Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶ لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا تا از لب دلدار شود مست و شکرخا تا از لب تو بوی لب غیر نیاید تا عشق مجرد شود و صافی و یکتا آن لب که بود کون خری بوسه گه او کی یابد آن لب شکر بوس مسیحا می دان که حدث باشد جز نور قدیمی بر مزبله ی پر حدث آن گاه تماشا آنگه که فنا شد حدث اندر دل پالیز رست از حدثی و شود او چاشنی افزا تا تو حدثی لذت تقدیس چه دانی رو از حدثی سوی تبارک و تعالی زان دست مسیح آمد داروی جهانی کاو دست نگه داشت ز هر کاسه سکبا از نعمت فرعون چو موسی کف و لب شست دریای کرم داد مر او را ید بیضا خواهی که ز معده و لب هر خام گریزی پرگوهر و روتلخ همی باش چو دریا هین چشم فروبند که آن چشم غیورست هین معده تهی دار که لوتی ست مهیا سگ سیر شود هیچ شکاری بنگیرد کز آتش جوعست تک و گام تقاضا کو دست و لب پاک که گیرد قدح پاک کو صوفی چالاک که آید سوی حلوا بنمای از این حرف تصاویر حقایق یا من قسم القهوة و الکأس علینا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷ رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را خود فاش بگو یوسف زرین کمری را در شهر که دیده ست چنین شهره بتی را در بر که کشیده ست سهیل و قمری را بنشاند به ملکت ملکی بنده بد را بخرید به گوهر کرمش بی گهری را خضر خضرانست و ازو هیچ عجب نیست کز چشمه جان تازه کند او جگری را از بهر زبردستی و دولت دهی آمد نی زیر و زبر کردن زیر و زبری را شاید که نخسپیم به شب چون که نهانی مه بوسه دهد هر شب انجم شمری را آثار رساند دل و جان را به مؤثر حمال دل و جان کند آن شه اثری را اکسیر خداییست بدان آمد کاین جا هر لحظه زر سرخ کند او حجری را جان های چو عیسی به سوی چرخ برانند غم نیست اگر ره نبود لاشه خری را هر چیز گمان بردم در عالم و این نی کاین جاه و جلالست خدایی نظری را سوز دل شاهانه خورشید بباید تا سرمه کشد چشم عروس سحری را ما عقل نداریم یکی ذره وگر نی کی آهوی عاقل طلبد شیر نری را بی عقل چو سایه پیت ای دوست دوانیم کان روی چو خورشید تو نبود دگری را خورشید همه روز بدان تیغ گذارد تا زخم زند هر طرفی بی سپری را بر سینه نهد عقل چنان دل شکنی را در خانه کشد روح چنان رهگذی را در هدیه دهد چشم چنان لعل لبی را رخ زر زند از بهر چنین سیمبری را رو صاحب آن چشم شو ای خواجه چو ابرو کاو راست کند چشم کژ کژنگری را ای پاک دلان با جز او عشق مبازید نتوان دل و جان دادن هر مختصری را خاموش که او خود بکشد عاشق خود را تا چند کشی دامن هر بی هنری را

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸ ای از نظرت مست شده اسم و مسما ای یوسف جان گشته ز لب هات شکرخا ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت هین وقت لطیف است از آن عربده بازآ ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم ای جان ولی نعمت هر وامق و عذرا هم دایه جان هایی و هم جوی می و شیر هم جنت فردوسی و هم سدره خضرا جز این بنگوییم وگر نیز بگوییم گویند خسیسان که محالست و علالا خواهی که بگویم بده آن جام صبوحی تا چرخ به رقص آید و صد زهره زهرا هر جا ترشی باشد اندر غم دنیا می غرد و می برد از آن جای دل ما برخیز بخیلا نه در خانه فروبند کان جا که توی خانه شود گلشن و صحرا این مه ز کجا آمد وین روی چه روی است این نور خداییست تبارک و تعالی هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر اول غم و سودا و به آخر ید بیضا هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا تا شید برآرد وی و آید به سر کوی فریاد برآرد که تمنیت تمنا نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا در شهر چو من گول مگر عشق ندیده ست هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست گر حاذق جد است وگر عشوه تیبا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹ دلارام نهان گشته ز غوغا همه رفتند و خلوت شد برون آ برآور بنده را از غرقه خون فرح ده روی زردم را ز صفرا کنار خویش دریا کردم از اشک تماشا چون نیایی سوی دریا چو تو در آینه دیدی رخ خود از آن خوشتر کجا باشد تماشا غلط کردم در آیینه نگنجی ز نورت می شود لا کل اشیاء رهید آن آینه از رنج صیقل ز رویت می شود پاک و مصفا تو پنهانی چو عقل و جمله از تست خرابی ها عمارت ها به هر جا هر آنک پهلوی تو خانه گیرد به پیشش پست شد بام ثریا چه باشد حال تن کز جان جدا شد چه عذر آرد کسی کز تست عذرا چه یاری یابد از یاران همدل کسی کز جان شیرین گشت تنها به از صبحی تو خلقان را به هر روز به از خوابی ضعیفان را به شب ها تو را در جان بدیدم بازرستم چو گمراهان نگویم زیر و بالا چو در عالم زدی تو آتش عشق جهان گشتست همچون دیگ حلوا همه حسن از تو باید ماه و خورشید همه مغز از تو باید جدی و جوزا بدان شد شب شفا و راحت خلق که سودای توش بخشید سودا چو پروانه ست خلق و روز چون شمع که از زیب خودش کردی تو زیبا هر آن پروانه که شمع تو را دید شبش خوشتر ز روز آمد به سیما همی پرد به گرد شمع حسنت به روز و شب ندارد هیچ پروا نمی یارم بیان کردن از این بیش بگفتم این قدر باقی تو فرما بگو باقی تو شمس الدین تبریز که به گوید حدیث قاف عنقا

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰ بیا ای جان نو داده جهان را ببر از کار عقل کاردان را چو تیرم تا نپرانی نپرم بیا بار دگر پر کن کمان را ز عشقت باز تشت از بام افتاد فرست از بام باز آن نردبان را مرا گویند بامش از چه سوی است از آن سویی که آوردند جان را از آن سویی که هر شب جان روان است به وقت صبح بازآرد روان را از آن سو که بهار آید زمین را چراغ نو دهد صبح آسمان را از آن سو که عصایی اژدها شد به دوزخ برد او فرعونیان را از آن سو که تو را این جست و جو خاست نشان خود اوست می جوید نشان را تو آن مردی که او بر خر نشسته است همی پرسد ز خر این را و آن را خمش کن کاو نمی خواهد ز غیرت که در دریا درآرد همگنان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱ بسوزانیم سودا و جنون را درآشامیم هر دم موج خون را حریف دوزخ آشامان مستیم که بشکافند سقف سبزگون را چه خواهد کرد شمع لایزالی فلک را وین دو شمع سرنگون را فروبریم دست دزد غم را که دزدیده ست عقل صد زبون را شراب صرف سلطانی بریزیم بخوابانیم عقل ذوفنون را چو گردد مست حد بر وی برانیم که از حد برد تزویر و فسون را اگر چه زوبع و استاد جمله ست چه داند حیله ریب المنون را چنانش بی خود و سرمست سازیم که چون آید نداند راه چون را چنان پیر و چنان عالم فنا به که تا عبرت شود لایعلمون را کنون عالم شود کز عشق جان داد کنون واقف شود علم درون را درون خانه دل او ببیند ستون این جهان بی ستون را که سرگردان بدین سرهاست گر نه سکون بودی جهان بی سکون را تن باسر نداند سر کن را تن بی سر شناسد کاف و نون را یکی لحظه بنه سر ای برادر چه باشد از برای آزمون را یکی دم رام کن از بهر سلطان چنین سگ را چنین اسب حرون را تو دوزخ دان خود آگاهی عالم فنا شو کم طلب این سر فزون را چنان اندر صفات حق فرورو که برنایی نبینی این برون را چه جویی ذوق این آب سیه را چه بویی سبزه این بام تون را خمش کردم نیارم شرح کردن ز رشک و غیرت هر خام دون را نما ای شمس تبریزی کمالی که تا نقصی نباشد کاف و نون را

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲ سلیمانا بیار انگشتری را مطیع و بنده کن دیو و پری را برآر آواز ردوها علی منور کن سرای شش دری را برآوردن ز مغرب آفتابی مسلم شد ضمیر آن سری را بدین سان مهتری یابد هر آن کس که بهر حق گذارد مهتری را بنه بر خوان جفان کالجوابی مکرم کن نیاز مشتری را به کاسی کاسه سر را طرب ده تو کن مخمور چشم عبهری را ز صورت های غیبی پرده بردار کسادی ده نقوش آزری را ز چاه و آب چه رنجور گشتیم روان کن چشمه های کوثری را دلا در بزم شاهنشاه دررو پذیرا شو شراب احمری را زر و زن را به جان مپرست زیرا بر این دو دوخت یزدان کافری را جهاد نفس کن زیرا که اجری برای این دهد شه لشکری را دل سیمین بری کز عشق رویش ز حیرت گم کند زر هم زری را بدان دریادلی کز جوش و نوشش به دست آورد گوهر گوهری را که باقی غزل را تو بگویی به رشک آری تو سحر سامری را خمش کردم که پایم گل فرورفت تو بگشا پر نطق جعفری را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳ دل و جان را در این حضرت بپالا چو صافی شد رود صافی به بالا اگر خواهی که ز آب صاف نوشی لب خود را به هر دردی میالا از این سیلاب درد او پاک ماند که جانبازست و چست و بی مبالا نپرد عقل جزوی زین عقیله چو نبود عقل کل بر جزو لالا نلرزد دست وقت زر شمردن چو بازرگان بداند قدر کالا چه گرگینست وگر خارست این حرص کسی خود را بر این گرگین ممالا چو شد ناسور بر گرگین چنین گر طلی سازش به ذکر حق تعالا اگر خواهی که این در باز گردد سوی این در روان و بی ملال آ رها کن صدر و ناموس و تکبر میان جان بجو صدر معلا کلاه رفعت و تاج سلیمان به هر کل کی رسد حاشا و کلا خمش کردم سخن کوتاه خوشتر که این ساعت نمی گنجد علالا جواب آن غزل که گفت شاعر بقایی شاء لیس هم ارتحالا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴ خبر کن ای ستاره یار ما را که دریابد دل خون خوار ما را خبر کن آن طبیب عاشقان را که تا شربت دهد بیمار ما را بگو شکرفروش شکرین را که تا رونق دهد بازار ما را اگر در سر بگردانی دل خود نه دشمن بشنود اسرار ما را پس اندر عشق دشمن کام گردم که دشمن می نپرسد کار ما را اگر چه دشمن ما جان ندارد بسوزان جان دشمن دار ما را اگر گل بر سرستت تا نشویی بیار و بشکفان گلزار ما را بیا ای شمس تبریزی نیر بدان رخ نور ده دیدار ما را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵ چو او باشد دل دل سوز ما را چه باشد شب چه باشد روز ما را که خورشید ار فروشد ار برآمد بس است این جان جان افروز ما را تو مادرمرده را شیون میآموز که استادست عشق آموز ما را مدوزان خرقه ما را مدران نشاید شیخ خرقه دوز ما را همه کس بر عدو پیروز خواهد جمال آن عدو پیروز ما را همه کس بخت گنج اندوز جوید ولیکن عشق رنج اندوز ما را

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶ مرا حلوا هوس کردست حلوا میفکن وعده حلوا به فردا دل و جانم بدان حلواست پیوست که صوفی را صفا آرد نه صفرا زهی حلوای گرم و چرب و شیرین که هر دم می رسد بویش ز بالا دهانی بسته حلوا خور چو انجیر ز دل خور هیچ دست و لب میالا از آن دستست این حلوا از آن دست بخور زان دست ای بی دست و بی پا دمی با مصطفا و کاسه باشیم که او می خورد از آن جا شیر و خرما از آن خرما که مریم را ندا کرد کلی و اشربی و قری عینا دلیل آنک زاده عقل کلیم ندایش می رسد کای جان بابا همی خواند که فرزندان بیایید که خوان آراسته ست و یار تنها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷ امیر حسن خندان کن حشم را وجودی بخش مر مشتی عدم را سیاهی می نماید لشکر غم ظفر ده شادی صاحب علم را به حسن خود تو شادی را بکن شاد غم و اندوه ده اندوه و غم را کرم را شادمان کن از جمالت که حسن تو دهد صد جان کرم را تو کارم زان بر سیمین چو زر کن تو لعلین کن رخ همچون زرم را دلا چون طالب بیشی عشقی تو کم اندیش در دل بیش و کم را بنه آن سر به پیش شمس تبریز که ایمان ست سجده آن صنم را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸ به برج دل رسیدی بیست این جا چو آن مه را بدیدی بیست این جا بسی این رخت خود را هر نواحی ز نادانی کشیدی بیست این جا بشد عمری و از خوبی آن مه به هر نوعی شنیدی بیست این جا ببین آن حسن را کز دیدن او بدید و نابدیدی بیست این جا به سینه تو که آن پستان شیرست که از شیرش چشیدی بیست این جا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹ بکت عینی غداه البین دمعا و اخری بالبکا بخلت علینا فعاقبت التی بخلت علینا بان غمضتها یوم التقینا چه مرد آن عتابم خیز یارا بده آن جام مالامال صهبا نرنجم ز آنچ مردم می برنجند که پیشم جمله جان ها هست یکتا اگر چه پوستینی بازگونه بپوشیده ست این اجسام بر ما تو را در پوستین من می شناسم همان جان منی در پوست جانا بدرم پوست را تو هم بدران چرا سازیم با خود جنگ و هیجا یکی جانیم در اجسام مفرق اگر خردیم اگر پیریم و برنا چراغک هاست کآتش را جدا کرد یکی اصل است ایشان را و منشا یکی طبع و یکی رنگ و یکی خوی که سرهاشان نباشد غیر پاها در این تقریر برهان هاست در دل به سر با تو بگویم یا به اخفا غلط خود تو بگویی با تو آن را چه تو بر توست بنگر این تماشا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰ تو بشکن چنگ ما را ای معلا هزاران چنگ دیگر هست اینجا چو ما در چنگ عشق اندر فتادیم چه کم آید بر ما چنگ و سرنا رباب و چنگ عالم گر بسوزد بسی چنگی که پنهانیست یارا ترنگ و تنتنش رفته به گردون اگر چه ناید آن در گوش صما چراغ و شمع عالم گر بمیرد چه غم چون سنگ و آهن هست برجا به روی بحر خاشاک است اغانی نیاید گوهری بر روی دریا ولیکن لطف خاشاک از گهر دان که عکس عکس برق اوست بر ما اغانی جمله فرع شوق وصلی ست برابر نیست فرع و اصل اصلا دهان بربند و بگشا روزن دل از آن ره باش با ارواح گویا

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱ برای تو فدا کردیم جان ها کشیده بهر تو زخم زبان ها شنیده طعنه های همچو آتش رسیده تیر کاری زان کمان ها اگر دل را برون آریم پیشت ببخشایی بر آن پرخون نشان ها اگر دشمن تو را از من بدی گفت مها دشمن چه گوید جز چنان ها بیا ای آفتاب جمله خوبان که در لطف تو خندد لعل کان ها که بی تو سود ما جمله زیانست که گردد سود با بودت زیان ها گمان او بسستش زهر قاتل که در قند تو دارد بدگمان ها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲ ز روی تست عید آثار ما را بیا ای عید و عیدی آر ما را تو جان عید و از روی تو جانا هزاران عید در اسرار ما را چو ما در نیستی سر درکشیدیم نگیرد غصه دستار ما را چو ما بر خویشتن اغیار گشتیم نباشد غصه اغیار ما را شما را اطلس و شعر خیالی خیال خوب آن دلدار ما را کتاب مکر و عیاری شما را عتاب دلبر عیار ما را شما را عید در سالی دو بارست دو صد عیدست هر دم کار ما را شما را سیم و زر بادا فراوان جمال خالق جبار ما را شما را اسب تازی باد بی حد براق احمد مختار ما را اگر عالم همه عیدست و عشرت برو عالم شما را یار ما را بیا ای عید اکبر شمس تبریز به دست این و آن مگذار ما را چو خاموشانه عشقت قوی شد سخن کوتاه شد این بار ما را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳ ای مطرب دل برای یاری را در پرده زیر گوی زاری را رو در چمن و به روی گل بنگر همدم شو بلبل بهاری را دانی چه حیات ها و مستی هاست در مجلس عشق جان سپاری را چون دولت بی شمار را دیدی بسپار بدو دم شماری را ای روح شکار دلبری گشتی کاو زنده کند ابد شکاری را ای ساقی دل ز کار واماندم وقت است بده شراب کاری را آراسته کن مرا و مجلس را کآراسته ای شرابداری را بزمی ست نهان چنین حریفان را جانی ست دگر شراب خواری را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴ اندر دل ما توی نگارا غیر تو کلوخ و سنگ خارا هر عاشق شاهدی گزیدست ما جز تو ندیده ایم یارا گر غیر تو ماه باشد ای جان بر غیر تو نیست رشک ما را ای خلق حدیث او مگویید باقی همه شاهدان شما را بر نقش فنا چه عشق بازد آن کس که بدید کبریا را بر غیر خدا حسد نیارد آن کس که گمان برد خدا را گر رشک و حسد بری برو بر کاین رشک بدست انبیا را چون رفت بر آسمان چارم عیسی چه کند کلیسیا را بوبکر و عمر به جان گزیدند عثمان و علی مرتضا را شمس تبریز جو روان کن گردان کن سنگ آسیا را

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵ ای جان و قوام جمله جان ها پر بخش و روان کن روان ها با تو ز زیان چه باک داریم ای سودکن همه زیان ها فریاد ز تیرهای غمزه وز ابروهای چون کمان ها در لعل بتان شکر نهادی بگشاده به طمع آن دهان ها ای داده به دست ما کلیدی بگشاده بدان در جهان ها گر زانک نه در میان مایی برجسته چراست این میان ها ور نیست شراب بی نشانیت پس شاهد چیست این نشان ها ور تو ز گمان ما برونی پس زنده ز کیست این گمان ها ور تو ز جهان ما نهانی پیدا ز که می شود نهان ها بگذار فسانه های دنیا بیزار شدیم ما از آن ها جانی که فتاد در شکرریز کی گنجد در دلش چنان ها آن کاو قدم تو را زمین شد کی یاد کند ز آسمان ها بربند زبان ما به عصمت ما را مفکن در این زبان ها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶ ای سخت گرفته جادوی را شیری بنموده آهوی را از سحر تو احولست دیده در دیده نهاده ای دوی را بنموده ای از ترنج آلو کی یافت ترنج آلوی را سحر تو نمود بره را گرگ بنموده ز گندمی جوی را منشور بقا نموده سحرت طومار خیال منطوی را پر باد هدایتست ریشش از سحر تو جاهل غوی را سوفسطاییم کرد سحرت ای ترک نموده هندوی را چون پشه نموده وقت پیکار پیلان تهمتن قوی را تا جنگ کنند و راست آرند تقدیر و قضای مستوی را سوفسطایی مشو خمش کن بگشای زبان معنوی را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷ از دور بدیده شمس دین را فخر تبریز و رشک چین را آن چشم و چراغ آسمان را آن زنده کننده زمین را ای گشته چنان و آن چنانتر هر جان که بدیده او چنین را گفتا که که را کشم به زاری گفتمش که بنده کمین را این گفتن بود و ناگهانی از غیب گشاد او کمین را آتش درزد به هست بنده وز بیخ بکند کبر و کین را بی دل سیهی لاله زان می سرمست بکرد یاسمین را در دامن اوست عین مقصود بر ما بفشاند آستین را شاهی که چو رخ نمود مه را بر اسب فلک نهاد زین را بنشین کژ و راست گو که نبود همتا شه روح راستین را والله که از او خبر نباشد جبریل مقدس امین را حالی چه زند به قال آورد او چرخ بلند هفتمین را چون چشم دگر در او گشادیم یک جو نخریم ما یقین را آوه که بکرد بازگونه آن دولت وصل پوستین را ای مطرب عشق شمس دینم جان تو که بازگو همین را چون می نرسم به دستبوسش بر خاک همی زنم جبین را

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸ بنمود مه وفا از این جا هرگز نرویم ما از این جا این جا مدد حیات جانست ذوقست دو چشم را از این جا این جاست که پا به گل فرورفت چون برگیریم پا از این جا این جا به خدا که دل نهادیم کس را مبر ای خدا از این جا این جاست که مرگ ره ندارد مرگست بدن جدا از این جا زین جای برآمدی چو خورشید روشن کردی مرا از این جا جان خرم و شاد و تازه گردد زین جا یابد بقا از این جا یک بار دگر حجاب بردار یک بار دگر برآ از این جا این جاست شراب لایزالی درریز تو ساقیا از این جا این چشمه آب زندگانیست مشکی پر کن سقا از این جا این جا پر و بال یافت دل ها بگرفت خرد هوا از این جا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹ برخیز و صبوح را بیارا پر لخلخه کن کنار ما را پیش آر شراب رنگ آمیز ای ساقی خوب خوب سیما از من پرسید کو چه ساقیست قندست و هزار رطل حلوا آن ساغر پرعقار برریز بر وسوسه محال پیما آن می که چو صعوه زو بنوشد آهنگ کند به صید عنقا زان پیش که دررسد گرانی برجه سبک و میان ما آ می گرد و چو ماه نور می ده حمرا می ده بدان حمیرا ما را همه مست و کف زنان کن وان گاه نظاره کن تماشا در گردش و شیوه های مستان در عربده های در علالا در گردن این فکنده آن دست کان شاه من و حبیب و مولا او نیز ببرده روی چون گل می بوسد یار را کف پا این کیسه گشاده از سخاوت که خرج کنید بی محابا دستار و قبا فکنده آن نیز کاین را به گرو نهید فردا صد مادر و صد پدر ندارد آن مهر که می بجوشد آنجا این می آمد اصول خویشی کز سکر چنین شدند اعدا آن عربده در شراب دنیاست در بزم خدا نباشد آن ها نی شورش و نی قیست و نی جنگ ساقیست و شراب مجلس آرا خامش که ز سکر نفس کافر می گوید لا اله الا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰ تا چند تو پس روی به پیش آ در کفر مرو به سوی کیش آ در نیش تو نوش بین به نیش آ آخر تو به اصل اصل خویش آ هر چند به صورت از زمینی پس رشته گوهر یقینی بر مخزن نور حق امینی آخر تو به اصل اصل خویش آ خود را چو به بی خودی ببستی می دانک تو از خودی برستی وز بند هزار دام جستی آخر تو به اصل اصل خویش آ از پشت خلیفه ای بزادی چشمی به جهان دون گشادی آوه که بدین قدر تو شادی آخر تو به اصل اصل خویش آ هر چند طلسم این جهانی در باطن خویشتن تو کانی بگشای دو دیده نهانی آخر تو به اصل اصل خویش آ چون زاده پرتو جلالی وز طالع سعد نیک فالی از هر عدمی تو چند نالی آخر تو به اصل اصل خویش آ لعلی به میان سنگ خارا تا چند غلط دهی تو ما را در چشم تو ظاهر ست یارا آخر تو به اصل اصل خویش آ چون از بر یار سرکش آیی سرمست و لطیف و دلکش آیی با چشم خوش و پر آتش آیی آخر تو به اصل اصل خویش آ در پیش تو داشت جام باقی شمس تبریز شاه و ساقی سبحان الله زهی رواقی آخر تو به اصل اصل خویش آ

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱ چون خانه روی ز خانه ما با آتش و با زبانه ما با رستم زال تا نگویی از رخش و ز تازیانه ما زیرا جز صادقان ندانند مکر و دغل و بهانه ما اندر دل هیچ کس نگنجیم چون در سر اوست شانه ما هر جا پر تیر او ببینی آن جاست یقین نشانه ما از عشق بگو که عشق دامست زنهار مگو ز دانه ما با خاطر خویش تا نگویی ای محرم دل فسانه ما گر تو به چنینه ای بگویی والله که توی چنانه ما اندر تبریز بد فلانی اقبال دل فلانه ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲ دیدم رخ خوب گلشنی را آن چشم و چراغ روشنی را آن قبله و سجده گاه جان را آن عشرت و جای ایمنی را دل گفت که جان سپارم آن جا بگذارم هستی و منی را جان هم به سماع اندرآمد آغاز نهاد کف زنی را عقل آمد و گفت من چه گویم این بخت و سعادت سنی را این بوی گلی که کرد چون سرو هر پشت دوتای منحنی را در عشق بدل شود همه چیز ترکی سازند ارمنی را ای جان تو به جان جان رسیدی وی تن بگذاشتی تنی را یاقوت زکات دوست ما راست درویش خورد زر غنی را آن مریم دردمند یابد تازه رطب تر جنی را تا دیده غیر برنیفتد منمای به خلق محسنی را ز ایمان اگرت مراد امنست در عزلت جوی ایمنی را عزلت گه چیست خانه دل در دل خو گیر ساکنی را در خانه دل همی رسانند آن ساغر باقی هنی را خامش کن و فن خامشی گیر بگذار تو لاف پرفنی را زیرا که دلست جای ایمان در دل می دارمؤمنی را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳ دیدم شه خوب خوش لقا را آن چشم و چراغ سینه ها را آن مونس و غمگسار دل را آن جان و جهان جان فزا را آن کس که خرد دهد خرد را آن کس که صفا دهد صفا را آن سجده گه مه و فلک را آن قبله جان اولیا را هر پاره من جدا همی گفت کای شکر و سپاس مر خدا را موسی چو بدید ناگهانی از سوی درخت آن ضیا را گفتا که ز جست و جوی رستم چون یافتم این چنین عطا را گفت ای موسی سفر رها کن وز دست بیفکن آن عصا را آن دم موسی ز دل برون کرد همسایه و خویش و آشنا را اخلع نعلیک این بود این کز هر دو جهان ببر ولا را در خانه دل جز او نگنجد دل داند رشک انبیا را گفت ای موسی به کف چه داری گفتا که عصاست راه ما را گفتا که عصا ز کف بیفکن بنگر تو عجایب سما را افکند و عصاش اژدها شد بگریخت چو دید اژدها را گفتا که بگیر تا منش باز چوبی سازم پی شما را سازم ز عدوت دست یاری سازم دشمنت متکا را تا از جز فضل من ندانی یاران لطیف باوفا را دست و پایت چو مار گردد چون درد دهیم دست و پا را ای دست مگیر غیر ما را ای پا مطلب جز انتها را مگریز ز رنج ما که هر جا رنجیست رهی بود دوا را نگریخت کسی ز رنج الا آمد بترش پی جزا را از دانه گریز بیم آن جاست بگذار به عقل بیم جا را شمس تبریز لطف فرمود چون رفت ببرد لطف ها را

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴ ساقی تو شراب لامکان را آن نام و نشان بی نشان را بفزا که فزایش روانی سرمست و روانه کن روان را یک بار دگر بیا درآموز ساقی گشتن تو ساقیان را چون چشمه بجوش از دل سنگ بشکن تو سبوی جسم و جان را عشرت ده عاشقان می را حسرت ده طالبان نان را نان معماریست حبس تن را می بارانیست باغ جان را بستم سر سفره زمین را بگشا سر خم آسمان را بربند دو چشم عیب بین را بگشای دو چشم غیب دان را تا مسجد و بتکده نماند تا نشناسیم این و آن را خاموش که آن جهان خاموش در بانگ درآرد این جهان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵ گفتی که گزیده ای تو بر ما هرگز نبدست این مفرما حاجت بنگر مگیر حجت بر نقد بزن مگو که فردا بگذار مرا که خوش بخسپم در سایه ات ای درخت خرما ای عشق تو در دلم سرشته چون قند و شکر درون حلوا وی صورت تو درون چشمم مانند گهر میان دریا داری سر ما سری بجنبان تو نیز بگو زهی تماشا آن وعده که کرده ای مرا دوش کو زهره که تا کنم تقاضا گر دست نمی رسد به خورشید از دور همی کنم تمنا خورشید و هزار همچو خورشید در حسرت تست ای معلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶ گستاخ مکن تو ناکسان را در چشم میار این خسان را درزی دزدی چو یافت فرصت کم آرد جامه رسان را ایشان را دار حلقه بر در هم نیز نیند لایق آن را پیشت به فسوس و سخره آیند از طمع مپوش این عیان را ایشان چو ز خویش پرغمانند چون دور کنند ز تو غمان را جز خلوت عشق نیست درمان رنج باریک اندهان را یا دیدن دوست یا هوایش دیگر چه کند کسی جهان را تا دیدن دوست در خیالش می دار تو در سجود جان را پیشش چو چراغپایه می ایست چون فرصت هاست مر مهان را وامانده از این زمانه باشی کی بینی اصل این زمان را چون گشت گذار از مکان چشم زو بیند جان آن مکان را جان خوردی تن چو قازغانی بر آتش نه تو قازغان را تا جوش ببینی ز اندرونت زان پس نخری تو داستان را نظاره نقد حال خویشی نظاره درونست راستان را این حال بدایت طریقست با گم شدگان دهم نشان را چون صد منزل از این گذشتند این چون گویم مر آن کسان را مقصود از این بگو و رستی یعنی که چراغ آسمان را مخدومم شمس حق و دین را کاو هست پناه انس و جان را تبریز از او چو آسمان شد دل گم مکناد نردبان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷ کو مطرب عشق چست دانا کز عشق زند نه از تقاضا مردم به امید و این ندیدم در گور شدم بدین تمنا ای یار عزیز اگر تو دیدی طوبی لک یا حبیب طوبی ور پنهانست او خضروار تنها به کناره های دریا ای باد سلام ما بدو بر کاندر دل ما از اوست غوغا دانم که سلام های سوزان آرد به حبیب عاشقان را عشقیست دوار چرخ نه از آب عشقیست مسیر ماه نه از پا در ذکر به گردش اندرآید با آب دو دیده چرخ جان ها ذکرست کمند وصل محبوب خاموش که جوش کرد سودا

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸ ما را سفری فتاد بی ما آن جا دل ما گشاد بی ما آن مه که ز ما نهان همی شد رخ بر رخ ما نهاد بی ما چون در غم دوست جان بدادیم ما را غم او بزاد بی ما ماییم همیشه مست بی می ماییم همیشه شاد بی ما ما را مکنید یاد هرگز ما خود هستیم یاد بی ما بی ما شده ایم شاد گوییم ای ما که همیشه باد بی ما درها همه بسته بود بر ما بگشود چو راه داد بی ما با ما دل کیقباد بنده ست بنده ست چو کیقباد بی ما ماییم ز نیک و بد رهیده از طاعت و از فساد بی ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹ مشکن دل مرد مشتری را بگذار ره ستمگری را رحم آر مها که در شریعت قربان نکنند لاغری را مخمور توام به دست من ده آن جام شراب گوهری را پندی بده و به صلح آور آن چشم خمار عبهری را فرمای به هندوان جادو کز حد نبرند ساحری را در شش دره ای فتاد عاشق بشکن در حبس شش دری را یک لحظه معزمانه پیش آ جمع آور حلقه پری را سر می نهد این خمار از بن هر لحظه شراب آن سری را صد جا چو قلم میان ببسته تنگ شکر معسکری را ای عشق برادرانه پیش آ بگذار سلام سرسری را ای ساقی روح از در حق مگذار حق برادری را ای نوح زمانه هین روان کن این کشتی طبع لنگری را ای نایب مصطفی بگردان آن ساغر زفت کوثری را پیغام ز نفخ صور داری بگشای لب پیمبری را ای سرخ صباغت علمدار بگشا پر و بال جعفری را پر لاله کن و پر از گل سرخ این صحن رخ مزعفری را اسپید نمی کنم دگر من درریز رحیق احمری را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰ بیدار کنید مستیان را از بهر نبیذ همچو جان را ای ساقی باده بقایی از خم قدیم گیر آن را بر راه گلو گذر ندارد لیکن بگشاید او زبان را جان را تو چو مشک ساز ساقی آن جان شریف غیب دان را پس جانب آن صبوحیان کش آن مشک سبک دل گران را وز ساغرهای چشم مستت درده تو فلان بن فلان را از دیده به دیده باده ای ده تا خود نشود خبر دهان را زیرا ساقی چنان گذارد اندر مجلس می نهان را بشتاب که چشم ذره ذره جویا گشتست آن عیان را آن نافه مشک را به دست آر بشکاف تو ناف آسمان را زیرا غلبات بوی آن مشک صبری بنهشت یوسفان را چون نامه رسید سجده ای کن شمس تبریز درفشان را

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱ من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا سوی کوه طور رفتم حبذا لی حبذا دیدم آن جا پادشاهی خسروی جان پروری دلربایی جان فزایی بس لطیف و خوش لقا کوه طور و دشت و صحرا از فروغ نور او چون بهشت جاودانی گشته از فر و ضیا ساقیان سیمبر را جام زرین ها به کف رویشان چون ماه تابان پیش آن سلطان ما روی های زعفران را از جمالش تاب ها چشم های محرمان را از غبارش توتیا از نوای عشق او آن جا زمین در جوش بود وز هوای وصل او در چرخ دایم شد سما در فنا چون بنگرید آن شاه شاهان یک نظر پای همت را فنا بنهاد بر فرق بقا مطرب آن جا پرده ها بر هم زند خود نور او کی گذارد در دو عالم پرده ای را در هوا جمع گشته سایه الطاف با خورشید فضل جمع اضداد از کمال عشق او گشته روا چون نقاب از روی او باد صبا اندرربود محو گشت آن جا خیال جمله شان و شد هبا لیک اندر محو هستی شان یکی صد گشته بود هست محو و محو هست آن جا بدید آمد مرا تا بدیدم از ورای آن جهان جان صفت ذره ها اندر هوایش از وفا و از صفا بس خجل گشتم ز رویش آن زمان تا لاجرم هر زمان زنار می ببریدم از جور و جفا گفتم ای مه توبه کردم توبه ها را رد مکن گفت بس راهست پیشت تا ببینی توبه را صادق آمد گفت او وز ماه دور افتاده ام چون حجاج گمشده اندر مغیلان فنا نور آن مه چون سهیل و شهر تبریز آن یمن این یکی رمزی بود از شاه ما صدرالعلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲ در میان پرده خون عشق را گلزارها عاشقان را با جمال عشق بی چون کارها عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد عشق دیده زان سوی بازار او بازارها ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق ترک منبرها بگفته برشده بر دارها عاشقان دردکش را در درونه ذوق ها عاقلان تیره دل را در درون انکارها عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن تا ببینی در درون خویشتن گلزارها شمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرف چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳ غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را کاو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را اطلس و دیباج بافد عاشق از خون جگر تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را در دل عاشق کجا یابی غم هر دو جهان پیش مکی قدر کی باشد امیر حاج را عشق معراجیست سوی بام سلطان جمال از رخ عاشق فروخوان قصه معراج را زندگی ز آویختن دارد چو میوه از درخت زان همی بینی در آویزان دو صد حلاج را گر نه علم حال فوق قال بودی کی بدی بنده احبار بخارا خواجه نساج را بلمه ای هان تا نگیری ریش کوسه در نبرد هندوی ترکی میاموز آن ملک تمغاج را همچو فرزین کژروست و رخ سیه بر نطع شاه آنک تلقین می کند شطرنج مر لجلاج را ای که میرخوان بغراقان روحانی شدی بر چنین خوانی چه چینی خرده تتماج را عاشق آشفته از آن گوید که اندر شهر دل عشق دایم می کند این غارت و تاراج را بس کن ایرا بلبل عشقش نواها می زند پیش بلبل چه محل باشد دم دراج را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴ ساقیا در نوش آور شیره عنقود را در صبوح آور سبک مستان خواب آلود را یک به یک در آب افکن جمله تر و خشک را اندر آتش امتحان کن چوب را و عود را سوی شورستان روان کن شاخی از آب حیات چون گل نسرین بخندان خار غم فرسود را بلبلان را مست گردان مطربان را شیرگیر تا که درسازند با هم نغمه داوود را بادپیما بادپیمایان خود را آب ده کوری آن حرص افزون جوی کم پیمود را هم بزن بر صافیان آن درد دردانگیز را هم بخور با صوفیان پالوده بی دود را می میاور زان بیاور که می از وی جوش کرد آنک جوشش در وجود آورد هر موجود را زان میی کاندر جبل انداخت صد رقص الجمل زان میی کاو روشنی بخشد دل مردود را هر صباحی عید داریم از تو خاصه این صبوح که ز کرم بر می فشانی باده موعود را برفشان چندانکه ما افشانده گردیم از وجود تا که هر قاصد بیابد در فنا مقصود را همچو آبی دیده در خود آفتاب و ماه را چون ایازی دیده در خود هستی محمود را شمس تبریزی برآر از چاه مغرب مشرقی همچو صبحی کاو برآرد خنجر مغمود را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵ ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را محو کن هست و عدم را بردران این لاف را آن میی کز قوت و لطف و رواقی و طرب برکند از بیخ هستی چو کوه قاف را در دماغ اندر ببافد خمر صافی تا دماغ در زمان بیرون کند جولاه هستی باف را آن میی کز ظلم و جور و کافری های خوشش شرم آید عدل و داد و دین باانصاف را عقل و تدبیر و صفات تست چون استارگان زان می خورشیدوش تو محو کن اوصاف را جام جان پر کن از آن می بنگر اندر لطف او تا گشاید چشم جانت بیند آن الطاف را تن چو کفشی جان حیوانی در او چون کفشگر رازدار شاه کی خوانند هر اسکاف را روح ناری از کجا دارد ز نور می خبر آتش غیرت کجا باشد دل خزاف را سیف حق گشتست شمس الدین ما در دست حق آفرین آن سیف را و مرحبا سیاف را اسب حاجت های مشتاقان بدو اندر رساد ای خدا ضایع مکن این سیر و این الحاف را شهر تبریزست آنک از شوق او مستی بود گر خبر گردد ز سر سر او اسلاف را

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶ پرده ی دیگر مزن جز پرده ی دلدار ما آن هزاران یوسف شیرین شیرین کار ما یوسفان را مست کرد و پرده هاشان بردرید غمزه ی خونی مست آن شه خمار ما جان ما همچون سگان کوی او خون خوار شد آفرین ها صد هزاران بر سگ خون خوار ما در نوای عشق آن صد نوبهار سرمدی صد هزاران بلبلان اندر گل و گلزار ما دل چو زناری ز عشق آن مسیح عهد بست لاجرم غیرت برد ایمان بر این زنار ما آفتابی نی ز شرق و نی ز غرب از جان بتافت ذره وار آمد به رقص از وی در و دیوار ما چون مثال ذره ایم اندر پی آن آفتاب رقص باشد همچو ذره روز و شب کردار ما عاشقان عشق را بسیار یاری ها دهیم چونک شمس الدین تبریزی کنون شد یار ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷ با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا گوهری باشی و از سنگی فرومانی چرا می کشد هر کرکسی اجزات را هر جانبی چون نه مرداری تو بلک باز جانانی چرا دیده ات را چون نظر از دیده ی باقی رسید دیده ات شرمین شود از دیده ی فانی چرا آن که او را کس به نسیه و نقد نستاند به خاک این چنین بیشی کند بر نقده ی کانی چرا آن سیه جانی که کفر از جان تلخش ننگ داشت زهر ریزد بر تو و تو شهد ایمانی چرا تو چنین لرزان او باشی و او سایه توست آخر او نقشیست جسمانی و تو جانی چرا او همه عیب تو گیرد تا بپوشد عیب خود تو بر او از غیب جان ریزی و می دانی چرا چون در او هستی ببینی گویی آن من نیستم دعوی او چون نبینی گویی اش آنی چرا خشم یاران فرع باشد اصلشان عشق نوست از برای خشم فرعی اصل را رانی چرا شه به حق چون شمس تبریزیست ثانی نیستش ناحقی را اصل گویی شاه را ثانی چرا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸ سکه رخسار ما جز زر مبادا بی شما در تک دریای دل گوهر مبادا بی شما شاخه های باغ شادی کان قوی تازه ست و تر خشک بادا بی شما و تر مبادا بی شما این همای دل که خو کردست در سایه شما جز میان شعله آذر مبادا بی شما دیدمش بیمار جان را گفتمش چونی خوشی هین بگو چون نیست میوه برمبادا بی شما روز من تابید جان و در خیالش بنگرید گفت رنج صعب من خوشتر مبادا بی شما چون شما و جمله خلقان نقش های آزرند نقش های آزر و آزر مبادا بی شما جرعه جرعه مر جگر را جام آتش می دهیم کاین جگر را شربت کوثر مبادا بی شما صد هزاران جان فدا شد از پی باده الست عقل گوید کان می ام در سر مبادا بی شما هر دو ده یعنی دو کون از بوی تو رونق گرفت در دو ده این چاکرت مهتر مبادا بی شما چشم را صد پر ز نور از بهر دیدار توست ای که هر دو چشم را یک پر مبادا بی شما بی شما هر موی ما گر سنجر و خسرو شوند خسرو شاهنشه و سنجر مبادا بی شما تا فراق شمس تبریزی همی خنجر کشد دست های گل به جز خنجر مبادا بی شما

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹ رنج تن دور از تو ای تو راحت جان های ما چشم بد دور از تو ای تو دیده بینای ما صحت تو صحت جان و جهانست ای قمر صحت جسم تو بادا ای قمرسیمای ما عافیت بادا تنت را ای تن تو جان صفت کم مبادا سایه لطف تو از بالای ما گلشن رخسار تو سرسبز بادا تا ابد کان چراگاه دلست و سبزه و صحرای ما رنج تو بر جان ما بادا مبادا بر تنت تا بود آن رنج همچون عقل جان آرای ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰ درد ما را در جهان درمان مبادا بی شما مرگ بادا بی شما و جان مبادا بی شما سینه های عاشقان جز از شما روشن مباد گلبن جان های ما خندان مبادا بی شما بشنو از ایمان که می گوید به آواز بلند با دو زلف کافرت کایمان مبادا بی شما عقل سلطان نهان و آسمان چون چتر او تاج و تخت و چتر این سلطان مبادا بی شما عشق را دیدم میان عاشقان ساقی شده جان ما را دیدن ایشان مبادا بی شما جان های مرده را ای چون دم عیسی شما ملک مصر و یوسف کنعان مبادا بی شما چون به نقد عشق شمس الدین تبریزی خوشم رخ چو زر کردم بگفتم کان مبادا بی شما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱ جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک می زنند چون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا با خیالت جزو جزوم می شود خندان لبی می شود با دشمن تو مو به مو دندان چرا بی خط و بی خال تو این عقل امی می بود چون ببیند آن خطت را می شود خط خوان چرا تن همی گوید به جان پرهیز کن از عشق او جانش می گوید حذر از چشمه حیوان چرا روی تو پیغامبر خوبی و حسن ایزدست جان به تو ایمان نیارد با چنین برهان چرا کو یکی برهان که آن از روی تو روشنترست کف نبرد کفرها زین یوسف کنعان چرا هر کجا تخمی بکاری آن بروید عاقبت برنروید هیچ از شه دانه ی احسان چرا هر کجا ویران بود آن جا امید گنج هست گنج حق را می نجویی در دل ویران چرا بی ترازو هیچ بازاری ندیدم در جهان جمله موزونند عالم نبودش میزان چرا گیرم این خربندگان خود بار سرگین می کشند این سواران باز می مانند از میدان چرا هر ترانه اولی دارد دلا و آخری بس کن آخر این ترانه نیستش پایان چرا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲ دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا زین سپس باخود نماند بوالعلی و بوالعلا عاقبت از مشرق جان تیغ زد چون آفتاب آن که جان می جست او را در خلا و در ملا آن ز دور آتش نماید چون روی نوری بود همچنان که آتش موسی برای ابتلا الصلا پروانه جانان قصد آن آتش کنید چون بلی گفتید اول درروید اندر بلا چون سمندر در میان آتشش باشد مقام هر که دارد در دل و جان این چنین شوق و ولا

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳ دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه پاره را سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر کاو به تابش زر کند مر سنگ های خاره را سینه ی خود باز کردم زخم ها بنمودمش گفتمش از من خبر ده دلبر خون خواره را سو به سو گشتم که تا طفل دلم خامش شود طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را طفل دل را شیر ده ما را ز گردش وارهان ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را شهر وصلت بوده است آخر ز اول جای دل چند داری در غریبی این دل آواره را من خمش کردم ولیکن از پی دفع خمار ساقی عشاق گردان نرگس خماره را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴ عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما جبرییلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیم چرخ شاید جای تو یا سدره ها یا منتها طور موسی بارها خون گشت در سودای عشق کز خداوند شمس دین افتد به طور اندر صدا پر در پر بافته رشک احد گرد رخش جان احمد نعره زن از شوق او واشوقنا غیرت و رشک خدا آتش زند اندر دو کون گر سر مویی ز حسنش بی حجاب آید به ما از ورای صد هزاران پرده حسنش تافته نعره ها در جان فتاده مرحبا شه مرحبا سجده ی تبریز را خم درشده سرو سهی غاشیه تبریز را برداشته جان سها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵ ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال ها ای به زودی بار کرده بر شتر احمال ها شب شد و درچین ز هجران رخ چون آفتاب درفتاده در شب تاریک بس زلزال ها چون همی رفتی به سکته حیرتی حیران بدم چشم باز و من خموش و می شد آن اقبال ها ور نه سکته بخت بودی مر مرا خود آن زمان چهره خون آلود کردی بردریدی شال ها بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پیش تو در زمان قربان بکردی خود چه باشد مال ها تا بگشتی در شب تاریک ز آتش نال ها تا چو احوال قیامت دیده شد اهوال ها تا بدیدی دل عذابی گونه گونه در فراق سنگ خون گرید اگر زان بشنود احوال ها قدها چون تیر بوده گشته در هجران کمان اشک خون آلود گشت و جمله دل ها دال ها چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدید در صف نقصان نشست است از حیا مثقال ها از برای جان پاک نورپاش مه وشت ای خداوند شمس دین تا نشکنی آمال ها از مقال گوهرین بحر بی پایان تو لعل گشته سنگ ها و ملک گشته حال ها حال های کاملانی کان ورای قال هاست شرمسار از فر و تاب آن نوادر قال ها ذره های خاک هامون گر بیابد بوی او هر یکی عنقا شود تا برگشاید بال ها بال ها چون برگشاید در دو عالم ننگرد گرد خرگاه تو گردد واله اجمال ها دیده نقصان ما را خاک تبریز صفا کحل بادا تا بیابد زان بسی اکمال ها چونک نورافشان کنی در گاه بخشش روح را خود چه پا دارد در آن دم رونق اعمال ها خود همان بخشش که کردی بی خبر اندر نهان می کند پنهان پنهان جمله افعال ها ناگهان بیضه شکافد مرغ معنی برپرد تا هما از سایه آن مرغ گیرد فال ها هم تو بنویس ای حسام الدین و می خوان مدح او تا به رغم غم ببینی بر سعادت خال ها گرچه دست افزار کارت شد ز دستت باک نیست دست شمس الدین دهد مر پات را خلخال ها

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶ در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما محومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگ ما باد باده برگمار از لطف خود تا برپرد در هوا ما را که تا خفت پذیرد سنگ ما بر کمیت می تو جان را کن سوار راه عشق تا چو یک گامی بود بر ما دو صد فرسنگ ما وارهان این جان ما را تو به رطلی می از آنک خون چکید از بینی و چشم دل آونگ ما ساقیا تو تیزتر رو این نمی بینی که بس می دود اندر عقب اندیشه های لنگ ما در طرب اندیشه ها خرسنگ باشد جان گداز از میان راه برگیرید این خرسنگ ما در نوای عشق شمس الدین تبریزی بزن مطرب تبریز در پرده عشاقی چنگ ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷ آخر از هجران به وصلش دررسیدستی دلا صد هزاران سر سر جان شنیدستی دلا از ورای پرده ها تو گشته ای چون می از او پرده ی خوبان مه رو را دریدستی دلا از قوام قامتش در قامت تو کژ بماند همچو چنگ از بهر سرو تر خمیدستی دلا ز آن سوی هست و عدم چون خاص خاص خسروی همچو ادبیران چه در هستی خزیدستی دلا باز جانی شسته ای بر ساعد خسرو به ناز پای بندت با وی است ار چه پریدستی دلا ور نباشد پای بندت تا نپنداری که تو از چنان آرام جان ها دررمیدستی دلا بلک چون ماهی به دریا بلک چون قالب به جان در هوای عشق آن شه آرمیدستی دلا چون تو را او شاه از شاهان عالم برگزید تو ز قرآن گزینش برگزیدستی دلا چون لب اقبال دولت تو گزیدی باک نیست گر ز زخم خشم دست خود گزیدستی دلا پای خود بر چرخ تا ننهی تو از عزت از آنک در رکاب صدر شمس الدین دویدستی دلا تو ز جام خاص شاهان تا نیاشامی مدام کز مدام شمس تبریزی چشیدستی دلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸ از پی شمس حق و دین دیده گریان ما از پی آن آفتابست اشک چون باران ما کشتی آن نوح کی بینیم هنگام وصال چونک هستی ها نماند از پی طوفان ما جسم ما پنهان شود در بحر باد اوصاف خویش رو نماید کشتی آن نوح بس پنهان ما بحر و هجران رو نهد در وصل و ساحل رو دهد پس بروید جمله عالم لاله و ریحان ما هر چه می بارید اکنون دیده گریان ما سر آن پیدا کند صد گلشن خندان ما شرق و غرب این زمین از گلستان یک سان شود خار و خس پیدا نباشد در گل یک سان ما زیر هر گلبن نشسته ماه رویی زهره رخ چنگ عشرت می نوازد از پی خاقان ما هر زمان شهره بتی بینی که از هر گوشه ای جام می را می دهد در دست بادستان ما دیده نادیده ما بوسه دیده زان بتان تا ز حیرانی گذشته دیده حیران ما جان سودا نعره زن ها این بتان سیمبر دل گود احسنت عیش خوب بی پایان ما خاک تبریزست اندر رغبت لطف و صفا چون صفای کوثر و چون چشمه حیوان ما

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹ خدمت شمس حق و دین  باد کارت  ساقیا باده گردان چیست آخر داردارت ساقیا ساقی گلرخ ز می این عقل ما را خار نه تا بگردد جمله گل این خارخارت ساقیا جام چون طاووس پران کن به گرد باغ بزم تا چو طاووسی شود این زهر و مارت ساقیا کار را بگذار می را بار کن بر اسب جام تا ز کیوان بگذرد این کار و بارت ساقیا تا تو باشی در عزیزی ها به بند خود دری می کند ای سخت جان خاکی خوارت ساقیا چشمه ی رواق می را نحل بگشا سوی عیش تا ز چشمه می شود هر چشم و چارت ساقیا عقل نامحرم برون ران تو ز خلوت زان شراب تا نماید آن صنم رخسار نارت ساقیا بیخودی از می بگیر و از خودی رو بر کنار تا بگیرد در کنار خویش یارت ساقیا تو شوی از دست بینی عیش خود را بر کنار چون بگیرد در بر سیمین کنارت ساقیا گاه تو گیری به بر در یار را از بیخودی چونک بیخودتر شدی گیرد کنارت ساقیا از می تبریز گردان کن پیاپی رطل ها تا ببرد تارهای چنگ عارت ساقیا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰ درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما بی سر و سامانی عشقش بود سامان ما آن خیال جان فزای بخت ساز بی نظیر هم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمان گشته در مستی جان هم سهل و هم آسان ما صد هزاران همچو ما در حسن او حیران شود کاندر آن جا گم شود جان و دل حیران ما خوش خوش اندر بحر بی پایان او غوطی خورد تا ابدهای ابد خود این سر و پایان ما شکر ایزد را که جمله چشمه حیوان ها تیره باشد پیش لطف چشمه حیوان ما شرم آرد جان و دل تا سجده آرد هوشیار پیش چشم مست مخمور خوش جانان ما دیو گیرد عشق را از غصه هم این عقل را ناگهان گیرد گلوی عقل آدم سان ما پس برآرد نیش خونی کز سرش خون می چکد پس ز جان عقل بگشاید رگ شیران ما در دهان عقل ریزد خون او را بردوام تا رهاند روح را از دام و از دستان ما تا بشاید خدمت مخدوم جان ها شمس دین آن قباد و سنجر و اسکندر و خاقان ما تا ز خاک پاش بگشاید دو چشم سر به غیب تا ببیند حال اولیان و آخریان ما شکر آن را سوی تبریز معظم رو نهد کز زمینش می بروید نرگس و ریحان ما

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱ سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را از صبوحی های شاه آگاه کن فساق را از عنایت های آن شاه حیات انگیز را جان نو ده مر جهاد و طاعت و انفاق ما چون عنایت های ابراهیم باشد دستگیر سر بریدن کی زیان دارد دلا اسحاق را طاق و ایوانی بدیدم شاه ما در وی چو ماه نقش ها می رست و می شد در نهان آن طاق را غلبه جان ها در آن جا پشت پا بر پشت پا رنگ رخ ها بی زبان می گفت آن اذواق را سرد گشتی باز ذوق مستی و نقل و سماع چون بدیدندی به ناگه ماه خوب اخلاق را چون بدید آن شاه ما بر در نشسته بندگان وان در از شکلی که نومیدی دهد مشتاق را شاه ما دستی بزد بشکست آن در را چنانک چشم کس دیگر نبیند بند یا اغلاق را پاره های آن در بشکسته سبز و تازه شد کنچ دست شه برآمد نیست مر احراق را جامه جانی که از آب دهانش شسته شد تا چه خواهد کرد دست و منت دقاق را آن که در حبسش از او پیغام پنهانی رسید مست آن باشد نخواهد وعده اطلاق را بوی جانش چون رسد اندر عقیم سرمدی زود از لذت شود شایسته مر اعلاق را شاه جانست آن خداوند دل و سر شمس دین کش مکان تبریز شد آن چشمه رواق را ای خداوندا برای جانت در هجرم مکوب همچو گربه می نگر آن گوشت بر معلاق را ور نه از تشنیع و زاری ها جهانی پر کنم از فراق خدمت آن شاه من آفاق را پرده صبرم فراق پای دارت خرق کرد خرق عادت بود اندر لطف این مخراق را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲ دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا جام می می ریخت ره ره زانک مست مست بود خاک ره می گشت مست و پیش او می کوفت پا صد هزاران یوسف از حسنش چو من حیران شده ناله می کردند کی پیدای پنهان تا کجا جان به پیشش در سجود از خاک ره بد بیشتر عقل دیوانه شده نعره زنان که مرحبا جیب ها بشکافته آن خویشتن داران ز عشق دل سبک مانند کاه و روی ها چون کهربا عالمی کرده خرابه از برای یک کرشم وز خمار چشم نرگس عالمی دیگر هبا هوشیاران سر فکنده جمله خود از بیم و ترس پیش او صف ها کشیده بی دعا و بی ثنا و آنک مستان خمار جادوی اویند نیز چون ثنا گویند کز هستی فتادستند جدا من جفاگر بی وفا جستم که هم جامم شود پیش جام او بدیدم مست افتاده وفا ترک و هندو مست و بدمستی همی کردند دوش چون دو خصم خونی ملحد دل دوزخ سزا گه به پای همدگر چون مجرمان معترف می فتادندی به زاری جان سپار و تن فدا باز دست همدگر بگرفته آن هندو و ترک هر دو در رو می فتادند پیش آن مه روی ما یک قدح پر کرد شاه و داد ظاهر آن به ترک وز نهان با یک قدح می گفت هندو را بیا ترک را تاجی به سر کایمان لقب دادم تو را بر رخ هندو نهاده داغ کاین کفرستها آن یکی صوفی مقیم صومعه پاکی شده وین مقامر در خراباتی نهاده رخت ها چون پدید آمد ز دور آن فتنه جان های حور جام در کف سکر در سر روی چون شمس الضحی ترس جان در صومعه افتاد زان ترساصنم می کش و زنار بسته صوفیان پارسا وان مقیمان خراباتی از آن دیوانه تر می شکستند خم ها و می فکندند چنگ و نا شور و شر و نفع و ضر و خوف و امن و جان و تن جمله را سیلاب برده می کشاند سوی لا نیم شب چون صبح شد آواز دادند مؤذنان ایها العشاق قوموا و استعدوا للصلا

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳ شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها شمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمع ها شمع را چون برفروزی اشک ریزد بر رخان او چو بفروزد رخ عاشق بریزد دمع ها چون شکر گفتار آغازد ببینی ذره ها از برای استماعش واگشاده سمع ها ناامیدانی که از ایام ها بفسرده اند گرمی جانش برانگیزد ز جانشان طمع ها گر نه لطف او بدی بودی ز جان های غیور مر مرا از ذکر نام شکرینش منع ها شمس دین صدر خداوند خداوندان به حق کز جمال جان او بازیب و فر شد صنع ها چون بر آن آمد که مر جسمانیان را رو دهد جان صدیقان گریبان را درید از شنع ها تخم امیدی که کشتم از پی آن آفتاب یک نظر بادا از او بر ما برای ینع ها سایه جسم لطیفش جان ما را جان هاست یا رب آن سایه به ما واده برای طبع ها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴ دیده حاصل کن دلا آن گه ببین تبریز را بی بصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را هر چه بر افلاک روحانی ست از بهر شرف می نهد بر خاک پنهانی جبین تبریز را پا نهادی بر فلک از کبر و نخوت بی درنگ گر به چشم سر بدیدستی زمین تبریز را روح حیوانی تو را و عقل شب کوری دگر با همین دیده دلا بینی همین تبریز را تو اگر اوصاف خواهی هست فردوس برین از صفا و نور سر بنده کمین تبریز را نفس تو عجل سمین و تو مثال سامری چون شناسد دیده عجل سمین تبریز را همچو دریایی ست تبریز از جواهر و ز درر چشم درنآید دو صد در ثمین تبریز را گر بدان افلاک کاین افلاک گردان ست از آن وافروشی هست بر جانت غبین تبریز را گر نه جسمستی تو را من گفتمی بهر مثال جوهرین یا از زمرد یا زرین تبریز را چون همه روحانیون روح قدسی عاجزند چون بدانی تو بدین رای رزین تبریز را چون درختی را نبینی مرغ کی بینی برو پس چه گویم با تو جان جان این تبریز را