Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰ طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را لابه گری می کنمت راه تو زن قافله را مست و خوش و شاد توام حامله داد توام حامله گر بار نهد جرم منه حامله را هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را می کشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی تازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را همچو کتابی ست جهان جامع احکام نهان جان تو سردفتر آن فهم کن این مسیله را شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمش باز کن از گردن خر مشغله زنگله را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱ شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما راست بگو شمع رخت دوش کجا بود کجا سوی دل ما بنگر کز هوس دیدن تو دولت آن جا که در او حسن تو بگشاد قبا دوش به هر جا که بدی دانم کامروز ز غم گشته بود همچو دلم مسجد لا حول و لا دوش همی گشتم من تا به سحر ناله کنان بدرک بالصبح بدا هیج نومي و نفیٰ سایه نوری تو و ما جمله جهان سایه تو نور کی دیدست که او باشد از سایه جدا گاه بود پهلوی او گاه شود محو در او پهلوی او هست خدا محو در او هست لقا سایه زده دست طلب سخت در آن نور عجب تا چو بکاهد بکشد نور خدایش به خدا شرح جدایی و درآمیختگی سایه و نور لا یتناهیٰ و لین جیت بضعف مددا نور مسبب بود و هر چه سبب سایه او بی سببی قد جعل الله لکل سببا آینه همدگر افتاد مسبب و سبب هر کی نه چون آینه گشتست ندید آینه را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲ کار تو داری صنما قدر تو باری صنما ما همه پابسته تو شیر شکاری صنما دلبر بی کینه ما شمع دل سینه ما در دو جهان در دو سرا کار تو داری صنما ذره به ذره بر تو سجده کنان بر در تو چاکر و یاریگر تو آه چه یاری صنما هر نفسی تشنه ترم بسته جوع البقرم گفت که دریا بخوری گفتم که آری صنما هر کی ز تو نیست جدا هیچ نمیرد به خدا آنگه اگر مرگ بود پیش تو باری صنما نیست مرا کار و دکان هستم بی کار جهان زان که ندانم جز تو کارگزاری صنما خواه شب و خواه سحر نیستم از هر دو خبر کیست خبر چیست خبر روز شماری صنما روز مرا دیدن تو شب غم ببریدن تو از تو شبم روز شود همچو نهاری صنما باغ پر از نعمت من گلبن بازینت من هیچ ندید و نبود چون تو بهاری صنما جسم مرا خاک کنی خاک مرا پاک کنی باز مرا نقش کنی ماه عذاری صنما فلسفی ک کور شود نور از او دور شود زو ندمد سنبل دین چونک نکاری صنما فلسفی این هستی من عارف تو مستی من خوبی این زشتی آن هم تو نگاری صنما

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳ کاهل و ناداشت بدم کام درآورد مرا طوطی اندیشه او همچو شکر خورد مرا تابش خورشید ازل پرورش جان و جهان بر صفت گل به شکر پخت و بپرورد مرا گفتم ای چرخ فلک مرد جفای تو نیم گفت زبون یافت مگر ای سره این مرد مرا ای شه شطرنج فلک مات مرا برد تو را ای ملک آن تخت تو را تخته این نرد مرا تشنه و مستسقی تو گشته ام ای بحر چنانک بحر محیط ار بخورم باشد درخورد مرا حسن غریب تو مرا کرد غریب دو جهان فردی تو چون نکند از همگان فرد مرا رفتم هنگام خزان سوی رزان دست گزان نوحه گر هجر تو شد هر ورق زرد مرا فتنه عشاق کند آن رخ چون روز تو را شهره آفاق کند این دل شبگرد مرا راست چو شقه علمت رقص کنانم ز هوا بال مرا بازگشا خوش خوش و منورد مرا صبح دم سرد زند از پی خورشید زند از پی خورشید تو است این نفس سرد مرا جزو ز جزوی چو برید از تن تو درد کند جزو من از کل ببرد چون نبود درد مرا بنده آنم که مرا بی گنه آزرده کند چون صفتی دارد از آن مه که بیازرد مرا هر کسکی را هوسی قسم قضا و قدر است عشق وی آورد قضا هدیه ره آورد مرا اسب سخن بیش مران در ره جان گرد مکن گرچه که خود سرمه جان آمد آن گرد مرا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴ در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا ابروی او گره نشد گرچه که دید صد خطا چشم گشا و رو نگر جرم بیار و خو نگر خوی چو آب جو نگر جمله طراوت و صفا من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم او وز سخنان نرم او آب شوند سنگ ها زهر به پیش او ببر تا کندش به از شکر قهر به پیش او بنه تا کندش همه رضا آب حیات او ببین هیچ مترس از اجل در دو در رضای او هیچ ملرز از قضا سجده کنی به پیش او عزت مسجدت دهد ای که تو خوار گشته ای زیر قدم چو بوریا خواندم امیر عشق را فهم بدین شود تو را چونک تو رهن صورتی صورت توست ره نما از تو دل ار سفر کند با تپش جگر کند بر سر پاست منتظر تا تو بگوییش بیا دل چو کبوتری اگر می بپرد ز بام تو هست خیال بام تو قبله جانش در هوا بام و هوا توی و بس نیست روی بجز هوس آب حیات جان توی صورت ها همه سقا دور مرو سفر مجو پیش تو است ماه تو نعره مزن که زیر لب می شنود ز تو دعا می شنود دعای تو می دهدت جواب او کای کر من کری بهل گوش تمام برگشا گر نه حدیث او بدی جان تو آه کی زدی آه بزن که آه تو راه کند سوی خدا چرخ زنان بدان خوشم کآب به بوستان کشم میوه رسد ز آب جان شوره و سنگ و ریگ را باغ چو زرد و خشک شد تا بخورد ز آب جان شاخ شکسته را بگو آب خور و بیازما شب برود بیا به گه تا شنوی حدیث شه شب همه شب مثال مه تا به سحر مشین ز پا

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵ با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا خاصه که در گشاید و گوید خواجه اندرآ با لب خشک گوید او قصه چشمه ی خضر بر قد مرد می برد درزی عشق او قبا مست شوند چشم ها از سکرات چشم او رقص کنان درخت ها پیش لطافت صبا بلبل با درخت گل گوید چیست در دلت این دم در میان بنه نیست کسی توی و ما گوید تا تو با توی هیچ مدار این طمع جهد نمای تا بری رخت توی از این سرا چشمه ی سوزن هوس تنگ بود یقین بدان ره ندهد به ریسمان چونک ببیندش دوتا بنگر آفتاب را تا به گلو در آتشی تا که ز روی او شود روی زمین پر از ضیا چونک کلیم حق بشد سوی درخت آتشین گفت من آب کوثرم کفش برون کن و بیا هیچ مترس ز آتشم زانک من آبم و خوشم جانب دولت آمدی صدر تراست مرحبا جوهریی و لعل کان جان مکان و لامکان نادره ی زمانه ای خلق کجا و تو کجا بارگه عطا شود از کف عشق هر کفی کارگه وفا شود از تو جهان بی وفا ز اول روز آمدی ساغر خسروی به کف جانب بزم می کشی جان مرا که الصلا دل چه شود چو دست دل گیرد دست دلبری مس چه شود چو بشنود بانگ و صلای کیمیا آمد دلبری عجب نیزه به دست چون عرب گفتم هست خدمتی گفت تعال عندنا جست دلم که من دوم گفت خرد که من روم کرد اشارت از کرم گفت بلی کلا کما خوان چو رسید از آسمان دست بشوی و هم دهان تا که نیاید از کفت بوی پیاز و گندنا کان نمک رسید هین گر تو ملیح و عاشقی کاس ستان و کاسه ده شور گزین نه شوربا بسته کنم من این دو لب تا که چراغ روز و شب هم به زبانه ی زبان گوید قصه با شما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶ دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را جوش نمود نوش را نور فزود دیده را گفت که ای نزار من خسته و ترسگار من من نفروشم از کرم بنده خودخریده را بین که چه داد می کند بین چه گشاد می کند یوسف یاد می کند عاشق کف بریده را داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بد بر کتفم نهاد او خلعت نورسیده را عاجز و بی کسم مبین اشک چو اطلسم مبین در تن من کشیده بین اطلس زرکشیده را هر که بود در این طلب بس عجبست و بوالعجب صد طربست در طرب جان ز خود رهیده را چاشنی جنون او خوشتر یا فسون او چونک نهفته لب گزد خسته غم گزیده را وعده دهد به یار خود گل دهد از کنار خود پر کند از خمار خود دیده خون چکیده را کحل نظر در او نهد دست کرم بر او زند سینه بسوزد از حسد این فلک خمیده را جام می الست خود خویش دهد به مست خود طبل زند به دست خود باز دل پریده را بهر خدای را خمش خوی سکوت را مکش چون که عصیده می رسد کوته کن قصیده را مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن در مگشا و کم نما گلشن نورسیده را

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷ ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا در رخ مه کجا بود این کر و فر و کبریا جمله به ماه عاشق و ماه اسیر عشق تو ناله کنان ز درد تو لابه کنان که ای خدا سجده کنند مهر و مه پیش رخ چو آتشت چونک کند جمال تو با مه و مهر ماجرا آمد دوش مه که تا سجده برد به پیش تو غیرت عاشقان تو نعره زنان که رو میا خوش بخرام بر زمین تا شکفند جان ها تا که ملک فروکند سر ز دریچه سما چون که شود ز روی تو برق جهنده هر دلی دست به چشم برنهد از پی حفظ دیده ها هر چه بیافت باغ دل از طرب و شکفتگی از دی این فراق شد حاصل او همه هبا زرد شده ست باغ جان از غم هجر چون خزان کی برسد بهار تو تا بنماییش نما بر سر کوی تو دلم زار و نزار خفت دی کرد خیال تو گذر دید بدان صفت ورا گفت چگونه ای از این عارضه گران بگو کز تنکی ز دیده ها رفت تن تو در خفا گفت و گذشت او ز من لیک ز ذوق آن سخن صحت یافت این دلم یا رب توش دهی جزا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸ ماه درست را ببین کاو بشکست خواب ما تافت ز چرخ هفتمین در وطن خراب ما خواب ببر ز چشم ما چون ز تو روز گشت شب آب مده به تشنگان عشق بس است آب ما جمله ی ره چکیده خون از سر تیغ عشق او جمله ی کو گرفته بو از جگر کباب ما شکر باکرانه را شکر بی کرانه گفت غره شدی به ذوق خود بشنو این جواب ما روترشی چرا مگر صاف نبد شراب تو از پی امتحان بخور یک قدح از شراب ما تا چه شوند عاشقان روز وصال ای خدا چونک ز هم بشد جهان از بت بانقاب ما از تبریز شمس دین روی نمود عاشقان ای که هزار آفرین بر مه و آفتاب ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹ با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا زانک تو آفتابی و بی تو بود فسردنا خلق بر این بساط ها بر کف تو چو مهره ای هم ز تو ماه گشتنا هم ز تو مهره بردنا گفت دمم چه می دهی دم به تو من سپرده ام من ز تو بی خبر نیم در دم دم سپردنا پیش به سجده می شدم پشت خمیده چون شتر خنده زنان گشاد لب گفت درازگردنا بین که چه خواهی کردنا بین که چه خواهی کردنا گردن دراز کرده ای پنبه بخواهی خوردنا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰ ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا چرا بر من خسته کرده ای روی گران چرا چرا بر دل من که جای تست کارگه وفای تست هر نفسی همی زنی زخم سنان چرا چرا گوهر تو به گوهری برد سبق ز مشتری جان و جهان همی بری جان و جهان چرا چرا چشمه خضر و کوثری ز آب حیات خوشتری ز آتش هجر تو منم خشک دهان چرا چرا مهر تو جان نهان بود مهر تو بی نشان بود در دل من ز بهر تو نقش و نشان چرا چرا گفت که جان جان منم دیدن جان طمع مکن ای بنموده روی تو صورت جان چرا چرا ای تو به نور مستقل وی ز تو اختران خجل بس دودلی میان دل ز ابر گمان چرا چرا

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱ گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا تا که بهار جان ها تازه کند دل تو را بوی سلام یار من لخلخه ی بهار من باغ و گل و ثمار من آرد سوی جان صبا مستی و طرفه مستی ای هستی و طرفه هستی ای ملک و دراز دستی ای نعره زنان که الصلا پای بکوب و دست زن دست درآن دو شست زن پیش دو نرگس خوشش کشته نگر دل مرا زنده به عشق سرکشم بینی جان چرا کشم پهلوی یار خود خوشم یاوه چرا روم چرا جان چو سوی وطن رود آب به جوی من رود تا سوی گولخن رود طبع خسیس ژاژخا دیدن خسرو زمن شعشعه عقار من سخت خوش است این وطن می نروم از این سرا جان طرب پرست ما عقل خراب مست ما ساغر جان به دست ما سخت خوش است ای خدا هوش برفت گو برو جایزه گو بشو گرو روز شده ست گو بشو بی شب و روز تو بیا مست رود نگار من در بر و در کنار من هیچ مگو که یار من باکرمست و باوفا آمد جان جان من کوری دشمنان من رونق گلستان من زینت روضه ی رضا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲ چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما کفر شده ست لاجرم ترک هوای نفس ما چونکه به عشق زنده شد قصد غزاش چون کنم غمزه خونی تو شد حج و غزای نفس ما نیست ز نفس ما مگر نقش و نشان سایه ای چون به خم دو زلف تست مسکن و جای نفس ما عشق فروخت آتشی کآب حیات از او خجل پرس که از برای که آن ز برای نفس ما هژده هزار عالم عیش و مراد عرضه شد جز به جمال تو نبود جوشش و رای نفس ما دوزخ جای کافران جنت جای مؤمنان عشق برای عاشقان محو سزای نفس ما اصل حقیقت وفا سر خلاصه رضا خواجه روح شمس دین بود صفای نفس ما در عوض عبیر جان در بدن هزار سنگ از تبریز خاک را کحل ضیای نفس ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳ عشق تو آورد قدح پر ز بلاها گفتم می می نخورم پیش تو شاها داد می معرفتش آن شکرستان مست شدم برد مرا تا به کجاها از طرفی روح امین آمد پنهان پیش دویدم که ببین کار و کیاها گفتم ای سر خدا روی نهان کن شکر خدا کرد و ثنا گفت دعاها گفتم خود آن نشود عاشق پنهان چیست که آن پرده شود پیش صفاها عشق چو خون خواره شود وای از او وای کوه احد پاره شود خاصه چو ماها شاد دمی کان شه من آید خندان باز گشاید به کرم بند قباها گوید افسرده شدی بی نظر ما پیشتر آ تا بزند بر تو هواها گویم کان لطف تو کو ای همه خوبی بنده خود را بنما بندگشاها گوید نی تازه شوی هیچ مخور غم تازه تر از نرگس و گل وقت صباها گویم ای داده دوا هر دو جهان را نیست مرا جز لب تو جان دواها میوه هر شاخ و شجر هست گوایش روی چو زر و اشک مرا هست گواها

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴ از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها دمی می نوش باده جان و یک لحظه شکر می خا به باطن همچو عقل کل به ظاهر همچو تنگ گل دمی الهام امر قل دمی تشریف اعطینا تصورهای روحانی خوشی بی پشیمانی ز رزم و بزم پنهانی ز سر سر او اخفی ملاحت های هر چهره از آن دریاست یک قطره به قطره سیر کی گردد کسی کش هست استسقا دلا زین تنگ زندان ها رهی داری به میدان ها مگر خفته ست پای تو تو پنداری نداری پا چه روزی هاست پنهانی جز این روزی که می جویی چه نان ها پخته اند ای جان برون از صنعت نانبا تو دو دیده فروبندی و گویی روز روشن کو زند خورشید بر چشمت که اینک من تو در بگشا از این سو می کشانندت و زان سو می کشانندت مرو ای ناب با دردی بپر زین درد رو بالا هر اندیشه که می پوشی درون خلوت سینه نشان و رنگ اندیشه ز دل پیداست بر سیما ضمیر هر درخت ای جان ز هر دانه که می نوشد شود بر شاخ و برگ او نتیجه شرب او پیدا ز دانه سیب اگر نوشد بروید برگ سیب از وی ز دانه تمر اگر نوشد بروید بر سرش خرما چنانک از رنگ رنجوران طبیب از علت آگه شد ز رنگ و روی چشم تو به دینت پی برد بینا ببیند حال دین تو بداند مهر و کین تو ز رنگت لیک پوشاند نگرداند تو را رسوا نظر در نامه می دارد ولی با لب نمی خواند همی داند کز این حامل چه صورت زایدش فردا وگر برگوید از دیده بگوید رمز و پوشیده اگر درد طلب داری بدانی نکته و ایما وگر درد طلب نبود صریحا گفته گیر این را فسانه دیگران دانی حواله می کنی هر جا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵ شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت ها مه بدرست روح تو کز او بشکافت ظلمت ها مگر تقویم یزدانی که طالع ها در او باشد مگر دریای غفرانی کز او شویند زلت ها مگر تو لوح محفوظی که درس غیب از او گیرند و یا گنجینه رحمت کز او پوشند خلعت ها عجب تو بیت معموری که طوافانش املاکند عجب تو رق منشوری کز او نوشند شربت ها و یا آن روح بی چونی کز این ها جمله بیرونی که در وی سرنگون آمد تأمل ها و فکرت ها ولی برتافت بر چون ها مشارق های بی چونی بر آثار لطیف تو غلط گشتند الفت ها عجایب یوسفی چون مه که عکس اوست در صد چه از او افتاده یعقوبان به دام و جاه ملت ها چو زلف خود رسن سازد ز چه هاشان براندازد کشدشان در بر رحمت رهاندشان ز حیرت ها چو از حیرت گذر یابد صفات آن را که دریابد خمش که بس شکسته شد عبارت ها و عبرت ها

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶ عطارد مشتری باید متاع آسمانی را مهی مریخ چشم ارزد چراغ آن جهانی را چو چشمی مقترن گردد بدان غیبی چراغ جان ببیند بی قرینه او قرینان نهانی را یکی جان عجب باید که داند جان فدا کردن دو چشم معنوی باید عروسان معانی را یکی چشمی ست بشکفته صقال روح پذرفته چو نرگس خواب او رفته برای باغبانی را چنین باغ و چنین شش جو پس این پنج و این شش جو قیاسی نیست کمتر جو قیاس اقترانی را به صف ها رأیت نصرت به شب ها حارس امت نهاده بر کف وحدت در سبع المثانی را شکسته پشت شیطان را بدیده روی سلطان را که هر خس از بنا داند به استدلال بانی را زهی صافی زهی حری مثال می خوشی مری کسی دزدد چنین دری که بگذارد عوانی را إلى البحر توجهنا و من عذب تفکهنا لقينا الدر مجانا فلا نبغي الدناني را لقيت الماء عطشانا لقيت الرزق عريانا صحبت الليث أحيانا فلا أخشى السناني را توی موسی عهد خود درآ در بحر جزر و مد ره فرعون باید زد رها کن این شبانی را الا ساقی به جان تو به اقبال جوان تو به ما ده از بنان تو شراب ارغوانی را بگردان باده شاهی که همدردی و همراهی نشان درد اگر خواهی بیا بنگر نشانی را بیا درده می احمر که هم بحر است و هم گوهر برهنه کن به یک ساغر حریف امتحانی را برو ای رهزن مستان رها کن حیله و دستان که ره نبود در این بستان دغا و قلتبانی را جواب آنک می گوید به زر نخریده ای جان را که هندو قدر نشناسد متاع رایگانی را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷ مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را که صد فردوس می سازد جمالش نیم خاری را مکان ها بی مکان گردد زمین ها جمله کان گردد چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آرد چه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد ولیکن نقش کی بیند به جز نقش و نگاری را جمال گل گواه آمد که بخشش ها ز شاه آمد اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را اگر گل را خبر بودی همیشه سرخ و تر بودی ازیرا آفتی ناید حیات هوشیاری را به دست آور نگاری تو کز این دستست کار تو چرا باید سپردن جان نگاری جان سپار ی را ز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزی که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸ رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را فروبرید ساعدها برای خوب کنعان را چو آمد جان جان جان نشاید برد نام جان به پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را بدم بی عشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی بدم کوهی شدم کاهی برای اسب سلطان را اگر ترکست و تاجیکست بدو این بنده نزدیکست چو جان با تن ولیکن تن نبیند هیچ مر جان را هلا یاران که بخت آمد گه ایثار رخت آمد سلیمانی به تخت آمد برای عزل شیطان را بجه از جا چه می پایی چرا بی دست و بی پایی نمی دانی ز هدهد جو ره قصر سلیمان را بکن آن جا مناجاتت بگو اسرار و حاجاتت سلیمان خود همی داند زبان جمله مرغان را سخن بادست ای بنده کند دل را پراکنده ولیکن اوش فرماید که گرد آور پریشان را

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹ تو از خواری همی نالی نمی بینی عنایت ها مخواه از حق عنایت ها و یا کم کن شکایت ها تو را عزت همی باید که آن فرعون را شاید بده آن عشق و بستان تو چو فرعون این ولایت ها خنک جانی که خواری را به جان ز اول نهد بر سر پی اومید آن بختی که هست اندر نهایت ها دهان پر پست می خواهی مزن سرنای دولت را نتاند خواندن مقری دهان پر پست آیت ها از آن دریا هزاران شاخ شد هر سوی و جویی شد به باغ جان هر خلقی کند آن جو کفایت ها دلا منگر به هر شاخی که در تنگی فرومانی به اول بنگر و آخر که جمع آیند غایت ها اگر خوکی فتد در مشک و آدم زاد در سرگین رود هر یک به اصل خود ز ارزاق و کفایت ها سگ گرگین این در به ز شیران همه عالم که لاف عشق حق دارد و او داند وقایت ها تو بدنامی عاشق را منه با خواری دونان که هست اندر قفای او ز شاه عشق رایت ها چو دیگ از زر بود او را سیه رویی چه غم آرد که از جانش همی تابد به هر زخمی حکایت ها تو شادی کن ز شمس الدین تبریزی و از عشقش که از عشقش صفا یابی و از لطفش حمایت ها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰ ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را چنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را منم ای برق رام تو برای صید و دام تو گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره چه داند یوسف مصری غم و درد زلیخا را گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوش که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهم یکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن را که جانش مستعد باشد کشاکش های بالا را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱ هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را تقاضایی نهادستی در این جذبه دل ما را منم ناکام کام تو برای صید و دام تو گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره چه داند یوسف مصری نتیجه شور و غوغا را گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوش که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهم یکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن را که جانش مستعد باشد کشاکش های بالا را

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲ بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را از آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را زبان سوسن از ساقی کرامت های مستان گفت شنید آن سرو از سوسن قیام آورد مستان را ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل چو دید از لاله کوهی که جام آورد مستان را ز گریه ابر نیسانی دم سرد زمستانی چه حیلت کرد کز پرده به دام آورد مستان را سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ گم کردند چو آمد نامه ساقی چه نام آورد مستان را درون مجمر دل ها سپند و عود می سوزد که سرمای فراق او زکام آورد مستان را درآ در گلشن باقی برآ بر بام کان ساقی ز پنهان خانه غیبی پیام آورد مستان را چو خوبان حله پوشیدند درآ در باغ و پس بنگر که ساقی هر چه درباید تمام آورد مستان را که جان ها را بهار آورد و ما را روی یار آورد ببین کز جمله دولت ها کدام آورد مستان را ز شمس الدین تبریزی به ناگه ساقی دولت به جام خاص سلطانی مدام آورد مستان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳ چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را چو آن پنهان شود گویی که دیوی زاد صورت را چو بر صورت زند یک دم ز عشق آید جهان برهم چو پنهان شد درآید غم نبینی شاد صورت را اگر آن خود همین جانست چرا بعضی گران جانست بسی جانی که چون آتش دهد بر باد صورت را وگر عقلست آن پرفن چرا عقلی بود دشمن که مکر عقل بد در تن کند بنیاد صورت را چه داند عقل کژخوانش مپرس از وی مرنجانش همان لطف و همان دانش کند استاد صورت را زهی لطف و زهی نوری زهی حاضر زهی دوری چنین پیدا و مستوری کند منقاد صورت را جهانی را کشان کرده بدن هاشان چو جان کرده برای امتحان کرده ز عشق استاد صورت را چو با تبریز گردیدم ز شمس الدین بپرسیدم از آن سری کز او دیدم همه ایجاد صورت را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴ تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما توی دریا منم ماهی چنان دارم که می خواهی بکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده ام تنها ایا شاهنشه قاهر چه قحط رحمت ست آخر دمی که تو نه ای حاضر گرفت آتش چنین بالا اگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیند کز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعنا عذاب ست این جهان بی تو مبادا یک زمان بی تو به جان تو که جان بی تو شکنجه ست و بلا بر ما خیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانی چنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصی هزاران مشعله بر شد همه مسجد منور شد بهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حورا تعالی الله تعالی الله درون چرخ چندین مه پر از حورست این خرگه نهان از دیده اعما زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا زهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزی که او شمسی ست نی شرقی و نی غربی و نی در جا

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵ ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا ببین این بحر و کشتی ها که بر هم می زنند اینجا ببین عذرا و وامق را در آن آتش خلایق را ببین معشوق و عاشق را ببین آن شاه و آن طغرا چو جوهر قلزم اندر شد نه پنهان گشت و نی تر شد ز قلزم آتشی بر شد در او هم لا و هم الا چو بی گاه ست آهسته چو چشمت هست بربسته مزن لاف و مشو خسته مگو زیر و مگو بالا که سوی عقل کژبینی درآمد از قضا کینی چو مفلوجی چو مسکینی بماند آن عقل هم برجا اگر هستی تو از آدم در این دریا فروکش دم که اینت واجب ست ای عم اگر امروز اگر فردا ز بحر این در خجل باشد چه جای آب و گل باشد چه جان و عقل و دل باشد که نبود او کف دریا چه سودا می پزد این دل چه صفرا می کند این جان چه سرگردان همی دارد تو را این عقل کارافزا زهی ابر گهربیزی ز شمس الدین تبریزی زهی امن و شکرریزی میان عالم غوغا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶ تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی را فرومگذار در مجلس چنین اشگرف جامی را ز خون ما قصاصت را بجو این دم خلاصت را مهل ساقی خاصت را برای خاص و عامی را بکش جام جلالی را فدا کن نفس و مالی را مشو سخره حلالی را مخوان باده حرامی را غلط کردار نادانی همه نامیست یا نانی تو را چون پخته شد جانی مگیر ای پخته خامی را کسی کز نام می لافد بهل کز غصه بشکافد چو آن مرغی که می بافد به گرد خویش دامی را در این دام و در این دانه مجو جز عشق جانانه مگو از چرخ وز خانه تو دیده گیر بامی را تو شین و کاف و ری را خود مگو شکر که هست از نی مگو القاب جان حی یکی نقش و کلامی را چو بی صورت تو جان باشی چه نقصان گر نهان باشی چرا دربند آن باشی که واگویی پیامی را بیا ای هم دل محرم بگیر این باده خرم چنان سرمست شو این دم که نشناسی مقامی را برو ای راه ره پیما بدان خورشید جان افزا از این مجنون پر سودا ببر آنجا سلامی را بگو ای شمس تبریزی از آن می های پاییزی به خود در ساغرم ریزی نفرمایی غلامی را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷ از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا شب و روزم ز تو روشن زهی رعنا زهی زیبا تو پاک پاکی از صورت ولیک از پرتو نورت نمایی صورتی هر دم چه باحسن و چه بابالا چو ابرو را چنین کردی چه صورت های چین کردی مرا بی عقل و دین کردی بر آن نقش و بر آن حورا مرا گویی چه عشقست این که نی بالا نه پستست این چه صیدی بی ز شستست این درون موج این دریا ایا معشوق هر قدسی چو می دانی چه می پرسی که سر عرش و صد کرسی ز تو ظاهر شود پیدا زدی در من یکی آتش که شد جان مرا مفرش که تا آتش شود گل خوش که تا یکتا شود صد تا فرست آن عشق ساقی را بگردان جام باقی را که از مزج و تلاقی را ندانم جامش از صهبا بکن این رمز را تعیین بگو مخدوم شمس الدین به تبریز نکوآیین ببر این نکته غرا

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸ چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را به شست عشق دست آورد جان بت پرستش را به گوش دل بگفت اقبال رست آن جان به عشق ما بکرد این دل هزاران جان نثار آن گفت رستش را ز غیرت چونک جان افتاد گفت اقبال هم نجهد نشستست این دل و جانم همی پاید نجستش را چو اندر نیستی هستست و در هستی نباشد هست بیامد آتشی در جان بسوزانید هستش را برات عمر جان اقبال چون برخواند پنجه شصت تراشید و ابد بنوشت بر طومار شصتش را خدیو روح شمس الدین که از بسیاری رفعت نداند جبرییل وحی خود جای نشستش را چو جامش دید این عقلم چو قرابه شد اشکسته درستی های بی پایان ببخشید آن شکستش را چو عشقش دید جانم را به بالای یست از این هستی بلندی داد از اقبال او بالا و پستش را اگر چه شیرگیری تو دلا می ترس از آن آهو که شیرانند بیچاره مر آن آهوی مستش را چو از تیغ حیات انگیز زد مر مرگ را گردن فروآمد ز اسپ اقبال و می بوسید دستش را در آن روزی که در عالم الست آمد ندا از حق بده تبریز از اول بلی گویان الستش را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹ چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما درآید جان فزای من گشاید دست و پای من که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا بدو گویم به جان تو که بی تو ای حیات جان نه شادم می کند عشرت نه مستم می کند صهبا وگر از ناز او گوید برو از من چه می خواهی ز سودای تو می ترسم که پیوندد به من سودا برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن که از من دردسر داری مرا گردن بزن عمدا تو می دانی که من بی تو نخواهم زندگانی را مرا مردن به از هجران به یزدان کاخرج الموتی مرا باور نمی آمد که از بنده تو برگردی همی گفتم اراجیفست و بهتان گفته اعدا توی جان من و بی جان ندانم زیست من باری توی چشم من و بی تو ندارم دیده بینا رها کن این سخن ها را بزن مطرب یکی پرده رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سرنا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰ برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را خضر آمد خضر آمد بیار آب حیاتی را عمر آمد عمر آمد ببین سرزیر شیطان را سحر آمد سحر آمد بهل خواب سباتی را بهار آمد بهار آمد رهیده بین اسیران را به بستان آ به بستان آ ببین خلق نجاتی را چو خورشید حمل آمد شعاعش در عمل آمد ببین لعل بدخشان را و یاقوت زکاتی را همان سلطان همان سلطان که خاکی را نبات آرد ببخشد جان ببخشد جان نگاران نباتی را درختان بین درختان بین همه صایم همه قایم قبول آمد قبول آمد مناجات صلاتی را ز نورافشان ز نورافشان نتانی دید ذاتش را ببین باری ببین باری تجلی صفاتی را گلستان را گلستان را خماری بد ز جور دی فرستاد او فرستاد او شرابات نباتی را بشارت ده بشارت ده به محبوسان جسمانی که حشر آمد که حشر آمد شهیدان رفاتی را شقایق را شقایق را تو شاکر بین و گفتی نی تو هم نو شو تو هم نو شو بهل نطق بیاتی را شکوفه و میوه بستان برات هر درخت آمد که بیخم نیست پوسیده ببین وصل سماتی را زبان صدق و برق رو برات مؤمنان آمد که جانم واصل وصلست و هشته بی ثباتی را

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱ اگر نه عشق شمس الدین بدی در روز و شب ما را فراغت ها کجا بودی ز دام و از سبب ما را بت شهوت برآوردی دمار از ما ز تاب خود اگر از تابش عشقش نبودی تاب و تب ما را نوازش های عشق او لطافت های مهر او رهانید و فراغت داد از رنج و نصب ما را زهی این کیمیا ی حق که هست از مهر جان او که عین ذوق و راحت شد همه رنج و تعب ما را عنایت های ربانی ز بهر خدمت آن شه برویانید و هستی داد از عین ادب ما را بهار حسن آن مهتر به ما بنمود ناگاهان شقایق ها و ریحان ها و گل های عجب ما را زهی دولت زهی رفعت زهی بخت و زهی اختر که مطلوب همه جان ها کند از جان طلب ما را گزید او لب گه مستی که رو پیدا مکن مستی چو جام جان لبالب شد از آن می های لب ما را عجب بختی که رو بنمود ناگاهان هزاران شکر ز معشوق لطیف اوصاف خوب بوالعجب ما را در آن مجلس که گردان کرد از لطف او صراحی ها گران قدر و سبک دل شد دل و جان از طرب ما را به سوی خطه تبریز چه چشمه آب حیوان است کشاند دل بدان جانب به عشق چون کنب ما را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲ به خانه خانه می آرد چو بیذق شاه جان ما را عجب بردست یا ماتست زیر امتحان ما را همه اجزای ما را او کشانیده ست از هر سو تراشیده ست عالم را و معجون کرده زان ما را ز حرص و شهوتی ما را مهاری کرده در بینی چو اشتر می کشاند او به گرد این جهان ما را چه جای ما که گردون را چو گاوان در خرس بست او که چون کنجد همی کوبد به زیر آسمان ما را خنک آن اشتری کاو را مهار عشق حق باشد همیشه مست می دارد میان اشتران ما را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳ آمد بت میخانه تا خانه برد ما را بنمود بهار نو تا تازه کند ما را بگشاد نشان خود بربست میان خود پر کرد کمان خود تا راه زند ما را صد نکته دراندازد صد دام و دغل سازد صد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما را رو سایه سروش شو پیش و پس او می دو گرچه چو درخت نو از بن بکند ما را گر هست دلش خارا مگریز و مرو یارا کاول بکشد ما را و آخر بکشد ما را چون ناز کند جانان اندر دل ما پنهان بر جمله سلطانان صد ناز رسد ما را بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمد آن خوبی و ناز آمد تا داغ نهد ما را آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمد وان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را می آید و می آید آن کس که همی باید وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴ گر زان که نه ای طالب جوینده شوی با ما ور زان که نه ای مطرب گوینده شوی با ما گر زان که تو قارونی در عشق شوی مفلس ور زان که خداوندی هم بنده شوی با ما یک شمع از این مجلس صد شمع بگیراند گر مرده ای ور زنده هم زنده شوی با ما پاهای تو بگشاید روشن به تو بنماید تا تو همه تن چون گل در خنده شوی با ما در ژنده درآ یک دم تا زنده دلان بینی اطلس به دراندازی در ژنده شوی با ما چون دانه شد افکنده بررست و درختی شد این رمز چو دریابی افکنده شوی با ما شمس الحق تبریزی با غنچه دل گوید چون باز شود چشمت بیننده شوی با ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵ ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را این یوسف خوبی را این خوش قد و قامت را ای شیخ نمی بینی این گوهر شیخی را این شعشعه نو را این جاه و جلالت را ای میر نمی بینی این مملکت جان را این روضه دولت را این تخت و سعادت را ای خوشدل و خوش دامن دیوانه توی یا من درکش قدحی با من بگذار ملامت را ای ماه که در گردش هرگز نشوی لاغر انوار جلال تو بدریده ضلالت را چون آب روان دیدی بگذار تیمم را چون عید وصال آمد بگذار ریاضت را گر ناز کنی خامی ور ناز کشی رامی در بارکشی یابی آن حسن و ملاحت را خاموش که خاموشی بهتر ز عسل نوشی درسوز عبارت را بگذار اشارت را شمس الحق تبریزی ای مشرق تو جان ها از تابش تو یابد این شمس حرارت را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶ آخر بشنید آن مه آه سحر ما را تا حشر دگر آمد امشب حشر ما را چون چرخ زند آن مه در سینه من گویم ای دور قمر بنگر دور قمر ما را کو رستم دستان تا دستان بنماییمش کو یوسف تا بیند خوبی و فر ما را تو لقمه شیرین شو در خدمت قند او لقمه نتوان کردن کان شکر ما را ما را کرمش خواهد تا در بر خود گیرد زین روی دوا سازد هر لحظه گر ما را چون بی نمکی نتوان خوردن جگر بریان می زن به نمک هر دم بریان جگر ما را بی پای طواف آریم بی سر به سجود آییم چون بی سر و پا کرد او این پا و سر ما را بی پای طواف آریم گرد در آن شاهی کو مست الست آمد بشکست در ما را چون زر شد رنگ ما از سینه سیمینش صد گنج فدا بادا این سیم و زر ما را در رنگ کجا آید در نقش کجا گنجد نوری که ملک سازد جسم بشر ما را تشبیه ندارد او وز لطف روا دارد زیرا که همی داند ضعف نظر ما را فرمود که نور من ماننده مصباح است مشکات و زجاجه گفت سینه و بصر ما را خامش کن تا هر کس در گوش نیارد این خود کیست که دریابد او خیر و شر ما را

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷ آب حیوان باید مر روح فزایی را ماهی همه جان باید دریای خدایی را ویرانه ی آب و گل چون مسکن بوم آمد این عرصه کجا شاید پرواز همایی را صد چشم شود حیران در تابش این دولت تو گوش مکش این سو هر کور عصایی را گر نقد درستی تو چون مست و قراضه ستی آخر تو چه پنداری این گنج عطایی را دلتنگ همی دانند کان جای که انصافست صد دل به فدا باید آن جان بقایی را دل نیست کم از آهن آهن نه که می داند آن سنگ که پیدا شد پولادربایی را عقل از پی عشق آمد در عالم خاک ار نی عقلی بنمی باید بی عهد و وفایی را خورشید حقایق ها شمس الحق تبریز است دل روی زمین بوسد آن جان سمایی را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸ ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را درده می ربانی دل های کبابی را کم گوی حدیث نان در مجلس مخموران جز آب نمی سازد مر مردم آبی را از آب و خطاب تو تن گشت خراب تو آراسته دار ای جان زین گنج خرابی را گلزار کند عشقت آن شوره خاکی را در بار کند موجت این چشم سحابی را بفزای شراب ما بربند تو خواب ما از شب چه خبر باشد مر مردم خوابی را هم کاسه ملک باشد مهمان خدایی را باده ز فلک آید مردان ثوابی را نوشد لب صدیقش ز اکواب و اباریقش در خم تقی یابی آن باده نابی را هشیار کجا داند بی هوشی مستان را بوجهل کجا داند احوال صحابی را استاد خدا آمد بی واسطه صوفی را استاد کتاب آمد صابی و کتابی را چون محرم حق گشتی وز واسطه بگذشتی بربای نقاب از رخ خوبان نقابی را منکر که ز نومیدی گوید که نیابی این بند ره او سازد آن گفت نیابی را نی باز سپید ست او نی بلبل خوش نغمه ویرانه دنیا به آن جغد غرابی را خاموش و مگو دیگر مفزای تو شور و شر کز غیب خطاب آید جان های خطابی را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹ ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را ای خواجه نمی بینی این خوش قد و قامت را دیوار و در خانه شوریده و دیوانه من بر سر دیوارم از بهر علامت را ماهیست که در گردش لاغر نشود هرگز خورشید جمال او بدریده ظلامت را ای خواجه خوش دامن دیوانه توی یا من درکش قدحی با من بگذار ملامت را پیش از تو بسی شیدا می جست کرامت ها چون دید رخ ساقی بفروخت کرامت را

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰ امروز گزافی ده آن باده نابی را برهم زن و درهم زن این چرخ شتابی را گیرم قدح غیبی از دیده نهان آمد پنهان نتوان کردن مستی و خرابی را ای عشق طرب پیشه خوش گفت خوش اندیشه بربای نقاب از رخ آن شاه نقابی را تا خیزد ای فرخ زین سو اخ و زان سو اخ برکن هله ای گلرخ سغراق و شرابی را گر زان که نمی خواهی تا جلوه شود گلشن از بهر چه بگشادی دکان گلابی را ما را چو ز سر بردی وین جوی روان کردی در آب فکن زوتر بط زاده ی آبی را ماییم چو کشت ای جان بررسته در این میدان لب خشک و به جان جویان باران سحابی را هر سوی رسولی نو گوید که نیابی رو لاحول بزن بر سر آن زاغ غرابی را ای فتنه ی هر روحی کیسه بر هر جوحی دزدیده رباب از کف بوبکر ربابی را امروز چنان خواهم تا مست و خرف سازی این جان محدث را وان عقل خطابی را ای آب حیات ما شو فاش چو حشر ار چه شیر شتر گرگین جانست عرابی را ای جاه و جمالت خوش خامش کن و دم درکش آگاه مکن از ما هر غافل خوابی را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱ ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را آن راهزن دل را آن راه بر دین را زان می که ز دل خیزد با روح درآمیزد مخمور کند جوشش مر چشم خدابین را آن باده انگوری مر امت عیسی را و این باده منصوری مر امت یاسین را خم هاست از آن باده خم هاست از این باده تا نشکنی آن خم را هرگز نچشی این را آن باده به جز یک دم دل را نکند بی غم هرگز نکشد غم را هرگز نکند کین را یک قطره از این ساغر کار تو کند چون زر جانم به فدا باشد این ساغر زرین را این حالت اگر باشد اغلب به سحر باشد آن را که براندازد او بستر و بالین را زنهار که یار بد از وسوسه نفریبد تا نشکنی از سستی مر عهد سلاطین را گر زخم خوری بر رو رو زخم دگر می جو رستم چه کند در صف دسته گل و نسرین را

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲ معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا زان طلعت شاهانه زان مشعله ی خانه هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا از دولت محزونان وز همت مجنونان آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا درویش فریدون شد هم کیسه ی قارون شد همکاسه ی سلطان شد تا باد چنین بادا آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین با نای در افغان شد تا باد چنین بادا فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا بر روح برافزودی تا بود چنین بودی فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد این بود همه آن شد تا باد چنین بادا خاموش که سرمستم بربست کسی دستم اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳ ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا آواز تو جان افزا تا روز مشین از پا سودی همگی سودی بر جمله برافزودی تا بود چنین بودی تا روز مشین از پا صد شهر خبر رفته کای مردم آشفته بیدار شد آن خفته تا روز مشین از پا بیدار شد آن فتنه کاو چون بزند طعنه در کوه کند رخنه تا روز مشین از پا در خانه چنین جمعی در جمع چنین شمعی دارم ز تو من طمعی تا روز مشین از پا میر آمد میر آمد وان بدر منیر آمد وان شکر و شیر آمد تا روز مشین از پا ای بانگ و نوایت تر وز باد صبا خوشتر ما را تو بری از سر تا روز مشین از پا مجلس به تو فرخنده عشرت ز دمت زنده چون شمع فروزنده تا روز مشین از پا این چرخ و زمین خیمه کس دید چنین خیمه ای استن این خیمه تا روز مشین از پا این قوم پرند از تو با کر و فرند از تو زیر و زبرند از تو تا روز مشین از پا در بحر چو کشتیبان آن پیل همی جنبان تا منزل آباقان تا روز مشین از پا ای خوش نفس نایی بس نادره برنایی چون با همه برنایی تا روز مشین از پا دف از کف دست آید نی از دم مست آید با نی همه پست آید تا روز مشین از پا چون جان خمشیم اما کی خسبد جان جانا تو باش زبان ما تا روز مشین از پا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴ چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها زیرا که منم بی من با شاه جهان تنها ای مشعله آورده دل را به سحر برده جان را برسان در دل دل را مستان تنها از خشم و حسد جان را بیگانه مکن با دل آن را مگذار اینجا وین را بمخوان تنها شاهانه پیامی کن یک دعوت عامی کن تا کی بود ای سلطان این با تو و آن تنها چون دوش اگر امشب نایی و ببندی لب صد شور کنیم ای جان نکنیم فغان تنها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵ از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا چون در دل ما آیی تو دامن خود برکش تا جامه نیالایی از خون جگر جانا ای ماه برآ آخر بر کوری مه رویان ابری سیه اندرکش در روی قمر جانا زان روز که زادی تو ای لب شکر از مادر آوه که چه کاسد شد بازار شکر جانا گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالم دل سجده درافتاده جان بسته کمر جانا چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا شمس الحق تبریزی شاهنشه خون ریزی ای بحر کمربسته پیش تو گهر جانا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶ ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا پیوسته چنین بادا چون شیر و شکر با ما ای چرخ تو را بنده وی خلق ز تو زنده احسنت زهی خوابی شاباش زهی زیبا دریای جمال تو چون موج زند ناگه پرگنج شود پستی فردوس شود بالا هر سوی که روی آری در پیش تو گل روید هر جا که روی آیی فرشت همه زر بادا وان دم که ز بدخویی دشنام و جفا گویی می گو که جفای تو حلواست همه حلوا گرچه دل سنگستش بنگر که چه رنگستش کز مشعله ننگستش وز رنگ گل حمرا یا رب دل بازش ده صد عمر درازش ده فخرش ده و نازش ده تا فخر بود ما را

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷ جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را ای سرو روان بنما آن قامت بالا را خرم کن و روشن کن این مفرش خاکی را خورشید دگر بنما این گنبد خضرا را رهبر کن جان ها را پرزر کن کان ها را در جوش و خروش آور از زلزله دریا را خورشید پناه آرد در سایه اقبالت آری چه توان کردن آن سایه عنقا را مغزی که بد اندیشد آن نقص بسست ای جان سودای بپوسیده پوسیده سودا را هم رحمت رحمانی هم مرهم و درمانی درده تو طبیبانه آن دافع صفرا را تو بلبل گلزاری تو ساقی ابراری تو سرده اسراری هم بی سر و بی پا را یا رب که چه داری تو کز لطف بهاری تو در کار درآری تو سنگ و که خارا را افروخته نوری انگیخته شوری ننشاند صد طوفان آن فتنه و غوغا را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸ شاد آمدی ای مه رو ای شادی جان شاد آ تا بود چنین بودی تا باد چنان بادا ای صورت هر شادی اندر دل ما یادی ای صورت عشق کل اندر دل ما یاد آ بیرون پر از این طفلی ما را برهان ای جان از منت هر دادو وز غصه هر دادا ما چنگ زدیم از غم در یار و رخان ما ای دف تو بنال از دل وی نای به فریاد آ ای دل تو که زیبایی شیرین شو از آن خسرو ور خسرو شیرینی در عشق چو فرهاد آ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹ یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا من خمره ی افیونم زنهار سرم مگشا آتش به من اندرزن آتش چه زند با من کاندر فلک افکندم صد آتش و صد غوغا گر چرخ همه سر شد ور خاک همه پا شد نی سر بهلم آن را نی پا بهلم این را یا صافیه الخمر فی آنیه المولی اسکر نفرا لدا و السکر بنا اولی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰ ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا هم محرم عشق تو هم محرم تو جانا هم ناظر روی تو هم مست سبوی تو هم شسته به نظاره بر طارم تو جانا تو جان سلیمانی آرامگه جانی ای دیو و پری شیدا از خاتم تو جانا ای بیخودی جان ها در طلعت خوب تو ای روشنی دل ها اندر دم تو جانا در عشق تو خمارم در سر ز تو می دارم از حسن جمالات پرخرم تو جانا تو کعبه عشاقی شمس الحق تبریزی زمزم شکر آمیزد از زمزم تو جانا

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱ در آب فکن ساقی بط زاده آبی را بشتاب و شتاب اولی مستان شبابی را ای جان بهار و دی وی حاتم نقل و می پر کن ز شکر چون نی بوبکر ربابی را ای ساقی شور و شر هین عیش بگیر از سر پر کن ز می احمر سغراق و شرابی را بنما ز می فرخ این سو اخ و آن سو اخ بربای نقاب از رخ معشوق نقابی را احسنت زهی یار او شاخ گل بی خار او شاباش زهی دارو دل های کبابی را صد حلقه نگر شیدا زان باده ناپیدا کاسد کند این صهبا صد خمر لعابی را مستان چمن پنهان اشکوفه ز شاخ افشان صد کوه چو که غلطان سیلاب حبابی را گر آن قدح روشن جانست نهان از تن پنهان نتوان کردن مستی و خرابی را ماییم چو کشت ای جان سرسبز در این میدان تشنه شده و جویان باران سحابی را چون رعد نه ای خامش چون پرده تست این هش وز صبر و فنا می کش طوطی خطابی را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲ زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا زهی قدر و زهی بدر تبارک و تعالی زهی فر زهی نور زهی شر زهی شور زهی گوهر منثور زهی پشت و تولا زهی ملک زهی مال زهی قال زهی حال زهی پر و زهی بال بر افلاک تجلی چو جان سلسله ها را بدرد به حرونی چه ذاالنون چه مجنون چه لیلی و چه لیلا علم های الهی ز پس کوه برآمد چه سلطان و چه خاقان چه والی و چه والا چه پیش آمد جان را که پس انداخت جهان را بزن گردن آن را که بگوید که تسلا چو بی واسطه جبار بپرورد جهان را چه ناقوس چه ناموس چه اهلا و چه سهلا گر اجزای زمینی وگر روح امینی چو آن حال ببینی بگو جل جلالا گر افلاک نباشد به خدا باک نباشد دل غمناک نباشد مکن بانگ و علالا فروپوش فروپوش نه بخروش نه بفروش توی باده مدهوش یکی لحظه بپالا تو کرباسی و قصار تو انگوری و عصار بپالا و بیفشار ولی دست میالا خمش باش خمش باش در این مجمع اوباش مگو فاش مگو فاش ز مولی و ز مولا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳ میندیش میندیش که اندیشه گری ها چو نفطند بسوزند ز هر بیخ تری ها خرف باش خرف باش ز مستی و ز حیرت که تا جمله نیستان نماید شکری ها جنونست شجاعت میندیش و درانداز چو شیران و چو مردان گذر کن ز غری ها که اندیشه چو دامست بر ایثار حرامست چرا باید حیلت پی لقمه بری ها ره لقمه چو بستی ز هر حیله برستی وگر حرص بنالد بگیریم کری ها

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴ زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم نه از کف و نه از نای نه دف هاست خدایا یقین گشت که آن شاه در این عرس نهانست که اسباب شکرریز مهیاست خدایا به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا تن ار کرد فغانی ز غم سود و زیانی ز تست آنک دمیدن نه ز سرناست خدایا نی تن را همه سوراخ چنان کرد کف تو که شب و روز در این ناله و غوغاست خدایا نی بیچاره چه داند که ره پرده چه باشد دم ناییست که بیننده و داناست خدایا که در باغ و گلستان ز کر و فر مستان چه نورست و چه شورست چه سوداست خدایا ز تیه خوش موسی و ز مایده عیسی چه لوتست و چه قوتست و چه حلواست خدایا از این لوت و زین قوت چه مستیم و چه مبهوت که از دخل زمین نیست ز بالاست خدایا ز عکس رخ آن یار در این گلشن و گلزار به هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییم که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا بسی خوردم سوگند که خاموش کنم لیک مگر هر در دریای تو گویاست خدایا خمش ای دل که تو مستی مبادا به جهانی نگهش دار ز آفت که برجاست خدایا ز شمس الحق تبریز دل و جان و دو دیده سراسیمه و آشفته سوداست خدایا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵ زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه که جان را و جهان را بیاراست خدایا زهی شور زهی شور که انگیخته عالم زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا فروریخت فروریخت شهنشاه سواران زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون دگربار دگربار چه سوداست خدایا نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دل ها غریبست غریبست ز بالاست خدایا خموشید خموشید که تا فاش نگردید که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا