Senâî — Dîvân-ı Eş'âr
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۰ تو را دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتم تو دانی با دل غم خور شبت خوش باد من رفتم اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم گرفتم هجرت اندر بر شبت خوش باد من رفتم ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبا زهی جادو زهی دلبر شبت خوش باد من رفتم به چهره اصل ایمانی به زلفین مایه کفری ز جور هر دو آفت گر شبت خوش باد من رفتم میان آتش و آبم ازین معنی مرا بینی لبان خشک و چشم تر شبت خوش باد من رفتم بدان راضی شدم جانا که از حالم خبر پرسی ازین آخر بود کمتر شبت خوش باد من رفتم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۱ تا به رخسار تو نگه کردم عیش بر خویشتن تبه کردم تا ره کوی تو بدانستم بر رخ از خون دیده ره کردم تا سر زلف تو ربود دلم روز چون زلف تو سیه کردم دست بر دل هزار بار زدم خاک بر سر هزار ره کردم کردگارت ز بهر فتنه نگاشت نیک در کار تو نگه کردم گنه آن کردم ای نگار که دوش صفت روی تو به مه کردم عذر دوشینه خواستم امروز توبه کردم اگر گنه کردم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۲ به دردم به دردم که اندیشه دارم کز آن یاسمین بر تهی شد کنارم به وقتی که دولت بپیوست با من بپیوست هجرش به غم روزگارم که داند که حالم چگونست بی تو که داند که شبها همی چون گذارم خیالش ربودست خواب از دو چشم گرفتنش باید همی استوارم ز من برد نرمک همی هوشیاری کنون با غم او نه بس هوشیارم اگر غمگنان را غم اندر دل آمد چرا غمگنم من چو من دل ندارم چون آن گوهر پاک از من جدا شد سزد گر من از چشم یاقوت بارم وگر من نپایم به آزاد مردی ببینند مردم که چون بی قرارم همی داد ندهد زمانه مهان را اگر داد دادی نرفتی نگارم چو من یادگارش دل راد دارم دهد هجر گویی به جان زینهارم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۳ ای یار سر مهر و مراعات تو دارم ای دولت دل خدمت و طاعات تو دارم طاعات و مراعات ترا فرض شناسم جان و دل و دین وقف مراعات تو دارم حاجات تو گر هست به جان و دل و دینم جان و دل و دین از پی حاجات تو دارم یک بار مناجات تو در وصل شنیدم بار دگر امید مناجات تو دارم هر چند به بد قصد کنی جان و سر تو گر هیچ به بد قصد مکافات تو دارم گر صومعه خویش خرابات کنی تو من روی همه سوی خرابات تو دارم ششدر کن و شهمات ببر جان و دل من کاین هر دو بر ششدر و شهمات تو دارم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۴ روزی که رخ خوب تو در پیش ندارم آن روز دل خلق و سر خویش ندارم چندین چه کنی جور و جفا با من مسکین چون طاقت هجرت من درویش ندارم در مجمره عشق و غمت سوخته گشتم زین بیش سر گفت و کمابیش ندارم تا سلسله عشق تو بربست مرا دست جز سلسله بر دست دل ریش ندارم زان غمزه غماز غم افزای تو بر من اسلام شد و قبله شد و کیش ندارم
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۵ الحق نه دروغ سخت زارم تا فتنه آن بت عیارم من پار شراب وصل خوردم امسال هنوز در خمارم صاحب سر درد و رنج گشتم تا با غم عشق یار غارم قتال ترین دلبرانست قلاش ترین روزگارم وز درد فراق و رنج هجرش از دیده و دل در آب و نارم با حسن و جمال یار جفتست با درد و خیال و رنج یارم با آتش عشق سوزناکش بنگر که همیشه سازگارم گر منزل عشق او درازست شکر ایزد را که من سوارم در شادی عشق او همیشه من بر سر گنج صدهزارم منگر تو بتا بدانکه امروز چون موی تو هست روزگارم فردا صنما به دولت تو گردد چو رخ تو خوب کارم یک راه تو باش دستگیرم یک روز تو باش غمگسارم تا چند سنایی نوان را چون خر به زنخ فرو گذارم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۶ می ده پسرا که در خمارم آزرده جور روزگارم تا من بزیم پیاله بادا بر دست ز یار یادگارم می رنگ کند به جامم اندر بس خون که ز دیده می ببارم از حلقه و تاب و بند زلفت هم مؤمن و بسته زنارم ای ماه در آتشم چه داری چون با تو ز نار نیست عارم تا مانده ام از تو بر کناری جویست ز دیده بر کنارم خواهم که شکایت تو گویم از بیم دو زلف تو نیارم گر ماه رخان تو برآید از من ببرد دل و قرارم امروز که در کفم نبیدست اندوه جهان بتا چه دارم مولای پیاله بزرگم فرمانبر دور بی شمارم در مغکده ها بود مقامم در مصطبه ها بود قرارم از شحنه شهر نیست بیمم در خانه هجر نیست کارم هر چند ز بخت بد به دردم هر چند به چشم خلق خوارم با رود و سرود و باده ناب ایام جهان همی گذارم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۷ چو آمد روی بر رویم که باشم من که من باشم که آنگه خوش بود با من که من بی خویشتن باشم من آنگه خود کسی باشم که در میدان حکم او نه دل باشم نه جان باشم نه سر باشم نه تن باشم چه جای سرکشی باشد ز حکم او که در رویش چو شمع آنگاه خوش باشم که در گردن زدن باشم چو او با من سخن گوید چو یوسف وقت لا باشد چو من با او سخن گویم چو موسی گاه لن باشم سخن پیدا و پنهان ست و او آن دوستر دارد که چون با من سخن گوید من آنجا چون وثن باشم چو بیخود بر برش باشم ز وصف اندر کنف باشم چو با خود بر درش باشم ز هجر اندر کفن باشم مرا در عالم عشقش مپرس از شیب و از بالا مهم تا در فلک باشم گلم تا در چمن باشم مرا گر پایه ای بینی بدان کان پایه او باشد بر او گر سایه ای بینی بدان کان سایه من باشم سنایی خوانم آن ساعت که فانی گشتم از سنت سنایی آنگهی باشم که در بند سنن باشم
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۸ فراق آمد کنون از وصل برخوردار چون باشم جدا گردید یار از من جدا از یار چون باشم به چشم ار نیستم گنج عقیق و لولو و گوهر عقیق افشان و گوهربیز و لولوبار چون باشم کسی کوبست خواب من در آب افگند پنداری چو خوابم شد تبه در آب جز بیدار چون باشم بت من هست دلداری و زود آزار و من دایم دل آزرده ز عشق یار زود آزار چون باشم دهانش نیم دینارست و دینارست روی من چو از دینار بی بهرم به رخ دینار چون باشم ز بی خوابی همی خوانم به عمدا این غزل هردم همه شب مردمان در خواب و من بیدار چون باشم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۹ روا داری که بی روی تو باشم ز غم باریک چون موی تو باشم همه روز و همه شب معتکف وار نشسته بر سر کوی تو باشم به جوی تو همه آبی روان ست سزد گر من هواجوی تو باشم اگر چشمم ز رویت باز ماند به جان جوینده روی تو باشم اگر زلفین چوگان کرد خواهی مرا بپذیر تا گوی تو باشم به باغ صحبتت دلشاد و خرم زمانی بر لب جوی تو باشم نگارینا تو با چشم غزالی رها کن تا غزل گوی تو باشم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۰ من که باشم که به تن رخت وفای تو کشم دیده حمال کنم بار جفای تو کشم ملک الموت جفای تو ز من جان ببرد چون به دل بار سرافیل وفای تو کشم چه کند عرش که او غاشیه من نکشد چون به جان غاشیه حکم و رضای تو کشم چون زنان رشک برند ایمنی و عافیتی بر بلایی که به جای تو برای تو کشم نچشم ور بچشم باده ز دست تو چشم نکشم ور بکشم طعنه برای تو کشم گر خورم باده به یاد کف دست تو خورم ور کشم سرمه ز خاک کف پای تو کشم جز هوا نسپرم آن گه که هوای تو کنم جز وفا نشمرم آن گه که جفای تو کشم بوی جان آیدم آن گه که حدیث تو کنم شاخ عز رویدم آن گه که بلای تو کشم به خدای ار تو به دین و خردم قصد کنی هر دو را گوش گرفته به سرای تو کشم ور تو با من به تن و جان و دلم حکم کنی هر سه را رقص کنان پیش هوای تو کشم من خود از نسبت عشق تو سنایی شده ام کی توانم که خطی گرد ثنای تو کشم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۱ چو دانستم که گردنده ست عالم نیاید مرد را بنیاد محکم پس آن بهتر که ما در وی مقیمیم شبان و روز با هم مست و خرم مرا زان چه که چونان گفت ابلیس مرا زان چه که چونین کرد آدم تو گویی می مخور من می خورم می تو گویی کم مزن من می زنم کم فتادی تو به کعبه من به خاور الا تا چند ازین دوری و درهم من و خورشید و معشوق و می لعل تو و رکن و مقام و آب زمزم ترا کردم مسلم کوثر و خلد مسلم کن مرا باری جهنم به فردوس از چه طاعت شد سگ کهف به دوزخ از چه عصیان رفت بلعم تو گر هستی چو بلعم در عبادت من آخر از سگی کمتر نیم هم سرانجام من و تو روز محشر ندانم چون بود والله اعلم سخن گویی تو همواره ز اسلام همه اسلام تو صلوات و سلم زدن در کوی معنی دم نیاری همه پیراهن دعوی زنی دم
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۲ ای چهره تو چراغ عالم با دیدن تو کجا بود غم شد خلد به روی تو سرایم بی روی تو خلد شد جهنم ای شمسه نیکوان به خوبی چون تو دگری نزاد ز آدم کوی تو شدست باغ عشاق باریده بر او ز دیده هانم بندیست نهان ز بند زلفت بر جان و دل رهیت محکم هر روز همی شود به نوعی حسن تو فزون و صبر من کم گر بود مرا پری به فرمان ور باشد ملک و ملکت جم بر زد نتوان به شادکامی بی روی تو ای نگار یک دم ای جان من و دو دیده بر من چون دیده مور گشت عالم آخر به سر آید این شب هجر وین صبح وصال بردمد هم گر بر لبم آید آن لبانت هرگز نزنم من آتشین دم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۳ در راه عشق ای عاشقان خواهی شفا خواهی الم کاندر طریق عاشقی یک رنگ بینی بیش و کم روزی بیاید در میان تا عشق را بندی میان عیسی بباید ترجمان تا زنده گرداند به دم چون دیده کوته بین بود هر نقش حورالعین بود چون حاصل عشق این بود خواهی شفا خواهی الم یک جرعه زان می نوش کن سری ز حرفی گوش کن جان را ازان مدهوش کن کم کن حدیث بیش و کم دردت بود درمان شمر دشوارها آسان شمر در عاشقی یکسان شمر شیر فلک شیر علم از خویشتن آزاد زی از هر ملالی شاد زی هر جا که باشی راد زی چون یافتی از عشق شم رو کن شراب رنگ را وز سر بنه نیرنگ را بس کن تو نام و ننگ را بر فرق فرقد زن قدم بر سوز دل دمساز شو اول قدم جان باز شو زی سر معنی باز شو شکل حروف انگار کم بر زن زمانی کبر را بر طاق نه کبر و ریا خواهی وفا خواهی جفا چون دوست باشد محتشم عاشق که جام می کشد بر یاد روی وی کشد جز رخش رستم کی کشد رنج رکاب روستم چون از پی دلبر بود شاید که جان چاکر بود چون زهره خنیاگر بود از حور باید زیر و بم تا کی ازین سالوس و زه از بند چار ارکان بجه سر سوی کل خویش نه تا نور بینی بی ظلم از کل عالم شو بری بگذر ز چرخ چنبری تا هیچ چیزی نشمری تاج قباد و تخت جم گر بایدت حرفی ازین تا گرددت عین الیقین شو مدحت خورشید دین بر دفتر جان کن رقم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۴ مسلم کن دل از هستی مسلم دمادم کش قدح اینجا دمادم نه زان می ها کز آن مستی فزاید از آن می ها که از جانم کم کند غم حریفانت همه یکرنگ و دلشاد چو بسطامی و ابراهیم ادهم جنید و شبلی و معروف کرخی حبیب و آدم و عیسی مریم می شوق ملک نوش از حقیقت که تا گردد دل و جان تو خرم
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۵ ای ناگزران عقل و جانم وی غارت کرده این و آنم ای نقش خیال تو یقینم وی خال جمال تو گمانم تا با خودم از عدم کمم کم چون با تو بوم همه جهانم در بازم با تو خویشتن را تا با تو بمانم ار بمانم گویی که به دل چه ای چو تیرم پرسی که به تن کیی کمانم پیش تو به قلب و قالب ای جان آنم که چو هر دو حرف آنم ای شکل و دهان تو کم از نیست کی بود که کنی کم از دهانم گر با تو به دوزخ اندر آیم حقا که بود به از جنانم تا چند چهار میخ داری در حجره تنگ کن فکانم تا چند فسرده روح داری در سایه دامن زمانم بی هیچ بخر مرا هم از من هر چند برایگان گرانم مانند میان خود کنم نیست زیرا که هنوز در میانم با تن چکنم نه از زمینم با جان چکنم نه آسمانم من سایه شدم تو آفتابی یک راه برآی تا نمانم بگشای نقاب تا ببینم بنمای جمال تا بدانم خواننده تو باش سوی خویشم تا مرکب پی بریده رانم در دیده به جای دیده بنشین تا نامه نانبشته خوانم تو عاشق هست و نیست خواهی بپذیر مرا که من چنانم در دیده ز بیم غیرت تو اکنون نه سناییم سنانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۶ ای دیدن تو حیات جانم نادیدنت آفت روانم دل سوخته ای به آتش عشق بفروز به نور وصل جانم بی عشق وصال تو نباشد جز نام ز عیش بر زبانم اکنون که دلم ربودی از من بی روی تو بود چون توانم دردیست مرا درین دل از عشق درمانش جز از تو می ندانم بر بوی تو ز آرزوی رویت همواره به کوی تو دوانم تا گوش همی شنید نامت جز نام تو نیست بر زبانم تا لاله شدت حجاب لولو لولوست همیشه بر رخانم گلنای بهی شدم ز تیمار وین اشک به رنگ ناردانم شد خال رخ تو ای نگارین شور دل و نور دیدگانم ای عشق تو بر دلم خداوند من بنده عشق جاودانم وصف تو شدست ماهرویا از وهم برون و از گمانم پیش آی بتا و باده پیش آر بنشان بر خویش یک زمانم از دست تو گر چشم شرابی تا حشر چو خضر زنده مانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۷ آمد بر من جهان و جانم انس دل و راحت روانم بر خاستمش به بر گرفتم بفزود هزار جان به جانم از قد بلند و زلف پشتش گفتم که مگر به آسمانم چون سر بنهاد در کنارم رفت از بر من جهان و جانم فریاد مرا ز بانگ موذن من بنده بانگ پاسبانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۸ به صفت گر چه نقش بی جانم به نگاری و عاشقی مانم گه چو عشاق جفت صد ماتم گه چو معشوق جفت صد جانم به دور نگم چو روی و موی نگار زان که هم کفرم و هم ایمانم گر به شکلم نگه کنی اینم ور به خطم نگه کنی آنم گه چو بالای عاشقان کوژم گه چو لب های یار خندانم گه خمیده چو قد عشاقم گه شکسته چو زلف جانانم صفت خد و زلف معشوقم تاج سرهای عاشقان زانم
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۹ تا شیفته عارض گلرنگ فلانم از درد خمیده چو سر چنگ فلانم تنگ ست جهان بر من بیچاره غمگین تا عاشق چشم و دهن تنگ فلانم گه جنگ کند با من و گه صلح کند باز من فتنه بر آن صلح و بر آن جنگ فلانم بسیار بدیدم به جهان سنگدلان را عاجز شده آن دل چون سنگ فلانم گنگست زبانش به گه گفتن لیکن من شیفته آن سخن گنگ فلانم قولش همه زرقست به نزدیک سنایی من بنده زراقی و نیرنگ فلانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۰ هر گه که به تو در نگرم خیره بمانم من روی تو را ای بت مانند ندانم هر گه که برآیی به سر کو به تماشا خواهم که دل و دیده و جان بر تو فشانم هجرانت دمار از من بیچاره برآورد گر دست نگیری تو مرا زنده نمانم یک ره نظری کن به سوی بنده نگارا ای چشم و چراغ من و ای جان جهانم گر هیچ ظفر یابم یک روز بر آن کوی هرگز نشوم مرده و جاوید بمانم گر دولت یاری کند و بخت مساعد من فرق سر از چرخ فلک در گذرانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۱ از عشق ندانم که کیم یا به که مانم شوریده تنم عاشق و سرمست و جوانم از بهر طلب کردن آن یار جفا جوی دل سوخته پوینده شب و روز دوانم با کس نتوانم که بگویم غم عشقش نه نیز کسی داند این راز نهانم ده سال فزونست که من فتنه اویم عمری سپری گشت من اندوه خورانم از بس که همی جویم دیدار فلان را ترسم که بدانند که من یار فلانم از ناله که می نالم ماننده نالم وز مویه که می مویم چون موی نوانم ای وای من ار من ز غم عشق بمیرم وی وای من ار من به چنین حال بمانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۲ دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندم به رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از من نبردست ای عجب هرگز جزین یکبار فرمانم شفیع آرم که را دیگر که را گویم که را خوانم کزین بازی ناخوش من پشیمانم پشیمانم کنون نزدیک وی پویم وفا و مهر او جویم مگر بر من ببخشاید چو بیند چشم گریانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۳ بی تو یک روز بود نتوانم بی تو یک شب غنود نتوانم یار جز تو گرفت نتوانم نام جز تو شنود نتوانم چون ترا در خور تو بستایم دیگران را ستود نتوانم کشت دیگر بتان ندارد بر کشت بی بر درود نتوانم گر بتان زمانه جمع شوند بر تو کس را فزود نتوانم جز به فر تو ای امیر بتان گوی دولت ربود نتوانم همه شادی من ز دیدن تست جز به تو شاد بود نتوانم به زبان حال دل همی گویم گر همی دل ربود نتوانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۴ روزی من آخر این دل و جان را خطر کنم گستاخ وار بر سر کویش گذر کنم لبیک عاشقی بزنم در میان کوه وز حال خویش عالمیان را خبر کنم جامه بدرم از وی و دعوی خون کنم شهری ازین خصومت زیر و زبر کنم یا تاج وصل بر سر امید برنهم یا مردوار سر به سر دار برکنم
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۵ ای مسلمانان ندانم چاره دل چون کنم یا مگر سودای عشق او ز سر بیرون کنم عاشقی را دوست دارم عاشقان را دوستر صدهزاران دل برای عاشقی پر خون کنم سوختم در عاشقی تا ساختم با عاشقان عاجزم در کار خود یارب ندانم چون کنم آتشی دارم درین دل گر شراری بر زنم آب دریاها بسوزم عالمی هامون کنم آب دریاها بسوزد کوه ها هامون شود من ز دیده چون ببارم آب ها افزون کنم مسکن من در بیابان مونس من آهوان هر کجا من نی زنم از خون دل جیحون کنم گر شبی خود طوق گردد دست من در گردنش طوق فرمان را چو مه در گردن گردون کنم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۶ بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم چون تو پیش من نباشی شادمانی چون کنم هر زمان گویند دل در مهر دیگر یار بند پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم داشتی در بر مرا اکنون همان بر در زدی چون ز من سیر آمدی رفتم گرانی چون کنم گر بخوانی ور برانی بر منت فرمان رواست گر بخوانی بنده باشم ور برانی چون کنم هر شبی گویم که خون خود بریزم در فراق باز گویم این جهان و آن جهانی چون کنم بودم اندر وصل تو صاحبقران روزگار چون فراق آمد کنون صاحبقرانی چون کنم هست آب زندگانی در لب شیرین تو بی لب شیرین تو من زندگانی چون کنم ساختم با عاشقان تا سوختم در عاشقی پس کنون بی روی خوبت کامرانی چون کنم هم قضای آسمانی از تو در هجرم فکند دلبرا من دفع حکم آسمانی چون کنم بر جهان وصل باری بنده را منشور ده تات بنمایم که من فرمان روانی چون کنم من چو موسی مانده ام اندر غم دیدار تو هیچ دانی تا علاج لن ترانی چون کنم نیستم خضر پیمبر هست این مفخر مرا چاره و درمان آب زندگانی چون کنم مر مرا گویی که پیران را نزیبد عاشقی پیر گشتیم در هوای تو جوانی چون کنم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۷ تا کی ز تو من عذاب بینم گر صلح کنی صواب بینم شبگیر ز خواب سست خیزم آن شب که ترا به خواب بینم یاد تو خورم به ساتکینی جایی که شراب ناب بینم امشب چه بود که حاضر آیی تا من به شب آفتاب بینم تا کی ز غم فراق رویت جان و دل خود کباب بینم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۸ بی صحبت تو جهان نخواهم بی خشنودیت جان نخواهم گر جان و روان من بخواهی یک دم زدنت امان نخواهم جان را بدهم به خدمت تو من خدمت رایگان نخواهم رضوان و بهشت و حور و عین را بی روی تو جاودان نخواهم بر من تو نشان خویش کردی حقا که جز این نشان نخواهم بیگانه بود میان ما جان بیگانه درین میان نخواهم من عشق تو کردم آشکارا عشق چو تویی نهان نخواهم هر گه که مرا تو یار باشی من یاری این و آن نخواهم تو سودی و دیگران زیانند تا سود بود زیان نخواهم اکنون که مرا عیان یقین شد زین پس به جز از عیان نخواهم
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۹ ای دو زلفت دراز و بالا هم وی دو لعلت نهان و پیدا هم شوخ تنها که خواند چشم ترا چشم تو شوخ هست و رعنا هم بسته تو هزار نادان هست چه عجب صدهزار دانا هم بسته تست طبع ناگویا من چه گویم زبان گویا هم در دریا غلام خنده تست ای شکر لب چه در ثریا هم کوه آتش همیشه همره تست کوه آتش مگو که دریا هم از قرینان نکوتری چون ماه نه که چون آفتاب تنها هم چند گویی سنایی آن منست با همه کس پلاس و با ما هم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۰ ای به رخسار کفر و ایمان هم وی به گفتار درد و درمان هم زلف پر تاب تو چو قامت من چنبرست ای نگار چوگان هم خیره ماند از لب تو بیجاده به سر تو که لعل و مرجان هم از رخ تو دلیل اثبات ست عالم عقل را و برهان هم در ره تو ز رنج کهسارست بی کناره ز غم بیابان هم بر سر کوی عاشقی صبرست ایستاده ذلیل و حیران هم بر دل و جان بنده حکم تو راست ای شهنشاه حسن فرمان هم چند گویی که از تو برگردم با همه بازی ست و با جان هم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۱ لبیک زنان عشق ماییم احرام گرفته در وفاییم در کوی قلندری و تجرید در کم زدن اوفتاده ماییم جز روح طوافگه نداریم کز بادیه هوا برآییم گر در خور خدمتت نباشیم سقایی راه را بشاییم ما در غم تو تو هم نگویی کاخر تو کجا و ما کجاییم بر ما غم تو چو آسیا گشت در صبر چو سنگ آسیاییم آهسته که عاشقان عشقیم نرمک که غریبک شماییم ببریدن راه را چو بادیم افگندن سایه را هماییم در عشق تو مردوار کوشیم آخر نه سنایی و سناییم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۲ خورشید تویی و ذره ماییم بی روی تو روی کی نماییم تا کی به نقاب و پرده یک ره از کوی برآی تا برآییم چون تو صنم و چو ما شمن نیست شهری و گلی تویی و ماییم آخر نه ز گلبن تو خاریم آخر نه ز باغ تو گیاییم گر دسته گل نیاید از ما هم هیزم دیگ را بشاییم بادی داریم در سر ایراک در پیش سگ تو خاکپاییم آب رخ ما مبر ازیراک با خاک در تو آشناییم از خاک در تو کی شکیبیم تا عاشق چشم و توتیاییم یک روز نپرسی از ظریفی کاخر تو کجا و ما کجاییم زامد شد ما مکن گرانی پندار که در هوا هباییم بل تا کف پای تو ببوسیم انگار که مهر لالکاییم برف آب همی دهی تو ما را ما از تو فقع همی گشاییم با سینه چاک همچو گندم گرد تو روان چو آسیاییم بر در زده ای چو حلقه ما را ما رقص کنان که در سراییم وندر همه ده جوی نه ما را ما لاف زنان که ده خداییم از شیر فلک چه باک داریم چون با سگ کویت آشناییم ما را سگ خویش خوان که تا ما گوییم که شیر چرخ ماییم پرسند ز ما که اید گوییم ما هیچ کسان پادشاییم تو بر سر کار خویش می باش تا ماهله خود همی درآییم کز عشق تو ای نگار چنگی اکنون نه سناییم ناییم
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۳ ما را میفگنید که ما اوفتاده ایم در کار عشق تن به بلاها نهاده ایم آهستگی مجوی تو از ماورای هوش کاکنون به شغل بی دلی اندر فتاده ایم ما بی دلیم و بی دل هر چه کند رواست دل را به یادگار به معشوق داده ایم از ما بهر حدیث به آزار چون کشد ما مردمان بی دل و بی مکر و ساده ایم خصمان ما اگر در خوبی ببسته اند ما در وفاش چندین درها گشاده ایم گر بد کنند با ما ما نیکویی کنیم زیرا که پاک نسبت و آزاده زاده ایم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۴ دلبرا ما دل به چنگال بلا بسپرده ایم رحم کن بر ما که بس جان خسته و دل مرده ایم ای بسا شب کز برای دیدن دیدار تو از سر کوی تو بر سر سنگ و سیلی خورده ایم بندگی کردیم و دیدیم از تو ما پاداش خویش زرد رخساریم و از جورت به جان آزرده ایم ما عجب خواریم در چشم تو ای یار عزیز گویی از روم و خزر نزدت اسیر آورده ایم از برای کشتن ما چند تازی اسب کین کز جفایت مرده و دل در غمت پرورده ایم تا تولا کرده ایم از عاشقی در دوستیت چون سنایی از همه عالم تبرا کرده ایم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۵ از پی تو ز عدم ما به جهان آمده ایم نز برای طرب و لهو و فغان آمده ایم عشق نپذیرد هستی و پرستیدن نفس ما ازین معنی بی نام و نشان آمده ایم تا کی از نسبت بی اصل همی لاف زنیم کز غرور خود بی خود به زبان آمده ایم مانده در بند زمانیم و زمان ما را نه در مکانیم نه از بهر مکان آمده ایم هر کسی راه ازین ره به قدم می سپرد ما در اسپردن این راه به جان آمده ایم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۶ ما کلاه خواجگی اکنون ز سر بنهاده ایم تا که در بند کله دوزی اسیر افتاده ایم صد سر ار زد هر کلاهی کو همی دوزد ولیک ما بهای هر کله اکنون سری بنهاده ایم او کلاه عاشقان اکنون همی دوزد چو شمع ما از آن چون شمع در پیشش به جان استاده ایم بنده او از سر چشمیم همچون سوزنش گرچه همچون سرو و سوسن نزد عقل آزاده ایم سینه چشم سوزن و تن تار ابریشم شدست تا غلام آن بهشتی روی حورا زاده ایم کار او چون بیشتر با سوزن و ابریشمست لاجرم ما از تن و دل هر دو را آماده ایم از لب خویش و لب او در فراق و در وصال چون چراغ و باغ هم با باد و هم با باده ایم برنتابد بار نازش دل همی از بهر آنک دل همی گوید گر او سادست ما هم ساده ایم لعل پاش و در فشانیم از دو دریا و دو کان تا اسیر آن دو لعل و آن دو تا بیجاده ایم ما ز خصمانش کی اندیشیم کاندر راه او خوان جان بنهاده و بانگ صلا در داده ایم تا سنایی وار دربستیم دل در مهر او ما دو چشم اندر سنایی جز به کین نگشاده ایم
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۷ تا ما به سر کوی تو آرام گرفتیم اندر صف دلسوختگان نام گرفتیم در آتش تیمار تو تا سوخته گشتیم در کنج خرابات می خام گرفتیم از مدرسه و صومعه کردیم کناره در میکده و مصطبه آرام گرفتیم خال و کله تو صنما دانه و دامست ما در طلب دانه ره دام گرفتیم یک چند به آسایش وصل تو به هر وقت از باده آسوده همی جام گرفتیم امروز چه ار صحبت ما گشت بریده این نیز هم از صحبت ایام گرفتیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۸ چشم روشن بادمان کز خود رهایی یافتیم در مغاک خاک تیره روشنایی یافتیم گرچه ما دور از طمع بودیم یک چندی کنون از قناعت پایگاه پادشایی یافتیم ما ازین باطل خوران آشنا بیگانه وار پشت بر کردیم و با حق آشنایی یافتیم هرگز از بار حسد خسته نگردد پشت ما کز قل الله ثم ذرهم مومیایی یافتیم اول اندر نشه اولا گرفتار آمدیم آخر اندر نشه اخرا رهایی یافتیم خاکپای کمزنان شد توتیای چشم ما کار سرمان بود و آخر کار پایی یافتیم سر فرو بردیم تا بر سروران سرور شدیم چاکری کردیم تا کار کیایی یافتیم پارسایان هر زمان ناپارسا خوانندمان ما از آن بر پارسایان پارسایی یافتیم گر همی خواهی که باشی پادشا و پارسا شو گدایی کن که ما این از گدایی یافتیم ما گدایان را ز نادانی نکوهش چون کنی کاین سنا از سینه پاک سنایی یافتیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۹ رو رو که دل از مهر تو بد عهد گسستیم وز دام هوای تو بجستیم و برستیم چونان که تو از صحبت ما سیر شدستی ما نیز هم از صحبت تو سیر شدستیم از تف دل و آتش عشقت برهیدیم در سایه دیوار صبوری بنشستیم ور زان که تو دل بردی ما نیز ببردیم ور زان که تو نگشادی ما نیز ببستیم از عشوه عشق تو بجستیم یکی دم وز خار خمار تو همه ساله چو مستیم شبهای فراق تو ندیدیم نهایت از روز وصال تو مگر باد به دستیم گر هیچ ظفر یابیم ای مایه شادی در خواب خیال تو به جز آن نپرستیم چونان که تو ببریدی ما نیز بریدیم چونان که تو بشکستی ما نیز شکستیم زین بیش نخواهم که کنی یاد سنایی با مات چکارست چنانیم که هستیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۰ سر بر خط عاشقی نهادیم در محنت و رنج اوفتادیم تن را به بلا و غم سپردیم دل را به امید عشق دادیم غم خواره شدیم در ره عشق وز خوردن غم همیشه شادیم قصه چه کنم که در ره عشق با محنت و غم جنابه زادیم در حضرت عشق خوب رویان بر تارک سر بایستادیم بی درد چو بد سنایی از عشق از جستن این حدیث بادیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۱ ما فوطه و فوطه پوش دیدیم تسبیح مراییان شنیدیم بر مسند زاهدان گذشتیم در عالم عالمان دویدیم هم ساکن خانقاه بودیم هم خرقه صوفیان دریدیم هم محنت قال و قیل بردیم هم شربت طیلسان چشیدیم از اینهمه جز نشاط بازار رنگی به حقیقتی ندیدیم بگزیدیم یاری از خرابات با او به مراد آرمیدیم دل بر غم روی او فگندیم سر بر خط رای او کشیدیم او نیست کسی و ما نه بس کس زین روی به یکدگر سریدیم
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۲ نه سیم نه دل نه یار داریم پس ما به جهان چه کار داریم غفلت زدگان پر غروریم خجلت زدگان روزگاریم ای دل تو ز سیم و زر چه گویی ما جمله ز بهر یار داریم از دست بداده دسته گل در پای هزار خار داریم هل تا نفسی به هم برآریم چون عمر عزیز خوار داریم اندر بنه صد شتر بدیدیم اکنون غم یک مهار داریم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۳ آمد گه آنکه ساغر آریم آواز چو عاشقان برآریم بر پشت چمن سمن برآمد ما روی بر آن سمنبر آریم در باغ چو بنگریم رویش جانها به نثار بتگر آریم اندر ره عاشقی ز باده گر از سر لاف خود برآریم با همت خود به عون دردی از عالم عشق پر برآریم یک مر صلاح را مگر ما در ره روش قلندر آریم چون مرکب عاشقی به معنی اندر صف کم زنان در آریم گر جان و جهان و دین ببازیم سرپوش زمانه در سر آریم در خاک بسیط چون سنایی نعت فلک مدور آریم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۴ ما عاشق روی آن نگاریم زان خسته و زار و دلفگاریم همواره به بند او اسیریم پیوسته به دام او شکاریم او دلبر خوب خوب خوبست ما عاشق زار زار زاریم ترسم که جهان خراب گردد از دیده سرشگ از آن نباریم از فتنه زلف مشکبارش گویی که همیشه در خماریم آخر بنگویی ای نگارین کاندر هوس تو بر چه کاریم گر دست تو نیست بر سر ما ما خود سر این جهان نداریم ما را به جفای خود میازار کازرده جور روزگاریم چون تو به جمال بی مثالی ما بی تو بدل به دل نداریم خاک قدمت اگر بیابیم در دیده به جای سرمه داریم ما را به جهان مباد شادی گر ما غم تو به غم شماریم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۵ خیز تا می خوریم و غم نخوریم وانده روز نامده نبریم تا توانیم کرد با همه کس رادمردی و مردمی سپریم قصد آزار دوستان نکنیم پرده راز دشمنان ندریم نشنویم آنچه ناشنودنیست زانچه ناگفتنیست درگذریم ما که خواهیم جست عیب کسان عیب خود بر خودی همی شمریم ای که گفتی که عاقبت بنگر ما نه مردان عاقبت نگریم بنده نیکوان لاله رخیم عاشق دلبران سیمبریم شب نباشیم جز به مصطبه ها روز هر سو به گلخنی دگریم می کشان و مقامران دغا همه از ما بهند و ما بتریم پاکبازان هر دو عالم را به گه باختن به جو نخریم دوستار نگار و سرخ مییم دشمن مال مادر و پدریم پدران را خدای مزد دهاد نه چو ما کس که ناخلف پسریم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۶ خیز تا دامن ز چرخ هفتمین برتر کشیم هفت کشور را به دور ساغری اندر کشیم هفت گردون مختصر باشد به پیش مرد عشق شاید ار دامن ز کون مختصر برتر کشیم نفس ما خصمی عظیم اندر نهاد راه ماست غزو اکبر باشد ار در روی او خنجر کشیم پای ما در دام عشق خوبرویان بسته شد زین قبل درد و بلای عاشقی بر سر کشیم قصر قیصروان کسری گر نباشد گو مباش ما به مردی حلقه در گوش دو صد قیصر کشیم گر نشیند گرد کوی دوست بر رخسار ما خط عزل از جان و دل بر مشک و بر عنبر کشیم این همه تر دامنان را خشک بادا دست و پا خیز تا خط فنا گرد سنایی برکشیم در کلاه او اگر پشمی ست آتش در زنیم عقل و هوش خویشتن یک دم به مستی در کشیم
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۷ ما قد ترا بنده تر از سرو روانیم ما خد ترا سغبه تر از عقل و روانیم بی روی تو لب خشک تر از پیکر تیریم با موی تو دل تیره تر از نقش کمانیم بیرون ز رخ و زلف تو ما قبله نداریم بیش از لقب و نام تو توحید نخوانیم در ره روش عقل تو ما کهتر عقلیم وز پرورش لفظ تو ما مهتر جانیم از تقویت جزع تو خردیم و بزرگیم وز تربیت عقل تو پیریم و جوانیم در کوی امید تو و اندر ره ایمان از نیستی و هستی بر بسته میانیم یک بار برانداز نقاب از رخ رنگین تا دل به تو بخشیم و خرد بر تو فشانیم وز نیز درین پرده جمال تو ببینیم شاید که بر امید تو این مایه توانیم گر ز آتش عشق تو چو شمع از ره تحقیق سوزیم همی خوش خوش تا هیچ نمانیم تا از رخ چون روز تو بی واسطه کسب چون ماه ز خورشید فلک مایه ستانیم ما را غرض از خدمت تو جز لب تو نیست نه در پی جانیم نه در بند جهانیم شاید که شب و روز همه مدح تو گوییم در نامه اقبال همه نام تو خوانیم زان باده که خواجه از کف اقبال تو خوردست درده تو سنایی را چون کشته آنیم فرخنده حکیمی که در اقلیم سنایی بگذشت ز اندازه خوبی و ندانیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۸ گرچه از جمع بی نیازانیم عاشق عشق و عشقبازانیم منصف منصف خراباتیم کعبه کعبتین بازانیم گاه سوزان در آتش عشقیم گاه از سوز رود سازانیم همچو مرغ از قفس شکسته شدیم همچو شمع از هوس گدازانیم گرچه کبکیم در ممالک خویش مانده در جستجوی بازانیم مرغزار وصال یافته ایم چون سنایی درو گرازانیم زاهدا خیز و در نماز آویز زان که ما خاک بی نیازانیم گر تو از طوع و طاعه می نازی ما همیشه ز شوق نازانیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۹ ما همه راه لب آن دلبر یغما زنیم شکر او را به بوسه هر شبی یغما زنیم هم توان از دو لبش شکر زدن یغما ولیک هر شبی راه لب آن دلبر یغما زنیم ما چو وامق او چو عذرا ما چو رامین او چو ویس رطل زیبد در چنین حالی اگر صهبا زنیم شخص را می وار هر شب در بر ویس افگنیم بوسه وامق وار هر دم بر لب عذرا زنیم بر بخفتن گاه صحبت در بر ما افگند لب به بوسه گاه عشرت بر لب او ما زنیم خوش بدست امروز و دی با آن نگارین عیش ما خوشتر از امروز و دی فردا و پس فردا زنیم گر وصال او به جور از ما ستاند روزگار دست در عدل غیاث الدین والدنیا زنیم
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۰ او چنان داند که ما در عشق او کمتر زنیم یا دو چنگ از جور او در دامن دیگر زنیم هر زمان ما را دلی کی باشد و جانی دگر تا به عشق بی وفایی دیگر آتش در زنیم تا کی از نادیدنش ما دیده ها پر خون کنیم تا کی از هجران او ما دست ها بر سر زنیم گاه آن آمد که بر ما باد سلوت برجهد گاه آن آمد که ما با رود و رامشگر زنیم گر فلک در عهد او با ما نسازد گو مساز ما به یک دم آتش اندر چرخ و بر چنبر زنیم گه ز رخسار بتان بر لاله و گل می خوریم گه ز زلف دلبران با مشک و با عنبر زنیم پشتمان از غم کمان شد از قدش تیری کنیم باده پیماییم از خم بر خم دیگر زنیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۱ باز ماندم در بلایی الغیاث ای دوستان از هوای بی وفایی الغیاث ای دوستان باز آتش در زد اندر جانم و آبم ببرد باد دستی خاکپایی الغیاث ای دوستان باز دیگر باره چون سنگین دلان بر ساختم از بت چونین جدایی الغیاث ای دوستان باز ناگه بلعجب وارم پس چادر نشاند آفتابی را هبایی الغیاث ای دوستان باده خواران باز رخ دارند زی صحرا و نیست در همه صحرا گیایی الغیاث ای دوستان بنگه هادوریان را ماند این دل کز طمع هر دمش بینم به جایی الغیاث ای دوستان جادوی فرعونیان در جنبش آمد باز و نیست در کف موسی عصایی الغیاث ای دوستان خواهد اندر وی همی از شاخ خشک و مرغ گنگ هر زمان برگ و نوایی الغیاث ای دوستان دیده روشن جز از من در همه عالم که داد در بهای توتیایی الغیاث ای دوستان از برای انس جان انس و جان ای سرفراز مر سنایی را چو نایی الغیاث ای دوستان سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۲ سنایی را یکی برهان ز ننگ و نام جان ای جان ز عشق دانه دو جهان میان دام جان ای جان مکن در قبه زنگار اوصاف حروف او را چو عشق عافیت پخته چو کارم خام جان ای جان به قهر از دست او بستان حروف کلک صورت را به لطف از لوح او بستر تمامی نام جان ای جان چو روی خویش خرم کن یکی بستان طبع ای بت چو زلف خویش در هم زن همه ایام جان ای جان ببین در کوی کفر و دین به مهر و درد دل بنشست هزاران آه خون آلود زیر کام جان ای جان مرا گویی قناعت کن ز جوش یک جهان رعنا به بوی نون شهوانی به رنگ لام جان ای جان کسی کو عاشق تو بود بگو آخر که تا چکند سماع وحی و نقل عقل و خمر خام جان ای جان مگر تو زینهمه خوبان که پیدایند و ناپیدا درین مردوده ویران نیابم کام جان ای جان
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۳ مرا عشقت بنامیزد بدانسان پرورید ای جان که با یاد تو در دوزخ توانم آرمید ای جان نترسم زاتشین مفرش که با عشق تو ای مهوش مرا صد بار دید آتش که روی اندر کشید ای جان ز عشقت شکر دارم من که لاغر کردم از وی تن که دی زان لاغری دشمن مرا با تو ندید ای جان نبردی دل ز کس هرگز که خود دلهای ما از تو چو بویی یافت از عشقت ز شادی بر پرید ای جان چو خوابست آتش هجرت که هر دیده کشید ای بت چو آبست آتش عشقت که هر تن را رسید ای جان دلم در چاکری عشقت کمر بستست تو گویی که ایزد جز پی عشقت مرا خود نافرید ای جان ازین یک نوع دلشادم که با عشق تو همزادم که تا این دیده بگشادم دلم عشقت گزید ای جان چو با عشق بتان زاید سنایی کی چنین گوید مرا ناگاه عشق تو بر آتش خوابنید ای جان سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۴ تماشا را یکی بخرام در بستان جان ای جان ببین در زیر پای خویش جان افشان جان ای جان نخواهد جان دگر جانی اگر صد جان برافشاند که بس باشد قبول تو بقای جان جان ای جان ترا یارست بس در جان ز بهر آنکه نشناسد ز خوبان جز تو در عالم همی درمان جان ای جان ز بهر چشم خوب تو برای دفع چشم بد کمال عافیت باشد همه قربان جان ای جان از آن تا در دل و دیده گهر جز عشق تو نبود برون روید گهر هر دم ز بحر و کان جان ای جان همه عالم چو حرف ن از آن در خدمتت مانده که از کل نکورویان تویی خاص آن جان ای جان ز بهر سرخ رویی جان چه باشد گر به یک غمزه ز خوبان جان براندایی تو در میدان جان ای جان به نور روی تست اکنون همه توحید عقل من به کفر زلف تست اکنون همه ایمان جان ای جان سنایی وار در عالم ز بهر آبروی خود سنایی خاکپای تست سر دیوان جان ای جان سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۵ جانا نخست ما را مرد مدام گردان وانگه مدام در ده مست مدام گردان بر ما چو از لطافت مل را حلال کردی بر خصم ما ز غیرت گل را حرام گردان دارالغرور ما را دارالسرور کردی درالملام ما را دارالسلام گردان خامند و پخته مانا تو دو شراب داری در خام پخته گردان در پخته خام گردان ناهید زخمه زن را از لحنه سیر کردی بهرام تیغ زن را از جام رام گردان ما را به نام خود کن زان پس چنانکه خواهی یا هوشیار دفتر یا مست جام گردان اکنون که روی ما را از غم چو کاه کردی از عکس روی می را بیجاده فام گردان خواهی که نسر طایر پران به دامت افتد از جزع دانه کردی از مشک دام گردان گمنام کرد ما را یک جام باده تو در ده دو جام دیگر ما را چو نام گردان از ما و خدمت ما چیزی نخیزد ای جان هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان خواهی که گر سنایی گردد سمایی از عز پیش غلام و دربان او را غلام گردان
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۶ ای وصل تو دستگیر مهجوران هجر تو فزود عبرت دوران هنگام صبوح و تو چنین غافل حقا که نه ای بتا ز معذوران گر فوت شود همی نماز از تو بندیش به دل بسوز رنجوران برخیز و بیار آنچه زو گردد چون توبه من خمار مخموران فریاد ز دست آن گران جانان بی عافیه زاهدان و بی نوران از طلعتها چو روی عفریتان از سبلتها چو نیش زنبوران گویند بکوش تا به مستوری در شهر شوی چو ما ز مشهوران نزدیکی ما طلب کن ای مسکین تا روز قضا نباشی از دوران لا والله اگر من این کنم هرگز بیزارم از جزای ماجوران معلوم شما نیست ز نادانی ای زمره زاهدان مغروران آنجا که مصیر ما بود فردا بی رنج دهند مزد مزدوران سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۷ عاشقی گر خواهد از دیدار معشوقی نشان گر نشان خواهی در آنجا جان و دل بیرون نشان چون مجرد گشتی و تسلیم کردستی تو دل بی گمان آنگه تو از معشوق خود یابی نشان چون ز خود بی خود شدی معشوق خود را یافتی ذات هستی در نشان نیستی دیدن توان نیستی دیدی که هستی را همیشه طالبست نیستی جوینده را هستی کم اندر کهکشان تا همی جویم بیابم چون بیابم گم شوم گمشده گمکرده را هرگز کجا بیند عیان چون تو خود جویی مر او را کی توانی یافتن تا نبازی هر چه داری مال و ملک و جسم و جان آنگهی چون نفی خود دیدی و گشتی بی ثبات گه فنا و گه بقا و گه یقین و گه گمان گه تحرک گه سکون و گاه قرب و گاه بعد گاه گویا گه خموشی گه نشستی گه روان گه سرور و گه غرور و گه حیات و گه ممات گه نهان و گه عیان و گه بیان و گه بنان حیرت اندر حیرتست و آگهی در آگهی عاجزی در عاجزی و اندهان در اندهان هر که ما را دوست دارد عاجز و حیران بود شرط ما اینست اندر دوستی دوستان سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۸ چون در معشوق کوبی حلقه عاشق وار زن چون در بتخانه جویی چنگ در زنار زن مستی و دیوانگی و عاشقی را جمع کن هر سه را بر دار کن وز کوی معنی دار زن گوهر بیضات باید خدمت دریا گزین ور عقیق و لعل خواهی تکیه بر کهسار زن شاهراه شرع را بر آسمان علم جوی مرکب گفتار پی کن چنگ در کردار زن چهره عذرات باید بر در وامق نشین عشق بوذروار گیر و گام سلمان وار زن گر شکر بی زهر خواهی خار بی خرما مباش صدق بوبکریت باید خیمه اندر غار زن مار فقر و خار جهلت گر زره یکسو نهد سر بکوب آنمار را و آتش اندر خار زن ای سنایی چند گویی مدحت روی نکو بس کن اکنون دست اندر رحمت جبار زن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۹ چنگ در فتراک عشق هیچ بت رویی مزن تا به شکرانه نخست اندر نبازی جان و تن یا دل اندر زلف چون چوگان دلبندان مبند یا چو مردان جان فدا کن گوی در میدان فگن هر چه از معشوق آید همچو دینش کن درست وآنچه از تو سر برآرد بت بود در هم شکن گرم رو باش اندرین ره کاهلی از سر بنه تا نمانی ناگهان انگشت حیرت در دهن راه دشوارست همره خصم و منزل ناپدید توشه رنجست و ملامت مرکب اندوه و محن اندرین ره گر بمانی بی رفیق و راهبر دست خدمت در رکاب سید ایام زن خویشتن را در میان نه بی منی در راه عشق زان که بس تنگست ره اندر نگنجد ما و من
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۰ جام را نام ای سنایی گنج کن راح در ده روح را بی رنج کن این دل و جان طبیعت سنج را یک زمان از می طریقت سنج کن تاج جان پاک را در راه دل مفرش جانان جان آهنج کن کدخدای روح را در ملک عشق بی تصرف چون شه شطرنج کن عقل دین دار سلامت جوی را سنگ شنگولی عشق الفنج کن یا همه رخ گرد چون گلنار باش یا همه دل باش و چون نارنج کن با عمارت چند سازی همچو رنج با خرابی ساز و همچون گنج کن خاک و باد و آب و آتش دشمنند برگذر زین چار و نوبت پنج کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۱ ساقیا مستان خواب آلوده را بیدار کن از فروغ باده رنگ رویشان گلنار کن لاابالی پیشه گیر و عاشقی بر طاق نه عشق را در کار گیر و عقل را بیکار کن گر ز چرخ چنبری از غم همی خواهی نجات دور باده پیش گیر و قصد زلف یار کن پنج حس و چار طبع از پنج باده برفروز وز دو گیتی دل به یک بار از خوشی بیزار کن دانشت بسیار باشد چون که اندک می خوری دانشی کو غم فزاید از می اش بردار کن ور ز راه پنج حس خواهی که یار آید تو را پنج باده نوش کن هر پنج در مسمار کن دوستار عشق گشتی دشمن جانان مشو چاکری می چون گرفتی بندگی خمار کن ور به عمر اندر به نادانی نشسته بوده ای از زبان عاجزی یک دم یک استغفار کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۲ خانه طامات عمارت مکن کعبه آفاق زیارت مکن نامه تلبیس نهفته مخوان جامه ناموس قضاوت قصارت مکن قاعده کار زمانه بدان هر چه کنی جز به بصارت مکن سر به خرابات خرابی در آر صومعه را هیچ عمارت مکن چون همه سرمایه تو مفلسی ست در ره افلاس تجارت مکن چون تو مخنث شدی اندر روش قصه معراج عبارت مکن تا نشوی در دین قلاش وار خرقه قلاشان غارت مکن عمر به شادی چو سنایی گذار کار به سستی و حقارت مکن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۳ قومی که به افلاس گراید دل ایشان جز کوی حقیقت نبود منزل ایشان وقتی که شود کار برایشان همه مشکل جز باده بگو حل که کند مشکل ایشان گر چند قدیمست خلاف گل و آتش با آتش عشق ست موافق گل ایشان با قافله مفلسی و مرحله عشق جز بار ملامت نکشد محمل ایشان پیدا ز صفاتست و نهانست معانی در نفس عزیز و نفس مقبل ایشان جز تربیت و تمشیت و صدق و صفا نیست پیرایه و سرمایه جان و دل ایشان سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۴ جوانی کردم اندر کار جانان که هست اندر دلم بازار جانان چو شکر می گدازم زآب دیده ز شوق لعل شکربار جانان ز من برد اندک اندک زندگانی خلاف وعده بسیار جانان فغان ای مردمان فریاد فریاد ز شوق دیدن و گفتار جانان از آن دو نرگس خون خوار جانان ز چشم مست ناهشیار جانان فغان زآن سنبل سیراب مشکین دمیده بر رخ گلنار جانان همه شب زار گریم تا سحرگاه همی بوسم در و دیوار جانان چو مجنونم دوان در عشق لیلی همی جویم به جان آثار جانان ستاره بر من مسکین بگرید اگر گویی بدو اسرار جانان ازین شهرم ولیکن چون غریبان بمانده در غم و تیمار جانان ولیکن تا روان دارم ندارم من مسکین سر آزار جانان
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۵ ز دست مکر وز دستان جانان نمیدانم سر و سامان جانان ز بس کاخ شوخ داند پای بازی شدم سرگشته و حیران جانان گشاد از چشم من صد چشمه خون دو بند زلف مشک افشان جانان اگر چه خود ندارد با رهی دل هزاران جان فدای جان جانان چو زلف او رخ من پر شکن باد اگر من بشکنم پیمان جانان نبیند روز عمر من دگر مرگ اگر باشم شبی مهمان جانان سنایی تا سما گردان بود هست همیشه در خط فرمان جانان بود همواره از بهر تفاخر غلام و چاکر و دربان جانان سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۶ همه جانست سر تا پای جانان از آن جز جان نشاید جای جانان به آب روی و خون دل توان ریخت برای چون تو جان سودای جانان خرد داند که وصف او نداند ازیرا نیست هم بالای جانان چه جای دعوی سروست در باغ چه خواهد وصف سرتاپای جانان نیاید کس به آب چشمه خضر جز اندر نوش عیسی زای جانان ندیدی دین کفرآمیز بنگر شکن در زلف جانفرسای جانان همی کشف خردمندان کشف وار سراندر خود کشد یارای جانان سنایی نیست با جان زنده لیکن ز جانانست او گویای جانان سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۷ تخم بد کردن نباید کاشتن پشت بر عاشق نباید داشتن ای صنم ار تو بخواهی بنده را زین سپس دانی نکوتر داشتن چند ازین آیات نخوت خواندن چند ازین رایات عجب افراشتن نقش چین باید ز سینه محو کرد صورت مهر و وفا بنگاشتن چند ازین شاخ وفاها سوختن چند ازین تخم جفاها کاشتن خوب نبود بر چو من بیچاره ای لشکر جور و جفا بگماشتن زشت باشد با چو من درمانده ای شرط و رسم مردمی نگذاشتن در صف رندان و قلاشان خویش کمترین کس بایدم پنداشتن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۸ نی نی به ازین باید با دوست وفا کردن یا نی کم ازین باید آهنگ جفا کردن یا زشت بود گویی در کیش نکورویان یک عهد به سر بردن یک قول وفا کردن هم گفتن و هم کردن از سوختگان آید باز از چه شما خامان ناگفتن و ناکردن باور نکنم قولت زیرا که تو را در دل یک بادیه ره فرق ست از گفتن تا کردن حاصل نبود کس را از عشق تو در دنیا جز نامه سیه کردن جز عمر هبا کردن خود یاد ندارد کس از زلف تو و چشمت یک تار عطا دادن یک تیر خطا کردن از بلطمعی تا کی بوسی به رهی دادن وز بلعجبی تا کی گوشی به ریا کردن تا چند به طراری ما را به زبان و دل یک باره بلی گفتن صد باره بلا کردن تا چند به چالاکی ما را به قبول و رد یک ماه رهی خواندن یک سال رها کردن گر فوت شود روزی بد عهدی یک روزه واجب شمری او را چون فرض قضا کردن گر بوسه ای اندیشم بر خاک سر کویت صد شهر طمع داری در وقت بها کردن در مجمع بت رویان تو بوسه دریغی خود یا رسم بتان نبود از بوسه سخا کردن یا خوب نباید شد تا هم تو رهی هم ما ورنه چو شدی باری خوبی به سزا کردن یا فتنه نباید شد تا کس نشود فتنه ورنه چو شدی جانا این قاعده نا کردن هر لحظه یکی دون را صد طال بقا گویی زیشان چه به کف داری زین طال بقا کردن چون هست سنایی را اقبال و سنا از تو واجب نبود او را مهجور سنا کردن با این ادب و حرمت حقا که روا نبود سودای شما پختن صفرای شما کردن
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۹ چیست آن زلف بر آن روی پریشان کردن طرف گلزار به زیر کله پنهان کردن زلف را شانه زدی باز چه رسم آوردی کفر درهم شده را پرده ایمان کردن ای گل باغ الاهی ز که آموخته ای دیده ها را به دو رخسار گلستان کردن خاک در دیده خورشید زدن تا کی ازین دامن شب را از روز گریبان کردن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۰ جانا ز لب آموز کنون بنده خریدن کز زلف بیآموخته ای پرده دریدن فریاد رس او را که به دام تو درافتاد یا نیست تو را مذهب فریاد رسیدن ما صبر گزیدیم به دام تو که در دام بیچاره شکاری خبه گردد ز تپیدن اکنون که رضای تو به اندوه تو جفت ست اندوه تو ما را چو شکر شد به چشیدن از بیم به یک بار همی خورد نیارم زیرا که شکر هیچ نماند ز مزیدن ما رخت غریبانه ز کوی تو کشیدیم ماندیم به تو آن همه کشی و چمیدن رفتیم به یاد تو سوی خانه و بردیم خاک سر کویت ز پی سرمه کشیدن در حسرت آن دانه نار تو دل ما حقا که چو نارست به هنگام کفیدن یاد آیدت آن آمدن ما به سر کوی دزدیده در آن دیده شوخت نگریدن ای راحت آن باد که از نزد تو آید پیغام تو آرد بر ما وقت بزیدن وان طیره گری کردن و در راه نشستن وان سنگ دلی کردن و در حجره دویدن ما را غرض از عشق تو ای ماه رخت بود خود چیست شمن را غرض از بت گرویدن ما را فلک از دیده همی خواست جدا کرد بر خیره نبود آن دو سه شب چشم پریدن زین روی که بر خاک سر کوی تو خسبد مولای سگ کوی توام وقت گزیدن زنهار کیانند به زیر خم زلفت زنهار به هش باش گه زلف بریدن بشنو سخن ما ز حریفان به ظریفی کارزد سخن بنده سنایی بشنیدن پیش و بر ما ز آرزوی چشم چو آهوت چون پشت پلنگ ست ز خونابه چکیدن آرامش و رامش همه در صحبت خلق ست ای آهوک از سر بنه این خوی رمیدن کوهی ست غم عشق تو مویی ست تن من هرگز نتوان کوه به یک موی کشیدن ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۱ ای به راه عشق خوبان گام بر میخواره زن نور معنی را ز دعوی در میان زنار زن بر سر کوی خرابات از تن معشوق هست صدهزاران بوسه بر خاک در خمار زن قیل و قال لایجوز از کوی دل بیرون گذار بر در همت ز هستی پس قوی مسمار زن تا تویی با تو نیایی خویشتن رنجه مدار بر در نادیده معنی خیمه اسرار زن نوش شهد از پیش آن در زهر قاتل بار کن طمع از روی حقیقت پیش زهر مار زن چون به نامحرم رسی بدروز و کافر رنگ باش بر طراز رنگ ظاهر نام را طرار زن
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۲ ای سنایی در ره ایمان قدم هشیار زن در مسلمانی قدم با مرد دعوی دار زن ور تو از اخلاص خواهی تا چو زر خالص شوی دیده اخلاص را چون طوق بر زنار زن پی به قلاشی فرو نه فرد گرد از عین ذات آتش قلاشی اندر ننگ و نام و عار زن درد سوز سینه را وقت سحر بنشان ز درد وز پی دردی قدم با مرد دردی خوار زن عالم سفلی که او جز مرکز پرگار نیست چون درین کوی آمدی تو پای بر پرگار زن خانه خمار اگر شد کعبه پیش چشم تو لاف از لبیک او در خانه خمار زن ورت ملک و ملک باید پای در تحقیق نه ورت جاه و مال باید دست در اسرار زن ور نخواهی تا چو فرعون لعین گردی تو خوار پس چو ابراهیم پیغمبر قدم در نار زن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۳ ای برادر در ره معنی قدم هشیار زن در صف آزادگان چون دم زنی بیدار زن شو خرد را جسم ساز و عقل رعنا را بسوز تیغ محو اندر سرای نفس استکبار زن گردن اندر راه معنی چند گه افراشتی تیغ معنی را کنون بر حلق دعوی دار زن گامزن مردانه وار و بگذر از موت و حیات از دو کون اندر گذر لبیک محرم وار زن از لباس کفر و ایمان هر دو بیرون آی زود نرد باری همچو ابراهیم ادهم وار زن سالکان اندر سلامت اسب شادی تاختند یک قدم اندر ملامت گر زنی بیدار زن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۴ ای هوایی یار یک ره تو هوای یار زن آتشی بفروز و اندر خرمن اغیار زن طبل از هستی خویش اندر جهان تاکی زنی بر در هستی یکی از نیستی مسمار زن با می تلخ مغانه دامن افلاس گیر آز را بر روی آن قرای دعوی دار زن زاهدان ار تکیه بر زهد و صیام خود کنند تو چو مردان تکیه بر خمر و در خمار زن دور شو از صحبت خود بر در صورت پرست بوسه بر خاک کف پای ز خود بیزار زن چون خوری می با حریف محرم پر درد خور چون زنی کم با ندیم زیرک هشیار زن گر برون هفت چرخ و چار طبع ست این سخن بارگاهش هم برون از هفت و هشت و چار زن تا تو اندر بند طبع و دهر و چرخ و کوکبی کی بود جایز که گویی دم قلندوار زن قیل و قال و دانش و تیمار پندار رهند خاک بر چشم همه تیماره پندار زن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۵ گر رهی خواهی زدن بر پرده عشاق زن من نخواهم جفت را از جفت بگذر طاق زن این سخن بگذشت از افلاک و از آفاق نیز قصه افلاک را بر تارک آفاق زن خواجگی در خانه نه پس آب را در خاک بند مهتری بر طاق نه پس آتش اندر طاق زن جرعه ای درد صفا در ریز بر اصحاب درد خرقه پوشان ریا را بر قفا مخراق زن این دقیقه دید نتوان کار از آن عالی ترست لاف دقاقی برو با بوعلی دقاق زن
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۶ عاشقا قفل تجرد بر در آمال زن در صف مردان قدم بر جاده اهوال زن خاک کوی دوست خواهی جسم و جان بر باد ده آب حیوان جست خواهی آتش اندر مال زن مال را دجال دان و عشق را عیسی شمار چون شدی از خیل عیسی گردن دجال زن هر که را درد سرست از دست قیفالش زنند گر تو را درد دل ست از دیدگان قیفال زن ای مرقع پوش بی معنی که گویی عاشقم لال شو زین لاف و قفلی بر زبان لال زن تا کی از جور تو ای گندم نمای جوفروش رو یکی ره این جو پوسیده را غربال زن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۷ خیز ای بت و در کوی خرابی قدمی زن با شیفتگان سر این راه دمی زن بر عالم تجرید ز تفرید رهی ساز در بادیه هجر ز حیرت علمی زن بر هر چه ترا نیست ز بهرش مبر انده وز هر چه ترا هست ز اسباب کمی زن جمع آر همه تفرقه خویش به جهدت بر ذات دعاوی ز معانی رقمی زن از علم و اشارات و عبارات حذر کن وز زهد و کرامات گذشته برمی زن از کفر و ز توحید مگو هیچ سخن نیز پیرامن خود زین دو خطرها حرمی زن چون فرد شدی زین همه احوال به تصدیق در شاهره فقر و حقیقت قدمی زن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۸ ای رخ تو بهار و گلشن من همچو جانست عشق در تن من راست چون زلف تو بود تاریک بی رخ تو جهان روشن من همچو خورشید و ماه در تابد عشق تو هر شبی ز روزن من دست تو طوق گردن دگری غم عشق تو طوق گردن من ماه را راه گم شود بر چرخ هر شبی از خروش و شیون من گر تو یک ره جمال بنمایی برزند بابهشت برزن من خاک پایت برم چو سرمه به کار گرچه دادی به باد خرمن من رنجه کن پای خویش و کوته کن دست جور و بلا ز دامن من رادمری کنی به در نبری بنهی بار خلق بر تن من چون درآیی ز در توام به زمان بردمد لاله زار و سوسن من تا سنایی ترا همی گوید ای رخ تو بهار و گلشن من سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۹ ای نگار دلبر زیبای من شمع شهرافروز شهرآرای من جز برای دیدنت دیده مباد روشنایی دیده بینای من جان و دل کردم فدای مهر تو خاک پایت باد سر تا پای من از همه خلقان دلارامم تویی ای لطیف چابک زیبای من چون قضیب خیزران گشتم نزار در غمت ای خیزران بالای من رحمت آری بر من و دستم گری گر نیاری رحم بر من وای من زار می نالم ز درد عشق زار زان که تا تو نشنوی آوای من