Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۷ ای ناله عشق تو رباب دل من ای ناله شده همه جواب دل من آن دولت معمور که می پرسیدی یا بی تو و لیک در خراب دل من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۸ این بنده مراعات نداند کردن زیرا که به گل رفته فرو تا گردن این مستی ما چو مستی مستان نیست پیداست حد مستی افیون خوردن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۹ این دیده من کز نگرد دور از من ای صحت صد دیده رنجور از من گر کژ نگرم پس به که کژ راست شود ور شب باشم چون طلبی نور از من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۰ ای یار به انکار سوی ما نگران زیرا که نخورده ای از آن رطل گران از شادی من بهشت گردیده جهان غم مسخره منست و میر دگران مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۱ ای یار بیا و بر دلم بر میزان وی زهره بیا و از رخم زر میزان آنان که میان ما جدایی جستند دیوار بد و نمای و گو سر میزن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۲ ای یک قدح از درد تو دریای جهان گم کرده جهان از تو سر و پای جهان خواهد که جهان ز عشق تو پرگیرد ای غیرت تو ببسته پرهای جهان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۳ با دل گفتم اگر بود جای سخن با دوست غمم بگو در اثنای سخن دل گفت به گاه وصل با یار مرا نبود ز نظاره هیچ پروای سخن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۴ با دل گفتم عشق تو آغاز مکن بازم در صد محنت و غم باز مکن دل تیره گیی کرد و بگفت ای سره مرد معشوق شگرفست برو ناز مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۵ باغست و بهار و سرو عالی ای جان ما می نرویم از این حوالی ای جان بگشای نقاب و در فروبند کنون ماییم و توی و خانه خالی ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۶ بیدل من و بیدل تو و بیدل تو و من سرمست همی شدیم روزی به چمن عمریست که من در آرزوی آنم کان عهد به یادآوری ای عهد شکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۷ با هر دو جهان چو رنگ باید بودن بیزار ز لعل و سنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن ور نی به هزار ننگ باید بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۸ بر خسته دلان راه ملامت می زن هردم زخمی فزون ز طاقت می زن آتش می زن به هر نفس در جانی واندر همه دم دم فراغت می زن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۹ بر گرد جهان این دل آواره من بسیار سفر کرد پی چاره من وان آب حیات خوش و خوشخواره من جوشید و برآمد ز دل خاره من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۰ بر گردن ما بهانه ای خواهی بستن وز دام و دوال ما نخواهی رستن بالا نگران شدی که بیگانه شده است دف را بمیفشان که نخواهی رفتن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۱ بسیار علاقه ها بباید ای جان تا مسکن و خانه ها شود آبادان ای بلغاری تو خانه کن در بلغار وی تازی گو برو سوی عبادان

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۲ پالوده شوی در طلب پالودن فرسوده شوید در هوس فرسودن تا لذت پالودنتان شرح دهد ور نیست چگونه هست خواهد بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۳ پیموده شدم ز راه تو پیمودن فرسوده شدم ز عشق تو فرسودن نی روز بخوردن و نه شب بغنودن ای دوستی تو دشمن خود بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۴ تا با خودی دوری ارچه هستی با من ای بس دوری که از تو باشد تا من در من نرسی تا نشوی یکتا من اندر ره عشق یا تو باشی یا من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۵ تا روی تو قبله ام شد ای جان جهان نز کعبه خبر دارم و نز قبله نشان با روی تو رو به قبله کردن نتوان کاین قبله قالبست و آن قبله جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۶ توبه کردم ز توبه کردن ای جان نتوان ز قضا کشید گردن ای جان سوگند بسر می نبرم لیک خوش است سوگند به نام دوست خوردن ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۷ تو شاه دل منی و شاهی می کن نوشت بادا ظلم سپاهی می کن بر کف داری شراب و جامی که مپرس آن را بده و تو هرچه خواهی می کن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۸ جانم بر آن قوم که جانند ایشان چون گل به جز از لطف ندانند ایشان هرکس کسکی دارد و کس خالی نیست هر یک چو قراضه ایم و کانند ایشان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۹ جانهاست همه جانوران را جز جان نانهاست همه نان طلبان را جز نان هر چیز خوشی که در جهان فرض کنی آن را بدل و عوض برود جز جانان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۰ جز باده لعل لامکان یاد مکن آنرا بنگر از این و آن یاد مکن گر جان داری از این جهان یاد مکن مستی خواهی ز عاقلان یاد مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۱ جز جام جلالت اجل نوش مکن جز نغمه عشق کبریا گوش مکن در کان عقیق فقر عشرت نقد است می می خور و قصه پرندوش مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۲ چون شاه جهان نیست کسی در دو جهان نی زیر و نه بالا و نه پیدا و نهان هر تیر که جست از آن سخت کمان هر نکته که هست هست از آن شهره بیان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۳ چندین به تو بر مهر و وفا بسته من ای خوی تو آزردن پیوسته من من صبر کنم ولیک ننگت نبود یک روز تو از درد دل خسته من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۴ چون آتش می شود عذارش به سخن خون می چکد از چشم خمارش به سخن چون می برود صبر و قرارش به سخن ای عشق سخن بخش درآرش به سخن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۵ چون بنده نه ای ندای شاهی میزن تیر نظر آنچنانکه خواهی میزن چون از خود و غیر خود مسلم گشتی بی خود بنشین کوس الهی میزن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۶ چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو من چون می به قوام خود رسیدم ز تو من نی نی غلطم که تو می و من آبم آمیخته ایم و ناپدیدم ز تو من

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۷ حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کن خوی بدو اندیشه تو دیگرگون کن انکار زیان تست زو کمتر گیر اقرار ترا سود دهد افزون کن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۸ چون زرد و نزار دید او رو یک من خونابه روان ز چشم چون جو یک من خندید و به خنده گفت دلجو یک من ای ظالم مظلومک بدخو یک من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۹ خود حال دلی بود پریشانتر از این با واقعه بی سر و سامان تر ازین اندر عالم که دید محنت زده ای سرگشته روزگار حیران تر از این مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۰ در باده کشی تو خویش را ریشه مکن وز باده و از ساده تو اندیشه مکن با زنگی زلف او در آنور مجوی اندیشه باریک چنین پیشه مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۱ در بحر کرم حرص و حسد پیمودن وین آب خوشی ز همدگر بربودن ماهی ننهد آب ذخیره هرگز چون بی دریا هیچ نخواهد بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۲ در پوش سلاح وقت جنگ است ای جان اندیشه مکن که وقت تنگ است ای جان بگذر ز جهان که جمله رنگست ای جان هر گوشه یکی موش و پلنگ است ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۳ در چشم منست ابروی همچو کمان من روح سپر کرده و او تیر زنان چون زخم رسید زخم از پرده دران او نازکنان کنار و من لابه کنان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۴ در حضرت توحید پس و پیش مدان از خویش مدان خالی و از خویش مدان تو کج نظری هرچه درآری به نظر هیچ است همه ز آتشی بیش مدان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۵ در دیده ما نگر جمال حق بین کاین عین حقیقت است و انوار یقین حق نیز جمال خویش در ما بیند وین فاش مکن که خونت ریزد به زمین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۶ در راه نیاز فرد باید بودن پیوسته حریص درد باید بودن مردی نبود گریختن سوی وصال هنگام فراق مرد باید بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۷ در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن با جان خودم به جنگ باید بودن ور نی به هزار ننگ باید بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۸ دل از طلب خوبی بی چون گشتن دریا خواهد شدن ز افزون گشتن دل خون شد و شکر می کند زانکه بسی دل ها خون شد در هوس خون گشتن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۹ دل باغ نهانست و درختان پنهان صد سان بنماید او و خود او یکسان بحریست محیط بیحد و بی پایان صد موج زند موج درون هرجان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۰ دل برد ز من دوش به صد عشق و فسون بشکافت و بدید پر زخون بود درون فرمود در آتشش نهادن حالی یعنی که نپخته است از آنست پر خون مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۱ دل گرسنه عید تو شد چون رمضان وز عید تو شد شاد و همایون رمضان وانگه عمل کمان به مو وابسته است گر مو شود اندیشه نگنجد به میان

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۲ دلها مثل رباب و عشق تو کمان زامد شد این کمانچه دلها نالان وانگه عمل کمان به مو وابسته است گر مو شود اندیشه نگنجد به میان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۳ دوش آنچه برفت در میان تو و من نتوان بنوشتن و نه بتوان گفتن روزیکه سفر کنم ازین کهنه وطن افسانه کند از آن شکنهای کفن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۴ دوشست دیدم یار جدایی جویان با من به جفا و کین جدا شو گریان امروز چنانم که جدا گشته ز جان رخساره خود به خون فرقت شویان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۵ دی از تو چنان بدم که گل در بستان امروز چنانم و چنان تر ز چنان من چون نزنم دست که پابند منی چون پای نکوبم که تویی دست زنان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۶ دیدم رویت بتا تو روپوش مکن پنهانی ما تو باده ها نوش مکن هر چند دراز کرده بد گوی زبان ای چشم و چراغ عاشقان گوش مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۷ رفتم به طبیب و گفتم ای زین الدین این نبض مرا بگیر و قاروره ببین گفتا با دست با جنون گشته قرین گفتم هله تا باد چنین باد چنین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۸ رفتی و نرفت ای بت بگزیده من مهرت ز دل و خیالت از دیده من میگردم من که بلکه پیشم افتی ای راهنمای راه پیچیده من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۹ رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین نی حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین اندر دو جهان کرا بود زهره این مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۰ رو درد گزین درد گزین درد گزین زیرا که دگر چاره نداریم جزین دلتنگ مشو که نیستت بخت قرین چون درد نباشدت از آن باش حزین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۱ روزیکه گذر کنی به خر پشته من بنشین و بگو که ای به غم کشته من تا بانگ زنم ز خاک آغشته به خون کای یوسف روزگار و گمگشته من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۲ زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان وانگاه ز ماه تا به ماهی بستان ای آنکه مراغه می کنی و از حیرت تبریز بگوی و هرچه خواهی بستان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۳ سرمست توام نه از می و نز افیون مجنون شده ام ادب مجوی از مجنون از جوشش من جوش کن صد جیحون وز گردش من خیره بماند گردون مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۴ سرمست شدم در هوس سرمستان از دست شدم در ظفر آن دستان بیزار شدم ز عقل و دیوانه شدم تا درکشدم عشق به بیمارستان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۵ شاخ گل تر بر سر عنبر میزن وز تیغ مسلمان سر کافر میزن چون نای توام بگوش من درمیدم چون دف توام بروی من بر میزن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۶ شب رفت و نرفت ای بت سیمین بر من سودای مناجات غمت از سر من خواب شب من توی و نور روزم نه روز و نه شب چون تو نباشی بر من

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۷ شد کودکی و رفت جوانی ز جوان روز پیری رسید بر پر ز جهان هر مهمانرا سه روز باشد پیمان ای خواجه سه روز شد تو بر خیز و بران مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۸ شمع ازلست عالم افروزی من زان شاهد اعظم است پیروزی من بی شاهد و شمع ازل چون باشم آری چکنم چو این بود روزی من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۹ شوری دارم که برنتابد گردون شوریکه به خواب درنبیند مجنون این کمینه ایست از سینه دوست تا سینه پاک دوست چون باشد چون مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۰ صورت همه مقبول هیولا میدان تصویر گرش علت اولی میدان لاهوت به ناسوت فرو ناید لیک ناوست ز لاهوت هویدا میدان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۱ طبع تو چو سنگست و دلت چون آهن وز آهن و سنگ جسته آتش سوی من سنگت چو در آتش است ای ماه ختن خرمن باشم که دل نهم بر خرمن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۲ طبعی نه که با دوست در نیامیزم من عقلی نه که از عشق بپرهیزم من دستی نه که با قضا درآویزم من پایی نه که از میانه بگریزم من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۳ عقلی که خلاف تو گزیدن نتوان دینی که ز عهد تو بریدن نتوان علمی که به کنه تو رسیدن نتوان زهدی که ز دام تو رهیدن نتوان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۴ عید آمد و عیدانه جمال سلطان عیدانه که دیده است چنین در دو جهان عید این بود و هزار عید ای دل و جان کان گنج جهان برآمد از کنج نهان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۵ فرخ باشد جمال سلطان دیدن جان زنده شود ز روی جانان دیدن من سلسله عشق تو دیدم در خواب یارب چه بود خواب پریشان دیدن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۶ گر تیغ اجل مرا کند بی سر و جان در حسن برآیم ز زمین صد چندان از خاک چو جمله دانه ها میروید هم دانه آدمی بروید میدان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۷ گر دست بشد ز کار پایی می زن ور پای نماند هم نوایی می زن گر نیست ترا به عقل رایی می زن حاصل هر دم دم وفایی می زن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۸ گر شامم و گر عراق و گر لورستان روشن شده زانچهره چون نورستان با منکر و با نکیر همدستی کن تا دست زنان رقص کند گورستان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۹ گر کشته شوم به نزد و پیکار تو من آهی نکشم ز بیم آزار تو من از زخم سر غمزه خونخوار تو من خندان میرم چو گل ز دیدار تو من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۰ گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین روزان و شبان بر در عشاق نشین آنگاه چو این حلقه گشایی کردی از خلق گذر کن بر خلاق نشین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۱ کس نیست به غیر از او در این جمله جهان نی زشت و نه نیکو و نه پیدا و نهان هر تیر که جست هست از آن سخت کمان هر نکته که هست جست از آن شعله دهان

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۲ گفتم که بر حریف غمگین منشین جز پهلوی خوشدلان شیرین منشین در باغ چو آمدی سوی خار مرو جز با گل و یاسمین و نسرین منشین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۳ گفتم مکن ایروت حسن خوت حسن من دزد نیم مبند دستم بر سن گفتا که کجایی تو هنوز ای همه فن حقا که چنان شوی که کبرت ستسن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۴ گلباغ نهانست و درختان پنهان صد سال نماید او و او خود یکسان بحریست محیط و بی حد و بی پایان صد موج ز موج او درون صد جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۵ ما زیباییم خویش را زیبا کن خو با ما کن ز دیگران خو واکن ور میخواهی که کان گوهر باشی دل را بگشای و سینه را دریا کن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۶ ما کاهگلان عشق و پهلو به زمین کرده است زمین را کرمش مرکب و زین تا میبرد این خفتگکانرا در خواب اصحاف الکهف تا سوی علیین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۷ ما مرد سنانیم نه از بهر سه نان ما دست زنانیم نه از دست زنان در صید بدانیم نه در صید بدان از بند جهانیم نه در بند جهان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۸ مجموع جهان عاشق یک پاره من چاره گر و چاره ساز بیچاره من خورشید و فلک غلام سیاره من نظاره گر دو کون نظاره من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۹ معشوق من از همه نهانست بدان بیرون ز کمان هر گمانست بدان در سینه من چو مه عیانست بدان آمیخته با تنم چو جانست بدان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۰ من بنده مستی که بود دست زنان دورم ز کسی که او بود مست زنان باری من خسته دل چنینم نه چنان آلوده مبا بنان عشاق بنان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۱ من بیرخ تو باده ندانم خوردن بی دست تو من مهره ندانم بردن از دور مرا رقص همی فرمایی بی پرده تو رقص ندانم کردن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۲ من بینم آنرا که نمی بینم من وز قند لبش نبات می چینم من هر چند چو سین میان یاسینم من یاسین نهلد دمی که بنشینم من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۳ من کاغذهای مصر و بغداد ای جان کردم پر ز آه و فریاد ای جان یکساعت عشق صد جهان بیش ارزد صد جان به فدای عاشقی باد ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۴ من عاشق عشق و عشق هم عاشق من تن عاشق جان آمد و جان عاشق تن گه من آرم دو دست در گردن او گه او کشدم چو دلربایان گردن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۵ من کی خندم تات نبینم خندان جان بنده آن خنده بیکام و دهان افسوس که خنده ترا می بینند و آن خنده تو ز چشم خلقان پنهان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۶ مردان تو در دایره کن فیکون دل نقطه وحدتست و از عرش فزون گر در چیند نقطه دردت ز درون حالی شوی از دایره کون برون مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۷ نزدیک منی مرا مبین چون دوران تو شهد نگر به صورت زنبوران ابلیس نه ای به جان آدم بنگر اندر تن او نظر مکن چون کوران

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۸ هر خانه که بی چراغ باشد ای جان زندان بود آن نه باغ باشد ای جان هرکس که بطبل باز شد باز نشد بازش تو مخوان که زاغ باشد ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۹ هر روز خوش است منزلی بسپردن چون آب روان و فارغ از افسردن دی رفت و حدیث دی چو دی هم بگذشت امروز حدیث تازه باید کردن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۰ هر روز نو برآیی ای دلبر جان سودای نوی درافکنی در سر جان در ده پرده بهر سحر ساغر جان ای تو پدر جان من و مادر جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۱ هر مطرب کو نیست ز دل دفتر خوان آن مطرب را تو مطرب دفتر خوان گر چهره نهان کرد ز تو بیت و غزل گر خط خوانی ز چهره ما برخوان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۲ هشدار که می روند هر سو غولان با دانه و دام در شکار گوران ای شاد تنی که دامن دل گیرد عبرت گیرد ز حالت معزولان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۳ هم خانه از آن اوست و هم جامه و نان هم جسم از آن اوست همه دیده و جان وان چیز دگر که نیست گفتن امکان زیرا که زمان باید و اخوان و مکان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۴ هم نور دل منی و هم راحت جان هم فتنه برانگیزی و هم فتنه نشان ما را گویی چه داری از دوست نشان ما را از دوست بی نشانیست نشان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۵ هنگام اجل چو جان بپردازد تن مانند قبای کهنه اندازد تن تن را که ز خاکست دهد باز به خاک وز نور قدیم خویش برسازد تن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۶ یا دلبر من باید و یا دل بر من نی دل بر من باشد و نی دلبر من ای دل بر من مباش بی دلبر من یک دلبر من به از دو صد دل بر من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۷ یارب چه دلست این و چه خو دارد این در جستن او چه جستجو دارد این بر خاک درش هر نفسی سر بنهد خاکش گوید هزار رو دارد این مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۸ یا اوحد بالجمال یا جانمسن از عهد من ای دوست مگر نادمسن قد کنت تجنی فقل تاجکسن والیوم هجرتنی فقل سن کم سن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۹ آن رهزن دل که پای کوبانم از او چون آینه خیال خوبانم از او جانی ست که چون دست زنان می آید یارب یارب چه می شود جانم از او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۰ آن شاه که هست عقل دیوانه او وز عشق دلم شده است همخانه او پروانه فرستاد که من آن توام صد شمع به نور شد ز پروانه او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۱ آن شخص که رشک برد بر جامه تو تا رشک برد بر لب خودکامه تو یا رشک برد بر آن رخ فرخ تو یا بر کر و فر روح علامه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۲ آن کس که همیشه دل پر از دردم از او با سینه ریش و با رخ زردم از او امروز بناز او بری بر من زد المنة لله که بری خوردم از او

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۳ آن لاله رخی که با رخ زردم از او وان داروی دردی که همه دردم از او یک روز به بازار بری بر من زد باور نکند کس چه بری خوردم از او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۴ از جان بشنیده ام نوای غم تو نی خود جانهاست ذره های غم تو آن صورتها که در درون می آیند تابند چو ذره در هوای غم تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۵ از گنج قدم شدیم ویرانه او ز افسانه او شدیم افسانه او آوخ که ز پیمان و ز پیمانه او کس خانه خود نداند از خانه او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۶ ای آب از این دیده بیخواب برو وی آتش از این سینه پرتاب برو وی جان چو تنی که مسکنت بود نماند بی آبی خود مجوی و بر آب برو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۷ ای از دل و جان لطیفتر قالب تو بسیار رهست از شکر تا لب تو عمریست که آفتاب و مه میگردند روزان و شبان در آرزوی شب تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۸ ای پرده پندار پسندیده تو وی وهم خودی در دل شوریده تو هیچی تو و هیچ را چنین گوهر به زین نتوان نهاد در دیده تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۹ ای بسته تو خواب من به چشم جادو آن آب حیات و نقل بیخوابان کو کی بینم آب چون منم غرقه جو خود آب گرفته است مرا هر شش سو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۰ ای بلبل مست بوستانی برگو مستی سر و راحت جانی برگو من مستم و تعیین نتوانم کردن ای جان جهان هرچه توانی برگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۱ ای جان جهان به حق احسانت مرو مستم مستم ز شیر پستانت مرو اندر قفسم شکر می افشان و مرو ای طوطی جان زین شکرستانت مرو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۲ ای جان جهان جان و جهان بنده تو شیرین شده عالم ز شکر خنده تو صد قرن گذشت و آسمان نیز ندید در گردش روزگار ماننده تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۳ ای جان جهان جز تو کسی کیست بگو بی جان و جهان هیچ کسی زیست بگو من بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق میان من و تو چیست بگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۴ ای چرخ فلک پایه پیروزه تو زنبیل جهان گدای دریوزه تو صد سال فلک خدمت خاک تو کند نگزارده باشد حق یکروزه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۵ ای در دل من میل و تمنا همه تو واندر سر من مایه سودا همه تو هرچند بروی کار در مینگرم امروز همه تویی و فردا همه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۶ ای دل اگرت طاقت غم نیست برو آواره عشق چون تو کم نیست برو ای جان تو بیا اگر نخواهی ترسید ور می ترسی کار تو هم نیست برو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۷ ای دل تو بهر خیال مغرور مشو پروانه صفت کشته هر نور مشو تا خود بینی تو از خدا مانی دور نزدیکتر آی و از خدا دور مشو

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۸ ای دل گر ازین حدیث آگاهی تو زین تفرقه خویش چه میخواهی تو یک لحظه که از حضور غایب مانی آن لحظه بدانکه مشرک راهی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۹ ای زندگی و تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو تو هستی من شدی از آنی همه من من نیست شدم در تو از آنم همه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۰ ای ساقی جان برین خوش آواز برو ساز ازلیست هم بر این ساز برو ای باز چو طبل باز او بشنیدی شه منتظر تست سبک باز برو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۱ ای ظلمت شب مانع خورشید مشو ای ابر حجاب روز امید مشو ای مدت یک ساعته لذت جسم اصل الم حاصل جاوید مشو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۲ ای عارف گوینده نوایی برگو یا قول درست یا خطایی برگو درهای گلستان و چمن را بگشای چون بلبل مست ز آشنایی برگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۳ ای عشرت نزدیک ز ما دور مشو وز مجلس ما ملول و مهجور مشو انگور عدم بدی شرابت کردند واپس مرو ای شراب انگور مشو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۴ ای ماه چو ابر بس گرستم بی تو از دست فراق تو بخستم بی تو برخاستم از جان چو نشستم بی تو وز شرم بمردم چو بزستم بی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۵ ای مشفق فرزند دو بیتی می گو هردم جهت پند دو بیتی می گو در فرقت و پیوند دو بیتی می گو در عین غزل چند دو بیتی می گو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۶ با توست مراد از چه روی هر سو تو او توست ولی به او می گو تو اویی و تویی ز احولی می خیزد چون دیده شود راست تو اویی او تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۷ با نامحرم حدیث اسرار مگو با مردودان حکایت از یار مگو با مردم اغیار جز اغیار مگو با اشتر خار خوار جز خار مگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۸ بر آتش چو دیک تو خود را میجو می جوش تو خودبخود مرو بر هر سو مقصود تو گوهر است بشتاب و بجو زو جوش کنی کن بسوی گوهر زو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۹ بر تخته دل که من نگهبانم و تو خطی بنوشته ای که من خوانم و تو گفتی که بگویمت چو من مانم و تو این نیز از آنهاست که من دانم و تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۰ ترکی که دلم شاد کند خنده او دارد به غمم زلف پراکنده او بستد ز من او خطی به آزادی خویش آورد خطی که من شدم بنده او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۱ چون پاک شد از رنگ خودی سینه تو خودبین گردی ز یار دیرینه تو بی آینه روی خویش نتوان دیدن در یار نگر که اوست آیینه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۲ خواهی که مقیم و خوش شوی با ما تو از سر بنه آن وسوسه و غوغا تو آنگه تو چنان شوی که بودی با من آنگاه چنان شوم که بودم با تو

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۳ داروی ملولی رخ و رخساره تو وان نرگس مخموره خماره تو چندان نمک است در تو دانی پی چیست از بهر ستیزه جگرخواره تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۴ در اصل یکی بدست جان من و تو پیدای من و تو و نهان من و تو خامی باشد که گویی آن من و تو برخاست من و تو از میان من و تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۵ در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو جان چاکر آن کسی که شد چاکر تو انگشت گزان درآمدم از در تو انگشت زنان برون شدم از بر تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۶ در کوی خیال خود چه می پویی تو وین دیده به خون دل چه می شویی تو از فرق سرت تا به قدم حق دارد ای بی خبر از خویش چه می جویی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۷ درها همه بسته اند الا در تو تا ره نبرد غریب الا بر تو ای در کرم و عزت و نورافشانی خورشید و مه و ستاره ها چاکر تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۸ دل در تو گمان بد برد دور از تو این نیز ز ضعف خود برد دور از تو تلخی بدهان هر دل صفرایی خود بر تو شکر حسد برد دور از تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۹ رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو تا با تو چرا رود به گرمابه فرو آن در سر زلف تو چرا آویزد وین بر کف پای تو جرا مالدرو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۰ زاندم که شنیده ام نوای غم تو رقصان شده ام چو ذره های غم تو ای روشنی هوای عشق تو عیان بیرون ز هواست این هوای غم تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۱ سر رشته شادیست خیال خوش تو سرمایه گرمیست مها آتش تو هرگاه که خوشدلی سر از ما بکشد رامش کند آن زلف خوش سرکش تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۲ سوگند بدان روی تو و هستی تو گر میدانم نه از تو این پستی تو مستی و تهی دستیت آورد به من من بنده مستی و تهی دستی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۳ صد داد همی رسد ز بیدادی تو در وهم چگونه آورم شادی تو از بندگی تو سرو آزادی یافت گل جامه خود درید ز آزادی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۴ عشقست که کیمیای شرقست در او ابریست که صد هزار برقست در او در باطن من ز فر او دریاییست کاین جمله کاینات غرقست در او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۵ عمرم یکبار زد کناری با تو چون عمر گذشتنیست باری با تو نی نی غلطم کی گذرد پیشه عمر آن عمر که یافت او گذاری با تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۶ فرزانه عشق را تو دیوانه مگو هم خرقه روح را تو بیگانه مگو دریای محیط را تو پیمانه مگو او داند نام خود تو افسانه مگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۷ گر جمله برفتند نگارا تو مرو ای مونس و غمگسار ما را تو مرو پر می کن و می ده و همی خند چو قند ای ساقی خوب عالم آرا تو مرو

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۸ گر عاشق عشق ما شدی ای مه رو بیرون شو ازین شش جهت تو بر تو در رو تو درین عشق اگر جویایی در بحر دل آن چه باشی اندر لب جو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۹ گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو ور ماه فلک توی چو خاک ره شو با نیک و بد و پیر و جوان همره شو فرزین و پیاده باش آنگه شه شو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۰ گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو ورنه که رهی عاشق و تنهاست بگو گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نیست بگو راست بگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۱ گفتم روزی که من به جانم با تو دیگر نشدم بتا همانم با تو لیکن دانم که هرچه بازم ببری زان میبازم که تا بمانم با تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۲ گفتم که کجا بود مها خانه تو گفتا که دل خراب مستانه تو من خورشیدم درون ویرانه روم ای مست خراب باد کاشانه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۳ گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو گه بر سر ما نشین چو دستار و مرو گفتی که چو دل زود روم زود آیم عشوه مده ای دلبر عیار و مرو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۴ ما چاره عالمیم و بیچاره تو ما ناظر روح و روح نظاره تو خورشید بگرد خاک سیاره تو مه پاره شده ز عشق مه پاره تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۵ مردی یارا که بوی فقر آید از او دانند فقیران که چها زاید از او ولله که سماء و هرچه در کل سما است یا بند نصیب هرچه میباید از او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۶ مستم ز دو لعل شکرت ای مه رو پستم ز قد صنوبرت ای مه رو رویم چو زر است در غم سیم برت از دست مده تو این زرت ای مه رو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۷ من بنده تو بنده تو بنده تو من بنده آن رحمت خندیده تو ای آب حیات کی ز مرگ اندیشد آنکس که چو خضر گشت خود زنده تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۸ نی هرکه کند رقص و جهد بالا او در فقر بود گزیده و والا او مسجود ملک تا نشود چون آدم عالم نشود به عالم اسما او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۹ هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو جز قصه آن آینه پاک مگو از خالق افلاک درونت صفتی است جز از صفت خالق افلاک مگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۰ هرچند در این هوس بسی باشی تو بیقدر تو همچون مگسی باشی تو زنهار مباش هیچکس تا برهی آخر تو که باشی که کسی باشی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۱ هرچند که قد بی بدل دارد سرو پیش قد یارم چه محل دارد سرو گه گه گوید که قد من چون قد اوست یارب چه دماغ پرخلل دارد سرو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۲ آمد بر من خیال جانان ز پگه در کف قدح باده که بستان ز پگه درکش این جام تا به پایان ز پگه سرمست درآ میان مستان ز پگه

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۳ آن دم که رسی به گوهر ناسفته سرها به هم آورده و سرها گفته کهدان جهان ز باد شد آشفته برتو بجوی که مست باشی خفته مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۴ آنکس که ز دست شد بر او دست منه از باده چو نیست شد تواش هست منه زنجیر دریدن بر مردان سهل است هر زنجیری بر شتر مست منه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۵ آنی که وجود و عدمت اوست همه سرمایه شادی و غمت اوست همه تو دیده نداری که باو درنگری ورنی که ز سر تا قدمت اوست همه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۶ از دیده کژ دلبر رعنا را چه وز بدنامی عاشق شیدا را چه ما در ره عشق چست و چالاک شویم ور زانکه خری لنگ شود ما را چه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۷ السکر صار کاسدا من شفتیه والبدر تراه ساجدا بین یدیه بالحسن علیه کل شیی وافر الا فمه فانه ضاق علیه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۸ ای کان العباد ما اهواه ما یذکرنا فکیف ما ینساه قدر ان به القلوب والافواه قد احسن لا اله الا الله مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۹ آهوی قمرا سهامه عیناه ما شوش عزم خاطری الا هو روحی تلفت و مهجتی تهواه قلبی ابدا یقون یا هویا هو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۰ ای آنکه به جان این جهانی زنده شرمت بادا چرا چنانی زنده بی عشق مباش تا نباشی مرده در عشق بمیر تا بمانی زنده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۱ ای پارسی و تازی تو پوشیده جان دیده قدح شراب نانوشیده دریا باید ز فضل حق جوشیده پیدا باید کفایت کوشیده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۲ ای بر نمک تو خلق نانی بزده بر مرکب تو داغ نشانی بزده حیفست که سوی کان رود آن بر سیم پنهان چون جان و بر جهانی بزده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۳ ای بی ادبانه من ز تو نالیده غیرت بشنیده گوش من مالیده جایی بروم ناله کن دزدیده آنجا که نه دل بوی برد نی دیده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۴ ای جان تو بر مقصران آشفته هم جان تو عذر جان ایشان گفته طوفان بلا اگر بگیرد عالم بر من بدو جو که مست باشم خفته مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۵ ای با تو جهان ظریف و شادی باره تو جامه شادیی و مالی پاره تنها خورشید آن دهد عالم را کان را ندهد مه و هزار استاره مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۶ ای خواب مرا بسته و مدفون کرده شب را و مرا بی خود و مجنون کرده جان را به فسون گرم از تن برده دل را بستم ز خانه بیرون کرده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۷ ای در طلب گره گشایی مرده در وصل بزاده وز جدایی مرده ای در لب بحر تشنه در خواب شده و اندر سر گنج از گدایی مرده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۸ ای دوست مرا دمدمه بسیار مده کاین دمدمه می خورد ز من هر که و مه جان و سر تو که دم کنم پیش تو زه کز دمدمه گرم کنم آب کره

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۹ ای روز الست ملک و دولت رانده وی بنده ترا چو قل هو الله خوانده چون روشنی روز در آی از در من بین گردن من بسوی در کژ مانده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۰ ای سرو ز قامت تو قد دزدیده گل پیش رخ تو پیرهن بدریده بردار یکی آینه از بهر خدای تا همچو خودی شنیده ای یا دیده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۱ ای کوران را به لطف ره بین کرده وی گبران را پیشرو دین کرده درویشان را به ملک خسرو کرده وی خسرو را برده شیرین کرده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۲ ای میر ملیحان و مهان شیی الله وی راحت و آرامش جان شیی الله ای آنکه بهر صبح به پیش رخ تو میگوید خورشید جهان شیی الله مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۳ باز آمد یار با دلی چون خاره وز خاره او این دل من صد پاره در مجلس من بودم و عشقش چون چنگ اندر زد چنگ در من بیچاره مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۴ بازیچه قدرت خداییم همه او راست توانگری گداییم همه بر یکدگر این زیادتی جستن چیست آخر ز در یکی سراییم همه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۵ بفروخت مرا یار به یک دسته تره باشد که مرا واخرد آن یار سره نیکو مثلی زده است صاحب شجره ارزان بفروشد آنکه ارزان بخره مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۶ بیگانه شوی ز صحبت بیگانه بشنو سخن راست از این دیوانه صد خانه پر از شهد کنی چون زنبور گر زانکه جدا کنی ز اینان خانه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۷ بیگاه شد و دل نرهید از ناله روزی نتوان گفت غم صد ساله ای جان جهان غصه بیگاه شدن آنکس داند که گم شدش گوساله مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۸ تا روی ترا بدیدم ای بت ناآگاه سرگشته شدم ز عشق گم کردم راه روزی شنوی کز غم عشقت ایماه گویند بشد فلان که انالله مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۹ تو آبی و ما جمله گیاییم همه تو شاهی و ما جمله گداییم همه گوینده توی و ما صداییم همه جوینده توی چرا نیاییم همه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۰ تو توبه مکن که من شکستم توبه هرگز ناید ز جان مستم توبه صدبار و هزاربار بستم توبه خون میگرید ز دست دستم توبه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۱ جانیست غذای او غم و اندیشه جانی دگر است همچو شیر بیشه اندیشه چو تیشه است گزافه مندیش هان تا نزنی تو پای خود را تیشه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۲ دانی شب چیست بشنو ای فرزانه خلوت کن عاشقان ز هر بیگانه خاصه امشب که با مهم همخانه من مستم و مه عاشق و شب دیوانه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۳ در راه یگانگی چه طاعت چه گناه در کوی خرابات چه درویش چه شاه رخسار قلندری چه روشن چه سیاه بر کنگره عرش چه خورشید چه ماه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۴ در بندگیت حلقه بگوشم ای شاه در چاکریت به جان بکوشم ای شاه در خدمت تو چو سایه من پیش روم تو شیری و من سیاه گوشم ای شاه

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۵ در عشق خلاصه جنون از من خواه جان رفته و عقل سرنگون از من خواه صد واقعه روز فزون از من خواه صد بادیه پر آتش و خون از من خواه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۶ دی از سر سودای تو من شوریده رفتم به چمن جامه چو گل بدریده از جمله خوشیهای بهارم بی تو جز آب روان نیامد اندر دیده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۷ روی تو نماز آمد و چشمت روزه وین هر دو کنند از لبت دریوزه جرمی کردم مگر که من مست بدم آب تو بخوردم و شکستم کوزه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۸ زلف تو که یکروزم از او روشن نه با خاک برآورد سرو با من نه با هرچه درآرد سر او زنده شود کانجا همه جانست سراسر تن نه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۹ سه چیز ز من ربوده ای بگزیده صبر از دل و رنگ از رخ و خواب از دیده چابک دستی که دست و بازوت درست تصویر عقول چون تو نازاییده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۰ صاحب نظران راست تحیر پیشه مر کوران را تفکر و اندیشه صد شاخ خوش از غیب گل افشان بر تو بر شاخ رضا چه میزنی تو تیشه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۱ صحت که کشد سقم و رنجوری به زان جامه که سازی بستم عوری به چشمی که نبیند ره حق کوری به صحبت که تقرب نبود دوری به مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۲ صوفی نشوی به فوطه و پشمینه نه پیر شوی ز صحبت دیرینه صوفی باید که صاف دارد سینه انصاف بده صوفی و آنگه کینه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۳ عشق غلب القلب و قد صار به حتی فنی القلب بما جاربه القلب کطیی خفض الریش به عشق نتف الریش و قد طار به مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۴ فصلیست چو وصل دوست فرخنده شده از مردن تن چراغ دل زنده شده از خنده برق ابر در گریه شده وز گریه ابر باغ در خنده شده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۵ گفتم چکنم گفت که ای بیچاره جمله چکنم بسازم آن یکباره ور خود چکنم زیان شوی آواره آنجا بروی که بوده ای همواره مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۶ گفتم که توی می و منم پیمانه من مرده ام و تو جانی و جانانه اکنون بگشا در وفا گفت خموش دیوانه کسی رها کند در خانه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۷ گفتم که ز عشقت شده ام دیوانه زنجیر ترا به خواب بینم یا نه گفتا که خمش چند از این افسانه دیوانه و خواب خه خه ای فرزانه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۸ گنجیست نهانه در زمین پوشیده از ملت کفر و اهل دین پوشیده دیدیم که عشق است یقین پوشیده گشتیم برهنه از چنین پوشیده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۹ گیر ایدل من عنان آن شاهنشاه امشب بر من قنق شو ای روت چو ماه ور گوید فردا مشنو زود بگوی لاحول ولا قوة الا بالله مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۰ ما را می کهنه باید و دیرینه وز روز ازل تا بابد سیری نه خم از عدم و صراحی از جام وجود کان تلخ نه و شور نه و شیرینه

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۱ ما مردانیم نشسته بر تنگ دره ماییم که شیر و گرگ بر ما گذره با فقر و صفا به هم درآمیخته ایم چون درگه ارتضاع آن میش و بره مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۲ ماننده زنبیل بگیر این روزه تا روزه کند ترا به حق دریوزه آب حیوان خنک کند دلسوزه این روزه چو کوزه است مشکن کوزه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۳ مستم ز می عشق خراب افتاده برخواسته دل از خور و خواب افتاده در دریایی که پا و سر پیدا نیست جان رفته و تن بر سر آب افتاده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۴ من میگویم که گشت بیگاه ایماه میگوید ماه ناگهانی بیگاه ماهی که ز خورشید اگر برگردد در حال شود همچو شب تیره سیاه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۵ میخوردم باده بابت آشفته خوابم بربود حال دل ناگفته بیدار شدم ز خواب مستی دیدم دلبر شده شمع مرده ساقی خفته مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۶ میدان فراخ و مرد میدانی نه احوال جهان چنانکه میدانی نه ظاهرها شان به اولیا ماند لیک در باطنشان بوی مسلمانی نه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۷ وه وه که به دیدار تو چونم تشنه چندانکه ببینمت فزونم تشنه من بنده آن دو لعل سیراب توام عالم همه زانست به خونم تشنه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۸ هین نوبت صبر آمد و ماه روزه روزی دو مگو ز کاسه و از کوزه بر خوان فلک گردد پی دریوزه تا پنبه جان باز رهد از غوزه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۹ هر چند در این پرده اسیرید همه زین پرده برون روید امیرید همه آن آب حیات خلق را می گوید بر ساحل جوی ما بمیرید همه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۰ هم آینه ایم و هم لقاییم همه سرمست پیالده بقاییم همه هم دافع رنج و هم شفاییم همه هم آب حیات و هم سقاییم همه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۱ یارب تو مرا به نفس طناز مده با هر چه به جز تست مرا ساز مده من در تو گریزان شدم از فتنه خویش من آن توام مرا به من باز مده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۲ یارب تو یکی یار جفاکارش ده یک دلبر بدخوی جگرخوارش ده تا بشناسد که عاشقان در چه غمند عشقش ده و شوقش ده و بسیارش ده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۳ آمد بر من دوش مه یغمایی گفتم که برو امشب اینجا نایی می رفت و همی گفت زهی سودایی دولت بدر آمده است و در نگشایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۴ آن چیز که هست در سبد می دانی از سر سبد تا به ابد می دانی هر روز بگویم به شبم یاد آید شب نیز بگویم که تو خود می دانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۵ آن خوش باشد که صاحب تمییزی بی آنکه بگویند و بگوید چیزی بی گفت و تقاضا برسد مهمانرا ترونده خوش ز صاحب پالیزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۶ آن دل که به یاد خود صبورش کردی نزدیک تر تو شد چو دورش کردی در ساغر ما زهر تغافل تا چند تلخیش نماند بس که شورش کردی

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۷ آن را که نکرد ز هر سود ای ساقی آن زهر نبود می نمود ای ساقی چون بود رونده شد نبود ای ساقی می ها نوشد ز بحر جود ای ساقی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۸ آن رطل گران را اگر ارزان کنیی اجزای جهان را همگی جان کنیی ور زان لب خیره شکرافشان کنیی که را به مثال ذره رقصان کنیی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۹ آن روز که دیوانه سر و سودایی در سلسله دولتیان می آیی امروز از آن سلسله زان محرومی کامروز تو عاقلی و کارافزایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۰ آن روی ترش نگر چو قندستانی وان چشم خوشش نگر چو هندوستانی پیش قد او صف زده سروستانی پیش کف او شکسته هر دستانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۱ آن ظلم رسیده ای که دادش دادی وانغمزده ای که جام شادش دادی آن باده اولین فراموشش شد گر باز نمی دهی چه یادش دادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۲ آن میوه توی که نادر ایامی بتوان خوردن هزار من در خامی بر ما مپسند هجر و دشمن کامی کاخر به تو باز گردد این بدنامی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۳ آنی تو که در صومعه مستم داری در کعبه نشسته بت پرستم داری بر نیک و بد تو مر مرا دستی نیست در دست توام تا بچه دستم داری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۴ آنی که بر دلشدگان دیر آیی وانگاه چو آیی نفسی سیر آیی گاه آهو و گه به صورت شیر آیی هم نرم و درشت همچو شمشیر آیی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۵ آنی که به صد شفاعت و صد زاری بر پات یکی بوسه دهم نگذاری گر آب دهی مرا اگر آتش باری سلطان ولایتی و فرمانداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۶ احوال من زار حزین می پرسی زین بیش مپرس اگر چنین می پرسی من در غم تو دامن دل چاک زدم وانگاه مرا به آستین می پرسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۷ از آب و گلی نیست بنای چو توی یارب که چه هاست از برای چو توی گر نعره زنانی تو برای چو ویی لبیک کنانست برای چو توی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۸ از جان بگریزم ار ز جان بگریزی از دل بگریزم ار از آن بگریزی تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز تیری چه عجب گر ز کمان بگریزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۹ از چهره آفتاب مهوش گردی وز صحبت کبریت تو آتش گردی تو جهد کنی که ناخوشی خوش گردد او خوش نشود ولی تو ناخوش گردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۰ از خلق ز راه تیزهوشی نرهی وز خود ز سر سخن فروشی نرهی زین هر دو اگر سخت نکوشی نرهی از خلق و ز خود جز به خموشی نرهی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۱ از رنج و ملال ما چه فریاد کنی آن به که به شکر وصل را شاد کنی از ما چه گریزی و چرا داد کنی زان ترس که وصل را بسی یاد کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۲ از سایه عاشقان اگر دور شوی بر تو زند آفتاب و رنجور شوی پیش و پس عاشقان چو سایه میدر تا چون مه و آفتاب پرنور شوی

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۳ از شادی تو پر است شهر و وادی از روی زمین و آسمان را شادی کس را گله ای نیست ز تو جز غم را کز غم همه را بداده ای آزادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۴ از عشق ازل ترانه گویان گشتی وز حیرت عشق گول و نادان گشتی از بسکه به مردی ز غمش جان بردی وز بسکه بگفتی غم آن آن گشتی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۵ از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی شب کشته ز زلفین تو عنبر بیزی نقاش ازل نقش کند هر طرفی از بهر قرار دل من تبریزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۶ از گل قفس هدهد جانها تو کنی از خاک سیه شکرفشانها تو کنی آن را که تو سرمه اش کشیدی او داند کاینها ز تو آید و چنانها تو کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۷ از کم خوردن زیرک و هشیار شوی وز پرخوردن ابله و بیکار شوی پرخواری تو جمله ز پرخواری تست کم خوار شوی اگر تو کم خوار شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۸ استاد مرا بگفتم اندر مستی کگاهم کن ز نیستی و هستی او داد مرا جواب و گفتا که برو گر رنج ز خلق دور داری رستی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۹ اسرار شنو ز طوطی ربانی طوطی بچه ای زبان طوطی دانی در مرغ و قفس خیره چرا میمانی بشکن قفس ای مرغ کز آن مرغانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۰ افتاد مرا با لب او گفتاری گفتم که ز من سیر شدی گفت آری گفتا بده آن چیز که جیم اول اوست گفتم دومش چیست بگو گفت آری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۱ امروز مرا سخت پریشان کردی پوشیده خویش را تو عریان کردی من دوش حریف تو نگشتم از خواب خوردی و نصیب بنده پنهان کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۲ امشب برو ای خواب اگر بنشینی از آتش دل سزای سبلت بینی ای عقل برو که تو سخن می چینی وی عشق بیا که سخت با تمکینی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۳ امشب که فتاده ای به چنگال رهی بسیار طپی ولیک دشوار رهی والله نرهی ز بنده ای سرو سهی تا سینه به این دل خرابم ننهی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۴ امشب منم و یکی حریف چو منی بر ساخته مجلسی برسم چمنی جام می و شمع و نقل و مطرب همه هست ای کاش تو می بودی و اینها همه نی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۵ اندر دل من مها دل افروز تویی یاران هستند لیک دلسوز تویی شادند جهانیان به نوروز و به عید عید من و نوروز من امروز تویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۶ اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی زیرا که بهر غمیم فریادرسی کس نیست به جز تو ایمه اندر دو جهان جز آنکه ببخشیش باکرام کسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۷ اندر ره حق چو چست و چالاک شوی نور فلکی باز بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو شرمت ناید چون سایه مقیم خطه خاک شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۸ اندر سرم ار عقل و تمیز است توی وانچ از من بیچاره عزیز است توی چندانکه به خود می نگرم هیچ نیم بالجمله ز من هر آنچه چیز است توی

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۹ ای آتش بخت سوی گردون رفتی وی آب حیات سوی جیحون رفتی با تو گفتم که بیدلم من بیدل بیدل اکنون شدم که بیرون رفتی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۰ ای آنکه به کوی یار ما افتادی آن روی بدیدی به قفا افتادی با تو گفتم که بی دلم من بیدل بی دل اکنون شدم که بیرون رفتی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۱ ای آنکه تو از دوش بیادم دادی زان حالت پرجوش بیادم دادی آن رحمت را کجا فراموش کنم کز گنج فراموش بیادم دادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۲ ای آنکه تو خون عاشقان آشامی فریاد ز عاشقی و بی آرامی ای دوست منم اسیر دشمن کامی آخر به تو باز گردد این بدنامی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۳ ای آنکه ره گریز می اندیشی تو پنداری که بر مراد خویشی شه می کشدت مجوی با شه بیشی که را بکند شهنشه درویشی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۴ ای آنکه ز حد برون جان افزایی بی حدی و حد هر نفس بنمایی دانی که نداری به جهان گنجایی در غیب بچفسیدی و بیرون نایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۵ ای آنکه ز حال بندگان میدانی چشمی و چراغ در شب ظلمانی باز دل ما را که تو میپرانی آخر تو ندانی که تواش میخوانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۶ ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی هر لحظه بر او نقش دگر اندازی گه مات شوی و گه بداری ماتم احسنت زهی صنعت با خود بازی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۷ ای آنکه صلیب دار و هم ترسایی پیوسته به زلف عنبر ترسایی لب بر لب من به بوسه کمتر سایی آیی بر من و لیک با ترس آیی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۸ ای آن که طبیب دردهای مایی این درد ز حد رفت چه می فرمایی والله اگر هزار معجون داری من جان نبرم تا تو رخی ننمایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۹ ای آنکه غلام خسرو شیرینی با عشق بساز گر حریف دینی پیوسته حریف عشق و گرمی میباش تا عاشق گرم از تو برد عنینی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۰ ای آنکه مرا بسته صد دام کنی گویی که برو در شب و پیغام کنی گر من بروم تو با که آرام کنی همنام من ای دوست کرا نام کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۱ ای آنکه مرا دهر زبان میدانی ور زانکه ببندند دهان میدانی ور جان و دلم نهان شود زیر زمین شاد است روانم که روان میدانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۲ ای آنکه نظر به طعنه می اندازی بشناس دمی تو بازی از جان بازی ای جان غریب در جهان می سازی روزی دو فتاد مرغزی بارازی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۳ ای ابر که تو جهان خورشیدانی کاری مقلوب می کنی نادانی از ظلم تو بر ماست جهان ظلمانی بس گریه نصیب ماست تا گریانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۴ ای از تو مرا گوش پرودیده بهی خوش آنکه ز گوش پای بر دیده نهی تو مردم دیده ای نه آویزه گوش از گوش بدیده آ که در دیده نهی

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۵ ای باد سحر به کوی آن سلسله موی احوال دلم بگوی اگر یابی روی ور زانکه ترا ز دل نباشد دلجوی زنهار مرا ندیده ای هیچ مگوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۶ ای باد سحر تو از سر نیکویی شاید که حکایتم به آن مه گویی نی نی غلطم گرت بدو ره بودی پس گرد جهان دگر کرا میجویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۷ ای باده تو باشی که همه داد کنی صد بنده به یک صبوح آزاد کنی چشمم به تو روشنست همچون خورشید هم در تو گریزم که توام شاد کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۸ ای باطل اگر ز حق نگریزی چکنی وی زهر به جز تلخی و تیزی چکنی عشق آب حیات آمد و منکر چون خر ای خر تو در آب درنمیزی چکنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۹ ای باغ خدا که پر بت و پر حوری از چشم خلایق اینچنین چون دوری ای دل نچشیده ای می منصوری گر منکر آن باغ شوی معذوری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۰ ای بانگ رباب از کجا می آیی پرآتش و پر فتنه و پر غوغایی جاسوس دلی و پیک آن صحرایی اسرار دلست هرچه می فرمایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۱ ای پر ز جفا چند از این طراری پنهان چه کنی آنچه به باطن داری گر سر ز خط وفای من برداری واقف نیم از ضمیر دل پنداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۲ ای بر سر ره نشسته ره می طلبی در خرمن مه فتاده مه می طلبی در چاه زنخدان چنین یوسف حسن خود دلو تویی یوسف و چه می طلبی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۳ ای بنده اگر تو خواجه بشناختیی دل را ز غرور نفس پرداختیی گر معرفتش ترا مسلم بودی یک لحظه به غیر او نپرداختیی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۴ ای پیر اگر تو روی با حق داری یا همچو صلاح دست مطلق داری اینک رسن دراز و اینک سر دار بسم الله اگر سر انا الحق داری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۵ ای ترک چرا به زلف چون هندویی رومی رخ و زنگی خط و پر چین مویی نتوان دل خود را به خطا گم کردن ترسم که تو ترکی و به ترکی گویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۶ ای چون علم بلند در صحرایی وی چون شکر شگرف در حلوایی زان میترسم که بد رگ و بد رایی در مغز تو افکند دگر سودایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۷ ای چون علم سپید در صحرایی ای رحمت در رسیده از بالایی من در هوس تو میپزم حلوایی حلوا بنگر به صورت سودایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۸ ای خواجه چرا بی پر و بالم کردی بر بوی ثواب در وبالم کردی از توبره تو جو ندزدیدم من از بهر چه جرم در جوالم کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۹ ای خواجه ز هر خیال پر باد شوی وز هیچ ترش گردی و دلشاد شودی دیدم که در آتشی و بگذاشتمت تا پخته و تا زیرک و استاد شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۰ ای خواجه گنه مکن که بدنام شوی گر خاص تویی گنه کنی عام شوی بر رهگذرت دام نهاده است ابلیس بدکار مباش زانکه در دام شوی

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۱ ای داده مرا به خواب در بیداری آسان شده در دلم همه دشواری از ظلمت جهل و کفر رستم باری چون دانستم که عالم الاسراری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۲ ای داده مرا چو عشق خود بیداری وین شمع میان این جهان تاری من چنگم و تو زخمه فرو نگذاری وانگه گویی بس است تا کی زاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۳ ای دام هزار فتنه و طراری یارب تو چه فتنه ها که در سر داری ای آب حیات اگر جهان سنگ شود والله که چون آسیاش در چرخ آری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۴ ای در دل من نشسته بگشاده دری جز تو دگری نجویم و کو دگری با هرکه ز دل داد زدم دفعی گفت تو دفع مده که نیست از تو گذری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۵ ای در دل هر کسی ز مهرت تابی وی از تو تضرعی بهر محرابی جاوید شبی باید و خوش مهتابی تا با تو غمی بگویم از هر بابی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۶ ای دشمن جان و جان شیرین که توی نور موسی و طور سینین که توی وی دوست که زهره نیست جان را هرگز تا نام برد از تو به تعیین که توی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۷ ای دل تو اگر هزار دلبر داری شرط آن نبود که دل ز ما برداری گر دل داری که دل ز ما برداری از یار نوت مباد برخورداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۸ ای دل تو بدین مفلسی و رسوایی انصاف بده که عشق را چون سایی عشق آتش تیز است و ترا آبی نیست خاکت بر سر چه باد می پیمایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۹ ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی وز کار بدت هیچ پشیمان نشدی صوفی و فقیه و زاهد و دانشمند این جمله شدی ولی مسلمان نشدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۰ ای دل تو و درد او اگر خود مردی جان بنده تست اگر تو صاحب دردی صد دولت صاف را به یک جو نخری گر یک دردی ز دست دردش خوردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۱ ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری باری می کن به مفلسی اقراری اینک در او دست به دریوزه برآر درویش ز دریوزه ندارد عاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۲ ای دل چو وصال یار دیدی حالی در پای غمش بمیر تا کی نالی شرطست چو آفتاب رخ بنماید گر شمع نمیرد بکشندش حالی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۳ ای دل چه حدیث ماجرا می جویی من با توام ای دل تو کرا می جویی ور زانکه ندیده ای کرا می جویی ور زانکه بدیده ای چرا می جویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۴ ای دوست به حق آنکه جان را جانی چون نامه من رسد به تو برخوانی از بوالعجبی نامه من ندرانی چون حال دل خراب من میدانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۵ ای دوست بهر سخن در جنگ زنی صد تیر جفا بر من دلتنگ زنی در چشم تو من مسم دگر کس زر سرخ فردا بنمایمت چو بر سنگ زنی