Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۳ آتش پریر گفت نهانی به گوش دود کز من نمی شکیبد و با من خوش است عود قدر من او شناسد و شکر من او کند کاندر فنای خویش بدیدست عود سود سر تا به پای عود گره بود بند بند اندر گشایش عدم آن عقدها گشود ای یار شعله خوار من اهلا و مرحبا ای فانی و شهید من و مفخر شهود بنگر که آسمان و زمین رهن هستی اند اندر عدم گریز از این کور و زان کبود هر جان که می گریزد از فقر و نیستی نحسی بود گریزان از دولت و سعود بی محو کس ز لوح عدم مستفید نیست صلحی فکن میان من و محو ای ودود آن خاک تیره تا نشد از خویشتن فنا نی در فزایش آمد و نی رست از رکود تا نطفه نطفه بود و نشد محو از منی نی قد سرو یافت نه زیبایی خدود در معده چون بسوزد آن نان و نان خورش آن گاه عقل و جان شود و حسرت حسود سنگ سیاه تا نشد از خویشتن فنا نی زر و نقره گشت و نی ره یافت در نقود خواریست و بندگیست پس آنگه شهنشهیست اندر نماز قامه بود آنگهی قعود عمری بیازمودی هستی خویش را یک بار نیستی را هم باید آزمود طاق و طرنب فقر و فنا هم گزاف نیست هر جا که دود آمد بی آتشی نبود گر نیست عشق را سر ما و هوای ما چون از گزافه او دل و دستار ما ربود عشق آمدست و گوش کشانمان همی کشد هر صبح سوی مکتب یوفون بالعهود از چشم مؤمن آب ندم می کند روان تا سینه را بشوید از کینه و جحود تو خفته ای و آب خضر بر تو می زند کز خواب برجه و بستان ساغر خلود باقیش عشق گوید با تو نهان ز من ز اصحاب کهف باش هم ایقاظ و رقود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۴ بلبل نگر که جانب گلزار می رود گلگونه بین که بر رخ گلنار می رود میوه تمام گشته و بیرون شده ز خویش منصوروار خوش به سر دار می رود اشکوفه برگ ساخته نهر نثار شاه کاندر بهار شاه به ایثار می رود آن لاله ای چو راهب دل سوخته بدرد در خون دیده غرق به کهسار می رود نه ماه خار کرد فغان در وفای گل گل آن وفا چو دید سوی خار می رود ماندست چشم نرگس حیران به گرد باغ کاین جا حدیث دیده و دیدار می رود آب حیات گشته روان در بن درخت چون آتشی که در دل احرار می رود هر گلرخی که بود ز سرما اسیر خاک بر عشق گرمدار به بازار می رود اندر بهار وحی خدا درس عام گفت بنوشت باغ و مرغ به تکرار می رود این طالبان علم که تحصیل کرده اند هر یک گرفته خلعت و ادرار می رود گویی بهار گفت که الله مشتریست گل جندره زده به خریدار می رود گل از درون دل دم رحمان فزون شنید زودتر ز جمله بی دل و دستار می رود دل در بهار بیند هر شاخ جفت یار یاد آورد ز وصل و سوی یار می رود ای دل تو مفلسی و خریدار گوهری آن جا حدیث زر به خروار می رود نی نی حدیث زر به خروار کی کنند کان جا حدیث جان به انبار می رود این نفس مطمینه خموشی غذای اوست وین نفس ناطقه سوی گفتار می رود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۵ جانا بیار باده که ایام می رود تلخی غم به لذت آن جام می رود جامی که عقل و روح حریف و جلیس اوست نی نفس کوردل که سوی دام می رود با جام آتشین چو تو از در درآمدی وسواس و غم چو دود سوی بام می رود گر بر سرت گلست مشویش شتاب کن بر آب و گل بساز که هنگام می رود آن چیز را بجوش که او هوش می برد وان خام را بپز که سخن خام می رود زان باده داده ای تو به خورشید و ماه و چرخ هر یک بدان نشاط چنین رام می رود والله که ذره نیز از آن جام بیخودست از کرم مست گشته به اکرام می رود آرام بخش جان را زان می که از تفش صبر و قرار و توبه و آرام می رود چون بوی وی رسد به خماران بود چنانک آن مادر رحیم بر ایتام می رود امروز خاک جرعه می سیر سیر خورد خورشیدوار جام کرم عام می رود سوی کشنده آید کشته چنانک زود خون از بدن به شیشه حجام می رود چون کعبه که رود به در خانه ولی این رحمت خدای به ارحام می رود تا مست نیست از همه لنگان سپس ترست در بیخودی به کعبه به یک گام می رود تا باخودست راز نهان دارد از ادب چون مست شد چه چاره که خودکام می رود خاموش و نام باده مگو پیش مرد خام چون خاطرش به باده بدنام می رود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۶ چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد در چشم های مست تو نقاش چون نهاد چشم تو برگشاید هر دم هزار چشم زیرا مسیح وار خدا قدرتش بداد وان جمله چشم ها شده حیران چشم او کان چشمشان بصارت نو از چه راه داد گفتم به آسمان که چنین ماه دیده ای سوگند خورد و گفت مرا نیست هیچ یاد اکنون ببند دو لب و آن چشم برگشا دیگر سخن مگوی اگر هست اتحاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۷ چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد در چشم های مست تو نقاش چون نهاد چشمت بیافرید به هر دم هزار چشم زیرا خدا ز قدرت خود قدرتش بداد وان جمله چشم ها شده حیران چشم تو که صد هزار رحمت بر چشم هات باد بر تخت سلطنت بنشستست چشم تو هر جان که دید چشم تو را گفت داد داد گفتم که چشم چرخ چنین چشم هیچ دید سوگند خورد و گفت مرا نیست هیچ یاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۸ به حرم به خود کشید و مرا آشنا ببرد یک یک برد شما را آنک مرا ببرد آن را که بود آهن آهن ربا کشید وان را که بود برگ کهی کهربا ببرد قانون لنگری به ثری گشت منجذب عیسی مهتری را جذب سما ببرد هر حس معنوی را در غیب درکشید هر مس اسعدی را هم کیمیا ببرد از غارت فنا و اجل ایمنست و دور آن کس که رخت خویش سوی انبیا ببرد آن چشم نیک را نرسد هیچ چشم بد کو شمع حسن را ز ملاء در خلاء ببرد ما از قضا به قاضی حاجت گریختیم کنچ از قضا رسید به طالب قضا ببرد این ها گذشت ای خنک آن دل که ناگهش حسن و جمال آن مه نیکولقا ببرد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۹ خیاط روزگار به بالای هیچ مرد پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان دامان زر دهند و خرند از بلیس درد گل های رنگ رنگ که پیش تو نقل هاست تو می خوری از آن و رخت می کنند زرد ای مرده را کنار گرفته که جان من آخر کنار مرده کند جان و جسم سرد خو با خدای کن که از این نقش های دیو خواهی شدن به وقت اجل بی مراد فرد پاها مکش دراز بر این خوش بساط خاک کاین بستریست عاریه می ترس از نورد مفکن گزافه مهره در این طاس روزگار پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد منگر به گرد تن بنگر در سوار روح می جو سوار را به نظر در میان گرد رخسارهای  چون گل لابد ز گلشنیست گلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد سیب زنخ چو دیدی می دان درخت سیب بهر نمونه آمد این نیست بهر خورد همت بلند دار که با همت خسیس چاوش پادشاه براند تو را که برد خاموش کن ز حرف و سخن بی حروف گوی چون ناطقه ملایکه بر سقف لاجورد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۰ چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد دل می جهد نشانه که دلدار می رسد این هدهد از سپاه سلیمان همی پرد وین بلبل از نواحی گلزار می رسد جامی بخر به جانی ور زانک مفلسی بفروش خویش را که خریدار می رسد آن گوش انتظار خبر نوش می کند وان چشم اشکبار به دیدار می رسد آن دل که پاره پاره شد و پاره هاش خون آن پاره پاره رفته به یک بار می رسد قد چو چنگ را که دلش تار تار شد نک زخمه نشاط به هر تار می رسد آن خارخار باغ و تقاضاش رد نشد گل های خوش عذار سوی خار می رسد آن زینهار گفتن عاشق تهی نبود اینک سپاه وصل به زنهار می رسد نک طوطیان عشق گشادند پر و بال کز سوی مصر قند به قنطار می رسد شهر ایمنست جمله دزدان گریختند از بیم آنک شحنه قهار می رسد چندین هزار جعفر طرار شب گریخت کآمد خبر که جعفر طیار می رسد فاش و صریح گو که صفات بشر گریخت زیرا صفات خالق جبار می رسد ای مفلسان باغ خزان راهتان بزد سلطان نوبهار به ایثار می رسد در خامشیست تابش خورشید بی حجاب خاموش کاین حجاب ز گفتار می رسد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۱ آمد بهار خرم و رحمت نثار شد سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد اجزای خاک حامله بودند از آسمان نه ماه گشت حامله زان بی قرار شد گلنار پرگره شد و جوبار پرزره صحرا پر از بنفشه و که لاله زار شد اشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت بگشاد سر و دست که وقت کنار شد گلزار چرخ چونک گلستان دل بدید در رو کشید ابر و ز دل شرمسار شد آن خار می گریست که ای عیب پوش خلق شد مستجاب دعوت او گلعذار شد شاه بهار بست کمر را به معذرت هر شاخ و هر درخت از او تاجدار شد هر چوب در تجمل چون بزم میر گشت گر در دو دست موسی یک چوب مار شد زنده شدند بار دگر کشتگان دی تا منکر قیامت بی اعتبار شد اصحاب کهف باغ ز خواب اندرآمدند چون لطف روح بخش خدا یار غار شد ای زنده گشتگان به زمستان کجا بدیت آن سو که وقت خواب روان را مطار شد آن سو که هر شبی بپرد این حواس و روح آن سو که هر شبی نظر و انتظار شد مه چون هلال بود سفر کرد آن طرف بدری منور آمد و شمع دیار شد این پنج حس ظاهر و پنج دگر نهان لنگ و ملول رفت و سحر راهوار شد بربند این دهان و مپیمای باد بیش کز باد گفت راه نظر پرغبار شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۲ این عشق جمله عاقل و بیدار می کشد بی تیغ می برد سر و بی دار می کشد مهمان او شدیم که مهمان همی خورد یار کسی شدیم که او یار می کشد چون یوسفی بدید چو گرگان همی درد چون مؤمنی بدید چو کفار می کشد ما دل نهاده ایم که دلداریی کند یا گر کشد به رحم و به هنجار می کشد نی نی که کشته را دم او جان همی دهد گرچه به غمزه عاشق بسیار می کشد هل تا کشد تو را نه که آب حیات اوست تلخی مکن که دوست عسل وار می کشد همت بلند دار که آن عشق همتی شاهان برگزیده و احرار می کشد ما چون شبیم ظل زمین و وی آفتاب شب را به تیغ صبح گهردار می کشد زنگی شب ببرد چو طرار عقل ما شحنه صبوح آمد و طرار می کشد شب شرق تا به غرب گرفته سپاه زنگ رومی روزشان به یکی بار می کشد حاصل مرا چو بلبل مستی ز گلشنیست چون بلبلم جدایی گلزار می کشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۳ خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود شفتالوی بدزدم او خود نخفته بود خندید و گفت روبه آخر به زیرکی از دست شیر صید کجا سهل درربود مر ابر را که دوشد و آن جا که دررسد الا مگر که ابر نماید به خویش جود معدوم را کجاست به ایجاد دست و پا فضل خدای بخشد معدوم را وجود معدوم وار بنشین زیرا که در نماز داد سلام نبود الا که در قعود بر آتش آب چیره بود از فروتنی کآتش قیام دارد و آب است در سجود چون لب خموش باشد دل صدزبان شود خاموش چند چند بخواهیش آزمود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۴ امروز مرده بین که چه سان زنده می شود آزاد سرو بین که چه سان بنده می شود پوسیده استخوان و کفن های مرده بین کز روح و علم و عشق چه آکنده می شود آن حلق و آن دهان که دریده ست در لحد چون عندلیب مست چه گوینده می شود آن جان به شیشه ای که ز سوزن همی گریخت جان را به تیغ عشق فروشنده می شود بسیار دیده ای که بجوشد ز سنگ آب از شهد شیر بین که چه جوشنده می شود امروز کعبه بین که روان شد به سوی حاج کز وی هزار قافله فرخنده می شود امروز غوره بین که شکر بست از نشاط امروز شوره بین که چه روینده می شود می خند ای زمین که بزادی خلیفه ای کز وی کلوخ و سنگ تو جنبنده می شود غم مرد و گریه رفت بقا ی من و تو باد هر جا که گریه ای ست کنون خنده می شود آن گلشنی شکفت که از فر بوی او بی داس و تیش خار تو برکنده می شود پاینده گشت خضر که آب حیات دید پاینده گشت و دید که پاینده می شود پاینده عمر باد روان لطیف ما جان را بقاست تن چو قبا ژنده می شود خاموش و خوش بخسپ در این خرمن شکر زیرا شکر به گفت پراکنده می شود من خامشم ولیک ز هیهای طوطیان هم نیشکر ز لطف خروشنده می شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۵ گر عید وصل تست منم خود غلام عید بهر تست خدمت و سجده و سلام عید تا نام تو شنیدم شد سرد بر دلم از غایت حلاوت نام تو نام عید ای شاد آن زمان که درآید وصال تو تا ما ز گنج وصل تو بدهیم وام عید تا آفتاب چهره زیبات دررسید صبحی شود ز صبح جمال تو شام عید در یمن و در سعادت و در بخت و در صفا ای پرتو خیال تو بوده امام عید ای سجده ها به پیش درت واجبات عید وی دیده خویشتن ز تو قایم خرام عید جام شراب وصل تو پر کن ز فضل خود تا کام جان روا شود از جام و کام عید اندر رکاب تو چو روان ها روا شوند در وی کجا رسد به دو صد سال گام عید آمد ز گرد راه تو این عید و مژده داد جانم دوید پیش و گرفته لگام عید دانست کز خدیو اجل شمس دین بود این فرو این جلالت و این لطف عام عید لیکن کجاست فر و جمال تو بی نظیر خود کی شوند دلشدگان تو رام عید تبریز با شراب چنان صدر نامدار بر تو حرام باشد بی شبهه تو جام عید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۶ تا چند خرقه بردرم از بیم و از امید در ده شراب و واخرام از بیم و از امید پیش آر جام آتش اندیشه سوز را کاندیشه هاست در سرم از بیم و از امید کشتی نوح را که ز طوفان امان ماست بنما که زیر لنگرم از بیم و از امید آن زر سرخ و نقد طرب را بده که من رخسار زرد چون زرم از بیم و از امید در حلقه ز آنچ دادی در حلق من بریز کآخر چو حلقه بر درم از بیم و از امید بار دگر به آب ده این رنگ و بوی را کاین دم به رنگ دیگرم از بیم و از امید ز آبی که آب کوثر اندر هوای اوست کاندر هوای کوثرم از بیم و از امید در عین آتشم چو خلیلم فرست آب کآذر مثال بتگرم از بیم و از امید کوری چشم بد تو ز چشمم نهان مشو کز چشم ها نهانترم از بیم و از امید در آفتاب روی خودم دار زانک من مانند این غزل ترم از بیم و از امید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۷ امسال بلبلان چه خبرها همی دهند یا رب به طوطیان چه شکرها همی دهند در باغ ها درآی تو امسال و درنگر کان شاخه های خشک چه برها همی دهند مقراض در میان نه و خلعت همی برند وان را که تاج رفت کمرها همی دهند بی منت کسی همه بر نقره می زنند بی زحمت مصادره زرها همی دهند هر دل که تشنه ست به دریا همی برند وان را که گوهرست گهرها همی دهند این تحفه دیده اند که عشاق روزگار تا برشمار موی تو سرها همی دهند این نور دیده اند که دیوانگان راه سودا همی خرند و هنرها همی دهند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۸ صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد بستان خوشست لیک چو گلزار بر دهد خورشید دیگریست که فرمان و حکم او خورشید را برای مصالح سفر دهد بوسه به او رسد که رخش همچو زر بود او را نمی رسد که رود مال و زر دهد بنگر به طوطیان که پر و بال می زنند سوی شکرلبی که به ایشان شکر دهد هر کس شکرلبی بگزیده ست در جهان ما را شکرلبیست که چیزی دگر دهد ما را شکرلبیست شکرها گدای اوست ما را شهنشهیست که ملک و ظفر دهد همت بلند دار اگر شاه زاده ای قانع مشو ز شاه که تاج و کمر دهد برکن تو جامه ها و در آب حیات رو تا پاره های خاک تو لعل و گهر دهد بگریز سوی عشق و بپرهیز از آن بتی کو دلبری نماید و خون جگر دهد در چشم من نیاید خوبی هیچ خوب نقاش جسم جان را غیبی صور دهد کی آب شور نوشد با مرغ های کور آن مرغ را که عقل ز کوثر خبر دهد خود پر کند دو دیده ما را به حسن خویش گر ماه آن ببیند در حال سر دهد در دیده گدای تو آید نگار خاک حاشا ز دیده ای که خدایش نظر دهد خامش ز حرف گفتن تا بوک عقل کل ما را ز عقل جزوی راه و عبر دهد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۹ صبح آمد و صحیفه مصقول برکشید وز آسمان سپیده کافور بردمید صوفی چرخ خرقه و شال کبود خویش تا جایگاه ناف به عمدا فرودرید رومی روز بعد هزیمت چو دست یافت از تخت ملک زنگی شب را فروکشید زان سو که ترک شادی و هندوی غم رسید آمد شدی ست دایم و راهی ست ناپدید یا رب سپاه شاه حبش تا کجا گریخت ناگه سپاه قیصر روم از کجا رسید زین راه نابدید معما کی بو برد آنکه از شراب عشق ازل خورد یا چشید حیران شده ست شب که کی رویش سیاه کرد حیران شده ست روز که خوبش که آفرید حیران شده زمین که چو نیمیش شد گیاه نیمی دگر چرنده شد و زان همی چرید نیمیش شد خورنده و نیمیش خوردنی نیمی حریص پاکی و نیمی دگر پلید شب مرد و زنده گشت حیات است بعد مرگ ای غم بکش مرا که حسینم توی یزید گوهر مزاد کرد که این را کی می خرد کس را بها نبود همو خود ز خود خرید امروز ساقیا همه مهمان تو شدیم هر شام قدر شد ز تو هر روز روز عید درده ز جام باده که یسقون من رحیق که اندیشه را نبرد جز عشرت جدید رندان تشنه دل چو به اسراف می خورند خود را چو گم کنند بیابند آن کلید پهلوی خم وحدت بگرفته ای مقام با نوح و لوط و کرخی و شبلی و بایزید خاموش کن که جان ز فرح بال می زند تا آن شراب در سر و رگ های جان دوید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۰ صد مصر مملکت ز تعدی خراب شد صد بحر سلطنت ز تطاول سراب شد صد برج حرص و بخل به خندق دراوفتاد صد بخت نیم خواب به کلی به خواب شد آن شاهراه غیب بر آن قوم بسته بود وان ماه زنگ ظلم به زیر حجاب شد وان چشم کو چو برق همی سوخت خلق را در نوحه اوفتاد و به گریه سحاب شد وان دل که صد هزار دل از وی کباب بود در آتش خدای کنون او کباب شد ای شاد آن کسی که از این عبرتی گرفت او را از این سیاست شه فتح باب شد چون روز گشت و دید که او شب چه کرده بود سودش نداشت سخره صد اضطراب شد چون بخت روسپید شب اندر دعا گذار زیرا دعای نوح به شب مستجاب شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۱ آه که بار دگر آتش در من فتاد وین دل دیوانه باز روی به صحرا نهاد آه که دریای عشق بار دگر موج زد وز دل من هر طرف چشمه خون برگشاد آه که جست آتشی خانه دل درگرفت دود گرفت آسمان آتش من یافت باد آتش دل سهل نیست هیچ ملامت مکن یا رب فریاد رس ز آتش دل داد داد لشکر اندیشه ها می رسد از بیشه ها سوی دلم طلب طلب وز غم من شاد شاد ای دل روشن ضمیر بر همه دل ها امیر صبر گزیدی و یافت جان تو جمله مراد چشم همه خشک و تر مانده در همدگر چشم تو سوی خداست چشم همه بر تو باد دست تو دست خدا چشم تو مست خدا بر همه پاینده باد سایه رب العباد ناله خلق از شماست آن شما از کجاست این همه از عشق زاد عشق عجب از چه زاد شمس حق دین توی مالک ملک وجود ای که ندیده چو تو عشق دگر کیقباد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۲ جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید طبل بقا کوفتند ملک مخلد رسید روی زمین سبز شد جیب درید آسمان بار دگر مه شکافت روح مجرد رسید گشت جهان پرشکر بست سعادت کمر خیز که بار دگر آن قمرین خد رسید دل چو سطرلاب شد آیت هفت آسمان شرح دل احمدی هفت مجلد رسید عقل معقل شبی شد بر سلطان عشق گفت به اقبال تو نفس مقید رسید پیک دل عاشقان رفت به سر چون قلم مژده ی همچون شکر در دل کاغد رسید چند کند زیر خاک صبر روان های پاک هین ز لحد برجهید نصر مؤید رسید طبل قیامت زدند صور حشر می دمد وقت شد ای مردگان حشر مجدد رسید بعثر ما فی القبور حصل ما فی الصدور آمد آواز صور روح به مقصد رسید دوش در استارگان غلغله افتاده بود کز سوی نیک اختران اختر اسعد رسید رفت عطارد ز دست لوح و قلم درشکست در پی او زهره جست مست به فرقد رسید قرص قمر رنگ ریخت سوی اسد می گریخت گفتم خیرست گفت ساقی بیخود رسید عقل در آن غلغله خواست که پیدا شود کودک هم کودکست گو چه به ابجد رسید خیز که دوران ماست شاه جهان آن ماست چون نظرش جان ماست عمر مؤبد رسید ساقی بی رنگ و لاف ریخت شراب از گزاف رقص جمل کرد قاف عیش ممدد رسید باز سلیمان روح گفت صلای صبوح فتنه بلقیس را صرح ممرد رسید رغم حسودان دین کوری دیو لعین کحل دل و دیده در چشم مرمد رسید از پی نامحرمان قفل زدم بر دهان خیز بگو مطربا عشرت سرمد رسید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۳ جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد این دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد فرد چرا شد عدد از سبب خوی بد ز آتش بادی بزاد در سر ما رفت باد گشت جدا موج ها گرچه بد اول یکی از سبب باد بود آنک جدایی بزاد جام دوی درشکن باده مده باد را چون دو شود پادشاه شهر رود در فساد روز فضیلت گرفت زانک یکی شمع داشت هر طرفی شب ز عجز شمع و چراغی نهاد گرچه ز رب العباد هر نفسی رحمتست کی بود آن دم که رب ماند و فانی عباد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۴ پرده دل می زند زهره هم از بامداد مژده که آن بوطرب داد طرب ها بداد بحر کرم کرد جوش پنبه برون کن ز گوش آنچ کفش داد دوش ما و تو را نوش باد عشق همایون پیست خطبه به نام ویست از سر ما کم مباد سایه این کیقباد روی خوشش چون شرار خوی خوشش نوبهار وان دگرش زینهار او هو رب العباد ز اول روز این خمار کرد مرا بی قرار می کشدم ابروار عشق تو چون تندباد دست دل از رنج رست گرچه دلارام مست بست سر زلف بست خواجه ببین این گشاد می کشدم موکشان من ترش و سرگران رو که مراد جهان می کشدم بی مراد عقل بر آن عقل ساز ناز همی کرد ناز شکر کز آن گشت باز تا به مقام اوفتاد پای به گل بوده ام زانک دودل بوده ام شکر که دودل نماند یک دله شد دل نهاد لاف دل از آسمان لاف تن از ریسمان بگسلم این ریسمان بازروم در معاد دلبر روز الست چیز دگر گفت پست هیچ کسی هست کو آرد آن را به یاد گفت به تو تاختم بهر خودت ساختم ساخته خویش را من ندهم در مزاد گفتم تو کیستی گفت مراد همه گفتم من کیستم گفت مراد مراد مفتعلن فاعلات رفته بدم از صفات محو شده پیش ذات دل به سخن چون فتاد داد دل و عقل و جان مفخر تبریزیان از مدد این سه داد یافت زمانه سداد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۵ بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد سرمه کشید این جهان باز ز دیدار ما گشت جهان تازه روی چشم بدش دور باد عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفت عقل ز دستان عشق ناله کنان داد داد مریم عشق قدیم زاد مسیحی عجب داد نیابد خرد چونک چنین فتنه زاد باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکست دل چو چنین خوان بدید پای به خون درنهاد دولت بشتافته ست چون نظرت تافته ست تا که بقا یافته ست عاشق کون و فساد مفخر تبریزیان شمس حق ای خوش نشان عالم ای شاه جان بی رخ خوبت مباد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۶ از رسن زلف تو خلق به جان آمدند بهر رسن بازیش لولیکان آمدند در دل هر لولیی عشق چو استاره ای رقص کنان گرد ماه نورفشان آمدند در هوس این سماع از پس بستان عشق سروقدان چون چنار دست زنان آمدند بین که چه ریسیده ایم دست که لیسیده ایم تا که چنین لقمه ها سوی دهان آمدند لولیکان قنق در کف گوشه تتق وز تتق آن عروس شاه جهان آمدند شاه که در دولتش هر طرفی شاهدی سینه گشاده به ما بهر امان آمدند شیوه ابرو کند هر نفسی پیش ما گرچه که از تیر غمز سخته کمان آمدند شب رو و عیار باش بر سر هر کوی از آنک زیر لحاف ازل نیک نهان آمدند جانب تبریز در شمس حقم دیده اند ترک دکان خواندند چونک به کان آمدند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۷ روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود جان نبرد خود ز شیر روبه کور و کبود قاصد ره داد شیر ور نه که باور کند این چه که روباه لنگ دنبه ز شیری ربود گفت که گرگی بخورد یوسف یعقوب را شیر فلک هم بر او پنجه نیارد گشود هر نفس الهام حق حارس دل های ماست از دل ما کی برد میمنه دیو حسود دست حق آمد دراز با کف حق کژ مباز در ره حق هر که کاشت دانه جو جو درود هر که تو را کرد خوار رو به خدایش سپار هر کی بترساندت روی به حق آر زود غصه و ترس و بلا هست کمند خدا گوش کشان آردت رنج به درگاه جود یارب و یارب کنان روی سوی آسمان آب ز دیده روان بر رخ زردت چو رود سبزه دمیده ز آب بر دل و جان خراب صبح گشاده نقاب ذلک یوم الخلود گر سر فرعون را درد بدی و بلا لاف خدایی کجا دردهدی آن عنود چون دم غرقش رسید گفت اقل العبید کفر شد ایمان و دید چونک بلا رو نمود رنج ز تن برمدار در تک نیلش درآر تا تن فرعون وار پاک شود از جحود نفس به مصرست امیر در تک نیلست اسیر باش بر او جبرییل دود برآور ز عود عود بخیلست او بو نرساند به تو راز نخواهد گشا تا نکشد نار و دود مفخر تبریز گفت شمس حق و دین نهفت رو ترش از توست عشق سرکه نشاید فزود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۸ زهره من بر فلک شکل دگر می رود در دل و در دیده ها همچو نظر می رود چشم چو مریخ او مست ز تاریخ او جان به سوی ناوکش همچو سپر می رود ابروی چون سنبله بی خبرست از مهش گر خبرستش چرا فوق قمر می رود ذره چرا شد سوار بر سر کره هوا چون سوی تو آفتاب جمله به سر می رود آن زحل از ابلهی جست زبردستیی غافل از آن کاین فلک زیر و زبر می رود دل ز شب زلف تو دید رخ همچو روز زین شب و روز او نهان همچو سحر می رود ترک فلک گاو را بر سر گردون ببست کرد ندا در جهان کی به سفر می رود جامه کبود آسمان کرد ز دست قضا این قدرش فهم نی کو به قدر می رود خاک دهان خشک را رعد بشارت دهد کابر چو مشک سقا بهر مطر می رود اختر و ابر و فلک جنی و دیو و ملک آخر ای بی یقین بهر بشر می رود پنبه برون کن ز گوش عقل و بصر را مپوش کان صنم حله پوش سوی بصر می رود نای و دف و چنگ را از پی گوشی زنند نقش جهان جانب نقش نگر می رود آن نظری جو که آن هست ز نور قدیم کاین نظر ناریت همچو شرر می رود جنس رود سوی جنس بس بود این امتحان شه سوی شه می رود خر سوی خر می رود هر چه نهال ترست جانب بستان برند خشک چو هیزم شود زیر تبر می رود آب معانی بخور هر دم چون شاخ تر شکر که در باغ عشق جوی شکر می رود بس کن از این امر و نهی بین که تو نفس حرون چونش بگویی مرو لنگ بتر می رود جان سوی تبریز شد در هوس شمس دین جان صدفست و سوی بحر گهر می رود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۹ روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید ای خنک آن را که او روی شما را ندید من شده مهمان تو در چمن جان تو پای پر از خار شد دست یکی گل نچید ای مثل خارپشت گرد تو خار درشت خار تو ما را بکشت مار تو ما را گزید با تو موافق شدم با تو منافق شدم بر دبه عاشق شدم در دبه زیت پلید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۰ صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید نیم شبی ناگهان صبح قیامت دمید واسطه ها را برید دید به خود خویش را آنچ زبانی نگفت بی سر و گوشی شنید پوست بدرد ز ذوق عشق چو پیدا شود لیک کجا ذوق آن کو کندت ناپدید فقر ببرده سبق رفته طبق بر طبق باز کند قفل را فقر مبارک کلید کشته شهوت پلید کشته عقلست پاک فقر زده خیمه ای زان سوی پاک و پلید جمله دل عاشقان حلقه زده گرد فقر فقر چو شیخ الشیوخ جمله دل ها مرید چونک به تبریز چشم شمس حقم را بدید گفت حقش پر شدی گفت که هل من مزید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۱ دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسید زحمت سرما و دود رفت به کور و کبود شاخ گل سرخ را وقت نثاران رسید باغ ز سرما بکاست شد ز خدا دادخواست لطف خدا یار شد دولت یاران رسید آمد خورشید ما باز به برج حمل معطی صاحب عمل سیم شماران رسید طالب و مطلوب را عاشق و معشوق را همچو گل خوش کنار وقت کناران رسید بر مثل وام دار جمله به زندان بدند زرگر بخشایشش وام گزاران رسید جمله صحرا و دشت پر ز شکوفه ست و کشت خوف تتاران گذشت مشک تتاران رسید هر چه بمردند پار حشر شدند از بهار آمد میر شکار صید شکاران رسید آن گل شیرین لقا شکر کند از خدا بلبل سرمست ما بهر خماران رسید وقت نشاط ست و جام خواب کنون شد حرام اصل طرب ها بزاد شیره فشاران رسید جام من از اندرون باده من موج خون از ره جان ساقی خوب عذاران رسید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۲ آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید دست بدار از طعام مایده جان رسید جان ز قطیعت برست دست طبیعت ببست قلب ضلالت شکست لشکر ایمان رسید لشکر والعادیات دست به یغما نهاد ز آتش والموریات نفس به افغان رسید البقره راست بود موسی عمران نمود مرده از او زنده شد چونک به قربان رسید روزه چو قربان ماست زندگی جان ماست تن همه قربان کنیم جان چو به مهمان رسید صبر چو ابریست خوش حکمت بارد از او زانک چنین ماه صبر بود که قرآن رسید نفس چو محتاج شد روح به معراج شد چون در زندان شکست جان بر جانان رسید پرده ظلمت درید دل به فلک برپرید چون ز ملک بود دل باز بدیشان رسید زود از این چاه تن دست بزن در رسن بر سر چاه آب گو یوسف کنعان رسید عیسی چو از خر برست گشت دعایش قبول دست بشو کز فلک مایده و خوان رسید دست و دهان را بشو نه بخور و نه بگو آن سخن و لقمه جو کان به خموشان رسید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۳ نیک بدست آنک او شد تلف نیک و بد دل سبد آمد مکن هر سقطی در سبد آنک تواضع کند نگذرد از حد خویش یابد او هستی باقی بیرون ز حد وا کن صندوق زر بر سر ایمان فشان کآخر صندوق تو نیست یقین جز لحد تو لحد خویش را پر کن از زر صدق پر مکنش از مس شهوت و حرص و حسد هر چه تو را غیر تو آن بدهد رد کنی چون بدهی تو همان دانک شود بر تو رد قلب میاور بدانک غره کنی مشتری ترس ز ویل لکل جمع مالاوعد آنک گشادی نمود نفس تو را تنگیست گفت خدا نفس را بسته امش فی کبد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۴ نعره آن بلبلان از سوی بستان رسید صورت بستان نهان بوی گلستان بدید باد صبا می وزد از سر زلف نگار فعل صبا ظاهرست لیک صبا را که دید این دم عیسی به لطف عمر ابد می دهد عمر ابد تازه کرد در دم عمر قدید مژده دولت رسید در حق هر عاشقی آتش دل می فروخت دیگ هوس می پزید نور الست آشکار بر همه عشاق زد کز سر پستان عشق نور الستش مزید ان طبیب الرضا بشر اهل الهوی کل زمان لکم خلعه روح جدید بشرهم نظره یتبعهم نضره من رشاء سید لیس له من ندید لطف خداوند جان مفخر تبریزیان شمس حق و دین شده بر همه بختی مزید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۵ وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید مور فروشد به گور چتر سلیمان رسید این فلک آتشی چند کند سرکشی نوح به کشتی نشست جوشش طوفان رسید چند مخنث نژاد دعوی مردی کند رستم خنجر کشید سام و نریمان رسید جادوکانی ز فن چند عصا و رسن مار کنند از فریب موسی و ثعبان رسید درد به پستی نشست صاف ز دردی برست گردن گرگان شکست یوسف کنعان رسید صبح دروغین گذشت صبح سعادت رسید جان شد و جان بقا از بر جانان رسید محنت ایوب را فاقه یعقوب را چاره دیگر نبود رحمت رحمان رسید دزد کی باشد چو رفت شحنه ایمان به شهر شحنه کی باشد بگو چون شه و سلطان رسید صدق نگر بی نفاق وصل نگر بی فراق طاق طرنبین و طاق طاق شوم کان رسید مفتعلن فاعلات جان مرا کرد مات جان خداخوان بمرد جان خدادان رسید میوه دل می پزید روح از او می مزید باد کرم بروزید حرف پریشان رسید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۶ غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند زانک بلندت کند تا بتواند فکند قطره آب منی کز حیوان می زهد لایق قربان نشد تا نشد آن گوسفند توده ذرات ریگ تا نشود کوه سخت کس نزند بر سرش بیهده زخم کلند تا نشود گردنی گردن کس غل ندید تا نشود پا روان کس نشود پای بند پس سبقت رحمتی در غضبی شد پدید زهر بدان کس دهند کوست معود به قند برگ که رست از زمین تا که درختی نشد آتش نفروزد او شعله نگردد بلند باش چو رز میوه دار زور و بلندی مجو از پی خرما بدانک خار ورا کس نکند از پی میوه ضعیف رسته درختان زفت نقش درختان شگرف صورت میوه نژند دل مثل اولیاست استن جسم جهان جسم به دل قایم است بی خلل و بی گزند قوت جسم پدید هست دل ناپدید تا به کی انکار غیب غیب نگر چند چند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۷ شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود هر کی خورد خون خلق زشت و سیه دل شود چون جگر عاشقان می خورد این شب به ظلم دود سیاهی ظلم بر دل شب می دمد عاقله شب توی بازرهانش ز ظلم نیم شبی بر فلک راه بزن بر رصد تا برهد شب ز ظلم ما برهیم از ظلام ای که جهان فراخ بی تو چو گور و لحد شب همه روشن شود دوزخ گلشن شود چونک بتابد ز تو پرتو نور احد سینه کبودی چرخ پرتو سینه منست جرعه ی خون دلم تا به شفق می رسد فارغ و دلخوش بدم سرخوش و سرکش بدم بولهب غم ببست گردن من در مسد تیر غم تو روان ما هدف آسمان جان پی غم هم دوان زانک غمش می کشد جانم اگر صافی است دردی لطف تو است لطف تو پاینده باد بر سر جان تا ابد قافله ی عصمتت گشت خفیر ار نه خود راهزن از ریگ ره بود فزون در عدد سر به خس اندرکشید مرغ غم از بیم آنک بر سر غم می زند شادی تو صد لگد چشم چپم می پرد بازو من می جهد شاید اگر جان من دیگ هوس ها پزد جان مثل گلبنان حامله ی غنچه هاست جانب غنچه صبی باد صبا می وزد زود دهانم ببند چون دهن غنچه ها زانک چنین لقمه ای خورد و زبان می گزد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۸ بانگ زدم من که دل مست کجا می رود گفت شهنشه خموش جانب ما می رود گفتم تو با منی دم ز درون می زنی پس دل من از برون خیره چرا می رود گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست سوی خیال خطا بهر غزا می رود هر طرفی کو رود بخت از آن سو رود هیچ مگو هر طرف خواهد تا می رود گه مثل آفتاب گنج زمین می شود گه چو دعای رسول سوی سما می رود گاه ز پستان ابر شیر کرم می دهد گه به گلستان جان همچو صبا می رود بر اثر دل برو تا تو ببینی درون سبزه و گل می دمد جوی وفا می رود صورت بخش جهان ساده و بی صورت ست آن سر و پای همه بی سر و پا می رود هست صواب صواب گر چه خطایی کند هست وفای وفا گر به جفا می رود دل مثل روزن ست خانه بدو روشن ست تن به فنا می رود دل به بقا می رود فتنه برانگیخت دل خون شهان ریخت دل با همه آمیخت دل گر چه جدا می رود سحر خدا آفرید در دل هر کس پدید کیسه جوزا برید همچو سها می رود با تو دلا ابلهی ست کیسه نگه داشتن کیسه شد و جان پی کیسه ربا می رود گفتم جادو کسی سست بخندید و گفت سحر اثر کی کند ذکر خدا می رود گفتم آری ولیک سحر تو سر خداست سحر خوشت هم تک حکم قضا می رود دایم دلدار را با دل و جان ماجراست پوست بر او نیست اینک پیش شما می رود اسب سقا است این بانگ درا  است این بانگ کنان کز برون اسب سقا می رود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۹ یار مرا عارض و عذار نه این بود باغ مرا نخل و برگ و بار نه این بود عهدشکن گشته اند خاصه و عامه قاعده اهل این دیار نه این بود روح در این غار غوره وار ترش چیست پرورش و عهد یار غار نه این بود سیل غم بی شمار بار و خرم برد طمع من از یار بردبار نه این بود از جهت من چه دیگ می پزد آن یار راتبه میر پخته کار نه این بود دام نهان کرد و دانه ریخت به پیشم کینه نهان داشت و آشکار نه این بود ناصح من کژ نهاد و برد ز راهم شرط امینی و مستشار نه این بود در چمن عیش خار از چه شکفته ست منبت آن شهره نوبهار نه این بود شحنه شد آن دزد من ببست دو دستم سایسی و عدل شهریار نه این بود مهل ندادی که عذر خویش بگویم خوی چو تو کوه باوقار نه این بود می رسدم بوی خون ز گفت درشتش رایحه ناف مشکبار نه این بود نوش تو را ذوق و طعم و لطف نه این بود وان شتر مست خوش عیار نه این بود پیش شه افغان کنم ز خدعه قلاب زر من آن نقد خوش عیار نه این بود شاه چو دریا خزینه اش همه گوهر لیک شهم را خزینه دار نه این بود بس که گله ست این نثار و جمله شکایت شاه شکور مرا نثار نه این بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۰ بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد چه نقش ها که ببازد چه حیله ها که بسازد به نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابد در آب چونک درآیی بر آسمان بگریزد ز لامکانش بخوانی نشان دهد به مکانت چو در مکانش بجویی به لامکان بگریزد نه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمانست یقین بدان که یقین وار از گمان بگریزد از این و آن بگریزم ز ترس نی ز ملولی که آن نگار لطیفم از این و آن بگریزد گریزپای چو بادم ز عشق گل نه گلی که ز بیم باد خزانی ز بوستان بگریزد چنان گریزد نامش چو قصد گفتن بیند که گفت نیز نتانی که آن فلان بگریزد چنان گریزد از تو که گر نویسی نقشش ز لوح نقش بپرد ز دل نشان بگریزد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۱ اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد گر این درخت بخندد از آن بهار چه باشد وگر به پیش من آید خیال یار که چونی حیات نو بپذیرد تن نزار چه باشد شکار خسته اویم به تیر غمزه جادو گرم به مهر بخواند که ای شکار چه باشد چو کاسه بر سر آبم ز بی قراری عشقش اگر رسم به لب دوست کوزه وار چه باشد کنار خاک ز اشکم چو لعل و گوهر پر شد اگر به وصل گشاید دمی کنار چه باشد بگفت چیست شکایت هزار بار گشادم ز بهر ماهی جان را هزار بار چه باشد من از قطار حریفان مهار عقل گسستم به پیش اشتر مستش یکی مهار چه باشد اگر مهار گسستم وگرچه بار فکندم یکی شتر کم گیری از این قطار چه باشد دلم به خشم نظر می کند که کوته کن هین اگر بجست یکی نکته از هزار چه باشد چو احمدست و ابوبکر یار غار دل و عشق دو نام بود و یکی جان دو یار غار چه باشد انار شیرین گر خود هزار باشد وگر یک چو شد یکی به فشردن دگر شمار چه باشد خمار و خمر یکستی ولی الف نگذارد الف چو شد ز میانه ببین خمار چه باشد چو شمس مفخر تبریز ماه نو بنماید در آن نمایش موزون ز کار و بار چه باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۲ ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد ز روی پشت و پناهی که پشت ها همه رو شد دگر نشینم هرگز برای دل که برآید کجا برآید آن دل که کوی عشق فروشد موکلان چو آتش ز عشق سوی من آیند به سوی عشق گریزم که جمله فتنه از او شد که در سرم ز شرابش نه چشم ماند نه خوابش به دست ساقی نابش مگر سرم چو کدو شد به خوان عشق نشستم چشیدم از نمک او چو لقمه کردم خود را مرا چو عشق گلو شد سبو به دست دویدم به جویبار معانی که آب گشت سبویم چو آب جان به سبو شد نماز شام برفتم به سوی طرفه رومی چو دید بر در خویشم ز بام زود فروشد سر از دریچه برون کرد چو شعله های منور که بام و خانه و بنده به جملگی همه او شد نهیم دست دهان بر که نازکست معانی ز شمس مفخر تبریز سوخت جان و همو شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۳ اگر مرا تو نخواهی دلم تو را نگذارد تو هم به صلح گرایی اگر خدا بگمارد هزار عاشق داری به جان و دل نگرانت که تا سعادت و دولت که را به تخت برآرد ز عشق عاشق مفلس عجب فتند لییمان که آنچ رشک شهان شد گدا امید چه دارد عجب مدار ز مرده که از خدا طلبد جان عجب مدار ز تشنه که دل به آب سپارد عجب مدار ز کوری که نور دیده بجوید و یا ز چشم اسیری که اشک غربت بارد ز بس دعا که بکردم دعا شدست وجودم که هر که بیند رویم دعا به خاطر آرد سلام و خدمت کردم مرا بگفت که چونی مهم مس چه برآید چو کیمیا نگذارد چگونه باشد صورت به وفق فکر مصور چگونه می شود انگور گر کفش نفشارد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۴ ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه می شد درخت های حقایق از آن بهار چه می شد دل از دیار خلایق بشد به شهر حقایق خدای داند کاین دل در آن دیار چه می شد ز های و هوی حریفان ز نای و نوش ظریفان هوای نور صبوح و شراب نار چه می شد هزار بلبل مست و هزار عاشق بی دل در آن مقام تحیر ز روی یار چه می شد چو عشق در بر سیمین کشید عاشق خود را ز بوسه های چو شکر در آن کنار چه می شد در آن طرف که ز مستی تو گل ز خار ندانی عجب که گل چه چشید و عجب که خار چه می شد میان خلعت جانان قبول عشق خرامان به بارگاه تجلی ز کار و بار چه می شد به باد و آتش و آب و به خاک عشق درآمد به نور یک نظر عشق هر چهار چه می شد چو شمس مفخر تبریز زد آتشی به درختی ز شعله های لطیفش درخت و بار چه می شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۵ شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند رسید کار به جایی که عقل خیره بماند هزار ظلم رسیده ز عقل گشت رهیده چو عقل بسته شد این جا بگو کیش برهاند دلا مگر که تو مستی که دل به عقل ببستی که او نشست نیابد تو را کجا بنشاند متاع عقل نشانست و عشق روح فشانست که عشق وقت نظاره نثار جان بفشاند هزار جان و دل و عقل گر به هم تو ببندی چو عشق با تو نباشد به روزنش نرساند به روی بت نرسی تو مگر به دام دو زلفش ولیک کوشش می کن که کوششت بپزاند چو باز چشم تو را بست دست اوست گشایش ولی به هر سر کویی تو را چو کبک دواند هر آنک بالش دارد ز آستان عنایت غلام خفتن اویم که هیچ خفته نماند میانه گیرد آهو میانه دل شیری هزار آهوی دیگر ز شیر او برهاند چو در درونه صیاد مرغ یافت قبولی هزار مرغ گرفته ز دام او بپراند هر آن دلی که به تبریز و شمس دین شده باشد چو شاه ماه به میدان چرخ اسب دواند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۶ گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد چو زشت بود به صورت به خوی زشت فزون شد چون دل سیاه بد و قلب کوره دید و سیه شد چو قازغان تهی بد به کنج خانه نگون شد چو ژیوه بود به جنبش نبود زنده اصلی نمود جنبش عاریه بازرفت و سکون شد نیافت صیقل احمد ز کفر بولهب ار چه ز سرکشی و ز مکرش دلش قنینه خون شد فروکشم به نمد در چو آینه رخ فکرت چو آینه بنمایم کی رام شد کی حرون شد منم که هجو نگویم به جز خواطر خود را که خاطرم نفسی عقل گشت و گاه جنون شد مرا درونه تو شهری جدا شمر به سر خود به آب و گل نشد آن شهر من به کن فیکون شد سخن ندارم با نیک و بد من از بیرون که آن چه کرد و کجا رفت و این ز وسوسه چون شد خموش کن که هجا را به خود کشد دل نادان همیشه بود نظرهای کژنگر نه کنون شد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۷ مده به دست فراقت دل مرا که نشاید مکش تو کشته خود را مکن بتا که نشاید مرا به لطف گزیدی چرا ز من برمیدی ایا نموده وفاها مکن جفا که نشاید بداد خازن لطفت مرا قبای سعادت برون مکن ز تن من چنین قبا که نشاید مثال دل همه رویی قفا نباشد دل را ز ما تو روی مگردان مده قفا که نشاید حدیث وصل تو گفتم بگفت لطف تو کری ز بعد گفتن آری مگو چرا که نشاید تو کان قند و نباتی نبات تلخ نگوید مگوی تلخ سخن ها به روی ما که نشاید بیار آن سخنانی که هر یکیست چو جانی نهان مکن تو در این شب چراغ را که نشاید غمت که کاهش تن شد نه در تنست نه بیرون غم آتشیست نه در جا مگو کجا که نشاید دلم ز عالم بی چون خیالت از دل از آن سو میان این دو مسافر مکن جدا که نشاید مبند آن در خانه به صوفیان نظری کن مخور به رنج به تنها بگو صلا که نشاید دلا بخسب ز فکرت که فکر دام دل آمد مرو به جز که مجرد بر خدا که نشاید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۸ چو درد گیرد دندان تو عدو گردد زبان تو به طبیبی بگرد او گردد یکی کدو ز کدوها اگر شکست آرد شکسته بند همه گرد آن کدو گردد ز صد سبو چو سبوی سبوگری برد آب همیشه خاطر او گرد آن سبو گردد شکستگان تویم ای حبیب و نیست عجب تو پادشاهی و لطف تو بنده جو گردد به قند لطف تو کاین لطف ها غلام ویند که زهر از او چو شکر خوب و خوب خو گردد اگر حلاوت لاحول تو به دیو رسد فرشته خو شود آن دیو و ماه رو گردد عنایتت گنهی را نظر کند به رضا چو طاعت آن گنه از دل گناه شو گردد پلید پاک شود مرده زنده مار عصا چو خون که در تن آهوست مشک بو گردد رونده ای که سوی بی سوییش ره دادی کجا چو خاطر گمراه سو به سو گردد تو جان جان جهانی و نام تو عشق است هر آنک از تو پری یافت بر علو گردد خمش که هر کی دهانش ز عشق شیرین شد روا نباشد کو گرد گفت و گو گردد خموش باش که آن کس که بحر جانان دید نشاید و نتواند که گرد جو گردد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۹ چه پادشاست که از خاک پادشا سازد ز بهر یک دو گدا خویشتن گدا سازد باقرضوا الله کدیه کند چو مسکینان که تا تو را بدهد ملک و متکا سازد به مرده برگذرد مرده را حیات دهد به درد درنگرد درد را دوا سازد چو باد را فسراند ز باد آب کند چو آب را بدهد جوش از او هوا سازد نظر مکن به جهان خوار کاین جهان فانیست که او به عاقبتش عالم بقا سازد ز کیمیا عجب آید که زر کند مس را مسی نگر که به هر لحظه کیمیا سازد هزار قفل اگر هست بر دلت مهراس دکان عشق طلب کن که دلگشا سازد کسی که بی قلم و آلتی به بتخانه هزار صورت زیبا برای ما سازد هزار لیلی و مجنون ز بهر ما برساخت چه صورتست که بهر خدا خدا سازد گر آهنست دل تو ز سختی اش مگری که صیقل کرمش آینه صفا سازد ز دوستان چو ببری به زیر خاک روی ز مار و مور حریفان خوش لقا سازد نه مار را مدد و پشت دار موسی ساخت نه لحظه لحظه ز عین جفا وفا سازد درون گور تن خود تو این زمان بنگر که دم به دم چه خیالات دلربا سازد چو سینه بازشکافی در او نبینی هیچ که تا زنخ نزند کس که او کجا سازد مثل شدست که انگور خور ز باغ مپرس که حق ز سنگ دو صد چشمه رضا سازد درون سنگ بجویی ز آب اثر نبود ز غیب سازد نه از پستی و علا سازد ز بی چگونه و چون آمد این چگونه و چون که صد هزار بلی گو خود او زلا سازد دو جوی نور نگر از دو پیه پاره روان عجب مدار عصا را که اژدها سازد در این دو گوش نگر کهربای نطق کجاست عجب کسی که ز سوراخ کهربا سازد سرای را بدهد جان و خواجه ایش کند چو خواجه را بکشد باز از او سرا سازد اگر چه صورت خواجه به زیر خاک شدست ضمیر خواجه وطنگه ز کبریا سازد به چشم مردم صورت پرست خواجه برفت ولیک خواجه ز نقش دگر قبا سازد خموش کن به زبان مدحت و ثنا کم گوی که تا خدای تو را مدحت و ثنا سازد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۰ بر آستانه اسرار آسمان نرسد به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد گمان عارف در معرفت چو سیر کند هزار اختر و مه اندر آن گمان نرسد کسی که جغدصفت شد در این جهان خراب ز بلبلان ببرید و به گلستان نرسد هر آن دلی که به یک دانگ جو جوست ز حرص به دانک بسته شود جان او به کان نرسد علف مده حس خود را در این مکان ز بتان که حس چو گشت مکانی به لامکان نرسد که آهوی متأنس بماند از یاران به لاله زار و به مرعای ارغوان نرسد به سوی عکه روی تا به مکه پیوندی برو محال مجو کت همین همان نرسد پیاز و سیر به بینی بری و می بویی از آن پیاز دم ناف آهوان نرسد خموش اگر سر گنجینه ضمیرستت که در ضمیر هدی دل رسد زبان نرسد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۱ به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد برای من مگری و مگو دریغ دریغ به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد مرا به گور سپاری مگو وداع وداع که گور پرده جمعیت جنان باشد فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد تو را غروب نماید ولی شروق بود لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد کدام دانه فرورفت در زمین که نرست چرا به دانه انسانت این گمان باشد کدام دلو فرورفت و پر برون نامد ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا که های هوی تو در جو لامکان باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۲ نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند که سخت دست درازند بسته پات کنند نگفتمت که بدان سوی دام در دامست چو درفتادی در دام کی رهات کنند نگفتمت به خرابات طرفه مستانند که عقل را هدف تیر ترهات کنند چو تو سلیم دلی را چو لقمه بربایند به هر پیاده شهی را به طرح مات کنند بسی مثال خمیرت دراز و گرد کنند کهت کنند و دو صد بار کهربات کنند تو مرد دل تنکی پیش آن جگرخواران اگر روی چو جگربند شوربات کنند تو اعتماد مکن بر کمال و دانش خویش که کوه قاف شوی زود در هوات کنند هزار مرغ عجب از گل تو برسازند چو ز آب و گل گذری تا دگر چه هات کنند برون کشندت از این تن چنان که پنبه ز پوست مثال شخص خیالیت بی جهات کنند چو در کشاکش احکام راضیت یابند ز رنج ها برهانند و مرتضات کنند خموش باش که این کودنان پست سخن حشیشی اند و همین لحظه ژاژخات کنند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۳ بگو به گوش کسانی که نور چشم منند که باز نوبت آن شد که توبه ها شکنند هزار توبه و سوگند بشکنند آن دم که غمزه های دلارام طبل حسن زنند چو یار مست خرابست و روز روز طرب به غیر شنگی و مستی بیا بگو چه کنند به گوش هوش بگفتم به آب روی برو که این دم ار که قافی هم از بنت بکنند ز بس که خرقه گرو برد پیر باده فروش کنون به کوی خرابات جمله بوالحسن اند بگیر مطرب جانی قنینه کانی نواز تنتن تنتن که جمله بی تو تنند مقیم همچو نگین شو به حلقه عشاق که غیر حلقه عشاق جمله ممتحنند به جان جمله مردان که هر که عاشق نیست همه زنند به معنی ببین زنان چه زنند به جان جمله جان ها که هر کش آن جان نیست همه تنند نگه کن فروتنان چه تنند خموش باش که گفتی از این سپیتر چیست خسان سیاه گلیمند اگر چه یاسمنند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۴ ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود تو نفخ صوری یا خود قیامت موعود شنوده ام که بسی خلق جان بداد و بمرد ز ذوق و لذت آواز و نغمه داوود شها نوای تو برعکس بانگ داوودست کز آن بمرد و از این زنده می شود موجود ز حلق نیست نوایت ولیک حلقه رباست هزار حلقه ربا را چو حلقه او بربود دلا تو راست بگو دوش می کجا خوردی که از پگاه تو امروز مولعی به سرود سرود و بانگ تو زان رو گشاد می آرد که آن ز روح معلاست نی ز جسم فرود چو بند جسم نگشتی گشاد جان دیدی که هر که تخم نکو کشت دخل بد ندرود یقین که بوی گل فقر از گلستانیست مرود هیچ کسی دید بی درخت مرود خنک کسی که چو بو برد بوی او را برد خنک کسی که گشادی بیافت چشم گشود خنک کسی که از این بوی کرته یوسف دلش چو دیده یعقوب خسته واشد زود ز ناسپاسی ما بسته است روزن دل خدای گفت که انسان لربه لکنود تو سود می طلبی سود می رسد از یار ولی چو پی نبری کز کجاست سود چه سود ستاره ایست خدا را که در زمین گردد که در هوای ویست آفتاب و چرخ کبود بسا سحر که درآید به صومعه مؤمن که من ستاره سعدم ز من بجو مقصود ستاره ام که من اندر زمینم و بر چرخ به صد مقامم یابند چون خیال خدود زمینیان را شمعم سماییان را نور فرشتگان را روحم ستارگان را بود اگر چه ذره نمایم ولیک خورشیدم اگر چه جزو نمایم مراست کل وجود اگر چه قبله حاجات آسمان بوده ست به آسمان منگر سوی من نگر بین جود ز روی نخوت و تقلید ننگ دارد از او بلیس وار که خود بس بود خدا مسجود جواب گویدش آدم که این سجود او راست تو احولی و دو می بینی از ضلال و جحود ز گرد چون و چرا پرده ای فرود آورد میان اختر دولت میان چشم حسود ستاره گوید رو پرده تو افزون باد ز من نماندی تنها ز حضرتی مردود بسا سال و جوابی که اندر این پرده ست بدین حجاب ندیدی خلیل را نمرود چه پرده است حسد ای خدا میان دو یار که دی چو جان بده اند این زمان چو گرگ عنود چه پرده بود که ابلیس پیش از این پرده به سجده بام سموات و ارض می پیمود به رغبت و به نشاط و به رقت و به نیاز به گونه گونه مناجات مهر می افزود ز پرده حسدی ماند همچو خر بر یخ که آن همه پر و بالش بدین حدث آلود ز مسجد فلکش راند رو حدث کردی حدیث می نشنود و حدث همی پالود چرا روم به چه حجت چه کرده ام چه سبب بیا که بحث کنیم ای خدای فرد ودود اگر به دست تو کردی که جمله کرده تست ضلالت و ثنی و مسیحیان و یهود مرا چه گمره کردی مراد تو این بود چنان کنم که نبینی ز خلق یک محمود بگفت اگر بگذارم برآ به کوه بلند وگر نه قعر فرورو چو لنگر مشدود تو را چه بحث رسد با من ای غراب غروب اگر نه مسخ شدستی ز لعنت مورود خری که مات تو گردد ببرد از در ما نخواهمش که بود عابد چو ما معبود ولی کسی که به دستش چراغ عقل بود کجا گذارد نور و کجا رود سوی دود بگفت من به دمی آن چراغ را بکشم بگفت باد نتاند چراغ صدق ربود هر آنک پف کند او بر چراغ موهبتم بسوزد آن سر و ریشش چو هیزم موقود هزار شکر خدا را که عقل کلی باز ز بعد فرقت آمد به طالع مسعود همه سپند بسوزیم بهر آمدنش سپند چه که بسوزیم خویش را چون عود چو خویش را بنمود او ز خویش خود ببریم به کوه طور چه آریم کاه دودآلود چو موش و مار شدستیم ساکن ظلمت درون خاک مقیمان عالم محدود چو موش جز پی دزدی برون نه ایم از خاک چه برخوریم از آن رفتن کژ مفسود چو موش ماش رها کرد اژدهاش کنی چو گربه طالع خوانش شود جمله اسود خدای گربه بدان آفرید تا موشان نهان شوند به خاک اندرون به حبس خلود دم مسیح غلام دمت که پیش از تو بد از زمانه دم گیر راه دم مسدود همه کسان کس آنند کش کسی کرد او همه جهانش ببخشید چون بر او بخشود خموش باش که گفتار بی زبان داری که تار او نبود نطق و بانگ و حرفش پود چو سر ز سجده برآورد شمس تبریزی هزار کافر و مؤمن نهاد سر به سجود