Ferîdüddîn Attâr — Mantıku't-Tayr
عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت عاشقی که عیب چشم یار را پس از نقصان عشق دید بود مردی شیردل خصم افکنی گشت عاشق پنج سال او بر زنی داشت بر چشم آن زن همچون نگار یک سر ناخن سپیدی آشکار زان سپیدی مرد بودش بی خبر گرچه بسیاری برافکندی نظر مرد عاشق چون بود در عشق زار کی خبر یابد ز عیب چشم یار بعد از آن کم گشت عشق آن مرد را دارویی آمد پدید آن درد را عشق آن زن در دلش نقصان گرفت کار او برخویشتن آسان گرفت پس بدید آن مرد عیب چشم یار این سپیدی گفت کی شد آشکار گفت آن ساعت که شد عشق تو کم چشم من عیب آن زمان آورد هم چون ترا در عشق نقصان شد پدید عیب در چشمم چنین زان شد پدید کرده ای از وسوسه پر شور دل هم ببین یک عیب خود ای کور دل چند جویی دیگران را عیب باز آن خود یک ره بجوی از جیب باز تا چو بر تو عیب تو آید گران نبودت پروای عیب دیگران عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت محتسبی که مستی را میزد و گفتار آن مست محتسب آن مرد را می زد به زور مست گفت ای محتسب کم کن تو شور زانک کز نام حرام این جایگاه مستی آوردی و افکندی ز راه بودیی تو مست تر از من بسی لیک آن مستی نمی بیند کسی در جفای من مرو زین بیش نیز داد بستان اندکی از خویش نیز دیگری گفتش که ای سرهنگ راه زو چه خواهم گر رسم آن جایگاه چون شود بر من جهان روشن ازو می ندانم تا چه خواهم من ازو از نکوتر چیز اگر آگاهمی چون رسیدم من بدو آن خواهمی گفت ای جاهل نه ای آگاه ازو زو که چیزی خواهد او را خواه ازو مرد را درخواست آگاهی به است کو زهر چیزی که می خواهی به است در همه عالم گر آگاهی ازو زو چه به دانی که آن خواهی ازو هرک در خلوت سرای او شود ذره ذره آشنای او شود هرک بویی یافت از خاک درش کی به رشوت بازگردد از درش عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » گفتهٔ بوعلی رودبار در وقت مرگ وقت مردن بوعلی رودبار گفت جانم بر لب آمد ز انتظار آسمان را در همه بگشاده اند در بهشتم مسندی بنهاده اند همچو بلبل قدسیان خوش سرای بانگ می دارند کای عاشق درآی شکر می کن پس به شادی می خرام زانک هرگز کس ندیدست این مقام گرچه این انعام و این توفیق هست می ندارد جانم از تحقیق دست زانک می گوید ترا با این چه کار داده ای عمری درازم انتظار نیست برگم تا چو اهل شهوتی سر فرو آرم به اندک رشوتی عشق تو با جان من در هم سرشت من نه دوزخ دانم اینجا نه بهشت گر بسوزی همچو خاکستر مرا در نیابد جز تو کس دیگر مرا من ترادانم نه دین نه کافری نگذرم من زین اگر تو بگذری من ترا خواهم ترا دانم ترا هم تو جانم را و هم جانم ترا حاجت من در همه عالم تویی این جهانم و آن جهانم هم تویی حاجت این دل شده مویی برآر یک نفس با من به هم هویی برآر جان من گر سرکشد مویی ز تو جان ببر هایی ز من هویی ز تو
عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » پیام خداوند به بندگان توسط داود حق تعالی گفت ای داود پاک بندگانم را بگو کای مشت خاک گرنه دوزخ نه بهشتستی مرا بندگی کردن نه زشتستی مرا گر نبودی هیچ نور و هیچ نار نیستی با من شما را هیچ کار من چو استحقاق آن دارم عظیم می پرستیدیم نه از اومید و بیم گر رجا و خوف نه در پی بدی پس شما را کار با من کی بدی می سزد چون من خداوندم مدام کز میان جان پرستیدم مدام بنده را گو بازکش از غیر دست پس به استحقاق ما را می پرست هرچ آن جز ما بود در هم فکن چون فکندی بر همش در هم شکن چون شکستی پاک در هم سوز تو جمع کن خاکسترش یک روز تو این همه خاکستر آنگه برفشان تا شود از باد عزت بی نشان چون چنین کردی ترا آید کنون آنچ می جویی ز خاکستر برون گر ترا مشغول خلد و حور کرد تو یقین دان کان ز خویشت دور کرد عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » نارضا بودن ایاز از اینکه محمود سلطنت را به او داد گفت ایاز خاص را محمود خواند تاج دارش کرد و بر تختش نشاند گفت شاهی دادمت لشگر تراست پادشاهی کن که این کشور تراست آن همی خواهم که تو شاهی کنی حلقه در گوش مه و ماهی کنی هرکه آن بشنود از خیل و سپاه جمله را شد چشم از آن غیرت سیاه هر کسی می گفت شاهی با غلام در جهان هرگز نکرد این احترام لیک آن ساعت ایاز هوشیار می گریست از کار سلطان زار زار جمله گفتندش که تو دیوانه ای می ندانی وز خرد بیگانه ای چون به سلطانی رسیدی ای غلام چیست چندین گریه بنشین شادکام داد ایاز آن قوم را حالی جواب گفت بس دورید از راه صواب نیستی آگه که شاه انجمن دور می اندازدم از خویشتن می دهد مشغولیم تا من ز شاه بازمانم دور مشغول سپاه گر به حکم من کند ملک جهان من نگردم غایب از وی یک زمان هرچ گوید آن توانم کرد و بس لیک ازو دوری نجویم یک نفس من چه خواهم کرد ملک و کار او ملکت من بس بود دیدار او گر تو مرد طالبی و حق شناس بندگی کردن درآموز از ایاس ای به روز و شب معطل مانده همچنان بر گام اول مانده هر شبی از بهر تو ای بوالفضول می کنند از اوج جباری نزول تو ز جای خود چو مردی بی ادب برنگیری گام نه روز و نه شب آمدند از اوج عزت پیش باز تو ز پس رفتی و کردی احتراز ای دریغا نیستی تو مرد این با که بتوان گفت آخر درد این تا بهشت و دوزخت در ره بود جان توزین رازکی آگه بود چون ازین هر دو برون آیی تمام صبح این دولت برونت آید ز شام گلشن جنت نه این اصحاب راست زانک علیون ذوی الالباب راست تو چو مردان این بدین ده آن بدان درگذر نه دل بدین ده نه بدان چون ز هر دو درگذشتی فرد تو گر زنی باشی تو باشی مرد تو
عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » مناجات رابعه با خداوند رابعه گفتی که ای دانای راز دشمنان را کار دنیا می بساز دوستان را آخرت ده بردوام زانک من زین کار آزادم مدام گر ز دنیا و آخرت مفلس شوم کم غمم گر یک دمت مونس شوم بس بود این مفلسی از تو مرا زانک دایم تو بسی از تو مرا گر بسوی هر دو عالم بنگرم یا به جز تو هیچ خواهم کافرم هرکرا او هست کل او را بود هفت دریا زیر پا او را بود هرچ بود و هست و خواهد بود نیز مثل دارد جز خداوند عزیز هرچ را جویی جزو یابی نظیر اوست دایم بی نظیر وناگزیر عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » خطاب خالق با داود خالق آفاق من فوق الحجاب کرد با داود پیغامبر خطاب گفت هر چیزی که هست آن در جهان خوب و زشت و آشکارا و نهان جمله را یابی عوض الا مرا نه عوض یابی و نه همتا مرا چون عوض نبود مرا بی من مباش من بسم جان تو تو جان کن مباش ناگزیر تو منم این حلقه گیر یک نفس غافل مباش ای ناگزیر لحظه ای بی من بقای جان مخواه هرچ جز من نیست آید آن مخواه ای طلب کار جهاندار آمده روز و شب در درد این کار آمده اوست در هر دو جهان مقصود تو گر ز روی امتحان معبود تو بر تو بفروشد جهان پیچ پیچ در جهان مفروش تو او را به هیچ بت بود هرچ آن گزینی تو برو کافری گر جان گزینی تو برو عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت محمود که لات را به هندوان نفروخت و آنرا سوزاند یافتند آن بت که نامش بود لات لشگر محمود اندر سومنات هندوان از بهر بت برخاستند ده رهش هم سنگ زر می خواستند هیچ گونه شاه می نفروختش آتشی برکرد و حالی سوختش سرکشی گفتش نمی بایست سوخت زر به از بت می ببایستش فروخت گفت ترسیدم که در روز شمار بر سر آن جمع گوید کردگار آزر و محمود را دارید گوش زانک هست آن بت تراش این بت فروش گفت چون محمود آتش برفروخت وآن بت آتش پرستان را بسوخت بیست من جوهر بیامد از میانش خواست شد از دست حالی رایگانش شاه گفتا لایق لات این بود وز خدای من مکافات این بود بشکن آن بتها که داری سر به سر تا چو بت در پا نه افتی در به در نفس چون بت را بسوز از شوق دوست تا بسی جوهر فرو ریزد ز پوست چون به گوش جان شنیدستی الست از بلی گفتن مکن کوتاه دست بسته ای عهد الست از پیش تو از بلی سر درمکش زین بیش تو چون بدو اقرار آوردی درست کی شود انکارآن کردی درست ای به اول کرده اقرار الست پس به آخر کرده انکار الست چون در اول بسته ای میثاق تو چون توانی شد در آخر عاق تو ناگزیرت اوست پس با او بساز هرچ پذرفتی وفا کن کژ مباز
عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت محمود که برای فتح غزنین نذر کرد غنایم را به درویشان بدهد گفت چون محمود شاه خسروان رفت از غزنین به حرب هندوان هندوان را لشگری انبوه دید دل از آن انبوه پر اندوه دید نذر کرد آن روز شاه دادگر گفت اگر یابم برین لشگر ظفر هر غنیمت کافتدم این جایگاه جمله برسانم به درویشان راه عاقبت چون یافت نصرت شهریار بس غنیمت گرد آمد بی شمار بود یک جزو غنیمت از قیاس برتر از صد خاطر حکمت شناس چون ز حد بیرون غنیمت یافتند وآن سیه رویان هزیمت یافتند شه کسی را گفت حالی از کسان کین غنیمت را به درویشان رسان زانک با حق نذر دارم از نخست تا درین عهد وفا آیم درست هرکسی گفتند چندین مال و زر چون توان دادن به مشتی بی خبر یا سپه را ده که کینه می کشند یا بگو تا در خزینه می کشند شه درین اندیشه سرگردان بماند در میان این و آن حیران بماند بوالحسینی بود بس فرزانه بود لیک مردی بی دل و دیوانه بود می گذشت او در میان آن سپاه چون بدید از دور او را پادشاه گفت آن دیوانه را فرمان کنم زو بپرسم هرچ گوید آن کنم او چو آزادست از شاه و سپاه بی غرض گوید سخن وز جایگاه خواند آن دیوانه را شاه جهان پس نهاد آن قصه با او در میان بی دل دیوانه گفت ای پادشاه کارت آمد با دوجو این جایگاه گر نخواهی داشت با او کار نیز تو بدوجو زو میندیش ای عزیز ور دگر با اوت خواهد بود کار پس مکن زینجا دوجو کم شرم دار حق چو نصرت داد و کارت کرد راست او بکرد آن خود آن تو کجاست عاقبت محمود کرد آن زر نثار عاقبت محمود داشت آن شهریار دیگری گفت ای به حضرت برده راه چه بضاعت رایج است آن جایگاه گر بگویی چون بدین سودا دریم آنچ رایج تر بود آنجابریم پیش شاهان تحفه ای باید نفیس مردم بی تحفه نبود جز خسیس گفت ای سایل اگر فرمان بری آنچ آنجا آن نیابند آن بری هرچ تو زینجا بری کانجا بود بردن آن بر تو کی زیبا بود علم هست آنجایگه و اسرار هست طاعت روحانیون بسیار هست سوز جان و درد دل می بر بسی زانک این آنجا نشان ندهد کسی گر برآید از سردردی یک آه می برد بوی جگر تا پیش گاه جایگاه خاص مغز جان تست قشر جانت نفس نافرمان تست آه اگر از جای خاص آید پدید مرد را حالی خلاص آید پدید
عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت چوب خوردن یوسف به دستور زلیخا چون زلیخا حشمت واعزاز داشت رفت یوسف را به زندان بازداشت با غلامی گفت بنشان این دمش پس بزن پنجاه چوب محکمش بر تن یوسف چنان بازو گشای کین دم آهش بشنوم از دور جای آن غلام آمد بسی کارش نداد روی یوسف دید دل بارش نداد پوستینی دید مرد نیک بخت دست خود بر پوستین بگشاد سخت مرد هر چوبی که می زد استوار ناله ای می کرد یوسف زار زار چون زلیخا بانگ بشنودی ز دور گفتی آخر سخت تر زن ای صبور مرد گفت ای یوسف خورشید فر گر زلیخا بر تو اندازد نظر چون نبیند بر تو زخم چوب هیچ بی شک اندازد مرا در پیچ پیچ برهنه کن دوش دل برجای دار بعد از آن چوبی قوی را پای دار گرچه این ضربت زیانی باشدت چون ترا بیند نشانی باشدت تن برهنه کرد یوسف آن زمان غلغلی افتاد در هفت آسمان مرد حالی کرد دست خود بلند سخت چوبی زد که در خاکش فکند چون زلیخا زو شنود آن بار آه گفت بس کین آه بود از جایگاه پیش ازین آن آهها ناچیزبود آه آن باد این ز جایی نیز بود گر بود در ماتمی صد نوحه گر آه صاحب درد آید کارگر گر بود در حلقه ای صد غم زده حلقه را باشد نگین ماتم زده تا نگردی مرد صاحب درد تو در صف مردان نباشی مرد تو هر که درد عشق دارد سوز هم شب کجا یابد قرار و روز هم عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت خواجهای که از غلامش خواست او را برای نماز بیدار کند خواجه زنگی را غلامی چست بود دست پاک از کار دنیا شست بود جمله شب آن غلام پاک باز تا به وقت صبح می کردی نماز خواجه گفتش ای غلام کارکن شب چو برخیزی مرا بیدار کن تا وضو سازم کنم با تو نماز آن غلام او را جوابی داد باز گفت آن زن را که درد زه بخاست گر کسش بیدارگر نبود رواست گر ترا دردیستی بیداریی روز و شب در کار نه بی کاریی چون کسی باید که بیدارت کند دیگری باید که او کارت کند هر که را این حسرت و این درد نیست خاک بر فرقش که این کس مرد نیست هر که را این درد دل در هم سرشت محو شد هم دوزخ او را هم بهشت
عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » گفتار بوعلی طوسی دربارهٔ اهل جنت و اهل دوزخ بوعلی طوسی که پیر عهد بود سالک وادی جد و جهد بود آن چنان جا کو به ناز و عز رسید من ندانم هیچکس هرگز رسید گفت فردا اهل دوزخ زار زار اهل جنت را بپرسند آشکار کز خوشی جنت و ذوق وصال حال خود گویید با ما حسب حال اهل جنت جمله گویند این زمان خوشی فردوس برخاست از میان زانک ما را در بهشت پر کمال روی بنمود آفتاب آن جمال چون جمال او به ما نزدیک شد هشت خلد از شرم آن تاریک شد در فروغ آن جمال جان فشان خلد را نه نام باشد نه نشان چون بگویند اهل جنت حال خویش اهل دوزخ در جواب آیند پیش کای همه فارغ ز فردوس و جنان هرچ گفتید آنچنانست آنچنان زانک ما کاصحاب جای ناخوشیم از قدم تا فرق غرق آتشیم روی چون بنمود ما را آشکار حسرت واماندگی از روی یار چون شدیم اگه که ما افتاده ایم وز چنان رویی جدا افتاده ایم ز آتش حسرت دل ناشاد ما آتش دوزخ ببرد از یاد ما هر کجا کین آتش آید کارگر ز آتش دوزخ کجا ماند خبر هرک را شد در رهش حسرت پدید کم تواند کرد از غیرت پدید حسرت و آه و جراحت بایدت در جراحت ذوق و راحت بایدت گر درین منزل تو مجروح آمدی محرم خلوت گه روح آمدی گر تو مجروحی دم از عالم مزن داغ می نه بر جراحت دم مزن عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت مردی که از نبی اجازهٔ نماز بر مصلایی گرفت از نبی در خواست مردی پر نیاز تا گزارد بر مصلایی نماز خواجه دستوری نداد او را در آن گفت ریگ و خاک گرمست این زمان روی نه بر خاک گرم و خاک کوی زانک هر مجروح را داغست روی چون تو می بینی جراحت روح را داغ نیکوتر بود مجروح را تا نیاری داغ دل این جایگاه کی توان کردن بسوی تو نگاه داغ دل آور که در میدان درد اهل دل از داغ بشناسند مرد دیگری گفتش که ای دارای راه دیده ما شد درین وادی سیاه پر سیاست می نماید این طریق چند فرسنگ است این راه ای رفیق گفت ما را هفت وادی در ره است چون گذشتی هفت وادی درگه است وا نیامد در جهان زین راه کس نیست از فرسنگ آن آگاه کس چون نیامد بازکس زین راه دور چون دهندت آگهی ای نا صبور چون شدند آنجایگه گم سر به سر کی خبر بازت دهد از بی خبر هست وادی طلب آغاز کار وادی عشق است از آن پس بی کنار پس سیم وادیست آن معرفت پس چهارم وادی استغنی صفت هست پنجم وادی توحید پاک پس ششم وادی حیرت صعب ناک هفتمین وادی فقرست و فنا بعد ازین روی روش نبود ترا درکشش افتی روش گم گرددت گر بود یک قطره قلزم گرددت
عطار » منطقالطیر » بیان وادی طلب » بیان وادی طلب چون فرو آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صدتعب صد بلا در هر نفس اینجا بود طوطی گردون مگس اینجا بود جد و جهد اینجات باید سال ها زآن که اینجا قلب گردد حال ها ملک اینجا بایدت انداختن ملک اینجا بایدت در باختن در میان خونت باید آمدن وز همه بیرونت باید آمدن چون نماند هیچ معلومت به دست دل بباید پاک کرد از هرچه هست چون دل تو پاک گردد از صفات تافتن گیرد ز حضرت نور ذات چون شود آن نور بر دل آشکار در دل تو یک طلب گردد هزار چون شود در راه او آتش پدید ور شود صد وادی ناخوش پدید خویش را از شوق او دیوانه وار بر سر آتش زند پروانه وار سر طلب گردد ز مشتاقی خویش جرعه ای می خواهد از ساقی خویش جرعه ای ز آن باده چون نوشش شود هر دو عالم کل فراموشش شود غرقه دریا بماند خشک لب سر جانان می کند از جان طلب ز آرزوی آن که سربشناسد او ز اژدهای جان ستان نهراسد او کفر و ایمان گر به هم پیش آیدش درپذیرد تا دری بگشایدش چون درش بگشاد چه کفر و چه دین زانک نبود زان سوی در آن و این عطار » منطقالطیر » بیان وادی طلب » حکایت سجده نکردن ابلیس بر آدم گفت چون حق می دمید این جان پاک در تن آدم که آبی بود و خاک خواست تا خیل ملایک سر به سر نه خبر یابند از جان نه اثر گفت ای روحانیان آسمان پیش آدم سجده آرید این زمان سرنهادند آن همه بر روی خاک لاجرم یک تن ندید آن سر پاک باز ابلیس آمد و گفت این نفس سجده ای از من نبیند هیچ کس گر بیندازند سر از تن مرا نیست غم چون هست این گردن مرا من همی دانم که آدم خاک نیست سر نهم تا سر ببینم باک نیست چون نبود ابلیس را سر بر زمین سر بدید او زانکه بود او در کمین حق تعالی گفتش ای جاسوس راه تو به سر در دیدنی این جایگاه گنج چون دیدی که بنهادم نهان بکشمت تا برنگویی در جهان زانک خفیه نیست بیرون از سپاه هر کجا گنجی که بنهد پادشاه بی شکی بر چشم آنکس کان نهد بکشد او را و خطش بر جان نهد مرد گنجی دید گنجی اختیار سر بریدن بایدت کرد اختیار ور نبرم سر ز تن این دم ترا این سخن باشد همه عالم ترا گفت یا رب مهل ده این بنده را چاره ای کن این ز کار افکنده را حق تعالی گفت مهلت بر منت طوق لعنت کردم اندر گردنت نام تو کذاب خواهم زد رقم تابمانی تا قیامت متهم بعد از آن ابلیس گفت آن گنج پاک چون مرا روشن شد از لعنت چه باک لعنت آن تست رحمت آن تو بنده آن تست قسمت آن تو گر مرا لعنست قسمت باک نیست زهر هم باید همه تریاک نیست چون بدیدم خلق را لعنت طلب لعنتت برداشتم من بی ادب این چنین باید طلب گر طالبی تو نه طالب به معنی غالبی گر نمی یابی تو او را روز و شب نیست او گم هست نقصان در طلب
عطار » منطقالطیر » بیان وادی طلب » حکایت شبلی که گاه مردن زنار بسته بود وقت مردن بود شبلی بی قرار چشم پوشیده دلی پر انتظار در میان زنار حیرت بسته بود بر سر خاکستری بنشسته بود گه گرفتی اشک در خاکستر او گاه خاکستر بکردی بر سر او سایلی گفتش چنین وقتی که هست دیده ای کس را که او زنار بست گفت می سوزم چه سازم چون کنم چون ز غیرت می گدازم چون کنم جان من کز هر دو عالم چشم دوخت این زمان از غیرت ابلیس سوخت چون خطاب لعنتی او راست بس از اضافت آید افسوسم به کس مانده شبلی تفته و تشنه جگر او به دیگر کس دهد چیزی دگر گر تفاوت باشدت از دست شاه سنگ با گوهر نه ای تو مرد راه گر عزیز از گوهری از سنگ خوار پس ندارد شاه اینجا هیچ کار سنگ و گوهر را نه دشمن شو نه دوست آن نظر کن تو که این از دست اوست گر ترا سنگی زند معشوق مست به که از غیری گهر آری به دست مرد باید کز طلب در انتظار هر زمانی جان کند در ره نثار نه زمانی از طلب ساکن شود نه دمی آسودنش ممکن شود گر فرو افتد زمانی از طلب مرتدی باشد درین ره بی ادب عطار » منطقالطیر » بیان وادی طلب » حکایت مجنون که خاک میبیخت تا لیلی را بیابد دید مجنون را عزیزی دردناک کو میان ره گذر می بیخت خاک گفت ای مجنون چه می جویی چنین گفت لیلی را همی جویم یقین گفت لیلی را کجا یابی ز خاک کی بود در خاک شارع در پاک گفت من می جویمش هر جا که هست بوک جایی یک دمش آرم به دست عطار » منطقالطیر » بیان وادی طلب » گفتار یوسف همدان دربارهٔ صبر یوسف همدان امام روزگار صاحب اسرار جهان بینای کار گفت چندانی که از بالا و پست دیده ور می بنگرد در هرچ هست هست یک یک ذره یعقوب دگر یوسف گم کرده می پرسد خبر درد باید در ره او انتظار تا درین هر دو برآید روزگار ور درین هر دو نیابی کار باز سر مکش زنهار از این اسرار باز در طلب صبری بباید مرد را صبر خود کی باشد اهل درد را صبر کن گر خواهی وگر نه بسی بوک جایی راه یابی از کسی همچو آن طفلی که باشد در شکم هم چنان با خود نشین با خود به هم از درون خود مشو بیرون دمی نانت اگر باید همی خور خون دمی قوت آن طفل شکم خونست بس وین همه سودا ز بیرونست بس خون خورو در صبر بنشین مردوار تا برآید کار تو از دست کار
عطار » منطقالطیر » بیان وادی طلب » گفتگوی شیخ ابوسعید مهنه با پیری روشنضمیر دربارهٔ صبر شیخ مهنه بود در قبضی عظیم شد به صحرا دیده پر خون دل دو نیم دید پیری روستایی را ز دور گاو می بست و ازو می ریخت نور شیخ سوی او شد و کردش سلام شرح دادش حال قبض خود تمام پیر چون بشنید گفت ای بوسعید از فرود فرش تا عرش مجید گر کنند این جمله پر ارزن تمام نه به یک کرت به صد کرت مدام ور بود مرغی که چیند آشکار دانه ارزن پس از سالی هزار گر ز بعد آنکه با چندین زمان مرغ صد باره بپردازد جهان از درش بویی نیابد جان هنوز بو سعیدا زود باشد آن هنوز طالبان را صبر می باید بسی طالب صابر نه افتد هر کسی تا طلب در اندرون ناید پدید مشک در نافه ز خون ناید پدید از درونی چون طلب بیرون رود گر همه گردون بود در خون رود هرک را نبود طلب مردار اوست زنده نیست او صورت دیوار اوست هرکرا نبود طلب حیوان بود حاش لله صورتی بی جان بود گر به دست آید ترا گنجی گهر در طلب باید که باشی گرم تر آنک از گنج گهر خرسند شد هم بدان گنج گهر دربند شد هرکه او در ره به چیزی ماند باز شد بتش آن چیز گو با بت بساز چون تنک مغز آمدی بی دل شدی کز شرابی مست لایعقل شدی می مشو آخر به یک می مست نیز می طلب چون بی نهایت هست نیز عطار » منطقالطیر » بیان وادی طلب » حکایت محمود و مردی خاکبیز یک شبی محمود می شد بی سپاه خاک بیزی دید سر بر خاک راه کرده بد هر جای کوهی خاک بیش شاه چون آن دید بازو بند خویش در میان کوه خاک او فکند پس براند آنگاه چون بادی سمند پس دگر شب باز آمد شهریار دید او را همچنین مشغول کار گفتش آخر آنچ دوش آن یافتی ده خراج عالم آسان یافتی همچنان بس خاک می بیزی تو باز پادشاهی کن که گشتی بی نیاز خاک بیزش گفت آن زین یافتم آن چنان گنجی نهان زین یافتم چون ازین در دولتم شد آشکار تا که جان دارم مرا اینست کار مرد این ره باش تا بگشایدت سر متاب از راه تا بنمایدت بسته جز دو چشم تو پیوسته نیست تو طلب کن زانک این در بسته نیست عطار » منطقالطیر » بیان وادی طلب » حکایت مردی که گشایش میخواست و جواب رابعه به او بی خودی می گفت در پیش خدای کای خدا آخر دری بر من گشای رابعه آنجا مگر بنشسته بود گفت ای غافل کی این در بسته بود
عطار » منطقالطیر » بیان وادی عشق » بیان وادی عشق بعد ازین وادی عشق آید پدید غرق آتش شد کسی کانجا رسید کس درین وادی به جز آتش مباد وانک آتش نیست عیشش خوش مباد عاشق آن باشد که چون آتش بود گرم رو سوزنده و سرکش بود عاقبت اندیش نبود یک زمان در کشد خوش خوش بر آتش صد جهان لحظه ای نه کافری داند نه دین ذره ای نه شک شناسد نه یقین نیک و بد در راه او یکسان بود خود چو عشق آمد نه این نه آن بود ای مباحی این سخن آن تونیست مرتدی تو این به دندان تو نیست هرچ دارد پاک دربازد به نقد وز وصال دوست می نازد به نقد دیگران را وعده فردا بود لیک او را نقد هم اینجا بود تا نسوزد خویش را یک بارگی کی تواند رست از غم خوارگی تا بریشم در وجود خود نسوخت در مفرح کی تواند دل فروخت می تپد پیوسته در سوز و گداز تا بجای خود رسد ناگاه باز ماهی از دریا چو بر صحرا فتد می تپد تا بوک در دریا فتد عشق اینجا آتشست و عقل دود عشق کامد در گریزد عقل زود عقل در سودای عشق استاد نیست عشق کار عقل مادر زاد نیست گر ز غیبت دیده ای بخشند راست اصل عشق اینجا ببینی کز کجاست هست یک یک برگ از هستی عشق سر ببر افکنده از مستی عشق گر ترا آن چشم غیبی باز شد با تو ذرات جهان هم راز شد ور به چشم عقل بگشایی نظر عشق را هرگز نبینی پا و سر مرد کارافتاده باید عشق را مردم آزاده باید عشق را تو نه کار افتاده ای نه عاشقی مرده ای تو عشق را کی لایقی زنده دل باید درین ره صد هزار تا کند در هرنفس صد جان نثار عطار » منطقالطیر » بیان وادی عشق » حکایت خواجهای که عاشق کودکی فقاع فروش شد خواجه ای از خان و مان آواره شد وز فقاعی کودکی بی چاره شد شد ز فرط عشق سودایی ازو گشت سر غوغای رسوایی ازو هرچ او را بود اسباب و ضیاع می فروخت و می خرید از وی فقاع چون نماندش هیچ بس درویش شد عشق آن بی دل یکی صد بیش شد گرچه می دادند نان او را تمام گرسنه بودی و سیر از جان مدام زانک چندانی که نانش می رسید جمله می برد و فقاعی می خرید دایما بنشسته بودی گرسنه تا خرد یک دم فقاعی صد تنه سایلی گفتش که ای آشفته کار عشق چه بود سر این کن آشکار گفت آن باشد که صد عالم متاع جمله بفروشی برای یک فقاع تا چنین کاری نیفتد مرد را او چه داند عشق را و درد را
عطار » منطقالطیر » بیان وادی عشق » حکایت مجنون که پوست پوشید و با گوسفندان به کوی لیلی رفت اهل لیلی نیز مجنون را دمی در قبیله ره ندادندی همی داشت چوپانی در آن صحرا نشست پوستی بستد ازو مجنون مست سرنگون شد پوست اندر سرفکند خویشتن را کرد همچون گوسفند آن شبان را گفت بهر کردگار در میان گوسفندانم گذار سوی لیلی ران رمه من در میان تا بیابم بوی لیلی یک زمان تا نهان از دوست زیر پوست من بهره گیرم ساعتی از دوست من گر ترا یک دم چنین دردیستی در بن هر موی تو مردیستی ای دریغا درد مردانت نبود روزی مردان میدانت نبود عاقبت مجنون چو زیر پوست شد در رمه پنهان به کوی دوست شد خوش خوشی برخاست اول جوش ازو پس به آخر گشت زایل هوش ازو چون درآمد عشق و آب از سرگذشت برگرفتش آن شبان بردش به دشت آب زد بر روی آن مست خراب تا دمی بنشست آن آتش ز آب بعد از آن روزی مگر مجنون مست کرد با قومی به صحرا در نشست یک تن از قومش به مجنون گفت باز بس برهنه مانده ای ای سرفراز جامه ای کان دوست تر داری و بس گر بگویی من بیارم این نفس گفت هرجامه سزای دوست نیست هیچ جامه بهترم از پوست نیست پوستی خواهم از آن گوسفند چشم بد را نیز می سوزم سپند اطلس و اکسون مجنون پوستست پوست خواهد هرک لیلی دوستست برده ام در پوست بوی دوست من کی ستانم جامه ای جز پوست من دل خبر از پوست یافت از دوستی چون ندارم مغز باری پوستی عشق باید کز خرد بستاندت پس صفات تو بدل گرداندت کمترین چیزیت در محو صفات بخشش جانست و ترک ترهات پای درنه گر سرافرازی چنین زآن که بازی نیست جانبازی چنین عطار » منطقالطیر » بیان وادی عشق » حکایت مفلسی که عاشق ایاز شد و گفتگوی او با محمود گشت عاشق بر ایاز آن مفلسی این سخن شد فاش در هر مجلسی چون سواره گشتی اندر ره ایاس می دویدی آن گدای حق شناس چون به میدان آمدی آن مشک موی رند هرگز ننگرستی جز بگوی آن سخن گفتند با محمود باز کان گدایی گشت عاشق بر ایاز روزدیگر چون به میدان شد غلام می دوید آن رند در عشقی تمام چشم درگوی ایاز آورده بود گوییی چون گوی چوگان خورده بود کرد پنهان سوی او سلطان نگاه دید جانش چون جو و رویش چو کاه پشت چون چوگان و سرگردان چو گوی می دوید از هر سوی میدان چو گوی خواندش محمود و گفتش ای گدا خواستی هم کاسگی پادشاه رند گفتش گر گدا می گوییم عشق بازی را ز تو کمتر نیم عشق و افلاس است در هم سایگی هست این سر مایه سرمایگی عشق از افلاس می گیرد نمک عشق مفلس را سزد بی هیچ شک تو جهان داری دلی افروخته عشق را باید چو من دل سوخته ساز وصل است اینچ تو داری و بس صبر کن در درد هجران یک نفس وصل را چندین چه سازی کار و بار هجر را گر مرد عشقی پای دار شاه گفتش ای ز هستی بی خبر جمله چون برگوی می داری نظر گفت زیرا گو چو من سرگشته است من چو او و او چو من آغشته است قدر من او داند و من آن او هر دو یک گوییم در چوگان او هر دو در سرگشتگی افتاده ایم بی سرو بی تن به جان استاده ایم او خبر دارد ز من من هم ازو باز می گوییم مشتی غم ازو دولتی تر آمد از من گوی راه کاسب او را نعل بوسد گاه گاه گرچه همچون گوی بی پا و سرم لیک من از گوی محنت کش ترم گوی برتن زخم از چوگان خورد وین گدای دل شده بر جان خورد گوی گرچه زخم دارد بی قیاس از پی او می دود آخر ایاس من اگر چه زخم دارم بیش ازو درپیم بی او و من در پیش ازو گوی گه گه در حضور افتاده است وین گدا پیوسته دور افتاده است آخر او را چون حضوری می رسد از پی وصلش سروری می رسد من نمی یارم ز وصلش بوی برد گوی وصلی یافت و از من گوی برد شهریارش گفت ای درویش من دعوی افلاس کردی پیش من گر نمی گویی دروغ ای بی نوا مفلسی خویش را داری گوا گفت تا جان من بود مفلس نیم مدعی ام اهل این مجلس نیم لیک اگر در عشق گردم جان فشان جان فشاندن هست مفلس را نشان در تو ای محمود کو معنی عشق جان فشان ورنه مکن دعوی عشق این بگفت و بود جانیش از جهان داد جان بر روی جانان ناگهان چون بداد آن رند جان بر خاک راه شد جهان محمود را زان غم سیاه گر به نزدیک تو جان بازیست خرد تو درآ تا خود ببینی دست برد گر ترا گویند یک ساعت درآی تا تو زین ره بشنوی بانگ درای چون چنان بی پا و سرگردی مدام کانچ داری جمله در بازی تمام چون درافتی تا خبر باشد ترا عقل و جان زیر و زبر باشد ترا
عطار » منطقالطیر » بیان وادی عشق » حکایت عربی که در عجم افتاد و سر گذشت او با قلندران در عجم افتاد خلقی از عرب ماند از رسم عجم او در عجب در نظاره می گذشت آن بی خبر بر قلندر راه افتادش مگر دید مشتی شنگ را نه سر نه تن هر دو عالم باخته بی یک سخن جمله کم زن مهره دزد پاک بر در پلیدی هریک از هم پاک تر هر یکی را کرده ای دزدی به دست هیچ دردی ناچشیده جمله مست چون بدید آن قوم را میلش فتاد عقل و جان بر شارع سیلش فتاد چون قلندریان چنانش یافتند آب برده عقل و جانش یافتند جمله گفتندش درآ ای هیچ کس او درون شد بیش و کم این بود بس کرد رندی مست از یک دردیش محو شد از خویش و گم شد مردیش مال و ملک و سیم و زر بودش بسی برد ازو در یک ندب حالی کسی رندی آمد دردی افزونش داد وز قلندر عور سر بیرونش داد مرد می شد همچنان تا با عرب عور و مفلس تشنه جان و خشک لب اهل او گفتند بس آشفته ای کو زر و سیمت کجا تو خفته ای سیم و زر شد آمد آشفتن ترا شوم بود این در عجم رفتن ترا دزد راهت زد کجا شد مال تو شرح ده تا من بدانم حال تو گفت می رفتم خرامان در رهی اوفتاده بر قلندر ناگهی هیچ دیگر می ندانم نیز من سیم و زر رفت وشدم ناچیز من گفت وصف این قلندر کن مرا گفت وصف اینست و بس قال اندرا مرد اعرابی فنایی مانده بود زان همه قال اندرایی مانده بود پای درنه یا سر خود گیر تو جان ببر یا نه به جان بپذیر تو گر تو بپذیری به جان اسرار عشق جان فشانان سرکنی در کار عشق جان فشانی و بمانی برهنه ماندت قال اندرایی دربنه عطار » منطقالطیر » بیان وادی عشق » حکایت عاشقی که قصد کشتن معشوق بیمار را کرد بود عالی همتی صاحب کمال گشت عاشق بر یکی صاحب جمال از قضا معشوق آن دل داده مرد شد چو شاخ خیزران باریک و زرد روز روشن بر دلش تاریک شد مرگش از دور آمد و نزدیک شد مرد عاشق را خبر دادند از آن کاردی در دست می آمد دوان گفت جانان رابخواهم کشت زار تا به مرگ خود نمیرد آن نگار مردمان گفتند بس شوریده ای تو درین کشتن چه حکمت دیده ای خون مریز و دست ازین کشتن بدار کو خود این ساعت بخواهد مرد زار چون ندارد مرده کشتن حاصلی سر نبرد مرده را جز جاهلی گفت چون بر دست من شد کشته یار در قصاص او کشندم زار زار پس چو برخیزد قیامت پیش جمع از برای او بسوزندم چو شمع تا شوم زو کشته امروز از هوس سوخته فردا ازو اینم نه بس پس بود آنجا و اینجا کام من سوخته یا کشته ای او نام من عاشقان جان باز این راه آمدند وز دو عالم دست کوتاه آمدند زحمت جان از میان برداشتند دل به کلی از جهان برداشتند جان چو برخاست از میان بی جان خویش خلوتی کردند با جانان خویش
عطار » منطقالطیر » بیان وادی عشق » حکایت خلیلالله که جان به عزرائیل نمیداد چون خلیل الله درنزع اوفتاد جان به عزراییل آسان می نداد گفت از پس شو بگو با پادشاه کز خلیل خویش آخر جان مخواه حق تعالی گفت اگر هستی خلیل بر خلیل خویشتن جان کن سبیل جان همی باید ستد از تو به تیغ از خلیل خود که دارد جان دریغ حاضری گفتش که ای شمع جهان ازچه می ندهی به عزراییل جان عاشقان بودند جان بازان راه تو چرا می داری آخر جان نگاه گفت من چون گویم آخر ترک جان چونک عزراییل باشد در میان بر سر آتش درآمد جبرییل گفت از من حاجتی خواه ای خلیل من نکردم سوی او آن دم نگاه زانک بند راهم آمد جز اله چون بپیچیدم سر از جبریل من کی دهم جان را به عزراییل من زان نیارم کرد خوش خوش جان نثار تا از و شنوم که گوید جان بیار چون به جان دادن رسد فرمان مرا نیم جو ارزد جهانی جان مرا در دو عالم کی دهم من جان به کس تا که او گوید سخن اینست و بس عطار » منطقالطیر » بیان وادی معرفت » بیان وادی معرفت بعد از آن بنمایدت پیش نظر معرفت را وادیی بی پا و سر هیچ کس نبود که او این جایگاه مختلف گردد ز بسیاری راه هیچ ره دروی نه هم آن دیگرست سالک تن سالک جان دیگرست باز جان و تن ز نقصان و کمال هست دایم در ترقی و زوال لاجرم بس ره که پیش آمد پدید هر یکی بر حد خویش آمد پدید کی تواند شد درین راه جلیل عنکبوت مبتلا هم سیر پیل سیر هر کس تا کمال وی بود قرب هر کس حسب حال وی بود گر بپرد پشه چندانی که هست کی کمال صرصرش آید بدست لاجرم چون مختلف افتاد سیر هم روش هرگز نیفتد هیچ طیر معرفت زینجا تفاوت یافتست این یکی محراب و آن بت یافتست چون بتابد آفتاب معرفت از سپهر این ره عالی صفت هر یکی بینا شود بر قدر خویش بازیابد در حقیقت صدر خویش سر ذراتش همه روشن شود گلخن دنیا برو گلشن شود مغز بیند از درون نه پوست او خود نبیند ذره ای جز دوست او هرچ بیند روی او بیند مدام ذره ذره کوی او بیند مدام صد هزار اسرار از زیر نقاب روز می بنمایدت چون آفتاب صد هزاران مرد گم گردد مدام تا یکی اسراربین گردد تمام کاملی باید درو جانی شگرف تا کند غواصی این بحر ژرف گر ز اسرارت شود ذوقی پدید هر زمانت نو شود شوقی پدید تشنگی بر کمال اینجا بود صد هزاران خون حلال اینجا بود گر بیازی دست تا عرش مجید دم مزن یک ساعت از هل من مزید خویش را در بحر عرفان غرق کن ورنه باری خاک ره بر فرق کن گر نه ای ای خفته اهل تهنیت پس چرا خود را نداری تعزیت گر نداری شادیی از وصل یار خیز باری ماتم هجران بدار گر نمی بینی جمال یار تو خیز منشین می طلب اسرار تو گر نمی دانی طلب کن شرم دار چون خری تا چند باشی بی فسار
عطار » منطقالطیر » بیان وادی معرفت » حکایت مردی که در کوه چین سنگ شد بود مردی سنگ شد در کوه چین اشک می بارد ز چشمش بر زمین بر زمین چون اشک ریزد زار زار سنگ گردد اشک آن مرد آشکار گر از آن سنگی فتد در دست میغ تا قیامت زو نبارد جز دریغ هست علم آن مرد پاک راست گوی گر به چین باید شدن او را بجوی زانک علم از غصه بی همتان سنگ شد تا کی ز کافر نعمتان جمله تاریک است این محنت سرای علم در وی چون جواهر ره نمای رهبر جانت درین تاریک جای جوهر علمست و علم جان فزای تو درین تاریکی بی پا و سر چون سکندر مانده ای بی راه بر گر تو برگیری ازین جوهر بسی خویش را یابی پشیمان تر کسی ور نباید جوهرت ای هیچ کس هم پشیمان تر تو خواهی بود بس گر بود ور نبود این جوهر ترا هر زمان یابم پشیمان تر ترا این جهان و آن جهان در جان گمست تن ز جان و جان ز تن پنهان گمست چون برون رفتی ازین گم در گمی هست آنجا جای خاص آدمی گر رسی زینجا بجای خاص باز پی بری در یک نفس صد گونه راز ور درین ره بازمانی وای تو گم شود در نوحه سر تا پای تو شب مخسب و روز در هم می مخور این طلب در تو پدید آید مگر می طلب تو تا طلب کم گرددت خورد روز و خواب شب کم گرددت عطار » منطقالطیر » بیان وادی معرفت » حکایت عاشقی که خفته بود و معشوق بر او عیب گرفت عاشقی از فرط عشق آشفته بود بر سر خاکی بزاری خفته بود رفت معشوقش به بالینش فراز دید او را خفته وز خود رفته باز رقعه ای بنبشت چست و لایق او بست آن بر آستین عاشق او عاشقش از خواب چون بیدار شد رقعه برخواند و برو خون بار شد این نوشته بود کای مرد خموش خیز اگر بازارگانی سیم کوش ور تو مرد زاهدی شب زنده باش بندگی کن تا به روز و بنده باش ور تو هستی مرد عاشق شرم دار خواب را با دیده عاشق چه کار مرد عاشق باد پیماید به روز شب همه مهتاب پیماید ز سوز چون تو نه اینی نه آن ای بی فروغ می مزن در عشق ما لاف دروغ گر بخفتد عاشقی جز در کفن عاشقش گویم ولی بر خویشتن چون تو در عشق از سر جهل آمدی خواب خوش بادت که نااهل آمدی
عطار » منطقالطیر » بیان وادی معرفت » حکایت پاسبانی عاشق که هیچ نمیخفت پاسبانی بود عاشق گشت زار روز و شب بی خواب بود و بی قرار هم دمی با عاشق بی خواب گفت کاخر ای بی خواب یک دم شب بخفت گفت شد با پاسبانی عشق یار خواب کی آید کسی را زین دو کار پاسبان را خواب کی لایق بود خاصه مرد پاسبان عاشق بود چون چنین سربازیی در سر ببست بود آن این یک بر آن دیگر ببست من چگونه خواب یابم اندکی وام نتوان کردن این خواب از یکی هر شبم عشق امتحانی می کند پاسبان را پاسبانی می کند گاه می رفتی و چوبک می زدی گه ز غم بر روی و تارک می زدی گر بخفتی یک دم آن بی خواب و خور عشق دیدیش آن زمان خوابی دگر جمله شب خلق را نگذاشتی تا بخفتندی فغان برداشتی دوستی گفتش که ای در تب و تاب جمله شب نیستت یک لحظه خواب گفت مرد پاسبان را خواب نیست روی عاشق را به جز اشک آب نیست پاسبان را کار بی خوابی بود عاشقان را روی بی آبی بود چون ز جای خواب آب آید برون کی بود ممکن که خواب آید برون عاشقی و پاسبانی یارشد خواب ز چشمش به دریا بار شد پاسبان را عاشقی نغز اوفتاد کار بی خوابیش در مغز اوفتاد می مخسب ای مرد اگر جوینده ای خواب خوش بادت اگر گوینده ای پاسبانی کن بسی در کوی دل زانک دزدانند در پهلوی دل هست از دزدان دل بگرفته راه جوهر دل دار از دزدان نگاه چون ترا این پاسبانی شد صفت عشق زود آید پدید و معرفت مرد را بی شک درین دریای خون معرفت باید ز بی خوابی برون هرک او بی خوابی بسیار برد چون به حضرت شد دل بیداربرد چون ز بی خوابیست بیداری دل خواب کم کن در وفاداری دل چند گویم چون وجودت غرقه ماند غرقه را فریاد نتواند رهاند عاشقان رفتند تا پیشان همه در محبت مست خفتند آن همه تو همی زن سر که آن مردان مرد نوش کردند آنچ می بایست کرد هر که را شد ذوق عشق او پدید زود باید هر دو عالم را کلید گر زنی باشد شود مردی شگرف ور بود مردی شود دریای ژرف عطار » منطقالطیر » بیان وادی معرفت » گفتار عباسه دربارهٔ عشق و معرفت با کسی عباسه گفت ای مرد عشق ذره ای بر هرک تابد درد عشق گر بود مردی زنی زاید ازو ور زنیست ای بس که مرد آید ازو زن ندیدی تو که از آدم بزاد مرد نشنیدی که از مریم بزاد تا نتابد آنچ می باید تمام کار هرگز بر تو نگشاید مدام چون بتابد ملک حاصل آیدت حاصل آید هرچ در دل آیدت ملک نیز این دان و دولت این شمر ذره ای زین عالمی از دین شمر گر شوی قانع به ملک این جهان تا ابد ضایع بمانی جاودان هست دایم سلطنت در معرفت جهد کن تا حاصل آید این صفت هرک مست عالم عرفان بود بر همه خلق جهان سلطان بود ملک عالم پیش او ملکی شود نه فلک در بحر او فلکی شود گر بدانندی ملوک روزگار ذوق یک شربت ز بحر بی کنار جمله در ماتم نشینندی ز درد روی یک دیگر ندیدندی ز درد
عطار » منطقالطیر » بیان وادی معرفت » حکایت محمود و دیوانهٔ ویرانهنشین شد مگر محمود در ویرانه ای دید آنجا بی دلی دیوانه ای سر فرو برده به اندوهی که داشت پشت زیر بار آن کوهی که داشت شاه را چون دید گفتش دورباش ورنه بر جانت زنم صد دور باش تو نه ای شاهی که تو دون همتی در خدای خویش کافر نعمتی گفت محمودم مرا کافر مگوی یک سخن با من بگو دیگر مگوی گفت اگر می دانیی ای بی خبر کز که دور افتاده ای زیر و زبر نیستی خاکستر و خاکت تمام جمله آتش ریزیی بر سر مدام عطار » منطقالطیر » بیان وادی استغنا » بیان وادی استغنا بعد ازین وادی استغنا بود نه درو دعوی و نه معنی بود می جهد از بی نیازی صرصری می زند بر هم به یک دم کشوری هفت دریا یک شمر اینجا بود هفت اخگر یک شرر اینجا بود هشت جنت نیز اینجا مرده ایست هفت دوزخ همچو یخ افسرده ایست هست موری را هم اینجا ای عجب هر نفس صد پیل اجری بی سبب تا کلاغی را شود پر حوصله کس نماند زنده در صد قافله صد هزاران سبز پوش از غم بسوخت تا که آدم را چراغی برفروخت صد هزاران جسم خالی شد ز روح تا درین حضرت دروگر گشت نوح صد هزاران پشه در لشگر فتاد تا براهیم از میان با سرفتاد صد هزاران طفل سر ببریده گشت تا کلیم الله صاحب دیده گشت صد هزاران خلق در زنار شد تا که عیسی محرم اسرار شد صد هزاران جان و دل تاراج یافت تا محمد یک شبی معراج یافت قدر نه نو دارد اینجا نه کهن خواه اینجا هیچ کن خواهی مکن گر جهانی دل کبابی دیده ای همچنان دانم که خوابی دیده ای گر درین دریا هزاران جان فتاد شبنمی در بحر بی پایان فتاد گر فرو شد صد هزاران سر بخواب ذره ای با سایه ای شد ز آفتاب گر بریخت افلاک و انجم لخت لخت در جهان کم گیر برگی از درخت گر ز ماهی در عدم شد تا به ماه پای مور لنگ شد در قعر چاه گر دو عالم شد همه یک بارنیست در زمین ریگی همان انگار نیست گر نماند از دیو وز مردم اثر از سر یک قطره باران در گذر گر بریخت این جمله تن ها به خاک موی حیوانی اگر نبود چه باک گر شد اینجا جزو و کل کلی تباه کم شد از روی زمین یک برگ کاه گر به یک ره گشت این نه طشت گم قطره ای در هشت دریا گشت گم
عطار » منطقالطیر » بیان وادی استغنا » حکایت مردی که پسر جوانش به چاه افتاد در ده ما بود برنایی چو ماه اوفتاد آن ماه یوسف وش به چاه در زبر افتاد خاک او را بسی عاقبت ز آنجا بر آوردش کسی خاک بر وی گشته بود و روزگار با دو دم آورده بودش کار و بار آن نکو سیرت محمد نام بود تا بدان عالم ازو یک گام بود چون پدر دیدش چنان گفت ای پسر ای چراغ چشم وای جان پدر ای محمد با پدر لطفی بکن یک سخن گو گفت آخر کو سخن کو محمد کو پسر کو هیچ کس این بگفت و جان بداد این بود و بس درنگر ای سالک صاحب نظر تا محمد کو و آدم درنگر آدم آخر کو و ذریات کو نام جزویات و کلیات کو کو زمین کو کوه و دریا کو فلک کو پری کو دیو و مردم کو ملک کو کنون آن صد هزاران تن زخاک کو کنون آن صد هزاران جان پاک کو به وقت جان بدادن پیچ پیچ کو کسی کو جان و تن کو هیچ هیچ هر دو عالم را و صد چندان که هست گر بسایی و ببیزی آنک هست چون سرای پیچ پیچ آید ترا با سر غربال هیچ آید ترا عطار » منطقالطیر » بیان وادی استغنا » گفتار یوسف همدان دربارهٔ عالم وجود یوسف همدان که چشم راه داشت سینه پاک و دل آگاه داشت گفت بر شو عمرها بالای عرش پس فرو شو پیش از آن در تحت فرش هرچ بود و هست و خواهد بود نیز چه بدو چه نیک یک یک ذره چیز قطره است این جمله از دریای بود بود فرزند نبود آمد چه سود نیست این وادی چنین سهل ای سلیم سهل می دانی تو از جهل ای سلیم گر شود دریا ره از خون دلت هم نیفتد قطع جز یک منزلت گر جهانی راه هر دم بسپری گام اول باشدت چون بنگری هیچ سالک راه را پایان ندید هیچ کس این درد را درمان ندید گر باستی همچو سنگ افسرده ای گه مرداری وگاهی مرده ای ور به تگ استی و دایم می دوی تا ابد بانگ درایی نشنوی نه شدن رویست و نه استادنت نه ترا مردن به و نه زادنت مشکلا کارا که افتادت چه سود کار سخت اینست استادت چه سود سر مزن سر می زن ای مرد خموش ترک کن این کار و هین در کار کوش هم بترک کار کن هم کارکن کار خود اندک کن وبسیارکن تا اگر کاری بود درمان کار کار باشد با تو در پایان کار ور نباشد کار درمان کسی با تو بی کاری بود آنجا بسی ترک کن کاری که آن کردی نخست کردن و ناکردن این باشد درست چون شناسی کار چون بتوان شناخت بوک بتوانی شناخت و کار ساخت بی نیازی بین و استغنا نگر خواه مطرب باش خواهی نوحه گر برق استغنا چنان اینجا فروخت کز تف او صد جهان اینجا بسوخت صد جهان اینجا فرو ریزد به خاک گر جهان نبود درین وادی چه باک
عطار » منطقالطیر » بیان وادی استغنا » حکایت مردی که صورت افلاک بر تختهٔ خاک میکشید دیده باشی کان حکیم بی خرد تخته ای خاک آورد در پیش خود پس کند آن تخته پر نقش و نگار ثابت و سیاره آرد آشکار هم فلک آرد پدید و هم زمین گه بر آن حکمی کند گاهی برین هم نجوم و هم برون آرد پدید هم افول و هم عروج آرد پدید هم نحوست هم سعادت برکشد خانه موت و ولادت برکشد چون حساب نحس کرد و سعد از آن گوشه آن تخته گیرد بعد از آن برفشاند گویی آن هرگز نبود آن همه نقش و نشان هرگز نبود صورت این عالم پر پیچ پیچ هست همچون صورت آن تخته هیچ تو نیاری تاب این کنجی گزین گرد این کم گرد و در کنجی نشین جمله مردان زنان اینجا شدند از دو عالم بی نشان اینجا شدند چون نداری طاقت این راه تو گر همه کوهی نسنجی کاه تو عطار » منطقالطیر » بیان وادی استغنا » گفتار پیری مستغنی گفت مردی مرد را از اهل راز پرده شد از عالم اسرار باز هاتفی در حال گفت ای پیر زود هرچه می خواهی به خواه و گیر زود پیر گفتا من بدیدم کانبیا مبتلا بودند دایم در بلا هر کجا رنج و بلایی بیش بود انبیا را آن همه در پیش بود انبیا را چون بلا آمد نصیب کی رسد راحت بدین پیر غریب من نه عزت خواهم و نه خواریی کاش در عجز خودم بگذاریی چون نصیب مهتران در دست و رنج کهتران را کی تواند بود گنج انبیا بودند سر غوغای کار من ندارم تاب دست از من بدار هرچ گفتم از میان خود چه سود تا ترا کاری نیفتد زان چه سود گرچه در بحر خطر افتاده ای همچو کبکی بال و پرافتاده ای از نهنگ و قعر اگر آگاهیی کی سلوک این چنین ره خواهیی اول از پندار مانی بی قرار چون درافتی جان کی آری با کنار عطار » منطقالطیر » بیان وادی استغنا » حکایت مگسی که به کندو رفت و دست و پایش در عسل ماند آن مگس می شد ز بهر توشه ای دید کندوی عسل در گوشه ای شد ز شوق آن عسل دل داده ای در خروش آمد که کو آزاده ای کز من مسکین جوی بستاند او در درون کندوم بنشاند او شاخ وصلم گر ببرآید چنین منج نیکوتر بود در انگبین کرد کارش را کسی بیرون شوی در درون ره دادش و بستد جوی چون مگس را با عسل افتاد کار پای و دستش در عسل شد استوار در طپیدن سست شد پیوند او وز چخیدن سخت تر شد بند او در خروش آمد که ما را قهر کشت وانگبینم سخت تر از زهر کشت گر جوی دادم دو جو اکنون دهم بوک ازین درماندگی بیرون جهم کس درین وادی دمی فارغ مباد مرد این وادی به جز بالغ مباد روزگاریست ای دل آشفته کار تا به غفلت می گذاری روزگار عمر در بی حاصلی بردی به سر کو کنون تحصیل را عمری دگر خیز و این وادی مشکل قطع کن بازپر وز جان وز دل قطع کن زانک تا با جان و بادل هم بری مشرکی وز مشرکان غافل تری جان برافشان در ره و دل کن نثار ورنه ز استغنی بگردانند کار
عطار » منطقالطیر » بیان وادی استغنا » حکایت شیخی خرقهپوش که عاشق دختر سگبان شد بود شیخی خرقه پوش و نامدار برد از وی دختر سگبان قرار شد چنان در عشق آن دلبر زبون کز دلش می زد چو دریا موج خون بر امید آنک بیند روی او شب بخفتی با سگان در کوی او مادر دختر از آن آگاه شد گفت شیخا چون دلت گم راه شد پیر اگر بر دست دارد این هوس پیشه ما هست سگبانی و بس رنگ ماگیری و سگبانی کنی بعد سالی عقد و مهمانی کنی چون نبود آن شیخ اندر عشق سست خرقه را بفکند و شد در کار چست با سگی در دست در بازار شد قرب سالی از پی این کار شد صوفی دیگر که بودش هم نفس چون چنانش دید گفت ای هیچ کس مدت سی سال بودی مرد مرد این چرا کردی و هرگز این که کرد گفت ای غافل مکن قصه دراز زانک اگر پرده کنی زین قصه باز حق تعالی داند این اسرار را با تو گرداند همی این کار را چون ببیند طعنه پیوست تو سگ نهد از دست من بر دست تو چند گویم این دلم از درد راه خون شد و یک دم نیامد مرد راه من ببیهوده شدم بسیار گوی وز شما یک تن نشد اسرارجوی گر شما اسرار دان ره شوید آنگهی از حرف من آگه شوید گر بگویم بیش ازین در ره بسی جمله در خوابید کو رهبر کسی عطار » منطقالطیر » بیان وادی استغنا » حکایت مریدی که از شیخ خواست تا نکتهای بگوید آن مریدی شیخ را گفت از حضور نکته ای برگوی شیخش گفت دور گر شما روها بشویید این زمان آنگهی من نکته آرم در میان در نجاست مشک بویی زان چه سود پیش مستان نکته گویی زان چه سود عطار » منطقالطیر » بیان وادی توحید » بیان وادی توحید بعد از این وادی توحید آیدت منزل تفرید و تجرید آیدت رویها چون زین بیابان درکنند جمله سر از یک گریبان برکنند گر بسی بینی عدد گر اندکی آن یکی باشد درین ره در یکی چون بسی باشد یک اندر یک مدام آن یک اندر یک یکی باشد تمام نیست آن یک کان احد آید ترا زان یکی کان در عدد آید ترا چون برونست از احد وین از عدد از ازل قطع نظر کن وز ابد چون ازل گم شد ابد هم جاودان هر دو را کی هیچ ماند در میان چون همه هیچی بود هیچ این همه کی بود دو اصل جز پیچ این همه عطار » منطقالطیر » بیان وادی توحید » عقیدهٔ دیوانهای دربارهٔ عالم گفت آن دیوانه را مردی عزیز چیست عالم شرح ده این مایه چیز گفت هست این عالم پر نام و ننگ همچو نخلی بسته از صد گونه رنگ گر به دست این نخل می مالد یکی آن همه یک موم گردد بی شکی چون همه مومست و چیزی نیز نیست رو که چندان رنگ جز یک چیز نیست چون یکی باشد همه نبود دوی نه منی برخیزد اینجا نه توی
عطار » منطقالطیر » بیان وادی توحید » حکایت پیرزنی که کاغذ زری به بوعلی داد رفت پیش بوعلی آن پیر زن کاغذی زر برد کین بستان ز من شیخ گفتش عهد دارم من که نیز جز ز حق نستانم از کس هیچ چیز پیرزن در حال گفت ای بوعلی از کجا آوردی آخر احولی تو درین ره مرد عقد و حل نه ای چند بینی غیر اگر احول نه ای مرد را در دیده آنجا غیر نیست زانک آنجا کعبه نی و دیر نیست هم ازو بشنو سخنها آشکار هم بدو ماند وجودش پایدار هم جزو کس را نبیند یک زمان هم جزو کس رانداند جاودان هم درو هم زو و هم با او بود هم برون از هرسه این نیکو بود هرک در دریای وحدت گم نشد گر همه آدم بود مردم نشد هر یک از اهل هنر وز اهل عیب آفتابی دارد اندر غیب غیب عاقبت روزی بود کان آفتاب با خودش گیرد براندازد نقاب هرک او در آفتاب خود رسید تو یقین می دان که نیک و بد رسید تا تو باشی نیک و بد اینجا بود چون تو گم گشتی همه سودا بود ور تو مانی در وجود خویش باز نیک و بد بینی بسی و ره دراز تا که از هیچی پدیدار آمدی درگرفت خود گرفتار آمدی کاشکی اکنون چو اول بودیی یعنی از هستی معطل بودیی از صفات بد به کلی پاک شو بعد از آن بادی به کف با خاک شو تو کجا دانی که اندر تن ترا چه پلیدیهاست چه گلخن ترا مار و کژدم در تو زیر پرده اند خفته اند و خویشتن گم کرده اند گر سر مویی فراایشان کنی هر یکی را همچو صد ثعبان کنی هر کسی را دوزخ پر مار هست تا بپردازی تو دوزخ کار هست گر برون آیی ز یک یک پاک تو خوش به خواب اندر شوی در خاک تو ورنه زیر خاک چه کژدم چه مار می گزندت سخت تا روز شمار هر کسی کو بی خبر زین پاکیست هرکه خواهی گیر کرمی خاکیست تاکی ای عطار ازین حرف مجاز با سر اسرارتوحید آی باز مرد سالک چون رسد این جایگاه جایگاه مرد برخیزد ز راه گم شود زیرا که پیدا آید او گنگ گردد زانک گویا آید او جزو گردد کل شود نه کل نه جزو صورتی باشد صفت نه جان نه عضو هر چهار آید برون از هر چهار صد هزار آید فزون از صد هزار در دبیرستان این سر عجب صد هزاران عقل بینی خشک لب عقل اینجا کیست افتاده بدر مانده طفلی کو ز مادر زاد کر ذره ای برهرک این سر تافتست سر ز ملک هر دو عالم تافتست خود چو این کس نیست مویی در میان چون نتابد سر چو مویی از جهان گرچه این کس نیست کل این هم کس است گر وجودست وعدم هم این کس است