Qur'an&Sunnah

Ferîdüddîn Attâr — Mantıku't-Tayr

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت تاجری که از فروختن کنیز خود پشیمان شد تاجری مالی و ملکی چند داشت یک کنیزک با لبی چون قند داشت ناگهش بفروخت تا آواره شد بس پشیمان گشت و بس بیچاره شد رفت پیش خواجه او بی قرار می خریدش باز افزون از هزار ز آرزوی او جگر می سوختش خواجه او باز می نفروختش مرد می شد در میان ره مدام خاک بر سر می فشاندی بردوام زار می گفتی که این داغم بس است وین چنین داغی سزای آن کس است کز حماقت رفت چشم عقل دوخت دلبر خود را به دیناری فروخت روز بازاری چنین آراسته تو زیان خویش را برخاسته هر نفس ز انفاس عمرت گوهر ی ست سوی حق هر ذره ای نو رهبر ی ست از قدم تا فرق نعمت های اوست عرضه ده بر خویش نعمت های دوست تا بدانی کز که دور افتاده ای در جدایی بس صبور افتاده ای حق تو را پرورده در صد عز و ناز تو ز نادانی به غیری مانده باز عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت خسروی که سگ تازی خود را رها کرد خسروی می رفت در دشت شکار گفت ای سگبان سگ تازی بیار بود خسرو را سگی آموخته جلدش از اکسون و اطلس دوخته از گهر طوقی مرصع ساخته فخر را در گردنش انداخته از زرش خلخال و دست ابرنجنش رشته ابریشمین در گردنش شاه آن سگ را سگ بخرد گرفت رشته آن سگ به دست خود گرفت شاه می شد در قفاش آن سگ دوان در ره سگ بود لختی استخوان سگ نمی شد کاستخوان افتاده بود بنگرست آن شاه سگ استاده بود آتش غیرت چنان بر شاه زد کاتش اندر آن سگ گمراه زد گفت آخر پیش چون من پادشاه سوی غیری چون توان کردن نگاه رشته را بگسست و گفتش این زمان سر دهید این بی ادب را در جهان گر بخوردی سوزن آن سگ صد هزار بهترش بودی که بی آن رشته کار مرد سگبان گفت سگ آراستست جمله اندام سگ پر خواستست گرچه این سگ دشت و صحرا را سزاست اطلس و زر و گهر ما را هواست شاه گفتا هم چنان بگذار و رو دل ز سیم و زر او بگذار و رو تا اگر باخویش آید بعد ازین خویش را آراسته بیند چنین یادش آید کاشنایی یافتست وز چو من شاهی جدایی یافتست ای در اول آشنایی یافته و آخر از غفلت جدایی یافته پای در عشق حقیقی نه تمام نوش کن با اژدها مردانه جام زانکه اینجا پای داو اژدهاست عاشقان را سربریدن خون بهاست آنچ جان مرد را شوری دهد اژدها را صورت موری دهد عاشقانش گر یکی و گر صداند در ره او تشنه خون خوداند

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت حلاج که در دم مرگ روی خود را به خون خود سرخ کرد چون شد آن حلاج بر دار آن زمان جز انا الحق می نرفتش بر زبان چون زبان او همی نشناختند چار دست و پای او انداختند زرد شد خون بریخت از وی بسی سرخ کی ماند درین حالت کسی زود درمالید آن خورشید و ماه دست بریده به روی هم چو ماه گفت چون گلگونه مردست خون روی خود گلگونه بر کردم کنون تا نباشم زرد در چشم کسی سرخ رویی باشدم اینجا بسی هرکه را من زرد آیم در نظر ظن برد کاینجا بترسیدم مگر چون مرا از ترس یک سر موی نیست جز چنین گلگونه اینجا روی نیست مرد خونی چون نهد سر سوی دار شیرمردیش آن زمان آید به کار چون جهانم حلقه میمی بود کی چنین جایی مرا بیمی بود هر که را با اژدهای هفت سر در تموز افتاده دایم خورد و خور زین چنین بازیش بسیار اوفتد کمترین چیزیش سر دار اوفتد عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت جنید که سر پسرش را بریدند مقتدای دین جنید آن بحر ژرف یک شبی می گفت در بغداد حرف حرفهایی کز بلندی آسمانش سرنهادی تشنه دل در آستانش داشت بس برنا جنید راه بر هم چو خورشید او یکی زیبا پسر سر بریدند آن پسر را زار زار پس میان جمعش افکندند خوار چون بدید آن سر جنید پاک باز دم نزد آن جمع را دل داد باز گفت آن دیگی که امشب بس عظیم برنهادم من در اسرار قدیم در چنان دیگی گرم باید چنین هم بود زین بیش و کم ناید ازین دیگری گفتش که می ترسم ز مرگ وادی دورست و من بی زاد و برگ این چنین کز مرگ می ترسد دلم جان برآید در نخستین منزلم گر منم میر اجل با کار و بار چون اجل آید بمیرم زار زار هرکه خورد او از اجل یک تیغ دست هم قلم شد تیغ و هم دستش شکست ای دریغا کز جهانی دست و تیغ جز دریغی نیست در دست ای دریغ هدهدش گفت ای ضعیف ناتوان چند خواهد ماند مشتی استخوان استخوانی چند در هم ساخته مغز او در استخوان بگداخته تو نمی دانی که عمرت بیش و کم هست باقی از دو دم تا کی دژم تو نمی دانی که هرکه زاد مرد شد به خاک و هرچ بودش باد برد هم برای بودنت پرورده اند هم برای بردنت آورده اند هست گردون هم چو طشت سرنگون وز شفق این طشت هر شب غرق خون آفتاب تیغ زن در گشت او این همه سر می برد در طشت او تو اگر آلوده گر پاک آمدی قطره آبی که با خاک آمدی قطره آب از قدم تا فرق درد کی تواند کرد با دریا نبرد گر تو عمری در جهان فرمان دهی هم بسوزی هم بزاری جان دهی

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت مرگ ققنس هست ققنس طرفه مرغی دلستان موضع این مرغ در هندوستان سخت منقاری عجب دارد دراز همچو نی در وی بسی سوراخ باز قرب صد سوراخ در منقار اوست نیست جفتش طاق بودن کار اوست هست در هر ثقبه آوازی دگر زیر هر آواز او رازی دگر چون به هر ثقبه بنالد زار زار مرغ و ماهی گردد از وی بی قرار جمله پرندگان خامش شوند در خوشی بانگ او بی هش شوند فیلسوفی بود دمسازش گرفت علم موسیقی ز آوازش گرفت سال عمر او بود قرب هزار وقت مرگ خود بداند آشکار چون ببرد وقت مردن دل ز خویش هیزم آرد گرد خود ده حزمه بیش در میان هیزم آید بی قرار دردهد صد نوحه خود را زار زار پس بدان هر ثقبه ای از جان پاک نوحه ای دیگر برآرد دردناک چون که از هر ثقبه همچون نوحه گر نوحه دیگر کند نوعی دگر در میان نوحه از اندوه مرگ هر زمان بر خود بلرزد همچو برگ از نفیر او همه پرندگان وز خروش او همه درندگان سوی او آیند چون نظارگی دل ببرند از جهان یک بارگی از غمش آن روز در خون جگر پیش او بسیار میرد جانور جمله از زاری او حیران شوند بعضی از بی قوتی بی جان شوند بس عجب روزی بود آن روز او خون چکد از ناله جان سوز او باز چون عمرش رسد با یک نفس بال و پر برهم زند از پیش و پس آتشی بیرون جهد از بال او بعد آن آتش بگردد حال او زود در هیزم فتد آتش همی پس بسوزد هیزمش خوش خوش همی مرغ و هیزم هر دو چون اخگر شوند بعد از اخگر نیز خاکستر شوند چون نماند ذره ای اخگر پدید ققنسی آید ز خاکستر پدید آتش آن هیزم چو خاکستر کند از میان ققنس بچه سر برکند هیچ کس را در جهان این اوفتاد کو پس از مردن بزاید نابزاد گر چو ققنس عمر بسیارت دهند هم بمیری هم بسی کارت دهند سال ها در ناله و در درد بود بی ولد بی جفت فردی فرد بود در همه آفاق پیوندی نداشت محنت جفتی و فرزندی نداشت آخرالامرش اجل چون یاد داد آمد و خاکسترش بر باد داد تا بدانی تو که از چنگ اجل کس نخواهد برد جان چند از حیل در همه آفاق کس بی مرگ نیست وین عجایب بین که کس را برگ نیست مرگ اگرچه بس درشت و ظالم است گردن آن را نرم کردن لازم است گرچه ما را کار بسیار اوفتاد سخت تر از جمله این کار اوفتاد عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » سوگواری پسری که در مرگ پدر پیش تابوت پدر می شد پسر اشک می بارید و می گفت ای پدر این چنین روزی که جانم کرد ریش هرگزم نامد به عمر خویش پیش صوفیی گفت آنک او بودت پدر هرگزش این روز هم نامد به سر نیست کاری کان پسر را اوفتاد کار بس مشکل پدر را اوفتاد ای به دنیا بی سر و پای آمده خاک بر سر باد پیمای آمده گر به صدر مملکت خواهی نشست هم نخواهی رفت جز بادی بدست

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » گفتار نایبی در دم مرگ نایبی را چون اجل آمد فراز زو یکی پرسید کای در عین راز حال تو چونست وقت پیچ پیچ گفت حالم می بنتوان گفت هیچ بار پیمودم همه عمرتمام عاقبت با خاک رفتم والسلام نیست درمان مرگ را جز مرگ بوی ریختن دارد بزاری برگ و روی ما همه از بهر مردن زاده ایم جان نخواهد ماند و دل بنهاده ایم آنک عالم داشت در زیر نگین این زمان شد توتیا زیرزمین وانک در چرخ فلک خون ریز بود گشت در خاک لحد ناچیز زود جمله زیرزمین پرخفته اند بلک خفته این هم آشفته اند مرگ بنگر تا چه راهی مشکل است کاندرین ره گورش اول منزل است گر بود از تلخی مرگت خبر جان شیرینت شود زیر و زبر عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » گفتگوی عیسی با خم آب خورد عیسی آبی از جویی خوش آب بود طعم آب خوشتر از جلاب آن یکی زان آب خم پر کرد و رفت عیسی نیز از خم آبی خورد و رفت شد ز آب خم همی تلخش دهان باز گردید و عجایب ماند از آن گفت یا رب آب این خم و آب جوی هر دو یک آبست سر این بگوی تا چرا تلخ است آب خم چنین وین دگر شیرین ترست از انگبین پیش عیسی آن خم آمد در سخن گفت ای عیسی منم مردی کهن زیر این نه کاسه من باری هزار گشته ام هم کوزه هم خم هم طغار گر کنندم خم هزاران بار نیز نیست جز تلخی مرگم کار نیز دایم از تلخی مرگم این چنین آب من زانست ناشیرین چنین آخر ای غافل ز خم بنیوش راز بیش ازین خود را ز غفلت خر مساز خویش را گم کرده ای ای رازجوی پیش از آنکت جان برآید رازجوی گر نیابی زنده خود را باز تو چون بمیری کی شناسی راز تو نه بهشیاری ترا از خود خبر نه بمردن از وجودت هیچ اثر زنده پی نابرده مرده گم شده زاده مرده لیک نامردم شده صد هزاران پرده آن درویش را پس چگونه بازیابد خویش را عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » گفتگوی سقراط با شاگردش در دم مرگ گفت چون سقراط در نزع اوفتاد بود شاگردیش گفت ای اوستاد چون کفن سازیم تن پاکت کنیم در کدامین جای در خاکت کنیم گفت اگر تو باز یابیم ای غلام دفن کن هر جا که خواهی والسلام من چو خود را زنده در عمری دراز پی نبردم مرده کی یابی تو باز من چنان رفتم که در وقت گذر یک سری مویم نبود از خود خبر دیگری گفتش که ای نیک اعتقاد برنیامد یک دم از من بر مراد جمله عمرم که در غم بوده ام مستمند کوی عالم بوده ام بر دل پر خون من چندان غمست کز غمم هر ذره ای در ماتم است دایما حیران و عاجز بوده ام کافرم گر شاد هرگز بوده ام مانده ام زین جمله غم در خویش من بر سری چون راه گیرم پیش من گر نبودی نقد چندینی غمم زین سفر بودی دلی بس خرمم لیک چون دل هست پر خون چون کنم با تو گفتم جمله اکنون چون کنم گفت ای مغرور شیدا آمده پای تا سر غرق سودا آمده نامرادی و مراد این جهان تابجنبی بگذرد در یک زمان هرچ آن در یک نفس می بگذرد عمر هم بی آن نفس می بگذرد چون جهان می بگذرد بگذر تو نیز ترک او گیر و بدو منگر تو نیز زانک هر چیزی که آن پاینده نیست هرک دلبندد درو دل زنده نیست

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » راه‌بینی که از دست کسی شربت نمی‌خورد راه بینی بود بس عالی نفس هرگز او شربت نخورد از دست کس سایلی گفت ای به حضرت نسبتت چون به شربت نیست هرگز رغبتت گفت مردی بینم استاده زبر تا که شربت باز گیرد زودتر با چنین مردی موکل بر سرم زهر من باشد اگر شربت خورم با موکل شربتم چون خوش بود این نه جلابی بود کاتش بود هرچ آنرا پای داری یک دمست نیم جو ارزد اگر صد عالمست ازپی یک ساعته وصلی که نیست چون نهم بنیاد بر اصلی که نیست گر تو هستی از مرادی سرفراز از مراد یک نفس چندین مناز ور شدت از نامرادی تیره حال نامرادی چون دمی باشد منال گر ترا رنجی رسد گر زاریی آن ز عز تست نه از خواریی آنچ آن بر انبیا رفت از بلا هیچ کس ندهد نشان از کربلا آنچ در صورت ترا رنجی نمود در صفت بیننده را گنجی نمود صد عنایت می رسد در هر دمیت هست از احسان و برش عالمیت می نیارد یاد از احسان او برنداری اندکی رنج آن او این کجا باشد نشان دوستی تیره مغزاپای تا سر پوستی عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت چاکری که از دست شاه میوهٔ تلخی را با رغبت خورد پادشاهی بود نیکو شیوه ای چاکری را داد روزی میوه ای میوه او خوش همی خورد آن غلام گفتیی خوشتر نخورد او زان طعام از خوشی کان چاکرش می خورد آن پادشا را آرزو می کرد آن گفت یک نیمه بمن ده ای غلام زانک بس خوش می خوری این خوش طعام داد شه را میوه و شه چون چشید تلخ بودابرو از آن درهم کشید گفت هرگز ای غلام این خود که کرد وین چنین تلخی چنان شیرین که کرد آن رهی با شاه گفت ای شهریار چون ز دستت تحفه دیدم صد هزار گر ز دستت تلخ آمد میوه ای بازدادن را ندانم شیوه ای چون ز دستت هر دمم گنجی رسد کی به یک تلخی مرا رنجی رسد چون شدم در زیر محنت پست تو کی مرا تلخی کند از دست تو گر ترا در راه او رنجست بس تو یقین می دان کن آن گنج است بس کار او بس پشت و روی افتاده است چون کنی تو چون چنین بنهاده است پختگان چون سر به راه آورده اند لقمه بی خون دل کی خورده اند تا که بر نان و نمک بنشسته اند بی جگر نان تهی نشکسته اند عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » گفتار مردی صوفی از روزگار خود صوفیی را گفت مردی نامدار کای اخی چون می گذاری روزگار گفت من در گلخنی ام مانده خشک لب تر دامنی ام مانده گرده نشکستم اندر گلخنم تا که نشکستند آنجا گردنم گر تو در عالم خوشی جویی دمی خفته یا باز می گویی همی گر خوشی جویی در آن کن احتیاط تا رسی مردانه زان سوی صراط خوش دلی در کوی عالم روی نیست زانک رسم خوش دلی یک موی نیست نفس هست اینجا که چون آتش بود در زمانه کو دلی تا خوش بود گر چو پرگاری بگردی در جهان دل خوشی یک نقطه کس ندهدنشان

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت پیرزنی که از شیخ مهنه دعای خوشدلی خواست گفت شیخ مهنه را آن پیرزن دلخوشی را هین دعایی ده به من می کشیدم بی مرادی پیش ازین می نیارم تاب اکنون بیش ازین گر دعای خوش دلی آموزیم بی شک آن وردی بود هر روزیم شیخ گفتش مدتی شد روزگار تا گرفتم من پس زانو حصار اینچ می خواهی بسی بشتافتم ذره ای نه دیدم و نه یافتم تا دوا ناید پدید این درد را خوش دلی کی روی باشد مرد را عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » گفتار جنید دربارهٔ خوشدلی سایلی بنشست در پیش جنید گفت ای صید خدا بی هیچ قید خوش دلی مرد کی حاصل بود گفت آن ساعت که او در دل بود تا که ندهد دست وصل پادشاه پای مرد تست ناکامی راه ذره را سرگشتگی بینم صواب زانک او را نیست تاب آفتاب ذره گر صد بار غرق خون شود کی از آن سرگشتگی بیرون شود ذره تا ذره بود ذره بود هرک گوید نیست او غره بود گر بگردانند او را آن نه اوست ذره است و چشمه رخشان نه اوست هرک او از ذره برخیزد نخست اصل او هم ذره ای باشد درست گر به کل گم گشت در خورشید او هم بود یک ذره تا جاوید او ذره گر بس نیک و گر بس بد بود گرچه عمری تگ زند در خود بود می روی ای ذره چون مستی خراب تا تو در گشتی شوی با آفتاب صبر دارم ای چو ذره بی قرار تا تو عجز خودببینی آشکار عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت خفاشی که به طلب خورشید پرواز می‌کرد یک شبی خفاش گفت از هیچ باب یک دمم چون نیست چشم آفتاب می شوم عمری به صد بیچارگی تا بباشم گم درو یک بارگی چشم بسته می روم در سال و ماه عاقبت آخر رسم آن جایگاه تیز چشمی گفت ای مغرور مست ره ترا تا او هزاران سال هست بر چو تو سرگشته این ره کی رسد مور در چه مانده بر مه کی رسد گفت باکی نیست می خواهم پرید تا ازین کارم چه نقش آید پدید سالها می رفت مست و بی خبر تا نه قوت ماندش نه بال و پر عاقبت جان سوخته تن در گداز بی پرو بی بال عاجز مانده باز چون نمی آمد ز خورشیدش خبر گفت از خورشید بگذشتم مگر عاقلی گفتش که تو بس خفته ای ره نمی بینی که گامی رفته ای وانگهی گویی کزو بگذشته ام زان چنان بی بال و پر سرگشته ام زین سخن خفاش بس ناچیز شد آنچ ازو آن مانده بود آن نیز شد از سر عجزی بسوی آفتاب کرد حالی از زفان جان خطاب گفت مرغی یافتی بس دیده ور پاره ای به دورتر بر شو دگر دیگری پرسید ازو کای رهنمای چون بود گر امر می آرم بجای من ندارم با قبول و رد کار می کنم فرمان او را انتظار هرچ فرماید به جان فرمان کنم گر ز فرمان سرکشم تاوان کنم گفت نیکو کردی ای مرغ این سؤال مرد را زین بیشتر نبود کمال هرک فرمان کرد از خذلان برست از همه دشواریی آسان برست طاعتی بر امر در یک ساعتت بهتر از بی امر عمری طاعتت هرک بی فرمان کشد سختی بسی سگ بود در کوی این کس نه کسی سگ بسی سختی کشید و زان چه سود جز زیان نبود چو بر فرمان نبود وانک بر فرمان کشد سختی دمی از ثوابش پر برآید عالمی کار فرمان راست در فرمان گریز بنده تو در تصرف برمخیز

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت خسروی که به استقبالش شهر را آراسته بودند و او فقط به آرایش زندانیان توجه کرد خسروی می شد به شهر خویش باز خلق شهر آرای می کردند ساز هر کسی چیزی کز آن خویش داشت بهر آرایش همه در پیش داشت اهل زندان را نبود از جزو و کل هیچ چیزی نیز الا بند و غل هم سری چندی بریده داشتند هم جگرهای دریده داشتند دست و پایی نیز چند انداختند زین همه آرایشی برساختند چون به شهر خود درآمد شهریار دید شهر از زیب و زینت آشکار چون رسید آنجا که زندان بود شاه شد ز اسب خود پیاده زود شاه اهل زندان را چو برخود بارداد وعده کرد و سیم و زر بسیار داد هم نشینی بود شه را رازجوی گفت شاها سر این با من بگوی صد هزار آرایش افزون دیده ای شهر در دیبا و اکسون دیده ای زر و گوهر در زمین می ریختند مشک و عنبر در هوا می بیختند آن همه دیدی و کردی احتراز ننگرستی سوی آن یک چیز باز بر در زندان چرابودت قرار تا سربریده بینی اینت کار نیست اینجا هیچ چیزی دل گشای جز سربریده و جز دست و پای خونیانند این همه بریده دست در بر ایشان چرا باید نشست شاه گفت آرایش آن دیگران هست چون بازیچه بازیگران هر کسی در شیوه و در شان خویش عرضه می کردند بر تو آن خویش جمله آن قوم تاوان کرده اند کارم اینجا اهل زندان کرده اند گر نکردی امر من اینجا گذر کی جدا بودی سر از تن تن ز سر حکم خود اینجا روان می یافتم لاجرم اینجا عنان برتافتم آن همه در ناز خود گم بوده اند در غرور خود فرو آسوده اند اهل زندانند سرگردان شده زیر حکم و قهر من حیران شده گاه دست و گاه سر درباخته گاه خشک و گاه تر درباخته منتظر بنشسته نه کار و نه بار تاروند از چاه و زندان سوی دار لاجرم گلشن شد این زندان مرا گه من ایشان را و گه ایشان مرا کار ره بینان بفرمان رفتن است لاجرم شه را به زندان رفتن است

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت خواجه‌ای که بایزید و ترمذی را در خواب دید خواجه ای کز تخمه اکاف بود قطب عالم بود و پاک اوصاف بود گفت شب در خواب دیدم ناگهی بایزید و ترمدی را در رهی هر دو دادندم به سبقت سروری پیش ایشان هر دو کردم رهبری بعد از آن تعبیر آن کردم تمام کز چه کردند آن دو شیخم احترام بود تعبیر این که در وقت سحر بی خودم آهی برآمد از جگر آه من می رفت تا راهم گشاد حلقه می زد تا که درگاهم گشاد چون پدید آمد مرا آن فتح باب بی زفان کردند سوی من خطاب کان همه پیران و آن چندان مرید خواستند از ما برون از بایزید بایزید از جمله مرد مرد خاست زانک ما را خواست هیچ از ما نخواست گفت چون بشنودم آن شب این خطاب گفتم این و آن مرا نبود صواب من ز تو چون خواهم و درد تو نه یا ترا چون خواهم و مرد تو نه آنچ فرمایی مرا آنست خواست کار من بر وفق فرمانست راست نه کژی نه راستی باشد مرا من کیم تا خواستی باشد مرا آنچ فرمایی مرا آن بس بود بنده ای را رفتن به فرمان بس بود این سخن آن هر دو شیخ محترم سبقتم دادند برخود لاجرم بنده چون پیوسته بر فرمان رود با خداوندش سخن در جان رود بنده نبود آنک از روی گزاف می زند از بندگی پیوسته لاف بنده وقت امتحان آید پدید امتحان کن تا نشان آید پدید عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » گفتار شیخ خرقان در دم آخر دردم آخر که جان آمد به لب شیخ خرقان این چنین گفت ای عجب کاشکی بشکافتندی جان من باز کردندی دل بریان من پس به عالمیان نمودندی دلم شرح دادندی که درچه مشکلم تا بدانندی که با دانای راز بت پرستی راست ناید کژ مباز بندگی این باشد و دیگر هوس بندگی افکندگیست ای هیچ کس نه خدایی می کنی نه بندگی کی ترا ممکن شود افکندگی هم بیفکن خویش و هم بنده بباش بنده و افکنده شو زنده بباش چون شدی بنده به حرمت باش نیز در ره حرمت بهمت باش نیز گر درآید بنده بی حرمت به راه زود راند از بساطش پادشاه شد حرم بر مرد بی حرمت حرام گر به حرمت باشی این نعمت تمام

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت بنده‌ای که با خلعت شاه گرد راه از خود پاک کرد و بردارش کردند بنده ای را خلعتی بخشید شاه بنده با خلعت برون آمد به راه گرد ره بر روی او بنشسته بود باستین خلعت آن بسترد زود منکری با شاه گفت ای پادشاه پاک کرد از خلعت تو گرد راه شه بر آن بی حرمتی انکارکرد حالی آن سرگشته را بر دار کرد تا بدانی آنک بی حرمت بود بر بساط شاه بی قیمت بود دیگری گفتش که در راه خدای پاک بازی چون بود ای پاک رای هست مشغولی دل بر من حرام هرچ دارم می فشانم بر دوام هرچ در دست آیدم گم گرددم زانک در دست آن چو کژدم گرددم من ندارم خویش را در بند هیچ برفشانم جمله چند از بند هیچ پاک بازی می کنم در کوی او بوک در پاکی ببینم روی او گفت این ره نه ره هر کس بود پاک بازی زاد این راه بس بود هرک او در باخت هر چش بود پاک رفت در پاکی فروآسود پاک دوخته بر در دریده بر مدوز هرچ داری تا سر مویی بسوز چون بسوزی کل به آهی آتشین جمع کن خاکسترش در وی نشین چون چنین کردی برستی از همه ورنه خون خور تا که هستی از همه تا نبری خود ز یک یک چیز تو کی نهی گامی در این دهلیز تو چون درین زندان بسی نتوان نشست خویشتن را بازکش از هرچ هست زانک وقت مرگ یک یک چیز تو کی ندارد دست از تیریز تو دستها اول ز خود کوتاه کن بعد از آن آنگاه عزم راه کن تا در اول پاک بازی نبودت این سفر کردن نمازی نبودت عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » دو چیزی که پیر ترکستان دوست میداشت داد از خود پیر ترکستان خبر گفت من دو چیزدارم دوست تر آن یکی اسبست ابلق گام زن وین دگر یک نیست جز فرزند من گر خبر یابم به مرگ این پسر اسب می بخشم به شکر این خبر زانک می بینم که هستند این دو چیز چون دو بت در دیده جان عزیز تا نسوزی و نسازی همچو شمع دم مزن از پاک بازی پیش جمع هرک او در پاک بازی دم زند کار خود تا بنگرد بر هم زند پاک بازی کو به شهوت نان خورد هم در آن ساعت قفای آن خورد عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت بادنجان خوردن شیخ خرقانی شیخ خرقانی که عرش ایوانش بود روزگاری شوق بادنجانش بود مادرش از خشم شیخ آورد شور تا بدادش نیم بادنجان به زور چون بخورد آن نیم بادنجان که بود سر ز فرزندش جدا کردند زود چون درآمد شب سر آن پاک زاد مدبری در آستان او نهاد شیخ گفتا نه من آشفته کار گفته ام پیش شما باری هزار کین گدا گر هیچ بادنجان خورد تا بجنبد ضربتی بر جان خورد هر زمانم چون بسوزد جان چنین نیست با او کار من آسان چنین هرکرا او در کشد در کار خویش دم نیارد زد دمی بی یار خویش سخت کارست این که ما را اوفتاد برتراز جنگ و مدارا اوفتاد هیچ دانی را نه دانش نه قرار با همه دانی بیفتادست کار هر زمانی میهمانی در رسد کاروانی امتحانی در رسد گرچه صد غم هست بر جان عزیز نیز می آید چو خواهد بود نیز هرکه از کتم عدم شد آشکار سر به سر را خون نخواهد ریخت زار صد هزاران عاشق سر تیز او جان کنند ایثار یک خون ریز او جمله جانها از آن آید به کار تا بریزد خون جانها زار زار

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت ذالنون که چهل مرقع پوش را که جان داده بودند دید گفت ذو النون می شدم در بادیه بر توکل بی عصا و زاویه چل مرقع پوش را دیدم به راه جان بداده جمله بر یک جایگاه شورشی در عقل بیهوشم فتاد آتشی در جان پر جوشم فتاد گفتم آخر این چه کارست ای خدای سروران را چند اندازی ز پای هاتفی گفتا کزین کار آگهیم خود کشیم و خود دیتشان می دهیم گفتم آخر چند خواهی کشت زار گفت تا دارم دیت اینست کار در خزانه تادیت می ماندم می کشم تا تعزیت می ماندم بکشمش وانگه به خونش درکشم گرد عالم سرنگونش درکشم بعد از آن چون محو شد اجزای او پای و سر گم شد ز سر تا پای او عرضه دارم آفتاب طلعتش وز جمال خویش سازم خلعتش خون او گلگونه رویش کنم معتکف بر خاک این کویش کنم سایه در گردانمش در کوی خویش پس برآرم آفتاب روی خویش چون برآمد آفتاب روی من کی بماند سایه ای در کوی من سایه چون ناچیز شد در آفتاب نیز چه والله اعلم با الصواب هرکه در وی محو شد از خود برست زانک نتوان بود جز با او به دست محو شو و از محو چندینی مگوی صرف می کن جان و چندینی مگوی می ندانم دولتی زین بیش من مرد را کو گم شود از خویشتن عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » دولتی که سحرهٔ فرعون یافتند می ندانم هیچ کس در کون یافت دولتی کان سحره فرعون یافت آن چه دولت بود کایشان یافتند آن زمان کان قوم ایمان یافتند جان جداکردند ازیشان آن نفس هرگز این دولت نبیند هیچ کس یک قدم در دین نهادند آن زمان پس دگر بیرون نهادند از جهان کس ازین آمد شدی بهتر ندید هیچ شاخی زین نکوتر بر ندید دیگری گفتش که ای صاحب نظر هست همت را درین معنی خبر گرچه هستم من به صورت بس ضعیف در حقیقت همتی دارم شریف گر ز طاعت نیست بسیاری مرا هست عالی همتی باری مرا گفت مغناطیس عشاق الست همت عالیست کشف و هرچ هست هر که را شد همت عالی پدید هر چه جست آن چیز حالی شد پدید هرک را یک ذره همت داد دست کرد او خورشید را زان ذره پست نطفه ملک جهانها همت است پر و بال مرغ جانها همت است عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت پیرزنی که به ده کلاوه ریسمان خریدار یوسف شد گفت یوسف را چو می بفروختند مصریان از شوق او می سوختند چون خریداران بسی برخاستند پنج ره هم سنگ مشکش خواستند زان زنی پیری به خون آغشته بود ریسمانی چند در هم رشته بود در میان جمع آمد در خروش گفت ای دلال کنعانی فروش ز آرزوی این پسر سر گشته ام ده کلاوه ریسمانش رشته ام این زمن بستان و با من بیع کن دست در دست منش نه بی سخن خنده آمد مرد را گفت ای سلیم نیست درخورد تو این در یتیم هست صد گنجش بها در انجمن مه تو و مه ریسمانت ای پیرزن پیرزن گفتا که دانستم یقین کین پسر را کس بنفروشد بدین لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست گوید این زن از خریداران اوست هر دلی کو همت عالی نیافت ملکت بی منتها حالی نیافت آن ز همت بود کان شاه بلند آتشی در پادشاهی او فکند خسروی را چون بسی خسران بدید صد هزاران ملک صدچندان بدید چون بپاکی همتش در کار شد زین همه ملک نجس بیزارشد چشم همت چون شود خورشید بین کی شود با ذره هرگز هم نشین

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » گفتگوی مردی درویش با ابراهیم ادهم دربارهٔ فقر آن یکی دایم ز بی خویشی خویش ناله می کردی ز درویشی خویش گفتش ابرهیم ادهم ای پسر فقر تو ارزان خریدستی مگر مرد گفتش کاین سخن ناید به کار کس خرد درویشی آنگه شرم دار گفت من باری به جان بگزیده ام پس به ملک عالمش بخریده ام می خرم یک دم به صد عالم هنوز زانک به می ارزدم هر دم هنوز چون به ارزم یافتم من این متاع پادشاهی را به کل کردم وداع لاجرم من قدر می دانم تو نه شکر آن برخویش می خوانم تو نه اهل همت جان و دل درباختند سالها با سوختن در ساختند مرغ همتشان به حضرت شد قرین هم ز دنیا در گذشت و هم ز دین گر تو مرد این چنین همت نه ای دور شو کاهل ولی نعمت نه ای عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » گفتگوی شیخ غوری با سنجر شیخ غوری آن به کلی گشته کل رفت با دیوانگان در زیر پل از قضا می رفت سنجر با شکوه گفت زیر پل چه قومند این گروه شیخ گفتش بی سر و بی پا همه از دو بیرون نیست جان ما همه گر تو ما را دوست داری بر دوام زود از دنیا برآریمت مدام ور تو ما را دشمنی نه دوست دار زود از دینت برآریم اینت کار دوستی و دشمنی ما را ببین پای درنه خویش را رسوا ببین گر بزیر پل درآیی یک نفس وارهی زین طم طراق و زین هوس سنجرش گفتا نیم مرد شما حب و بغضم نیست درخورد شما نه شما را دوستم نه دشمنم رفتم اینک تا نسوزد خرمنم از شما هم فخر و هم عاریم نیست با بدو نیک شما کاریم نیست همت آمد همچو مرغی تیز پر هر زمان در سیر خود سر تیزتر گر بپرد جز ببینش کی بود در درون آفرینش کی بود سیر او ز آفاق گیتی برترست کو ز هشیاری و مستی برترست عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » سخن دیوانه‌ای دربارهٔ عالم نیم شب دیوانه ای خوش می گریست گفت این عالم بگویم من که چیست حقه ای سر برنهاده ما درو می پزیم از جهل خود سودا درو چون سراین حقه برگیرد اجل هر که پر دارد بپرد تا ازل وانک او بی پر بود در صد بلا در میان حقه ماند مبتلا مرغ همت را به معنی بال ده عقل را دل بخش و جان را حال ده پیش از آن کز حقه برگیرند سر مرغ ره گرد و برآور بال و پر یا نه بال و پر بسوز و خویش هم تا تو باشی از همه در پیش هم دیگری گفتش که انصاف و وفا چون بود در حضرت آن پادشا حق تعالی داد انصافم بسی بی وفایی هم نکردم با کسی در کسی چون جمع آمد این صفت رتبت او چون بود در معرفت گفت انصافست سلطان نجات هر که منصف شد برست از ترهات از تو گر انصاف آید در وجود به ز عمری در رکوع و در سجود خود فتوت نیست در هر دو جهان برتر از انصاف دادن در نهان وانک او انصاف بدهد آشکار از ریا کم خالی افتد یاد دار نستدند انصاف مردان از کسی لیک خود می داده اند الحق بسی

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت احمد حنبل که پیش بشر حافی می‌رفت احمد حنبل امام عصر بود شرح فضل او برون از حصر بود چون ز فکر و علم خالی آمدی زود پیش بشر حافی آمدی گر کسی در پیش بشرش یافتی در ملامت کردنش بشتافتی گفت آخر تو امام عالمی از تو داناتر نخیزد آدمی هرک می گوید سخن می نشنوی پیش این سر پا برهنه می دوی احمد حنبل چنین گفتی که من گوی بردم در احادیث و سنن علم من زو به بدانم نیک نیک او خدا را به زمن داند ولیک ای ز بی انصافی خود بی خبر یک زمان انصاف ره بینان نگر عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت پادشاه هندوان که اسیر محمود گشت و مسلمان شد هندوان را پادشاهی بود پیر شد مگر در لشگر محمود اسیر چون بر محمود بردندش سپاه شد مسلمان عاقبت آن پادشاه هم نشان آشنایی یافت او وز دو عالم هم جدایی یافت او بعد از آن در خیمه تنها نشست دل ازو برخاست در سودا نشست روز و شب در گریه و در سوز بود روز از شب شب بتر از روز بود چون بسی شد نالهای زار او شد خبر محمود را از کار او خواند محمودش به پیش خویش در گفت صد ملکت دهم زان بیشتر تو شهی نوحه مکن بر خویش ازین چند گریی نیزمگری بیش ازین خسرو هندوش گفت ای پادشاه من نمی گریم ز بهر ملک و جاه زان همی گریم که فردا ذوالجلال در قیامت گر کند از من سؤال گوید ای بد عهد مرد بی وفا کاشته با چون منی تخم جفا تا نیامد پیش تو محمود باز با جهانی پر سوار سرفراز تو نکردی یاد من این چون بود باری از خط وفا بیرون بود گرد می بایست کردن لشگری بهر تو تو خود ز بهر دیگری بی سپاهی یاد نامد از منت دوستت خوانم بگو یادشمنت تا بکی از من وفا از تو جفا در وفاداری چنین نبود روا گر رسد از حق تعالی این خطاب چون دهم این بی وفایی راجواب چون کنم آن خجلت و تشویر را گریه زانست ای جوان این پیر را حرف و انصاف وفاداری شنو درس و دیوان نکوکاری شنو گر وفاداری تو عزم راه کن ورنه بنشین دست ازین کوتاه کن هرچ بیرون شد ز فهرست وفا نیست در باب جوان مردی روا

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت مردی غازی و مردی کافر که مهلت نماز به یکدیگر دادند غازیی از کافری بس سرفراز خواست مهلت تا که بگزارد نماز چون بشد غازی نماز خویش کرد بازآمد جنگ هر دم بیش کرد بود کافر را نمازی زان خویش مهل خواست او نیز بیرون شد ز پیش گوشه ای بگزید کافر پاک تر پس نهاد او سوی بت بر خاک سر غازیش چون دید سر بر خاک راه گفت نصرت یافتم این جایگاه خواست تا تیغی زند بر وی نهان هاتفیش آواز داد از آسمان کای همه بد عهدی از سر تا بپای خوش وفا و عهد می آری بجای او نزد تیغت چو اول داد مهل تو اگر تیغش زنی جهل است جهل ای و او فو العهد برنا خوانده گشته کژ بر عهد خودنا مانده چون نکویی کرد کافر پیش ازین ناجوامردی مکن تو بیش ازین او نکویی کرد و تو بد می کنی با کسان آن کن که با خود می کنی بودت از کافر وفا و ایمنی کو وفاداری ترا گرمؤمنی ای مسلمان نامسلم آمدی در وفا از کافری کم آمدی رفت غازی زین سخن از جای خویش در عرق گم دید سر تا پای خویش کافرش چون دید گریان مانده تیغش اندر دست حیران مانده گفت گریان از چه ای بر گفت راست کین زمان کردند از من بازخواست بی وفا گفتند از بهر توم این چنین گریان من از قهر توم چون شنید این قصه کافر آشکار نعره ای زد بعد از آن بگریست زار گفت جباری که با محبوب خویش از برای دشمن معیوب خویش از وفاداری کند چندین عتاب چون کنم من بی وفایی بی حساب عرضه کن اسلام تا دین آورم شرک سوزم شرع آیین آورم ای دریغا بر دلم بندی چنین بی خبر من از خداوندی چنین بس که با مطلوب خود ای بی طلب بی وفایی کرده ای تو بی ادب لیک صبرم هست تا طاس فلک جمله در رویت بگوید یک به یک عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت یوسف و ده برادرش که در قحطی به چاره جویی پیش او آمدند و گفتگوی آنها ده برادر قحطشان کرده نفور پیش یوسف آمدند از راه دور از سر بی چارگی گفتند حال چاره ای می خواستند از تنگ حال روی یوسف بود در برقع نهان پیش یوسف بود طاسی آن زمان دست زد بر طاس یوسف آشکار طاسش اندر ناله آمد زار زار گفت حالی یوسف حکمت شناس هیچ می دانید کین آواز طاس ده برادر برگشادند آن زمان پیش یوسف از سر عجزی زفان جمله گفتند ای عزیر حق شناس کس چه داند بانگ آید ز طاس یوسف آنگه گفت من دانم درست کو چه گوید با شما ای جمله سست گفت می گوید شما را پیش ازین یک برادر بود حسنش بیش ازین نام یوسف داشت که بود از شما در نکویی گوی بر بود از شما دست زد بر طاس از سر باز در گفت برگوید بدین آواز در جمله افکندید یوسف را به چاه پس بیاوردید گرگی بی گناه پیرهن در خون کشیدید از فسون تا دل یعقوب از آن خون گشت خون دست زد بر طاس یک باری دگر طاس را آورد در کاری دگر گفت می گوید پدر را سوختید یوسف مه روی را بفروختید با برادر کی کنند این کافران شرم تان باد از خدا ای حاضران زان سخن آن قوم حیران آمده آب گشتند از پی نان آمده گرچه یوسف را چنان بفروختند برخود آن ساعت جهان بفروختند چون به چاه افکندنش کردند ساز جمله در چاه بلا ماندند باز کور چشمی باشد آن کین قصه او بشنود زین برنگیرد حصه او تو مکن چندین در آن قصه نظر قصه تست این همه ای بی خبر آنچ تو از بی وفایی کرده ای نی به نور آشنایی کرده ای گر کسی عمری زند بر طاس دست کار ناشایست تو زان بیش هست باش تا از خواب بیدارت کنند در نهاد خود گرفتارت کنند باش تا فردا جفاهای ترا کافریهای و خطاهای ترا پیش رویت عرضه دارند آن همه یک به یک برتو شمارند آن همه چون بسی آواز طاس آید به گوش می ندانم تا بماند عقل و هوش ای چو موری لنگ در کار آمده در بن طاسی گرفتارآمده چند گرد طاس گردی سرنگون در گذر کین هست طشت غرق خون در میان طاس مانی مبتلا هر دم آوازی دگر آید ترا پر برآر و درگذرای حق شناس ورنه رسوا گردی از آوازطاس دیگری پرسید ازو کای پیشوا هست گستاخی در آن حضرت روا گر کسی گستاخیی یابد عظیم بعد از آنش از پی درآید هیچ بیم چون بود گستاخی آنجا بازگوی در معنی برفشان و رازگوی گفت هر کس را که اهلیت بود محرم سر الوهیت بود گر کند گستاخیی او را رواست زانک دایم رازدار پادشاست لیک مردی رازدان و رازدار کی کند گستاخیی گستاخ وار چون ز چپ باشد ادب حرمت زراست یک نفس گستاخیی از وی رواست مرد اشتروان که باشد برکنار کی تواند بود شه را رازدار گر کند گستاخیی چون اهل راز ماند از ایمان وز جان نیز باز کی تواند داشت رندی در سپاه زهره گستاخیی در پیش شاه گر به راه آید وشاق اعجمی هست گستاخی او از خرمی جمله رب داند نه رب داند نه رب گر کند گستاخیی از فرط حب او چه دیوانه بود از شور عشق می رود بر روی آب از زور عشق خوش بود گستاخی او خوش بود زانک آن دیوانه چون آتش بود در ره آتش سلامت کی بود مرد مجنون را ملامت کی بود چون ترا دیوانگی آید پدید هرچ تو گویی ز تو بتوان شنید

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت غلامان عمید خراسان و دیوانهٔ ژنده‌پوش در خراسان بود دولت بر مزید زانک پیدا شد خراسان را عمید صد غلامش بود ترک ماه روی سرو قامت سیم ساعد مشک بوی هر یکی در گوش دری شب فروز شب شده در عکس آن در همچو روز با کلاه شفشه و با طوق زر سر به سر سیمن برو زرین سپر با کمرهای مرصع بر میان هر یکی را نقره خنگی زیر ران هرک دیدی روی آن یک لشگری دل بدادی حالی و جان بر سری از قضا دیوانه ای بس گرسنه ژنده ای پوشیده سر پا برهنه دید آن خیل غلامان را ز دور گفت آن کیستند این خیل حور جمله شهرش جوابش داد راست کین غلامان عمید شهرماست چون شنید این قصه آن دیوانه زود اوفتاد اندر سر دیوانه دود گفت ای دارنده عرش مجید بنده پروردن بیاموز از عمید گر ازو دیوانه ای گستاخ باش برگ داری لازم این شاخ باش ور نداری برگ این شاخ بلند پس مکن گستاخی و بر خود مخند خوش بود گستاخی دیوانگان خویش می سوزند چون پروانگان هیچ نتوانند دید آن قوم راه چه بدو چه نیک جز زان جایگاه عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت دیوانه‌ای که از سرما به ویرانه‌ای پناه برد و خشتی بر سرش خورد گفت آن دیوانه تن برهنه در میاه راه می شد گرسنه بود بارانی و سرمایی شگرف تر شد آن سرگشته از باران و برف نه نهفتی بودش و نه خانه ای عاقبت می رفت تا ویرانه ای چون نهاد از راه در ویرانه گام بر سرش آمد همی خشتی ز بام سر شکستش خون روان شد همچو جوی مرد سوی آسمان برکرد روی گفت تا کی کوس سلطانی زدن زین نکوتر خشت نتوانی زدن عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت مردی که خری به عاریت گرفت و آنرا گرگ درید بود در کاریز بی سرمایه ای عاریت بستد خر از همسایه ای رفت سوی آسیا و خوش بخفت چون بخفت آن مرد حالی خر برفت گرگ آن خر را بدرید و بخورد روز دیگر بود تاوان خواست مرد هر دو تن می آمدند از ره دوان تا بنزد میر کاریز آن زمان قصه پیش میر برگفتند راست زو بپرسیدند کین تاوان کراست میر گفتا هرک گرگ یک تنه سردهد در دشت صحرا گرسنه بی شک این تاوان برو باشد درست هردو را تاوان ازو بایست جست با رب این تاوان چه نیکو می کند هیچ تاوان نیست هرچ او می کند بر زنان مصر چون حالت بگشت زانک مخلوقی به دیشان برگذشت چه عجب باشد که بر دیوانه ای حالتی تابد ز دولت خانه ای تا در آن حالت شود بی خویش او ننگرد هیچ از پس و از پیش او جمله زو گوید بدو گوید همه جمله زو جوید بدو جوید همه عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » قحطی مصر و مردن مردم و گفتهٔ مرد دیوانه خاست اندر مصر قحطی ناگهان خلق می مردند و می گفتند نان جمله ره خلق بر هم مرده بود نیم زنده مرده را می خورده بود از قضا دیوانه ای چون آن بدید خلق می مردند و نامد نان پدید گفت ای دارنده دنیا و دین چون نداری رزق کمترآفرین هرک او گستاخ این درگه شود عذر خواهد باز چون آگه شود گر کژی گوید بدین درگه نه راست عذر آن داند به شیرینی نه خواست

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت دیوانه‌ای که تگرگی بر سرش خورد و گمان برد کودکان بر سر او سنگ می‌زنند بود آن دیوانه خون از دل چکان زانک سنگ انداختندش کودکان رفت آخر تا به کنج گلخنی بود اندر کنج گلخن روزنی شد از آن روزن تگرگی آشکار بر سردیوانه آمد در نثار چون تگرگ از سنگ می نشناخت باز کرد بیهوده زبان خود دراز داد دیوانه بسی دشنام زشت کز چه اندازند بر من سنگ و خشت تیره بود آن خانه افتادش گمان کین مگر هم کودکانند این زمان تا که از جایی دری بگشاد باد روشنی در خانه گلخن فتاد باز دانست او تگرگ اینجا ز سنگ دل شدش از دادن دشنام تنگ گفت یا رب تیره بود این گلخنم سهو کردم هرچ گفتم آن منم گر زند دیوانه این شیوه لاف تو مده از سرکشی با او مصاف آنک اینجا مست لا یعقل بود بی قرار و بی کس و بی دل بود می گذارد عمر در ناکامیی هر زمانش تازه بی آرامیی تو زفان از شیوه او دور دار عاشق و دیوانه را معذوردار گر نظر در سر بی نوران کنی جمله آن بی شک ز معذوران کنی عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » گفتهٔ واسطی که گذارش بر گور جهودان افتاد واسطی می رفت سرگردان شده وز تحیر بی سرو سامان شده چشم برگور جهودانش اوفتاد پس نظر زانجا بپیشانش اوفتاد این جهودان گفت معذورند نیک این بنتوان با کسی گفتن ولیک این سخن از وی کس قاضی شنید خشمگین او را بر قاضی کشید حرف او چون در خور قاضی نبود کرد انکار و بدین راضی نبود واسطی گفتش که این قوم تباه گر نه اند از حکم تو معذور راه لیک از حکم خدای آسمان جمله معذوران راهند این زمان دیگری گفتش که تا من زنده ام عشق او را لایق و زیبنده ام از همه ببریده ام بنشسته من لاف عشقش می زنم پیوسته من چون همه خلق جهان را دیده ام در که پیوندم که بس ببریده ام کار من سودای عشق او بس است وین چنین سودانه کار هرکس است کار آوردم به جان در عشق یار گوییا جانم نمی آید به کار وقت آن آمد که خط در جان کشم جام می بر طاعت جانان کشم بر جمالش چشم و جان روشن کنم با وصالش دست در گردن کنم گفت نتوان شد به دعوی و به لاف هم نشین سیمرغ را بر کوه قاف لاف عشق او مزن در هر نفس کو نگنجد در جوال هیچ کس گر نسیم دولتی آید فراز پرده اندازد ز روی کار باز پس ترا خوش درکشد در راه خویش فرد بنشاند به خلوت گاه خویش گر بود این جایگه دعوی ترا مغز آن معنی بود دعوی ترا دوستداری تو آزاری بود دوستی او ترا کاری بود

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » پاسخ بایزید به نکیر و منکر چون برفت از دار دنیا بایزید دید در خوابش مگر آن شب مرید پس سؤالش کرد کای شایسته پیر چون ز منکر درگذشتی وز نکیر گفت چون کردند آن دو نامدار از من مسکین سؤال از کردگار گفتم ایشان را که نبود زین سؤال نه شما را نه مرا هرگز کمال زانک اگر گویم خدایم اوست بس این سخن گفتن بود از من هوس لیک اگر زینجا به نزد ذوالجلال باز گردید و ازو پرسید حال گر مرا او بنده خواند اینت کار بنده ای باشم خدا را نامدار ور مرا از بندگان نشمارد او بسته ای بند خودم بگذارد او با کسی آسان چو پیوندش نبود من اگر خوانم خداوندش چه سود چون نباشم بنده و بندی او چون زنم لاف خداوندی او در خداوندیش سرافکنده ام لیک او باید که خواند بنده ام گر ز سوی او درآید عاشقی تو به عشق او به غایت لایقی لیک عشقی کان ز سوی تو بود دان که آن درخورد روی تو بود او اگر با تو دراندازد خوشی تو توانی شد ز شادی آتشی کار آن دارد نه این ای بی خبر کی خبر یابد ازو هر بی هنر عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت درویش حق‌جو و راز و نیاز او بود درویشی ز فرط عشق زار وز محبت همچو آتش بی قرار هم ز تفت عشق جانش سوخته هم ز تاب جان زفانش سوخته آتش از جان در دلش افتاده بود مشکلی بس مشکلش افتاده بود در میان راه می شد بی قرار می گریست و این سخن می گفت زار جان و دل از آتش رشکم بسوخت چند گریم چون همه اشکم بسوخت هاتفی گفتش مزن زین بیش لاف ازچه با او درفکندی از گزاف گفت من کی درفکندم با یکی او درافکندست با من بی شکی چون منی را کی بود آن مغز و پوست تا چو اویی را تواند داشت دوست من چه کردم هرچ کرد او کرد و بس دل چو خون شد خون دل او خورد و بس او چو با تو درفکند و داد بار تو مکن از خویش در سر زینهار تو که باشی تا در آن کار عظیم یک نفس بیرون کنی پای از گلیم با تو گر او عشق بازد ای غلام عشق او با صنع می بازد مدام تو نه ای بس هیچ و نه بر هیچ کار محو گرد وصنع با صانع گذار گر پدید آری تو خود را در میان هم ز ایمانت برآیی هم ز جان

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت محمود که مهمان گلخن تاب شد یک شبی محمود دل پر تاب شد میهمان رند گلخن تاب شد رند بر خاکسترش بنشاند خوش ریزه در گلخن همی افشاند خوش خشک نانی پیش او آورد زود دست بیرون کرد شاه و خورد زود گفت آخر گلخنی امشب ز من عذر خواهد من سرش برم ز تن عاقبت چون عزم رفتن کرد شاه گلخنی گفتش که دیدی جایگاه خورد و خفتم دیدی و ایوان من آمدی ناخوانده خود مهمان من گر دگر بار افتدت برخیز زود پس قدم در راه نه سر نیز زود ور سرما نبودت می باش خوش گلخنی گو ریزه ای می پاش خوش من نه بیش از تو نه کمتر آیمت من کیم تا من برابر آیمت خوش شد از گفتار او شاه جهان هفت بار دیگرش شد میهمان روز آخر گلخنی را گفت شاه آخر از شاه جهان چیزی بخواه گفت اگر حاجت بگوید آن گدا شاهش آن حاجت بگرداند روا شاه گفتش حاجتت با من بگو خسروی کن ترک این گلخن بگو گفت حاجتمند آنم من که شاه هم چنین مهمانم آید گاه گاه خسروی من لقای او بس است تاج فرقم خاک پای او بس است شهریار از دست تو بسیار هست هیچ گلخن تاب را این کارهست با تو در گلخن نشسته گلخنی به که بی تو پادشاهی گلشنی چون ازین گلخن درآمد دولتم کافری باشد ازینجا رحلتم با تو اینجا گر وصالی پی نهم آن به ملک هر دو عالم کی دهم بس بود این گلخنم روشن ز تو چیست به از تو که خواهم من ز تو مرگ جان باد این دل پر پیچ را گر گزیند بر تو هرگز هیچ را من نه شاهی خواهم و نه خسروی آنچ می خواهم من از تو هم توی شه تو بس باشی مکن شاهی مرا میهمان می آی گه گاهی مرا عشق او باید ترا کار این بود آن تو او را غم و بار این بود گر ترا عشق است از وی خواه نیز دست ازین دامن مکن کوتاه نیز دل بگیرد زان خویشش بی شکی بحر دارد قطره خواهد از یکی عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » سقایی که از سقای دیگر آب خواست می شد آن سقا مگر آبی به کف دید سقایی دگر در پیش صف حالی این یک آب در کف آن زمان پیش آن یک رفت و آبی خواست از آن مرد گفتش ای ز معنی بی خبر چون تو هم این آب داری خوش بخور گفت هین آبی ده ای بخرد مرا زانکه دل بگرفت از آن خود مرا بود آدم را دلی از کهنه سیر از برای نو به گندم شد دلیر کهنه ها جمله به یک گندم فروخت هرچ بودش جمله در گندم بسوخت عور شد دردی ز دل سر بر زدش عشق آمد حلقه ای بر در زدش در فروغ عشق چون ناچیز شد کهنه و نو رفت و او هم نیز شد چون نماندش هیچ با هیچی بساخت هرچ دستش داد در هیچی به باخت دل ز خود بگرفتن و مردن بسی نیست کار ما و کار هر کسی دیگری گفتش که پندارم که من کرده ام حاصل کمال خویشتن هم کمال خویش حاصل کرده ام هم ریاضتهای مشکل کرده ام چون هم اینجا کار من حاصل ببود رفتنم زین جایگه مشکل ببود دیده ای کس را که برخیزد ز گنج می دود در کوه و در صحرا به رنج گفت ای ابلیس طبع پر غرور در منی گم وز مراد من نفور در خیال خویش مغرور آمده از فضای معرفت دورآمده نفس بر جان تو دستی یافته دیو در مغزت نشستی یافته گر ترا نوریست در ره یارتست ور ترا ذوقیست آن پندار تست وجد و فقر تو خیالی بیش نیست هرچ می گویی محالی بیش نیست غره این روشنی ره مباش نفس تو باتست جز آگه مباش با چنین خصمی ز بی تیغی به دست کی تواند هیچ کس ایمن نشست گر ترا نوری ز نفس آمد پدید زخم کژدم از کرفس آمد پدید تو بدان نور نجس غره مباش چون نه ای خورشید جز ذره مباش نه ز تاریکی ره نومید شو نه ز نورش هم بر خورشید شو تا تو در پندار خویشی ای عزیز خواندن و راندن نه ارزد یک پشیز چون برون آیی ز پندار وجود بر تو گردد دور پرگار وجود ور ترا پندار هستی هست هیچ نبودت از نیستی در دست هیچ ذره ای گر طعم هستی باشدت کافری و بت پرستی با شدت گر پدید آیی به هستی یک نفس تیر باران آیدت از پیش و پس تا تو هستی رنج جان را تن بنه صد قفا را هر زمان گردن بنه گر تو آیی خود به هستی آشکار صد قفات از پی در آرد روزگار

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت شیخ بوبکر نشابوری که خرش بر لاف زدن او بادی رها کرد شیخ بوبکر نشابوری به راه با مریدان شد برون از خانقاه شیخ بر خر بود بی اصحابنا کرد ناگه خر مگر بادی رها شیخ را زان باد حالت شد پدید نعره ای زد جامه بر هم می درید هم مریدان هم کسی کان دید ازو هیچ کس فی الجمله نپسندید ازو بعد از آن کرد آن یکی از وی سؤال کاخر اینجا در که کردای شیخ حال گفت چندانی که می کردم نگاه بود از اصحاب من بگرفته راه بود هم از پیش و هم از پس مرید گفتم الحق کم نیم از بایزید هم چنین که امروز خویش آراسته با مریدانم ز جان برخاسته بی شکی فردا خوشی در عز و ناز درروم در دشت محشر سرفراز گفت چون این فکر کردم از قضا کرد خر این جایگه بادی رها یعنی آن کو می زند این شیوه لاف خر جوابش می دهد چند از گزاف زین سبب چون آتشم در جان فتاد جای حالم بود و حالم زان فتاد تا تو در عجب و غروری مانده ای از حقیقت دور دوری مانده ای عجب بر هم زن غرورت رابسوز حاضر از نفسی حضورت را بسوز ای بگشته هر دم از لونی دگر در بن هر موی فرعونی دگر تا ز تو یک ذره باقی ماندست صد نشان از تو نفاقی ماندست از منی گر ایمنی باشد ترا با دو عالم دشمنی باشد ترا گر تو روزی در فنای تن شوی گر همه شب در شبی روشن شوی من مگو ای از منی در صد بلا تا به ابلیسی نگردی مبتلا عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت رازجویی موسی از ابلیس حق تعالی گفت با موسی به راز کاخر از ابلیس رمزی جوی باز چون بدید ابلیس را موسی به راه گشت از ابلیس موسی رمزخواه گفت دایم یاددار این یک سخن من مگو تا تو نگردی همچومن گر به مویی زندگی باشد ترا کافری نه بندگی باشد ترا راه را انجام در ناکامیست نام نیک مرد در بدنامیست زانک اگر باشد درین ره کامران صد منی سر برزند در یک زمان عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » عقیدهٔ مردی پاک‌دین دربارهٔ مبتدی پاک دینی گفت آن نیکوترست مبتدی را کو به تاریکی درست تا به کلی گم شود در بحر جود پس نماند هیچ رشدش در وجود زانک چیزی گر برو ظاهر شود غره گردد وان زمان کافر شود آنچ در تست از حسد و از خشم تو چشم مردان بیند اونه چشم تو هست در تو گلخنی پر اژدها تو ز غفلت کرده ایشان را رها روز و شب در پرورش شان مانده فتنه خفت و خورش شان مانده اصل تو از خاک وز خون شد تمام وی عجب هر دو ز بی قدری حرام خون که او نزدیک تر آمد به تو هم نجس هم مختصر آمد به تو هرچ در بعد دلست از قرب حس هم حرام افتد بلا شک هم نجس گر پلیدیی درون می بینیی این چنین فارغ کجا بنشینیی

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » شیخی که از سگی پلید دامن در نچید در بر شیخی سگی می شد پلید شیخ از آن سگ هیچ دامن در نچید سایلی گفت ای بزرگ پاکباز چون نکردی زین سگ آخر احتراز گفت این سگ ظاهری دارد پلید هست آن در باطن من ناپدید آنچ او را هست بر ظاهر عیان این دگر را هست در باطن نهان چون درون من چو بیرون سگست چون گریزم زو که با من هم تگ است گر پلیدی درونت اندکیست صد نجس بینی که این خود زان یکیست گرچه اندک چیزت آمد بند راه چه به کوهی بازمانی چه به کاه عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت عابدی که در زمان موسی مشغول ریش خود بود عابدی بودست در وقت کلیم در عبادت بود روز و شب مقیم ذره ای ذوق و گشایش می نیافت ز آفتاب سینه تابش می نیافت داشت ریشی بس نکو آن نیک مرد گاه گاهی ریش خود را شانه کرد مرد عابد دید موسی را ز دور پیش او شد کای سپه سالار طور از برای حق کز حق کن سؤال تا چرا نه ذوق دارم من نه حال چون کلیم القصه شد بر کوه طور بازپرسید آن سخن حق گفت دور گوهر آنک از وصل ما درویش ماند دایما مشغول ریش خویش ماند موسی آمد قصه بر گفتا که چیست ریش خود می کند مرد و می گریست جبرییل آمد سوی موسی دوان گفت همی مشغول ریشی این زمان ریش اگر آراست در تشویش بود ور همی برکند هم درویش بود یک نفس بی او برآوردن خطاست چه به کژ زو بازمانی چه به راست از زریش خود برون ناآمده غرق این دریای خون ناآمده چون ز ریش خود بپردازی نخست عزم تو گردد درین دریا درست ور تو بااین ریش در دریا شوی هم ز ریش خویش ناپروا شوی عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت ابلهی که در آب افتاد و ریش بزرگش وبال او بود داشت ریشی بس بزرگ آن ابلهی غرقه شد در آب دریا ناگهی دیدش از خشکی مگر مردی سره گفت از سر برفکن آن توبره گفت نیست آن توبره ریش منست نیست خود این ریش تشویش منست گفت احسنت اینت ریش و اینت کار تو فروده اینت خواهد کشت زار ای چو بز از ریش خود شرمیت نه برگرفته ریش و آزرمیت نه تا ترا نفسی و شیطانی بود در تو فرعونی و هامانی بود پشم درکش همچو موسی کون را ریش گیر آنگاه این فرعون را ریش این فرعون گیر و سخت دار جنگ ریشاریش کن مردانه وار پای درنه ترک ریش خویش گیر تا کیت زین ریش ره در پیش گیر گرچه از ریشت به جز تشویش نیست یک دمت پروای ریش خویش نیست در ره دین آن بود فرزانه ای کو ندارد ریش خود را شانه ای خویش را از ریش خود آگه کند ریش را دستار خوان ره کند نه به جز خونابه آبی یابد او نه به جز از دل کبابی یابد او گر بود گازر نبیند آفتاب ور بود دهقان نیارد میغ آب

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت صوفیی که هرگاه جامه می‌شست باران می‌آمد صوفیی چون جامه شستی گاه گاه میغ کردی جمله عالم سیاه جامه چون پر شوخ شد یک بارگی گرچه بود از میغ صد غم خوارگی از پی اشنان سوی بقال شد میغ پیدا آمد و آن حال شد مرد گفت ای میغ چون گشتی پدید رو که مویزم همی باید خرید من ازو مویز پنهان می خرم تو چه می آیی نه اشنان می خرم از تو چند اشنان فرو ریزم به خاک دست از صابون بشستم از تو پاک دیگری گفتش بگو ای نامور تا به چه دلشاد باشم در سفر گر بگویی کم شود آشفتنم اندکی رشدی بود در رفتنم رشد باید مرد را در راه دور تا نگردد از ره و رفتن نفور چون ندارم من قبول و رشد غیب خلق را رد می کنم از خو به عیب گفت تا هستی بدو دلشاد باش وز همه گوینده آزاد باش چون بدو جانت تواند بود شاد جان پر غم را بدوکن زود شاد در دو عالم شادی مردان بدوست زندگی گنبد گردان بدوست پس تو هم از شادی او زنده باش چون فلک در شوق او گردنده باش چیست زو بهتر بگو ای هیچ کس تا بدان تو شاد باشی یک نفس عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت دیوانه‌ای که در کوهسار با پلنگان انس کرده بود بود مجنونی عجب در کوه سار با پلنگان روز و شب کرده قرار گاه گاهش حالتی پیدا شدی گم شدی در خود کسی کانجا شدی بیست روز آن حالتش برداشتی حالت او حال دیگر داشتی بیست روز از صبح دم تا وقت شام رقص می کردی و برگفتی مدام هر دو تنهاییم و هیچ انبوه نه ای همه شادی و هیچ اندوه نه گر بمیرد هر که را با اوست دل دل بدو ده دوست دارد دوست دل هرک از هستی او دلشاد گشت محو از هستی شد و آزاد گشت شادی جاوید کن از دوست تو تا نگنجی  همچو  گل   در پوست   تو عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت عزیزی که از داشتن خداوند شادی میکرد آن عزیزی گفت شد هفتاد سال تا ز شادی می کنم و از ناز حال کین چنین زیبا خداوندیم هست با خداوندیش پیوندیم هست چون تو مشغولی بجویایی عیب کی کنی شادی به زیبایی غیب عیب جویا تو به چشم عیب بین کی توانی بود هرگز غیب بین اولا از عیب خلق آزاد شو پس به عشق غیب مطلق شاد شو موی بشکافی به عیب دیگران ور بپرسم عیب تو کوری در آن گر به عیب خویشتن مشغولیی گرچه بس معیوبیی مقبولیی عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت مستی که مست دیگر را بر مستی ملامت میکرد بود مستی سخت لایعقل خراب آب کارش برده کلی کار آب درد و صاف از بس که در هم خورده بود از خرابی پا و سر گم کرده بود هوشیاری را گرفت از وی ملال پس نشاند آن مست را اندر جوال برگرفتش تا برد با جای خویش آمدش مستی دگر در راه پیش مست دیگر هر زمان با هر کسی می شد و می کرد بد مستی بسی مست اول آنک بود اندر جوال چون بدید آن مست را بس تیره حال گفت ای مدبر دو کم بایست خورد تا چو من می رفتی و آزاد و فرد آن او می دید آن خویش نه هست حال ما همه زین بیش نه عیب بین زانی که تو عاشق نه ای لاجرم این شیوه را لایق نه ای گر ز عشق اندک اثر می دیدیی عیبها جمله هنر می دیدیی