Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۵ بیا که ساقی عشق شراب باره رسید خبر ببر بر بیچارگان که چاره رسید امیر عشق رسید و شرابخانه گشاد شراب همچو عقیقش به سنگ خاره رسید هزار چشمه شیر و شکر روان شد از او شکاف کرد و به طفلان گاهواره رسید هزار مسجد پر شد چو عشق گشت امام صلوه خیر من النوم از آن مناره رسید بریز دیگ حلیماب را که کاسه رسید گشاده هل سر خم را که دردخواره رسید چو آفتاب جمالش به خاکیان درتافت زحل ز پرده هفتم پی نظاره رسید شدیم جمله فریدون چو تاج او دیدیم شدیم جمله منجم چو آن ستاره رسید شدیم جمله برهنه چو عشق او زد راه شدیم جمله پیاده چو او سواره رسید چو پاره پاره درآمد به لطف آن دلبر بدان طمع دل پرخون پاره پاره رسید بده زبان و همه گوش شو در این حضرت شتاب کن که پی گوش گوشواره رسید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۶ درخت و برگ برآید ز خاک این گوید که خواجه هر چه بکاری تو را همان روید تو را اگر نفسی ماند جز که عشق مکار که چیست قیمت مردم هر آنچ می جوید بشو دو دست ز خویش و بیا به خوان بنشین که آب بهر وی آمد که دست و رو شوید زهی سلیم که معشوق او به خانه اوست به سوی خانه نیاید گزاف می پوید به سوی مریم آید دوانه گر عیسی ست وگر خر است بهل تا کمیز خر بوید کسی که همره ساقی ست چون بود هشیار چرا نباشد لمتر چرا نیفزوید کسی که کان عسل شد ترش چرا باشد کسی که مرده ندارد بگو چرا موید تو را بگویم پنهان که گل چرا خندد که گلرخیش به کف گیرد و بینبوید بگو غزل که به صد قرن خلق این خوانند نسیج را که خدا بافت آن نفرسوید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۷ به یارکان صفا جز می صفا مدهید چو می دهید بدیشان جدا جدا مدهید در این چنین قدح آمیختن حرام بود به عاشقان خدا جز می خدا مدهید برهنگان ره از آفتاب جامه کنید برهنگان ره عشق را قبا مدهید چو هیچ باد صبایی به گردشان نرسد به جانشان خبر از وعده صبا مدهید به بوی وصل اگر عاشقی قرار گرفت بهانه را نپذیرم بهانه ها مدهید شراب حاضر و معشوق مست و من عاشق مرا قرار نباشد به بو مرا مدهید شراب آتش و ما زاده ایم از آتش اگر حریف شناسید جز به ما مدهید برای زخم چنین غازیان بود مرهم کسی که درد ندارد بدو دوا مدهید چو تاج مفخر تبریز شمس دین آمد لقای هر دو جهان جز بدان لقا مدهید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۸ چو کارزار کند شاه روم با شمشاد چگونه گردم خرم چگونه باشم شاد جهان عقل چو روم و جهان طبع چو زنگ میان هر دو فتاده ست کارزار و جهاد شما و هر چه مراد شماست در عالم من و طریق خداوند مبدا و ایجاد به اختلاف دو شمشیر نیست امن طریق که اختلاف مقرر ز شورش اضداد ولیک ملک مقرر نصیبه خردست که امن و خوف نداند کلوخ و سنگ و جماد چراغ عقل در این خانه نور می ندهد ز پیچ پیچ که دارد لهب ز یاغی باد فرشته رست به علم و بهیمه رست به جهل میان دو به تنازغ بماند مردم زاد گهی همی کشدش علم سوی علیین گهیش جهل به پستی که هر چه بادا باد نشسته جان که به یک سو کند ظفر این را که تا رهم ز کشاکش شوم خوش و منقاد چو نیم کاره شد این قصه چون دهان بستی ز بیم ولوله و شر و فتنه و فریاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۹ ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد که عشق جان و خرد را به نیم جو نخرد که عشق شیر سیاه ست تشنه و خون خوار به غیر خون دل عاشقان همی نچرد به مهر بر تو بچفسد به سوی دام آرد چو درفتادی از آن پس ز دور می نگرد امیر دست درازست و شحنه بی باک شکنجه می کند و بی گناه می فشرد هر آنک در کفش آید چو ابر می گرید هر آنک دور شد از وی چو برف می فسرد هزار جام به هر لحظه خرد درشکند هزار جامه به یک دم بدوزد و بدرد هزار چشم بگریاند و فروخندد هزار کس بکشد زار زار و یک شمرد به کوه قاف اگر چه که خوش پرد سیمرغ چو دام عشق ببیند فتد دگر نپرد ز بند او نرهد کس به شید یا به جنون ز دام او نرهد هیچ عاقلی به خرد مخبط ست سخن های من از او گر نی نمودمی به تو آن راه ها که می سپرد نمودمی به تو کو شیر را چه سان گیرد نمودمی که چگونه شکار را شکرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۰ کسی که عاشق آن رونق چمن باشد عجب مدار که در بی دلی چو من باشد حدیث صبر مگویید صبر را ره نیست در آن دلی که بدان یار ممتحن باشد چو عشق سلسله خویش را بجنباند جنون عقل فلاطون و بوالحسن باشد به جان عشق که جانی ز عشق جان نبرد وگر درونه صد برج و صد بدن باشد اگر چو شیر شوی عشق شیرگیر قویست وگرچه پیل شوی عشق کرکدن باشد وگر به قعر چهی درروی برای گریز چو دلو گردن از او بسته رسن باشد وگر چو موی شوی موی می شکافد عشق وگر کباب شوی عشق بابزن باشد امان عالم عشقست و معدلت هم از اوست وگرچه راهزن عقل مرد و زن باشد خموش کن که سخن را وطن دمشق دلست مگو غریب ورا کش چنین وطن باشد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۱ سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند ز گوهر و لب دریا زبان حجاب کند بیان حکمت اگر چه شگرف مشعله ایست ز آفتاب حقایق بیان حجاب کند جهان کفست و صفات خداست چون دریا ز صاف بحر کف این جهان حجاب کند همی شکاف تو کف را که تا به آب رسی به کف بحر بمنگر که آن حجاب کند ز نقش های زمین و ز آسمان مندیش که نقش های زمین و زمان حجاب کند برای مغز سخن قشر حرف را بشکاف که زلف ها ز جمال بتان حجاب کند تو هر خیال که کشف حجاب پنداری بیفکنش که تو را خود همان حجاب کند نشان آیت حقست این جهان فنا ولی ز خوبی حق این نشان حجاب کند ز شمس تبریز ار چه قراضه ایست وجود قراضه ایست که جان را ز کان حجاب کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۲ چو عشق را هوس بوسه و کنار بود که را قرار بود جان که را قرار بود شکارگاه بخندد چو شه شکار رود ولی چه گویی آن دم که شه شکار بود هزار ساغر می نشکند خمار مرا دلم چو مست چنان چشم پرخمار بود گهی که خاک شوم خاک ذره ذره شود نه ذره ذره من عاشق نگار بود ز هر غبار که آوازهای و هو شنوی بدانک ذره من اندر آن غبار بود دلم ز آه شود ساکن و ازو خجلم اگر چه آه ز ماه تو شرمسار بود به از صبوری اندر زمانه چیزی نیست ولی نه از تو که صبر از تو سخت عار بود ایا به خویش فرورفته در غم کاری تو تا برون نروی از میان چه کار بود چو عنکبوت زدود لعاب اندیشه دگر مباف که پوسیده پود و تار بود برو تو بازده اندیشه را بدو که بداد به شه نگر نه به اندیشه کان نثار بود چو تو نگویی گفت تو گفت او باشد چو تو نبافی بافنده کردگار بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۳ رسید ساقی جان ما خمار خواب آلود گرفت ساغر زرین سر سبو بگشود صلای باده جان و صلای رطل گران که می دهد به خماران به گاه زودازود زهی صباح مبارک زهی صبوح عزیز ز شاه جام شراب و ز ما رکوع و سجود شراب صافی و سلطان ندیم و دولت یار دگر نیارم گفتن که در میانه چه بود هر آنک می نخورد بر سرش فروریزد بگویدش که برو در جهان کور و کبود در این جهان که در او مرده می خورد مرده نخورد عاقل و ناسود و یک دمی نغنود چو پاک داشت شکم را رسید باده پاک زهی شراب و زهی جام و بزم و گفت و شنود شراب را تو نبینی و مست را بینی نبینی آتش دل را و خانه ها پر دود دل خسان چو بسوزد چه بوی بد آید دل شهان چو بسوزد فزود عنبر و عود نبشته بر رخ هر مست رو که جان بردی نبشته بر لب ساغر که عاقبت محمود نبشته بر دف مطرب که زهره بنده تو نبشته بر کف ساقی که طالعت مسعود بخند موسی عمران به کوری فرعون بخور خلیل خدا نوش کوری نمرود بلیس اگر ز شراب خدای مست بدی ز صد گنه نشدی هیچ طاعتش مردود خمش کنم که خمش به به پیش هشیاران که خلق خیره شدند و خیالشان افزود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۴ به روح های مقدس ز من سلام برید به عاشقان مقدم ز من پیام برید به روز وصل چو برقم شب فراق چو ابر از این دو حال مشوش بگو کدام برید خدای خصم شما گر به پیش آن خورشید ز ماه و شمع و ستاره و چراغ نام برید سیاه کاسه شوی ار ز مطبخ عشقش به سوی خوان کرم دیگ های خام برید نشان دهم که شما آتش از کجا آرید ز برق نعل شهنشاه خوش خرام برید ولیک مرکب تندست هان و هان زنهار نه زین هلد نه لگام ار شما لگام برید حیات یابد آن جا اگر چه مرده برید حلال گردد آن جا اگر حرام برید هزار بند چو عشقش ز پای جان بگشاد مرا دو دست گرفته به آن مقام برید ز لوح عشق نبشتیم این غزل ها را به شمس مفخر تبریز از این غلام برید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۵ دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید مه مصور یار و مه منور عید چو هر دو سر به هم آورده اند در اسرار هزار وسوسه افکنده اند در سر عید ز موج بحر برقصند خلق همچو صدف ولیک همچو صدف بی خبر ز گوهر عید ز عید باقی این عید آمده ست رسول چو دل به عید سپاری تو را برد بر عید به روز عید بگویم دهل چه می گوید اگر تو مردی برجه رسید لشکر عید قراضه دو که دادی برای حق بنگر جزای حسن عمل گیر گنج پرزر عید وگر چو شیشه شکستی ز سنگ صوم و جهاد می حلال سقا هم بکش ز ساغر عید از این شکار سوی شاه بازپر چون باز که درپرید به مژده ز شه کبوتر عید تو گاو فربه حرصت به روزه قربان کن که تا بری به تبرک هلال لاغر عید وگر نکردی قربان عنایت یزدان امید هست که ذبحش کند به خنجر عید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۶ حبیب کعبه جانست اگر نمی دانید به هر طرف که بگردید رو بگردانید که جان ویست به عالم اگر شما جسمید که جان جمله جان هاست اگر شما جانید ندا برآمد امشب که جان کیست فدا بجست جان من از جا که نقد بستانید هزار نکته نبشتست عشق بر رویم ز حال دل چو شما عاشقید برخوانید چه ساغرست که هر دم به عاشقان آید شما کشید چنین ساغری که مردانید که عشق باغ و تماشاست اگر ملول شوید هواش مرکب تازیست اگر فرومانید چو آب و نان همه ماهیان ز بحر بود چو ماهیید چرا عاشق لب نانید قرابه ایست پر از رنج و نام او جسمست به سنگ بربزنید و تمام برهانید چو مرغ در قفسم بهر شمس تبریزی ز دشمنی قفسم بشکنید و بدرانید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۷ به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید حدیث خوبی آن یار دلربا گوید چو باد در سر بید افتد و شود رقصان خدای داند کو با هوا چه ها گوید چنار فهم کند اندکی ز سوز چمن دو دست پهن برآرد خوش و دعا گوید بپرسم از گل کان حسن از که دزدیدی ز شرم سست بخندد ولی کجا گوید اگر چه مست بود گل خراب نیست چو من که راز نرگس مخمور با شما گوید چو رازها طلبی در میان مستان رو که راز را سر سرمست بی حیا گوید که باده دختر کرمست و خاندان کرم دهان کیسه گشادست و از سخا گوید خصوص باده عرشی ز ذوالجلال کریم سخاوت و کرم آن مگر خدا گوید ز شیردانه عارف بجوشد آن شیره ز قعر خم تن او تو را صلا گوید چو سینه شیر دهد شیره هم تواند داد ز سینه چشمه جاریش ماجرا گوید چو مستتر شود آن روح خرقه باز شود کلاه و سر بنهد ترک این قبا گوید چو خون عقل خورد باده لاابالی وار دهان گشاید و اسرار کبریا گوید خموش باش که کس باورت نخواهد کرد که مس بد نخورد آنچ کیمیا گوید خبر ببر سوی تبریز مفخر آفاق مگر که مدح تو را شمس دین ما گوید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۸ هزار جان مقدس فدای روی تو باد که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق که او به دام هوای چو تو شهی افتاد ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفت که هر یکی ز یکی خوبتر زهی بنیاد دلم هزار گره داشت همچو رشته سحر ز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد بلندبین ز تو گشتست هر دو دیده عشق ببین تو قوت شاگرد و حکمت استاد نشسته ایم دل و عشق و کالبد پیشت یکی خراب و یکی مست وان دگر دلشاد به حکم تست بگریانی و بخندانی همه چو شاخ درختیم و عشق تو چون باد به باد عشق تو زردیم هم بدان سبزیم تو راست جمله ولایت تو راست جمله مراد کلوخ و سنگ چه داند بهار را چه اثر بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد درخت را ز برون سوی باد گرداند درخت دل را باد اندرونست یعنی یاد به زیر سایه زلفت دلم چه خوش خفته ست خراب و مست و لطیف و خوش و کش و آزاد چو غیرت تو دلم را ز خواب بجهانید خمار خیزد و فریاد دردهد فریاد ولی چو مست کنی مر مرا غلط گردم گمان برم که امیرم چرا شوم منقاد به وقت درد بگوییم کای تو و همه تو چو درد رفت حجابی میان ما بنهاد در آن زمان که کند عقل عاقبت بینی ندا ز عشق برآید که هرچ بادا باد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۹ ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مراد هر آن که توبه کند توبه اش قبول مباد هزار شکر و هزاران سپاس یزدان را که عشق تو به جهان پر و بال بازگشاد در آرزوی صباح جمال تو عمری جهان پیر همی خواند هر سحر اوراد برادری بنمودی شهنشهی کردی چه داد ماند که آن حسن و خوبی تو نداد شنیده ایم که یوسف نخفت شب ده سال برادران را از حق بخواست آن شه زاد که ای خدای اگر عفوشان کنی کردی وگر نه درفکنم صد فغان در این بنیاد مگیر یا رب از ایشان که بس پشیمانند از آن گناه کز ایشان به ناگهان افتاد دو پای یوسف آماس کرد از شبخیز به درد آمد چشمش ز گریه و فریاد غریو در ملکوت و فرشتگان افتاد که بهر لطف بجوشید و بندها بگشاد رسید چارده خلعت که هر چهارده تان پیمبرید و رسولید و سرور عباد چنین بود شب و روز اجتهاد پیران را که خلق را برهانند از عذاب و فساد کنند کار کسی را تمام و برگذرند که جز خدای نداند زهی کریم و جواد چو خضر سوی بحار ایلیاس در خشکی برای گم شدگان می کنند استمداد دهند گنج روان و برند رنج روان دهند خلعت اطلس برون کنند لباد بس است باقی این را بگویمت فردا شب ار چه ماه بود نیست بی ظلام و سواد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۰ سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد میان به شکر چو بستیم بند ما بگشاد به جان رسید فلک از دعا و ناله من فلک دهان خود اندر ره دعا بگشاد ز بس که سینه ما سوخت در وفا جستن ز شرم ما عرق از صورت وفا بگشاد ادیم روی سهیلیم هر کجا بنمود غلام چشمه عشقیم هر کجا بگشاد پس دریچه دل صد در نهانی بود که بسته بود خدا بنده خدا بگشاد در این سرا که دو قندیل ماه و خورشیدست خدا ز جانب دل روزن سرا بگشاد الست گفت حق و جان ها بلی گفتند برای صدق بلی حق ره بلا بگشاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۱ مها به دل نظری کن که دل تو را دارد به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد ز شادی و ز فرح در جهان نمی گنجد دلی که چون تو دلارام خوش لقا دارد ز آفتاب تو آن را که پشت گرم شود چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد ز بهر شادی توست ار دلم غمی دارد ز دست و کیسه توست ار کفم سخا دارد خیال خوب تو چون وحشیان ز من برمد که صورتیست تن بنده دست و پا دارد مرا و صد چو مرا آن خیال بی صورت ز نقش سیر کند عاشق فنا دارد برهنه خلعت خورشید پوشد و گوید خنک کسی که ز زربفت او قبا دارد تنی که تابش خورشید جان بر او آید گمان مبر که سر سایه هما دارد بدانک موسی فرعون کش در این شهرست عصاش را تو نبینی ولی عصا دارد همی رسد به عنان های آسمان دستش که اصبع دل او خاتم وفا دارد غمش جفا نکند ور کند حلالش باد به هر چه آب کند تشنه صد رضا دارد فزون از آن نبود کش کشد به استسقا در آن زمان دل و جان عاشق سقا دارد اگر صبا شکند یک دو شاخ اندر باغ نه هر چه دارد آن باغ از صبا دارد شراب عشق چو خوردی شنو صلای کباب ز مقبلی که دلش داغ انبیا دارد زمین ببسته دهان تاسه مه که می داند که هر زمین به درون در نهان چه ها دارد بهار که بنماید زمین نیشکرت از آن زمین به درون ماش و لوبیا دارد چرا چو دال دعا در دعا نمی خمد کسی که از کرمش قبله دعا دارد چو پشت کرد به خورشید او نمازی نیست از آنک سایه خود پیش و مقتدا دارد خموش کن خبر من صمت نجا بشنو اگر رقیب سخن جوی ما روا دارد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۲ مها به دل نظری کن که دل تو را دارد که روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد ز شادی و ز فرح در جهان نمی گنجد که چون تو یار دلارام خوش لقا دارد همی رسد به گریبان آسمان دستش که او چو سایه ز ماه تو مقتدا دارد به آفتاب تو آن را که پشت گرم شود چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد چرا به پنجه کمرگاه کوه را نکشد کسی که ز اطلس عشق خوشت قبا دارد تو خود جفا نکنی ور کنی جفا بر دل بکن بکن که به کردار تو رضا دارد چرا نباشد راضی بدان جفای لطیف که او طراوت آب و دم صبا دارد در آتش غم تو همچو عود عطاریست دل شریف که او داغ انبیا دارد خمش خمش که سخن آفرین معنی بخش برون گفت سخن های جان فزا دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۳ میان باغ گل سرخ های و هو دارد که بو کنید دهان مرا چه بو دارد به باغ خود همه مستند لیک نی چون گل که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد چو سال سال نشاطست و روز روز طرب خنک مرا و کسی را که عیش خو دارد چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گل کسی که ساقی باقی ماه رو دارد به باغ جمله شراب خدای می نوشند در آن میانه کسی نیست کو گلو دارد عجایبند درختانش بکر و آبستن چو مریمی که نه معشوقه و نه شو دارد هزار بار چمن را بسوخت و بازآراست چه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد وجود ما و وجود چمن بدو زنده ست زهی وجود لطیف و ظریف کو دارد چراست خار سلحدار و ابر روی ترش ز رشک آن که گل سرخ صد عدو دارد چو آینه ست و ترازو خموش و گویا یار ز من رمیده که او خوی گفت و گو دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۴ میان باغ گل سرخ های و هو دارد که بو کنید دهان مرا چه بو دارد به باغ خود همه مستند لیک نی چون گل که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد چو سال سال نشاطست و روز روز طرب خنک مرا و کسی را که عیش خو دارد چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گل کسی که ساقی باقی ماهرو دارد هزار جان مقدس فدای آن جانی که او به مجلس ما امر اشربوا دارد سؤال کردم گل را که بر کی می خندی جواب داد بر آن زشت کو دو شو دارد هزار بار خزان کرد نو بهار تو را چه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد پیاله ای به من آورد گل که باده خوری خورم چرا نخورم بنده هم گلو دارد چه حاجتیست گلو باده ی خدایی را که ذره ذره همه نقل و می از او دارد عجب که خار چه بدمست و تیز و روترشست ز رشک آنک گل و لاله صد عدو دارد به طور موسی بنگر که از شراب گزاف دهان ندارد و اشکم چهارسو دارد به مستیان درختان نگر به فصل بهار شکوفه کرده که در شرب می غلو دارد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۵ مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد که بی عنایت جان باغ چون لحد باشد چه ریشه برکنی از غصه و پشیمانی چو ریش عقل تو در دست کالبد باشد بکن مجاهده با نفس و جنگ ریشاریش که صلح را ز چنین جنگ ها مدد باشد وگر گریز کنی همچو آهو از کف شیر ز تو گریزد آن ماه بر اسد باشد نه گوش تو سخن یار مهربان شنود نه پیش چشم تو دلدار سروقد باشد نشین به کشتی روح و بگیر دامن نوح به بحر عشق که هر لحظه جزر و مد باشد گذر ز ناز و ملولی که ناز آن تو نیست که آن وظیفه آن یار ماه خد باشد چه ظلم کردم بر حسن او که مه گفتم صد آفتاب و فلک را بر او حسد باشد خموش باش و مگو ریگ را شمار مکن شمار چون کنی آن را که بی عدد باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۶ مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند مرا جمال تو باید قمر چه سود کند چو مست چشم تو نبود شراب را چه طرب چو همرهم تو نباشی سفر چه سود کند مرا زکات تو باید خزینه را چه کنم مرا میان تو باید کمر چه سود کند چو یوسفم تو نباشی مرا به مصر چه کار چو رفت سایه سلطان حشر چه سود کند چو آفتاب تو نبود ز آفتاب چه نور چو منظرم تو نباشی نظر چه سود کند لقای تو چو نباشد بقای عمر چه سود پناه تو چو نباشد سپر چه سود کند شبم چو روز قیامت دراز گشت ولی دلم سحور تو خواهد سحر چه سود کند شبی که ماه نباشد ستارگان چه زنند چو مرغ را نبود سر دو پر چه سود کند چو زور و زهره نباشد سلاح و اسب چه سود چو دل دلی ننماید جگر چه سود کند چو روح من تو نباشی ز روح ریح چه سود بصیرتم چو نبخشی بصر چه سود کند مرا به جز نظر تو نبود و نیست هنر عنایتت چو نباشد هنر چه سود کند جهان مثال درختست برگ و میوه ز توست چو برگ و میوه نباشد شجر چه سود کند گذر کن از بشریت فرشته باش دلا فرشتگی چو نباشد بشر چه سود کند خبر چو محرم او نیست بی خبر شو و مست چو مخبرش تو نباشی خبر چه سود کند ز شمس مفخر تبریز آنک نور نیافت وجود تیره او را دگر چه سود کند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۷ فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند از آنک عشق تو بنیاد عافیت برکند از آنک عشق نخواهد به جز خرابی کار از آنک عشق نگیرد ز هیچ آفت پند چه جای مال و چه نام نکو و حرمت و بوش چه خان و مان و سلامت چه اهل و یا فرزند که جان عاشق چون تیغ عشق برباید هزار جان مقدس به شکر آن بنهند هوای عشق تو و آن گاه خوف ویرانی تو کیسه بسته و آن گاه عشق آن لب قند سرک فروکش و کنج سلامتی بنشین ز دست کوته ناید هوای سرو بلند برو ز عشق نبردی تو بوی در همه عمر نه عشق داری عقلیست این به خود خرسند چه صبر کردن و دامن ز فتنه بربودن نشسته تا که چه آید ز چرخ روزی چند درآمد آتش عشق و بسوخت هر چه جز اوست چو جمله سوخته شد شاد شین و خوش می خند و خاصه عشق کسی کز الست تا به کنون نبوده است چنو خود به حرمت پیوند اگر تو گویی دیدم ورا برای خدا گشای دیده دیگر و این دو را بربند کز این نظر دو هزاران هزار چون من و تو به هر دو عالم دایم هلاک و کور شدند اگر به دیده من غیر آن جمال آید بکنده باد مرا هر دو دیده ها به کلند بصیرت همه مردان مرد عاجز شد کجا رسد به جمال و جلال شاه لوند دریغ پرده هستی خدای برکندی چنانک آن در خیبر علی حیدر کند که تا بدیدی دیده که پنج نوبت او هزار ساله از آن سو که گفته شد بزنند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۸ سخن به نزد سخندان بزرگوار بود ز آسمان سخن آمد سخن نه خوار بود سخن چو نیک نگویی هزار نیست یکی سخن چو نیکو گویی یکی هزار بود سخن ز پرده برون آید آن گهش بینی که او صفات خداوند کردگار بود سخن چو روی نماید خدای رشک برد خنک کسی که به گفتار رازدار بود ز عرش تا به ثری ذره ذره گویااند که داند آنک به ادراک عرش وار بود سخن ز علم خدا و عمل خدای کند وگر ز ما طلبی کار کار کار بود چو مرغکان ابابیل لشکری شکنند به پیش لشکر پنهان چه کارزار بود چو پشه سر شاهی برد که نمرودست یقین شود که نهان در سلاحدار بود چو یک سواره مه را سپر دو نیم شود سنان دیده احمد چه دلگذار بود تو صورتی طلبی زین سخن که دست نهی دهم به دست تو گر دست دستیار بود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۹ به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود که جان توی و دگر جمله نقش و نام بود اگر چه ماه به ده دست روی خود شوید چه زهره دارد کان چهره را غلام بود اگر چه عاشقی و عشق بهترین کار است بدانک بی رخ معشوق ما حرام بود به جان عشق که تا هر دو جان نیامیزد جداییست و ملاقات بی نظام بود شراب لطف خداوند را کرانی نیست وگر کرانه نماید قصور جام بود به قدر روزنه افتد به خانه نور قمر اگر به مشرق و مغرب ضیاش عام بود تو جام هستی خود را برو قوامی ده که آن شراب قدیمست و باقوام بود هزار جان طلبید و یکی ببردم پیش بگفت باقی گفتم بهل که وام بود رفیق گشته دو چشمش میان خوف و رجا برای پختن هر عاشقی که خام بود هزار خانه به تاراج برد و خوش قنقیست سلامتی همه تاراج آن سلام بود درون خانه بود نقش ها نه آن نقاش به سوی بام نگر کان قمر به بام بود رسید مژده به شامست شمس تبریزی چه صبح ها که نماید اگر به شام بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۰ ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود غزل سرا شدم از دست عشق و دست زنان بسوخت عشق تو ناموس و شرم و هر چم بود عفیف و زاهد و ثابت قدم بدم چون کوه کدام کوه که باد توش چو که نربود اگر کهم هم از آواز تو صدا دارم وگر کهم همه در آتش توم که دود وجود تو چو بدیدم شدم ز شرم عدم ز عشق این عدم آمد جهان جان به وجود به هر کجا عدم آید وجود کم گردد زهی عدم که چو آمد از او وجود افزود فلک کبود و زمین همچو کور راه نشین کسی که ماه تو بیند رهد ز کور و کبود مثال جان بزرگی نهان به جسم جهان مثال احمد مرسل میان گبر و جهود ستایشت به حقیقت ستایش خویش است که آفتاب ستا چشم خویش را بستود ستایش تو چو دریا زبان ما کشتی روان مسافر دریا و عاقبت محمود مرا عنایت دریا چو بخت بیدارست مرا چه غم اگرم هست چشم خواب آلود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۱ ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سود به نقد خاک شوم بنگرم چه خواهد بود به نقد خاک شدن کار عاشقان باشد که راه بند شکستن خدایشان بنمود به امر موتوا من قبل ان تموتوا ما کنیم همچو محمد غزای نفس جهود جهود و مشرک و ترسا نتیجه نفس است ز پشک باشد دود خبیث نی از عود شود دمی همه خاک و شود دمی همه آب شود دمی همه آتش شود دمی همه دود شود دمی همه یار و شود دمی همه غار شود دمی همه تار و شود دمی همه پود به پیش خلق نشسته هزار نقش شود ولیک در نظر تو نه کم شود نه فزود به پیش چشم محمد بهشت و دوزخ عین به پیش چشم دگر کس مستر و مغمود مذللست قطوف بهشت بر احمد که کرد دست دراز و از آن بخواست ربود که تا دهد به صحابه ولیک آن بگداخت شد آب در کفش ایرا نبود وقت نمود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۲ اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد تو هم به صلح گرایی اگر خدا خواهد هزار عاشق داری تو را به جان جویان که تا سعادت و دولت ز ما که را خواهد ز عشق عاشق درویش خلق در عجبند که آنچ رشک شهانست او چرا خواهد عجب نباشد اگر مرده ای بجوید جان و یا گیاه بپژمرده ای صبا خواهد و یا دو دیده کور از خدا بصر جوید و یا گرسنه ده ساله ای نوا خواهد همه دعا شده ام من ز بس دعا کردن که هر که بیند رویم ز من دعا خواهد ولی به چشم تو من رنگ کافران دارم که چشم خیره کشت بیندم غزا خواهد اگر مرا نکشد هجر تو ز من بحلست اسیر کشته ز غازی چه خونبها خواهد سلام و خدمت کردم بگفتیم چونی چنان بود مس مسکین که کیمیا خواهد چنان برآید صورت که بست صورتگر چنان بود تن خسته کیش دوا خواهد ز آفتاب مزن گفت و گوی چون سایه ز سایه ذره گریزد همه ضیا خواهد زهی سخاوت و ایثار شمس تبریزی که شمس گنبد خضرا از او عطا خواهد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۳ نماز شام چو خورشید در غروب آید ببندد این ره حس راه غیب بگشاید به پیش درکند ارواح را فرشته خواب به شیوه گله بانی که گله را پاید به لامکان به سوی مرغزار روحانی چه شهرها و چه روضاتشان که بنماید هزار صورت و شخص عجب ببیند روح چو خواب نقش جهان را از او فروساید هماره گویی جان خود مقیم آن جا بود نه یاد این کند و نی ملالش افزاید ز بار و رخت که این جا بر آن همی لرزید دلش چنان برهد که غمیش نگزاید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۴ به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید حدیث عشق شکرریز جان فزا گوید اگر ز رنگ رخ یار ما خبر دارد ز لاله زار و ز نسرین و گل چرا گوید ز راه غیرت گوید که تا بپوشاند رها کند سر چشمه حدیث پا گوید که پاره پاره به تدریج ذره که گردد فنا شود که اگر تند و بر ولا گوید کهی که ذره بود پیش او دو صد که قاف دوان دوان شود آن دم که او بیا گوید چو گوش کوه شنید آن بیای فرخ او به سر بیاید و لبیک را دو تا گوید به حق گلشن اقبال کاندر او مستی چو گل خموش که تا بلبلت ثنا گوید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۵ ندا رسید به جان ها که چند می پایید به سوی خانه اصلی خویش بازآیید چو قاف قربت ما زاد و بود اصل شماست به کوه قاف بپرید خوش چو عنقایید ز آب و گل چو چنین کنده ایست بر پاتان بجهد کنده ز پا پاره پاره بگشایید سفر کنید از این غربت و به خانه روید از این فراق ملولیم عزم فرمایید به دوغ گنده و آب چه و بیابان ها حیات خویش به بیهوده چند فرسایید خدای پر شما را ز جهد ساخته است چو زنده اید بجنبید و جهد بنمایید به کاهلی پر و بال امید می پوسد چو پر و بال بریزد دگر چه را شایید از این خلاص ملولید و قعر این چه نی هلا مبارک در قعر چاه می پایید ندای فاعتبروا بشنوید اولوالابصار نه کودکیت سر آستین چه می خایید خود اعتبار چه باشد به جز ز جو جستن هلا ز جو بجهید آن طرف چو برنایید درون هاون شهوت چه آب می کوبید چو آبتان نبود باد لاف پیمایید حطام خواند خدا این حشیش دنیا را در این حشیش چو حیوان چه ژاژ می خایید هلا که باده بیامد ز خم برون آیید پی قطایف و پالوده تن بپالایید هلا که شاهد جان آینه همی جوید به صیقل آینه ها را ز زنگ بزدایید نمی هلند که مخلص بگویم این ها را ز اصل چشمه بجویید آن چو جویایید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۶ میان باغ گل سرخ های و هو دارد که بو کنید دهان مرا چه بو دارد پیاله ای به من آورد لاله که بخوری خورم چرا نخورم بنده هم گلو دارد گلو چه حاجت می نوش بی گلو و دهان رحیق غیب که طعم سقا همو دارد چو سال سال نشاطست و روز روز طرب خنک مرا و کسی را که عیش خو دارد چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گل کسی که ساقی باقی ماه رو دارد به آفتاب جلالت که ذره ذره عشق نهان به زیر قبا ساغر و کدو دارد سؤال کردم از گل که بر که می خندی جواب داد بدان زشت کو دو شو دارد غلام کور که او را دو خواجه می باید چو سگ همیشه مقام او میان کو دارد سؤال کردم از خار کاین سلاح تو چیست جواب داد که گلزار صد عدو دارد هزار بار چمن را بسوخت و بازآراست چه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد ز شمس مفخر تبریز پرس کاین از چیست وگرچه دفع دهد دم مخور که او دارد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۷ مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد که شب ببخشد آن بدر بدره بی حد به آسمان جهان هر شبی فرود آید برای هر متظلم سپاه فضل احد خدای گفت قم اللیل و از گزاف نگفت ز شب رویست فرو قد زهره و فرقد ز دود شب پزی ای خام ز آتش موسی مداد شب دهد آن خامه را ز علم مدد بگیر لیلی شب را کنار ای مجنون شبست خلوت توحید و روز شرک و عدد شبست لیلی و روزست در پیش مجنون که نور عقل سحر را به جعد خویش کشد بدانک آب حیات اندرون تاریکیست چه ماهیی که ره آب بسته ای بر خود به دیبه سیه این کعبه را لباسی ساخت که اوست پشت مطیعان و اوستشان مسند درون کعبه شب یک نماز صد باشد ز بهر خواب ندارد کسی چنین معبد شکست جمله بتان را شب و بماند خدا که نیست در کرم او را قرین و کفو احد خمش که شعر کسادست و جهل از آن اکسد چه زاهدی تو در این علم و در تو علم ازهد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۸ کسی خراب خرابات و مست می باشد از او عمارت ایمان و خیر کی باشد یکی وجود چو آتش بود نباشد آب محال باشد یک مه بهار و دی باشد منم خراب خرابات و مست طاعت حق درون شهر معظم ز نیک و بی باشد عمارتیست خراباتیان شهر مرا که خانه هاش نهان در زمین چو ری باشد شکوفه هاست درختان زهد را ز شراب نه آن شراب که اشکوفه هاش قی باشد چو هست و نیست مرا دید چشم معتزلی بگفت دیدم معدوم را که شیء باشد به سایه ها و به خورشید شمس تبریزی که بی مکان و زمان آفتاب و فی باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۹ مرا وصال تو باید صبا چه سود کند چو من زمین تو گشتم سما چه سود کند ایا بتان شکرلب چو روی شه دیدم مرا جمال و کمال شما چه سود کند دلم نماند و گدازید چون شکر در آب جمال ماه رخ دلربا چه سود کند فلک ببست میان مرا ز فضل کمر ولیک بی شه شهره قبا چه سود کند هزار حیله کنم من دغا و شیوه عشق چو شه حریف نباشد دغا چه سود کند مرا بقا و فنا از برای خدمت اوست مرا چو آن نبود این بقا چه سود کند سقا و آب برای حرارت جگرست جگر چو خون شد ای دل سقا چه سود کند فلک به ناله شد از بس دعا و زاری من چو بخت یار نباشد دعا چه سود کند مگو چنین تو چه دانی بلا دریست نهان خدای داند و بس کاین بلا چه سود کند چو خونبهای تو ای دل هوای عشق ویست مگو که کشته شدم خونبها چه سود کند تو هان و هان به دل و دیده خاک این ره شو چو خاک باشی باید علا چه سود کند در آن فلک که شعاعات آفتاب دلست هزار سایه و ظل هما چه سود کند هما و سایه اش آن جا چو ظلمتی باشد ز نور ظلمت غیر فنا چه سود کند دلا تو چند زنی لاف از وفاداری برو به بحر وفا این وفا چه سود کند صفای باقی باید که بر رخت تابد تو جندره زده گیر این صفا چه سود کند چو کبر را بگذاری صفا ز حق یابی بدانی آنگه کاین کبریا چه سود کند برو به نزد خداوند شمس تبریزی فقیر او شو جانا غنا چه سود کند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۰ سپاس آن عدمی را که هست ما بربود ز عشق آن عدم آمد جهان جان به وجود به هر کجا عدم آید وجود کم گردد زهی عدم که چو آمد از او وجود فزود به سال ها بربودم من از عدم هستی عدم به یک نظر آن جمله را ز من بربود رهد ز خویش و ز پیش و ز جان مرگ اندیش رهد ز خوف و رجا و رهد ز باد و ز بود که وجود چو کاهست پیش باد عدم کدام کوه که او را عدم چو که نربود وجود چیست و عدم چیست کاه و که چه بود شه ای عبارت از در برون ز بام فرود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۱ هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شود چو آب پاک که در تن رود پلید شود ز شیر دیو مزیدی مزید تو هم از اوست که بایزید از این شیردان یزید شود مرید خواند خداوند دیو وسوسه را که هر که خورد دم او چو او مرید شود چو مشرقست و چو مغرب مثال این دو جهان بدین قریب شود مرد زان بعید شود هر آن دلی که بشورید و قی شدش آن شیر ز شورش و قی آن شیر بوسعید شود هر آنک صدر رها کرد و خاک این در شد هزار قفل گران را دلش کلید شود ترش ترش تو به خسرو مگو که شیرین کو پدید آید چون خواجه ناپدید شود چو غوره رست ز خامی خویش شد شیرین چو ماه روزه به پایان رسید عید شود خموش آینه منمای در ولایت زنگ نما به قیصر رومش که تا مرید شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۲ ز شمس دین طرب نوبهار بازآید نشاط بلبله و سبزه زار بازآید کرانه کرد دلم از نبیذ و از ساقی چو وصل او بگشاید کنار بازآید کبوتر دل من در شکار باز پرید خنک زمانی کو از شکار بازآید بگردد این رخ زردم چو صد هزار نگار ز طبل دعوت من گر نگار بازآید چو ملک حسن به روی مهم قرار گرفت بود که سوی دلم زو قرار بازآید چو خارخار دلم می نشیند از هوسش که گلشنش بر این خار خار بازآید چو مهرها که شود محو نطع آن گوهر دغای عشق چو خانه قمار بازآید ز مستی اش چه گمان بردمی که بعد از می ز هجر عربده کن آن خمار بازآید از این خمار مرا نیست غم اگر روزی به دستم آن قدح پرشرار بازآید هزار چشمه حیوان چه در شمار آید اگر از او لطف بی شمار بازآید سؤال کردم رخ را که چند زر باشی که جان من ز زری تو زار بازآید مرا جواب چو زر داد من زرم دایم مگر که سیمبر خوش عیار بازآید بگفتمش چو بماندی تو زنده بی آن جان چه عذر آری چون آن عذار بازآید من آن ندانم دانم که آه از تبریز کز آتشش ز دلم الحذار بازآید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۳ سپیده دم بدمید و سپیده می ساید که ویس روز رخ خویش را بیاراید غلام روز دلم کو به جای صد سالست سپیده چهره دل را به کار می ناید سپیدی رخ این دل سپیدها بخشد که طاس چرخ حواشیش را نپیماید سپیده را چو فروشست شب به آب سیاه رخ عجوزه دنیا ببین چه را شاید بده عجوزه زراق را هزار طلاق دم عجوزه جوانیت را بفرساید بران تو دیو ز خود پیش از آنک دیو شوی وگر نه من خمشم عن قریب بنماید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۴ فزود آتش من آب را خبر ببرید اسیر می بردم غم ز کافرم بخرید خدای داد شما را یکی نظر که مپرس اگر چه زان نظر این دم به سکر بی خبرید طراز خلعت آن خوش نظر چو دیده شود هزار جامه ز درد و دریغ و غم بدرید ز دیده موی برست از دقیقه بینی ها چرا به موی و به روی خوشش نمی نگرید ز حرص خواجگی از بندگی چه محرومید ز غورها همه پختید یا که کور و کرید در آشنا عجمی وار منگرید چنین فرشته اید به معنی اگر به تن بشرید هزار حاجب و جاندار منتظر دارید برای خدمتتان لیک در ره و سفرید همی پرد به سوی آسمان روان شما اگر چه زیر لحافید و هیچ می نپرید همی چرد همه اجزای جان به روض صفات از آن ریاض که رستید چون از آن نچرید درخت مایه از آن یافت سبز و تر زان شد زبون مایه چرایید چونک شیر نرید هزار گونه کجا خستتان به زیر سجود کجا نظر که بدانید تیغ یا سپرید هزار حرف به بیگار گفتم و مقصود به هر دمی ز چه شما خفیه تر چه بی هنرید هنر چو بی هنری آمد اندر این درگاه هنروران ز شادیت چون نه زین نفرید همه حیات در اینست کاذبحوا بقره چو عاشقان حیاتید چون پس بقرید هزار شیر تو را بنده اند چه بود گاو هزار تاج زر آمد چه در غم کمرید چو شب خطیب تو ماهست بر چنین منبر اگر نه فهم تباهست از چه در سمرید کجا بلاغت ماه و کجا خیال سپاه به مقنعه بمنازید چون کلاه ورید بیافت کوزه زرین و آب بی حد خورد خموش باش که تا ز آب هم شکم ندرید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۵ سلام بر تو که سین سلام بر تو رسید سلام گرد جهان گشت جز تو نپسندید بگرد بام تو گردان کبوتران سلام که بی پناه تو کس را نشاید آرامید چو پر و بال ز تو یافتست هر مرغی ز غیر تو به کجا باشدش امید مرید به هر طرف که ببینی تو مرغ سوخته پر بدان که از طمع خام سوی دام پرید تو آب کوثری و سوخته به تو آید برویدش سپس سوز پر و بال جدید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۶ ز جان سوخته ام خلق را حذار کنید که الله الله ز آتش رخان فرار کنید که آتش رخشان خاصیت چنین دارد که هر قرار که دارید بی قرار کنید دلی که کاهل گردد نداش می آید که زنده است سلیمان عشق کار کنید مباش کاهل کاین قافله روانه شدست ز قافله بممانید و زود بار کنید چهارپای طبایع نکوبد این ره را به ترک خاک و هواها و آب و نار کنید غنیست چشم من از سرمه سپاهانی ز خاک تبریز او را مگر نثار کنید بزرگی از شه ارواح شمس تبریزست وجودها پی این کبریا صغار کنید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۷ هزار جان مقدس فدای روی تو باد که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق که او به دام هوای چو تو شهی افتاد ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفت که هر یکی ز یکی خوشترست زهی بنیاد دلم هزار گره داشت همچو رشته سحر ز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد بلندبین ز تو گشتست هر دو دیده عشق ببین تو قوت شاگرد و حکمت استاد نشسته ایم دل و عشق و کالبد پیشت یکی خراب و یکی مست وان دگر دلشاد به حکم تست بخندانی و بگریانی همه چو شاخ درختیم و عشق تو چون باد به باد زرد شویم و به باد سبز شویم تو راست جمله ولایت تو راست جمله مراد کلوخ و سنگ چه داند بهار جز اثری بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۸ کدام لب که از او بوی جان نمی آید کدام دل که در او آن نشان نمی آید مثال اشتر هر ذره ای چه می خاید اگر نواله از آن شهره خوان نمی آید سگان طمع چپ و راست از چه می پویند چو بوی قلیه از آن دیگدان نمی آید چراست پنجه شیران چو برگ گل لرزان اگر ز غیب به دل ها سنان نمی آید هزار بره و گرگ از چه روی هم علفند به جان چو هیبت و بانگ شبان نمی آید برون گوش دو صد نعره جان همی شنود تو هوش دار چنین گر چنان نمی آید در این جهان کهن جان نو چرا روید چو هر دمی مددی زان جهان نمی آید به دست خویش تو در چشم می فشانی خاک نه آن که صورت نو نو عیان نمی آید شکسته قرن نگر صد هزار ذوالقرنین قرین بسیست که صاحب قران نمی آید دهان و دست به آب وفا کی می شوید که دم دمش می جان در دهان نمی آید دو سه قدم به سوی باغ عشق کس ننهاد که صد سلامش از آن باغبان نمی آید ورای عشق هزاران هزار ایوان هست ز عزت و عظمت در گمان نمی آید به هر دمی ز درونت ستاره ای تابد که هین مگو کاثری ز آسمان نمی آید دهان ببند و دهان آفرین کند شرحش به صورتی که تو را در زبان نمی آید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۹ اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد اگر به آب ریاضت برآوری غسلی همه کدورت دل را صفا توانی کرد ز منزل هوسات ار دو گام پیش نهی نزول در حرم کبریا توانی کرد درون بحر معانی لا نه آن گهری که قدر و قیمت خود را بها توانی کرد به همت ار نشوی در مقام خاک مقیم مقام خویش بر اوج علا توانی کرد اگر به جیب تفکر فروبری سر خویش گذشته های قضا را ادا توانی کرد ولیکن این صفت ره روان چالاکست تو نازنین جهانی کجا توانی کرد نه دست و پای اجل را فرو توانی بست نه رنگ و بوی جهان را رها توانی کرد تو رستم دل و جانی و سرور مردان اگر به نفس لییمت غزا توانی کرد مگر که درد غم عشق سر زند در تو به درد او غم دل را دوا توانی کرد ز خار چون و چرا این زمان چو درگذری به باغ جنت وصلش چرا توانی کرد اگر تو جنس همایی و جنس زاغ نه ای ز جان تو میل به سوی هما توانی کرد همای سایه دولت چو شمس تبریزیست نگر که در دل آن شاه جا توانی کرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۰ به حارسان نکوروی من خطاب کنید که چشم بد را از یوسفان به خواب کنید گهی به خاطر بیگانگان سؤال دهید گهی دل همه را سخره جواب کنید و چون شدند همه سخره سؤال و جواب شما به خلوت ساغر پر از شراب کنید دلی که نیست در اندیشه سؤال و جواب وی آفتاب جهان شد بدو شتاب کنید زنید خاک به چشمی که باد در سر اوست دو چشم آتشی حاسدان پرآب کنید از آن که هر که جز این آب زندگی باشد سراب مرگ بود پشت بر سراب کنید چو زندگی ابد هست اندر آب حیات به ترک عمر به صد رنگ شیخ و شاب کنید گداز عاشق در تاب عشق کی ماند به خدمتی که شما از پی ثواب کنید چو کف جود و سخاوت به لطف بگشاید نشاید این که شما قصه سحاب کنید وگر ز تن حشم زنگبار خون آرد سپاه قیصر رومی شما حراب کنید به یک نظر چو بکرد او جهان جان معمور چرا چو جغد حدیث تن خراب کنید که صد هزار اسیرند پیش زنگ از روم مخنثی چه بود فک آن رقاب کنید لوای دولت مخدوم شمس دین آمد گروه بازصفت قصد آن جناب کنید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۱ جهان را بدیدم وفایی ندارد جهان در جهان آشنایی ندارد در این قرص زرین بالا تو منگر که در اندرون بوریایی ندارد بس ابله شتابان شده سوی دامش چو کوری که در کف عصایی ندارد بر او گشته ترسان بر او گشته لرزان زهی علتی کان دوایی ندارد نموده جمالی ولی زیر چادر عجوزی قبیحی لقایی ندارد کسی سر نهد بر فسونش که چون مار ز عقل و ز دین دست و پایی ندارد کسی جان دهد در رهش کز شقاوت ز جانان ره جان فزایی ندارد چه مردار مسی که مرد او ز مسی که پنداشت کو کیمیایی ندارد برای خیالی شده چون خیالی بجز درد و رنج و عنایی ندارد چرا جان نکارد به درگاه معشوق عجب عشق خود اصطفایی ندارد چه شاهان که از عشق صد ملک بردند که آن سلطنت منتهایی ندارد چه تقصیر کردست این عشق با تو که منکر شدی کو عطایی ندارد به یک دردسر زو تو پا را کشیدی چه ره دیده ای کان بلایی ندارد خمش کن نثارست بر عاشقانش گهرها که هر یک بهایی ندارد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۲ سحر این دل من ز سودا چه می شد از آن برق رخسار و سیما چه می شد از آن طلعت خوش و زان آب و آتش ز فرق سر بنده تا پا چه می شد خدایا تو دانی که بر ما چه آمد خدایا تو دانی که ما را چه می شد ز ریحان و گل ها که روید ز دل ها سراسر همه دشت و صحرا چه می شد ز خورشید پرسی که گردون چه سان بد ز مه پرس باری که جوزا چه می شد ز معشوق اعظم به هر جان خرم به پستی چه آمد به بالا چه می شد تعالی تقدس چو بنمود خود را مقدس دلی از تعالی چه می شد چو می کرد بخشش نظر شمس تبریز به بینا چه بخشید و بینا چه می شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۳ دل من که باشد که تو را نباشد تن من کی باشد که فنا نباشد فلکش گرفتم چو مهش گرفتم چه زنند هر دو چو ضیا نباشد به درون جنت به میان نعمت چه شکنجه باشد چو لقا نباشد چو تو عذر خواهی گنه و جفا را چه کند جفاها که وفا نباشد چو خطا تو گیری به عتاب کردن چه کند دل و جان که خطا نباشد دو هزار دفتر چو به درس گویم نه فسرده باشم چو صفا نباشد سمنی نخندد شجری نرقصد چمنی نبوید چو صبا نباشد تو به فقر اگر چه که برهنه گردی چه غمست مه را که قبا نباشد چه عجب که جاهل ز دلست غافل ملکی و شاهی همه را نباشد همه مجرمان را کرمش بخواند چو به توبه آیند و دغا نباشد بگداز جان را مه آسمان را به خدا که چیزی چو خدا نباشد چه کنی سری را که فنا بکوبد چه کنی زری را که تو را نباشد همه روز گویی چو گلست یارم چه کنی گلی را که بقا نباشد مگریز ای جان ز بلای جانان که تو خام مانی چو بلا نباشد چه خوشست شب ها ز مهی که آن مه همه روی باشد که قفا نباشد چه خوشست شاهی که غلام او شد چه خوشست یاری که جدا نباشد تو خمش کن ای تن که دلم بگوید که حدیث دل را من و ما نباشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۴ گفتم که ای جان خود جان چه باشد ای درد و درمان درمان چه باشد خواهم که سازم صد جان و دل را پیش تو قربان قربان چه باشد ای نور رویت ای بوی کویت اسرار ایمان ایمان چه باشد گفتی گزیدی بر ما دکانی بر بی گناهی بهتان چه باشد اقبال پیشت سجده کنانست ای بخت خندان خندان چه باشد بگشای ای جان در بر ضعیفان بر رغم دربان دربان چه باشد فرمود صوفی که آن نداری باری بپرسش که آن چه باشد با حسن رویت احسان کی جوید خود پیش حسنت احسان چه باشد تو شیری و ما انبان حیله در پیش شیران انبان چه باشد بردار پرده از پیش دیده کوری شیطان شیطان چه باشد بس خلق هستند کز دوست مستند هرگز ندانند که نان چه باشد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۵ دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود چو رسد تیر غمزه ات همه قدها کمان شود چو تو دلداریی کنی دو جهان جمله دل شود دل ما چون جهان شود همه دل ها جهان شود فتد آتش در این فلک که بنالد از آن ملک چو غم و دود عاشقان به سوی آسمان شود نبود رشک عشق تو بجهد خون عاشقان چو شفق بر سر افق همه گردون نشان شود چه زمان باشد آن زمان که بلرزد ز تو زمین چه عجب باشد آن مکان چو مکان لامکان شود ز خیال نگار من چو بخندد بهار من رخ او گلفشان شود نظرم گلستان شود بفشان گل که گلشنی همه را چشم روشنی به کرم گر نظر کنی چه شود چه زیان شود خوشم ار سر بداده ام چو درختان به باد من که به باغ جمال تو نظرم باغبان شود چه عجب گر ز مستیت خرف و سرگران شوم چو درختی که میوه اش بپزد سرگران شود چو بنفشه دوتا شدم چو سمن بی وفا شدم که دل لاله ها سیه ز غم ارغوان شود رخ یارم چو گلستان رخ زارم چو زعفران رخ او چون چنین بود رخ عاشق چنان شود همه نرگس شود رزان ز پی دید گلستان گل تو بهر بوسه اش همه شکل دهان شود به وصال بهار او چو بخندد دل چمن ز غم هجر جوی ها چو سرشکم روان شود چه پرست از محبتش دل آن عالم خلا که درختش ز شکر دوست سراسر زبان شود چو سر از خاک برزنند ز درختان ندا رسد که تو هر چه نهان کنی همه روزی عیان شود گل سوری گشاد رخ به لجاج گل سه تو گل گفتش نمایمت چو گه امتحان شود ز تک خاک دانه ها سوی بالا برآمده که عنایت فتاده را به علی نردبان شود تو زمین خورنده بین بخورد دانه پرورد عجب این گرگ گرسنه رمه را چون شبان شود همه گرگان شبان شده همه دزدان چو پاسبان چه برد دزد عاشقان چو خدا پاسبان شود مشتاب ار چه باغ را ز کرم سفره سبز شد بنشین منتظر دمی که کنون وقت خوان شود ز رفیقان گلستان مرم از زخم خاربن که رفیق سلاح کش مدد کاروان شود خمش ای دل که گر کسی بود او صادق طلب جهت صدق طالبان خمشی ها بیان شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۶ دیده خون گشت و خون نمی خسبد دل من از جنون نمی خسبد مرغ و ماهی ز من شده خیره کاین شب و روز چون نمی خسبد پیش از این در عجب همی بودم کآسمان نگون نمی خسبد آسمان خود کنون ز من خیره است که چرا این زبون نمی خسبد عشق بر من فسون اعظم خواند جان شنید آن فسون نمی خسبد این یقینم شدست پیش از مرگ کز بدن جان برون نمی خسبد هین خمش کن به اصل راجع شو دیده راجعون نمی خسبد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۷ رسم نو بین که شهریار نهاد قبله مان سوی شهر یار نهاد نقد عشاق را عیار نبود او ز کان کرم عیار نهاد گل صدبرگ برگ عیش بساخت روی سوی بنفشه زار نهاد هر که را چون بنفشه دید دوتا کرد یکتا و در شمار نهاد بی دلان را چو دل گرفت به بر سرکشان را چو سر خمار نهاد منتظر باش و چشم بر در دار کو نظر را در انتظار نهاد غم او را کنار گیر که غم روی بر روی غمگسار نهاد کس چه داند که گلشن رخ او بر دل بی دلم چه خار نهاد از دل بی دلم قرار مجوی کاندر او درد بی قرار نهاد آهوان صید چشم او گشتند چونک رو جانب شکار نهاد آن زره موی در کمان ز کمین تیرهای زره گذار نهاد خویشتن را چو در کنار گرفت خلق را دور و برکنار نهاد رحمتش آه عاشقان بشنید آهشان را بس اعتبار نهاد در عنایات خویششان بکشید جرمشان را به جای کار نهاد نور عشاق شمس تبریزی نور در دیده شمس وار نهاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۸ سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد از گل و زعفران حکایت کرد چون جدا گشت عاشق از معشوق برد معشوق ناز و عاشق درد این دو رنگ مخالف از یک هجر بر رخ هر دو عشق پیدا کرد رخ معشوق زرد لایق نیست سرخی و فربهی عاشق سرد چونک معشوق ناز آغازید ناز کش عاشقا مگیر نبرد انا کالشوک سیدی کالورد فهما اثنان فی الحقیقه فرد انه الشمس اننی کالظل منه حر البقا و منی البرد ان جالوت بارز الطالوت ان داوود قدروا فی السرد دل ز تن زاد لیک شاه تنست همچنانک بزاید از زن مرد باز در دل یکی دلیست نهان چون سواری نهان شده در گرد جنبش گرد از سوار بود اوست کاین گرد را به رقص آورد نیست شطرنج تا تو فکر کنی با توکل بریز مهره چو نرد شمس تبریز آفتاب دلست میوه های دل آن تفش پرورد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۹ سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد زعفران لاله را حکایت کرد چون جدا گشت عاشق از معشوق نیمه ای خنده بود و نیمی درد سست پایی بمانده بر جایی پاک می کرد از رخ مه گرد دست می کوفت نیز می لافید کاین چنین صنعتی کسی ناورد صعوه پرشکسته ای دیدی بیضه چرخ زیر پر پرورد باز شد خنده خانه این جا رو بجو یار خنده ای ای مرد ناز تا کی کنند این زشتان بازگونه همی رود این نرد جفت و طاق از چه روی می بازند چون ندانند جفت را از فرد بهل این تا به یار خویش رویم آنک رویش هزار لاله و ورد