Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۶ ای دوست ترا رسد اگر ناز کنی ناساز شوی باز دمی ساز کنی زان میترسم در جفا باز کنی مکر اندیشی بهانه آغاز کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۷ ای دوست ز من طمع مکن غمخواری جز مستی و جز شنگی و جز خماری ما را چو خدا برای این آوردست خصم خردیم و دشمن هشیاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۸ ای دیده تو از گریه زبون می نشوی ای دل تو این واقعه خون می نشوی ای جان چو به لب رسیدی از قالب من آخر بچه خوشدلی برون می نشوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۹ ای روی ترا پیشه جهان آرایی وی زلف ترا قاعده عنبر سایی آن سلسله سحر ترا آن شاید کش می گزی و می کنی و می خایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۰ ای ساقی از آن باده که اول دادی رطلی دو درانداز و بیفزا شادی یا چاشنیی از آن نبایست نمود یا مست و خراب کن چو سر بگشادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۱ ای ساقی جان که سرده ایامی آرام دل خسته بی آرامی مستان تو امروز همه مخمورند آخر به تو بازگردد این بدنامی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۲ ای سر سبب اندر سبب اندر سببی وی تن عجب اندر عجب اندر عجبی ای دل طلب اندر طلب اندر طلبی وی جان طرب اندر طرب اندر طربی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۳ ای شاخ گلی که از صبا می رنجی ور زانکه گلی تو پس چرا می رنجی آخر نه صبا مشاطه گل باشد این طرفه که از لطف خدا می رنجی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۴ ای شادی راز تو هزاران شادی وز تو به خرابات هزار آبادی وان سرو چمن را که کمین بنده تست از خدمتت آزاد و هزار آزادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۵ ای شمع تو صوفی صفتی پنداری کاین شش صفت از اهل صفا می داری شبخیزی و نور چهره و زردی روی سوز دل و اشک دیده و بیداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۶ ای صاف که می شور و چنین می گردی بنشین و مگرد اگر چنین می گردی جانا ز طلب هر دو قدم ریش شده تو بر قدم باز پسین می گردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۷ ای طالب دنیا تو یکی مزدوری وی عاشق خلد ازین حقیقت دوری ای شاد بهر دو عالم از بی خبری شادی غمش ندیده اش معذوری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۸ ای عشق تو عین عالم حیرانی سرمایه سودای تو سرگردانی حال من دلسوخته تا کی پرسی چون می دانم که به ز من میدانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۹ ای قاصد جان من به جان میارزی جان خود چه بود هر دو جهان میارزی این عالم کهنه آن ندارد بی تو آن از تو طلب کنم که آن میارزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۰ ای کاش که من بدانمی کیستمی در دایره حیات با چیستمی گر پنبه غفلتم نبودی در گوش بر خود به هزار دیده بگریستمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۱ ای گل تو ز لطف گلستان می خندی یا از دم عشق بلبلان می خندی یا در رخ معشوق نهان می خندی چیزیت بدو ماند از آن می خندی

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۲ ای کمتر مهمانیت آب گرمی کز لذت آن مست شود بی شرمی ای خالق گردون به خودم مهمان کن گردون به کجا برد به آب گرمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۳ ای گوی زنخ زلف چو چوگان داری ابروی کمان و تیر مژگان داری خورشید جبین و چهره همچون ماه می گون لبی و چشم چو مستان داری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۴ ای ماه اگرچه روشن و پرنوری از روشنی روی بت من دوری وی نرگس اگرچه تازه و مخموری رو چشم بتم ندیده ای معذوری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۵ ای ماه برآمدی و تابان گشتی گرد فلک خویش خرامان گشتی چون دانستی برابر جان گشتی ناگاه فروشدی پنهان گشتی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۶ ای موسی ما به طور سینا رفتی وز ظاهر ما و باطن ما رفتی تو سرد نگشته ای از آن گرمیها چون سرد شوی که سوی گرما رفتی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۷ این شاخ شکوفه بارگیرد روزی وین باز طلب شکار گیرد روزی می آید و میرود خیالش بر تو تا چند رود قرار گیرد روزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۸ ای نرگس بی چشم و دهن حیرانی در روی عروسان چمن حیرانی نی در غلطم تو با عروسان چمن ز اندیشه پوشیده من حیرانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۹ ای نسخه نامه الهی که تویی وی آینه جمال شاهی که تویی بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۰ این عرصه که عرض آن ندارد طولی بگذار عمارتش بهر مجهولی پولیست جهان که قیمتش نیست جوی یا هست رباطی که نیرزد پولی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۱ ای نفس عجب که با دلم همنفسی من بنده آن صبح که خندان برسی ای در دل شب چو روز آخر چه کسی هم شحنه و دزد و خواجه و هم عسسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۲ ای نور دل و دیده و جانم چونی وی آرزوی هر دو جهانم چونی من بی لب لعل تو چنانم که مپرس تو بی رخ زرد من ندانم چونی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۳ ای هیزم تو خشک نگردد روزی تا تو فتد ز آتش دلسوزی تا خرقه تن دری تو بی دل سوزی عشق آموزی ز جان عشق آموزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۴ ای یار گرفته شراب آمیزی برخیزد رستخیز چون برخیزی می ریز شراب را که خوش می ریزی چون خویش چنین شدی چرا بگریزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۵ امروز بیا که سخت آراسته ای گویی ز میان حسن برخاسته ای بر چرخ برآی ماه را گوش بمال در باغ درآ که سرو پیراسته ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۶ امروز ندانم بچه دست آمده ای کز اول بامداد مست آمده ای گر خون دلم خوری ز دستت ندهم زیرا که به خون دل به دست آمده ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۷ ای آنکه به جز شادی و جز نور نه ای چون نعره زنم که از برم دور نه ای هرچند نمک های جهان از لب تست لیکن چکنم چو اندر این شور نه ای

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۸ ای آنکه به لطف دلستان همه ای در باغ طرب سرو روان همه ای در ظاهر و باطن تو چون مینگرم کس را نی ای نگار و آن همه ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۹ ای آنکه تو بر فلک وطن داشته ای خود را ز جهان پاک پنداشته ای بر خاک تو نقش خویش بنگاشته ای وان چیز که اصل تست بگذاشته ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۰ ای آنکه تو جان بنده را جان شده ای در ظلمت کفر شمع ایمان شده ای اندر دل من ترانه گویان شده ای واندر سر من چو باده رقصان شده ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۱ ای آنکه حریف بازی ما بده ای این مجلس جانست چرا تن زده ای چون سوسن و سرو از غم آزاد بدی بنده غم از آن شدی که خواجه شده ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۲ ای آنکه رخت چو آتش افروخته ای تا کی سوزی که صد رهم سوخته ای گویی به رخم چشم بردوخته ای نی نی تو مرا چنین نیاموخته ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۳ ای آنکه مرا به لطف بنواخته ای در دفع کنون بهانه ای ساخته ای گر با همگان عشق چنین باخته ای پس قیمت هیچ دوست نشناخته ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۴ ای خورشیدی که چهره افروخته ای از پرتو آن کمال آموخته ای از جمله اختران که افروخته ای تو بیشتری که بیشتر سوخته ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۵ ای دوست که دل ز دوست برداشته ای نیکوست که دل ز دوست برداشته ای دشمن چو شنیده می نگنجد از شوق در پوست که دل ز دوست برداشته ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۶ ای عشرت نیست گشته هستک شده ای وی عابد پیر بت پرستک شده ای غم نیست اگرچه تنگ دستک شده ای از کوزه سر فراخ مستک شده ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۷ این نیست ره وصل که پنداشته ای این نیست جهان جان که بگذاشته ای آن چشمه که خضر خورد از او آب حیات اندر ره تست لیکن انباشته ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۸ با بی خبران اگر نشستی بردی با هشیاران اگر نشستی مردی رو صومعه ساز همچو زر در کوره از کوره اگر برون شدی افسردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۹ با خنده بر بسته چرا خرسندی چون گل باید که بی تکلف خندی فرقست میان عشق کز جان خیزد یا آنچه به ریسمانش برخود بندی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۰ با دل گفتم که ای دل از نادانی محروم ز خدمت شده ای میدانی دل گفت مرا سخن غلط میرانی من لازم خدمتم تو سرگردانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۱ بازآی که تا به خود نیازم بینی بیداری شبهای درازم بینی نی نی غلطم که خود فراق تو مرا کی زنده رها کند که بازم بینی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۲ با زهره و با ماه اگر انبازی رو خانه ز ماه ساز اگر میسازی بامی که به یک لگد فرو خواهد شد آن به که لگد زنی فرو اندازی

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۳ با صورت دین صورت زردشت کشی چون خر نخوری نبات و بر پشت کشی گر آینه زشتی ترا بنماید دیوانه شوی بر آینه مشت کشی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۴ با قلاشان چو رد نهادی پایی در عشق چو پخت جان تو سودایی رنجه مشو و به هیچ جایی مگریز میدان که از این سپس نگنجی جایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۵ بالا شجری لب شکر و دل حجری زنجیر سری سیم بری رشک پری چون برگذری درنگری دل ببری چشمت مرساد سخت زیبا صوری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۶ تو می خندی بهانه ای یافته ای در خانه خود دام و دغل بافته ای ای چشم فراز کرده چون مظلومان در حیله و مکر موی بشکافته ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۷ جانم ز طرب چون شکر انباشته ای چون برگ گل اندر شکرم داشته ای امروز مرا خنده فرو می گیرد تا در دهنم چه خنده ها کاشته ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۸ خوش خوش صنما تازه رخان آمده ای خندان بدو لب لعل گزان آمده ای آن روز دلم ز سینه بردی بس نیست کامروز دگر به قصد جان آمده ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۹ در باغ درآ با گل اگر خار نه ای پیش آر موافقت گر اغیار نه ای چون زهر مدار روی اگر مار نه ای این نقش بخوان چو نقش دیوار نه ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۰ گر آب دهی نهال خود کاشته ای ور پست کنی مرا تو برداشته ای خاکی بودم به زیر پاهای خسان همچون فلکم مها تو افراشته ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۱ گر با همه ای چو بی منی بی همه ای ور بی همه ای چو با منی با همه ای در بند همه مباش تو خود همه باش آن دم داری که سخره ای دمدمه ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۲ لطفی که مرا شبانه بنواخته ای امروز چو زلف خود پس انداخته ای چشم تو ز می مست و من از چشم تو مست زان مست بدین مست نپرداخته ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۳ با من ترش است روی یار قدری شیرین تر از این ترش ندیدم شکری بیزار شود شکر ز شیرینی خویش گر زان شکر ترش بیابد خبری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۴ با نااهلان اگر چو جانی باشی ما را چه زیان تو در زیانی باشی گیرم که تو معشوق جهانی باشی آری باشی ولی زمانی باشی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۵ با یار به گلزار شدم رهگذری بر گل نظری فکندم از بی خبری دلدار به من گفت که شرمت بادا رخسار من اینجا و تو بر گل نگری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۶ بد می کنی و نیک طمع می داری هم بد باشد سزای بدکرداری با اینکه خداوند کریم است و رحیم گندم ندهد بار چو جو می کاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۷ پران باشی چو در صف یارانی پری باشی سقط چو بی ایشانی تا پرانی تو حاکمی بر سر آن چون پر گشتی ز باد سرگردانی

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۸ برخیز و به نزد آن نکونام درآی در صحبت آن یار دلارام درآی زین دام برون جه و در آن دام درآی از در اگرت براند از بام درآی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۹ بر ظلمت شب خیمه مهتاب زدی می خفت خرد بر رخ او آب زدی دادی همه را به وعده خواب خرگوشی وز تیغ فراق گردن خواب زدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۰ بر کار گذشته بین که حسرت نخوری صوفی باشی و نام ماضی نبری ابن الوقتی جوانی و وقت بری تا فوت نگردد این دم ما حضری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۱ بر گلشن یارم گذرت بایستی بر چهره او یک نظرت بایستی در بی خبری گوی ز میدان بردی از بی خبریها خبرت بایستی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۲ بنمای به من رخت بکن مردمی ای تا لاف زنم که دیده ام خرمی ای ای جان جهان از تو چه باشد کمی ای کز دیدن تو شاد شود آدمی ای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۳ بویی ز تو و گل معطر نی نی با دیدنت آفتاب و اختر نی نی گویی که شب است سوی روزن بنگر گر تو بروی شب است دیگر نی نی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۴ بی آتش عشق تو نخوردم آبی بی نقش خیال تو ندیدم آبی در آب تو کوست چون شراب نابی می نالم و می گردم چون دولابی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۵ بیچاره دلا که آینه هر اثری گر سر کشی از صفات با دردسری ای آینه ای که قابل خیر وشری زان عکس ترا چه غم که تو بیخبری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۶ بی جهد به عالم معانی نرسی زنده به حیات جاودانی نرسی تا همچو خلیل آتش اندر نشوی چون خضر به آب زندگانی نرسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۷ بیخود باشی هزار رحمت بینی با خود باشی هزار زحمت بینی همچون فرعون ریش را شانه مکن گر شانه کنی سزای سبلت بینی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۸ بیرون نگری صورت انسان بینی خلقی عجب از روم و خراسان بینی فرمود که ارجعی رجوع آن باشد بنگر به درون که بحر انسان بینی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۹ پیش آی خیال او که شوری داری بر دیده من نشین که نوری داری در طالع خود ز زهره سوری داری در سینه چو داود زبوری داری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۰ بی نام و نشان چون دل و جانم کردی بی کیف طرب دست زنانم کردی گفتم به کجا روم که جان را جانیست بی جا و روان همچو روانم کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۱ پیوسته مها عزم سفر می داری چون چرخ مرا زیر و زبر می داری شیری و منم شکار در پنجه تو دل خوردیی و قصد جگر می داری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۲ تا چند ز جان مستمند اندیشی تا کی ز جهان پرگزند اندیشی آنچه از تو ستد همین کالبد است یک مزبله گو مباش چند اندیشی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۳ تا خاک قدوم هر مقدم نشوی سالار سپاه نفس و آدم نشوی تا از من و مای خود مسلم نشوی با این ملکان محرم و همدم نشوی

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۴ تا درد نیابی تو به درمان نرسی تا جان ندهی به وصل جانان نرسی تا همچو خلیل اندر آتش نروی چون خضر به سرچشمه حیوان نرسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۵ تا در طلب گوهر کانی کانی تا در هوس لقمه نانی نانی این نکته رمز اگر بدانی دانی هر چیز که در جستن آنی آنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۶ تا عاشق آن روی پریزاد شوی وانگه هردم چو خاک برباد شوی دانم که در آتشی و بگذاشتمت باشد که در این واقعه استاد شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۷ تا هشیاری به طعم مستی نرسی تا تن ندهی به جان پرستی نرسی تا در غم عشق دوست چون آتش و آب از خود نشوی نیست به هستی نرسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۸ تقصیر نکرد عشق در خماری تقصیر مکن تو ساقی از دلداری از خود گله کن اگر خماری داری تا خشت به آسیا بری خاک آری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۹ تو آب نه ای خاک نه ای تو دگری بیرون ز جهان آب و گل در سفری قالب جویست و جان در او آب حیات آنجا که توی از این دو هم بی خبری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۰ توبه کردم ز شور و بی خویشتنی عشقت بشنید از من به این ممتحنی از هیزم توبه من آتش بفروخت می سوخت مرا که توبه دیگر نکنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۱ تو دوش چه خواب دیده ای می دانی نی دانش آن نیست بدین آسانی در دست و تن تو کاله پنهان کرده است ای شحنه چراش زو نمی رنجانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۲ تو سیر شدی من نشدم زین مستی من نیست شدم تو آنچه هستی هستی تا آب ز نا و آسیا می ریزد می گردد سنگ و می زخد در پستی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۳ جانا ز تو بیزار شوم نی نی نی با جز تو دگر یار شوم نی نی نی در باغ وصالت چو همه گل بینم سرگشته بهر خار شوم نی نی نی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۴ جان بگریزد اگر ز جان بگریزی وز دل بگریزم ار از آن بگریزی تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز تیری چه عجب گر ز کمان بگریزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۵ جان در ره ما بباز اگر مرد دلی ورنی سر خویش گیر کز ما بحلی این ملک کسی نیافت از تنگ دلی حق می طلبی و مانده در آب و گلی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۶ جان دید ز جانان ازل دمسازی می خواهد کز من ببرد هنبازی این بازیها که جان برون آورده است ما را به خود تمام بازی بازی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۷ جان روز چو مار است به شب چون ماهی بنگر که تو با کدام جان همراهی گه با هاروت ساحر اندر چاهی گه در دل زهره پاسبان ماهی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۸ جانم دارد ز عشق جان افزایی از سوداها لطیفتر سودایی وز شهر تنم چو لولیان آواره است هر روز به منزلی و هر شب جایی

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۹ چشمان خمار و روی رخشان داری کان گوهر و لعل بدخشان داری گیرم که چو غنچه خنده پنهان داری گل را ز جمال خود تو خندان داری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۰ چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی گر دلبندی هزار خون کردستی از پای درآمد دل و دل پای نداشت از دست کسی که او ندارد رستی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۱ چشم مستت ز عادت خماری افغان که نهاد رسم تنها خواری چون می مددیست این بخیلیت چراست می می نخوری و شیره می افشاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۲ چندان گفتی که از بیان بگذشتی چندان گشتی بگرد آن کان گشتی کشتی سخن در آب چندان راندی نی تخته بماند نی تو و نی کشتی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۳ چون جمله خطا کنم صوابم تو بسی مقصود از این عمر خرابم تو بسی من میدانم که چون بخواهم رفتن پرسند چه کرده ای جوابم تو بسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۴ چون خار بکاری رخ گل می خاری تا گل ناری بر ندهد گلناری فعل تو چو تخم و این جهان طاحون است تا خشت بر آسیا بری خاک آری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۵ چون ساز کند عدم حیات افزایی گیری ز عدم لقمه و خوش می خایی در می رسدت طبق طبق حلواها آنجا نه دکان پدید و نه حلوایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۶ چونست به درد دیگران درمانی چون نوبت درد ما رسد درمانی من صبر کنم تا ز همه وامانی آیی بر ما چو حلقه بر درمانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۷ چون شب بر من زنان و گویان آیی در نیم شبی صبح طرب بنمایی زلف شب را گره گره بگشایی چشمت مرسا که سخت بی همتایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۸ چون کار مسافران دینم کردی حمال امانت یقینم کردی گفتم که ضعیفم و گرانست این بار زورم دادی و آهنینم کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۹ چون مست شوی قرابه بر پای زنی با دشمن جان خویشتن رای زنی هم باده خوری مها هم نای زنی این طمع مکن که هر دو یک جای زنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۰ چون ممکن آن نیست اینکه از بر ما برهی یا حیله کنی ز حیله ما بجهی یا بازخری تو خویش و مالی بدهی آن به که دگر سر نکشی سر بنهی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۱ چونی ای آنکه از جمال فردی صدبار ز چو نیم برون آوردی چون دانستم ترا و چونت دیدم بی دانش و بینشم به کلی ویران بردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۲ چون نیشکر است این نیت ای نایی شیرین نشود خسرو ما گر نایی هر صبحدم آمدم که هر صبحدمی از عالم پیر بردمد برنایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۳ حاشا که به ماه گویمت میمانی یا چون قد تو سرو بود بستانی مه را لب لعل شکرافشان ز کجاست در سرو کجاست جنبش روحانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۴ حیف است که پیش کر زنی طنبوری یا یوسف همخانه کنی با کوری یا قند نهی در دو لب رنجوری یا جفت شود مخنثی با حوری

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۵ خواهی که حیات جاودانه بینی وز فقر نشانه عیانی بینی اندر ره فقر بد مرو تا نرود مردانه درآ که زندگانی بینی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۶ خواهی که در این زمانه فردی گردی یا در ره دین صاحب دردی گردی این را به جز از صحبت مردان مطلب مردی گردی چو گرد مردی گردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۷ خود را چو دمی به یار محرم یابی در عمر نصیب خویش آن دم یابی زنهار که ضایع نکنی آن دم را زیرا که دگر چنان دمی کم یابی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۸ خود هیچ بسوی ما نگاهی نکنی گیرم که گناهست گناهی نکنی دل در گل رخسار تو می نالد زار بر آینه دلم تو آهی نکنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۹ خوش باش که خوش نهاد باشد صوفی از باطن خویش شاد باشد صوفی صوفی صاف است غم بر او ننشیند کیخسرو و کیقباد باشد صوفی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۰ خوش می سازی مرا و خوش می سوزی خوش پرده همی دری و خوش می دوزی آموختیم جوانی اندر پیری از بخت جوان صلای پیرآموزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۱ خیری بنمودی و ولیکن شری نرمی و خبیث همچو مار نری صدری و بزرگی و زرت هست ولیک انصاف بده که سخت مادر غری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۲ در بادیه عشق تو کردم سفری تا بو که بیایم ز وصالت خبری در هر منزل که می نهادم قدمی افکنده تنی دیدم و افتاده سری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۳ در بی خبری خبر نبودی چه بدی و اندیشه خیر و شر نبودی چه بدی ای هوش تو و گوش من و حلقه در گر حلقه سیم و زر نبودی چه بدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۴ در چشم منست این زمان ناز کسی در گوش منست این دم آواز کسی در سینه منم حریف و انباز کسی سرمستم کی نهان کنم راز کسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۵ در چشم منی و گرنه بینا کیمی در مغز منی و گرنه شیدا کیمی آنجا که نمی دانم آنجای کجاست گر عشق تو نیستی من آنجا کیمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۶ در خاک اگر رفت تن بیجانی جان بر فلک افرازد و شاذروانی در خاک بنفشه ای بپایید و برست چون برندهد سرو چنان بستانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۷ در دست اجل چو درنهم من پایی در کتم عدم در افکنم غوغایی حیران گردد عدم که هرگز جایی در هر دو جهان نیست چنین شیدایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۸ در دل نگذشت کز دلم بگذاری یا رخت فتاده در گلم بگذاری بسیار زدم لاف تو با دشمن و دوست ای وای به من گر خجلم بگذاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۹ در دل نگذارمت که افگار شوی در دیده ندارمت که بس خار شوی در جان کنمت جای نه در دیده و دل تا در نفس بازپسین یار شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۰ در روزه چو از طبع دمی پاک شوی اندر پی پاکان تو بر افلاک شوی از سوزش روزه نور گردی چون شمع وز ظلمت لقمه لقمه خاک شوی

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۱ در زهد اگر موسی و هارون آیی وانگاه چو جبرییل بیرون آیی از صورت زهد خود چه مقصود ترا در سیرت اگر یزید و قارون آیی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۲ در زیر غزل ها و نفیر و زاری دردیست مرا ز چهره های ناری هرچند که رسم دلبریهاش خوشست کو آن خوشی ییکه او کند دلداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۳ در عالم حسن اینت سلطان که توی در خطه لطف شهره برهان که توی در قالب عاشقان بی جان گشته انصاف بدادیم زهی جان که توی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۴ در عشق تو خون دیده بارید بسی جان در تن من ز غم بنالید بسی آگاه نیی ز حالم ای جان جهان چرخم به بهانه ای تو مالید بسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۵ در عشق تو خون دیده بارید بسی جان در تن من ز غم بنالید بسی آگاه نی ز حالم ای جان جهان چرخم به بهانه تو مالید بسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۶ در عشق موافقت بود چون جانی در مذهب هر ظریف معنی دانی از سی و دو دندان چو یکی گشت دراز بی دندان شد از چنان دندانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۷ در عشق هر آن که برگزیند چیزی از نفس هوس بر او نشیند چیزی عشق آینه است هرکه در وی بیند جز ذات و صفات خود نبیند چیزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۸ درویشان را عار بود محتشمی واندر دلشان بار بود محتشمی اندر ره دوست فقر مطلق خوشتر کاندر ره او خوار بود محتشمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۹ در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسی زیرا که به هر غمیم فریاد رسی کس نیست به جز تو ایمه اندر دو جهان جز آن که ببخشیش باکرام کسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۰ دستار نهاده ای به مطرب ندهی دستار بده تا ز تکبر برهی خود را برهان از اینکه دستار نهی دستار بده عوض ستان تاج شهی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۱ دل از می عشق مست می پنداری جان شیفته الست می پنداری تو نیستی و بلای تو در ره تو آنست که خویش هست می پنداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۲ دلدار به زیر لب بخواند چیزی دیوانه شوی عقل نماند چیزی یارب چه فسونست که او می خواند کاندر دل سنگ می نشاند چیزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۳ دلدار مرا گفت ز هر دلداری گر بوسه خری بوسه ز من خر باری گفتم که به زر گفت که زر را چکنم گفتم که به جان گفت که آری آری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۴ دل گفت مرا بگو کرا می جویی بر گرد جهان خیره چرا می پویی گفتم که برو مرا همین خواهی گفت سرگشته من از توام مرا می گویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۵ دل کیست همه کار و کیاییش توی نیک و بد و کفر و پارساییش توی گر کژ نگرد دیده من من چه کنم از خود گله کن که روشناییش توی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۶ دوش آمد آن خیال تو رهگذری گفتم بر ما باش ز صاحب نظری تا صبح دو چشم من بگفتش بتری مهمان منی به آب چندانکه خوری

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۷ دوش از سر عاشقی و از مشتاقی می کردم التماس می از ساقی چون جاه و جمال خویش بنمود به من من نیست شدم بماند ساقی ساقی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۸ دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی امشب به دغل به هر سویی می افتی گفتم که مرا تا به قیامت جفتی گو آن سخنی که وقت مستی گفتی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۹ دی بلبلکی لطیفکی خوش گویی می گفت ترانه ای کنار جویی کز لعل و زمرد و زر و زیره توان برساخت گلی ولی ندارد بویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۰ دی بود چنان دولت و جان افروزی و امروز چنین آتش عالم سوزی افسوس که در دفتر ما دست خدا آن را روزی نبشت این را روزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۱ دیروز فسون سرد برخواند کسی او سردتر از فسون خود بود بسی بر مایده عشق مگس بسیار است ای کم ز مگس کو برمد از مگسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۲ دی عاقل و هشیار شدم در کاری برهم زدم دوش مر مرا عیاری دیدم که دل آن اوست من اغیارش بیرون رفتم از آن میان من باری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۳ دی مست بدی دلا و چست و سفری امروز چه خورده ای که از دی بتری رقصان شده سر سبز مثال شجری یا حاجب خورشید بسان سحری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۴ رفتم بر یار از سر سر دستی گفتا ز درم برو که این دم مستی گفتم بگشای در که من مست نیم گفتا که برو چنانکه هستی هستی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۵ رفتم به طبیب گفتم ای بینایی افتاده عشق را چه می فرمایی ترک صفت و محو وجودم فرمود یعنی که ز هر چه هست بیرون آیی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۶ رقص آن نبود که هر زمان برخیزی بی درد چو گرد از میان برخیزی رقص آن باشد کز دو جهان برخیزی دل پاره کنی وز سر جان برخیزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۷ رو ای غم و اندیشه خطا می گویی از کان وفا چرا جفا می گویی هر کودک را گر از جفا ترسانند من پیر شدم در این مرا می گویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۸ روزی به خرابات گذر می کردی کژ کژ به کرشمه ای نظر می کردی آنها که جهان زیر و زبر می کردند چون کار جهان زیر و زبر می کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۹ زان ماه چهارده که بود اشراقی گشتم زر ده دهی من از براقی آن نیز ببرد از من تا هیچ شدم ار ده ببرد چهار ماند باقی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۰ زاهد بودم ترانه گویم کردی سرفتنه بزم و باده خویم کردی سجاده نشین باوقاری بودم بازیچه کودکان کویم کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۱ زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی آن زهد نبود می نمود ای ساقی مردانه درآ مرو تو زود ای ساقی کاندر ازل آنچه هست بود ای ساقی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۲ سرسبزتر از تو من ندیدم شجری پرنورتر از تو من ندیدم قمری شبخیزتر از تو من ندیدم سحری پرذوق تر از تو من ندیدم شکری

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۳ سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی رقاص کن دلی و اصل شادی ای آنکه هزار مرده را جان دادی شاگرد تو می شوم که بس استادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۴ سرمستم و سرمستم و سرمست کسی می خوردم و می خوردم و از دست کسی همچون قدحم شکست وانگه پرکرد آخر ز گزاف نیست اشکست کسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۵ سوگند همی خورد پریر آن ساقی می گفت به حق صحبت مشتاقی گر باده دهم به شهری و آفاقی عقلی نگذارم به جهان من باقی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۶ شادی شادی و ای حریفان شادی زان سوسن آزاد هزار آزادی می گفت که دادی عاشقی من دادم آری دادی مها و دادی دادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۷ شب رفت و دلت نگشت سیر ای ایچی دست تو اگر نگیرد آن مه هیچی خفتند حریفان همه چاره ات اینست کاندر می لعل و در سر خود پیچی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۸ شمشیر اگر گردن جان ببریدی بل احیاء بربهم که شنیدی روح یحیی اگر نه باقی بودی در خون سر او سه ماه کی گردیدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۹ شمعی است دل مراد افروختنی چاکیست ز هجر دوست بردوختنی ای بی خبر از ساختن و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۰ صد روز دراز گر به هم پیوندی جان را نشود از این فغان خرسندی ای آن که به این حدیث ما می خندی مجنون نشدی هنوز دانشمندی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۱ عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشی دزدی کنی و ز پاسبان اندیشی دعوی محبت کنی ای بی معنی وانگه ز زبان این و آن اندیشی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۲ عالم سبز است و هر طرف بستانی از عکس جمال گل رخی خندانی هر سو گهریست مشتعل از کانی هر سو جانیست متصل با جانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۳ عاینت حمامة تحاکی حالی تبکی و تصیح فوق غصن عالی او ناله همی کرد و منش می گفتم می نال بر این پرده که خوش می نالی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۴ عشق آن نبود که هر زمان برخیزی وز زیر دو پای خویش گردانگیزی عشق آن باشد که چون درآیی به سماع جان در بازی وز دو جهان برخیزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۵ عشقت صنما چه دلبریها کردی در کشتن بنده ساحریها کردی بخشی همه عشقت به سمرقند دلم آگاه نی چه کافریها کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۶ عید آمد و عید بس مبارک عیدی گر گردون را دهان بدی خندیدی این هست ولیک اگر ز من بشنیدی افسوس که عید عید ما را دیدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۷ عید آمد و هرکس قدری مقداری آراسته خود را ز پی دیداری ما را چو توی عید بکن تیماری ای خلعت گل فکنده بر هر خاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۸ غم را دیدم گرفته جام دردی گفتم که غما خبر بود رخ زردی گفتا چکنم که شادیی آوردی بازار مرا خراب و کاسد کردی

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۹ غمهای مرا همه بناغم داری واندر غم خود همچو بناغم داری گویی که تراام و چرا غم داری ترسم که نباشی و چراغم داری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۰ کافر نشدی حدیث ایمان چکنی بی جان نشدی حدیث جانان چکنی در عربده نفس رکیکی تو هنوز بیهوده حدیث سر سلطان چکنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۱ گاه از غم او دست ز جان می شویی گه قصه آ به درد دل می گویی سرگشته چرا گرد جهان می پویی کو از تو برون نیست کرا می جویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۲ گر آنکه امین و محرم این رازی در بازی بیدلان مکن طنازی بازیست ولیک آتش راستیش بس عاشق را که کشت بازی بازی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۳ گر بگریزی چو آهوان بگریزی ور بستیزی چون آهنان بستیزی زان شاخ گلی که ما درآویخته ایم ای مرغک زیرک به دو پا آویزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۴ گر تو نکنی سلام ما را در پی چون جمله نشاطی و سلامی چون می چوپان جهانی و امان جانها دفع گرگی گر نکنی هی هی هی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۵ گر خار بدین دیده چون جوی زنی ور تیر جفا بر دل چون موی زنی من دست ز دامن تو کوته نکنم گر همچو دفم هزار بر روی زنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۶ گر خوب نیم خوب پرستم باری ور باده نیم ز باده مستم باری گر نیستم از اهل مناجات رواست از اهل خرابات تو هستم باری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۷ گر داد کنی درخور خود داد کنی بیچاره کسی را که تواش یاد کنی گفتی تو که بسیار بیادت کردم من میدانم که چون مرا یاد کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۸ گر درد دلم به نقش پیدا بودی هر ذره ز غم سیاه سیما بودی ور راه به سوی گوهر ما بودی هر قطره ز جوش همچو دریا بودی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۹ گر سوزش سینه را به کس می داری وز مهر ضمیر پر هوس می داری باید که چو ناله تو آرام دلست آن ناله قرین هر نفس می داری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۰ گر صید خدا شوی ز غم رسته شوی ور در صفت خویش روی بسته شوی میدان که وجود تو حجاب ره تست با خود منشین که هر زمان خسته شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۱ گر عاشق روی قیصر روم شوی امید بود که حی قیوم شوی از هجر مگو به پیش سلطان وصال میترس کزین حدیث محروم شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۲ گر عاشق زار روی تو نیستمی چندان به در سرای تو نه ایستمی گفتی که مایست بردرم خیز برو ای دوست اگر نه ایستمی نیستمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۳ گر عقل به کوی دوست رهبر نبدی روی عاشق چنین مزعفر نبدی گر آنکه صدف را غم گوهر نبدی بگشاده لب و عاشق و مضطر نبدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۴ گر قدر کمال خویش بشناختمی دامان خود از خاک بپرداختمی خالی و سبک بر آسمان تاختمی سر بر فلک نهم برافراختمی

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۵ گر گفتن اسرار تو امکان بودی پست و بالا همه گلستان بودی گر غیرت نخوت نه در ایام بدی هر فرعونی موسی عمران بودی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۶ گر مجلس انس را به کار آمدمی هردم بدر تو بنده وار آمدمی گر آفت تصدیع نبودی و ملال هر روز برت هزار بار آمدمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۷ گر من مستم ز روی بدکرداری ای خواجه برو تو عاقل و هشیاری تو غره به طاعتی و طاعت داری این آن سر پل نیست که می پنداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۸ گر نقل و کباب و باده ناب خوری میدان که به خواب در همی آب خوری چون برخیزی ز خواب باشی تشنه سودت ندهد آب که در خواب خوری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۹ گرنه حذر از غیرت مردان کنمی آن کار که دوش گفته ام آن کنمی ور رشک نبودی همه هشیاران را بی خویش و خراب و مست و حیران کنمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۰ گرنه کشش یار مرا یار بدی با شاه و گدا مرا کجا کاربدی گرنه کرم قدیم بسیار بدی کی یوسف جان میان بازار بدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۱ گر هیچ نشانه نیست اندر وادی بسیار امیدهاست در نومیدی ای دل مبر امید که در روضه جان خرما دهی ار نیز درخت بیدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۲ گر یک نفسی واقف اسرار شوی جانبازی را به جان خریدار شوی تا مست خودی تو تا ابد تیره ستی چون مست از او شوی تو هشیار شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۳ گر یک ورق از کتاب ما برخوانی حیران ابد شوی زهی حیرانی گر یک نفسی به درس دل بنشینی استادان را به درس خود بنشانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۴ گفتم به طبیب دارویی فرمایی نبضم بگرفت از سر دانایی گفتا که چه درد می کند بنمایی بردم دستش سوی دل سودایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۵ گفتم صنما مگر که جانان منی اکنون که همی نظر کنم جان منی مرتد گردم گر ز تو من برگردی ای جان جهان تو کفر و ایمان منی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۶ گفتم صنمی شدی که جان را وطنی گفتا که حدیث جان مکن گر ز منی گفتم که به تیغ حجتم چند زنی گفتا که هنوز عاشق خویشتنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۷ گفتم چونی مها خوشی محزونی گفتا مه را کسی نپرسد چونی چون باشد طلعت مه گردونی تابان و لطیف و خوبی و موزونی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۸ گفتم که دلا تو در بلا افتادی گفتا که خوشم تو به کجا افتادی گفتم که دماغ را دوا باید گفت دیوانه توی که در دوا افتادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۹ گفتم که کدامست طریق هستی دل گفت طریق هستی اندر پستی پس گفتم دل چرا ز پستی برمد گفتا زانرو که در درین دربستی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۰ گفتند که هست یار را شور وشری گفتم که دوم بار بگو خوش خبری گفتا ترش است روی خوبش قدری گفتم که زهی تهمت کژ بر شکری

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۱ گفتی که تو دیوانه و مجنون خویی دیوانه توی که عقل از من جویی گفتی که چه بی شرم و چه آهن رویی آیینه کند همیشه آهن رویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۲ گوهر چه بود به بحر او جز سنگی گردون چه بود بر در او سرهنگی از دولت دوست هیچ چیزم کم نیست جز صبر که از صبر ندارم رنگی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۳ گویی که مگر به باغ رز رشته امی یا بر رخ خویش زعفران کشته امی آن وعده که کرده ای رها می نکند ور نی خود را به رایگان کشته امی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۴ کی پست شود آنکه بلندش تو کنی شادان بود آنجا که نژندش تو کنی گردون سرافراشته صد بوسه زند هر روز بر آن پای که بندش تو کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۵ کیوان گردی چو گرد مردان گردی مردی گردی چو گرد مردان گردی لعلی گردی چو گرد این کان گردی جانی گردی چو گرد جانان گردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۶ لب بر لب هر بوسه ربایی بنهی نوبت چو به ما رسد بهایی بنهی جرم همه را عفو کنی بی سببی وین جرم مرا تو دست و پایی بنهی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۷ مادام که در راه هوا و هوسی از کعبه وصل هردمی باز پسی در بادیه طلب چو جهدی بنمای باشد که به کعبه وصالش برسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۸ ما را ز هوای خویش دف زن کردی صد دریا را ز خویش کف زن کردی آن وسوسه ای را که ز لاحول دمید در کشتی ما دلبر وصف زن کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۹ ماننده گل ز اصل خندان زادی وز طالع و بخت خویش شادی شادی سرسبز چو شاخ گل و آزاده چو سرو سروی عجبی که از زمین آزادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۰ ماه آمد پیش او که تو جان منی گفتش که تو کمترین غلامان منی هر چند بدان جمع تکبر می کرد می داشت طمع که گویمش آن منی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۱ ماییم در این زمان زمین پیمایی بگذاشته هر شهر به شهر آرایی چون کشتی یاوه گشته در دریایی هر روز به منزلی و هرشب جایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۲ ماییم و هوای روی شاهنشاهی در آب حیات عشق او چون ماهی بیگاه شده است روز ما را صبح است فریاد از این ولوله بیگاهی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۳ مردی که فلک رخنه کند از دردی مردی که خداش کاشکی ناوردی غبن است و هزار غبن کاین خلق لقب آن را مردی نهند و این را مردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۴ مرغان ز قفس قفس ز مرغان خالی تو مرغ کجایی که چنین خوشحالی از ناله تو بوی بقا می آید می نال بر این پرده که خوش می نالی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۵ مست است خبر از تو و یا خود خبری خیره است نظر در تو و با تو نظری درهم شده خانه دل از حور و پری وز دیده تو از گو شککی می نگری

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۶ من با تو چنین سوخته خرمن تا کی وز ما تو چنین کشیده دامن تا کی این کار به کام دشمنانم تا چند من در غم تو تو فارغ از من تا کی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۷ من بادم و تو برگ نلرزی چکنی کاری که منت دهم نورزی چکنی چون سنگ زدم سبوی تو بشکستم صد گوهر و صد بحر نیرزی چکنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۸ من بی دلم ای نگار و تو دلداری شاید که بهر سخن ز من نازاری یا آن دل من که برده ای بازدهی یا هر چه کنم ز بیدلی برداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۹ من پیر فنا بدم جوانم کردی من مرده بدم ز زندگانم کردی می ترسیدم که گم شوم در ره تو اکنون نشوم گم که نشانم کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۰ من جان تو نیستم مگو جان غلطی من جان جنیدستم و سری سقطی کی باشم جان هر خری کوردلی کو باز نداند سقطی از سخطی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۱ من جمله خطا کنم صوابم تو بسی مقصود از این عمر خرابم تو بسی من می دانم که چون بخواهم رفتن پرسند چه کرده ای جوابم تو بسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۲ من خشک لب ار با تو دم تر زدمی در عشق تو عالمی به هم برزدمی یک بوسه اگر لبم توانستی داد بر پای تو دستک ز بر سر زدمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۳ من دوش به خواب در بدیدم قمری دریا صفتی عجایبی سیم بری امروز بگرد هر دری میگردم کز یارک دوشینه چه دارد خبری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۴ من دوش به کاسه رباب سحری می نالیدم ترانه کاسه گری با کاسه می درآمد آن رشک پری گفتا که اگر کاسه زنی کوزه خری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۵ من ذره بدم ز کوه بیشم کردی پس مانده بدم از همه پیشم کردی درمان دل خراب و ریشم کردی سرمستک و دستک زن خویشم کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۶ من من نیم و اگر دمی من منمی این عالم را چو ذره بر هم زنمی گر آن منمی که دل ز من برکنده است خود را چو درخت از زمین برکنمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۷ مه دوش به بالین تو آمد به سرای گفتم که ز غیرتش بکوبم سر و پای مه کیست که او با تو نشیند یک جای شب گرد جهان دیده و انگشت نمای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۸ مهمان دو دیده شد خیالت گذری در دیده وطن ساخت ز نیکو گهری ساقی خیال شد دو دیده میگفت مهمان منی به آب چندان که خوری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۹ میدان و مگو تا نشود رسوایی زیبایی مرد هست در تنهایی گفتا که چه حاجتست اینجا ملکی است کو موی همی شکافد از بینایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۰ می فرماید خدا که ای هرجایی از عام ببر که خاص آن مایی با ما خو کن که عاقبت آن دلدار پیشت آید شبانگه تنهایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۱ ناخوانده به هرجا که روی غم باشی ور خوانده روی تو محرم آن دم باشی تا کافر را خدا نخواند نرود شرمت بادا ز کافری کم باشی

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۲ نقاش رخت اگر نه یزدان بودی استاد تو در نقش تو حیران بودی داغ مهرت اگر نه در جان بودی در عشق تو جان بدادن آسان بودی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۳ نومید نیم گرچه ز من ببریدی یا بر سر من یار دگر بگزیدی تا جان دارم غم تو خواهم خوردن بسیار امیدهاست در نومیدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۴ نی گفت که پای من به گل بود بسی ناگاه بریدند سرم در هوسی نه زخم گران بخوردم از دست کسی معذورم دار اگر بنالم نفسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۵ نی من منم و نی تو توی نی تو منی هم من منم و هم تو توی هم تو منی من با تو چنانم ای نگار ختنی کاندر غلطم که من توام یا تو منی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۶ واپس مانی ز یار واپس باشی از شاخ درخت بگسلی خس باشی در چشم کسی چو خویش را جای کنی تو مردمک دیده آن کس باشی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۷ وقف است مرا عمر در این مشتاقی احسنت زهی طراوت و رواقی من کف نزنم تا تو نباشی مطرب من می نخورم تا تو نباشی ساقی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۸ هر پاره خاک را چو ماهی کردی وآنگه مه را قرین شاهی کردی آخر ز فراق هر دو آهی کردی زان آه به سوی خویش راهی کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۹ هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی صد نقش تو بر گلشن خوش بوی زنی چون دف دل ما سماع آن گاه کند کش هر نفسی هزار بر روی زنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۰ هر روز ز عاشقی و شیرین رایی من عاشق را پیرهنی فرمایی ای یوسف روزگار ما یعقوبیم پیراهن توست چشم را بینایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۱ هر روز یکی شور بر این جمع زنی بنیاد هزار عاقبت را بکنی تا دور ابد این دوران قایم بود بر جان فقیران کرم از تو تو غنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۲ هرشب که به بنده هم نشین می افتی چون نور مهی که بر زمین می افتی من بنده چشم مست پرخواب توام آن دم که چنان و این چنین می افتی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۳ هرگز به مزاج خود یکی دم نزنی تا از دم خویش گردن غم نزنی هرچند ملولی تو یقین است که تو با اینکه ملولی ز کسی کم نزنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۴ هرگز نبود میل تو کافراشت کنی تا عاشق آنی که فروداشت کنی بسم الله ناگفته تو گویی الحمد ناآمده صبح از طمع چاشت کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۵ هرکس کسکی دارد و هرکس یاری آن یار وفادار کجا شد باری گر پیش سگی شکر نهی خرواری میل دل او بود سوی مرداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۶ هرکس کسکی دارد و هرکس یاری هرکس هنری دارد و هرکس کاری ماییم و خیال یار و این گوشه دل چون احمد و بوبکر به گوشه غاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۷ هر لحظه مها پیش خودم می خوانی احوال همی پرسی و خود می دانی تو سرو روانی و سخن پیش تو باد می گویم و سر به خیره می جنبانی

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۸ هم دست همه دست زنانم کردی دو گوش کشان همچو کمانم کردی خاییده به هر دهان چو نانم کردی فی الجمله چنان شد که چنانم کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۹ هم دل به دلستانت رساند روزی هم جان سوی جانانت رساند روزی از دست مده دامن دردی که تو راست کان درد به درمانت رساند روزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۰ همسایگی مست فزاید مستی چون مست شوی باز رهی از هستی در رسته مردان چو نشستی رستی بر باده زنی ز آب و آتش دستی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۱ یاد تو کنم میان یادم باشی لب بگشایم در این گشادم باشی گر شاد شوم ضمیر شادم باشی حیله طلبم تو اوستادم باشی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۲ یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی شاگرد که بودی که چنین استادی خوبی و کرم را چو نکو بنیادی ای دنیا را ز تو هزار آزادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۳ یک دم غم جان دار غم نان تا کی وز پرورش این تن نادان تا کی اندر ره طبل اشکم و نای و گلو این رنج ز نخ به ضرب دندان تا کی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۴ یک شفتالو از آن لب عنابی پر کرد جهان ز بوی سیب و آبی هم پرده شب درید و هم پرده روز از عشق رخ خویش زهی بی آبی

Akhir teks yang tersedia.