Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۳ - ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخره پادشاهی مست اندر بزم خوش می گذشت آن یک فقیهی بر درش کرد اشارت کش درین مجلس کشید وان شراب لعل را با او چشید پس کشیدندش به شه بی اختیار شست در مجلس ترش چون زهر و مار عرضه کردش می نپذرفت او به خشم از شه و ساقی بگردانید چشم که به عمر خود نخوردستم شراب خوشتر آید از شرابم زهر ناب هین به جای می به من زهری دهید تا من از خویش و شما زین وا رهید می نخورده عربده آغاز کرد گشته در مجلس گران چون مرگ و درد هم چو اهل نفس و اهل آب و گل در جهان بنشسته با اصحاب دل حق ندارد خاصگان را در کمون از می احرار جز در یشربون عرضه می دارند بر محجوب جام حس نمی یابد از آن غیر کلام رو همی گرداند از ارشادشان که نمی بیند به دیده دادشان گر ز گوشش تا به حلقش ره بدی سر نصح اندر درونشان در شدی چون همه نارست جانش نیست نور که افکند در نار سوزان جز قشور مغز بیرون ماند و قشر گفت رفت کی شود از قشر معده گرم و زفت نار دوزخ جز که قشر افشار نیست نار را با هیچ مغزی کار نیست ور بود بر مغز ناری شعله زن بهر پختن دان نه بهر سوختن تا که باشد حق حکیم این قاعده مستمر دان در گذشته و نامده مغز نغز و قشرها مغفور ازو مغز را پس چون بسوزد دور ازو از عنایت گر بکوبد بر سرش اشتها آید شراب احمرش ور نکوبد ماند او بسته دهان چون فقیه از شرب و بزم این شهان گفت شه با ساقیش ای نیک پی چه خموشی ده به طبعش آر هی هست پنهان حاکمی بر هر خرد هرکه را خواهد به فن از سر برد آفتاب مشرق و تنویر او چون اسیران بسته در زنجیر او چرخ را چرخ اندر آرد در زمن چون بخواند در دماغش نیم فن عقل کو عقل دگر را سخره کرد مهره زو دارد ویست استاد نرد چند سیلی بر سرش زد گفت گیر در کشید از بیم سیلی آن زحیر مست گشت و شاد و خندان شد چو باغ در ندیمی و مضاحک رفت و لاغ شیرگیر و خوش شد انگشتک بزد سوی مبرز رفت تا میزک کند یک کنیزک بود در مبرز چو ماه سخت زیبا و ز قرناقان شاه چون بدید او را دهانش باز ماند عقل رفت و تن ستم پرداز ماند عمرها بوده عزب مشتاق و مست بر کنیزک در زمان در زد دو دست بس طپید آن دختر و نعره فراشت بر نیامد با وی و سودی نداشت زن به دست مرد در وقت لقا چون خمیر آمد به دست نانبا بسرشد گاهیش نرم و گه درشت زو بر آرد چاق چاقی زیر مشت گاه پهنش واکشد بر تخته ای درهمش آرد گهی یک لخته ای گاه در وی ریزد آب و گه نمک از تنور و آتشش سازد محک این چنین پیچند مطلوب و طلوب اندرین لعبند مغلوب و غلوب این لعب تنها نه شو را با زنست هر عشیق و عاشقی را این فنست از قدیم و حادث و عین و عرض پیچشی چون ویس و رامین مفترض لیک لعب هر یکی رنگی دگر پیچش هر یک ز فرهنگی دگر شوی و زن را گفته شد بهر مثیل که مکن ای شوی زن را بد گسیل آن شب گردک نه ینگا دست او خوش امانت داد اندر دست تو کانچ با او تو کنی ای معتمد از بد و نیکی خدا با تو کند حاصل این جا این فقیه از بی خودی نه عفیفی ماندش و نه زاهدی آن فقیه افتاد بر آن حورزاد آتش او اندر آن پنبه فتاد جان به جان پیوست و قالب ها چخید چون دو مرغ سربریده می طپید چه سقایه چه ملک چه ارسلان چه حیا چه دین چه بیم و خوف جان چشمشان افتاده اندر عین و غین نه حسن پیداست این جا نه حسین شد دراز و کو طریق بازگشت انتظار شاه هم از حد گذشت شاه آمد تا ببیند واقعه دید آن جا زلزله القارعه آن فقیه از بیم برجست و برفت سوی مجلس جام را بربود تفت شه چو دوزخ پر شرار و پر نکال تشنه خون دو جفت بدفعال چون فقیهش دید رخ پر خشم و قهر تلخ و خونی گشته هم چون جام زهر بانگ زد بر ساقیش که ای گرم دار چه نشستی خیره ده در طبعش آر خنده آمد شاه را گفت ای کیا آمدم با طبع آن دختر ترا پادشاهم کار من عدلست و داد زان خورم که یار را جودم بداد آنچ آن را من ننوشم هم چو نوش کی دهم در خورد یار و خویش و توش زان خورانم من غلامان را که من می خورم بر خوان خاص خویشتن زان خورانم بندگان را از طعام که خورم من خود ز پخته یا ز خام من چو پوشم از خز و اطلس لباس زان بپوشانم حشم را نه پلاس شرم دارم از نبی ذو فنون البسوهم گفت مما تلبسون مصطفی کرد این وصیت با بنون اطعموا الاذناب مما تاکلون دیگران را بس به طبع آورده ای در صبوری چست و راغب کرده ای هم به طبع آور بمردی خویش را پیشوا کن عقل صبراندیش را چون قلاووزی صبرت پر شود جان به اوج عرش و کرسی بر شود مصطفی بین که چو صبرش شد براق بر کشانیدش به بالای طباق

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۴ - روان گشتن شاه‌زادگان بعد از تمام بحث و ماجرا به جانب ولایت چین سوی معشوق و مقصود تا به قدر امکان به مقصود نزدیک‌تر باشند اگر چه راه وصل مسدودست به قدر امکان نزدیک‌تر شدن محمودست الی آخره این بگفتند و روان گشتند زود هر چه بود ای یار من آن لحظه بود صبر بگزیدند و صدیقین شدند بعد از آن سوی بلاد چین شدند والدین و ملک را بگذاشتند راه معشوق نهان بر داشتند هم چو ابراهیم ادهم از سریر عشقشان بی پا و سر کرد و فقیر یا چو ابراهیم مرسل سرخوشی خویش را افکند اندر آتشی یا چو اسمعیل صبار مجید پیش عشق و خنجرش حلقی کشید

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۵ - حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان می‌جستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی این‌ها همه تمثال صورتی‌اند کی بر تخته‌های خاک نقش کرده‌اند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیم‌شب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخره امرء القیس از ممالک خشک لب هم کشیدش عشق از خطه عرب تا بیامد خشت می زد در تبوک با ملک گفتند شاهی از ملوک امرء القیس آمدست این جا به کد در شکار عشق و خشتی می زند آن ملک برخاست شب شد پیش او گفته او را ای ملیک خوب رو یوسف وقتی دو ملکت شد کمال مر ترا رام از بلاد و از جمال گشته مردان بندگان از تیغ تو وان زنان ملک مه بی میغ تو پیش ما باشی تو بخت ما بود جان ما از وصل تو صد جان شود هم من و هم ملک من مملوک تو ای به همت ملک ها متروک تو فلسفه گفتش بسی و او خموش ناگهان وا کرد از سر روی پوش تا چه گفتش او به گوش از عشق و درد هم چو خود در حال سرگردانش کرد دست او بگرفت و با او یار شد او هم از تخت و کمر بیزار شد تا بلاد دور رفتند این دو شه عشق یک کرت نکردست این گنه بر بزرگان شهد و بر طفلانست شیر او بهر کشتی بود من الاخیر غیر این دو بس ملوک بی شمار عشقشان از ملک بربود و تبار جان این سه شه بچه هم گرد چین هم چو مرغان گشته هر سو دانه چین زهره نی تا لب گشایند از ضمیر زانک رازی با خطر بود و خطیر صد هزاران سر بپولی آن زمان عشق خشم آلوده زه کرده کمان عشق خود بی خشم در وقت خوشی خوی دارد دم به دم خیره کشی این بود آن لحظه کو خشنود شد من چه گویم چونک خشم آلود شد لیک مرج جان فدای شیر او کش کشد این عشق و این شمشیر او کشتنی به از هزاران زندگی سلطنت ها مرده این بندگی با کنایت رازها با هم دگر پست گفتندی به صد خوف و حذر راز را غیر خدا محرم نبود آه را جز آسمان هم دم نبود اصطلاحاتی میان هم دگر داشتندی بهر ایراد خبر زین لسان الطیر عام آموختند طمطراق و سروری اندوختند صورت آواز مرغست آن کلام غافلست از حال مرغان مرد خام کو سلیمانی که داند لحن طیر دیو گرچه ملک گیرد هست غیر دیو بر شبه سلیمان کرد ایست علم مکرش هست و علمناش نیست چون سلیمان از خدا بشاش بود منطق الطیری ز علمناش بود تو از آن مرغ هوایی فهم کن که ندیدستی طیور من لدن جای سیمرغان بود آن سوی قاف هر خیالی را نباشد دست باف جز خیالی را که دید آن اتفاق آنگهش بعدالعیان افتد فراق نه فراق قطع بهر مصلحت که آمنست از هر فراق آن منقبت بهر استبقاء آن روحی جسد آفتاب از برف یک دم درکشد بهر جان خویش جو زیشان صلاح هین مدزد از حرف ایشان اصطلاح آن زلیخا از سپندان تا به عود نام جمله چیز یوسف کرده بود نام او در نامها مکتوم کرد محرمان را سر آن معلوم کرد چون بگفتی موم ز آتش نرم شد این بدی کان یار با ما گرم شد ور بگفتی مه برآمد بنگرید ور بگفتی سبز شد آن شاخ بید ور بگفتی برگها خوش می طپند ور بگفتی خوش همی سوزد سپند ور بگفتی گل به بلبل راز گفت ور بگفتی شه سر شهناز گفت ور بگفتی چه همایونست بخت ور بگفتی که بر افشانید رخت ور بگفتی که سقا آورد آب ور بگفتی که بر آمد آفتاب ور بگفتی دوش دیگی پخته اند یا حوایج از پزش یک لخته اند ور بگفتی هست نانها بی نمک ور بگفتی عکس می گردد فلک ور بگفتی که به درد آمد سرم ور بگفتی درد سر شد خوشترم گر ستودی اعتناق او بدی ور نکوهیدی فراق او بدی صد هزاران نام گر بر هم زدی قصد او و خواه او یوسف بدی گرسنه بودی چو گفتی نام او می شدی او سیر و مست جام او تشنگیش از نام او ساکن شدی نام یوسف شربت باطن شدی ور بدی دردیش زان نام بلند درد او در حال گشتی سودمند وقت سرما بودی او را پوستین این کند در عشق نام دوست این عام می خوانند هر دم نام پاک این عمل نکند چو نبود عشقناک آنچ عیسی کرده بود از نام هو می شدی پیدا ورا از نام او چونک با حق متصل گردید جان ذکر آن اینست و ذکر اینست آن خالی از خود بود و پر از عشق دوست پس ز کوزه آن تلابد که دروست خنده بوی زعفران وصل داد گریه بوهای پیاز آن بعاد هر یکی را هست در دل صد مراد این نباشد مذهب عشق و وداد یار آمد عشق را روز آفتاب آفتاب آن روی را هم چون نقاب آنک نشناسد نقاب از روی یار عابد الشمس است دست از وی بدار روز او و روزی عاشق هم او دل همو دلسوزی عاشق هم او ماهیان را نقد شد از عین آب نان و آب و جامه و دارو و خواب هم چو طفلست او ز پستان شیرگیر او نداند در دو عالم غیر شیر طفل داند هم نداند شیر را راه نبود این طرف تدبیر را گیج کرد این گردنامه روح را تا بیابد فاتح و مفتوح را گیج نبود در روش بلک اندرو حاملش دریا بود نه سیل و جو چون بیابد او که یابد گم شود هم چو سیلی غرقه قلزم شود دانه گم شد آنگهی او تین بود تا نمردی زر ندادم این بود

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۶ - بعد مکث ایشان متواری در بلاد چین در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر بی‌صبر شدن آن بزرگین کی من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه کنم اما قدمی تنیلنی مقصودی او القی راسی کفادی ثم یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بنهم هم‌چو دل از دست آن‌جا و نصیحت برادران او را سود ناداشتن یا عاذل العاشقین دع فة اضلها الله کیف ترشدها الی آخره آن بزرگین گفت ای اخوان من ز انتظار آمد به لب این جان من لا ابالی گشته ام صبرم نماند مر مرا این صبر در آتش نشاند طاقت من زین صبوری طاق شد راقعه من عبرت عشاق شد من ز جان سیر آمدم اندر فراق زنده بودن در فراق آمد نفاق چند درد فرقتش بکشد مرا سر ببر تا عشق سر بخشد مرا دین من از عشق زنده بودنست زندگی زین جان و سر ننگ منست تیغ هست از جان عاشق گردروب زانک سیف افتاد محاء الذنوب چون غبار تن بشد ماهم بتافت ماه جان من هوای صاف یافت عمرها بر طبل عشقت ای صنم ان فی موتی حیاتی می زنم دعوی مرغابیی کردست جان کی ز طوفان بلا دارد فغان بط را ز اشکستن کشتی چه غم کشتی اش بر آب بس باشد قدم زنده زین دعوی بود جان و تنم من ازین دعوی چگونه تن زنم خواب می بینم ولی در خواب نه مدعی هستم ولی کذاب نه گر مرا صد بار تو گردن زنی هم چو شمعم بر فروزم روشنی آتش ار خرمن بگیرد پیش و پس شب روان را خرمن آن ماه بس کرده یوسف را نهان و مختبی حیلت اخوان ز یعقوب نبی خفیه کردندش به حیلت سازیی کرد آخر پیرهن غمازیی آن دو گفتندش نصیحت در سمر که مکن ز اخطار خود را بی خبر هین منه بر ریش های ما نمک هین مخور این زهر بر جلدی و شک جز به تدبیر یکی شیخی خبیر چون روی چون نبودت قلبی بصیر وای آن مرغی که ناروییده پر بر پرد بر اوج و افتد در خطر عقل باشد مرد را بال و پری چون ندارد عقل عقل رهبری یا مظفر یا مظفرجوی باش یا نظرور یا نظرورجوی باش بی ز مفتاح خرد این قرع باب از هوا باشد نه از روی صواب عالمی در دام می بین از هوا وز جراحت های هم رنگ دوا مار استادست بر سینه چو مرگ در دهانش بهر صید اشگرف برگ در حشایش چون حشیشی او بپاست مرغ پندارد که او شاخ گیاست چون نشیند بهر خور بر روی برگ در فتد اندر دهان مار و مرگ کرده تمساحی دهان خویش باز گرد دندانهاش کرمان دراز از بقیه خور که در دندانش ماند کرم ها رویید و بر دندان نشاند مرغکان بینند کرم و قوت را مرج پندارند آن تابوت را چون دهان پر شد ز مرغ او ناگهان در کشدشان و فرو بندد دهان این جهان پر ز نقل و پر ز نان چون دهان باز آن تمساح دان بهر کرم و طعمه ای روزی تراش از فن تمساح دهر آمن مباش روبه افتد پهن اندر زیر خاک بر سر خاکش حبوب مکرناک تا بیاید زاغ غافل سوی آن پای او گیرد به مکر آن مکردان صدهزاران مکر در حیوان چو هست چون بود مکر بشر کو مهترست مصحفی در کف چو زین العابدین خنجری پر قهر اندر آستین گویدت خندان کای مولای من در دل او بابلی پر سحر و فن زهر قاتل صورتش شهدست و شیر هین مرو بی صحبت پیر خبیر جمله لذات هوا مکرست و زرق سوز و تاریکیست گرد نور برق برق نور کوته و کذب و مجاز گرد او ظلمات و راه تو دراز نه به نورش نامه توانی خواندن نه به منزل اسپ دانی راندن لیک جرم آنک باشی رهن برق از تو رو اندر کشد انوار شرق می کشاند مکر برقت بی دلیل در مفازه مظلمی شب میل میل بر که افتی گاه و در جوی اوفتی گه بدین سو گه بدان سوی اوفتی خود نبینی تو دلیل ای جاه جو ور ببینی رو بگردانی ازو که سفر کردم درین ره شصت میل مر مرا گمراه گوید این دلیل گر نهم من گوش سوی این شگفت ز امر او راهم ز سر باید گرفت من درین ره عمر خود کردم گرو هرچه بادا باد ای خواجه برو راه کردی لیک در ظن چو برق عشر آن ره کن پی وحی چو شرق ظن لایغنی من الحق خوانده ای وز چنان برقی ز شرقی مانده ای هی در آ در کشتی ما ای نژند یا تو آن کشتی برین کشتی ببند گوید او چون ترک گیرم گیر و دار چون روم من در طفیلت کوروار کور با رهبر به از تنها یقین زان یکی ننگست و صد ننگست ازین می گریزی از پشه در کزدمی می گریزی در یمی تو از نمی می گریزی از جفاهای پدر در میان لوطیان و شور و شر می گریزی هم چو یوسف ز اندهی تا ز نرتع نلعب افتی در چهی در چه افتی زین تفرج هم چو او مر ترا لیک آن عنایت یار کو گر نبودی آن به دستوری پدر برنیاوردی ز چه تا حشر سر آن پدر بهر دل او اذن داد گفت چون اینست میلت خیر باد هر ضریری کز مسیحی سر کشد او جهودانه بماند از رشد قابل ضو بود اگر چه کور بود شد ازین اعراض او کور و کبود گویدش عیسی بزن در من دو دست ای عمی کحل عزیزی با منست از من ار کوری بیابی روشنی بر قمیص یوسف جان بر زنی کار و باری کت رسد بعد شکست اندر آن اقبال و منهاج رهست کار و باری که ندارد پا و سر ترک کن هی پیر خر ای پیر خر غیر پیر استاد و سرلشکر مباد پیر گردون نی ولی پیر رشاد در زمان چون پیر را شد زیردست روشنایی دید آن ظلمت پرست شرط تسلیم است نه کار دراز سود نبود در ضلالت ترک تاز من نجویم زین سپس راه اثیر پیر جویم پیر جویم پیر پیر پیر باشد نردبان آسمان تیر پران از که گردد از کمان نه ز ابراهیم نمرود گران کرد با کرکس سفر بر آسمان از هوا شد سوی بالا او بسی لیک بر گردون نپرد کرکسی گفتش ابراهیم ای مرد سفر کرکست من باشم اینت خوب تر چون ز من سازی به بالا نردبان بی پریدن بر روی بر آسمان آنچنان که می رود تا غرب و شرق بی ز زاد و راحله دل هم چو برق آنچنان که می رود شب ز اغتراب حس مردم شهرها در وقت خواب آنچنان که عارف از راه نهان خوش نشسته می رود در صد جهان گر ندادستش چنین رفتار دست این خبرها زان ولایت از کیست این خبرها وین روایات محق صد هزاران پیر بر وی متفق یک خلافی نی میان این عیون آنچنان که هست در علم ظنون آن تحری آمد اندر لیل تار وین حضور کعبه و وسط نهار خیز ای نمرود پر جوی از کسان نردبانی نایدت زین کرکسان عقل جزوی کرکس آمد ای مقل پر او با جیفه خواری متصل عقل ابدالان چو پر جبرییل می پرد تا ظل سدره میل میل باز سلطانم گشم نیکوپیم فارغ از مردارم و کرکس نیم ترک کرکس کن که من باشم کست یک پر من بهتر از صد کرکست چند بر عمیا دوانی اسپ را باید استا پیشه را و کسپ را خویشتن رسوا مکن در شهر چین عاقلی جو خویش از وی در مچین آن چه گوید آن فلاطون زمان هین هوا بگذار و رو بر وفق آن جمله می گویند اندر چین به جد بهر شاه خویشتن که لم یلد شاه ما خود هیچ فرزندی نزاد بلک سوی خویش زن را ره نداد هر که از شاهان ازین نوعش بگفت گردنش با تیغ بران کرد جفت شاه گوید چونک گفتی این مقال یا بکن ثابت که دارم من عیال مر مرا دختر اگر ثابت کنی یافتی از تیغ تیزم آمنی ورنه بی شک من ببرم حلق تو ای بگفته لاف کذب آمیغ تو بنگر ای از جهل گفته ناحقی پر ز سرهای بریده خندقی خندقی از قعر خندق تا گلو پر ز سرهای بریده زین غلو جمله اندر کار این دعوی شدند گردن خود را بدین دعوی زدند هان ببین این را به چشم اعتبار این چنین دعوی میندیش و میار تلخ خواهی کرد بر ما عمر ما کی برین می دارد ای دادر ترا گر رود صد سال آنک آگاه نیست بر عما آن از حساب راه نیست بی سلاحی در مرو در معرکه هم چو بی باکان مرو در تهلکه این همه گفتند و گفت آن ناصبور که مرا زین گفته ها آید نفور سینه پر آتش مرا چون منقل است کشت کامل گشت وقت منجل است صدر را صبری بد اکنون آن نماند بر مقام صبر عشق آتش نشاند صبر من مرد آن شبی که عشق زاد درگذشت او حاضران را عمر باد ای محدث از خطاب و از خطوب زان گذشتم آهن سردی مکوب سرنگونم هی رها کن پای من فهم کو در جمله اجزای من اشترم من تا توانم می کشم چون فتادم زار با کشتن خوشم پر سر مقطوع اگر صد خندق است پیش درد من مزاح مطلق است من نخواهم زد دگر از خوف و بیم این چنین طبل هوا زیر گلیم من علم اکنون به صحرا می زنم یا سراندازی و یا روی صنم حلق کو نبود سزای آن شراب آن بریده به به شمشیر و ضراب دیده کو نبود ز وصلش در فره آن چنان دیده سپید کور به گوش کان نبود سزای راز او بر کنش که نبود آن بر سر نکو اندر آن دستی که نبود آن نصاب آن شکسته به به ساطور قصاب آنچنان پایی که از رفتار او جان نپیوندد به نرگس زار او آنچنان پا در حدید اولیترست که آنچنان پا عاقبت درد سرست

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۷ - بیان مجاهد کی دست از مجاهده باز ندارد اگر چه داند بسطت عطاء حق را کی آن مقصود از طرف دیگر و به سبب نوع عمل دیگر بدو رساند کی در وهم او نبوده باشد او همه وهم و اومید درین طریق معین بسته باشد حلقهٔ همین در می‌زند بوک حق تعالی آن روزی را از در دیگر بدو رساند کی او آن تدبیر نکرده باشد و یرزقه من حیث لا یحتسب العبد یدبر والله یقدر و بود کی بنده را وهم بندگی بود کی مرا از غیر این در برساند اگر چه من حلقهٔ این در می‌زنم حق تعالی او را هم ازین در روزی رساند فی‌الجمله این همه درهای یکی سرایست مع تقریره یا درین ره آیدم آن کام من یا چو باز آیم ز ره سوی وطن بوک موقوفست کامم بر سفر چون سفر کردم بیابم در حضر یار را چندین بجویم جد و چست که بدانم که نمی بایست جست آن معیت کی رود در گوش من تا نگردم گرد دوران زمن کی کنم من از معیت فهم راز جز که از بعد سفرهای دراز حق معیت گفت و دل را مهر کرد تا که عکس آید به گوش دل نه طرد چون سفرها کرد و داد راه داد بعد از آن مهر از دل او بر گشاد چون خطایین آن حساب با صفا گرددش روشن ز بعد دو خطا بعد از آن گوید اگر دانستمی این معیت را کی او را جستمی دانش آن بود موقوف سفر ناید آن دانش به تیزی فکر آنچنان که وجه وام شیخ بود بسته و موقوف گریه آن وجود کودک حلواییی بگریست زار توخته شد وام آن شیخ کبار گفته شد آن داستان معنوی پیش ازین اندر خلال مثنوی در دلت خوف افکند از موضعی تا نباشد غیر آنت مطمعی در طمع فایده دیگر نهد وآن مرادت از کسی دیگر دهد ای طمع در بسته در یک جای سخت که آیدم میوه از آن عالی درخت آن طمع زان جا نخواهد شد وفا بل ز جای دیگر آید آن عطا آن طمع را پس چرا در تو نهاد چون نخواستت زان طرف آن چیز داد از برای حکمتی و صنعتی نیز تا باشد دلت در حیرتی تا دلت حیران بود ای مستفید که مرادم از کجا خواهد رسد تا بدانی عجز خویش و جهل خویش تا شود ایقان تو در غیب بیش هم دلت حیران بود در منتجع که چه رویاند مصرف زین طمع طمع داری روزیی در درزیی تا ز خیاطی بی زر تا زیی رزق تو در زرگری آرد پدید که ز وهمت بود آن مکسب بعید پس طمع در درزیی بهر چه بود چون نخواست آن رزق زان جانب گشود بهر نادر حکمتی در علم حق که نبشت آن حکم را در ما سبق نیز تا حیران بود اندیشه ات تا که حیرانی بود کل پیشه ات یا وصال یار زین سعیم رسد یا ز راهی خارج از سعی جسد من نگویم زین طریق آید مراد می طپم تا از کجا خواهد گشاد سربریده مرغ هر سو می فتد تا کدامین سو رهد جان از جسد یا مراد من برآید زین خروج یا ز برجی دیگر از ذات البروج

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۸ - حکایت آن شخص کی خواب دید کی آنچ می‌طلبی از یسار به مصر وفا شود آنجا گنجیست در فلان محله در فلان خانه چون به مصر آمد کسی گفت من خواب دیده‌ام کی گنجیست به بغداد در فلان محله در فلان خانه نام محله و خانهٔ این شخص بگفت آن شخص فهم کرد کی آن گنج در مصر گفتن جهت آن بود کی مرا یقین کنند کی در غیر خانهٔ خود نمی‌باید جستن ولیکن این گنج یقین و محقق جز در مصر حاصل نشود بود یک میراثی مال و عقار جمله را خورد و بماند او عور و زار مال میراثی ندارد خود وفا چون بناکام از گذشته شد جدا او نداند قدر هم کآسان بیافت کو به کد و رنج و کسبش کم شتافت قدر جان زان می ندانی ای فلان که بدادت حق به بخشش رایگان نقد رفت و کاله رفته و خانه ها ماند چون چغدان در آن ویرانه ها گفت یا رب برگ دادی رفت برگ یا بده برگی و یا بفرست مرگ چون تهی شد یاد حق آغاز کرد یا رب و یا رب اجرنی ساز کرد چون پیمبر گفته مؤمن مزهرست در زمان خالیی ناله گرست چون شود پر مطربش بنهد ز دست پر مشو که آسیب دست او خوش ست تی شو و خوش باش بین اصبعین کز می لاأین سرمست است این رفت طغیان آب از چشمش گشاد آب چشمش زرع دین را آب داد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۹ - سبب تاخیر اجابت دعای مؤمن ای بسا مخلص که نالد در دعا تا رود دود خلوصش بر سما تا رود بالای این سقف برین بوی مجمر از انین المذنبین پس ملایک با خدا نالند زار کای مجیب هر دعا وی مستجار بنده مؤمن تضرع می کند او نمی داند به جز تو مستند تو عطا بیگانگان را می دهی از تو دارد آرزو هر مشتهی حق بفرماید که نه از خواری اوست عین تاخیر عطا یاری اوست حاجت آوردش ز غفلت سوی من آن کشیدش مو کشان در کوی من گر بر آرم حاجتش او وا رود هم در آن بازیچه مستغرق شود گرچه می نالد به جان یا مستجار دل شکسته سینه خسته گو بزار خوش همی آید مرا آواز او وآن خدایا گفتن و آن راز او وانک اندر لابه و در ماجرا می فریباند به هر نوعی مرا طوطیان و بلبلان را از پسند از خوش آوازی قفس در می کنند زاغ را و چغد را اندر قفس کی کنند این خود نیامد در قصص پیش شاهد باز چون آید دو تن آن یکی کمپیر و دیگر خوش ذقن هر دو نان خواهند او زوتر فطیر آرد و کمپیر را گوید که گیر وآن دگر را که خوش استش قد و خد کی دهد نان بل به تاخیر افکند گویدش بنشین زمانی بی گزند که به خانه نان تازه می پزند چون رسد آن نان گرمش بعد کد گویدش بنشین که حلوا می رسد هم برین فن داردارش می کند وز ره پنهان شکارش می کند که مرا کاریست با تو یک زمان منتظر می باش ای خوب جهان بی مرادی مومنان از نیک و بد تو یقین می دان که بهر این بود

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۰ - رجوع کردن به قصهٔ آن شخص کی به او گنج نشان دادند به مصر و بیان تضرع او از درویشی به حضرت حق مرد میراثی چو خورد و شد فقیر آمد اندر یا رب و گریه و نفیر خود کی کوبد این در رحمت نثار که نیابد در اجابت صد بهار خواب دید او هاتفی گفت او شنید که غنای تو به مصر آید پدید رو به مصر آنجا شود کار تو راست کرد کدیت را قبول او مرتجاست در فلان موضع یکی گنجی است زفت در پی آن بایدت تا مصر رفت بی درنگی هین ز بغداد ای نژند رو به سوی مصر و منبت گاه قند چون ز بغداد آمد او تا سوی مصر گرم شد پشتش چو دید او روی مصر بر امید وعده هاتف که گنج یابد اندر مصر بهر دفع رنج در فلان کوی و فلان موضع دفین هست گنجی سخت نادر بس گزین لیک نفقه ش بیش و کم چیزی نماند خواست دقی بر عوام الناس راند لیک شرم و همتش دامن گرفت خویش را در صبر افشردن گرفت باز نفسش از مجاعت برطپید ز انتجاع و خواستن چاره ندید گفت شب بیرون روم من نرم نرم تا ز ظلمت نایدم در کدیه شرم هم چو شبکوکی کنم شب ذکر و بانگ تا رسد از بامهاام نیم دانگ اندرین اندیشه بیرون شد بکوی واندرین فکرت همی شد سو به سوی یک زمان مانع همی شد شرم و جاه یک زمانی جوع می گفتش بخواه پای پیش و پای پس تا ثلث شب که بخواهم یا بخسپم خشک لب مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۱ - رسیدن آن شخص به مصر و شب بیرون آمدن به کوی از بهر شبکوکی و گدایی و گرفتن عسس او را و مراد او حاصل شدن از عسس بعد از خوردن زخم بسیار و عَسی أَنْ تَکْرَهوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ و قوله تعالی سَیَجْعَلُ اللهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً و قوله علیه‌السلام اشتدّی ازمّة تنفرجی و جمیع القرآن و الکتب المنزلة فی تقریر هذا ناگهانی خود عسس او را گرفت مشت و چوبش زد ز صفرا  ناشکفت اتفاقا اندر آن شب های تار دیده بد مردم ز شب دزدان ضرار بود شب های مخوف و منتحس پس به جد می جست دزدان را عسس تا خلیفه گفت که ببرید دست هر که شب گردد وگر خویش منست بر عسس کرده ملک تهدید و بیم که چرا باشید بر دزدان رحیم عشوه شان را از چه رو باور کنید یا چرا زیشان قبول زر کنید رحم بر دزدان و هر منحوس دست بر ضعیفان ضربت و بی رحمیست هین ز رنج خاص مسکل ز انتقام رنج او کم بین ببین تو رنج عام اصبع ملدوغ بر در دفع شر در تعدی و هلاک تن نگر اتفاقا اندر آن ایام دزد گشته بود انبوه پخته و خام دزد در چنین وقتش بدید و سخت زد چوب ها و زخمهای بی عدد نعره و فریاد زان درویش خاست که مزن تا من بگویم حال راست گفت اینک دادمت مهلت بگو تا به شب چون آمدی بیرون به کو تو نه ای زینجا غریب و منکری راستی گو تا به چه مکر اندری اهل دیوان بر عسس طعنه زدند که چرا دزدان کنون انبه شدند انبهی از تست و از امثال تست وا نما یاران زشتت را نخست ورنه کین جمله را از تو کشم تا شود آمن زر هر محتشم گفت او از بعد سوگندان پر که نیم من خانه سوز و کیسه بر من نه مرد دزدی و بیدادیم من غریب مصرم و بغدادیم

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۲ - بیان این خبر کی الکذب ریبة والصدق طمانینة قصه آن خواب و گنج زر بگفت پس ز صدق او دل آن کس شکفت بوی صدقش آمد از سوگند او سوز او پیدا شد و اسپند او دل بیارامد به گفتار صواب آنچنان که تشنه آرامد به آب جز دل محجوب کو را علتیست از نبیش تا غبی تمییز نیست ورنه آن پیغام کز موضع بود بر زند بر مه شکافیده شود مه شکافد وان دل محجوب نی زانک مردودست او محبوب نی چشمه شد چشم عسس ز اشک مبل نی ز گفت خشک بل از بوی دل یک سخن از دوزخ آید سوی لب یک سخن از شهر جان در کوی لب بحر جان افزا و بحر پر حرج در میان هر دو بحر این لب مرج چون یپنلو در میان شهرها از نواحی آید آن جا بهر ما کاله معیوب قلب کیسه بر کاله پر سود مستشرف چو در زین یپنلو هر که بازرگان ترست بر سره و بر قلب ها دیده ورست شد یپنلو مر ورا دار الرباح وآن دگر را از عمی دار الجناح هر یکی ز اجزای عالم یک به یک بر غبی بندست و بر استاد فک بر یکی قندست و بر دیگر چو زهر بر یکی لطفست و بر دیگر چو قهر هر جمادی با نبی افسانه گو کعبه با حاجی گواه و نطق خو بر مصلی مسجد آمد هم گواه کو همی آمد به من از دور راه با خلیل آتش گل و ریحان و ورد باز بر نمرودیان مرگست و درد بارها گفتیم این را ای حسن می نگردم از بیانش سیر من بارها خوردی تو نان دفع ذبول این همان نانست چون نبوی ملول در تو جوعی می رسد تو ز اعتلال که همی سوزد ازو تخمه و ملال هرکه را درد مجاعت نقد شد نو شدن با جزو جزوش عقد شد لذت از جوعست نه از نقل نو با مجاعت از شکر به نان جو پس ز بی جوعیست وز تخمه تمام آن ملالت نه ز تکرار کلام چون ز دکان و مکاس و قیل و قال در فریب مردمت ناید ملال چون ز غیبت و اکل لحم مردمان شصت سالت سیریی نامد از آن عشوه ها در صید شله کفته تو بی ملولی بارها خوش گفته تو بار آخر گوییش سوزان و چست گرم تر صد بار از بار نخست درد داروی کهن را نو کند درد هر شاخ ملولی خو کند کیمیای نو کننده دردهاست کو ملولی آن طرف که درد خاست هین مزن تو از ملولی آه سرد درد جو و درد جو و درد درد خادع دردند درمان های ژاژ ره زنند و زرستانان رسم باژ آب شوری نیست درمان عطش وقت خوردن گر نماید سرد و خوش لیک خادع گشته و مانع شد ز جست ز آب شیرینی کزو صد سبزه رست هم چنین هر زر قلبی مانعست از شناس زر خوش هرجا که هست پا و پرت را به تزویری برید که مراد تو منم گیر ای مرید گفت دردت چینم او خود درد بود مات بود ار چه به ظاهر برد بود رو ز درمان دروغین می گریز تا شود دردت مصیب و مشک بیز گفت نه دزدی تو و نه فاسقی مرد نیکی لیک گول و احمقی بر خیال و خواب چندین ره کنی نیست عقلت را تسوی روشنی بارها من خواب دیدم مستمر که به بغدادست گنجی مستتر در فلان سوی و فلان کویی دفین بود آن خود نام کوی این حزین هست در خانه فلانی رو بجو نام خانه و نام او گفت آن عدو دیده ام خود بارها این خواب من که به بغدادست گنجی در وطن هیچ من از جا نرفتم زین خیال تو به یک خوابی بیایی بی ملال خواب احمق لایق عقل ویست هم چو او بی قیمتست و لاشیست خواب زن کمتر ز خواب مرد دان از پی نقصان عقل و ضعف جان خواب ناقص عقل و گول آید کساد پس ز بی عقلی چه باشد خواب باد گفت با خود گنج در خانه منست پس مرا آن جا چه فقر و شیونست بر سر گنج از گدایی مرده ام زانک اندر غفلت و در پرده ام زین بشارت مست شد دردش نماند صد هزار الحمد بی لب او بخواند گفت بد موقوف این لت لوت من آب حیوان بود در حانوت من رو که بر لوت شگرفی بر زدم کوری آن وهم که مفلس بدم خواه احمق دان مرا خواهی فرو آن من شد هرچه می خواهی بگو من مراد خویش دیدم بی گمان هرچه خواهی گو مرا ای بددهان تو مرا پر درد گو ای محتشم پیش تو پر درد و پیش خود خوشم وای اگر بر عکس بودی این مطار پیش تو گلزار و پیش خویش زار

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۳ - مثل گفت با درویش روزی یک خسی که ترا این جا نمی داند کسی گفت او گر می نداند عامیم خویش را من نیک می دانم کیم وای اگر برعکس بودی درد و ریش او بدی بینای من من کور خویش احمقم گیر احمقم من نیک بخت بخت بهتر از لجاج و روی سخت این سخن بر وفق ظنت می جهد ورنه بختم داد عقلم هم دهد

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۴ - بازگشتن آن شخص شادمان و مراد یافته و خدای را شکر گویان و سجده کنان و حیران در غرایب اشارات حق و ظهور تاویلات آن در وجهی کی هیچ عقلی و فهمی بدانجا نرسد باز گشت از مصر تا بغداد او ساجد و راکع ثناگر شکرگو جمله ره حیران و مست او زین عجب ز انعکاس روزی و راه طلب کز کجا اومیدوارم کرده بود وز کجا افشاند بر من سیم و سود این چه حکمت بود که قبله مراد کردم از خانه برون گمراه و شاد تا شتابان در ضلالت می شدم هر دم از مطلب جداتر می بدم باز آن عین ضلالت را به جود حق وسیلت کرد اندر رشد و سود گمرهی را منهج ایمان کند کژروی را محصد احسان کند تا نباشد هیچ محسن بی وجا تا نباشد هیچ خاین بی رجا اندرون زهر تریاق آن حفی کرد تا گویند ذواللطف الخفی نیست مخفی در نماز آن مکرمت در گنه خلعت نهد آن مغفرت منکران را قصد اذلال ثقات ذل شده عز و ظهور معجزات قصدشان ز انکار ذل دین بده عین ذل عز رسولان آمده گر نه انکار آمدی از هر بدی معجزه و برهان چرا نازل شدی خصم منکر تا نشد مصداق خواه کی کند قاضی تقاضای گواه معجزه هم چون گواه آمد زکی بهر صدق مدعی در بی شکی طعن چون می آمد از هر ناشناخت معجزه می داد حق و می نواخت مکر آن فرعون سیصد تو بده جمله ذل او و قمع او شده ساحران آورده حاضر نیک و بد تا که جرح معجزه موسی کند تا عصا را باطل و رسوا کند اعتبارش را ز دلها بر کند عین آن مکر آیت موسی شود اعتبار آن عصا بالا رود لشکر آرد او پگه تا حول نیل تا زند بر موسی و قومش سبیل آمنی امت موسی شود او به تحت الارض و هامون در رود گر به مصر اندر بدی او نامدی وهم از سبطی کجا زایل شدی آمد و در سبط افکند او گداز که بدانک امن در خوفست راز آن بود لطف خفی کو را صمد نار بنماید خود آن نوری بود نیست مخفی مزد دادن در تقی ساحران را اجر بین بعد از خطا نیست مخفی وصل اندر پرورش ساحران را وصل داد او در برش نیست مخفی سیر با پای روا ساحران را سیر بین در قطع پا عارفان زانند دایم آمنون که گذر کردند از دریای خون امنشان از عین خوف آمد پدید لاجرم باشند هر دم در مزید امن دیدی گشته در خوفی خفی خوف بین هم در امیدی ای حفی آن امیر از مکر بر عیسی تند عیسی اندر خانه رو پنهان کند اندر آید تا شود او تاجدار خود ز شبه عیسی آید تاج دار هی میاویزید من عیسی نیم من امیرم بر جهودان خوش پیم زوترش بردار آویزید کو عیسی است از دست ما تخلیط جو چند لشکر می رود تا بر خورد برگ او فی گردد و بر سر خورد چند در عالم بود برعکس این زهر پندارد بود آن انگبین بس سپه بنهاده دل بر مرگ خویش روشنیها و ظفر آید به پیش ابرهه با پیل بهر ذل بیت آمده تا افکند حی را چو میت تا حریم کعبه را ویران کند جمله را زان جای سرگردان کند تا همه زوار گرد او تنند کعبه او را همه قبله کنند وز عرب کینه کشد اندر گزند که چرا در کعبه ام آتش زنند عین سعیش عزت کعبه شده موجب اعزاز آن بیت آمده مکیان را عز یکی بد صد شده تا قیامت عزشان ممتد شده او و کعبه او شده مخسوف تر از چیست این از عنایات قدر از جهاز ابرهه هم چون دده آن فقیران عرب توانگر شده او گمان برده که لشکر می کشید بهر اهل بیت او زر می کشید اندرین فسخ عزایم وین همم در تماشا بود در ره هر قدم خانه آمد گنج را او باز یافت کارش از لطف خدایی ساز یافت

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۵ - مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بی‌خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بی‌دستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخره آن دو گفتندش که اندر جان ما هست پاسخ ها چو نجم اندر سما گر نگوییم آن نیاید راست نرد ور بگوییم آن دلت آید به درد هم چو چغزیم اندر آب از گفت الم وز خموشی اختناقست و سقم گر نگوییم آتشی را نور نیست ور بگوییم آن سخن دستور نیست در زمان برجست کای خویشان وداع انما الدنیا و ما فیها متاع پس برون جست او چو تیری از کمان که مجال گفت کم بود آن زمان اندر آمد مست پیش شاه چین زود مستانه ببوسید او زمین شاه را مکشوف یک یک حالشان اول و آخر غم و زلزالشان میش مشغولست در مرعای خویش لیک چوپان واقفست از حال میش کلکم راع بداند از رمه کی علف خوارست و کی در ملحمه گرچه در صورت از آن صف دور بود لیک چون دف در میان سور بود واقف از سوز و لهیب آن وفود مصلحت آن بد که خشک آورده بود در میان جانشان بود آن سمی لیک قاصد کرده خود را اعجمی صورت آتش بود پایان دیگ معنی آتش بود در جان دیگ صورتش بیرون و معنیش اندرون معنی معشوق جان در رگ چو خون شاه زاده پیش شه زانو زده ده معرف شارح حالش شده گرچه شه عارف بد از کل پیش پیش لیک می کردی معرف کار خویش در درون یک ذره نور عارفی به بود از صد معرف ای صفی گوش را رهن معرف داشتن آیت محجوبیست و حزر و ظن آنک او را چشم دل شد دیدبان دید خواهد چشم او عین العیان با تواتر نیست قانع جان او بل ز چشم دل رسد ایقان او پس معرف پیش شاه منتجب در بیان حال او بگشود لب گفت شاها صید احسان توست پادشاهی کن که بی بیرون شوست دست در فتراک این دولت زدست بر سر سرمست او بر مال دست گفت شه هر منصبی و ملکتی که التماسش هست یابد این فتی بیست چندان ملک کو شد زان بری بخشمش اینجا و ما خود بر سری گفت تا شاهیت در وی عشق کاشت جز هوای تو هوایی کی گذاشت بندگی تش چنان درخورد شد که شهی اندر دل او سرد شد شاهی و شه زادگی در باختست از پی تو در غریبی ساختست صوفیست انداخت خرقه وجد در کی رود او بر سر خرقه دگر میل سوی خرقه داده و ندم آنچنان باشد که من مغبون شدم باز ده آن خرقه این سو ای قرین که نمی ارزید آن یعنی بدین دور از عاشق که این فکر آیدش ور بیاید خاک بر سر بایدش عشق ارزد صد چو خرقه کالبد که حیاتی دارد و حس و خرد خاصه خرقه ملک دنیا کابترست پنج دانگ مستیش درد سرست ملک دنیا تن پرستان را حلال ما غلام ملک عشق بی زوال عامل عشقست معزولش مکن جز به عشق خویش مشغولش مکن منصبی کانم ز رؤیت محجبست عین معزولیست و نامش منصبست موجب تاخیر اینجا آمدن فقد استعداد بود و ضعف فن بی ز استعداد در کانی روی بر یکی حبه نگردی محتوی هم چو عنینی که بکری را خرد گرچه سیمین بر بود کی بر خورد چون چراغی بی ز زیت و بی فتیل نه کثیرستش ز شمع و نه قلیل در گلستان اندر آید اخشمی کی شود مغزش ز ریحان خرمی هم چو خوبی دلبری مهمان غر بانگ چنگ و بربطی در پیش کر هم چو مرغ خاک که آید در بحار زان چه یابد جز هلاک و جز خسار هم چو بی گندم شده در آسیا جز سپیدی ریش و مو نبود عطا آسیای چرخ بر بی گندمان موسپیدی بخشد و ضعف میان لیک با باگندمان این آسیا ملک بخش آمد دهد کار و کیا اول استعداد جنت بایدت تا ز جنت زندگانی زایدت طفل نو را از شراب و از کباب چه حلاوت وز قصور و از قباب حد ندارد این مثل کم جو سخن تو برو تحصیل استعداد کن بهر استعداد تا اکنون نشست شوق از حد رفت و آن نامد به دست گفت استعداد هم از شه رسد بی ز جان کی مستعد گردد جسد لطف های شه غمش را در نوشت شد که صید شه کند او صید گشت هر که در اشکار چون تو صید شد صید را ناکرده قید او قید شد هرکه جویای امیری شد یقین پیش از آن او در اسیری شد رهین عکس می دان نقش دیباجه جهان نام هر بنده جهان خواجه جهان ای تن کژ فکرت معکوس رو صد هزار آزاد را کرده گرو مدتی بگذار این حیلت پزی چند دم پیش از اجل آزاد زی ور در آزادیت چون خر راه نیست هم چو دلوت سیر جز در چاه نیست مدتی رو ترک جان من بگو رو حریف دیگری جز من بجو نوبت من شد مرا آزاد کن دیگری را غیر من داماد کن ای تن صدکاره ترک من بگو عمر من بردی کسی دیگر بجو

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۶ - مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصه جوحی هر سالی ز درویشی به فن رو بزن کردی کای دلخواه زن چون سلاحت هست رو صیدی بگیر تا بدوشانیم از صید تو شیر قوس ابرو تیر غمزه دام کید بهر چه دادت خدا از بهر صید رو پی مرغی شگرفی دام نه دانه بنما لیک در خوردش مده کام بنما و کن او را تلخ کام کی خورد دانه چو شد در حبس دام شد زن او نزد قاضی در گله که مرا افغان ز شوی ده دله قصه کوته کن که قاضی شد شکار از مقال و از جمال آن نگار گفت اندر محکمه ست این غلغله من نتانم فهم کردن این گله گر به خلوت آیی ای سرو سهی از ستم کاری شو شرحم دهی گفت خانه تو ز هر نیک و بدی باشد از بهر گله آمد شدی خانه سر جمله پر سودا بود صدر پر وسواس و پر غوغا بود باقی اعضا ز فکر آسوده اند وآن صدور از صادران فرسوده اند در خزان و باد خوف حق گریز آن شقایق های پارین را بریز این شقایق منع نو اشکوفه هاست که درخت دل برای آن نماست خویش را در خواب کن زین افتکار سر ز زیر خواب در یقظت بر آر هم چو آن اصحاب کهف ای خواجه زود رو به ایقاظا که تحسبهم رقود گفت قاضی ای صنم معمول چیست گفت خانه این کنیزک بس تهیست خصم در ده رفت و حارس نیز نیست بهر خلوت سخت نیکو مسکنیست امشب ار امکان بود آنجا بیا کار شب بی سمعه است و بی ریا جمله جاسوسان ز خمر خواب مست زنگی شب جمله را گردن زدست خواند بر قاضی فسون های عجب آن شکرلب وانگهانی از چه لب چند با آدم بلیس افسانه کرد چون حوا گفتش بخور آنگاه خورد اولین خون در جهان ظلم و داد از کف قابیل بهر زن فتاد نوح چون بر تابه بریان ساختی واهله بر تابه سنگ انداختی مکر زن بر کار او چیره شدی آب صاف وعظ او تیره شدی قوم را پیغام کردی از نهان که نگه دارید دین زین گمرهان

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۷ - رفتن قاضی به خانهٔ زن جوحی و حلقه زدن جوحی به خشم بر در و گریختن قاضی در صندوقی الی آخره مکر زن پایان ندارد رفت شب قاضی زیرک سوی زن بهر دب زن دو شمع و نقل مجلس راست کرد گفت ما مستیم بی این آب خورد اندر آن دم جوحی آمد در بزد جست قاضی مهربی تا در خزد غیر صندوقی ندید او خلوتی رفت در صندوق از خوف آن فتی اندر آمد جوحی و گفت ای حریف ای وبالم در ربیع و در خریف من چه دارم که فدایت نیست آن که ز من فریاد داری هر زمان بر لب خشکم گشادستی زبان گاه مفلس خوانیم گه قلتبان این دو علت گر بود ای جان مرا آن یکی از تست و دیگر از خدا من چه دارم غیر آن صندوق کان هست مایه تهمت و پایه گمان خلق پندارند زر دارم درون داد واگیرند از من زین ظنون صورت صندوق بس زیباست لیک از عروض و سیم و زر خالیست نیک چون تن زراق خوب و با وقار اندر آن سله نیابی غیر مار من برم صندوق را فردا به کو پس بسوزم در میان چارسو تا ببیند مؤمن و گبر و جهود که درین صندوق جز لعنت نبود گفت زن هی در گذر ای مرد ازین خورد سوگند او که نکنم جز چنین از پگه حمال آورد او چو باد زود آن صندوق بر پشتش نهاد اندر آن صندوق قاضی از نکال بانگ می زد کای حمال و ای حمال کرد آن حمال راست و چپ نظر کز چه سو در می رسد بانگ و خبر هاتفست این داعی من ای عجب یا پری ام می کند پنهان طلب چون پیاپی گشت آن آواز و بیش گفت هاتف نیست باز آمد به خویش عاقبت دانست کان بانگ و فغان بد ز صندوق و کسی در وی نهان عاشقی کو در غم معشوق رفت گرچه بیرونست در صندوق رفت عمر در صندوق برد از اندهان جز که صندوقی نبیند از جهان آن سری که نیست فوق آسمان از هوس او را در آن صندوق دان چون ز صندوق بدن بیرون رود او ز گوری سوی گوری می شود این سخن پایان ندارد قاضیش گفت ای حمال و ای صندوق کش از من آگه کن درون محکمه نایبم را زودتر با این همه تا خرد این را به زر زین بی خرد هم چنین بسته به خانه ما برد ای خدا بگمار قومی روحمند تا ز صندوق بدنمان وا خرند خلق را از بند صندوق فسون کی خرد جز انبیا و مرسلون از هزاران یک کسی خوش منظرست که بداند کو به صندوق اندرست او جهان را دیده باشد پیش از آن تا بدان ضد این ضدش گردد عیان زین سبب که علم ضاله مؤمنست عارف ضاله خودست و موقنست آنک هرگز روز نیکو خود ندید او درین ادبار کی خواهد طپید یا به طفلی در اسیری اوفتاد یا خود از اول ز مادر بنده زاد ذوق آزادی ندیده جان او هست صندوق صور میدان او دایما محبوس عقلش در صور از قفس اندر قفس دارد گذر منفذش نه از قفس سوی علا در قفس ها می رود از جا به جا در نبی ان استطعتم فانفذوا این سخن با جن و انس آمد ز هو گفت منفذ نیست از گردونتان جز به سلطان و به وحی آسمان گر ز صندوقی به صندوقی رود او سمایی نیست صندوقی بود فرجه صندوق نو نو منکرست در نیابد کو به صندوق اندرست گر نشد غره بدین صندوق ها هم چو قاضی جوید اطلاق و رها آنک داند این نشانش آن شناس کو نباشد بی فغان و بی هراس هم چو قاضی باشد او در ارتعاد کی برآید یک دمی از جانش شاد

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۸ - آمدن نایب قاضی میان بازار و خریداری کردن صندوق را از جوحی الی آخره نایب آمد گفت صندوقت به چند گفت نهصد بیشتر زر می دهند من نمی آیم فروتر از هزار گر خریداری گشا کیسه بیار گفت شرمی دار ای کوته نمد قیمت صندوق خود پیدا بود گفت بی رؤیت شری خود فاسدیست بیع ما زیر گلیم این راست نیست بر گشایم گر نمی ارزد مخر تا نباشد بر تو حیفی ای پدر گفت ای ستار بر مگشای راز سرببسته می خرم با من بساز ستر کن تا بر تو ستاری کنند تا نبینی آمنی بر کس مخند بس درین صندوق چون تو مانده اند خویش را اندر بلا بنشانده اند آنچ بر تو خواه آن باشد پسند بر دگر کس آن کن از رنج و گزند زانک بر مرصاد حق واندر کمین می دهد پاداش پیش از یوم دین آن عظیم العرش عرش او محیط تخت دادش بر همه جانها بسیط گوشه عرشش به تو پیوسته است هین مجنبان جز بدین و داد دست تو مراقب باش بر احوال خویش نوش بین در داد و بعد از ظلم نیش گفت آری اینچ کردم استم است لیک هم می دان که بادی اظلم است گفت نایب یک به یک ما بادییم با سواد وجه اندر شادییم هم چو زنگی کو بود شادان و خوش او نبیند غیر او بیند رخش ماجرا بسیار شد در من یزید داد صد دینار و آن از وی خرید هر دمی صندوقیی ای بدپسند هاتفان و غیبیانت می خرند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۹ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه تا منافقان طعنه زدند کی بس نبودش کی ما مطیعی و چاکری نمودیم او را چاکری کودکی خلم آلودمان هم می‌فرماید الی آخره زین سبب پیغامبر با اجتهاد نام خود وان علی مولا نهاد گفت هر کو را منم مولا و دوست ابن عم من علی مولای اوست کیست مولا آنک آزادت کند بند رقیت ز پایت بر کند چون به آزادی نبوت هادیست مؤمنان را ز انبیا آزادیست ای گروه مؤمنان شادی کنید هم چو سرو و سوسن آزادی کنید لیک می گویید هر دم شکر آب بی زبان چون گلستان خوش خضاب بی زبان گویند سرو و سبزه زار شکر آب و شکر عدل نوبهار حله ها پوشیده و دامن کشان مست و رقاص و خوش و عنبرفشان جزو جزو آبستن از شاه بهار جسمشان چون درج پر در ثمار مریمان بی شوی آبست از مسیح خامشان بی لاف و گفتاری فصیح ماه ما بی نطق خوش بر تافتست هر زبان نطق از فر ما یافتست نطق عیسی از فر مریم بود نطق آدم پرتو آن دم بود تا زیادت گردد از شکر ای ثقات پس نبات دیگرست اندر نبات عکس آن اینجاست ذل من قنع اندرین طورست عز من طمع در جوال نفس خود چندین مرو از خریداران خود غافل مشو

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۰ - باز آمدن زن جوحی به محکمهٔ قاضی سال دوم بر امید وظیفهٔ پارسال و شناختن قاضی او را الی اتمامه بعد سالی باز جوحی از محن رو به زن کرد و بگفت ای چست زن آن وظیفه پار را تجدید کن پیش قاضی از گله من گو سخن زن بر قاضی در آمد با زنان مر زنی را کرد آن زن ترجمان تا بنشناسد ز گفتن قاضیش یاد ناید از بلای ماضیش هست فتنه غمره غماز زن لیک آن صدتو شود ز آواز زن چون نمی توانست آوازی فراشت غمزه تنهای زن سودی نداشت گفت قاضی رو تو خصمت را بیار تا دهم کار ترا با او قرار جوحی آمد قاضیش نشناخت زود کو به وقت لقیه در صندوق بود زو شنیده بود آواز از برون در شری و بیع و در نقص و فزون گفت نفقه زن چرا ندهی تمام گفت از جان شرع را هستم غلام لیک اگر میرم ندارم من کفن مفلس این لعبم و شش پنج زن زین سخن قاضی مگر بشناختش یاد آورد آن دغل وان باختش گفت آن شش پنج با من باختی پار اندر شش درم انداختی نوبت من رفت امسال آن قمار با دگر کس باز دست از من بدار از شش و از پنج عارف گشت فرد محترز گشتست زین شش پنج نرد رست او از پنج حس و شش جهت از ورای آن همه کرد آگهت شد اشاراتش اشارات ازل جاوز الاوهام طرا و اعتزل زین چه شش گوشه گر نبود برون چون بر آرد یوسفی را از درون واردی بالای چرخ بی ستن جسم او چون دلو در چه چاره کن یوسفان چنگال در دلوش زده رسته از چاه و شه مصری شده دلوهای دیگر از چه آب جو دلو او فارغ ز آب اصحاب جو دلوها غواص آب از بهر قوت دلو او قوت و حیات جان حوت دلوها وابسته چرخ بلند دلو او در اصبعین زورمند دلو چه و حبل چه و چرخ چی این مثال بس رکیکست ای اچی از کجا آرم مثالی بی شکست کفو آن نه آید و نه آمدست صد هزاران مرد پنهان در یکی صد کمان و تیر درج ناوکی ما رمیت اذ رمیتی فتنه ای صد هزاران خرمن اندر حفنه ای آفتابی در یکی ذره نهان ناگهان آن ذره بگشاید دهان ذره ذره گردد افلاک و زمین پیش آن خورشید چون جست از کمین این چنین جانی چه درخورد تنست هین بشو ای تن ازین جان هر دو دست ای تن گشته وثاق جان بسست چند تاند بحر در مشکی نشست ای هزاران جبرییل اندر بشر ای مسیحان نهان در جوف خر ای هزاران کعبه پنهان در کنیس ای غلط انداز عفریت و بلیس سجده گاه لامکانی در مکان مر بلیسان را ز تو ویران دکان که چرا من خدمت این طین کنم صورتی را من لقب چون دین کنم نیست صورت چشم را نیکو بمال تا ببینی شعشعه نور جلال

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۱ - باز آمدن به شرح قصهٔ شاه‌زاده و ملازمت او در حضرت شاه شاه زاده پیش شه حیران این هفت گردون دیده در یک مشت طین هیچ ممکن نه ببحثی لب گشود لیک جان با جان دمی خامش نبود آمده در خاطرش کین بس خفیست این همه معنیست پس صورت ز چیست صورتی از صورتت بیزار کن خفته ای هر خفته را بیدار کن آن کلامت می رهاند از کلام وان سقامت می جهاند از سقام پس سقام عشق جان صحتست رنجهااش حسرت هر راحتست ای تن اکنون دست خود زین جان بشو ور نمی شویی جز این جانی بجو حاصل آن شه نیک او را می نواخت او از آن خورشید چون مه می گداخت آن گداز عاشقان باشد نمو هم چو مه اندر گدازش تازه رو جمله رنجوران دوا دارند امید نالد این رنجور کم افزون کنید خوش تر از این سم ندیدم شربتی زین مرض خوش تر نباشد صحتی زین گنه بهتر نباشد طاعتی سالها نسبت بدین دم ساعتی مدتی بد پیش این شه زین نسق دل کباب و جان نهاده بر طبق گفت شه از هر کسی یک سر برید من ز شه هر لحظه قربانم جدید من فقیرم از زر از سر محتشم صد هزاران سر خلف دارد سرم با دو پا در عشق نتوان تاختن با یکی سر عشق نتوان باختن هر کسی را خود دو پا و یک سرست با هزاران پا و سر تن نادرست زین سبب هنگامه ها شد کل هدر هست این هنگامه هر دم گرم تر معدن گرمیست اندر لامکان هفت دوزخ از شرارش یک دخان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۲ - در بیان آنک دوزخ گوید کی قنطرهٔ صراط بر سر اوست ای مؤمن از صراط زودتر بگذر زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نکشد جز یا مؤمن فان نورک اطفاء ناری زآتش عاشق ازین رو ای صفی می شود دوزخ ضعیف و منطقی گویدش بگذر سبک ای محتشم ورنه ز آتش های تو مرد آتشم کفر که کبریت دوزخ اوست و بس بین که می پخساند او را این نفس زود کبریت بدین سودا سپار تا نه دوزخ بر تو تازد نه شرار گویدش جنت گذر کن هم چو باد ورنه گردد هر چه من دارم کساد که تو صاحب خرمنی من خوشه چین من بتی ام تو ولایت های چین هست لرزان زو جحیم و هم جنان نه مر این را نه مر آن را زو امان رفت عمرش چاره را فرصت نیافت صبر بس سوزان بدت وجان بر نتافت مدتی دندان کنان این می کشید نارسیده عمر او آخر رسید صورت معشوق زو شد در نهفت رفت و شد با معنی معشوق جفت گفت لبسش گر ز شعر و ششترست اعتناق بی حجابش خوشترست من شدم عریان ز تن او از خیال می خرامم در نهایات الوصال این مباحث تا بدین جا گفتنیست هرچه آید زین سپس بنهفتنیست ور بگویی ور بکوشی صد هزار هست بیگار و نگردد آشکار تا به دریا سیر اسپ و زین بود بعد ازینت مرکب چوبین بود مرکب چوبین به خشکی ابترست خاص آن دریاییان را رهبرست این خموشی مرکب چوبین بود بحریان را خامشی تلقین بود هر خموشی که ملولت می کند نعره های عشق آن سو می زند تو همی گویی عجب خامش چراست او همی گوید عجب گوشش کجاست من ز نعره کر شدم او بی خبر تیزگوشان زین سمر هستند کر آن یکی در خواب نعره می زند صد هزاران بحث و تلقین می کند این نشسته پهلوی او بی خبر خفته خود آنست و کر زان شور و شر وان کسی کش مرکب چوبین شکست غرقه شد در آب او خود ماهیست نه خموشست و نه گویا نادریست حال او را در عبارت نام نیست نیست زین دو هر دو هست آن بوالعجب شرح این گفتن برونست از ادب این مثال آمد رکیک و بی ورود لیک در محسوس ازین بهتر نبود

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۳ - متوفی شدن بزرگین از شه‌زادگان و آمدن برادر میانین به جنازهٔ برادر کی آن کوچکین صاحب‌فراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضه کوچکین رنجور بود و آن وسط بر جنازه آن بزرگ آمد فقط شاه دیدش گفت قاصد کین کیست که از آن بحرست و این هم ماهیست پس معرف گفت پور آن پدر این برادر زان برادر خردتر شه نوازیدش که هستی یادگار کرد او را هم بدان پرسش شکار از نواز شاه آن زار حنیذ در تن خود غیر جان جانی بدیذ در دل خود دید عالی غلغله که نیابد صوفی آن در صد چله عرصه و دیوار و کوه سنگ بافت پیش او چون نار خندان می شکافت ذره ذره پیش او هم چون قباب دم به دم می کرد صدگون فتح باب باب گه روزن شدی گاهی شعاع خاک گه گندم شدی و گاه صاع در نظرها چرخ بس کهنه و قدید پیش چشمش هر دمی خلق جدید روح زیبا چونک وا رست از جسد از قضا بی شک چنین چشمش رسد صد هزاران غیب پیشش شد پدید آنچ چشم محرمان بیند بدید آنچ او اندر کتب بر خوانده بود چشم را در صورت آن بر گشود از غبار مرکب آن شاه نر یافت او کحل عزیزی در بصر برچنین گلزار دامن می کشید جزو جزوش نعره زن هل من مزید گلشنی کز بقل روید یک دمست گلشنی کز عقل روید خرمست گلشنی کز گل دمد گردد تباه گلشنی کز دل دمد وافر حتاه علم های با مزه دانسته مان زان گلستان یک دو سه گل دسته دان زان زبون این دو سه گل دسته ایم که در گلزار بر خود بسته ایم آن چنان مفتاح ها هر دم به نان می فتد ای جان دریغا از بنان ور دمی هم فارغ آرندت ز نان گرد چادر گردی و عشق زنان باز استسقات چون شد موج زن ملک شهری بایدت پر نان و زن مار بودی اژدها گشتی مگر یک سرت بود این زمانی هفت سر اژدهای هفت سر دوزخ بود حرص تو دانه ست و دوزخ فخ بود دام را بدران بسوزان دانه را باز کن درهای نو این خانه را چون تو عاشق نیستی ای نرگدا هم چو کوهی بی خبر داری صدا کوه را گفتار کی باشد ز خود عکس غیرست آن صدا ای معتمد گفت تو زان سان که عکس دیگریست جمله احوالت به جز هم عکس نیست خشم و ذوقت هر دو عکس دیگران شادی قواده و خشم عوان آن عوان را آن ضعیف آخر چه کرد که دهد او را به کینه زجر و درد تا بکی عکس خیال لامعه جهد کن تا گرددت این واقعه تا که گفتارت ز حال تو بود سیر تو با پر و بال تو بود صید گیرد تیر هم با پر غیر لاجرم بی بهره است از لحم طیر باز صید آرد به خود از کوهسار لاجرم شاهش خوراند کبک و سار منطقی کز وحی نبود از هواست هم چو خاکی در هوا و در هباست گر نماید خواجه را این دم غلط ز اول والنجم بر خوان چند خط تا که ما ینطق محمد عن هوی ان هو الا بوحی احتوی احمدا چون نیستت از وحی یاس جسمیان را ده تحری و قیاس کز ضرورت هست مرداری حلال که تحری نیست در کعبه وصال بی تحری و اجتهادات هدی هر که بدعت پیشه گیرد از هوی هم چو عادش بر برد باد و کشد نه سلیمانست تا تختش کشد عاد را با دست حمال خذول هم چو بره در کف مردی اکول هم چو فرزندش نهاده بر کنار می برد تا بکشدش قصاب وار عاد را آن باد ز استکبار بود یار خود پنداشتند اغیار بود چون بگردانید ناگه پوستین خردشان بشکست آن بیس القرین باد را بشکن که بس فتنه ست باد پیش از آن کت بشکند او هم چو عاد هود دادی پند که ای پر کبر خیل بر کند از دستتان این باد ذیل لشکر حق است باد و از نفاق چند روزی با شما کرد اعتناق او به سر با خالق خود راستست چون اجل آید بر آرد باد دست باد را اندر دهن بین ره گذر هر نفس آیان روان در کر و فر حلق و دندان ها ازو آمن بود حق چو فرماید به دندان در فتد کوه گردد ذره ای باد و ثقیل درد دندان داردش زار و علیل این همان بادست کآمن می گذشت بود جان کشت و گشت او مرگ کشت دست آن کس که بکردت دست بوس وقت خشم آن دست می گردد دبوس یا رب و یا رب بر آرد او ز جان که ببر این باد را ای مستعان ای دهان غافل بدی زین باد رو از بن دندان در استغفار شو چشم سختش اشک ها باران کند منکران را درد الله خوان کند چون دم مردان نپذرفتی ز مرد وحی حق را هین پذیرا شو ز درد باد گوید پیکم از شاه بشر گه خبر خیر آورم گه شوم و شر ز آنک مامورم امیر خود نیم من چو تو غافل ز شاه خود کیم گر سلیمان وار بودی حال تو چون سلیمان گشتمی حمال تو عاریه ستم گشتمی ملک کفت کردمی بر راز خود من واقفت لیک چون تو یاغیی من مستعار می کنم خدمت ترا روزی سه چار پس چو عادت سرنگونی ها دهم ز اسپه تو یاغیانه بر جهم تا به غیب ایمان تو محکم شود آن زمان که ایمانت مایه غم شود آن زمان خود جملگان مؤمن شوند آن زمان خود سرکشان بر سر دوند آن زمان زاری کنند و افتقار هم چو دزد و راه زن در زیر دار لیک گر در غیب گردی مستوی مالک دارین و شحنه خود توی شحنگی و پادشاهی مقیم نه دو روزه و مستعارست و سقیم رستی از بیگار و کار خود کنی هم تو شاه و هم تو طبل خود زنی چون گلو تنگ آورد بر ما جهان خاک خوردی کاشکی حلق و دهان این دهان خود خاک خواری آمدست لیک خاکی را که آن رنگین شدست این کباب و این شراب و این شکر خاک رنگینست و نقشین ای پسر چونک خوردی و شد آن لحم و پوست رنگ لحمش داد و این هم خاک کوست هم ز خاکی بخیه بر گل می زند جمله را هم باز خاکی می کند هندو و قفچاق و رومی و حبش جمله یک رنگ اند اندر گور خوش تا بدانی کان همه رنگ و نگار جمله روپوشست و مکر و مستعار رنگ باقی صبغة الله است و بس غیر آن بر بسته دان هم چون جرس رنگ صدق و رنگ تقوی و یقین تا ابد باقی بود بر عابدین رنگ شک و رنگ کفران و نفاق تا ابد باقی بود بر جان عاق چون سیه رویی فرعون دغا رنگ آن باقی و جسم او فنا برق و فر روی خوب صادقین تن فنا شد وان به جا تا یوم دین زشت آن زشتست و خوب آن خوب و بس دایم آن ضحاک و این اندر عبس خاک را رنگ و فن و سنگی دهد طفل خویان را بر آن جنگی دهد از خمیری اشتر وشیری پزند کودکان از حرص آن کف می گزند شیر و اشتر نان شود اندر دهان در نگیرد این سخن با کودکان کودک اندر جهل و پندار و شکیست شکر باری قوت او اندکیست طفل را استیزه و صد آفتست شکر این که بی فن و بی قوتست وای ازین پیران طفل ناادیب گشته از قوت بلای هر رقیب چون سلاح و جهل جمع آید به هم گشت فرعونی جهان سوز از ستم شکر کن ای مرد درویش از قصور که ز فرعونی رهیدی وز کفور شکر که مظلومی و ظالم نه ای آمن از فرعونی و هر فتنه ای اشکم تی لاف اللهی نزد که آتشش را نیست از هیزم مدد اشکم خالی بود زندان دیو کش غم نان مانعست از مکر و ریو اشکم پر لوت دان بازار دیو تاجران دیو را در وی غریو تاجران ساحر لاشی فروش عقل ها را تیره کرده از خروش خم روان کرده ز سحری چون فرس کرده کرباسی ز مهتاب و غلس چون بریشم خاک را برمی تنند خاک در چشم ممیز می زنند چندلی را رنگ عودی می دهند بر کلوخیمان حسودی می دهند پاک آنک خاک را رنگی دهد هم چو کودکمان بر آن جنگی دهد دامنی پر خاک ما چون طفلکان در نظرمان خاک هم چون زر کان طفل را با بالغان نبود مجال طفل را حق کی نشاند با رجال میوه گر کهنه شود تا هست خام پخته نبود غوره گویندش به نام گر شود صدساله آن خام ترش طفل و غوره ست او بر هر تیزهش گرچه باشد مو و ریش او سپید هم در آن طفلی خوفست و امید که رسم یا نارسیده مانده ام ای عجب با من کند کرم آن کرم با چنین ناقابلی و دوریی بخشد این غوره مرا انگوریی نیستم اومیدوار از هیچ سو وان کرم می گویدم لا تیاسوا دایما خاقان ما کردست طو گوشمان را می کشد لا تقنطوا گرچه ما زین ناامیدی در گویم چون صلا زد دست اندازان رویم دست اندازیم چون اسپان سیس در دویدن سوی مرعای انیس گام اندازیم و آن جا گام نی جام پردازیم و آن جا جام نی زانک آن جا جمله اشیا جانیست معنی اندر معنی اندر معنیست هست صورت سایه معنی آفتاب نور بی سایه بود اندر خراب چونک آنجا خشت بر خشتی نماند نور مه را سایه زشتی نماند خشت اگر زرین بود بر کندنیست چون بهای خشت وحی و روشنیست کوه بهر دفع سایه مندکست پاره گشتن بهر این نور اندکست بر برون که چو زد نور صمد پاره شد تا در درونش هم زند گرسنه چون بر کفش زد قرص نان وا شکافد از هوس چشم و دهان صد هزاران پاره گشتن ارزد این از میان چرخ برخیز ای زمین تا که نور چرخ گردد سایه سوز شب ز سایه تست ای یاغی روز این زمین چون گاهواره طفلکان بالغان را تنگ می دارد مکان بهر طفلان حق زمین را مهد خواند شیر در گهواره بر طفلان فشاند خانه تنگ آمد ازین گهواره ها طفلکان را زود بالغ کن شها ای گواره خانه را ضیق مدار تا تواند کرد بالغ انتشار

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۴ - وسوسه‌ای کی پادشاه‌زاده را پیدا شد از سبب استغنایی و کشفی کی از شاه دل او را حاصل شده بود و قصد ناشکری و سرکشی می‌کرد شاه را از راه الهام و سر شاه را خبر شد دلش درد کرد روح او را زخمی زد چنانک صورت شاه را خبر نبود الی آخره چون مسلم گشت بی بیع و شری از درون شاه در جانش جری قوت می خوردی ز نور جان شاه ماه جانش هم چو از خورشید ماه راتبه جانی ز شاه بی ندید دم به دم در جان مستش می رسید آن نه که ترسا و مشرک می خورند زان غذایی که ملایک می خورند اندرون خویش استغنا بدید گشت طغیانی ز استغنا پدید که نه من هم شاه و هم شه زاده ام چون عنان خود بدین شه داده ام چون مرا ماهی بر آمد با لمع من چرا باشم غباری را تبع آب در جوی منست و وقت ناز ناز غیر از چه کشم من بی نیاز سر چرا بندم چو درد سر نماند وقت روی زرد و چشم تر نماند چون شکرلب گشته ام عارض قمر باز باید کرد دکان دگر زین منی چون نفس زاییدن گرفت صد هزاران ژاژ خاییدن گرفت صد بیابان زان سوی حرص و حسد تا بدان جا چشم بد هم می رسد بحر شه که مرجع هر آب اوست چون نداند آنچ اندر سیل و جوست شاه را دل درد کرد از فکر او ناسپاسی عطای بکر او گفت آخر ای خس واهی ادب این سزای داد من بود ای عجب من چه کردم با تو زین گنج نفیس تو چه کردی با من از خوی خسیس من ترا ماهی نهادم در کنار که غروبش نیست تا روز شمار در جزای آن عطای نور پاک تو زدی در دیده من خار و خاک من ترا بر چرخ گشته نردبان تو شده در حرب من تیر و کمان درد غیرت آمد اندر شه پدید عکس درد شاه اندر وی رسید مرغ دولت در عتابش بر طپید پرده آن گوشه گشته بر درید چون درون خود بدید آن خوش پسر از سیه کاری خود گرد و اثر از وظیفه لطف و نعمت کم شده خانه شادی او پر غم شده با خود آمد او ز مستی عقار زان گنه گشته سرش خانه خمار خورده گندم حله زو بیرون شده خلد بر وی بادیه و هامون شده دید کان شربت ورا بیمار کرد زهر آن ما و منیها کار کرد جان چون طاوس در گل زار ناز هم چو چغدی شد به ویرانه مجاز هم چو آدم دور ماند او از بهشت در زمین می راند گاوی بهر کشت اشک می راند او کای هندوی زاو شیر را کردی اسیر دم گاو کردی ای نفس بد بارد نفس بی حفاظی با شه فریادرس دام بگزیدی ز حرص گندمی بر تو شد هر گندم او کزدمی در سرت آمد هوای ما و من قید بین بر پای خود پنجاه من نوحه می کرد این نمط بر جان خویش که چرا گشتم ضد سلطان خویش آمد او با خویش و استغفار کرد با انابت چیز دیگر یار کرد درد کان از وحشت ایمان بود رحم کن کان درد بی درمان بود مر بشر را خود مبا جامه درست چون رهید از صبر در حین صدر جست مر بشر را پنجه و ناخن مباد که نه دین اندیشد آنگه نه سداد آدمی اندر بلا کشته بهست نفس کافر نعمتست و گمرهست

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۵ - خطاب حق تعالی به عزرائیل علیه‌السلام کی ترا رحم بر کی بیشتر آمد ازین خلایق کی جانشان قبض کردی و جواب دادن عزرائیل حضرت را حق به عزراییل می گفت ای نقیب بر کی رحم آمد ترا از هر کییب گفت بر جمله دلم سوزد به درد لیک ترسم امر را اهمال کرد تا بگویم کاشکی یزدان مرا در عوض قربان کند بهر فتی گفت بر کی بیشتر رحم آمدت از کی دل پر سوز و بریان تر شدت گفت روزی کشتیی بر موج تیز من شکستم ز امر تا شد ریز ریز پس بگفتی قبض کن جان همه جز زنی و غیر طفلی زان رمه هر دو بر یک تخته ای در ماندند تخته را آن موج ها می راندند باز گفتی جان مادر قبض کن طفل را بگذار تنها ز امر کن چون ز مادر بسکلیدم طفل را خود تو می دانی چه تلخ آمد مرا بس بدیدم دود ماتم های زفت تلخی آن طفل از فکرم نرفت گفت حق آن طفل را از فضل خویش موج را گفتم فکن در بیشه ایش بیشه ای پر سوسن و ریحان و گل پر درخت میوه دار خوش اکل چشمه های آب شیرین زلال پروریدم طفل را با صد دلال صد هزاران مرغ مطرب خوش صدا اندر آن روضه فکنده صد نوا پسترش کردم ز برگ نسترن کرده او را آمن از صدمه فتن گفته من خورشید را کو را مگز باد را گفته برو آهسته وز ابر را گفته برو باران مریز برق را گفته برو مگرای تیز زین چمن ای دی مبران اعتدال پنجه ای بهمن برین روضه ممال مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۶ - کرامات شیخ شیبان راعی قدس الله روحه العزیز هم چو آن شیبان که از گرگ عنید وقت جمعه بر رعا خط می کشید تا برون ناید از آن خط گوسفند نه در آید گرگ و دزد با گزند بر مثال دایره تعویذ هود که اندر آن صرصر امان آل بود هشت روزی اندرین خط تن زنید وز برون مثله تماشا می کنید بر هوا بردی فکندی بر حجر تا دریدی لحم و عظم از هم دگر یک گره را بر هوا درهم زدی تا چو خشخاش استخوان ریزان شدی آن سیاست را که لرزید آسمان مثنوی اندر نگنجد شرح آن گر به طبع این می کنی ای باد سرد گرد خط و دایره آن هود گرد ای طبیعی فوق طبع این ملک بین یا بیا و محو کن از مصحف این مقریان را منع کن بندی بنه یا معلم را به مال و سهم ده عاجزی و خیره کن عجز از کجاست عجز تو تابی از آن روز جزاست عجزها داری تو در پیش ای لجوج وقت شد پنهانیان را نک خروج خرم آن کین عجز و حیرت قوت اوست در دو عالم خفته اندر ظل دوست هم در آخر عجز خود را او بدید مرده شد دین عجایز را گزید چون زلیخا یوسفش بر وی بتافت از عجوزی در جوانی راه یافت زندگی در مردن و در محنتست آب حیوان در درون ظلمتست

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۷ - رجوع کردن به قصهٔ پروردن حق تعالی نمرود را بی‌واسطهٔ مادر و دایه در طفلی حاصل آن روضه چو باغ عارفان از سموم صرصر آمد در امان یک پلنگی طفلکان نو زاده بود گفتم او را شیر ده طاعت نمود پس بدادش شیر و خدمتهاش کرد تا که بالغ گشت و زفت و شیرمرد چون فطامش شد بگفتم با پری تا در آموزید نطق و داوری پرورش دادم مر او را زان چمن کی بگفت اندر بگنجد فن من داده من ایوب را مهر پدر بهر مهمانی کرمان بی ضرر داده کرمان را برو مهر ولد بر پدر من اینت قدرت اینت ید مادران را داب من آموختم چون بود لطفی که من افروختم صد عنایت کردم و صد رابطه تا ببیند لطف من بی واسطه تا نباشد از سبب در کش مکش تا بود هر استعانت از منش ورنه تا خود هیچ عذری نبودش شکوتی نبود ز هر یار بدش این حضانه دید با صد رابطه که بپروردم ورا بی واسطه شکر او آن بود ای بنده جلیل که شد او نمرود و سوزنده خلیل هم چنان کین شاه زاده شکر شاه کرد استکبار و استکثار جاه که چرا من تابع غیری شوم چونک صاحب ملک و اقبال نوم لطف های شه که ذکر آن گذشت از تجبر بر دلش پوشیده گشت هم چنان نمرود آن الطاف را زیر پا بنهاد از جهل و عمی این زمان کافر شد و ره می زند کبر و دعوی خدایی می کند رفته سوی آسمان با جلال با سه کرکس تا کند با من قتال صد هزاران طفل بی تلویم را کشته تا یابد وی ابراهیم را که منجم گفته کاندر حکم سال زاد خواهد دشمنی بهر قتال هین بکن در دفع آن خصم احتیاط هر که می زایید می کشت از خباط کوری او رست طفل وحی کش ماند خون های دگر در گردنش از پدر یابید آن ملک ای عجب تا غرورش داد ظلمات نسب دیگران را گر ام و اب شد حجیب او ز ما یابید گوهرها به جیب گرگ درنده ست نفس بد یقین چه بهانه می نهی بر هر قرین در ضلالت هست صد کل را کله نفس زشت کفرناک پر سفه زین سبب می گویم این بنده فقیر سلسله از گردن سگ برمگیر گر معلم گشت این سگ هم سگست باش ذلت نفسه کو بدرگست فرض می آری به جا گر طایفی بر سهیلی چون ادیم طایفی تا سهیلت وا خرد از شر پوست تا شوی چون موزه ای هم پای دوست جمله قرآن شرح خبث نفس هاست بنگر اندر مصحف آن چشمت کجاست ذکر نفس عادیان کالت بیافت در قتال انبیا مو می شکافت قرن قرن از شوم نفس بی ادب ناگهان اندر جهان می زد لهب