارت نیست این صفات از کلام حق دورست ضمن قرآن چو در منثورست تو در این بادیه پر از بیداد غمز را مغز خوانده شرمت باد ناگهی باشد ای مسلمانان که شود سوی آسمان قرآن گرچه ماندست سوی ما نامش نیست مانده شروع و احکامش
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی: فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۱۰ - در وجد و حال در طریقی که شرط جان سپریست نعره بیهده خری و تریست مرد دانا به جان سماع کند حرف و ظرفش همه وداع کند جان ازو حظ خویش برگیرد کارها جملگی ز سر گیرد با مرید جوان سرود و شفق همچنان دان که مرد عاشق و دق حال کان از مراد و زرق بود همچو فرعون و بانگ غرق بود بانگ او حال غرق سود نکرد آتش آشتیش دود نکرد الامان ای مخنث ملعون بهر میویز باد دادی کون هرکه در مجلسی سه بانگ کند دان کز اندیشه دو دانگ کند ور نه آه مرید عشق الفنج همچو ماریست خفته بر سر گنج اژدها کو ز گنج برخیزد مهره کامش آتش انگیزد کخ کخ اندر فقر چیست خری چک چک اندر چراغ چیست تری آب و روغن چو درهم آمیزد نور در صفو روغن آویزد تف چو روغن ز پیش برگیرد نم بیگانه بانگ درگیرد آه رعنایی طبیعت تست راه بینایی شریعت تست آینه روشنست راه شما پرده آینه است آه شما سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی: فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۱۱ - التمثیل فی خلقة آدم و عیسیبن مریم علیهماالسلام پدر آدم اندرین عالم هست از آن دم که زاده مریم تن که تن شد ز رنگ آدم شد جان که جان شد ز بوی آن دم شد هرکرا آن دمست آدم اوست هرکرا نیست نقش عالم اوست آدم آن دم که از قدر دریافت دل خبر یافت سوی جان بشتافت که از این دم خبر چگونه دهی گفت هستم ز جام و جامه تهی جامه و جام ما تهی زانست کین گرانمایه سخت ارزانست همه خواهی که باشی او را باش بر او سوی خویش هیچ مباش بر پریده ز دام ناسوتی در خزیده به دام لاهوتی دیده خطهای خطه ملکوت همچو عیسی به دیده لاهوت آنکه در بند این جهان آویخت سود کرد ار ز لشکرش بگریخت کاین جهانیست مایه غم و رنج خوانده عاقل ورا سرای سپنج رهبرت باد بهر صورت و جان این جهان عقل و آن جهان ایمان خنک آنکس که عقل رهبر اوست هر دو عالم به طوع چاکر اوست خنک آنکس که نقش خویش بشست نه کس او را نه او کسی را جست همچو نقش زیاد سوی بسیچ نبود جز یکی و آن یک هیچ خویشتن را یکی مخوان در ده کان یکی نیست هیچ از آن یک به تو یکیی ولیک هم ز اعداد نام داری و بس چو نقش زیاد چون درآمد وصال را حاله سرد شد گفت و گوی دلاله گرچه دلاله منبی کار است گاه خلوت ترا گرانبار است زانکه باشد ز روی عقل و نظر دو هزیمت بوقت خود سه ظفر پس تو ای بوالفضول بلغاری چون در این رود بر پل و غاری
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی: فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۱۲ - در فترت و جهالت گوید و ستایش پیغمبران علیهمالسلام کند ذکرالانبیاء خیر من حدیث الجهلاء انبیا راستان دین بودند خلق را راه راست بنمودند چون به غرب فنا فرو رفتند باز خود کامگان برآشفتند پرده ها بست ظلمت از شب شرک بوسها داد کفر بر لب شرک این چلیپا چو شاخ گل در دست وآن چو نیلوفر آفتاب پرست این صنم کرده سال و مه معبود وآن جدا مانده از همه مقصود این شمرده ز جهل بی برهان بدی از دیو و نیکی از یزدان خاک پاشان آتش آشامان آب کوبان باد پیمایان این چو باده ز مغز عقل زدای وان چو نکبا ز سر عمامه ربای این وثن را خدای خود خوانده وآن شمن وار دین برافشانده این یکی سحر آن دگر تنجیم این یکی در امید وان در بیم همه ناخوب سیرتان بودند همه اعمی بصیرتان بودند عام قانع شده به ریمن دین خاص مشغول در نشیمن دین دین حق روی خود نهان کرده هریکی دین بد عیان کرده بدعت و شرک پر برآورده رندقه جمله سر برآورده این به تلقین هرزه ای در بند وآن به تخییل بیهده خرسند گوش سرشان هوس شنوده ز ریو هذیانشان هدی نموده ز دیو شده نزدیک عام و دانشمند سفه و غیبت و فضولی پند خاص در بند لذت و شهوات عام در بند هزل و تراهات مندرس گشته علم دین خدای همگان ژاژخای و یافه درای عز خود جسته در بهانه علم عقل پوشیده در میانه علم راستیها ز بیم بند و طلسم روی پوشیده چون الف در بسم خاصگان چون به خانه باز شدند عامه هم با سر مجاز شدند آن یکی رفته بر ره موسی وآن دگر مقتدای او عیسی کیش زردشت آشکار شده پرده رحم پاره پاره شده ملک توران و ملکت ایران شده از جور یکدگر ویران حبشه تاخته سوی یثرب فیل با ابرهه ز مرغ هرب خانه کعبه گشته بتخانه بگرفته به غصب بیگانه عتبه و شیبه و لعین بوجهل یک جهان پر ز ناکس و نااهل عالمی پر سباع و دیو و ستور صد هزاران ره و چه و همه کور بر چپ و راست غول و پیش نهنگ راهبر گشته کور و همره لنگ خفته جهل را ز پر خوابی گزدم حمق کرده ذبابی پر ضلالت جهان و پر نیرنگ بر خردمند راه دین شده تنگ بانگ برداشته سحرگاهان سگ و خر در جهان گمراهان ای سنایی چو بر گرفتی کلک در معنی کشیدی اندر سلک چون بگفتی ثنای حق اول پس بگو نعت احمد مرسل چون ز توحید گفته شد طرفی گفت خواهم ز انبیا شرفی خاصه نعت رسول بازپسین آن ز پیغمبران بهین و گزین
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱ - اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران خیرالکلام بعد کلام الملک العلام فضیلة محمدالنبی المختار علیه السلام قال الله تعالی ان الله و ملایکته یصلون علی النبی یا ایهاالذین آمنوا صلواة علیه و سلموا تسلیما و قال ایضا انا ارسلناک شاهدا و مبشرا و نذیرا و داعیا الی الله باذنه و سراجا و منیرا و قال الله تعالی و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین و قال النبی علیه السلام انا اول الانبیاء خلقا و آخرهم بعثا و قال علیه السلام انا خاتم الانبیاء و لانبی بعدی و قال علیه السلام کنت نبیا و ادم بین الماء والطین و قال صلی الله علیه و سلم حکایة عن الله سبحانه و تعالی انه قال عزوجل خطابا له لولاک لما خلقت الافلاک و قال علیه السلام انا سید ولد آدم ولافخر و آدم و من دونه تحت لوایی یوم القیمة ولافخر احمد مرسل آن چراغ جهان رحمت عالم آشکار و نهان آمد اندر جهان جان هرکس جان جانها محمد آمد و بس تا بخندید بر سپهر جلی آفتاب سعادت ازلی نامد اندر سراسر آفاق پای مردی چنوی بر میثاق آن سپهرش چه بارگاه ازل آفتابش که احمد مرسل آدمی زنده اند از جانش انبیا گشته اند مهمانش شرع او را فلک مسلم کرد خانه بر بام چرخ اعظم کرد اندر آمد به بارگاه خدای دامن خواجگی کشان در پای پیش او سجده کرده عالم دون زنده گشته چو مسجد ذوالنون زبده جان پاک آدم ازو معنی بکر لفظ محکم ازو جان عاقل جهان بدو دیده زانش بر جان خویش بگزیده انبیا ریخته هم از زر اوی هرچه شان نقد بود بر سر اوی تا شب نیست صبح هستی زاد آفتابی چون او ندارد یار همه شاگرد و او مدرسشان همه مزدور و او مهندسشان او سری بود و عقل گردن او او دلی بود و انبیا تن او دل کند جسم را به آسانی میزبانی به روح حیوانی کوشکش در ولایت تقدیس صحن او بام خانه ادریس آستان درش به روضه انس بوده بستان روح روح القدس کرده با شاه پر طاوسی جلوه در بوستان قدوسی جان او خوانده پیش از آمد رق ابجد لم یزل ز تخته حق سر او سوره وقا خوانده دل او مرکب صفا رانده گوی بربوده دست منقبتش پای بر سر نهاده مرتبتش عالم جزو را نظام بدو غرض نفس کل تمام بدو قدمش را ازل بپیموده بوده کل کون و نابوده داده اشراف بر همه عالم مر ورا کردگار لوح و قلم قدمش در ازل نفرسودست ندمش در ابد نیاسودست علم او میزبان عالم داد شرع او شحنه خدای آباد آمد از رب سوی زمین عرب چشمه زندگانی اندر لب هم عرب هم عجم مسخر او لقمه خواهان رحمت در او قابلی چون عتیقش اندر بر قاتلی همچو حیدرش بر در فیض فضل خدای دایه او فر پر همای سایه او چرخ پر چشم همچونرگس تر عقل پر گوش همچو سیسنبر جان او دیده ز آسمان قدم زادن عقل و آدم و عالم بلکه از عقل بیشتر دل او دیده صنع خدای در گل او گفته او را به وقت وحی و وجل جبرییل امین که لاتعجل بوده چون نقش صورت خویشش ماجراهای غیب در پیشش هست کرده ز لطف و نور گلشن شرق و غرب ازل درون دلش
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲ - اندر بدایت کمال نبوّت آدم و آنکه شمت جان داشت پای دامانش بر گریبان داشت آدم از مادر عدم زاده او چراغی بدو فرستاده غیب یزدان نهاده در دل او آب حیوان سرشته در گل او دیده او به گاه منزل خواب تا سوی عرش برگرفته نقاب جان او بوده در طریقت حق گوهر حضرت حقیقت حق دیده از چشم دل به نور احد از دریچه ازل سرای ابد کرده از بر به مکتب مردی سورت سیرت جوانمردی من نگویم که غیب دان بد او گرچه از چشمها نهان بد او غیب دان در مشیمه کن و فکان نیست جز خالق زمین و زمان نه زبانش به وقت نشر حکم گفت لو تعلمون ما اعلم زانکه بنمود حق به جان و دلش رمزهای حقیقت ازلش رفته از اقتداش تا عیوق زشت و نیکو و لاحق و مسبوق پادشا بر جهان آدم اوست راهبر سوی ملک اعظم اوست طینتش زینت جهان آمد ساحتش راحت روان آمد چون زبان را به نامه کرد روان تا شود کسری آرمیده روان به شقاوت چو رشد کرد رها از سعادت به غی بماند جدا چونکه عینش فتاد بر عنوان زهر شد نوش جان نوشروان شرع او چون نشست بر عیوق شد گسسته عنان عز یعوق شد ز تابش نشانه کسری سر ایوان طارم کسری پای کوبان عروس عشق ازل سرنگون اوفتاده لات و هبل داده دادش همه خلایق را عز معشوق و ذل عاشق را ملک تن را خرابی از کینش ملک جان را عمارت از دینش جزع و لعلش ز بهر عز و شرف گوشها کرده همچو گوش صدف روز تا روشنست و شب سیهست زلف و رویش شفیع هر گنهست از پی زقه دادن از لب او وز پی زادگان مرکب او وز پی صورت و دل و جانش پیش حکم خطاب و فرمانش عقل کل بوده در دبستانش نفس کل گاهواره جنبانش جوهر این سرای را عرض او لیک عرض بهشت را غرض او دیو را بوده روز بدر و حنین صورتش سوره معوذتین سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳ - اندر کرامت نبوّت گر ملک دیو شد گه آدم دیو در عهد او ملک شد هم هیچ سایل به خشندی و به خشم لا در ابروی او ندیده به چشم نو بیننده در گوینده جز از آن در نجسته جوینده کفر اشهاد کرده بر مویش عقل دریوزه کرده از کویش خاک پاشان فلک نگار از وی نیم کاران تمام کار از وی لب و دندان او به منع و عطا بوده دندانه کلید سخا لب او کرده در مسالک ریب روی دلها سوی دریچه غیب خلق را او ره صواب دهد سایه را مایه آفتاب دهد شرفش بهر قال و قیلی را دحیه کردست جبرییلی را جبرییل از کرامتش در راه بر ملک جمله گشته شاهنشاه چشم روشن شده ز وی آدم جان او از چنو پسر خرم متفرد به خطه ملکوت متوحد به عزت جبروت طیب ذکرش غذای روح ملک طول عمرش مدار دور فلک قدر او بام آسمان برین خلق او دام جبرییل امین تحفه ای بوده از زمان بلند زاده و زبده جهان بلند پدر ملک بخش عالم اوست پسر نیکبخت آدم اوست آدم از وی پسر پدر گشته وز نجابت ورا پسر گشته جان او بر پریده ز آب و ز گل دوست را دیده از دریچه دل دور کن در زمان فزون ز گلش شرق و غرب ازل درون دلش خلق از او برگفته عز و شرف او چو در بود و انبیا چو صدف
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴ - در ذکر آنکه پیغمبر ما رحمةً للعالمین است زحمت آب و گل در این عالم رحمتش نام کرده فضل قدم قدر شبهای قدر از گل او نور روز قیامت از دل او حلقه حلقه ها به حلقه موی شحنه شرعها به صفحه روی راز حق پرده محارم او نفس کل صورت مکارم او عرش عشقش بر آسمان جلال اصل و فرعش پر از فنون کمال غرض کن ز حکم در ازل او اول الفکر و آخر العمل او بوده اول به خلقت و صورت و آمده آخر از پی دعوت بوده در روضه حظیره انس مادرش امر و دایه روح القدس قد او هرکه از مهی و بهی سخره کردی به قد سرو سهی لون او ماه را چو گل کردی بوی او مشک را خجل کردی حلق خلق از برای طوق فرش خلق خلق نسیم خاک درش فرش نو بار فرع او گشته عرش مغلوب شرع او گشته منتصب قد چو سرو آزاده شمسه عقل آدمی زاده صبح صادق چنو ندیده به راه آفتابی به زیر گنبد ماه شرع و دین چار طبع و شش سوی او عقل و جان گوهر دو گیسوی او هفده تاموی چون ستاره به باغ وآن دیگر سیاه چون پر زاغ اندران گیسوی سیاه و سپید دوخته عقل کیسه های امید کرده همزاد با ازل نسبش گشته همراز با ابد ادبش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۵ - در صفت معراجش بر نهاده ز بهر تاج قدم پای بر فرق عالم و آدم دو جهان پیش همتش به دو جو سر مازاغ و ماطغی بشنو پای او تاج فرق آدم شد دست او رکن علم عالم شد بارگیرش سوی ابد معراج نردبانش سوی ازل منهاج گفت سبحانش الذی اسری شده زانجا به مقصد اقصی در شب از مسجد حرام به کام رفته و دیده و آمده به مقام بنموده بدو عیان مولی آیة الصغری و آیة الکبری یافته جای خواجه عقبی قبه قرب و لیلة القربی شده از صخره تا سوی رفرف قاب قوسین لطف کرده به کف گفته و هم شنیده و آمده باز هم در آن شب به جایگاه نماز قامت عرش با همه شرفش ذره ای پیش ذروه شرفش برنهاده خدای در معراج بر سر ذاتش از لعمرک تاج با فترضی دل تباه کراست با لعمرک غم گناه کراست شده از فر او به فضل و نظر خاک آدم ز آفتابش زر زاده از یکدگر به علم و به دم آدم از احمد احمد از آدم غرض عالم آدم از اول غرض از آدم احمد مرسل از پی او زمانه را پیوند به سر او خدای را سوگند در او بوده جای روح القدس پای او سجده جای روح القدس گر نه از بهر عز او بودی دل خاک این کمال ننمودی خلق او مایه روح حیوان را خلق او دایه نفس انسان را کرده ناهید از غمش توبیخ خوانده تاریخ هیبتش مریخ بوده برجیس چون دبیر او را چون کمان خم گرفته تیر او را چشم جمشید مانده در ابروش قرص خورشید مهره گیسوش رنگ رخساره زحل کامش نقش پیشانی قمر نامش شرف اهل حشر فتراکش لوح محفوظ ملک ادراکش بوده در مکتب حکیم و علیم لوح محفوظ بر کنار مقیم جسم و جان کرده در خزانه راز پیش محراب ابروانش نماز نعت رویش ز والضحی آمد صفت زلف اذا سجی آمد بوده مقصود آفرینش او انبیا را نشان بینش او یافته بهر پای خواجه دین زینت شیر چرخ و گاو زمین پیش از اسلام در بدایت خویش دیو کش بوده در ولایت خویش کرده در کوی عاشقی بر باد جان و دل را به مهر ایمنه شاد دولتش چون گذاشت علیا را راهبر بود مر بحیرا را ایمنه غافل از چنان دری دهر نادیده آن چنان حری وز حلیمه فطام یافته او در ممالک نظام یافته او ورنه نگذاشتیش جستن دین برده ایمنه به روح امین گشته عمان ورا عدو در راه وز بزرگیش ناشده آگاه قلزم دین نشد به جزر و به مد دولتی جز به دولت احمد چون بدین جایگه سفر کرده خاک آن جای با خود آورده خورده با آب و پاک بنشسته زآب گردش چو آسمان شسته خاک او بوده آب تجریدش سفر دل مقام توحیدش باد بد قصد جانش ناکرده آب غربت زبانش ناکرده خاتم شرع خاتمت در فم صدق الله بنشته بر خاتم
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۶ - ذکر تفضیل پیغمبر ما علیهالسّلام بر سایر انبیاء از همه انبیا چو بخشش رب یک تنست و همه ست اینت عجب خلق او از نفیس تر موکب عرق او در شریفتر منصب از پی صورت دل و جانش پیش حکم خطاب و فرمانش نقش پر چشم همچو نرگس تر عقل پر گوش همچو سیسنبر سیل نامد نهال کن تر از او مرغ نامد قفص شکن تر ازو همتش الرفیق الاعلی جوی عزتش لانبی بعدی گوی شیخ را ساز و سوز داده چو شاب خاک را آبروی داده چو آب او ورا بنده بوده از سر جد همه عالم ز پای او مسجد رو که تا دامن ابد نیکو کس نبیند به چشم خود چون او در جهانی فگنده آوازه با خود آورده سنتی تازه گشته ادیان خلق سیرت او نیست ادراک بر بصیرت او رشد قومی برای حق جویان اهد قومی ز خوی خوش گویان
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۷ - فی اتباعه صلوات الله علیه خرد و جام او به هر دو سرای واسطه در میان خلق و خدای تیغ و قرآن ورا شده معجز نشود شرع او خلق هرگز او چو موسی علی ورا هارون هر دو یک رنگ از درون و برون هرکه از در درآمده بر او تاج زدنی نهاده بر سر او از پی جود نز برای سجود صدر او آب کعبه برده ز جود او مدینه علوم و باب علی او خدا را نبی علیش ولی حرف کاغذ همی سیاه کند کی دل تیره را چو ماه کند آن بنان کو میان چو ماه زدی کی دم از خامه سیاه زدی ضرب کردی میان ماه تمام کی شدی بار گیر خامه خام آن بنانی که کرد مه به دو نیم کی کشیدی ز خامه حلقه میم آنکه هر حرف را دلش بد ظرف کی شدی در زمانه بسته حرف آنکه شب را سپید موی کند کی سخن را سیاه روی کند کی توان دید نور جان نبی از دریچه مشبک عنبی کی شد ادراکش از بلندی نور از زجاجی و از جلیدی دور او همه است از جلال با ما یار همچو جان از تن و یکی به شمار چون فرو تاخت آسمان قدم فلک المستقیم زیر قدم آتش کسری از تفش بگریخت جان خود زیر پای اسبش ریخت پیش شاخی که نور بار آرد نار زردشت جان نثار آرد خدمتش را ز بارگاه بلند خواجه سدره شد جلاجل بند گرچه موسی به سوی نیل شدی نیل چون پر جبرییل شدی سفل نیل آب داد تا سر او از نشان سفال چاکر او مصلحت را ز بهر عالم داد هرچه گوشش ستد زبانش داد چرخ تا شد جدا ز گوهر او هست از آنگاه باز گوهر جوی آسمان از جمال او ز زمین خاک بیزی شده ست گوهر چین نطق او هرچه در عقول نهاد روح بر دیده قبول نهاد یک سخن زو و عالمی معنی یک نظر زو و یک جهان تقوی نام او هم تکست با تقدیر کام او همرهست با تیسیر وصف او روح در زبان دارد یاد او آب در دهان دارد محو گشت از هدایتش گبری قدری شد به سعی او جبری خلق او آمد از نکو عهدی روح عیسی و قالب مهدی یافته دین حق بدو تعظیم خلق او را خدای خوانده عظیم چون درآمد صدف گشای ازل پر گهر شد دهان علم و عمل دین بدو یافت زینت و رونق زانکه زو یافت خلق راه به حق رهروان را ز احمد مختار آنکه دی نار بد شدی دین دار تا گروهی که دی چو دینارند پیشش امروز جمله دین آرند تا بنگشاد لعل او کان را سمعها شمعدان نشد جان را نرگسش چون ز آب تر گشتی زهره در حال نوحه گر گشتی چون ز جهال رخ نهان کردی خانه بر خود چو بوستان کردی چون شدی تنگ دل ز اهل مجاز به تماشا شدی به باغ نماز چون ز اشغال خلق درماندی به ارحنا بلال را خواندی کای بلال اسب دولتم زین کن خاک بر فرق آن کن و این کن که شدم سیر از آدم و عالم هان سیاها سپید مهره بدم آدم خویش را به پرده راز بوده ادهم جنیبت اشهب تاز کرده بی گرم و سرد و بی تر و خشک تربتش تربت عرب را مشک گاه گفتی جهان مراست تیغ گاه گفتی اجوع و گه اشبع یک شکم نان جو نخوردی سیر نزدی جز برای دین شمشیر مهرش ادریس را بداده نوید لطفش ابلیس را نکرده نمید سایه پروردگان پرده غیب از پی شک و رشک و شبهت و ریب رفته زو بر عطا چو چرخ کبود تا به گردن در آفتاب فرود ذوق و شوقش ز نیک و بد کوتاه چشم جسمش ز روح روح آگاه همه خلق و وفا و بسط و فرح شرط این نعتها الم نشرح
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۸ - اندر گشادن دل وی سینه او گشاد روح نخست هرچه جز پاک دید پاک بشست درز برداشت در زمان از وی بند بگشاد همچنان از وی سینه ای را که حق حکم باشد درز بگشادنش چه کم باشد بهر آن تا کند درین بنیاد چون رفو بیند از رفوگر یاد از پر جبرییل گشت درست آن جراحت به امر ایزد چست دل او بودی از خیانت پاک چون ز اشکال هند تخته خاک رقم او بود قسمت جان را تخته خاک امر یزدان را انبیا گرچه محتشم بودند جملگی صفر آن رقم بودند پیش بودند نز پی دونیش پیش بودند بهر افزونیش گرچه پیشند پیش از این چه غمست پیشی صفر بیشی رقمست حکم او همچو حکمتست روان عمر او همچو دولتست جوان دین او در جهان رفیع شده از پی امتان شفیع شده بخت او خونبهای پیر و جوان خردش کیمیای هر دو جهان بود پاکیزه باطن و ظاهر خاک عالم ورا شده طاهر شرع او در بصیرت و احسان برترست از قیاس و استحسان ملت درد اصفیا ز گلش معنی نور انبیا ز دلش جان یکی فرع او به هفت ندیم او یکی شرع تو به هفت اقلیم شوری انگیخت ظاهر و معلوم بیمش از بوم و بام کلب الروم همچو پیکان سوی همه نیکان پر برآورده تیز بی پیکان بهر پیکان تیرش از تعلیم لقبش داده حق کتاب کریم اندر آمد به خوی خوش عاطر نسخت علم غیب در خاطر گفت دیدم بهشت مأوی را سدره و عرش و لوح و طوبی را دیدم از دل به دیده لاهوت در جوامع صوامع ملکوت لطف فردوس را پسندیدم قهر زندان عدل هم دیدم هرچه مکنون غیب حضرت بود به کم از ساعتی مرا بنمود داند آنکو دلش ز ریب تهیست کین همه غیب عالم علویست واسطه کیست پیش پرده سرای جز ازو در میان خلق و خدای گر شریفند و گر وضیع همه کرم او بود شفیع همه سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۹ - ذکر تفضیلش نور کز خلق او مؤثر شد چشمه آفتاب و کوثر شد پیش آن مقتدای رحمانی عقل با حفص شد دبستانی قدم صدق یافت نقل از وی وز عقیله برست عقل از وی چون درآمد به مرکز سفلی گفت دین را هنوز تو طفلی دایگی کرد دین یزدان را تا بپرورد نور ایمان را پیش او گوش گشته عقل همه پیش او فاش گشته نقل همه هر مصالح که مصطفی فرمود عقل داند که گوش باید بود عقل در پیش اوست همچو رهی زانکه زو یافت عقل روزبهی عقل در مکتب هدایت اوست زیرکی عقل از بدایت اوست کرده مهمان ز بیم گمراهی عقل کل را به امر اللهی عقل داودوار در محراب پیش او خر راکعا و اناب پیش او عقل قد خمیده رود تو به پای آیی او به دیده رود ره نمای تو راه ایمانست عقل در کار خویش حیرانست عقل تو در مراتب دل و تن زندگانی دهست و زندان کن ره نماینده تو یزدانست که پذیرای عقل مردانست عقل و فرمان کشیدنی باشد عشق و ایمان چشیدنی باشد این دو بیرون ز عقل و جان خیزد این برآن آن برین نیامیزد شرع او روح عقل روحانیست رای تو یار دیو نفسانیست چون سرای بهر چشم زخم بزن عقل را پیش شرع او گردن هرکجا شرع روی خویش نمود رای در گرد سم او فرسود عقل خود کار سرسری نکند لیک با دین برابری نکند هست با شرع کار رای و قیاس همچو پیش کلام حق وسواس رای شرع آنکه نفس را سوزد رای عقل آنکه شعله افروزد
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۰ - در تفسیر وما ارسلناک الّا رحمةللعالمین چون تو بیماری از هوا و هوس رحمة العالمین طبیب تو بس هرکرا از جلال مایه بود خرد مصطفاش دایه بود بست دیوار بهر منت را سیرت او سرای سنت را گر ندانید ای هوا کوشان بشنوید این سخن ز خاموشان تا بگویند بر زبان خرد هرکه دل داد دین او بخرد کاندرین کوره پر از کوران واندرین کارگاه مزدوران ادب او به از خصال شما خرد او به از کمال شما او دلیل تو بس تو راه مجوی او زبان تو بس تو یافه مگوی وهم و حس و خیال رهبر تست زان همیشه مقام بر در تست مرد همت نه مرد نهمت باش چون پیمبر نه ای ز امت باش سخن او برد ترا به بهشت ادب او رهاندت ز کنشت پی او گیر تا سری گردی خرزی زود جوهری گردی جان فدا کن تو در متابعتش چون نداری سر معاتبتش سوی حق بی رکاب مصطفوی نرود پایت ارچه بس بدوی تا قدم بر سر فلک نزنی با وی انگشت در نمک نزنی هرچه او گفت راز مطلق دان وآنچه او کرد کرده حق دان قول او ختم دان تو چون قرآن لفظ او جزم دان تو چون فرقان دل پر درد را که نیرو نیست هیچ تیمار دار چون او نیست شرع و دین ساقی شراب ویست دیده خفاش آفتاب ویست بر تو از نفس تو رحیم ترست در شفاعت از آن کریم ترست از کرم نز هوا و نز هوسی مهربانتر ز تست بر تو بسی سوی جان پلید کی پوید هست او پاک پاک را جوید پاک شو پاک رستی از دوزخ کو رهاند ترا از آن برزخ باز آنکو حرام دارد خور دوزخ او را ز شرع اولیتر گر تو خواهی که گردی او را یار از حرام و سفاح دست بدار در حریم وی ای سلامت جوی شرم دار از حرام و دست بشوی نه خدای جهان بر اهل نفس گفت مولای مؤمنانم و بس تو که جز در غم قنینه نه ای سینه گم کن چو پاک سینه نه ای سینه ای را که سنت آراید دل آن سینه شرع را شاید سینه و دل که جای غی باشد خانه دیو و چنگ و می باشد ای فرو مانده زار و وار و خجل در جحیم تن و جهنم دل غضبت گه فرو برد به جحیم گه دهد شهوتت شراب حمیم گه کشد شیر کبر و خوک نیاز گه گزد مار حقد و گزدم آز در دوزخ فراز کرده و پس می پزی در بهشت دیگ هوس گه شرار غضب شود به اثیر گه کشد غل و غش ترا به سعیر از برون سوتنت ز غفلت شاد وز درون عقل و جانت با فریاد مصطفی بر کرانه برزخ رداء آویختست در دوزخ گر ترا دیده هست و بینایی چون ز دوزخ سبک برون نایی تا رهاند ترا ز دوزخ زشت پس رساند به بوستان بهشت سنت او ردیست هین برخیز در ردای محمدی آویز کاسمانست احمد مرسل اولش آخر آخرش اول همه زان پرده آمده بیرون در تماشاش عاقل و مجنون امتانش چو قطره باران کاول و آخرش بود چو میان دایه جان بخردی خوانش دفتر راز ایزدی دانش اندرین کارگاه کون و فساد کار و بارش دو بود فقر و جهاد چون نیم مرد فرش و ایوانش من غلام غلام دربانش با حسابم خوش ار فذلکم اوست من غلام سقر چو مالکم اوست مالک دین و ملک و دادست او هرچه بایست داد دادست او تا مرا دانشست و دین دارم دامنش را ز دست نگذارم پی او گیرم و سری گردم بر سر شرعش افسری گردم