Qur'an&Sunnah

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۱ زینهار ای یار گلرخ زینهار بی گنه بر من مکن تیزی چو خار لاله خود رویم از فرقت مکن حجره من ز اشک خون چون لاله زار چون شکوفه گرد بدعهدی مگرد تا مگر باقی بمانی چون چنار چون بنفشه خفته ام در خدمتت پس مدارم چون بنفشه سوگوار زان که جان ها را فراقت چون سمن یک دو هفته بیش ندهد زینهار باش با من تازه چون شاه اسپرم تا نگردم همچو خیری دلفگار از سر لطف و ظریفی خوش بزی همچو سوسن تازه ای آزاده وار همچو سیسنبر بپژمردم ز غم یک ره از ابر وفا بر من ببار چون نخوردم باده وصلت چو گل همچو نرگس پس مدارم در خمار ای همیشه تازه و تر همچو سرو اشکم از هجران مکن چون گل انار حوضها کن گلبنان را از عرق تا چو نیلوفر در او گیرم قرار زان که از بهر سنایی هر زمان بر فراز سرو و طرف جویبار بلبل و قمری همی گویند خوش زینهار ای یار گلرخ زینهار سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۲ ای نهاده بر گل از مشک سیه پیچان دو مار هین که از عالم برآورد آن دو مار تو دمار روی تو در هر دلی افروخته شمع و چراغ زلف تو در هر تنی جان سوخته پروانه وار هر کجا بوییست خطت تاخته آنجا سپاه هر کجا رنگیست خالت ساخته آنجا قرار آتش عشقت ببرده عالمی را آبروی باد هجرانت نشانده کشوری را خاکسار تا ترا بر یاسمین رست از بنفشه برگ مورد عاشقان را زعفران رست از سمن بر لاله زار یوسف عصر ار نه ای پس چون که اندر عشق تو خونفشان یعقوب بینم هر زمانی صدهزار ماه را مانی غلط کردم که مر خورشید را نورمند از خاک پای تست نورانی عذار قیروان عشوه بگذارند غواصان دهر گر نهنگ عشق تو بخرامد از دریای قار گر براندازی نقاب از روی روح افزای خود رخت بردارد ز کیهان زحمت لیل و نهار هر که بر روی تو باشد عاشق ای جان جهان با جهان جان نباشد بود او را هیچ کار عالم کون و فساد از کفر و دین آراسته ست عالم عشق از دل بریان و چشم اشکبار در جهان عشق ازین رمز و حکایت هیچ نیست کاین مزخرف پیکران گویند بر سرهای دار وای اگر دستی برآرد در جهان انصاف تو در همه صحرای جان یک تن نماند پایدار بر تو کس در می نگنجد تالی الا الله چو لا حاجبی دارد کشیده تیغ در ایوان نار لاف گویان اناالله را ببین در عشق خویش بر بساط عشق بنهاده جبین اختیار من نه تنها عاشقم بر تو که بر هفت آسمان کشته هست از عشق تو چندان که ناید در شمار من شناسم مر ترا کز هفتمین چرخ آمدم بچه عشق ترا پرورده بر دوش و کنار

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۳ هر کرا در دل بود بازار یار عمر و جان و دل کند در کار یار خاصه آن بی دل که چون من یک زمان بر زمین نشکیبد از دیدار یار کبک را بین تا چگونه شد خجل زان کرشمه کردن و رفتار یار بنگر اندر گل که رشوت چون دهد خون شود لعل از پی رخسار یار در جهان فردوس اعلا دارد آنک یک نفس بودست در پندار یار در همه عالم ندیدم لذتی خوشتر و شیرین تر از گفتار یار همچو سنگ آید مرا یاقوت سرخ بی لب یاقوت شکربار یار باد نوشین دوش گفتی ناگهان چین زلف آشفت بر گلنار یار زان قبل امروز مشک آلود گشت خانه و بام و در و دیوار یار رشک لعل و لولو اندر کوه و بحر زان عقیق و لولو شهوار یار شد دلم مسکین من در غم نژند من ندانم پیش ازین هنجار یار دست بر سر ماند چون کژدم دلم زان دو زلفین سیه چون مار یار هوش و عقلم برده اند از دل تمام آن دو نرگس بر رخ چون نار یار مر سنایی را فتاد این نادره چون معزی گفت از اخبار یار آنچه من می بینم از آزار یار گر بگویم بشکنم بازار یار سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۴ چون رخ به سراب آری ای مه به شراب اندر اقبال گیا روید در عین سراب اندر ور رای شکار آری او شکر شکارت را الحمد کنان آید جانش به کباب اندر جلاب خرد باشد هر گه که تو در مجلس از شرم برآمیزی شکر به گلاب اندر راز ارنی ربی در سینه پدید آید گر زخم زند ما را چشم تو به خواب اندر جان ها به شتاب آرد لعلت به درنگ اندر دل ها به درنگ آرد لعلت به شتاب اندر هر لحظه یکی عیسی از پرده برون آری مریم کده ها داری گویی به حجاب اندر مهر تو برآمیزد پاکی به گناه اندر قهر تو درانگیزد دیوی به شهاب اندر ما و تو و قلاشی چه باک همی با تو راند پسر مریم خر را به خلاب اندر هر روز بهشتی نو ما را بدهی زان لب دندان نزنی هرگز با ما و ثواب اندر دانی که خراباتیم از زلزله عشقت کم رای خراج آید شه را به خراب اندر ما را ز میان ما چون کرد برون عشقت اکنون همه خود خوان خود ما را به خطاب اندر ما گر تو شدیم ای جان نشگفت که از قوت دراج عقابی شد چون شد به عقاب اندر ای جوهر روح ما درهم شده با عشقت چون بوی به باد اندر چون رنگ به آب اندر یارب چه لبی داری کز بهر صلاح ما جز آب نمی باشد با ما به شراب اندر از دل چکنی وقتی در عشق سوال او را در گوش طلب جان را چون شد به جواب اندر شعری به سجود آید اشعار سنایی را هر گه که تو بسرایی شعرش به رباب اندر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۵ ماهی که ز رخسارش فتنه ست به چین اندر وز طره طرارش رخنه ست به دین اندر افسون لب عیسی دارد به دهان اندر برهان کف موسی دارد به جبین اندر کز نوک سلیمانی بر طرف کمر دارد وز ننگ سلیمان را دارد به نگین اندر از طلعت و رخسارش خورشید چو مظلومان افتد ز فلک هر دم پیشش به زمین اندر خرم بود آن روزی کز بهر طرب دارم زلفش به یسار اندر ساغر به یمین اندر

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۶ غریبیم چون حسنت ای خوش پسر یکی از سر لطف بر ما نگر سفر داد ما را چو تو تحفه ای زهی ما بر تو غلام سفر نظرمان مباد از خدای ار به تو جز از روی پاکیست ما را نظر دل تنگ ما معدن عشق تست که هم خردی و هم عزیزی چو زر هنوز از نهالت نرسته ست گل هنوز از درختت نپختست بر ببندد به عشق تو حورا میان گشاید ز رشگ تو جوزا کمر نباشد کم از ناف آهو به بوی کرا عشق زلف تو سوزد جگر نگارا ز دشنام چون شکرت که دارد ز گلبرگ سوری گذر عجب نیست گر ما قوی دل شدیم که این خاصیت هست در نیشکر بینداز چندان که خواهی تو تیر که ما ساختیم از دل و جان سپر تو بر ما به نادانی و کودکی چو متواریان کرده ای رهگذر بدین اتفاقی که ما را فتاد مکن راز ما پیش یاران سمر مدر پرده ما که در عشق تو شدست این سنایی ز پرده به در که از روی نسبت نیاید نکو پدر پرده دار و پسر پرده در دل و جان و عقل سناییت را ربودی بدان غمزه دل شکر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷ تا کی از ناموس هیهات ای پسر بامدادان جام می هات ای پسر ساغری پر کن ز خون رز مرا کاین دلم خون شد ز غمهات ای پسر خوش بزی با دوستان یک دم بزن دل بپرداز از مهمات ای پسر بر نشاط و خرمی یک دم بزی وقت کن ایام و ساعات ای پسر هر کجا دلداده آواره ای بینی او را کن مراعات ای پسر چند بر طاعات ما راحت کنی نیست ما را برگ طاعات ای پسر عاشقان مست را وقت صبوح سود کی بخشد مقالات ای پسر هر زمان خوانی خراباتی مرا چند باشی زین محالات ای پسر کاشکی یک دم گذارندی مرا در صف اهل خرابات ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۸ راحتی جان را به گفتار ای پسر آفتی دل را به کردار ای پسر هر چه باید داری از خوبی ولیک نیست کردارت چو گفتار ای پسر مهر و ماهی گر بدندی مهر و ماه سرو قد و لاله رخسار ای پسر بشکنی بازار خوبان جهان چون فرود آیی به بازار ای پسر خلقی از کار تو سرگردان شدند تا کجا خواهد شدن کار ای پسر همچو یعقوبند گریان زان که تو یوسف عصری به دیدار ای پسر عشق تو چون پای بند خلق شد دست را آهسته بردار ای پسر عاشق ست اکنون سنایی بر تو زار رحم کن بر عاشق زار ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۹ صبح پیروزی برآمد زود بر خیز ای پسر خفتگان از خواب ناپاکی برانگیز ای پسر مجلس ما از جمال خود برافروز ای غلام می ز جام خسروانی در قدح ریز ای پسر یک زمان با ما به خلوت می بخور خرم بزی یک زمان با ما به کام دل برآمیز ای پسر عاشقان را از کنار و بوسه دادن چاره نیست دل بنه بر بوسه دادن هیچ مستیز ای پسر گر ز بهر بوسه دادن در تو آویزد کسی روز محشر همچو خصمان در من آویز ای پسر گر توانی کرد با ما زندگی زینسان درآی ور نه زود از پیش ما برخیز و بگریز ای پسر

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۰ حلقه زلف تو در گوش ای پسر عالمی افگنده در جوش ای پسر کیست در عالم که بیند مر تو را کش به جا ماند دل و هوش ای پسر هم تویی ماه قدح گیر ای غلام هم تویی سرو قباپوش ای پسر سرو در بر دارم و مه در کنار چون تو را دارم در آغوش ای پسر بر جفا کاری چه کوشی ای غلام بر وفاداری همی کوش ای پسر امشب ای دلبر به دام آویختی کز برم بگریختی دوش ای پسر بوسه نوشین همی بخش از عقیق باده نوشین همی نوش ای پسر کم کن این آزار و این بدها مجوی میر داد اینجاست خاموش ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱ باز در دام بلای تو فتادیم ای پسر بر سر کویت خروشان ایستادیم ای پسر زلف تو دام است و خالت دانه و ما ناگهان بر امید دانه در دام اوفتادیم ای پسر گاه با چشم و دل پر آتش و آب ای نگار گاه با فرق و دو لب بر خاک و بادیم ای پسر تا دل ما شد اسیر عقرب زلفین تو همچو عقرب دست ها بر سر نهادیم ای پسر از هوس بر حلقه زلفین تو بستیم دل تا ز غم بر رخ ز دیده خون گشادیم ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۲ ماه مجلس خوانمت یا سرو بستان ای پسر میر میران خوانمت یا شاه میدان ای پسر آب حیوان داری اندر در و ور جان ای پسر در و مرجان خوانمت یا آب حیوان ای پسر باغ خندانی به عشرت ماه تابانی به لطف باغ خندان خوانمت یا ماه تابان ای پسر رامش جانی به لطف و فخر حورانی به حسن فخر حوران خوانمت یا رامش جان ای پسر درد و درمانی به غمزه شکر و شهدی به لب شهد و شکر خوانمت یا درد و درمان ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۳ من تو را ام حلقه در گوش ای پسر پیش خود می دار و مفروش ای پسر جام می بستان ز ساقی ای صنم بوسه ای ده زان لب نوش ای پسر چنگ بستان و قلندروار زن تا به جان باز آورم هوش ای پسر آن چه هجران تو با ما کرد دی با خیالت گفته ام دوش ای پسر

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۴ چون سخنگویی از آن لب لطف باری ای پسر پس به شوخی لب چرا خاموش داری ای پسر در ره عشق تو ما را یار و مونس گفت توست زان بگفتی از تو می خواهم یاری ای پسر دیر زی در شادکامی کز اثرهای لطیف مونس عقلی و جان را غم گساری ای پسر تلخ گردد عیش شیرین بر بتان قندهار چون به گاه بذله زان لب لطف باری ای پسر بامداد از رشک دامن را کند خورشید چاک روی چون ماه از گریبان چون برآری ای پسر سر بسان سایه زان بر خاک دارم پیش تو کز رخ و زلف آفتاب و سایه داری ای پسر سرکشان سر بر خط فرمان من بنهند باش تا به گرد مه خط مشکین برآری ای پسر ار نبودی ماه رخسار تو تابان زیر زلف با سر زلف تو بودی دهر تاری ای پسر کودکی کآن را به معنی در خم چوگان زلف همچو گویی روز و شب گردان نداری ای پسر شد گرفتار سر زلف کمندآسای تو روز دعوی کردن مردان کاری ای پسر شد شکار چشم روبه باز پر دستان تو صدهزاران جان شیران شکاری ای پسر ماه روی تو چو برگ گل به باغ دلبری شد شکفته بر نهال کامگاری ای پسر بس دلا کز خرمی بی برگ شد زان برگ گل آه اگر بر برگ گل شمشاد کاری ای پسر کی شدندی عالمی در عشق تو یعقوب وار گر نه از یوسف جهان را یادگاری ای پسر چون سنایی را به عالم نام فخر از عشق توست ننگ و عار از وصلت او می چه داری ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۵ زلف چون زنجیر و چون قیر ای پسر یک زمان از دوش برگیر ای پسر زان که تا در بند و زنجیر توایم از در بندیم و زنجیر ای پسر عرصه تا کی کرد خواهی عارضین چون گل بی خار بر خیز ای پسر هر زمان آیی به تیر انداختن هم کمان در دست و هم تیر ای پسر زان که چشم بد بدان عارض رسد زود در ده بانگ تکبیر ای پسر آن لب و دندان و آن شیرین زبان انگبین ست و می و شیر ای پسر جست نتواند دل از عشق تو هیچ جست که تواند ز تقدیر ای پسر پای بفشارد سنایی در غمت تا به دست آیی به تدبیر ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۶ همواره جفا کردن تا کی بود ای دلبر پیوسته بلا کردن تا کی بود ای دلبر من با تو دل یکتا وانگه تو ز غم تشنه چون زلف دوتا کردن تا کی بود ای دلبر پیراهن صبر ما اندر غم هجرانت چون چاک قبا کردن تا کی بود ای دلبر بی روی چو خورشیدت بیچاره سنایی را گردان چو سها کردن تا کی بود ای دلبر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۷ ای سنایی کفر و دین در عاشقی یکسان شمر جان ده اندر عشق و آنگه جان ستان را جان شمر کفر و ایمان گر به صورت پیش تو حاضر شوند دستگاه کفر بیش از مایه ایمان شمر ور نمی دانی که خود جانان چه باشد در صفا هر چه آن را از تو بیرون برد آن را آن شمر چشمه حیوان چه جویی قطره ای آب از نیاز در کنار افشان ز چشم و چشمه حیوان شمر یوسف گم کرده از نو دیده شوخی بدوز پوست را بر قالب خود خانه احزان شمر

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۸ ای یوسف حسن و کشی خورشید خوی خوش سیر از سر برون کن سرکشی امروز با ما باده خور زین باده چون ارغوان پر کن سبک رطل گران با ما خور ای جان جهان با ما خور ای بدر پدر ای خوش لب شیرین زبان خوش خوش در آ اندر میان بگشای ترکش از میان تا در میان بندم کمر زلفت طراز گوش کن یک نیم ازو گل پوش کن می خواه و چندان نوش کن تا خوانمت تنگ شکر اکنون طریقی پیش کن تدبیر کار خویش کن در راه عشق این کیش کن ک المنع کفر بالبشر من مدتی کردم حذر از عشقت ای شیرین پسر آخر درآمد دل به سر جاء القضا عمی البصر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۹ ساقیا می ده و نمی کم گیر وز سر زلف خود خمی کم گیر گر به یک دم بمانده ای در دام جستی از دام پس دمی کم گیر رو که عیسی دلیل و همره تست ره همی رو تو مریمی کم گیر عالمی علم بر تو جمع شدست علم باقیست عالمی کم گیر ز کما بیش بر تو نقصان نیست چون تو بیشی ز کم کمی کم گیر بم گسسته ست زیر و زار خوشست زحمت زخمه را به می کم گیر گر سنایی غمی ست بر دل تو یا غمی باش یا غمی کم گیر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۰ هر زمان چنگ بر کنار مگیر دل مسکین من شمار مگیر یک زمان در کنار گیر مرا ور نگیری ز من کنار مگیر جز به مهر تو میل نیست مرا جز مرا در زمانه یار مگیر گر نخواهی که بی قرار شوم جز به نزدیک من قرار مگیر بر سنایی ز دهر بیدادست تو کنون طبع روزگار مگیر به همه عمر اگر کند گنهی یک گنه را ازو هزار مگیر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۱ سکوت معنویان را بیا و کار بساز لباس مدعیان را بسوز و دور انداز سکوت معنویان چیست عجز و خاموشی لباس مدعیان چیست گفتگوی دراز مرا که فتنه و پروانه بلا کردند هزار مشعله شمع با دلم انباز به گرد خویش همی پرم و همی گویم گهی بسوزد آخر فذلک پرواز قمار خانه دل را همیشه در بازست نکرد هیچ کس این در به روی خلق فراز به برده شاد مباش وز مانده طیره مشو برو بباز بیار و همی به یار بباز سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۲ با تابش زلف و رخت ای ماه دل افروز از شام تو قدر آید و از صبح تو نوروز از جنبش موی تو برآید دو گل از مشک وز تابش روی تو برآید دو شب از روز بر گرد یکی گرد دل ما و در آن دل گر جز غم خود یابی آتش زن و بفروز هر چند همه دفتر عشاق بخواندیم با این همه در عشق تو هستیم نوآموز در مملکت عاشقی از پسته و بادام بوس تو جهانگیر شد و غمزه جهانسوز تا دیده ما جز به تو آرام نگیرد از بوسه اش مهری کن وز غمزه اش بردوز با هجر تو هر شب ز پی وصل تو گویم یارب تو شب عاشق و معشوق مکن روز

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۳ تا جایزی همی نشناسی ز لایجوز اندر طریق عشق مسلم نه ای هنوز عاشق نباشد آن که مر او را خبر بود از سردی زمستان و ز گرمی تموز در کوی عشق راست نیابی چو تیر و زه تا پشت چون کمان نکنی روی همچو توز چون در میان عشق چو شین اندر آمدی چون عین و قاف باش همه ساله پشت قوز گر مرد این رهی قدم از جان کن و در آی ور عاجزی برو تو و دین و ره عجوز سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۴ دلبر من عین کمالست و بس چهره او اصل جمالست و بس بر سر کوی غم او مرد را هر چه نشانست وبالست و بس در ره او جستن مقصود از او هم به سر او که محالست و بس از همه خوبی که بجویی ز دوست بوسه ای از دوست حلالست و بس چند همی پرسی دین تو چیست دین من امروز سوالست و بس نزد تو اقبال دوامست و عز نزد من اقبال زوالست و بس حالی یابم چو کنم یاد ازو دین من آن ساعت حالست و بس پرده منم پیش چو برخاستم از پس آن پرده وصالست و بس سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۵ چون تو نمودی جمال عشق بتان شد هوس رو که ازین دلبران کار تو داری و بس با رخ تو کیست عقل جز که یکی بلفضول با لب تو کیست جان جز که یکی بلهوس کفر معطل نمود زلفت و دین حکیم نان موذن ببرد رویت و آب عسس با رخ و با زلف تو در سر بازار عشق فتنه به میدان درست عافیت اندر حرس روی تو از دل ببرد منزلت و قدر ناز موی تو از جان ببرد توش و توان و هوس جزع تو بر هم گسست بر همه مردان زره لعل تو در هم شکست بر همه مرغان قفس در بر تو با سماع بی خطران چون نجیب بر در تو با خروش بی خبران چون جرس دایه تو حسن توست میبردت چپ و راست سایه تو عشق ماست میدودت پیش و پس هستی دریای حسن از پی او همچنان نعل پی تست در تاج سر تست خس کرد مرا همچو صبح روی چو خورشید تو تا همه بی جان زنم در ره عشقت نفس تا به هم آورد سر آن خط چون مورچه بر همه چیزی نشست عشق تو همچون مگس جان همه عاشقان بر لب تو تعبیه ست ای همه با تو همه بی لب تو هیچ کس انس سنایی بس است خاک سر کوی تو نور رخ مصطفا بس بود انس انس سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۶ ای من غریب کوی تو از کوی تو بر من عسس حیلت چه سازم تا مگر با تو برآرم یک نفس گر من به کویت بگذرم بر آب و آتش بسترم ترسم ز خصمت چون پرم گیتی بود بر من قفس در جستنش روز و شبان گشتم قرین اندهان پایم ببوسد این جهان گر بر تو یابم دسترس از عشق تو قارون منم غرقه در آب و خون منم لیلی تویی مجنون منم در کار تو بسته هوس آن شب که ما پنهان دو تن سازیم حالی ز انجمن باشیم در یک پیرهن ما را کجا گیرد عسس خواهی همی دیدن چنین با تو بوم دایم قرین بینم ز بخت همنشین وصلت ز پیش و هجر پس چون در کنار آرم ترا از دست نگذارم ترا چون جان و دل دارم ترا این آرزویم نیست بس

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۷ ای من غلام روی تو تا در تنم باشد نفس درمان من در دست توست آخر مرا فریاد رس در داستان عشق تو پیدا نشان عشق تو در کاروان عشق تو عالم پر از بانگ جرس نیکو بشناسم ز زشت در عشقت ای حوراسرشت ار بی تو باشم در بهشت آید به چشمم چون قفس از نزدت ار فرمان بود جان دادنم آسان بود دارم ز تو تا جان بود در دل هوا در جان هوس چشمم به سان لاله ها اشکم به سان ژاله ها هر ساعت از بس ناله ها بر من فرو بندد نفس ای بت شمن پیشت منم جانم تویی و تن منم گر کافرم گر مؤمنم محراب من روی تو بس هر چند بی گاه و به گه کمتر کنی بر من نگه زین کرده باشم سال و مه میدان عشقت را فرس گر حور جنت فی المثل آید بر من با حلل من بر تو نگزینم بدل جز تو نخواهم هیچ کس پرهیزم از بدگوی تو زان کمتر آیم سوی تو پس چون کنم کان کوی تو یک دم نباشد بی عسس سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸ ای ز ما سیر آمده بدرود باش ما نه خشنودیم تو خشنود باش کشته ما را گر فراقت ای صنم تو به خون کشتگان ماخوذ باش غرقه در دریای هجران توام دلبرا دریاب ما را زود باش هجر تو بر ما زیانی ها نمود تو به وصلت دیگران را سود باش در فراقت کار ما از دست شد گر نگیری دست ما بدرود باش ای سنایی در شبستان غمش گرچه همچون نار بودی دود باش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۹ ای ز خوبی مست هان هشیار باش ور ز مستی خفته ای بیدار باش از شراب شوق رویت عالمی گشته مستانند هان هشیار باش گر مه میخواره خوانندت رواست می به شادی نوش و بی تیمار باش خویشتن داری کن اندر کارها خصم بر کارست هان بر کار باش گاه بزم افروز عاشق سوز باش گاه صاحب درد و دردی خوار باش زینهاری دارم اندر گردنت زینهار ای بت بران زنهار باش چون ز خصمان خویشتن داری کنی دستبردی بر جهان سالار باش هم چنین از خویشتن داری مدام تا توانی سر کش و عیار باش بر در دیوار خود ایمن مباش بر حذر هان از در و دیوار باش کار تو باید که باشد بر نظام کارهای عاشقان گو زار باش گر سنایی از تو برخوردار نیست تو ز بخت خویش برخوردار باش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۰ ای سنایی دل بدادی در پی دلدار باش دامن او گیر و از هر دو جهان بیزار باش دل به دست دلبر عیار دادن مر تو را گر نبود از عمری اندر عشق او عیار باش بر امید آن که روزی بوس یابی از لبش گر بباید بود عمری در دهان مار باش چشم را بیدار دار اندر غم او زآن کجا دل نداری تا تو را گویم به دل بیدار باش گر میی خواهی که نوشی صبر کن در صد خمار ور گلی خواهی که بویی در پی صد خار باش گر نیابی خضروار آب حیات اندر ظلم عیب ناید زان تو در جستن سکندروار باش شمع با انوار جانان است و تو پروانه ای دشمن جان و غلام شمع با انوار باش کار پروانه ست گرد شمع خود را سوختن تو نه آخر کمتر از پروانه ای در کار باش مستی و عشق حقیقی را به هشیاری شمر نزد نادان مست و نزد زیرکان هشیار باش

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۱ ای دل اندر نیستی چون دم زنی خمار باش شو بری از نام و ننگ و از خودی بیزار باش دین و دنیا جمله اندر باز و خود مفلس نشین در صف ناراستان خود جمله مفلس وار باش تا کی از ناموس و زرق و زهد و تسبیح و نماز بنده جام شراب و خادم خمار باش می پرستی پیشه گیر اندر خرابات و قمار کمزن و قلاش و مست و رند و دردی خوار باش چون همی دانی که باشد شخص هستی خصم خویش پس به تیغ نیستی با خلق در پیکار باش طالب عشق و می و عیش و طرب باش و بجوی چون به کف آمد ترا این روز و شب در کار باش با سرود و رود و جام باده و جانان بساز وز میان جان غلام و چاکر هر چار باش از سر کوی حقیقت بر مگرد و راه عشق با غرامت همنشین و با ملامت یار باش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۲ ای پسر میخواره و قلاش باش در میان حلقه اوباش باش راه بر پوشیدگی هرگز مرو بر سر کویی که باشی فاش باش مهر خوبان بر دل و جان نقش کن سال و مه این نقش را نقاش باش کم زنان را غاشیه بر دوش گیر مجلس میخواره را فراش باش گر نداری رو ز درگاه قدر چاکر اینانج یا بکتاش باش میر میران گر نباشی باک نیست چون سنایی بنده یکتاش باش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۳ بامدادان شاه خود را دیده ام بر مرکبش مشک پاشان از دو زلف و بوسه باران از لبش صدهزاران جسم و جان افشان و حیران از قفاش از برای بوسه چیدن گرد سایه مرکبش خنجری در دست و من یرغب کنان عیاروار جسم و جان عاشقان تازان سوی من یرغبش بهر دفع چشم زخم مستش را چو من خیل خیل انجم همی کردند یارب یاربش سوی دیو و دیومردم هر زمان چون آسمان از دو ماه نو شهاب انداز نعل اشهبش کفر و دین و دیومردم هر زمان چون آسمان از دو ماه نو شهاب انداز نعل اشبهش دست ها بر سر چو عقرب روز و شب از بهر آنک تا چرا برمی خورد پروین ز مشک عقربش درج یاقوتیش دیدم پر ز کوکب های سیم یارب آن درجش نکوتر بود یا آن کوکبش جان همی بارید هر ساعت ز سر تا پای او گوییا بودست آب زندگانی مشربش آفتابی بود گفتی متصل با شش هلال چون بدیدم آن دو تا رخسار و شش تو غبغبش هر زمان از چشم و لعلش غمزه ای و خنده ای جان فزودن کیش دیدم دل ربودن مذهبش گرچه بودم با سنایی در جهان عافیت هم بخوردم آخرالامر از پی حبش حبش

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۴ ای سنایی جان ده و در بند کام دل مباش راه رو چون زندگان چون مرده بر منزل مباش چون نپاشی آب رحمت نار زحمت کم فروز ور نباشی خاک معنی آب بی حاصل مباش رافت یاران نباشی آفت ایشان مشو سیرت حق چون نباشی صورت باطل مباش در میان عارفان جز نکته روشن مگوی در کتاب عاشقان جز آیت مشکل مباش در منای قرب یاران جان اگر قربان کنی جز به تیغ مهر او در پیش او بسمل مباش گر همی خواهی که با معشوق در هودج بوی با عدو و خصم او همواره در محمل مباش گر شوی جان جز هوای دوست رامسکن مشو ور شوی دل جز نگار عشق را قابل مباش روی چون زی کعبه کردی رای بتخانه مکن دشمنان دوست را جز حنظل قاتل مباش در نهاد تست با تو دشمن معشوق تو مانع او گر نه ای باری بدو مایل مباش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۵ ای جهان افروز دلبر ای بت خورشیدفش فتنه عشاق شهری شمسه خوبان کش گاه آن آمد که از وصل تو بستانیم داد زین جهان حیله ساز و روزگار کینه کش باده ای خواهیم تلخ و مجلسی سازیم نغز مطربی ناهید طبع و ساقیی خورشیدفش در جهان ما را کنون شش چیز باید تا بود زخم ما بر کعبتین خرمی امروز شش خانه ای گرم و حریفی زیرک و چنگی حزین ساقی خوب و شراب روشن و محبوب خوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۶ دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش پریرویی که چون دیوست بر رخسار زلفینش زره مویی که چون تیرست بر عشاق مژگانش به یک دم می کند زنده چو عیسی مرده را زان لب دم عیسی ست پنداری میان لعل و مرجانش حلاوت از شکر کم شد چو قیمت آورد نوشش ازین دو چشم گریانم از آن لبهای خندانش ندارد لب کس از یاقوت و مروارید تر دندان گرم باور نمی داری بیا بنگر به دندانش که تا هر گوهری بینی که عکسش در شب تاری فرو ریزد چو مهر و ماه بر یاقوت گویانش اگر پیراهن ماهم به مانند فلک آمد از آن اندر گریبانش بود خورشید تابانش و یا خورشید پنداری به پیراهن همی هر شب فرود آید ز گردون و برآید از گریبانش نشست ما اگر کوهست و او چون ماه بر گردون چرا هر دو به هم بینیم از آن رخسار رخشانش بلا و غارت دلهاست آن زلفین او لیکن هزاران دل چو او جمعست در زلف پریشانش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۷ برخیز و برو باده بیار ای پسر خوش وین گفت مرا خوار مدار ای پسر خوش باده خور و مستی کن و دلداری و عشرت و اندوه جهان باد شمار ای پسر خوش رنج و غم بیهوده منه بر دل و بر جان و آن چت بنخارد بمخار ای پسر خوش خواهی که بود خاک درت افسر عشاق در باده فزون کن تو خمار ای پسر خوش ناموس خرد بشکن و سالوس طریقت وز هر دو برآور تو دمار ای پسر خوش زهد و گنه و کفر و هدی را همه در هم در باز به یک داو قمار ای پسر خوش تا زنده شود مجلس ما از رخ و زلفت در مجلس ما مشک و گل آر ای پسر خوش از جان و جوانی نبود شاد سنایی تا دل نکند بر تو نثار ای پسر خوش صد سجده شکر از دل و از جان به تو آرد او را ز چه داری تو فگار ای پسر خوش

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۸ الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوش شراب تلخ ما را ده که هست این روزگاری خوش سزد گر ما به دیدارت بیاراییم مجلس را چو شد آراسته گیتی به بوی نوبهاری خوش همی بوییم هر ساعت همی نوشیم هر لحظه گل اندر بوستانی نو مل اندر مرغزاری خوش گهی از دست تو گیریم چون آتش می صافی گهی در وصف تو خوانیم شعر آبداری خوش کنون در انتظار گل سراید هر شبی بلبل غزلهای لطیف خوش به نغمه های زاری خوش شود صحرا همه گلشن شود گیتی همه روشن چو خرم مجلس عالی و باد مشکباری خوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۹ بر من از عشقت شبیخون بود دوش آب چشمم قطره خون بود دوش در دل از عشق تو دوزخ می نمود در کنار از دیده جیحون بود دوش ای توانگر همچو قارون از جمال عاشق از عشق تو قارون بود دوش ای به رخ ماه زمین بی روی تو مونس من ماه گردون بود دوش بی تو دوش از عمر نشمردم همی کز شمار عمر بیرون بود دوش چون شب دوشین شبی هرگز مباد کز همه شبها غم افزون بود دوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۰ چه رسم ست آن نهادن زلف بر دوش نمودن روز را در زیر شب پوش گه از بادام کردن جعبه نیش گه از یاقوت کردن چشمه نوش برآوردن برای فتنه خلق هزاران صبحدم از یک بناگوش تو خورشیدی از آن پیش تو آرند فلک را از مه نو حلقه در گوش پری و سرو و خورشیدی ولیکن قدح گیر و کمربند و قباپوش گل و مه پیش تو بر منبر حسن همه آموخته کرده فراموش سنایی را خریدستی دل و جان اگر صد جان دهندت باز مفروش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۱ از فلک در تاب بودم دی و دوش وز غمت بی تاب بودم دی و دوش با لب خشک از سرشک دیدگان در میان آب بودم دی و دوش گاه می خوردم گه از بحر دعا روی در محراب بودم دی و دوش بی رخ تو در میان بحر آب با نبید ناب بودم دی و دوش از کمال هجر در صحرای درد تیر در پرتاب بودم دی و دوش صحبت دیدار تو جستم همی گرچه با اصحاب بودم دی و دوش بی تو لرزان و طپان بر روی خاک راست چون سیماب بودم دی و دوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۲ در عشق تو ای نگار خاموش بفزود مرا غمان و شد هوش من عشق ترا به جان خریدم تو مهر مرا به یاوه مفروش هرگز نشود غمت ز یادم تو نیز مرا مکن فراموش شد خواب ز چشم من رمیده تا هست غم توام در آغوش ما را چه کشی به چشم آهوی مار ا چه دهی تو خواب خرگوش آویخته شد دلم نگون سار همچون سر زلفت از بر دوش تا آب رخم فراق تو ریخت آمد دل من ز درد در جوش تا کی ز تو خواهم استعانت یک روز حدیث بنده بنیوش گر زهر هلاهل از تو یابم با یاد تو زهر باشدم نوش امشب بجهم ز جور عشقت گر زان که نجستم از غمت دوش

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۳ دوش تا روز من از عشق تو بودم به خروش تو چه دانی که چه بود از غم تو بر من دوش می زدم آب صبوری ز دو دیده بر دل چون دل از آتش عشق تو برآوردی جوش گاه چون نای بدم از غم تو با ناله گاه بودم چو کمانچه ز فراقت به خروش هر شبم وعده دهی کایم و نایی بر من چند ازین عشوه خرم من ز تو ای عشوه فروش هم به جان تو که بر یاد لب نوشینت هر چه در عالم زهر است توان کردن نوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۴ ز جزع و لعلت ای سیمین بناگوش دلم پر نیش گشت و طبع پر نوش دو جادوی کمین ساز کمان کش دو نقاش شکر پاش گوهر نوش که پیش این و آن جان را و دل را هزاران غاشیه ست امروز بر دوش چو بینمت آن دو تا لعل پر از کبر چو بینمت آن دو تا جزع پر از جوش بدین گویم زهی خاموش گویا بدان گویم زهی گویای خاموش بسا زهاد گیتی را که بردی بدان لب های چون می مایه هوش بسا شیران عالم را که دادی ز چشم آهوانه خواب خرگوش زنی گل را و مل را خاک در چشم چو اندر مجلس آیی زلف بر دوش ز مستی باز کرده بند کرته ز شوخی کج نهاده طرف شب پوش ز جزعت خانه خانه دل شود خون ز لعلت چشمه چشمه خون شود نوش گریزد در عدم هر روز و هم شب ز شرم روی و مویت چون دی و دوش تو جانی گر نه ای در بر عجب نیست که جان در جان در آید نه در آغوش نگارا از سر آزاد مردی حدیث دردناک بنده بنیوش مرا چون از ولی بخریده ای دی کنونم بر عدو امروز مفروش مرا گفتی فراموشم مکن نیز تو روی از بهر این مخراش و مخروش که گشت از بهر یاد جزع و لعلت سنایی را فراموشی فراموش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۵ چون نهی زلف تافته بر گوش چون نهی جعد بافته بر دوش از دل من رمیده گردد صبر وز تن من پریده گردد هوش نه عجب گر خروش من بفزود تا شد آن عارض تو غالیه پوش ماه در آسمان سیاه شود خلق عالم برآورند خروش تا به وقت سپیده دم یک دم نغنودم در انتظار تو دوش گاه بودم به ره فگنده دو چشم گاه بودم به در نهاده دو گوش خار من گردد از وصال تو گل زهر من گردد از جمال تو نوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۶ ای جور گرفته مذهب و کیش این کبر فرو نه از سر خویش جز خوب مگو از آن لب خوب جز خوبی و لطف هیچ مندیش تا دور شدی ز پیش چشمم عشقت چه غم نهاده از پیش هر ساعت صبر من بود کم هر ساعت درد من بود بیش از کیش و طریقتم چه پرسی عشقست مرا طریقت و کیش گفتم بزیم به کام با تو هرگز نزید به کام درویش

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۷ آن کژدم زلف تو که زد بر دل من نیش از ضربت آن زخم دل نازک من ریش آنجا که بود انجمن لشگر خوبان نام تو بود اول و پای تو بود پیش بنگر که همی با من و با تو چکند چرخ بر هر دو همی چون شمرد مکر و فن خویش هر شب که کند عشق شکیبایی من کم هم در گذرد خوبی و زیبایی تو بیش ای روی تو قارون شده از حسن و ملاحت از هجر تو قارونم و از وصل تو درویش خود چون بود آخر به غم هجر گرفتار آن کس که به اول نبود عافیت اندیش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۸ ای زلف تو تکیه کرده بر گوش ای جعد تو حلقه گشته بر دوش ای کرده دلم ز عشق مفتون وی کرده تنم ز هجر مدهوش چون رزم کنی و بزم سازی ای لاله رخ سمن بناگوش گویند ترا مه قدح گیر خوانند ترا بت زره پوش گیرم که مرا شبی به خلوت تا روز نگیری اندر آغوش نیکو نبود که بی گناهی یک باره مرا کنی فراموش گیرم که سنایی از غمت مرد باری سخنش به طبع بنیوش بی روی تو بود دوش تا صبح از ناله او جهان پر از جوش یارب شب کس مباد هرگز زینگونه که او گذاشت شب دوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۹ ای بس قدح درد که کردست دلم نوش دور از لب و دندان شما بی خبران دوش گه بوسه همی داد بر آن درد لب و چشم گه رقص همی کرد بر آن حال دل و هوش گه عقل همی گفت که ای طبع تو کم نال گه صبر همی گفت که ای آه تو مخروش درد آمده پاداش که هین ای سر و تن داد عشق آمده با نیش که هان ای دل و جان نوش دردی که به افسانه شنیدم همه از خلق از علم به عین آمد وز گوش به آغوش در حجره چشم آمد خورشید خیالش خورشید که دیدست سیه کرده بناگوش در حسرت آن دیده چون دیده آهو این دیده نه در خواب و نه بیدار چو خرگوش حیرت سوی چشم آمده کای چشم تو منگر غیرت سوی گوش آمده کی گوش تو منیوش با چشم سرم گفته تراییم تو منگر در گوش دلم خوانده تراییم تو مخروش ذوق آمده در چشم که ای چشم چنین چش شوق آمده در گوش که ای گوش چنین گوش این خود صفت نقش خیالیست چه چیزست یارب که ببینم به عیان آن رخ نیکوش او بلبله بر دست و خرد سلسله در پای او غالیه بر گوش و رهی غاشیه بر دوش در عاشقی آنجا که ورا پای مرا سر در بندگی آنجا که ورا حلقه مرا گوش صد روح در آویخته از دامن کرته سی روز برانگیخته از گوشه شب پوش آوازه در افتاده به هر جا که سنایی در مکتب او کرد همه تخته فراموش

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۰ تا به بستانم نشاندی بر بساط انبساط ناگهانم در برآوردی و ماندی در بساط برگشاد از قهر و لطف لشکر قهرت کمین تا به دل ها درنگون شد رؤیت انس و نشاط من ز بهر دوستی را جان و دل کردم سبیل تا بوم کارم جهاد و تا زیم شغلم رباط اختلاط عشق تو با جان من باشد همی تا بود خون مرا با خاک روزی اختلاط در سرای دوستی آن به که فرشی افگنم خشت او باشد ز جان و خون او باشد ملاط تا اگر باری نباشم بر بساط دوستان خاک باشم زیر پای چاکران اندر سماط احتیاط و حزم کردم در بلا و درد عشق تیغ تقدیر آمد و شد پاک حزم و احتیاط ره ندانم جز به لطفت گر کنی لطفی سزاست ره نداند جو به پستان طفل خرد اندر قماط هر که بگذارد صراط آید به درگاه بهشت من نمی بینم بهشت و بیش رفتم صد صراط از دل آمد بر سنایی کس مباد اندر جهان گر نماند بر بساط قرب شاهان بی نشاط سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۱ ای زلف تو بند و دام عاشق ای روی تو ناز و کام عاشق در جستن تو بسی جهانها بگذشته به زیر گام عاشق بنمای جمال خویش و بفزای در منزلت و مقام عاشق وز شربت لطف خویش تر کن آخر یک روز کام عاشق وز باده وصل خویش پر کن یک شب صنما تو جام عاشق اکنون که همه جهان بدانست از عشق تو ننگ و نام عاشق بشنو جانا تو از سنایی تا بگذارد پیام عاشق بر عاشق اگر سلام نکنی باری بشنو سلام عاشق سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۲ خویشتن داری کنید ای عاشقان با درد عشق گر چه ما باری نه ایم از عشق بازی مرد عشق ما همه دعوی کنیم از عشق و عشق از ما به رنج عاشق آن باید که از معنی بود در خورد عشق عشق مردی هست قایم گر بر و جان ها برد پاک بازی کو که باشد عاشق و هم برد عشق گرد عشق آن گاه بینی کآب رخ را کم زنی آب رخ در باز تا روزی رسی در گرد عشق خیره سر تا کی زنی همچون زنان لاف دروغ ناچشیده شربت وصل و ندیده درد عشق ای سنایی توبه باید کردن از معنی تو را گر بر آید موکب رندان و بردا برد عشق سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۳ تا دل من صید شد در دام عشق باده شد جان من اندر جام عشق آن بلا کز عاشقی من دیده ام باز چون افتاده ام در دام عشق در زمانم مست و بی سامان کند جام شورانگیز درد آشام عشق من خود از بیم بلای عاشقی بر زبان می نگذرانم نام عشق این عجب تر کز همه خلق جهان نزد من باشد همه آرام عشق جان و دین و دل همی خواهد ز من این بدست از سوی جان پیغام عشق جان و دین و دل فدا کردم بدو تا مگر یک ره برآید کام عشق

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۴ از حل و از حرام گذشتست کام عشق هستی و نیستی ست حلال و حرام عشق تسبیح و دین و صومعه آمد نظام زهد زنار و کفر و میکده آمد نظام عشق خالیست راه عشق ز هستی بر آن صفت کز روی حرف پرده عشقست نام عشق بر نظم عشق مهره فرو باز بهر آنک از عین و شین و قاف تبه شد قوام عشق چندین هزار جان مقیمان سفر گزید جانی هنوز تکیه نزد در مقام عشق این طرفه تر که هر دو جهان پاک شد ز دست با این هنوز گردن ما زیر وام عشق برخاست اختیار و تصرف ز فعل ما چون کم زدیم خویشتن از بهر کام عشق اندر کنشت و صومعه بی بیم و بی امید درباختیم صد الف از بهر لام عشق برداشت پرده های تشابه ز بهر ما تا روی داد سوی دل ما پیام عشق مستی همی کنم ز شراب بلا ولیک هر روز برترست چنین ازدحام عشق آزاده مانده ایم ز کام و هوای خویش تا گشته ایم از سر معنی غلام عشق دامست راه عشق و نهاده به شاهراه بادام و بند خلق سنایی به دام عشق زان دولتی که بی خبران را نصیبه ایست کم باد نام عاشق و گم باد نام عشق چون یوسف سعید بفرمودم این غزل بادا دوام دولت او چون دوام عشق سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۵ تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشق عاشقم بر عشق و هرگز نشکنم پیمان عشق تا حدیث عاشقی و عشق باشد در جهان نام من بادا نوشته بر سر دیوان عشق خط قلاشی چو عشق نیکوان بر من کشند شرط باشد برنهم سر بر خط فرمان عشق در میان عشق حالی دارم اردانی چنانک جان برافشانم همی از خرمی بر جان عشق در خم چوگان زلف دلبران انداخت دل هر که با خوبان سواری کرد در میدان عشق من درین میدان سواری کرده ام تا لاجرم کرده ام دل همچو گوی اندر خم چوگان عشق در جهان برهان خوبی شد بت دلدار من تا شد او برهان خوبی من شدم برهان عشق سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۶ من کیستم ای نگار چالاک تا جامه کنم ز عشق تو چاک کی زهره بود مرا که باشم زیر قدم سگ ترا خاک صد دل داری تو چون دل من آویخته سرنگون ز فتراک در عشق تو غم مرا چو شادی وز دست تو زهر همچو تریاک در راه رضای تو به جانت گر جان بدهم نیایدم باک از هر چه برو نشان تو نیست بیزار شدستم از دل پاک شوریده سر دو زلف تو هست شور دل مردم هوسناک در کار تو شد سر سنایی زین نیست ترا خبر هماناک سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۷ ای بلبل وصل تو طربناک وی غمزت زهر و خنده تریاک ای جان دو صدهزار عاشق آویخته از دوال فتراک افلاک توانگر از ستاره در جنب ستانه تو مفلاک در بند تو سر زنان گردون با طوق تو گردنان سرناک از بهر شمارش ستاره پیشانی ماه تخته خاک از زلف تو صد هزار منزل تا روی تو و همه خطرناک ای نقش نگین تو لعمرک وی خلعت خلقت تو لولاک بر بوی خط تو روح پاکان از عقل بشسته تخته ها پاک با نقش تو گفته نقش بندت لولاک لما خلقت الا فلاک از رشک تو آفتاب چون صبح هر روز قبای نو کند چاک با تابش تو به ماه نیسان گشته می صرف غوره بر تاک از گرد رکاب تو سنایی ماننده مرکب تو چالاک با کیش نه از کس و گزافست آن تو و آنگه از کسش باک

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۸ در زلف تو دادند نگارا خبر دل معذورم اگر آمده ام بر اثر دل یا دل بر من باز فرست ای بت مه رو یا راه مرا باز نما تو به بر دل نی نی که اگر نیست ترا هیچ سر ما ما بی تو نداریم دل خویش و سر دل چندین سر اندیشه و تیمار که دارد تا گه جگر یار خورد گه جگر دل بی عشق تو دل را خطری نیست بر ما هر چند که صعب ست نگارا خطر دل تا دل کم عشق تو در بست به شادی بستیم به جان بر غم عشقت کمر دل سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۹ چاک زد جان پدر دست صبا دامن گل خیز تا هر دو خرامیم به پیرامن گل تیره شد ابر چو زلفین تو بر چهره رخ تا بیآراست چو روی تو رخ روشن گل همه شب فاخته تا روز همی گرید زار ز غم گل چو من از عشق تو ای خرمن گل زان که گل بنده آن روی خوش خرم تو ست در هوای رخ تو دست من و دامن گل گل برون کرد سر از شاخ به دل بردن خلق تا بسی جلوه گری کرد هوا بر تن گل تا گل عارض تو دید فرو ریخت ز شرم با گل عارض تو راست نیاید فن گل سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۰ ای ساقی خیز و پر کن آن جام کافتاده دلم ز عشق در دام تا جام کنم ز دیده خالی وز خون دو دیده پر کنم جام ایام چو ما بسی فرو برد تا کی بندیم دل در ایام خیزیم و رویم از پس یار گیریم دو زلف آن دلارام باشیم مجاور خرابات چندان بخوریم باده خام کز مستی و عاشقی ندانیم کاندر کفریم یا در اسلام گر دی گفتیم خاصگانیم امروز شدیم جملگی عام امروز زمانه خوش گذاریم تا فردا چون بود سرانجام سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۱ هر شب نماز شام بود شادیم تمام کاید رسول دوست هلا نزد ما خرام خورشید هر کسی که شب آید فرو رود خورشید ما برآید هر شب نماز شام روز فراق رفت و برآمد شب وصال ای روز منقطع شو و ای شب علی الدوام ای دوست تا تو باشی اندوه کی بود تا جان بود به تن تو خداوند و من غلام هر گه که خدمت آیم ای دوست پیش تو شادی حلال گردد اندوه و غم حرام سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۲ بس که من دل را به دام عشق خوبان بسته ام وز نشاط عشق خوبان توبه ها بشکسته ام خسته او را که او از غمزه تیر انداخته ست من دل و جان را به تیر غمزه او خسته ام هر کجا شوریده ای را دیده ام چون خویشتن دوستی را دامن اندر دامن او بسته ام دوستانم بر سر کارند در بازار عشق من چو معزولان چرا در گوشه ای بنشسته ام چون به ظاهر بنگری در کار من گویی مگر با سلامت هم نشینم وز ملامت رسته ام این سلامت را که من دارم ملامت در قفاست تا نه پنداری که از دام ملامت جسته ام تو بدان منگر که من عقد نشاط خویش را از جفای دوستان از دیدگان بگسسته ام باش تا بر گردن ایام بندد بخت من عقدهای نو که از در سخن پیوسته ام

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۳ دلبرا تا نامه عزل از وصالت خوانده ام ای بسا خون دلا کز دیده بر رخ رانده ام بر نشان هرگز ندیدم بر دل بی رحم تو گر چه هر تیری که اندر جعبه بد بفشانده ام ظن مبر جانا که من برگشته ام از عاشقی یا دل از دست غم هجران تو برهانده ام زان همی کم تر کنم در عشق فریاد و خروش کآتش دل را به آب دیدگان بنشانده ام حق خدمت های بسیار مرا ضایع مکن زآن که روزی خوانده بودم گر چه اکنون رانده ام هم تو رس فریاد حالم حرمت دیرینه را رحم کن بر من نگارا ز آن که بس درمانده ام سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۴ برندارم دل ز مهرت دلبرا تا زنده ام ور چه آزادم تو را تا زنده ام من بنده ام مهر تو با جان من پیوسته گشت اندر ازل نیست روی رستگاری زو مرا تا زنده ام از هوای هر که جز تو جان و دل بزدوده ام وز وفای تو چو نار از ناردان آگنده ام عشق تو بر دین و دنیا دلبرا بگزیده ام خواجگی در راه تو در خاک راه افگنده ام تا بدیدم درج مروارید خندان تو را بس عقیقا کز دریغ از دیده بپراکنده ام تا به من بر لشگر اندوه تو بگشاد دست از صلاح و نیکنامی دست ها بفشانده ام دست دست من بد از اول که در عشق آمدم کم زدم تا لاجرم در شش دره درمانده ام سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۵ صنما تا بزیم بنده دیدار توام بتن و جان و دل دیده خریدار توام تو مه و سال کمر بسته به آزار منی من شب و روز جگر خسته ز آزار توام گرچه از جور تو سیر آمده ام تا بزیم بکشم جور تو زیرا که گرفتار توام زان نکردی تو همی ساخت بر من که ترا آگهی نیست که من سوخته زار توام گرچه آرایش خوبان جهانی به جمال به سر تو که من آرایش بازار توام نه عجب گر بکشم تلخی گفتار ترا زان که من شیفته خوبی دیدار توام دزد شبرو منم ای دلبر اندر غم تو چون سنایی ز پی وصل تو عیار توام گرچه عشاق دل آسوده گفتار منند من همه ساله دل آزرده گفتار توام

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۶ بسته یار قلندر مانده ام زان دو چشمش مست و کافر مانده ام تا همه رویست یارم همچو گل من همه دیده چو عبهر مانده ام بر دم مار آمدم ناگاه پای زان چو کژدم دست بر سر مانده ام در هوای عشق و بند زلف او هم معطل هم معطر مانده ام بر امید آن دوتا مشکین رسن پای تا سر همچو چنبر مانده ام چنگ در زنجیر زلفینش زدم لاجرم چون حلقه بر در مانده ام دورم از تو تا به روزی چشم و دل در میان آب و آذر مانده ام از خیال او و اشک خود مقیم دیده در خورشید و اختر مانده ام هم ز چشمت وز دلت کز چشم و دل اندر آبان و در آذر مانده ام دخل و خرج روز شب را در میان در سیه رویی چو دفتر مانده ام افسری ننهاد ز آتش بر سرم تا چنین نی خشک و نی تر مانده ام سالها شد تا از آن آتش چو شمع مرده فرق و زنده افسر مانده ام مفلس و مخلص منم زیرا مرا دل نماند و من ز دلبر مانده ام عیسی اندر آسمان خر با زمین من نه با عیسی نه با خر مانده ام بی منست او تا سنایی با منست با سنایی زین قبل درمانده ام سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۷ تا بر آن روی چو ماه آموختم عالمی بر خویشتن بفروختم پاره کرده پرده صبر و صلاح دیده عقل و بصر بردوختم رایت عشق از فلک بفراختم تا چراغ وصل را فروختم با بت آتش رخ اندر ساختم خرمن طاعت به آتش سوختم اسب در میدان وصلش تاختم کعبه وصلش ز هجران توختم جامه عفت برون انداختم رندی و ناراستی آموختم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۸ از همت عشق بافتوحم پا بسته عشق بلفتوحم بربود ز بوی زلف عقلم بفزود ز آب روی روحم از موی سیاه اوست شامم وز روی نکوی او صبوحم یک بوسه ازو بیافتم بس آن بود ز عشق او فتوحم زان بوسه همچو آب حیوان اکنون نه سناییم که نوحم نی نی که برفت نوح آخر من نوح نیم که روح روحم آن روز گریخت از سنایی آن توبه که گفت من نصوحم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۹ دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادم به دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمی دیدم همه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادم کجا اصلی بود کاری که من سازم به قرایی که از رندی و قلاشی نهادستند بنیادم مده پندم که در طالع مرا عشقست و قلاشی کجا سودم کند پندت بدین طالع که من زادم مرا یک جام باده به ز چرخ اندر جهان توبه رسید ای ساقیان یک ره به جام باده فریادم نیندوزم ز کس چیزی چنان فرمود جانانم نیاموزم ز کس پندی چنین آموخت استادم ز رنج و زحمت عالم به جام می در آویزم که جام می تواند برد یک دم عالم از یادم الا ای پیر زردشتی به من بربند زناری که من تسبیح و سجاده ز دست و دوش بنهادم

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۰ تا من به تو ای بت اقتدی کردم بر خویش به بی دلی ندی کردم از بهر دو چشم پر ز سحر تو دین و دل خویش را فدی کردم آن وقت بیا که من ز مستوری در شهر ز خویش زاهدی کردم همچون تو شدم مغ از دل صافی خود را ز پی تو ملحدی کردم در طمع وصال تو به نادانی مال و تن خویش را سدی کردم کز رفق سنایی اندرین حالت از راه مغان ره هدی کردم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۱ دستی که به عهد دوست دادیم از بند نفاق برگشادیم زان زهد تکلفی برستیم در دام تعلق اوفتادیم از پیش سجاده بر گرفتیم طاعات ز سر فرو نهادیم وز دست ریا فرو نشستیم در پیش هوا بایستادیم تن را به عبادت آزمودیم دل را به امید عشوه دادیم اندوه به گرد ما نگردد چون شاد به روی میر دادیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۲ ما عاشق همت بلندیم دل در خود و در جهان چه بندیم آن به که یکی قلندری وار می گیریم ار چه دانشمندیم از بهر پسر به سر بیاییم وز بهر جگر جگر برندیم ار هیچ شکار حاجت آید خود را به دو دست ما کمندیم با یک دو سه جام به که خود را زنار چهار کرد بندیم خود را به دو باده وارهانیم چون زیر هزار گونه بندیم ای یار ز چشم بد چه ترسی بر آتش می چو ما سپندیم چندان بخوریم می که از خود آگه نشویم زان که چندیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۳ خیز تا ما یک قدم بر فرق این عالم زنیم وین تن مجروح را از مفلسی مرهم زنیم تیغ هجران از کف اخلاص بر حکم یقین در گذار مهره اصل بنی آدم زنیم جمله اسباب هوا را برکشیم از تن سلب پس تبرا را برو پوشیم و کف بر هم زنیم از علایقها جدا گردیم و ساکن تر شویم بر بساط نیستی یک چند گاهی دم زنیم تیغ توحید از ضمیر خالص خود برکشیم بر قفای ملحدان زان ضربتی محکم زنیم آتش نفس لجوج ار هیچ گون تیزی کند ما به آب قوت علوی برو برنم زنیم بار خدمت را به کشتی سعادت در کشیم پس خروشی بر کشیم و کشتی اندر یم زنیم اسب شوق اندر بیابان محبت تا زنیم گوی برباییم و لبیک اندرین عالم زنیم پیش تا سفله زمانه بر فراقم کم زند خیز تا بر فرق این سفله زمانه کم زنیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۴ خیز تا بر یاد عشق خوبرویان می زنیم پس ز راه دیده باغ دوستی را پی زنیم از نوای ناله نی گوشها را پر کنیم وز فروغ آتش می چهره ها را خوی زنیم چون درین مجلس به یاد نی برآید کارها ما زمانی بیت خوانیم و زمانی نی زنیم زحمت ما چون ز ما می پاره ای کم می کند خرقه بفروشیم و خود را بر صراحی می زنیم چنگ در دلبر زنیم آن دم که از خود غایبیم پس نییم اکنون چو غایب چنگ در وی کی زنیم از برای بی نشانی یک فروغ از آه دل در بهار و در خزان و در تموز و دی زنیم دفتر ملک دو عالم را فرو شوییم پاک هر چه آن ما را نشانست آتش اندر وی زنیم

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۵ پسرا خیز تا صبوح کنیم راح را همنشین روح کنیم مفلسانیم یک زمان بگذار از شرابی دو تا فتوح کنیم باده نوشیم بی ریا از آنک با ریا توبه نصوح کنیم حال با شعر فرخی آریم رقص بر شعر بلفتوح کنیم ور بود زحمتی ز ناجنسی به نیازی دعای نوح کنیم ور سنایی هنوز خواهد خفت پیش ازو ما همی صبوح کنیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۶ خیز تا در صف عقل و عافیت جولان کنیم نفس کلی را بدل بر نقش شادروان کنیم دشنه تحقیق برداریم ابراهیم وار گوسفند نفس شهوانی بدو قربان کنیم گر برآرد سر چو فرعون اندرین ره شهوتی ما بر او از عقل سد موسی عمران کنیم در دل ار خیل خیال از سحر دستان آورد از درخت صدق روی صد عصا ثعبان کنیم بر بساط معرفت از روی باطن هر زمان مهر عز لایزالی نقش جاویدان کنیم عشق او در قلب ما چون هست سلطانی بزرگ نقش نقد ضرب ایمان نام آن سلطان کنیم پرده از روی صلاح و زهد و عفت بردریم خانه را بر عقل رعنا یک زمان زندان کنیم عاشق و معشوق و عشق این هر سه را در یک صفت گه زلیخا گه نبی گه یوسف کنعان کنیم روح باطن گر چو یوسف گم شدست از پیش ما ما چو یعقوب از غمش دل خانه احزان کنیم نار عشق و باد عزم و خاک دانش آب جرم عالم علم سنایی زین چهار ارکان کنیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۷ گفتم از عشقش مگر بگریختم خود به دام آمد کنون آویختم گفتم از دل شور بنشانم مگر شور ننشاندم که شور انگیختم بند من در عشق آن بت سخت بود سخت تر شد بند تا بگسیختم عاشقان بر سر اگر ریزند خاک من به جای خاک آتش ریختم بر بناگوش سیاه مشک رنگ از عمش کافور حسرت بیختم عاجزم با چشم رنگ آمیز او گرچه از صد گونه رنگ آمیختم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۸ الا ای ساقی دلبر مدار از می تهی دستم که من دل را دگرباره به دام عشق بربستم مرا فصل بهار نو به روی آورد کار نو دلم بربود یار نو بشد کار من از دستم اگر چه دل به نادانی به او دادم به آسانی ندارم ز آن پشیمانی که با او مهر پیوستم چو روی خوب او دیدم ز خوبان مهر ببریدم ز جورش پرده بدریدم ز عشقش توبه بشکستم چو باری زین هوس دوری چو من دانم نه رنجوری به من ده باده سوری مگر یک ره کنی مستم کنون از باده پیمودن نخواهم یک دم آسودن که نتوان جز چنین بودن درین سودا که من هستم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۹ من نصیب خویش دوش از عمر خود برداشتم کز سمن بالین و از شمشاد بستر داشتم داشتم در بر نگاری را که از دیدار او پایه تخت خود از خورشید برتر داشتم نرگس و شمشاد و سوسن مشک و سیم و ماه و گل تا به هنگام سحر هر هفت در بر داشتم بر نهاده بر بر چون سیم و سوسن داشتم لب نهاده بر لب چون شیر و شکر داشتم دست او بر گردن من همچو چنبر بود و من دست خود در گردن او همچو چنبر داشتم بامدادان چون نگه کردم بسی فرقی نبود چنیر از زر داشت او سوسن ز عنبر داشتم چون موذن گفت یک الله اکبر کافرم گر امید آن دگر الله اکبر داشتم

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr · 3 · Qur'an & Sunnah