Qur'an&Sunnah

Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)

عنوان اول : درشناختن نفس خویش ؛ عنوان دوم : در شناختن حق سیحأنه و تعالی : عنو ان سوم: درمعرفت دنیا ؛ سم عنوان حهارم: در معرفت آاخرت . عنو ان ال در شیاین نس حوور سس آو در [ن هیحجده‌فصل است] فصل اول ده( ازجند جیز آفر بده‌اند ؟ فصل دوم - شناختن حقیقت دل؛ فصل سوم - حقیقت دل فصل چرپارم- در بیان‌سبب احتیاج آدمی‌بکالید ؛ فص ۱ سجم - ببان شناختن مقصود ازاشگر دل تمثالی ؛ فصل ششم - راه درست بکاربردن شهپوت وغضب وتن وحواس و عقل ودل ؛ فصل هفتم - چگونگی پیداشدن صفتپای خوب وبددر آدمی فصل‌هشتم - مراقبت حسرکات و سکنات خود ؛ فصل نهیم - چگونه اصل آدمی ۳ هر قر شتکان هه فصل دهم - عجائب عالم دل؛ فصل بازد هم - روزت دل در بیداری نیز بعالم تک ت گشاده 1 دد ؛ فصل‌دوازدهم- هر آدمی برفطرت زائده میشود ؛ فصل سيزدهم - شرف دل ازروی قدرن 4 فصل چهاردهم - حقیقت نبوت و ولابت : فصل پانزدهم سعلم چگونه حجاب زراهست ؟ فصل شانزدهم"- سعادت دمی در معرفت خدای تعالی ی فصل هفدهم سعجایب صنم‌خدای تمالی درتن آدمی ؛ فصل هجدهم- اد می‌در ین‌عالم‌در عنو ان (ادل) ‌ 9 ۳ م ۳۹ ۰ ۵ ( رسمه هدز (سض 2و دس بدانکه کلید معرفت خدای عزوحل معرفت نشس خویش است » و برای این 2 سیحانه وتعالی « سنر بهم ] یاتنا فی‌الافاق وفیا هم حتی مین (هم انهالحق» گفته اند : «هی عرف قسه فقد عرف ربه (0» و نیز برای‌اینست که گفت اب-زد رت نشانباء خود در عالم و در نفوس ایشان بایشان نمائیم تا حقیقت حق ایشانر بدا شود . ۳ حماه هیج یر شو ار بو بر قوب کر نسمت » جو جو 32 ۱ نشناسی دا هون هایس دق انا که گوس یه ترا عم اشتامس وا هت 4۹ جنین شناختن کلد معر فت حق زر ۱ نشاید صده ستور از حجو شین همین اسان , که تو از حوشن سر و روگ و وشن و بای و 3 بوست ظاهر بیش نشناسی » و از باطن خود این فدر شناسی 4-5 جو 0 سنه شوی نان خوری » و جو 9 خشمت ید ی افتی ۰ 2 جو 9 سیو ث‌ غلیه کند سید نکاح ۳-1 و 48۵ ستوران یا نودرین بر ابر ند ۱ بس تر حفقت حود طلب باید کر د + خود چ_4 ری 4 و از کسا ره 4 و کیحا خواهی و 2 اندرین سا بحه 7 4 و ترا تاه رورا : و سعادت تو چیست و در چبست , وشقاوت تو چیست و درچیست ؟ و ۱ سْ ضعات :ور باطن و جمم کر رن » بعضی بش وا ستو ران 0 و بعضی صفات ددگان 2 بعضی صفات دیوان » و بمضی صفات فر شتگان است ؛ تو آزین جمله کدامی ؟ و کداست که آن حقبفت گو هر ثست ؛ و د ان عربب عاربت‌آند » 0 چون این ندانی سعادت خود طلب نتوانی کرد جه هریکی را این غذایی‌دیگر رت وسعادتی ی : عذای ستوروسعادت دی خوردن وخفتن وک دق ۳ ات ۳ ای ستوری شب وروزحبد آن کن تاکارشکم وفرج راست داری ؛ اما غذاء )۱ هر که ود رأ شتاوت 4 بر ورد گار خو یش را میشناسد ۰ )۲( چم دده : جانوران در بدم , چفت شدن نروماده .

ددان وسعادت یشان دربسدن و کشتن وخشم راندنست » وغذای دبوان شرانگختن و مگر نات درلشت 0 3 تو از ایشانی بکار ایشان مشغول شونا براحت و نیکبختی خویش رسی, وغذای فر شتگان وسعادت یشان مشاهدة حمال حضرت الپتست ,واز وخشم دصفات بهایم وسباع رابا ابشان راه ست ‏ هک هت دراصل‌خویش» جهد آن‌کن تا حضرت الپیت را بشناسی ؛ وخود را بمشاهدة آن جمال راه دهی ؛ و خویشتن را ازدست شپوت وغضب خلاص دهی ؛ وطلب آن کن تا بدانی که ابن‌صفات بپایم وسباع را درتواز برای تج مر بیدا نی ؟ ایشاثر توا ان اف وتان تا ترا اسر 3 و بخدمت خویش بر ند وشب ی ؟ با برای نکه ۳ توابشانر اسبر ۳1 » ودرسفر نکه ترا فرا پیش نهاده‌اند ایشانرا سخره گبر ی » واز پسکی کت خویش‌ساری » وازدیگر ی سالاح خویش‌سازی » واین روزی چند که درین منز لگاه باشی‌ایشانرا بکارداری » تا تخم سعادت خویش بمعاونت ایشان صید کنی » وچون تخم سعادت تقییت رز ردی ایشان را درزیر بای آو ری » وروی بقر ار گاه سعادت خویش آوری : آن قرار گاهی که عبارت خواص"(" از آن‌حضرتالپیتست» وعبارت عوا‌از آن شرب پس جمله این‌مسانی ترا دانستی است » تا ازخود چیزی اند شناخته باشی ؛ وهر که این ماگ۸ نصبب وی ازراه دین فقو ود واز حصفت والت ۴ در کم فصل (ادل) [ آدمی‌ر اً از ند دز آفر وده[ ذك ] ۱ ۳ خو اه ی که خودرا بشناسی» بدا نکه‌تو را که آفر بده ندازدوچز آفر بده‌اند : یک ین کالبدظاهر که آ نرا تن گویند»وویرابجشم‌ظاهرمیتوان‌دید؛ویکی‌معنی باطن که نرااقس 1 بندودجان ۳ ندودل بنده و نر اببصیرت باطن نو ان‌شناخت. و بچشم‌ظاهر نتوآن‌دید» ۱( خدمتگز ار بیمز د ‌ بیگار . غار نها تم استفیال شدواست . ۳۱( جمم قشر به‌عنی نوست . ( هجز -- " وحقمقتتو ن‌معنی باطنست؛ هر چه‌جز نست‌همه‌تیم و شیت و شک و ی وا وست» که گاء نر روح گویند و گاه نشی؛ 2 بدین دل زه ۱ 0 داره میخواهیم که‌درسینه نپاده است ازحانب چب کها ۳ قدری‌نباشده و ۱ ن ستوران رانیز باشد زمر ده‌راباشد ۳ عالم‌شهادت گو بن. وحقیقت دل ازین عالم نیست» بدین عالم غریب آمده است؛ و براه گذر امده است:و آن گوشت باره ظاهرهر کب و الت‌دیست,وهمه اعضاء تن لشکر و یند»و بادشاه جمله‌تن‌ویست,ومعرفت‌خدای تعالی ومشاهدت‌حمال حضرت وی‌صفت ویست»وتکلیف برویست, وخطاب باویست و عتاب وعقاب برویست. و سعادت وشقاوت اصلی وبر است و تن اندرین همه تبع ویست » و معرفت حقیقث وی و معرفت صفات وی کلید معرفت خدای تعالی‌است جرد ۱ نکن تا وی را بشناسی که ۱ ن گوهر عز بز اتشت 92 از گوهر فرشتگانست و معدن اصلی‌وی حضرت‌الپیت است: از نجاآمده است و بآنجا باز خواهد رفت. واینجابغربت آمده است و بتجارن وحرات , ۱0 تجارن وحرائت را بشناسی» أنماعالله نعالی . فصل (و م) فقو انیت وس آزاین‌معنی [شناختن حفیقت دل] بدا نکهمعرفت‌حقیقت دل‌حاصل‌نیایدتا نگاه که هستی ویبشناسی» پس‌حقیقت وی‌بشناسی کهچه چبر انشتاین لفکر ویر بشناسی»بس علاقت وی‌بااین لشکر بشناسی رسد و بدین‌هريكاشارتی کرده بد. اماهستی‌وی ظاهرست: که ۱ دمی را درهستی حوش هیچ شك نیست. و هستی‌وی نه بدین کالبدظاهر است که مر ده راهمین باشد» وحان‌نباشد! تابم‌وییرو. زراعت. ‏ ومایدین دل حشفقت دودح همیخ و آهیم» وجون این روح‌نباشد تن‌هرداری‌باشد.

رم ی ۱ ۱ 8 سم ۱ وا و کش سم فرابیش کندو کالبد جودش را فُراموش کنده و ۱ سمالن زرمان زهر ٩‏ ۱ نر بجشم بتوان درد فراموش کند : هستی جویبش بصر رت مسشناسد» واز خحویشتن باخبر بو د 1 اگرچه از کالید واز رمبن ۲ ۱ توا زور جه درو ست بی‌خدر بو د ۰ رجون 0 ندرین نيك تامل کنده چیزی از حقیقت آخرت بشناسد و بداند که روا بود که کالبدازوی بازستانند ووی‌برحای باشد و نت نشده‌باشد. فصل (سو م) جه چه حفرفت دل] اماحققت ددح که وی<ه جبز ی وصفعت خاصو ی حتدست؛ شر بعت رحصت نداده است؛ دبرای‌این بود که رسول‌صلی‌النه علیه وسلم شرح نکرد چنانکه‌حق‌تعالی کف «ویساألو نكعی‌الروح قل‌ااروح می‌امرر بی ببش آزین دستوری تتافت: 25 3 «ردح ازحمله کارهای ات و از«والم ام راست» ظّ از ان عالم آ مده 2 « 4 الخلق و الامر ۲ وعالم خلق جداست وعالم امرجدا؛ هرچه مساحت ومقدارو 1 را بوی راه‌بود ۳ ۱ لم خلق گویند» دخلق دراصل لفت بمعنی 2 و دلآدمی ر مقدار 7 کمیت‌نباشده و برای این است فهقسمت بذیر نسست وا 3 هت پذیر بودیه روابودی که دريك جانب وی جهل بودی بجیزی ودر دیکر جانب علم‌هم بدان چیز ودريكث حالهم عالم بودی رهم حاهل» داین میحال باشد! این روح‌با آ نکه کت بل بر اءست. 2 قفا 71 ۱ بوی ر امنیست: آفر بده‌است؛»و خاق آفریدن ر ۱ نمز گو راد چنانکه تقدایر 7 او ۳ بدین معنی ازحملهٌ خلق است دبدان دیگر معنی ازعالم امر است نهازعالم خلق که عالم اهرعبارت ازچیزهایست که مساحت ومقدار را بوی راه نباشد. شون گنت نیکه بنداشتند که رو 2 وقدیمست غاطگر دند» وکسا نیکه گفتند ۱ گاه باش که خلق و مر خدیر است. ۲۱( ندازه گر فتن. ۱ ا ‏ اه ط و وظ او ط ها وا اه و و وم وا و و و ان وا و و ها و و و و و و وا او و و و و و و و وا ها و او ماو و و و و و و و و و و و ها اه سا و وا و و ما ما وا وا بو و و او و و و و و و دا و او وم ماو و وا هد و او و اد وا ان سب و او و دم وا ود اه دا ۵ که عرض 1 ۸ م غلط کردند ۱ که عرص را بخود ۳ نبود » و تبع بود » و حان اصل 1 دمست » 2 همه قالب نیع وی اف عر ص ۹ زره بوده باشد ؟ 9 کسانسکه گفتند جسم القدانت هم غلط کر دند که جسم قسمت بذیر بود » و حان قسمت بذیرنسست ؛ اما جبری دبگر هست که زرا روح گویند و ی بدیرست : ولیکن آن ددح ستوران نیز باشد ؛ اما روح که ۳۳ ول میسگوئيم محل معرفت خدای تعالی است ‏ و بهایم ۱1 91 نباشد » و «نْ نهحسمست و عرص ؛ تلو و هر ست از حنس 5 هر قر شتکان» و حقیقت وی شناختن دشوار بود » و در شر ح کر دن‌آن رخصت نیست » و در استدای رفتن راه دین فا راهن سا مسر 15 ال ها دین محاهدنست ‏ و چون ۳ ی مجاهدت بشرط ۱ » خود این معرفت ویرا حاصل شود » بی که شود » و ن معرفت ازعیله ان هدایتی است که حق تعال 3 «والدی <) 4۵ و وین نهد ام سیلنا) (۱ » و کسیکه محاهدت هنوز تمام نکر ده باشد » باوی حقبقت روح‌گفتن روا نباشد .

اما پیش از مجاهدت لشکردل را بباید دانست که کس ی که لشکر دل را نداند حپاد نتواند کرد ۱ / فصل چها ر م) [ در بان سیب احشیاج آدمی بکالید] بدانکه نن‌مملکت ی 4 و ندرین مملکت دل را لشکر های مختافی ارت ۳ و ما (علم حنود ر بك الاهو () . و دل را که آ فربده‌اند برای اخرت آفریده‌انده و کار وی طلب سعادتست » و سعادت وی درمعرفت‌خدای تعالی ات ومعر فت‌خدای تعالی و بر بمعر قت اتوزیج! خدایتعالی حاصل ۱ ند - 2 این حمله عسالم وتو و معر قت عجایب عالم ویر از رام حو اس حاصل 3 دس این حو اس ر وو ام بکالرد ات 4 سس فت صید2 دست ۳ حواس دام رست و کالد کیت ۳ <مال دام سرت : کسانیکه در مابکوشند 4 براهپای خود] نانر ار هیری ميکنيم ۰ ۲( و نمیشناسد لشکرهاي پر ورد کار تر مگرخود او » مر و ۳ ,و از شرول سب آتش 2 ۳۹ و سس قصد دشمنالگ و ددگان عبر آن ۱ ذس ونر ۱ کی ۳ بِِ«۳ و نشنگی رطعام و سر اب حاحت اقتاد ۸ و بدین سیب بدو لشکر حاحت بود : بکی ظاهر جون دست وبا و دهان ودندان ومعده ‏ و بکی باطن » چون شهوت طعام وشراب ؛ و ویرابسبب‌دفع دشمنان پیرونی بدولشکرحاجت افتاد : یکی‌ظاهرچون‌دستدپا و سلاح ؛ دبکی باطن چون خشموغضب . وچون‌ممکن نماشد غذایبر فهقتتت:طلی گر دن » ودشمنی که نیینددفع کردن » وبرا بادرا کات حاحت افتاد : مصی ظاهر و آن پنج حواس است : جون چشم و بینی و گوش و دوق و لمس 4 و بءضی باطن و آن نیز پنج است ؛ و منز لکاه آن دماعغست : چون وت خبال » وقوت تفکر » و قوت حفظ » وقوت تذ کر»وقوت‌توهم؛ هریکی را از این قوتهاکاریست خاص واگریکی بخلل شود . کار دمی بخلل شود ؛ در دین و دنیا . و حمله‌این لشکرهای ظاهر و باطن بفرمان دل‌اند . ووی امیرو بادشاه همهاست: چون بان را فرمان دهد ؛ در حال سخن گوید؛ و چون دست را فرمان دهد بگرد و چون بای را فره‌ان دهد برود ؛ و چون چشم را فرمان دهد » 3 چون ووت تفکررا فرمات دهد » بیندیشد ؛ وهمه را بعطوع دطبع مطیع و فرمان بر دار او کردها ند » تأاتن را نگاهدارد چندانی که راد خویش وان وصیدخویش‌حاصل کند ؛ و تجارت آ خرت تمام کند» وتخم سعادت خویش بپراکند . طاعت داشتن ایسن لشکردل را » بطاعت داشتن فرشتگان ماند حق تعالی‌را . که خلاف نتوانند کر دن‌در هیچ فرمان » بلکه بطبع و طوع فرمان بردار باشند . فصل (پنجم) [ شناختن مقصود از لشکر دل بمثالی ] شناختن تفاصیل لشکر دل دراز است » دا نجه مقصودست ترا بمثالی معلوم شود ۱ بدانکه ممال این چون شهر یست و دست و بای و اعصا پیشه‌وران مسر نذا خی ۱ ۶ ۰ ۰ 4 5 شناختن نفس‌خویش ‏ پب۰ب۰ب۰ب۰بسسدسسدسس««««ب«««ا«ا ۳۰۰۰ ۷ ۱ و شهوت چون عامل خراج است » وغضب رن فد ِ" شهر است ‏ و دل بادشاه شهر است , و عقل‌وزبر بادشتاه اتت ۶ بسادشاه را بدین همه حاحتست نا فی کت شرت و ۱ ۳ لیکن شهو ن که عامل اخر اج ۷" است ) درو غ زن‌دتضولی و تخلیط کر "۳ است وهرچه وزیرعقل 1 "۳ بمخالفت آن میور 3 اوهمیشه خو اهان آن باشد که‌هر چه‌در مملکت مالاست همه‌ببانة خر اج تسحانت واین غضب که میخمصهیر است شزیر وسیوت سدوسرز ات ۳ همه کشتن و هن ور خن دوست دار د .

و همحنان 4 بادشاه ار مشاورت همهبا وزیر کند , وعامل دروغ‌زن زمطمع )4( رامالیده‌دارد وهر چه وی برخلاف وذیر گوید » نشنود » وشحنه را بسروی مسلط کند تاوی رااز فضول بازدارد ؛ و شحنه رانیز کوفته و شکسته دارد » تابای ازحد خویش بیرون نید وچون چنین کند کار ممکت:نظام بود-همچنین بادشاه‌دل‌چون کار باشارتوزیر عقل 3 وشهوت وعضیرا زیردست و مشرمان عقّل دارد»و عقل‌را مسخر ایشان‌نگر داند, کار مملکت تن راست بو د و راه سعادت و رسیدن بحضرت الپیت دسر وی بریده تقو وا گرعقل رااسیر شهوت وغضب گر داند ال کرت و ران شود و بادشاه‌بد بخت ۳1 ددو هالاك‌شو 9 فصل(ششی) آراه در ست بکار در دن شوت و فطب و ثن‌وحواس وعقل ودل] از این‌جمله که‌رفت بدانستی که شپوت وغضب بر ابرای‌طعام وشرابو نگاهداشتن تن آفریده‌اند ِ بس‌این هر دز خادم تن‌اند : و طعام وشرابعلف نن‌است ۰ دنن رابرای حمالی حواس آفریده‌اند : پس تن خادم حواس است . وحواس را بعرای جاسوسی عم آفریده‌اند» تادام وی باشد که بوی عجایب صنم‌خدایتعالی بداند : یس حواس خادم عقل‌آند » وعقل رایرایدل آفریده‌اند 0 شمع وچراغ وی باشد که بئور وی حضر ت‌الهست راسند که ببشت وبست . بس‌عقل‌خادم دل‌است . ودلرایرای نظار حمال حضرت ریوبمت فریدهاند دآروقه . طلاتر اات ۰ باوه‌سرا واه کاد(ع) پرطیم بت ۱۵ مت سم تخت اد هدع نت ماه سا تج جع وج هه چاه داتس ساجک سره معا تباجا عاع هخا ع ‏ ه عاما عم اه اه اه دا فاد دج 6 جاج وا وا عطا هن ماهاط ع مه وا اهاط هب سای جاح سم ای ان ای شاه سس <جون رد ن مشفول باشد 4 بیشه و خادم در گا: الویتت باشد»و 1 ن<د4 حق‌تعالی گفت ی )۱( که : «وما خلقت‌الجن والانی الالیهیدون " » معنی دی این است . سس دل را بساق- ر بد ند 9 ادن ۰ و و اشسگر بسوی دادند 4 ۳ قح نْ را باسیری بوی دادند 5 از عالم ۳4 رگ 5 ِ ۳۹ علی ن ٩۱۰‏ ر خواهد 4 سح ادن نعمن بگزارد ۲ شرا ط درگ بحای 1 1 قب 5 وار در صدر مملکت بنشیند » و از حضرت البیت قیله و مقصد سازد ‏ و از آخرت وطن وقر ار گاه سازد ؛ و از دنیا منزل سازد و از تن هر کب سازد: و از دست و بای و اعضاء خدمتکار ان سازد » و از عفل ردیر سارد ؛ و از شپوت چام ۲ ۳۹ سازد ُّ: از یی شتا ساز وه هار تعوانی اسان ساروه فرهر بی زا مان سر موی 1 ان ۱ ۳ ۱ ی ۰ پا اخبار 1 عالم جمم همی کنند ,و از و-وت خبال 4 در بیش "1 دماغ 4 ۰ , است صاحب برید ِ» سازد .

تا حاسوسان حمله اخبار نزدوی جمع همی کنند ؛ و از وت حفظ که در اخر دماغ است خر بطه ۳ سازد » تارقعه اخبار از رم ۰ نات صاحب دسر بل هی ق کت رن و #- میدارد ۸ و توت وش در ‌ دیر عم عسرص۵ می‌کند » و ود یر دسر ووق ان اخسار که از م‌ کت موی هبر سرد 4 تدیر کت و بل پیر سفر بادشاه تب ۱ جون بیند که یکی از لدگر ۱ جون سهوت و عضب و غیر ایشان - ب-اغی شدند بر رادشاه » و بای از اطاعت وی برون نادند وراه برژی بخو اه 9 زد 4 «دبیر آن‌کند که بیجم‌آدوی مشغول شود 4 س فصد کشتن ری ۳ بو میلکت ای اشان راست یایند 4 بلکه تذابیر آن‌کندکه ایشانر رحل اطاعت اورد تا در سفری که ۳ بیش دارد باور باشند :4 خصم ۰ و رفیق باشند نه درد 5۳ راه رن جون چنین کند سنعیرل باشد 6 حق و باشد 1 و خلعن این تعمت بو قت حوش با ید ِ و ۳1 بخلاف این کند 9 بمو أفقت راه رنان ۳ دشمنان 4 یاغی گشته‌اند «سر حیزد 4 کافر نعمثت باشد 4 و9 شقی ی دد » و ز کال عفو یت ان بساید . (۱( و نیافر یدم جن وانس را جز بر ای نکه بر مش نما ند تحصیلد از و ما تور تج مالیات ۰ جلو و قدام (:) صاحت بر یله اصلا بمعنی رایس چایاران دو لنی بوده است » و بعداً سم مت رباست جاسو سا ذر دار شده است . خر بط4 بمعنی کیسة چر ی جای نامه ها وجز وه‌دان دوده اس و ای روش عبارت میتو ان خر بعطه دار را مامور بایگا نی و عر ض نامه ها بیادشاه در 4و نم ضر ود رت د ست ه "۱ هت ی ۳ دپب«-پ««سسسسسسسسپسسسدپسصصسصسصسسصسددجسددپچسدسصصسسصصسصصسصسصععدصدسدس۳عس۳۳عععس۳س۳س۳۳س۳سسسسسسسسس۳س۳س۳۳۳-<-«-«-«-«-«-_«_«پ«ِ«_«ٍ«پس#«#:7 [جکُونگی بیدآشدن صفتمای سوو ب و بل در ۱ دمی بدانکه دل ۱ دمی را ۲ هریکی اراین دواشکر که دردرولن ویست‌علاقتی أست» ودی رااز هریکی صفتی دخلقی ات ۱ ید : بعضی از ۱ ن اخلاق بد باختن که ویر اهالاله , کم رم کند 2 اعص ۳ ب‌اشد کهویر سعادت‌رساند. وحمله ان‌اخلاق اگرچه سباراست ی اماچپار جنس ذی : اخلاق بهایم ۱ واخلاق سباع ۳ اخلاق شباطین 24 اخلاق ملایکه ۳ 1 ۹1 ۱ هن جچه سسب ۱ نکه در3ی سشپوت از نباده ند ؛ کار بهایم کند : جویل‌سره نمودل بر سر 7 چون‌ردن و کشتن ودرخلق افتادن بددست وربان : ژ دسیت ۱ #6 درودی مکر وحیلت وتلیس وتخلیط ونتنه انگیختن میان خلق ناده‌اند »کار دیوان‌کند و بسپپ نکه‌در ویء2ل نپاده ند کارفرشتگان کند ۰ جون دوست‌داشتن عم صالاح » و بر هیز ردن‌از کار هایزشت ‏ و صالاح‌جستن ممان‌خلق , وعزبزداشتن خو درااز کر های خسیس؛ وشاد بودن بمعر فت کار ها ۱ عب داشتن ازحیرل ونادانی : و بحفیقت گوئی که در «وست ادمی چپارجبز 0 ی وخو کی 4 دبوی»2 فر شته که رات که 0 ومد‌موم ات ۵ ن۵4 بر ی صورت ودست‌وبای بو ست‌رژی بو د.

بل بدان‌صفتی کهدر و شک مفینان صفت‌درمر دم‌افتد: وخو ز نه سبب‌صورتمد هو م ارت 4 بل دسیب‌هعنی شره 9 ۱ زروحرص برجیزهای بلید ۲ وحشعت روح‌سکی و خو کی 1 معانی‌است »در ۱ 3 همن ان زهمحنن شرفت شیطانی وفرشتگی این معانی است که گفته امد ؛ 3 کف را فر موده‌اند که: به‌نور عقل که از ثار انوار فر شتگانست تین ومکرشیطان کشف مب‌کند ؛ تاوی رسواشود ؛ وهیج فتنه نتو اند / ۳۹ انگیختن 4 چا نکه رسول صالی الله علبدو سلم گفت " «هر ۱ دمیراشطانست ۰ ومرآنیز هست ) لیکن خدایتعالی مرابروی نصرت داد تامقهپور شا کف ژهیچ‌شر نتو ندفر مود و نبروی ۰ این‌خنز بر 2رص و شهوت راو کلب عضب بادب دارد و حرس‌و میل‌شدید ۰ یعنی آدمی‌را فرموده‌اند . ۹ ریردست ‏ تاحز شرمان وی‌نخیز د ونتشیند اگر چنین کند ویر ااز این‌اخلاق وصفات 3 حاصل شو ده که آن‌تخم‌سعادت وی‌باشد. و اگر بخلاف این 9 ۳ خدمت آاشان بر بندد» دروی‌اخلاق بدیدید آیده که تخم‌شقاو ت و ۹ دو: واگر حالوی ویر ادر خواب‌پادر بیداری بمثالی کشف کنند » خودرا بیند کمر حدمت سته مش جو 1 باییش ب#- ۹ کسیکه مسلمانی ر ۱ آسبر 9 در دست کافر ی معلو ماستکه حالو ی چهبود ! 4 فر شترا در دست: رگ ه: جو ۵ ودیو اس کد حالوی‌ازین فاحشتر بوده‌باشد . وششتر حایء لد انصاف بدهند وححاب‌غفات بر ۳ ند شب‌وروز کمر خدعت بسته‌اند درمر ادوهوای نشسخو بش»وحال‌ایشان بحقیقت ایشست؛! 1 چه بصورن رامر دم مانند؛وفر دا در قيامت‌هعا ی أ شکار اشود؛وصورت بر نك معنی باشد» تا نکن ر 1 طاشن ت‌ و آزبروی عالب‌بود » فردابصورت خو کی‌بینند ۱ ون را که خشم بروی عالب‌است تق زیت در شتآ و برای این استکه کسی گرگی بخواب بیند» تعیبر آن مردی ظالم باشد» واگر خو کی بیند ) تعبار آن مردی یلید باشد . برای آانکه خواب‌نه‌ود گار مرگ 2 بدانقدر که تتت خواب‌ازین عالم دورتر میشود » صورت تبع‌هعنی مسباشدهتا هر کسیرا بدانصورت ببینند که باطن‌وی چنانست . واين سبیست بزرك » که این کتاب شرح‌آن احتمال‌نکند . فصل(هشتم) مر مت جر کات و سکنات بو ۵ وجون بدانستی که درباطن این چپار قبرمان و کار فرماست : مراقب باش حر کات وسکنات حویش را : تاازین چهارا ندرین حپان درطاعت کداهی ۰ سفنت بشناس که از هر و کف نا بکنی» صفتی‌در دل توحاصل شود صحه آن در نو بماند» ودر صحبت توبدان‌جپان آ یذ و آن‌صفات رااخلاق گو بند ؛ و همه اخلاق آزین چپارقبر مان شکافد. ۱ س۱۸- اگرطاءعت جنر در شپوت داری 4 در نو صفت بلیدی ی شرهی و حرصی و چابلو سی و منأققی وخسیسی و حسد و شمائت و غیر آن ت ۳ وا 5 ویر امقپو رِ 0 و بادب و زبردست عهل و شرع داری » درتو صعت ساعت وحوشتن داری و شرم و ارام وظریفی وبارسایی و کو ناه دستی و بی‌طعمی ی ۳ و او غعضب راطاعن داری» درتو کیروتپور و نابا کی ولاف ردنء بار نامه کرد و کید اوری ۱ و بزرأك وی ۳ و ی ۱۶ و استخفاف کردن و خوار داشتن خلق و در خلق افتادن 2 وا گراین سگک رابادب‌داری ؛ درتو صبر وبردباری و عفو وثبات و شجاعت و ساکنی و شپامت و کرم بدیدید ؛ و اگر آن‌شیطانرا که کاروی نست که‌ایرسکت وخوله را ازجایی‌برانگیزد؛ و اشان‌را دلس همی کند ۳ حبلتو کر مزا زد.

طاعت داری» در تو صفت گر ف ( ) و خانت و ۱ و بددرونی وفر یفتن و تلبیس نت ] نا وا گرویرا مقهور داری و بتلییس وی قر بفته نشوی » و (شکر عقل را نصرت حکنی 1 درنوزیر کی ومعرفت و علم و وصالاح حجستن خلق وبز ۳ و ریاست یدید ید . وا بن اخلاق تک که بانوبماند» ازجمله باقیات صالحات باشد » وتخم سعادت تو باشد . و این افعال که از وی اخلاق بد بدیدار 1 » ویر دعصیت 1 1 و انکه اخلاق 1 اروی وی ان ,آن راطاعت گویند . و حر کات و سکنات آدمی ازین دو خالی نبود . و دل همحو ن‌آيينة روشن است ‏ واین اخلاق زشت چون دودی وظلمتی‌است که بوی همیرسد » و ویر تاريك همیگر داند » تافر اراحضرت الپیت نبیندومحجوب شود ؛ و این اخلاق نبکونوریست که‌بدل میرسد » وویرا ازظلمت معصیت‌میزداید و از برای این گفت رسول علیه‌السللام : «اتبع السیئةا لحسنة ته‌حها» از پی هرزشتی نیکوگی بکر_تاا نرا محو کند ۰ . و درفامت دل‌باشد که بر 11 ون » اما ۲ روشن و اما تاريك : < جوا الامی ای ) له رقاب سلیم » بزدگی‌فروختن. مکروحیله وجنگجو تی۳ خودر بزرك پنداشتن ۰(ع)ظلم کر دن کر بز چون‌هر مز : محیل و مکار ۰ (<) اشتباه کادی - یاوه سراگی ۰ با بس نجات نغواهد بافت مکر کسیکه بیاید پیش خدا با دلی سلیم . ۱ ۱ و ص۳۳ او وا و اه دا و واه دا و ماو و و و و شا بخ ت و مب ۰ ‌ ۰ دل آ دمی در ابتدای آفرینش 1 ون هنست که از ۳ منه روسن د اد . که همه عالم فک نتت اقب بر و چنانکه باید نگاهدارند _ و کرنه حمله زنگار بخورد » و چنان شو د که نمز از وی بیذه تباید » جنانکه حق تعالی گفت 26 بل ران عای او بهم ما کانوا؛ کسیون » فصل (ذهم) [ حجگ و زه اصل [دم ی گو هر فرش بگا مت شور هما نا گو بی که جو ن در دمی صفت سباع و بپایم و شیاطین و ملایکه‌در ی بحه‌دانیم که اصل و ی گو هرفر ۳۹ است ‏ و دیگر ان غر بب‌اند وعارض؟ و بجه‌دانیم که ویر بر ای اخلاق فرشتگان فریده‌اند ۳9 ۱ ۷ حاصل کند ۵ بای ارت 1 بدان‌که ین بدان‌شناسی کهدانی که دمی‌شریفترو کاملترست از بهایم و سباع ‏ و هرچیزیرا که کمالی‌داده باشند» که ان نیات‌درحهو بود» ویرابرای ۱ ن افر بده‌باشند ) ها 15 است از حرش بفدر است» که خرر! برای باز کشیدن فریده‌اند؛ و اسب بر ای دو بدن درحنگ وحیاد » نا درزیر سوارچنانکه مساید » میدود ومی‌پوید »ووی را قوت بار کشدن نیز داده‌آند ت همحون جر و کمالی زبادت نیز ویر اداده ند 4 خررا نداده‌اند - اگروی از کمال خویش عاجز ید از وی بالا نی سا ند »و با درحه ور افید : و یز هلالک و نقصان وی باشد . همچنان گروهی بنداشته ند که آدمی ۳ ِ رای <-وردن و خمتن و ِ ردن وتمتع کردن آفریده‌اند: همه روز کار درین در ند ! و گردهی بندارند که 2 بر برای علبه و استبالا ومقهور کردن دیگر چیزها فر بده‌اند؛ چون: عرب و کرد و واین هردو خطاست ‏ که خوردن و جماع کردن , رأندن شپوت باشد » و 9 خود نو( ۳ داده‌اند» 3 خوردن شثر سشتر از خوردن مردست»وجماع بنجشك "پیش از جماع ۱ دمی اززاشت/ «س<ر ۱ ۱ دهی از اشان شر بقثر باشد؟ وغلیه و استبالا بعصبت باشد 1 داین مباع راداده‌اند .

۱ نی‌نی ابلکه زنك بسته است بردل ایشان ۰ [ نچه میکردند. کنجشك: _ تیم أ دمی را نحه سباع‌را وبپائم‌راداده‌اند هست. و زیادت از ن ویر کمالی داده‌اند ‏ وآن عمل است. که خدایر تعالی بدان بشناسد ‏ و حمله صنع وی بداند » و بدان جویشتن از دست سوت وععب بر هأند 4 واین صفت فرشتکان 4 2 بدرن صفت‌وی بر بهایم و سباع مستولی است؛ وهمه مسخروینت باهرچه برروی مین است چنانکه<تعالی گفت: («و سر لکم مافی‌الارضش جمیعا » ۳ حقیقت آدمی نست که کمال وی وشرف وی بدوست. و 9 رصفتبا غریبو عاربتی‌است» وابشانر دمر دوری وچاکری‌وی فر ستاده! ند» وان اقا شنت که حون بمبرد نه غضب‌ماند ونه شپوت ماند. و بی: اما جوهری روشن و نورانی اراسته بمعرفت سح تعالی برصورت ملایکه تالاحرم رفق اعان باشد ورفیق‌الملاءالاعلی این باشدو ایشان‌هميشه درحضرت الهست باشند: «قی مقعد صد ق‌عند ملیك مقتدر ۱ واماتار بت ۰ لقتتی ۰ و ۰ ۰ کی ۲ مظلم و ۳ نسار: تاریدی تقان ۱ تکار گرفته باشد ازظلمت معصیت ونگو نساری بدا نکه ۱ رام گرفته باشد بااخلاق شهوت و غصضب و هرچه شهوت وی بود درین حران مر ۰ ب‌گذاشته باشد» وروی دلوی ازسوی این جران باشده که شهو ات ومرادوی این‌جها نی باشد و این جپان زیر ان حپانست: بس‌سروی زیر بو دونگو سار باشد. ومعنی انکه حج» " ۱ ۱ 5 کشت «و لو ری ا۵ (م< رمون تفت ر و و سم عند ر يم (۳» این باشد»و ۹ که چنین باشد. باشیاطین ن مم درسحین باشنده و معی سجین ی زد ند: 2 بر ای این گفت: « وماادر دلگ ما سیحیی 6 فصل (دهی) ۱ عجائپ والم‌دل ] عجایب عالمپاء دلرا نبایت نبست وشرفوی بدانست که عجبیتر ازهمه است ؛ وبیشتر خلق از آن عاول باشند؛ وشرف وی از دودرحه است: یکی از روی علم» دوم از روی قدرت: اما شرف وی ازروی عام بردوطبقه است : یکی نست که حملهُ خلق (۱ مستر کرد «رای شم تام [ نحه را در زمین اسات . در تشست گاه راستین نز د پادشاه مقتدر واگر بینی‌هنگامیکه گذاهکاران سر بز بر باشند از دب ورد کار خویش؟ ( )جاگی دردوزخ () وندانی که سجین چیست ٩‏ ۲۳ اوراتواند دانستنو دیگر ۱ سای ده در مت هر کی تشتاسان6نو آن‌غزات ترشت اما نچه ظاهرست نست که ویرا قوت معرفت حمله علمپا و صناعتپاست تابدان‌حمله صناعتها بدا ند وهرچه در کتایپاست برخواند و بدانده چون علم هندسه وحسابوطبت و نجوم وعلوم‌شریعت, وبا نکه وی‌يك چیزست که قسمت‌نیذیرد» این‌همه علمپا دروی ۱ گنده بلکه همهعالم دروی جون دره باشد در بیابانی و دريكث احظه در فکرت و مه ۰ ۳۹ ۳۳ )۱ 4 ۳ ب ۰ ۳۹ آ. ۰ ۸ حر کت‌خویش‌ازثری بعلاشو د. و از مشرق بمغرب شود: با نکه درءالم خاله بازداشته ا کشت سماثر شب ات ون ومقدار هرستارة بشناسد و مساحت ی فد 1 جند ک ست) وماهی را بحبلت از قءر درا بر ارد» دمرع را ازهوا بزمین ورد)؛ و حبوانات بافوت را جون بیلو اشتر واسب مسخرخویش کند» رهر 42 درعالم عحاسا وعلمپاست ۱ بیشه وست داین حمله علمپاست که ویر از راه‌پنج‌حواس حاصل شود» بدین‌سبب که ظاهرست. و همکنان 3 بوی دانند. وعجیبتر ‏ نست که اندرون دل روزنی کشاده است بعالم محسوسات که نرا عالم جسمانی ک بند. و عالم 0 تن را روحاای 1 رجا عالم حسمانی محسوس راداننده واین‌خود مختصر ست.

ودلیل بر نکه‌اندرون دل زور فانک تفت علوم را دور یز ست: یکی‌خوابست ,که در خواب <ول راه حو اس منک گردد؛ ان در درونی کشاده شود واز عال-م ملکوت و از لوح محفوظ غیب نمودن کز 1 نجه در مستفیل خو اهد بودن دشناسد و بینتت ‏ اما ر وشن همچنانکه خواهد بو د » و اما بمثالی که بشتعسر حاحت افتد ؛ و از نا که ظاهرست 1 مردمان بندارند که کسی بیدار بود بمعرفت اولیتر بود ؛ وهمی‌بیند که دربیداری غیب نبیند ,ودرخواب سبد ) زه ازراه حو اس وشرح حفیات خواب درین کتاب شک فست ۱ ۱ اما اینقدر بیاید دا 1 مبل دل جون ایند اتتدیت ومنل لوح محفو ظ جون اینه , که صورت م4 موحودات درو ست : چناننکه صور تا از يك ۱ نف دردرگر افتد_ چجون درمةابله ان بداری ِ مد ۰ صورتها از لوح میحمو ظ دردل بیدا ید ؛جون صافی شود . ازمحسوسات فارغ شود ؛ و باوی مناسبت گیرد » و تا بمحسوسات مشغول بود ) ازهناسیت باعالم ملکوت محجوب بود؛ ودرخواب ازمحسوسات فارغ شودلاحرم ۳ ۱ ۱ نحه‌در گوهرویست ازمطالعةملکوت شتا شلان کرد ۱ ی اکرچه حواس بحوت خواب‌فرو استده خیال برحای خویش باشد » بدان سبب‌بو د که نحه بینددر کسوت‌مثال خیالی مد ۱ و نیع قاکوه زا وازعطا یوش خالی بو د <ولمدرد به‌خبال ماندو نه<و اس ۱ نگاه ار هابی‌عطاو بی‌خبال بیند و باو و بند : «فکشفنا عك غطا ثكث فصر لد (,وم حدبد ٩۱‏ » 3 و «ر بدا ابص زا و سمعنا قار جعنا نعمل‌صا لح () «( دلیل دیگر نست که‌هیچ کس نباشد که ویرافراستها وخاطرهای‌راست برسبیل البام دردل نبامده باشده که ان ره از راه <و اس باشد »بلکه ۳ دل بیدا ا ید ۰ نداند که از کحا اد ۱ و بدین مقدار بشناسد 45 علمها هم4 از ر آه محسو سیات نسست ) سل از عالم ملکوت ایزنت 1 وحواس _ که ویر بر ای این عالم ۱ فر یده‌اند "۳ لاجر م حجاب‌وی بود از مطالعه ان عالم ملکوت ۱ از وی فارغ‌نشود 4 بدان عالم راه نیابد بهیچ حال. فصل (دا <7 ۲ ( :مهم [روزن دل در دار ی مزر الم ملگ ت کشاده کر دد ] گمان مبر که روزن دل تم کوزخ ۳ خواب ۳ ی مر لك کشاده نگردد که این جنن سبت ! بلکه گر در سداز ی حجو بشتن ر ۱ ر‌ باضت کندو دل را ازدستغضب وشهوت واخلاق بد»و باست این‌حبان 0" ببرون کند ‏ و حای خالی سشنند » و چشم فراز کند 1 وحواس را تا وق ,ودلر باعالم ملکوت مناسیت دهد ) بدا نکه النه له بر دو ام 9 ردل زه بز بان تاجنان شود که از جویشتن بی جر شود 4 واز همه عالم بی <بر شود , واز توس تس خبر ندارد ور از خدای عزوحل اجون چنان‌شود؛ ۳1 چه بیدار بود » آن روزن کگشاده شود و انحه درخواب بینند دیگران »وی در بردازی دنل 1 وارواح فرشتگان درصورتها نو و بر بدیدار 2 4 و بیمیرانر ادیدن گیرد 1 و ازابشان فایده‌ها تاید ومددها گیرد »وملکوت رمین 2 ۱ مظان بو ی نمایند. وکسی راکه این راء گشاده‌شو د . کاری عظیم بیند که درحدوصف‌نباید. و نکه )۱( پس بر گشادیم ازتو پرده ترا »بس‌چشم تو امروز نیز بین است .

۲۱ ای برو رد کار م اد بدیم و شنیدیم بس مارا باز گردان تا کار تيك کنیم , در غور ولایق‌این جپان » نا عنو آن‌آول رسول علیها لسلام گفت «روبت لی‌الارض فار بت مشارفها و مغار بها ۱۱و نکه جح تعالی گفت : « و کد اكث نری ابر اهيم هلوت السموات والارض و لبون میا لمو قنین ۹99 هم درین حال بو دست . بلکهعلوم همه اثیتا ازاین راه بو ۵ زه‌ازراه حواس و تعلم :و بدأیت همه محاهده دو ده ات 4 جنانکه سح سبحانه ۳ تعالی گفت و «واذ کر اسیم ر بلث و تبتلا لا ایتبلا » بعنی از همه چیزها باك گر دد و کته »و همگی ۲ مم ۰۰ جو د بو ی ده و بتدسرد نبامشغول مگرد , که اوخود کار تو 3 ۰«رباله‌شرق و المغرب لاله الاهو فاتخذه و کیلا ۳۱) وچو ن دیرا و کیل کردی تافارغ گرد و باخلق‌میامبز و درشان میایز » «و اصیر علی ماو (ون و اهحر هم‌هحر آجمرلا(؟ )» اشیمه تعلیم ریاضت و مجاهدنست » تا دل صافی شود از عداوت خلق و از شپوت دیا و از مشغله محسوسات راه صوفیان انیت 9 ی راه سو ست آما علم حاصل کردن بطریق تعلم راه مات 4 و ی ندر رز 3 ات 4 لیکن محتصر است باضافقت باراه نبوت و علم انسا و اولا که بسی و اسطه تعلیم ا دمسان » ۳ حصرت حق بردلپاء اشان هبر برد . ودرستی‌این‌راه هم بجر بت معلوم اه تفت »خلق سبارر 4 رهم سر هان عفلی؛! گر ترا بذوق‌این حاصل‌نشده‌است : و بتعلیم نیز حاصل نشده است ؛ و ببرهان عفلی‌معلو م۶ نگشته‌است , باری کمتراز ان نبود که‌بدین ایمان داری و تصدایق کنی» 5 ازهر سه درحه محر 2م نباشی ۵ و کافر ۳ دی . و ۱ 9 ازعحابت عالامتاء ات 4 و بدین‌شرف دل آ دمی‌معلوم شود ۱ [هر آدمی بر طرت زایده هیشو د کمان که این سیامبر آن مصوص است که گوهر هم-۵ دمیان در اصل ۲ ستم ۲ ۰ سر )۱ سدیده و طو مار شد برای من زمن ُ «س نشان داد دمن مشر قها ومغر بپای آن را . ۳۱( بروردگار خاور ویاختر »یست خدائی جز او»بس اورا و کیل‌قرارده ۰ وشکیباگی کن ۳ [ نچه م کو رند ودودی کن ازایشان دوری کر دنی مکو : 2 ۱ اس که از وی[ بینه در صو رت عالم ر کارت که 1 ِ ۱ نگ زنگاردرحوهروی عون کنق 9 ویر نان کته : همجن هردل که <رص دلب و سپهوت ومعاصی بر ری ۲ رم : د )۱( غا ید 4 ۰ 5 1 رل رل ار ط ۱ لب ود » 2 در 2ی م دردد » بهدن بر » 2 در-< زین 2 ۳ 3 4 و این شایستسگیازوی باطل شود «و کل‌مو لو دیو لدعلیالفطر ۰فا بواه‌بهودا نه و بنصر انه و زمحسا نه(۱۲» و ازعمو م این شا حقتعالی خبر دادبدین ءماز ن که 8 «) لست ار نما قالوا بلی » چنانکه ا گر کسی گوید هرعاقل که‌با وی گویی : «نه دوازیکی بیشتر- ؟

» گو ید که ۳ ۳ رو د» 1 رجه ه رعاقا بان وم باشد ِ بزبان نگفته باشد و لیکن همه درون وی بدین تصدبق أگنده باشد ؛ همحنانکه این قطر ت‌ دما نست ؛ معر نت که و رایخ ات هون : «ولان سألنهم می خلق‌السموات والارض لبقو لو الله )» ودیگ رکفت : «فطر قالل4التی فطر الناس علیها ( )» وببرهانعقلیو بتجر بت‌معلو عشده‌است و این سبر انمخصوص نیست»چه بیغمبر هم آدمی‌است:«قل انماانا بشر مثلکم ()» ۱ لیکن کسی که ویرا این راه کشاده شد ؛ کرصلاح جمله خلق وی را بنمایند؛ و بدان دعوت کنند نحه ویر نمودند »ثرا شر («ت 1 ویر[ لیمیر کت و حاات ویرا معحز ه و ؛ وجون دعوت خاق مشغول شود » و بر و ای 3 ۱و حالات ویرا 5 رامات گونند ۱ وواحب 2 هر کر 1 ۱ ن حال بدید اه بخلق و بدعوت مشغول شود ؛ 1 که در و کرو تعالی هست 4 ۳ بدعو ت‌ خلق مشغوا 3 اهتا فد انیت ک۸ این بوقتی بو یک شر «عت نازه بود و بدعوت که حاحت نبود , و با بدان ِ" 4 دعوت را شر طی دیگر بو د که درین ۳ ی بس باید که ایمان درست داری بولایت و کرامت اولیا» و بدانی که اول کار بمحاهدت تعلق دارد ؛ و اختیاررا بوی راه هست ‏ ولکن زد هر که کارد » درود» ونه دین و طبم : : چرك و کنافت وزنگ . ۰ هرمو لودی برفطرت (اسلام) زائیده میشود پس در ومادرش و برا بپودی با نصررانی با مجوسی‌میگر دا ناد ۳ با نیستم برورد کار شما ؟ گفدند آری . ۱( گر ازایشان بیرسی آسمانها وژمین را که [ فر ید ؟ خواهند گفت خد ۰ و) فطرت و کیش حخد که خلق را بر آن فطرتآفرید . (د) بگومن آدمی‌هستم چون‌شما . -۵- و و و ۵ ۵ ۵ 6 ۵ و ها وا و و 8 و 6 و و و و و و و و و اد ال ما و و وا و ام و و و و و و و ها اد و و و و و ون ها و و و و تا و و و و و وا و و ما مس ار هر و اه و و و و و و و و و هه سم و ام و ام و و و و و و و و و و و و و وا و و و و او و و و و و و ی هر که رود » رسد یه هر که حجو رد بایث 4 ولکن هر کار که عر دز ار دود » شر ایسط ان بیشتر بود ؛ و بافتآن نادرتر بود »و آین شریفترین درحات ادمی است در متام معرفت 4 وطلب کردن 1 4 بی‌مجاهدت ر نی ببری راه رفته و رحته 4 اهنت تباید 9 جون این هر دز باشد ۳ توقیق مساعدت نکن ۱ و نا دون ارل و بر بدبن سعادت حکم ۳ ده باشند »بمر اد نرسد . وبافتن درحت‌امامت » در علم‌ظاهر و درهمه کارهایاختباری فصل (سیز ددم ) ‌ ۰ ۰ ‌ [ شرف دل آزروی ودرت] نمو دگاری ۳۰ 9و هر 7۳ که آنر ۱ دل گو یند - درراه معرفت بشناختی .

ا کنون بدانکه ازروی قدرت دیرا نیزشرفی است ,که انیم ازخاصمت ملابکه‌است و حیو نات د و اآن نباشد : و آن نست که‌«محنانکه عالم احسام مسر مت ات15 را تا بدستوری ایزد تعالی؛ چون صواب بینند » وخلق را بدان محتاج تسقتبازان ۳ بوفت بپار؛ وباد ان‌گیزند وحیوانات ۳ دررحم و ذیات را دررمین صورت کنند و ببارایند ؛ و بپرجنسی ازین کارهاگروهی ازملایکه مو کل‌اند ؛ دل آدی نیز 4 ازجنس گوهرملابکه است:» و تور نبزقدرتی داده‌اند ‏ زا بعصی از احسام عالم مسخر و باد . و عالم خاص‌هر و سست» و نن هسخر دلست که‌معلو ءاست که دل‌درانگشت نیست ‏ و علم وارادت در انگعت نسرن وجون دل بفر ماید انگشت بحنبد؛ وجون در دل صورت خشم و عرق ازهفت اندام گشاده شود: واین چون بارانست » ز جون صورت شهوت دردل‌بدید بد» آ یده بادی مدید آ ید» یات شوت شود وچون ندیشه طعام خوردن کند آن قوتی که درزبرز بانست خدمت برخیزد » و ر‌ بحخدن کر ۵ تاطعام‌ر ۱ بر کند‌چنانکه بو ان جو رو وین دوشیده شوت 15 تصرف دل درتن روا اسدت ) ون هسب<ر دلست: ولکن پباید دانست که روا بود که بعضی از ذلپا شریفتر وقویتر بودهوبجواهر ملابکساننده نموه ومثال . . ‏ یز ۳ ۱ تر بو دی که احسام د ۳ برون‌تن‌وی مطیع و 1 دد؛ نت وی‌مثلابر شبری‌افتد»شیر مطیع وربون وی گردد وهمت در سم‌اری نندد پر و د) و رهم بر ان درستی افکند مار شودواندیشه‌در کسی اف‌کند تابنزديك وی ۱ رد ) ۳ دار باطن نکس‌بدیدار ان وهمت در ۱ ن بندد که باران ۱ ید بناید. انیم تِ ۳ شا ببرهان عقلی»و معلوم 11 ی ۰ ۱ ۰ است بتجر بت. و انکه اورا چشمر 11 بندو سحر تک ده هم‌از ین باست وازحمله ِ 4 ۳ تأثیر نفس دمی‌است دراجسام دیگرتانفس ی که حسود خبیث باشد مثلاستوری نیکو تم یرم سم یبن شم حسل در ۱ ل ستور نگردوهاا وی‌توهم کند؛ أ ل سنور درووت‌هلاكشود چنانکهدرخبرست: «ا لین تد خل ار جل القبر و ال<م لا لقدر » س‌این نسر ازعجایبت قدرتباء دلسست 9 وا ۰ ن <تین خاصت جون ۳ رابدید ند ۳1 داء ی خلق باشد تاره که واگر داعی تان < رامات گویند؛ 5 ر در کار ی واه تک را ی گویند یادلی ای » وا گر در کار ۳ ۳ را ات3 سحرو کر امات ومعچز ات ازخواص ودرن دل 1 دمی سرت اگرچه مبان ابشان فرقبای بسیارست که این کتاب ببان آن احتمال‌ن‌کنن(۱ فصل(چها رده) [ فیرشت مت ومو ‏ و و لا مت ] اگر ۳ 1 ن‌جمله که رفت‌نداند»ازحقیقت‌نبوت ویرا هیچ خبر نبود» الا بصورت وسماع؛ که نبوت وولابت یکی ازدرحات شرف ۳ دمی است؛ وال ا 4ات است؟ یکی نحه عموم خلق را در خواب کشف شود ویرا در بیداری کشف افتد دوم آنکه نفس عموم خلق جزدرتن ایشان ات ونفس وی دراحسامی که خارج‌آزتن قتفست ای گنه برطریقی که صالاح خلق در آن باشد» باسادی‌نبود در آن؛ سو که 1 نحه ازعلوم که عموم خلق را بتعل, م حاصل شود ویرابی تعلم از باطن خویش حاصل شو د. . و چون روا باشد که کم كٍ رد وسانی دم داشد» دعصر ی از علمبا بخاطر خویش ماش راد بی 4 م» روا ۳ ی که صرا9 ی در وفوی‌نر باشفه همذعلما ی ر آن؛ چشم‌مر درا داخل گوروشتررا داخل‌دیك‌میکند. احته‌ال کردن بمعنی تحمل گردن‌و کفایت کردن‌است .

۳۵ پا بسیاری از ان از خود بشناسد ؛ و آثر ۱ ام لد یی ۳ ده حنا نکه حق تعالی گفت : 2 و علهم‌ناه‌می لد ناعلما (1۱» هر گرا این سهخاصیت‌جمع بود وی‌از بیغمیر ان بزرك باشده بااز اولبای‌بزرك وا 1 یکی بودازاین هرسف همین‌درحه حاصل باشده ودر هر یکی نیز تفاوت بسیارست که کسی‌باشد که ازهر بکی ویرا اند 1 باشد» و کسی‌بود که بسیاری. و کمال رسولما ۱ صلی اه علیهو سلم- بدان بو د که و بر این هر سهخاصیت بغایت کمال بود. و از دسیحانه وتعالی چون خواست که خلق را نبوت ویراه دهدتامتایعت وی کنند» وراه سعادت . ازوی باموزند» ازین هرسه خاصیت نمو د کار ی هر ۳ رابداد: خوات نمو دکاريك خاصیت تا و فر است ر ات غود کار آن ق و و خاطر ر است در عل-وم مود گار آن دیگر. 9 آدمی را ممکن 1 بان جبزی ایمان ۳ د که در ۱ چدس آن نباشد 1 که هر جه و بر نمود کار آن یود » خود و بر نت 3 معفیوم نشود ؛ وبرای ا ات که هیچ ۳ ۱ نشناسد الاله تعالی » وشر ح این تحقیق‌درازست » و در کتاب «معا نی اسماء الله» برهان روشن بگفته‌ايم . ‏ و متصود آنست اکنون که ما رو داریم که رون ارت سه خاصت ‏ انساء و وا اما اش انار ایکا شا ود ار ان توس چنانکه‌میگو تیم که‌خدای را تعالی ۳۹ بیکمال ان فد وفع عز وحل آقت دز تیم که رسول دا علیه‌السلام کس بکمال نشناسد مگررسول و آنکه بدرجه فوق ویست : ۳ از دمیان قدر پیمبرهم پیمبر شناسد » وما رااین مقداربیش معلوم نیست؛ چه اگر ما را خواب بو دی » ۹ ماراحکایت کردی که : ۳ سفتّد » و ی نکند . 2 سمل » و شود » و ون ُ ژ بدا ند که فر دا 4 خو اهد بو د » وجون شمو او پیت بو ۵ این فتاه انیت داشست »هر رز مااين را باور نداشتیمی - و ۳1 هرچه ندیده باشد باور نکند ؛ - وبرای این گفت حق تعالی : «بل کدذ بوا بمالم ب<یطوا بعامه و لما ی مینست تسس تست سس یس او تست سوه سییر بات سس جوا ات سس و و سس سس و اسراب رت و آمو ختیم ورا از بیش‌خودمان دا نشی. ۲( فر است : داناگی و و و قوه ستعد ددریافت جو ادث بکمك حدس‌و کمان صحیح(۳ ) خاطر زاست معتی دهن و هو ش و سر‌شار است . -1۸- ات وا ات او و ها ما وم وا هه و و و مات و و اد و ماو وا و و ما ها او ما وا او و و و او هه و مخ و و و وا سم و و ها ای ما سر چم ام ارجام جوم مر و مه و و سا و و اه و و ساره مد ها هام سر سا و دج ما ها سا و ماو ماس ما و اه مد ماو با دم او ماو و وا دا ام و عم او ما وا وه مها خاک ط ۲ باتهم تأو بله » و گنت : « نز ای واه هدا فك قد یم (۱۲» و عجس مدار که انیا و اولبا راصفتی بان 25 فیی اثر ۱ از آن هیچ خبر نباشد» و ایشان از آن لذتبا و حالتماه شریف بابند که‌می‌پینی که کسی که‌ویر! دذوق‌شعرنیست بدان‌سبب لذت وزن‌سماع تنانه: وا کر کسی‌خواهد که‌ویرامعنی 2 تفویم کندنتو اند که وی‌ازحنس‌این‌خبر ندارد. همحنین اکمه سك گز معنی الوان و لخت‌دیدار آن‌فهم‌نکند. پس‌عجب مدار درقدرت خدای تعالی . که بعضی اذادراکات پس ازدرجهٌ نبوت آفربند.

وییش ازاین کسی از آن خبر ندارد . 5 (پانز دهم) اقلم چگر وله س ی جاب راه (ست ازین حمله که رفت شر ف گو هردل دمی معلوم‌شد ؛ و راه صوفیان معلو م کشت که چسبت . و همانا که شسیده باشی از صو فبان که گو: دید : «علیم حجا است از ور آه» وانکار کرده باشی اک سخن را انکار مورصت ن که 1 ن <جق و ۰ جه محسوسات # هرعام که اژ راه محسوسات حاصل شود ً جون «دان مشغول و مستغرق باشی ؛ازین ۳ باشی ۰ ر منل دل جون حوصی ات 4 ومئل <و اس جون مج حجوی ی ,که‌اب از که این اب حمله ار وی ببردن کنی ۱ و کل سیاه که‌ازاثر این ست هم ببرون کنی : راه همه جویپا ببندی تا نیز آب نیاید » و قعرحوص همی‌کنی تا اب صافی از درون حوص بدیدار اش 9 ۳ <وص بدان اب که از مرن در ۱ مدمه رت مشغول باشد 4 ممکن هو د اژ درون‌وی‌آب بر ابد 1 همچنن اینعلم که از درون دل‌بیر ون ید» حاصل تباید ۳ ازهر جه از سرون در مده ۳ خالی نشو د . اما عالم گرخویشتن را خالی کند از علم موخته , و دل بدان مشغول ندارد ۱ ۷ علم گذشته‌ویرا <یحاب نماشد ) 9 ممکن بو د که این فنح وی را بر ۱ درل همحنا که )۱( بلکه تکذیب کرد ند [ نچه را بدانستن آن احاطه نداشتند » و شاطراشان تیأمدمعنی و تأویل آن . دچون بأن راه نیافتند » میکوینداین درو غ کهنه‌ای است ۰ کورمادرزاد . -- جون دل از خبالات و محسوسات خالی کند , خبالات گنه ویر احجاب نکن ۱ ۱ و سیب تجیحان شرت کفتج ن وم اعتقاد اهل سنت بیاموخت ‏ و دلیلپایوی جنانکه اندرحدل و مناظر ۳ بند بیاموخت و ۳۰ خوبش بدانن ۳ اعتقاد کر د‌ که ورای ادن حجود ۳ عام سس 1 وا گرچیزی دیگردر دل وی ید ۳ ِ» این خلاف ‏ نست که عن‌شنیده ام ؛ وهرچه خلاف آ نست‌باطل باشد » ممکن نشودکه این ۳ را هر سك <همقت کار ها معلو م شو د که : معر شت تما بود که زن حقایق از ان قالب همکشوش شود 9 سوزا که معز از دور سدت ۰ و ند نکه کس ی که طربق جدل در نصرت ان اعتماد بباه‌وزد 4 ویرا <هیعتی مکشوف نشده باشد : جون نندارد همه نست که وی دارد » این بندار ححاب وی گر دد. وبحکم ۱ نکه‌پندارغالب‌شودبر کس یکه چبزی موخته‌باشد » غالب آن‌بود که این قوع محجوب باشند ازین درجه »واین‌حال جدلیانست . بسا گر کسی از این دار سرون ابد ؛ علم ححاب او نباشد و نگاه جون این فتح ویر ابر اید ,درحه ری نشده باشد» بیشتر ان‌باشد که مدتی دراز دربند خیالی باطل بماند واندگ مایه‌شیهتی ویرا حجاب کند و عالم ازچنین خطرایمن باشد . پس معنی این که : «عام حعحا بست» باید ک۸ بدانی و انکار تن 4 حون از تن شسده باشی ک-٩‏ دی بدرحه مکاشفت رسیده باشد ۱ , ۰ 1 اما این اباحتسان داین مبطوقان ۱ بی‌حاصل که‌درین‌روز کار بشید ۱ مدهند» وهر گز ایشان حود این حال مو ده اتیتت ولیکن عبارت رل ۱ از طامات " صوفیان بگرفته‌ ند ,وشغل‌اشان ان باشد که خویشتن ر اهمه‌روزهیشو ند او یو وله کسانیکه بدلاایل غیر صحیح و نامشر و ع »مخالفت اوامر و نواهی شرع راجایز و مباح‌مید نند. کسانیکه از هوای نفس پیروی میکنند ۰ مزبق شکل_ غیر ادبی کلمة «مزابق» میباشد ] و .

عصود از آن سکه قلیی است که آب زیمق با ن‌داده باشندوظاهر آر استه داردو لی حقیقت آن‌فاسد است ود پنجا باید مزر ین وساخته و پرداخته معني کرد ۰ ()) کفتارهای پر یشان راجیف . (ه)حله. لنك ۵ آه با وهر ۴ 9 علم راوعامارا ۱ ابعان کشت اون وشطان خلق‌اند 4 ردشمن خجدای ورسول‌اند» که خ ورسول »علم را و علما ۳۷4 گفته‌اند » وهمه عالم‌ر ۱ بعلم‌دعو ت کر ده‌اند»این مدبر ِ" مطوقاباحتی چون‌صاحب حالتی نباشده و علم حاصل گِ» ده باشد» دیرااین سخن ۳ روا باشد ؛ومثل‌وی‌چون ۳۳۹ تاشنت 49 قوف باد که کیمیا اززر متر بوده که ازوی زر نات رن وا زرییش‌وی نهند دست بوی نبرد و گو بد : «رز بحه کار ید وویر اچه‌قدر باشد؛ کیما تایق 2 آضان یت » زرفر انستاند » و کیمیاخود هر گز ندانسته بود »مدیرومفلس "َو ۳3 سنه بماند : واز شادی این‌سخن که «من‌خود بگفتم که کیمیا از زر بپتر بود» طرب می‌کند و لاف‌میز ند. ۳ ممال کدف انساو او لیا جو هاگ ۰ ومنال علمعاماچو ن زرست»وصاحب کیمیارا برین صاحب زرفضل است برجمله . ولکن ۰ اسنحا رگ دفسقه دیگرست. که 5۱ ۳ ی‌چندان کیمیا دارد که ازوی صد دیناز دد ش حاصل تباید » و را فضل نباشد و ۳ که وی‌هز ار دینار زردارد. جنانکه کت تسا وحدیث آن وطالب آن سبارست اوحشقت آن درروز گار درا بدست هر کمن ات وی حسا, که بطلب آن برخیز ند حاصل ایشان قلابی بود »کار صوفیان نیز همحنین باشد » و عزیز 2 و آنحه بود اند بود و نادر بودکه تما رسب , بس‌باید که بدین بهناسی که هر کس‌را که ازحالت صوفیان چیزی ,دید میاید اندك »ویرا برهمه‌عالم فضل نباشد :که بیشتر ایشان آن باشدکه ازاوایل کاربر یشان جبزی بدا آ یده و آنگاه ٍ نیشن ؛ وتمام نشود ؛وبعضی بان که سودابی و خیالی بریشان غالب شود » و آنر ۱ حقیقتی نماشد »و بشان بندار ند که آن‌ار ست:وازده » نه چنین باشد. و چنا نکه‌در خو اب‌<قبقست و اضفاث احلام! است؛در آن‌حال‌همحنین باشد بلکه‌فضل‌سر علما کسی رابود که‌دراندر ارشتتان چنان کامل‌شده باشد که‌هر علم که بدین تعلق‌دارد که‌دیگران رابتعلم بود ِ وی‌خودبی‌تعلم بداندهواین سجن نادر بود ۱ لباس وصله‌داد . نگون بشت . کاب . ()) خواببای پرریشان و بیمعنی . ی ۲۳ ی ای ینمی چپ ایب ی ی از و رز ی میج ی دی سس ام ار ی و ی ی ی و وی مس بای و ی ما ین ی زا ی اه وا ام اه اه او فا یا تاودا ها و و سس كت باصل, راه تصوف 4 و مصل اشان ابمان‌داری 4 سرت این مطوقان روز کار اعتقاد در ها تباه‌نکنی هر که ازابشان در علم و علما طعن کت بدانی که از بیحاصلی کند 1 فصل(شا نز ده) امتادت انس عریر قت خداشال ایتا هماناگو بی بچه معلوم شود که سعادت دمی درمعرفت خدایتعالی است ؟ بدانکه 1 ن بدان معلوم شوت دا بدانی که سعادت هرچیزی در انست که لذن وراحت وی در آن بود و لذت هر جبری 1۳ ست که مفتع ی بیع وی بود » و فرص ی طبع هر جسری تک و بر برای آن فر بده‌ا ند + چنانکه لذت شپوت ۳-۰ نست که با رزوی‌خوش رسد ؛ ولذت غعضب ۳ نست که انتقام کشد از دشمن » ولذت چشم در صورت های تا ۱ و لذت گوش در آوازها والعان خوش است ؛ همچنن لذت دل در آ نست که خاصیت وی است » و وی را بر ای آن آفر نده‌اند و آن معرفت حقیقت کار هاست ‏ که خاصمت دل ‏ دهی است .

اما شبوت وعضب ودریافتن محسوسات بینج حواس ؛ این‌خود بهایم راست. و بر ای ات که آدمی هرجچه نداند » در طبم وی تقاضا وتجسس آن بود» تا بداند وهرچه را داند » بدان شاد باشد » و تبجح 0 , و بدان فخر آورد ۱ واگر درجیرزی خسیس ود - چون شطر نج مثالا- ۳۹ راکه داند 3 دهد تعلیم مکن صبر دشو ار تو اند دن ‏ و از شادی نکه بازی غریب بدانست ‏ خو اهدکه آن فخر اظپار کند . . و چون بدا پیت (. ذت دل در معرفت کارهاست ؛ دانی ۵. 5 معرفت هر چند بحیزی بو وق شرفت بود » لذت بیشتر بود : که ۳ که وی از اسر ار ودیر خبر دارد 4 بدان شاد بود ؛ 2 او از اسر ار ملک خیر دارد 4 و اندیشة وی درسد در قح نداد » بدان شادتر بود . 2 آنکس که بعلم هندسه ) ان و یت بداند » بدان شادتر بود از نکه علم شطر نج داند . و نک س که داند تبجح بروزن تصرف : شادی کردن. ی ار و هی ی اه ره مق مس مه جر اس مه ره مه ی هر یاه ور 8 ی ی ای کش هط مرک اه اهر سم د0ه قبا موه هلاه اه کدی مرتق هرت بو تاره مرو ماود وق تس و یت ی ی ره ی ید اه ی ی ی ی ی ای ی ی ی 3 که شطر ز نج چون باید نهاد و بنپاد » لذت بمشة رن بات 4 ۲1 نححکس که داند که چون بابد بازید ۱ همچنین هرچند معلوم شریفتر ) علم آن شریفتر » ولسذت هن 5 و هیچ موحود شر شتر ازان رش 15 شرف همه موحودات بویست ‏ و بادشاه و مالک همه عالم اوست ‏ و همه عحات عالم آ نار صنع وست ) پس هیچ معرفت ادین معرفت شریفتر و لین تر نیست » و هیسج نظاره خو شتر از نظار حضرت ریو بت نماشد 2 معتضی طبم آنست » برای آنکه هعتصی طبسم هر ج-بز خاصیت وی بود؛ که وی را برای آن فریده‌اند : اگردلی باشد که دروی تفاضای این‌مءرفت باطل شده باشد ؛ همحون تنی باشد بیمار که دروی تقاضای غذا باطل - شده باشد و باشد که گل دوستتر دارد ازنان؛ و ۳ وب را علاج نکنند » تا شپوت طبیعی باز حای خویش آبد و این شپوت فاسد از دی بشود » بدیخت این جم-ان باشد ؛ و هلا کک شود . و آ ی شهوت دیگر جیزها بروی عالب‌تر از خواهش معرفت حضرت الپیت شده است ‏ بیمار است ‏ گر علاج ورن بدیخت حپان بود » و هاگ شود . و همه شپونها و لذتباء محسوسات که بتن بنی آدم تعلق دارد ؛ لاجرم بمرگگ باطل شود , و رنجی که در آن برده باشد باطل شود نج کن 1 و لذت معرفت که بدل ‏ تعاق دارد » بمر 4 اضعاف آن شود ؛ بلکه روشر ترشود ولذت اضعاف آن شود : که رحمت دیگرشپوتا برخیزد وشرح‌آن بتمامی‌دراصل محبت - در آخر کتاب - بیدا کرده شود انشاءالهتعالی. فصلی(هفدهی) [مجایب صنم خدای تعالی درئن آدمی] این مقدار که گفته آ مد از احوال لآ دمی» در چنین کتاب کفایت بود ؛ واگر ۳ ربادت شرحی<و اهد ؛ در کتاب «عحا ییا لقلب» گفتها بم و بدین هردد کتاب‌هم آدمی خویشتن شناس تمام نگردد . که اينیمه شرح بعضی اوقت هلت . و این يك بازیدن بمعنی بازی کردن است.

کی مر ۲5 بر رکن است ازوی» ودیگر ون آدمی تن است ؛ و اندر آفرنش لین عقات: سار است ‏ واندرهرعضوی ازظاهر و , اطن وی معانی عجیت است ؛ واندرهر یکی‌حکمتهاه غریب است . واندر تن آدمی چندهزار رگ وپیو استخوانست » هریکی برشکلی وصفتی دیگر «وهر یکی رای غرضی ۳ » وتو آزهمه بی‌خبر باشی ۰ بلکه این مقداردانی که : دست وبای برای گرفتن ورفتن و وربان برای گفتن آست ؛ اما نکه چشم ازده طبقه مختلف تر کیب کر ده‌اند که اگر ازده جیگ شود دیدار بخلل‌شودندانی» و ندانی که آن هر طقه 1 ای چیست . و بحه وحه در دبدار بدان حاحتست : و مقدار چشم خود بیدا است که چندست ؛ وشرح علم وی در مجلد‌های بزرك گفته‌اند ؛ بلکه ا گراین ندانی عجیب‌نیست . و نیز ندانی که‌احشاء باطن‌چون کبد وطحال ومرارهو کلیه دغیر آن ازبرای چیست : کیدبر ای انست که طعام‌ای مختلف که ازمعده بوی‌رسده همه‌را يك صفت گرداند » بر نگ خون, تاشاستة اروت د که عذای هفت اندام‌شود» وچون خون‌در گر رخته‌شد, ؛ بارة دردی ازوی‌بماند . و آن سودا بود ؛ طحال برای آنستتا آن‌سودا ازوی بستاند؛ ویرسر وی گفی از زرداب گرداند و آن‌صفر ابود ۱ مر ارت‌بر تیا ان صفر اازوی بکشد وجون خون ازچگر ببرون ی » تنكتو رقیقو بی‌قوام بوده کلبه بای نست با ان آب‌ازوی بستاند » تاخون بی‌صفرا و بی‌سودا وباقوام بعروق رسد . ۱ اکن مرارت را ۳ رسد . صفرا با خون بماند : از وی علت برقان خبزد 4 و دیگر عاهاء صفر ك دردی بدیدار أید ۳ ا گر طحال را آفتی رسد سوداباخون بماند : علتهپاء سودایی دروی تیف اوق وا گر کلبه راافتی وشن ات در خون بماند استسقا بدیدار فا وهمچنن هرحزوی راازاحز اعظاهر نف رای کاری آفریده‌اند » که تن بیان بخلل باشد 4 ؛ بلکه‌تن ۹۹۳ ی » بامختصری وی مثالی‌است ار همه عالم : که آازهر جهدر عالم آ فریده ست ‏ اندروی نمود گاری است : : استخوان چون کوه ست ؛ و عرق‌چون بارانست » وموی‌چون درختانست » ودماغ‌چون ی »وحواس عون از تا نت وتفصیل این نیز درازاست ‌ بل‌که‌همه اجناس 1 فرینش رادروی مفالی است : : چون‌خود کب شناختن : فقس خویش من ی ات وسنور 2دیو مبری وفر درز ۵ 29 ی کف 9 ۳21 ۲ هر بیشه‌ور بکه درعالم است » دروی نمو گاری درست : نوت که ۵2 معده اس »حون طباخ‌است » که طعام هضم کند 4و آ نکه صافی‌طعام رابچگر فرستد و ثقل ۱" را بامعا چون‌عصارست ؛و که طعام ر درحگر خون کند رنگ‌رزست 9 ۱ 1 خو زر در سینُشیر تا کر داند» ودر اننبین از سود 1 داند »جو ن گازر شت ۹ 3 ۱ نکه ی ۶ , 71 1 ۰ درهر حزوی‌غن ازحگر بخویشتن کشد ‏ چون‌حلاست ! »و آنکه در کلبه اب از ۰ 1 11 ۰ تپ ۲ 5( کناس‌است » و که صقر وسو دا انگیزد در باط؛تا ان را ثباه 4 جون عبار یی ی صفر و علتپا را دقع وان ر تس عاد ارت وشرحاین و مصود ار ۱ تات که بدا ی که جرد عامل‌هاست ۷ ۳ باطن تسوا هر یکی به کاری مشغول ؛ و تو در خواب خوش‌باشی ‏ و ایشان هیچ از خدمت تو نیاسایند » وتو نه‌ایشانرا بدانی ونه ۳ انکه ایشانرا به خدمت تویبای کرده اند دای ۱ وری !

اک کش با رور عم <وش را بج<دمت بو فرستّد ۰ همه رور بلکه همه عمر بشکر وی مشغول باشی و ۱ نرا که چدین جندین هز ار سثه زر را در درون و بخدمت و فر ستاده تن که در همه عمر توبک لحظه ازخدمت توفر و اسشمیل ,ازوی خودیاد نیاژری ! ودانستن تر کیب تن‌و منفعت اعضاء برا علم تشریح خوانند» و آن علمی - است عظیم , و خلق از ان غافل باشند ونخوانند» و آنکه خواند»برای‌آن خواندتا در علم طب‌استاد شود وطب و عم طب خو د مختصرست . و اگر چه بوی حاجتست . به راه دین علو ندارد . ۱ اما کسی که نظر در تن برای آن کند تا عجایب صنم خدای تعالی بیند : وی را سه صعت از صفات ات صردری ٍِ : فا ان که بداند نا 4 این 5 اسیمست. ته مانده ۰ دو بیضه . کسی که کر باس دا برای سفید کردن میشوید . (ء) جلاب کسی است که غلام و کنیز را از شهری بشهر دیگر برای خرید و فروش هیبرد ۰ (ه)هر زه کرد - - دزد () . قالب 9 ۱ فر ننده این شحص 1 گادوسدت بر کمال , که هیچ نهص وعحز ر دقدرت‌وی راه سرت » که ازقطرء اب چنان شخص توآند افرید 1 و ۱ نکه این تواند 39 " رنده کردن نی مرگ برو سانتر بود ؛ دوم انکه عالمی است که علم وی محبطست نومه کار ها که ۱ «ن چمین عجایبت ِ با چبن حکمتاه عر یب ) ممکن ِ دد) الایکمال علم ؛ سوم نکه لطف ورحمت وعنایت دیرا ببند کان هیچ نبایت نیست ‏ که ازهرجه درمی‌بایست ‌ آفرید گاردر فریدن هیچ‌چیز بازنگرفته است» بلکه نچه بص رورت میبایست » چون : دل وجگرودماغ واصول حیوان ۳" بداد ؛ و آآنجه بوی‌حاجت بود مر سم اگرچه صردری مود » چجون : دست وپای رجچشم وربان ) همه بداد ؛ و ۱ نیجه زه بدان حاحت بود و نه ضرورت » ولکن دروی زبادت زیت بود » وبرآن وحه نب‌گونر بودا ان مر نداد » جون : سیاهی موی 2 سرخی لب ‌ گوژی ابروی وهمواری «سو گان چم وغبر آن . و ی بلکه با همه آفربد‌هاتاسار خلی این ۰ اف وعنات زه با دم ی‌ننپا رد 2 س ‏ تلیده یا همه٩‏ فر بد‌هاتاسارخك وز نبور ومکس , که هریکی ایشانرا هر چه بایست بداد » وهمه شکل ایشان وظاهر ایشانرا بنقشها ورنگپاه نیکوییار است . دس نظر در تفصبل آفرینش تن دمی کلید معرقت صفات الپیت است ار «ر " وحه 2 بدین سیب این علم شر بهست ‏ نه بدان تست 25 طییان را بدان حاحتست : وهمحنا نکه غرایب شعرو تصنیف وصنعت » هرچند که بیشتر دانی » عظمت‌شاعر ومصذفوصا نع در دل‌توز یادت‌بود اعجایب‌صنع ایزد تعالی‌همحنین مقتاح علمست بعظمت صانع - جل جلاله -واین نیز بایی‌از معرفت نفس است ولکن مختصرست باضافت‌با علم دل ۳ که این علم ان از رن جون توت 2 دل جون سوار ۳4 مقصو د افرینش سوارست ره مر کب که هر کت برای سو ارست نه سوار بر ای مرکب. ولکن این مقدار نیز گفته امد تا بدانی که بدین اسانی خویشتن را بتمامی نتوان‌شناخت » با انکه بتو هیچ چیز نردیکتر ار نو نیست و کسی که خود را نشناخته باشد »و دعوی شناخت جبز دیگر کند » همحون مفلسی باشد که خود را طعام نتواند داد » دعوی‌آن اند که درو اشان شهر همه نان وی میور ند : و این هم‌زشت بو ۵ » وهم محال . لازم باشد ۰ زندگانی؛ پشه .

جر ۱۳۳۳۵ شناسعتن هس سعو بش فصل ( مجدهی) و ۳ [ [ دمی دران عالم درغات وه وشصاست ی مر ۳ ‌ئ ۰« ِِ چون شرف وعجز وبزر گی گوهر دل ادمی ازین حمله بدانستی » بدانکه این حجم -_ مر عز دز را و داده‌اند ‏ و تاه ویر در نو بمو شیده‌آند ! جون طلب وی‌نکنی» 2 ویرا ضایع کنی؛ و ازوی غافل باشی » غبنی وخسرآنی عظیم باشد . جهد ان کن که دل خود را بازجویی » وازم ان ره دنبا برون‌اری ۰ و ویر بکمال خویش رسانی : که شرف دعر دی در ۱ ‌ حپان بیدا خواهد رل ,که شادیی بیعد بی اندوه 4 وبقایی؛ بی‌فنا 4 وقدر: نی بیعجز » ومعر فتی بی‌شبهت , وحمال حضرنی بی کدو ۹ اما درین حپان » شرف وی,دانست که ویرا استعداد ۳۹۹ باشد که‌بدان شرف وعز حقیقی رسد » و گر نه از وی ناقص‌نر و بیچاره‌تر امروز 1 ؟ 4-5 آسیر ۳ وتشنگی و گرما وسرما و سماری ودرد واندوه ور نج‌وخشم و۱ زست »هر چه وب در آن راحت است ولذت . زیان کار ویست : وهرچه ویرا منفعت کندباتلخی و کسی که عر در وشرف دود » بعلم نود » یا مهوت وقدرت 4 یا بمت ۴ ارادت ‏ با بجمال صورت : اگر در عام وی ت ی از وی حاهلتر سوت 1 ۱ ۳1 بك ر گ در دماغ وی 25 1( شود» وی در خطر هلاك و ات افتد , و وی ندان. د 4-5 از <4 خاست و عسلاج وی چست ؟ و باشد 4٩‏ عسالاج ان در پیش وی باشد وهمی سد و نداند . و اگردرقدرت و قون وی نگاه کنی از وی عاجزتر کیست ؛که‌با مگسی بر تباید 4 و ا گرسارخکی را بروی مسلط کندد ‏ در دست وی هللالد شود 4 وا گرزنبوری سر نیش فراوی کند » بی‌خواب ین قر ارشود ) و اگردر همت وی 0 بسك دانت سیم بازر که از وی بزبان ا رد » هتغیر شود و رنجور گردد ۵ واگريك شمه ازوی درگذرد ی مدهوش ون دازین سدت ی تر چه‌باشد 1 بر 9۳ و اگردر حمال رورت وی تون : بوستی ات برردی مز بله در کشیده» 5 اگر دو روز خوشتن ر نشوید » رسوائیپا بروی بیداشود که‌ازخویشتن شم 9 و گند از وی‌برخیزد » ورسواترو گنده‌تر از آن‌چه‌چیزست که وی همیشه در باطن‌خویش دارد وحمالودست ‏ روزی چندبار بدست خویش ازرخوشتن بشوید ؟ ۱ روزی شیخ] بو سعیدا بوالخیر ر حمةالهعلیهم یگنشت باصو قبان»فر اجائیر سید که‌چاه‌طپار نحل ی باكهمیکر دند؛ و تحجاسن درر ایو د:صو فان م۵ بيك‌سو ۳1 بحتدد و بینی ت 9 ؛ وشیخ باستاد و گفت . « ای قوم ‏ دانید که ابن نجاست فرامن چه فت بد ؟ » ) ِ بد که :« دی در بازار بودم » همه تیاه خویش برمن‌همی‌افشاندید تا مرا بدست و ردید ؛ بت‌شب باشما صحبت بیش نگر دم » بدین صفت نم ۱ مرا از ما ۱ ورف باشما را ازمن ؟