Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۸ - رجوع کردن بدان قصه کی شاهزاده بدان طغیان زخم خورد از خاطر شاه پیش از استکمال فضایل دیگر از دنیا برفت قصه کوته کن که رای نفس کور برد او را بعد سالی سوی گور شاه چون از محو شد سوی وجود چشم مریخیش آن خون کرده بود چون به ترکش بنگرید آن بی نظیر دید کم از ترکشش یک چوبه تیر گفت کو آن تیر و از حق باز جست گفت که اندر حلق او کز تیر تست عفو کرد آن شاه دریادل ولی آمده بد تیر اه بر مقتلی کشته شد در نوحه او می گریست اوست جمله هم کشنده و هم ولیست ور نباشد هر دو او پس کل نیست هم کشنده خلق و هم ماتم کنیست شکر می کرد آن شهید زردخد کان بزد بر جسم و بر معنی نزد جسم ظاهر عاقبت خود رفتنیست تا ابد معنی بخواهد شاد زیست آن عتاب ار رفت هم بر پوست رفت دوست بی آزار سوی دوست رفت گرچه او فتراک شاهنشه گرفت آخر از عین الکمال او ره گرفت و آن سوم کاهل ترین هر سه بود صورت و معنی به کلی او ربود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۹ - وصیت کردن آن شخص کی بعد از من او برد مال مرا از سه فرزند من کی کاهلترست آن یکی شخصی به وقت مرگ خویش گفته بود اندر وصیت پیش پیش سه پسر بودش چو سه سرو روان وقف ایشان کرده او جان و روان گفت هرچه در کفم کاله و زرست او برد زین هر سه کو کاهل ترست گفت با قاضی و پس اندرز کرد بعد از آن جام شراب مرگ خورد گفته فرزندان به قاضی کای کریم نگذریم از حکم او ما سه یتیم ما چو اسمعیل ز ابراهیم خود سرنپیچیم ارچه قربان می کند گفت قاضی هر یکی با عاقلیش تا بگوید قصه ای از کاهلیش تا ببینم کاهلی هر یکی تا بدانم حال هر یک بی شکی عارفان از دو جهان کاهل ترند زانک بی شد یار خرمن می برند کاهلی را کرده اند ایشان سند کار ایشان را چو یزدان می کند کار یزدان را نمی بینند عام می نیاسایند از کد صبح و شام هین ز حد کاهلی گویید باز تا بدانم حد آن از کشف راز بی گمان که هر زبان پرده دلست چون بجنبد پرده سرها واصلست پرده کوچک چو یک شرحه کباب می بپوشد صورت صد آفتاب گر بیان نطق کاذب نیز هست لیک بوی از صدق و کذبش مخبرست آن نسیمی که بیایدت از چمن هست پیدا از سموم گولخن بوی صدق و بوی کذب گول گیر هست پیدا در نفس چون مشک و سیر گر ندانی یار را از ده دله از مشام فاسد خود کن گله بانگ حیزان و شجاعان دلیر هست پیدا چون فن روباه و شیر یا زبان هم چون سر دیگست راست چون بجنبد تو بدانی چه اباست از بخار آن بداند تیزهش دیگ شیرینی ز سکباج ترش دست بر دیگ نوی چون زد فتی وقت بخریدن بدید اشکسته را گفت دانم مرد را در حین ز پوز ور نگوید دانمش اندر سه روز وآن دگر گفت ار بگوید دانمش ور نگوید در سخن پیچانمش گفت اگر این مکر بشنیده بود لب ببندد در خموشی در رود
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۴۰ - مثل آنچنان که گفت مادر بچه را گر خیالی آیدت در شب فرا یا بگورستان و جای سهمگین تو خیالی بینی اسود پر ز کین دل قوی دار و بکن حمله برو او بگرداند ز تو در حال رو گفت کودک آن خیال دیووش گر بدو این گفته باشد مادرش حمله آرم افتد اندر گردنم ز امر مادر پس من آنگه چون کنم تو همی آموزیم که چست ایست آن خیال زشت را هم مادریست دیو و مردم را ملقن آن یکیست غالب از وی گردد ار خصم اندکیست تا کدامین سوی باشد آن یواش الله الله رو تو هم زان سوی باش گفت اگر از مکر ناید در کلام حیله را دانسته باشد آن همام سر او را چون شناسی راست گو گفت من خامش نشینم پیش او صبر را سلم کنم سوی درج تا بر آیم صبر مفتاح الفرج ور بجوشد در حضورش از دلم منطقی بیرون ازین شادی و غم من بدانم کو فرستاد آن بمن از ضمیر چون سهیل اندر یمن در دل من آن سخن زان میمنه ست زانک از دل جانب دل روزنه ست
Fin du texte disponible.