Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۲ یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من بر کنار چشمه خفته در میان نسترن حلقه کرده دست بسته حوریان بر گرد او از یکی سو لاله زار و از یکی سو یاسمن باد می زد نرم نرمک بر کنار زلف او بوی مشک و بوی عنبر می رسید از هر شکن مست شد باد و ربود آن زلف را از روی یار چون چراغ روشنی کز وی تو برگیری لگن ز اول این خواب گفتم من که هم آهسته باش صبر کن تا باخود آیم یک زمان تو دم مزن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۳ پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من غمگسار و همنشین و مونس شب های من ای شنیده وقت و بی وقت از وجودم ناله ها ای فکنده آتشی در جمله اجزای من در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنوی جفت گردد بانگ که با نعره و هیهای من ای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جان ها پاک تر صورتت نی لیک مغناطیس صورت های من چون ز بی ذوقی دل من طالب کاری بود بسته باشم گرچه باشد دلگشا صحرای من بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقل هر یکی رنج دماغ و کنده ای بر پای من تا ز خود افزون گریزم در خودم محبوس تر تا گشایم بند از پا بسته بینم پای من ناگهان در ناامیدی یا شبی یا بامداد گویی ام اینک برآ بر طارم بالای من آن زمان از شکر و حلوا چنان گردم که من گم کنم کاین خود منم یا شکر و حلوای من امشب از شب های تنهایی است رحمی کن بیا تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من همچو نای انبان در این شب من از آن خالی شدم تا خوش و صافی برآید ناله ها و وای من زین سپس انبان بادم نیستم انبان نان زان کازاین ناله است روشن این دل بینای من درد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیست ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۴ شمس دین بر یوسفان و نازنینان نازنین بر سر جمله شهان و سرفرازان نازنین بر سران و سروران صد سر زیاده جاه او در میان واصلان لطف رحمان نازنین او به اوصاف الهی گشته موصوف کمال بر سریر و بر سران تخت سلطان نازنین بزم را از وی جمال و رزم را از وی جلال هم به بزم و هم به رزم لطف کیهان نازنین پیش او بنهاد مفتاح خزاین های خاص کرده از عشق و محبت هاش یزدان نازنین در میان صد هزاران ماه او تابان چو خور وصف او اندر میان وصف شاهان نازنین آنک خاک پاش شد او بر سران شد سرفراز مست او اندر میان جمله مستان نازنین اندر آن موجی که خاصان بر حذر باشند از آن اندر آن موج خطر او خفته استان نازنین
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۵ در میان ظلمت جان تو نور چیست آن فر شاهی می نماید در دلم آن کیست آن می نماید کان خیال روی چون ماه شه است وان پناه دستگیر روز مسکینی است آن این چنین فر و جمال و لطف و خوبی و نمک فخر جان ها شمس حق و دین تبریزی است آن برنتابد جان آدم شرح اوصافش صریح آنچ می تابد ز اوصافش دلا مکنی است آن زانک اوصاف بقا اندر فنا کی رو دهد مر مزیجی را که آن از عالم فانی است آن آن جمالی کو که حقش نقش کرد از دست خویش یا یکی نقشی که آن آذر و مانی است آن هر بصر کو دید او را پس به غیرش بنگرید سنگسارش کرد می باید که ارزانی است آن ای دل اندر عاشقی تو نام نیکو ترک کن کابتدای عشق رسوایی و بدنامی است آن اندرون بحر عشقش جامه جان زحمت است نام و نان جستن به عشق اندر دلا خامی است آن عشق عامه خلق خود این خاصیت دارد دلا خاصه این عشقی که زان مجلس سامی است آن خاک تبریز ای صبا تحفه بیار از بهر من زانک در عزت به جای گوهر کانی است آن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۶ جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان مست کن جان را که تا اندررسد در کاروان از خم آن می که گر سرپوش برخیزد از او بررود بر چرخ بویش مست گردد آسمان زان میی کز قطره جان بخش دل افروز او می شود دریای غم همچون مزاجش شادمان چون نهد پا در دماغ سرکشان روزگار در زمان سجده کنان گردند همچون خادمان جان اگرچه بس عزیز است نزد خاص و نزد عام لیک نزد خاص باشد بوی آن می جان جان جان و ماه و جان و قالب بی نشان شد از میی کید او از بی نشانی بردراند هر نشان خمخانه لم یزل جوشیده زان می کز کفش گشته ویرانه به عالم در هزاران خاندان گر به مغرب بوی آن می از عدم یابد گشاد مست گردند زاهدان اندر هری و طالقان دست مست خم او گر خار کارد در زمین شرق تا مغرب بروید از زمین ها گلستان بانگ چنگ چنگی سرمست عشقش دررسد در جهان خوف افتد صد امان اندر امان گر ز خم احمدی بویی برون ظاهر شود چون میش در جوش گردد چشم و جان کافران گر ز خمر احمدی خواهی تمام بوی و رنگ منزلی کن بر در تبریز یک دم ساربان تا شوی از بوی جان حق خصال می فعال وز تجلی های لطفش هم قرین و هم قران در درون مست عشقش چیست خورشید نهان آن که داند جز کسی جانا که آن دارد از آن گرچه می پرسید عقلم هر دم از استاد عشق سر آن می او نمی فرمود الا آن آن هر دمی از مصر آن یوسف سوی جان های ما تنگ های شکر می وش رسد صد کاروان جان من در خم عشقش می بجوشد جوش ها آه اگر بودی سوی ایوان عشقش نردبان چون جهد از جان من القاب او مانند برق چشم بیند از شعاعش صد درخش کاویان صد هزاران خانه ها سازد میش در صحن جان چون کند زیر و زبر سودای عشقش خاندان بوی عنبر می رود بر عرش و بر روحانیان گرچه جان تو خورد هم نیم شب از می نهان از ملولی هجر او چون سامری اندر جهان جانم از جمله جهان گشته ست صحرا بر کران چون شراب موسی افکن زان خضر کف دررسد صد چو جان من درآید چون کمر اندر میان ای خداوند شمس دین مقصود از این جمله توی ای که خاک تو بود چون جان من دور زمان در پی آن می که خوردم از پیاله وصل تو این چنین زهرت ز جام هجر خوردم مزمزان همچو تبریز و چو ایام همایون تو شاه خود نبوده ست و نباشد بی مکان و بی اوان
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۷ ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان ای سیاهی بر سیاهی جان تو از گرد نان ای تو در آیینه دیده روی خود کور و کبود تسخر و خنده زده بر آینه چون ابلهان تسخرت بر آینه نبود به روی خود بود زانک رویت هست تسخرگاه هر روشن روان آن منافق روی ظلمت جان تسخرکن که خود جمله سر تا پای تسخر بوده ست آن قلتبان هر کی در خون خود آید دست من چه گو درآ هر کی او دزدی کند حق است دار و نردبان هر کی استهزا کند بر خاصگان عشق حق تیغ قهرش بر سر آید از جلاد قهرمان ندهدش قهر خدا مهلت که تا یک دم زند گرچه دارد طاعت اهل زمین و آسمان عبرت از ابلیس گیرد آنک نسل آدم است کو به استهزای آدم شد سیه روی قران تا که بهتان ها نهد آن مظلم تاریک دل خنبک و مسخرگی و افسوس بر صاحب دلان احمد مرسل به طعن و سخره بوجهل بود موسی عمران به تسخرهای فرعونی چنان صبرها کردند تا قهر خدا اندررسید دود قهر حق برآمدشان ز سقف دودمان از ملامت های حسادان جگرها خون شود درد استهزای ایشان داغ ها آرد به جان گر از ایشان درگریزی در مغاره خلوتی عشق چون چوگانت آرد همچو گوی اندر میان تا چشاند مر تو را زهری ز هر افسرده ای تا کشاند نزد تو از هر حسودی ارمغان تا بده است این گوشمال عاشقان بوده ست از آنک در همه وقتی چنین بوده ست کار عاشقان گر تو اندر دین عشقی بر ملامت دل بنه وز فسوس و تسخر دشمن مکن رو را گران عاشقی چون روگری دان یا مثل آهنگری پس سیه باشد هماره چهره های روگران بر رخ روگر سیاهی از پی قزغان بود و آنگهی جمله سیاهی گرد شد بر قازغان همچنان در عاقبت این روسیاهی عاشقان جمع گردد بر رخ تسخرکن خنبک زنان عشق نقشی را حسودان دشمنی ها می کنند خاصه عشق پادشاه نقش ساز کامران نقش ساز نقش سوز ملک بخش بی نظیر جان فزایی دلربایی خوش پناه دو جهان خاص خاص سر حق و شمس دین بی نظیر فخر تبریز و خلاصه هستی و نور روان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۸ ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیان ماهی جانم بمیرد گر بگردی یک زمان ماهیان را صبر نبود یک زمان بیرون آب عاشقان را صبر نبود در فراق دلستان جان ماهی آب باشد صبر بی جان چون بود چونک بی جان صبر نبود چون بود بی جان جان هر دو عالم بی جمالت مر مرا زندان بود آب حیوان در فراقت گر خورم دارد زیان این نگارستان عالم پرنشان و نقش توست لیک جای تو نگیرد کو نشان کو بی نشان قطره خون دلم را چون جهانی کرده ای تا ز حیرانی ندانم قطره ای را از جهان بر دهان من به دست خویش بنهادی قدح تا ز سرمستی ندانم من قدح را از دهان من کی باشم از زمین تا آسمان مستان پرند کز شراب تو ندانند از زمین تا آسمان صد شبان چون من سپرده گوسفند خود به گرگ گوسفندان را چه کردی با کی گویم کو شبان در بیان آرم نیایی ور نهان دارم بتر درنگنجی از بزرگی در جهان و در نهان گر نهان را می شناسم از جهان در عاشقی مؤمن عشقم مخوان و کافرم خوان ای فلان
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۹ از بدی ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن زانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن گر اشارت با کسی دیدی ندارم قصد او نی به حق ذوالجلال و ذوالکمال و ذوالمنن تا ز خود فارغ نیایم با دگر کس چون رسم ور بگویم فارغم از خود بود سودا و ظن ور بگفتم نکته ای هستش بسی تأویل ها گر غرض نقصان کس دارم نه مردم من نه زن از تو دارم التماسی ای حریف رازدار حسن ظنی در هوی و مهر من با خویشتن دشمن جانم منم افغان من هم از خود است کز خودی خود من بخواهم همچو هیزم سوختن چونک یاری را هزاران بار با نام و نشان مدح های بی نفاقش کرده باشم در علن فخر کرده من بر او صد بار پیدا و نهان بوده ما را از عزیزی با دو دیده مقترن گر یکی عیبی بگویم قصد من عیب من است زانک ماهم را بپوشد ابر من اندر بدن رو بدان یک وصف کردم کز ملامت مر ورا بهر حق دوستی حملش مکن بر مکر و فن من خودی خویش را گویم که در پنداشتی رو اگر نور خدایی نیست شو شو ممتحن ای خود من گر همه سر خدایی محو شو کان همه خود دیده ای پس دیده خودبین بکن چون خداوند شمس دین را می ستایم تو بدان کاین همه اوصاف خوبی را ستودم در قرن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۰ مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن آتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن ای کلیم عشق بر فرعون هستی حمله بر بر سر او تو عصای محو موسی وار زن عقل از بهر هوس ها دارداری می کند زود چشمش را ببند و بهر او تو دار زن ور بگوید من به دانش نظم کاری می کنم آتشی دست آور و در نظم و اندر کار زن در غریبستان جان تا کی شوی مهمان خاک خاک اندر چشم این مهمان و مهمان دار زن مطربا حسنت ز پرگار خرد بیرونتر است خیمه عشرت برون از عقل و از پرگار زن تار چنگت را ز پود صرف می جانی بده زان حراره کهنه نوبخت بر اوتار زن بر در مخدوم شمس الدین ز دیده آب زن در همه هستی ز نار چهره او نار زن از یکی دستان او خورشید و مه را خفته کن پس نهان زو چنگ اندر دولت بیدار زن عقل هشیارت قبایی دوخت بهر شمس دین تو ز عشق او به چشم منکران مسمار زن بر براق عشق بنشین جانب تبریز رو و آنگهی زانو ز بهر غمزه خون خوار زن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۱ از دخول هر غری افسرده ای در کار من دور بادا وصف نفس آلودشان از یار من دررمید از ننگ ایشان و خبیثی ها و مکر از وظیفه مدح یارم این دل هشیار من خاک لعنت بر سر افسوس داری بدرگی کو کند از خاکساری درهم این هنجار من ای بریده دست دزدی کو بدزدد حکمتم و آنگهی دکان بگیرد بر سر بازار من شرم ناید مر ورا از روی من شرم از کجا ای حرامش باد هر تعلیم از اسرار من آن حرامی کز شقاوت تا رود گمره رود یا رب و ای ذوالجلال از حرمت دلدار من خاطرش از زیرکی یا آن ضمیرش از صفا بر فراز عرش رفتی یاد کردی یار من ای دل مسکین من از شرکت ناکس مرم زانک این سنت ز نااهلان بود ناچار من گر غران و ملحدان مر آب و نان را می خورند خوردن نان هیچ نگذارم پی این عار من صبر کن تا دررسد یک مژده ای زان مه لقا صبر کن تا رو نماید ابر گوهردار من صبر آن باشد دلا کز مدح آن بحر صفا رو نگردانی بلی و بشنوی گفتار من گیرم از لطف معانی رفت تمییز از جهان کی رود بوی دل و جان یم دربار من ور رود از دیگران بو از خدیوم کی رود از شهنشه شمس دین آن تا ابد تذکار من کز شراب جان من رویدهمی تبریز در لاله ها و گلبنان بر شیوه رخسار من ای خداوند این همه غیرت ز رشک سر توست ای هوای نازنین و شاه بی آزار من من قیاسی کرده ام رشک تو را در حق او لیک اندر رشک تو باطل بود پرگار من ای شهنشه شمس دین دانم که از چندین حجاب بشنود بیداریت این لابه های زار من بینش تو بیند این کز پرتو رشک خداست سنگ ها از هر طرف بر سینه سگسار من از کرم مپسند این را کاین سوار جان من جز به خرگاهت فرود آید از این رهوار من ور فروآید به جز خرگاه تو من از خدا من فنای محض خواهم ای خدایا یار من دوش دیدم کز هوس صد تخم مار اندر رگی درفکندم امتحان را تا چه گردد مار من دیدمش ماری شده او هر زمان در می فزود من پشیمان گشته ام زان صنعت و کردار من من پشیمان قصد او کردم و او از خشم خود بر زمین می زد همی دندان پرزهرار من کاین چنین شاگردکی بدفعل و بدرگ سر کشد ای خدا ضایع مکن این رنج و این ادرار من
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۲ عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببین جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین عاشقا در خویش بنگر سخره مردم مشو تا فلان گوید چنان و آن فلان گوید چنین من غلام آن گل بینا که فارغ باشد او کان فلانم خار خواند وان فلانم یاسمین دیده بگشا زین سپس با دیده مردم مرو کان فلانت گبر گوید وان فلانت مرد دین ای خدا داده تو را چشم بصیرت از کرم کز خمارش سجده آرد شهپر روح الامین چشم نرگس را مبند و چشم کرکس را مگیر چشم اول را مبند و چشم احول را مبین عاشقان صورتی در صورتی افتاده اند چون مگس کز شهد افتد در طغار دوغگین شاد باش ای عشقباز ذوالجلال سرمدی با چنان پرها چه غم باشد تو را از آب و طین گر همی خواهی که جبریلت شود بنده برو سجده ای کن پیش آدم زود ای دیو لعین بادیه خون خوار اگر واقف شدی از کعبه ام هر طرف گلشن نمودی هر طرف ماء معین ای به نظاره بد و نیک کسان درمانده چون بدین راضی شدی یارب تو را بادا معین چون امانت های حق را آسمان طاقت نداشت شمس تبریزی چگونه گستریدش در زمین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۳ موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین از فراق دلبری کاسدکن خوبان چین جان ز غیرت گوش را گوید حدیثش کم شنو دل ز غیرت چشم را گوید که رویش را مبین دست عشرت برگشادم تا ببندم پای غم عشرتم همرنگ غم شد ای مسلمانان چنین دست در سنگی زدم دانم که نرهاند مرا لیک غرقه گشته هم چنگی زند در آن و این از در دل درشدم امروز دیدم حال او زردروی و جامه چاک و بی یسار و بی یمین گفتمش چونی دلا او گریه درشدهای های از فراق ماه روی همنشان همنشین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۴ ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین ناله من گوش دار و درد حال من ببین از میان صد بلا من سوی تو بگریختم دست رحمت بر سرم نه یا بجنبان آستین یا روان کن آب رحمت آتش غم را بکش یا خلاصم ده چو عیسی از جهان آتشین یا مراد من بده یا فارغم کن از مراد وعده فردا رها کن یا چنان کن یا چنین یا در انافتحنا برگشا تا بنگرم صد هزاران گلستان و صد هزاران یاسمین یا ز الم نشرح روان کن چارجو در سینه ام جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین ای سنایی رو مدد خواه از روان مصطفی مصطفی ما جاء الا رحمة للعالمین
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۵ عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن این خیال شمس دین یا خود دو صد عیسی است آن گر همه معنی است پس این چهره چون ماه چیست صورتش چون گویم آخر چون همه معنی است آن خواه این و خواه آن باری از آن فتنه لبش جان ما رقصان و خوش سرمست و سودایی است آن نیک بنگر در رخ من در فراق جان جان بی دل و جان می نویسد گرچه در انشی است آن من چه گویم خود عطارد با همه جان های پاک از برای پاکی او عاشق املی است آن جان من همچون عصا چون دستبوس او بیافت پس چو موسی درفکندش جان کنون افعی است آن دیده من در فراق دولت احیای او در میان خندان شده در قدرت مولی است آن هرک او اندر رکاب شاه شمس الدین دوید فارغ از دنیا و عقبی آخر و اولی است آن و آنک او بوسید دستش خود چه گویم بهر او عاقلان دانند کان خود در شرف اولی است آن جسم او چون دید جانم زود ایمان تازه کرد گفتمش چه گفت بنگر معجزه کبری است آن فر تبریز است از فر و جمال آن رخی کان غبین و حسرت صد آزر و مانی است آن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۶ عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن در دو عالم جان و دل را دولت معنی است آن گر به ظاهر لشکر و اقبال و مخزن نیستش رو به چشم جان نگر کان دولت جانی است آن کله سر را تهی کن از هوا بهر میش کله سر جام سازش کان می جامی است آن پختگان عشق را باشد ز خام خمر جان پخته نی و خام جستن مایه خامی است آن تا کتاب جان او اندر غلاف تن بود گرچه خاص خاص باشد در هنر عامی است آن آنک بالایی گزیند پست باشد عشق در آنک پستی را گزید او مجلس سامی است آن هرک جان پاک او زان می درآشامد ابد گرچه هندو باشد آن و مکی و شامی است آن مر تن معمور را ویران کند هجران می هرک کرد این تن خراب می میش بانی است آن آن می باقی بود اول که جان زاید از او پس دروغ است آنک می جان است کان ثانی است آن جان فانی را همیشه مست دار از جام او رنگ باقی گیرد از می روح کان فانی است آن در می باقی نشان پیوسته جان مردنی کز جوار کیمیا آن مس زر کانی است آن چون میان عقل و تن افتاد از می سه طلاق هر تنی کو با خرد جفت است آن زانی است آن در دل تنگ هوس باده بقا ساکن نگشت هر دلی کاین می در او بنشست میدانی است آن آنک جام او بگیرد یک نشانش این بود در بیان سر حکمت جان او منشی است آن در شعاع می بقا بیند ابد پس بعد از آن مال چه بود کو ز عین جان خود معطی است آن آنک وصف می بگوید باخود است و هوشیار اهل قرآن نبود آن کس لیک او مقری است آن حق و صاحب حق را از عاشقان مست پرس زانک جام مست اندر عاشقان قاضی است آن زانک حکم مست فعل می بود پس روشن است حق و صاحب حق هم با حکم او راضی است آن مطرب مستور بی پرده یکی چنگی بزن وارهان از نام و ننگم گرچه بدنامی است آن وانما رخسار را تا بشکنی بازار بت زان رخی کو حسرت صد آزر و مانی است آن ای صبا تبریز رو سجده ببر کان خاک پاک خاک درگاه حیات انگیز ربانی است آن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۷ در ستایش های شمس الدین نباشم مفتتن تا تو گویی کاین غرض نفی من است از لا و لن چونک هست او کل کل صافی صافی کمال وصف او چون نوبهار و وصف اجزا یاسمن هر یکی نوعی گلی و هر یکی نوعی ثمر او چو سرمجموع باغ و جان جان صد چمن چون ستودی باغ را پس جمله را بستوده ای چون ستودی حق را داخل شود نقش وثن ور وثن را مدح گویی نیست داخل حسن حق گرچه هم می بازگردد آن به خالق فاعلمن لیک باقی وصف ها بستوده باشی جزو در شمس حق و دین چو دریا کی شود داخل بدن حق همی گوید منم هش دار ای کوته نظر شمس حق و دین بهانه ست اندر این برداشتن هر چه تو با فخر تبریز آوری بی خردگی آن به عین ذات من تو کرده ای ای ممتحن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۸ ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف من ان عشقی مثل خمر ان جسمی مثل دن مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن چون زنی بر نام شمس الدین تبریزی بزن نام شمس الدین به گوشت بهتر است از جسم و جان نام شمس الدین چو شمع و جان بنده چون لگن مطربا بهر خدا تو غیر شمس الدین مگو بر تن و جان وصف او بنواز تن تن تن تنن نام شمس الدین چو شمعی همچو پروانه بسوز پیش آن چوگان نامش گوی جان را درفکن تا شود این جان تو رقاص سوی آسمان تا شود این جان پاکت پرده سوز و گام زن شمس دین و شمس دین و شمس دین می گو و بس تا ببینی مردگان رقصان شده اندر کفن مطربا گرچه نیی عاشق مشو از ما ملول عشق شمس الدین کند مر جانت را چون یاسمن یک شبی تا روز دف را تو بزن بر نام او کز جمال یوسفی دف تو شد چون پیرهن ناگهان آن گلرخم از گلستان سر برزند پیش آن گل محو گردد گلستان های چمن لاله ها دستک زنان و یاسمین رقصان شده سوسنک مستک شده گوید چه باشد خود سمن خارها خندان شده بر گل بجسته برتری سنگ ها تابان شده با لعل گوید ما و من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۹ عاشقان را مژده ای از سرفراز راستین مژده مر دل را هزار از دلنواز راستین مژده مر کان های زر را از برای خالصیش هست نقاد بصیر و هست گاز راستین مژده مر کسوه بقا را کز پی عمر ابد هستش از اقبال و دولت ها طراز راستین فرخا زاغی که در زاغی نماند بعد از این پیش شمس الدین درآید گشت باز راستین حبذا دستی که او بستم درازی کم کند دست در فتراک او زد شد دراز راستین شد دراز آن دست او تا بگذرید او را ختن تا گرفت از جیب معشوقی طراز راستین بعد از آن خوب طرازی چون شود همدست او دو به دو چون مست گشته گفته راز راستین چشم بگشاید ببیند از ورای وهم و روح آنک بر ترک طرازی کرد ناز راستین شاه تبریزی کریمی روح بخشی کاملی در فرازی در وصال و ملک باز راستین ملک جانی ها نه ملک فانیی جسمانیی تا شود جان ها ز ملکش چشم باز راستین مرحبا ای شاه جان ها مرحبا ای فر و حسن ملک بخش بندگان و کارساز راستین
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۰ یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر از این کره عشقم رمید و نی لگامستم نی زین پیش روی ماه ما مستانه یک رقصی کنید مطربا بهر خدا بر دف بزن ضرب حزین رقص کن در عشق جانم ای حریف مهربان مطربا دف را بکوب و نیست بختت غیر از این آن دف خوب تو این جا هست مقبول و صواب مطربا دف را بزن بس مر تو را طاعت همین مطربا این دف برای عشق شاه دلبر است مفخر تبریز جان جان جان ها شمس دین مطربا گفتی تو نام شمس دین و شمس دین درربودی از سرم یک بارگی تو عقل و دین چونک گفتی شمس دین زنهار تو فارغ مشو کفر باشد در طلب گر زانک گویی غیر این مطربا گشتی ملول از گفت من از گفت من همچنان خواهی مکن تو همچنین و همچنین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۱ مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن چون زنی بر نام شمس الدین تبریزی بزن نام شمس الدین به گوشت بهتر است از جسم و جان نام شمس الدین چو شمع و جان بنده چون لگن مطربا بهر خدا تو غیر شمس الدین مگو بر تن چون جان او بنواز تن تن تن تنن تا شود این نقش تو رقصان به سوی آسمان تا شود این جان پاکت پرده سوز و گام زن شمس دین و شمس دین و شمس دین می گوی و بس تا ببینی مردگان رقصان شده اندر کفن مطربا گرچه نیی عاشق مشو از ما ملول عشق شمس الدین کند مر جانت را چون یاسمن لاله ها دستک زنان و یاسمین رقصان شده سوسنک مستک شده گوید که باشد خود سمن خارها خندان شده بر گل بجسته برتری سنگ ها باجان شده با لعل گوید ما و من ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصفه ان عشقی مثل خمر ان جسمی مثل دن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۲ گلسن بنده ستایک غرضم یق اشد رسن قلسن انده یوز در یلنز قنده قلرسن چلبی درقیمو درلک چلبا گل نه گز رسن چلبی قللرن استر چلبی نه سز سن نه اغر در نه اغر در چلب اغرندن قغرمق قولغن اج قولغن اج بله کم انده دگرسن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۳ به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین نه بدان کیسه پرزر نه بدین کاسه زرین بکشی اهل زمین را به فلک بانگ زند مه که زهی جود و سماحت عجبا قدرت و تمکین چو خیال تو بتابد چو مه چارده بر من بگزد ساعد و اصبع ز حسد زهره و پروین هله المنه لله که بدین ملک رسیدم همه حق بود که می گفت مرا عشق تو پیشین چو مرا بر سر پا دید به سر کرد اشارت که رسید آنچ تو خواهی هله ایمن شو و بنشین همه خلق از سر مستی ز طرب سجده کنانش بره و گرگ به هم خوش نه حسد در دل و نی کین نشناسند ز مستی ره ده از ره خانه نشناسند که مردیم عجب یا گل رنگین قدح اندر کف و خیره چه کنم من عجب این را بخورم یا که ببخشم تو بگو ای شه شیرین تو بخور چه بود بخشش هله که دور تو آمد هله خوردم هله خوردم چو منم پیش تو تعیین تو خور این باده عرشی که اگر یک قدح از وی بنهی بر کف مرده بدهد پاسخ تلقین
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۴ بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین صدقات تو روان است به هر بیوه و مسکین صدقات تو لطیف است توان خورد دو صد من که نداند لب بالا و نجنبد لب زیرین هله ای باغ نگویی به چه لب باده کشیدی مگر اشکوفه بگوید پنهان با گل و نسرین چه شراب است کز آن بو گل تر آهوی ناف است به زمستان نه که دیدی همه را چون سگ گرگین هله تا جمع رسیدن بده آن می به کف من پس من زهره بنوشد قدح از ساعد پروین وگر آن مست نهد سر که رباید ز تو ساغر مده او را تو مرا ده که منم بر در تحسین چه کند باده حق را جگر باطل فانی چه شناسد مه جان را نظر و غمزه عنین هنر و زر چو فزون شد خطر و خوف کنون شد ملکان را تب لرز است و حریر است نهالین چو مه توبه درآمد مه توبه شکن آمد شکنش باد همیشه تو بگو نیز که آمین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۵ صنما بیار باده بنشان خمار مستان که ببرد عشق رویت همگی قرار مستان می کهنه را کشان کن به صبوح گلستان کن که به جوش اندرآمد فلک از عقار مستان بده آن قرار جان را گل و لاله زار جان را ز نبات و قند پر کن دهن و کنار مستان قدحی به دست برنه به کف شکرلبان ده بنشان به آب رحمت به کرم غبار مستان صنما به چشم مستت دل و جان غلام دستت به می خوشی که هستت ببر اختیار مستان چو شراب لاله رنگت به دماغ ها برآید گل سرخ شرم دارد ز رخ و عذار مستان چو جناح و قلب مجلس ز شراب یافت مونس ببرد گلوی غم را سر ذوالفقار مستان صنما تو روز مایی غم و غصه سوز مایی ز تو است ای معلا همه کار و بار مستان بکشان تو گوش شیران چو شتر قطارشان کن که تو شیرگیر حقی به کفت مهار مستان ز عقیق جام داری نمکی تمام داری چه غریب دام داری جهت شکار مستان سخنی بماند جانی که تو بی بیان بدانی که تو رشک ساقیانی سر و افتخار مستان
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۶ صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن نفسی خراب خود را به نظر عمارتی کن دل و جان شهید عشقت به درون گور قالب سوی گور این شهیدان بگذر زیارتی کن تو چو یوسفی رسیده همه مصر کف بریده بنما جمال و بستان دل و جان تجارتی کن و اگر قدم فشردی به جفا و نذر کردی بشکن تو نذر خود را چه شود کفارتی کن تو مگو کز این نثارم ز شما چه سود دارم تو ز سود بی نیازی بده و خسارتی کن رخ همچو زعفران را چو گل و چو لاله گردان سه چهار قطره خون را دل بابشارتی کن چو غلام توست دولت نکشد ز امر تو سر به میان ما و دولت ملکا سفارتی کن چو به پیش کوه حلمت گنهان چو کاه آمد به گناه چون که ما نظر حقارتی کن تن ما دو قطره خون بد که نظیف و آدمی شد صفت پلید را هم صفت طهارتی کن ز جهان روح جان ها چو اسیر آب و گل شد تو ز دار حرب گلشان برهان و غارتی کن چو ز حرف توبه کردم تو برای طالبان را جز حرف پرمعانی علم و امارتی کن ز برای گرم کردن بود این دم چو آتش جز دم تو تابشی را سبب حرارتی کن تو که شاه شمس دینی تبریز نازنین را به ظهور نیر خود وطن بصارتی کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۷ هله نیم مست گشتم قدحی دگر مدد کن چو حریف نیک داری تو به ترک نیک و بد کن منگر که کیست گریان ز جفا و کیست عریان نه وصی آدمی تو بنشین و کار خود کن نظری به سوی می کن به نوای چنگ و نی کن نظری دگر به سوی رخ یار سروقد کن شکرت چو آرزو شد ز لب شکرفروشش چو عباس دبس زودتر ز شکرفروش کدکن نه که کودکم که میلم به مویز و جوز باشد تو مویز و جوز خود را بستان در آن سبد کن شکر خوش تبرزد که هزار جان به ارزد حسد ار کنی تو باری پی آن شکر حسد کن به بت شکرفشان شو ز لبش شکرستان شو جهت قران ماهش چو منجمان رصد کن چو رسید ماه روزه نه ز کاسه گو نه کوزه پس از این نشاط و مستی ز صراحی ابد کن به سماع و طوی بنشین به میان کوی بنشین که کسی خورت نبیند طرب از می احد کن چو عروس جان ز مستی برسد به کوی هستی خورشش از این طبق ده تتقش هم از خرد کن ز سخن ملول گشتی که کسیت نیست محرم سبک آینه بیان را تو بگیر و در نمد کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۸ چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان که شد ادریسش قیماز و سلیمان به لبان به شکرخانه او رفته به سر لب شکران مانده اندر عجبش خیره همه بوالعجبان خبر افتاد که گرگی طمع یوسف کرد همه گرگان شده از خجلت این گرگ شبان چه خوشی های نهان است در آن درد و غمش که رمیدند ز دارو همه درمان طلبان بس بود هستی او مایه هر نیست شده بس بود مستی او عذر همه بی ادبان عارف از ورزش اسباب بدان کاهل شد که همان بی سببی شد سبب بی سببان خیز کامروز ز اقبال و سعادت باری طرب اندر طرب است از مدد بوطربان من بر آن بودم کز جان و دل تفسیده بازگویی صفت عشق به روزان و شبان شمس تبریزی مرا دوش همی گفت خموش چون تو را عشق لب ماست نگهدار زبان
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۹ جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن بی جگر داد مرا شه دل چون خورشیدی تا نمایم همه را بی ز جگر خندیدن به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا جان هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن گر ترش روی چو ابرم ز درون خندانم عادت برق بود وقت مطر خندیدن چون به کوره گذری خوش به زر سرخ نگر تا در آتش تو ببینی ز حجر خندیدن زر در آتش چو بخندید تو را می گوید گر نه قلبی بنما وقت ضرر خندیدن گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن ور تو عیسی صفتی خواجه درآموز از او بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن ور دمی مدرسه احمد امی دیدی رو حلالستت بر فضل و هنر خندیدن ای منجم اگرت شق قمر باور شد بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۰ جان حیوان که ندیده است به جز کاه و عطن شد ز تبدیل خدا لایق گلزار فطن نوبهاری است خدا را جز از این فصل بهار که در او مرده نماند وثنی و نه وثن ز نسیمش شود آن جغد به از باز سپید بهتر از شیر شود از دم او ماده زغن زنده گشتند و پی شکر دهان بگشادند بوسه ها مست شدند از طرب بوی دهن دست دستان صبا لخلخه را شورانید تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن جبرییل است مگر باد و درختان مریم دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند برفشانید نثار گهر و در عدن چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن چون عقیق یمنی لب دلبر خندید بوی رحمان به محمد رسد از سوی یمن چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافت جز بدان جعد پراکنده آن خوب زمن شمس تبریز برآ تیغ بزن چون خورشید تیغ خورشید دهد نور به جان چو مجن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۱ همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن همه خوردند و برفتند بقای ما باد که دل و جان زمانیم و سپهدار زمن چو توی آب حیاتی کی نماند باقی چو تو باشی بت زیبا همه گردند شمن کتب العشق علینا غمرات و محن و قضی الحجب علینا فتنا بعد فتن فرج آمد برهیدیم ز تشویش جهان بپرد جان مجرد به گلستان منن ناقتی نخ هنا فهو مناخ حسن فیه ماء و سخاء و رخاء و عطن یرزقون فرحین بخوریم آن می و نقل مقعد صدق چو شد منزل عشاق سکن دامن سیب کشانیم سوی شفتالو ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن چو مرا می بدهی هیچ مجو شرط ادب مست را حد نزند شرع مرا نیز مزن ادب و بی ادبی نیست به دستم چه کنم چو شتر می کشدم مست شتربان به رسن بلبل از عشق ز گل بوسه طمع کرد و بگفت بشکن شاخ نبات و دل ما را مشکن گفت گل راز من اندرخور طفلان نبود بچه را ابجد و هوز به و حطی کلمن گفت گر می ندهی بوسه بده باده عشق گفت این هم ندهم باش حزین جفت حزن گفت من نیز تو را بر دف و بربط بزنم تنن تن تننن تن تننن تن تننن گفت شب طشت مزن که همه بیدار شوند که مگر ماه گرفته ست مجو شور و فتن طشت اگر من نزنم فتنه چو نه ماهه شده ست فتنه ها زاید ناچار شب آبستن برگ می لرزد بر شاخ و دلم می لرزد لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن تاب رخسار گل و لاله خبر می دهدم که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن جهد کن تا لگن جهل ز دل برداری تا که از مشرق جان صبح برآید روشن شمس تبریز طلوعی کن از مشرق روح که چو خورشید تو جانی و جهان جمله بدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۲ خوی با ما کن و با بی خبران خوی مکن دم هر ماده خری را چو خران بوی مکن اول و آخر تو عشق ازل خواهد بود چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن دل بنه بر هوسی که دل از آن برنکنی شیرمردا دل خود را سگ هر کوی مکن هم بدان سو که گه درد دوا می خواهی وقف کن دیده و دل روی به هر سوی مکن همچو اشتر بمدو جانب هر خاربنی ترک این باغ و بهار و چمن و جوی مکن هان که خاقان بنهاده است شهانه بزمی اندر این مزبله از بهر خدا طوی مکن میر چوگانی ما جانب میدان آمد پی اسپش دل و جان را هله جز گوی مکن روی را پاک بشو عیب بر آیینه منه نقد خود را سره کن عیب ترازوی مکن جز بر آن که لبت داد لب خود مگشا جز سوی آنک تکت داد تکاپوی مکن روی و مویی که بتان راست دروغین می دان نامشان را تو قمرروی زره موی مکن بر کلوخی است رخ و چشم و لب عاریتی پیش بی چشم به جد شیوه ابروی مکن قامت عشق صلا زد که سماع ابدی است جز پی قامت او رقص و هیاهوی مکن دم مزن ور بزنی زیر لب آهسته بزن دم حجاب است یکی تو کن و صدتوی مکن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۳ هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من نقل سازد جهت این جگر خسته من دست خود بر سر من مالد از روی کرم که تو چونی هله ای بی دل و پابسته من سر گران گشته از آن باده بی ساغر من زعفران کشته بدین لاله بررسته من زخم بر تار تو اندرخور خود چون رانم ای گسسته رگت از زخمه آهسته من چون تنم جان نشود زان ابدی آب حیات چون دلم برنجهد زان بت برجسته من هله ای طیف خیالش بنشین و بشنو یک زمانی سخن پخته به نبشته من چون مه چارده شب را تو برآرای به حسن ای به شب ها و سحرها به دعا جسته من چند صف ها بشکستی و بدیدی همه را هیچ دیدی تو صفی چون صف اشکسته من لاله زار و چمن ار چه که همه ملک وی است هوس و رغبت او بین تو به گلدسته من لب ببند و قصص عشق به گوش او گوی که حریص آمد بر گفتن پیوسته من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۴ بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان رندی از حلقه ما گشت در این کوی نهان مدتی هست که ما در طلبش سوخته ایم شب و روز از طلبش هر طرفی جامه دران هم در این کوی کسی یافت ز ناگه اثرش جامه پرخون شده او است ببینید نشان خون عشاق کهن خود نشود تازه بود خون چو تازه است بدانید که هست آن فلان همه خون ها چو شود کهنه سیه گردد و خشک خون عشاق ابد تازه بجوشد ز روان تو مگو دفع که این دعوی خون کهن است خون عشاق نخفته ست و نخسبد به جهان غمزه توست که خونی است در این گوشه و بس نرگس توست که ساقی است دهد رطل گران غمزه توست که مست آید و دل ها دزدد قصد جان ها کند آن سخت دل سخته کمان داد آن است که آن گمشده را بازدهی یا چو او شد ز میانه تو درآیی به میان گر ز میر شکران داد بیابی ای دل شکر کن شو تو گدازان چو شکر با شکران گر چنان کشته شوی زنده جاوید شوی خدمت از جان چنین کشته به تبریز رسان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۵ اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان اینک آن پردگیانی که خرد چادرشان همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشان همچو خورشید به هر خانه فتد لشکرشان نظر اولشان زنده کند عالم را در نظر هیچ نگنجد نظر دیگرشان ای بسا شب که من از آتششان همچو سپند بوده ام نعره زنان رقص کنان بر درشان گر تو بو می نبری بوی کن اجزای مرا بو گرفته ست دل و جان من از عنبرشان ور تو بس خشک دماغی به تو بو می نرسد سر بنه تا برسد بر تو دماغ ترشان خود چه باشد تر و خشک حیوانی و نبات مه نبات و حیوان و مه زمین مادرشان همه عالم به یکی قطره دریا غرقند چه قدر خورد تواند مگس از شکرشان
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۶ چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان چه خیالات دگر مست درآید به میان گرد بر گرد خیالش همه در رقص شوند وان خیال چو مه تو به میان چرخ زنان هر خیالی که در آن دم به تو آسیب زند همچو آیینه ز خورشید برآید لمعان سخنم مست شود از صفتی و صد بار از زبانم به دلم آید و از دل به زبان سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست همه بر همدگر افتاده و در هم نگران همه بر همدگر از بس که بمالند دهن آن خیالات به هم درشکند او ز فغان همه چون دانه انگور و دلم چون چرش است همه چون برگ گلاب و دل من همچو دکان ز صلاح دل و دین زر برم و زر کوبم تا مفرح شود آن را که بود دیده جان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۷ هر که را گشت سر از غایت برگردیدن ساکنان را همه سرگشته تواند دیدن هر کی از ضعف خود اندر رخ مردان نگرد بر دو چشم کژ او فرض بود خندیدن هر کی صفرا شودش غالب از شیرینی تلخ گردد دهنش گاه شکر خاییدن عقل میدانی او خود خر لنگ افتاده است در براق احدی دید کسی لنگیدن ای کسی کز حدثان در حدثی افتادی چون چنینی تو روا نیست تو را جنبیدن باید اول ز حدث سوی قدم پیوستن وانگهان بر قدمش نیمچه ای ببریدن خانه شاه بزن نقب اگر نقب زنی گوهری دزد از آن خانه گه دزدیدن من علامات گهر گفتم لیکن چه کنم کورموشی چو ندارد نظر بگزیدن شمس تبریز سخن های تو می بخشد چشم لیک کو گوش که داند سخنت بشنیدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۸ به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن به خدا که ز تو آموخت کمر بندیدن به خدا چرخ همان دید که من دیدستم ور نه دیدی ز چه بودیش به سر گردیدن گفتم ای نی تو چنین زار چرا می نالی گفت خوردم دم او شرط بود نالیدن گفتم ای ماه نو این جمله گداز تو ز چیست گفت کاهش دهدم فایده بالیدن فایده زفت شدن در کمی و کاستن است از پی خرج بود مکسبه ها ورزیدن پر پروانه پی درک تف شمع بود چونک آن یافت نخواهد پر و دریازیدن در فنا جلوه شود فایده هستی ها پس نباید ز بلا گریه و درچغزیدن پس خمش باش همی خور ز کمان هاش خدنگ چون هنر در کمیت خواهد افزاییدن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۹ مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکن جان پی پاره بگیر و جگرم پاره مکن مر تو را عاشق دل داده و غمخوار بسی است جان و سر قصد سر این دل غمخواره مکن نظر رحم بکن بر من و بیچارگیم جز تو ار چاره گری هست مرا چاره مکن پیش آتشکده عشق تو دل شیشه گر است دل خود بر دل چون شیشه من خاره مکن هر دمی هجر ستمکار تو دم می دهدم هر دمم دم ده بی باک ستمکاره مکن تن پربند چو گهواره و دل چون طفل است در کنارش کش و وابسته گهواره مکن پیش خورشید رخت جان مرا رقصان دار همچو شب جان مرا بند هر استاره مکن ز دغل عالم غدار دو صد سر دارد سر من در سر این عالم غداره مکن صد چو هاروت و چو ماروت ز سحرش بسته ست مر مرا بسته این جادوی سحاره مکن خمر یک روزه این نفس خمار ابد است هین مرا تشنه این خاین خماره مکن لعب اول چو مرا بست میفزا بازی ز آنچ یک باره شدم مات تو ده باره مکن جمله عیاری ناسوت ز لاهوت تو است تو دگر یاری این کافر عیاره مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۰ ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من مرگ بر من شده بی تو مثل شهد و لبن می تپد ماهی بی آب بر آن ریگ خشن تا جدا گردد آن جان نزارش ز بدن آب تلخی شده بر جانوران آب حیات شکر خشک بر ایشان بتر از گور و کفن نیست بازی کشش جزو به اصل کل خویش چند پیغامبر بگریست پی حب وطن کودکی کاو نشناسد وطن و مولد خویش دایه خواهد چه ستنبول مر او را چه یمن شد چراگاه ستاره سوی مرعای فلک حیوان خاک پرستد مثل سرو و سمن من از این ناله اگر چه که دهان می بندم نتوان در شکم آب فروبست دهن نفس چغز ز آب است نه از باد هوا بحریان را هله این باشد معهوده و فن عارفانی که نهانند در آن قلزم نور دمشان جمله ز نوری است ظلامات شکن قلم و لوح چو این جا برسیدیم شکست شکند کوه چو آگه شود از رب منن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۱ دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من که دمم بی دم تو چون اجل آمد بر من دل چو دریا شودم چون گهرت درتابد سر به گردون رسدم چونک بخاری سر من خنک آن دم که بیاری سوی من باده لعل بدرخشد ز شرارش رخ همچون زر من زان خرابم که ز اوقاف خرابات توام در خرابی است عمارت شدن مخبر من شاهد جان چو شهادت ز درون عرضه کند زود انگشت برآرد خرد کافر من پیش از آنک به حریفان دهی ای ساقی جمع از همه تشنه ترم من بده آن ساغر من بنده امر توام خاصه در آن امر که تو گویی ام خیز نظر کن به سوی منظر من هین برافروز دلم را تو به نار موسی تا که افروخته ماند ابدا اخگر من من خمش کردم و در جوی تو افکندم خویش که ز جوی تو بود رونق شعر تر من
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۲ تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین آنچ ممکن نبود در کف او امکان بین آهن اندر کف او نرمتر از مومی بین پیش نور رخ او اختر را پنهان بین نم اندیشه بیا قلزم اندیشه نگر صورت چرخ بدیدی هله اکنون جان بین جان بنفروختی ای خر به چنین مشتریی رو به بازار غمش جان چو علف ارزان بین هر کی بفسرد بر او سخت نماید حرکت اندکی گرم شو و جنبش را آسان بین خشک کردی تو دماغ از طلب بحث و دلیل بفشان خویش ز فکر و لمع برهان بین هست میزان معینت و بدان می سنجی هله میزان بگذار و زر بی میزان بین نفسی موضع تنگ و نفسی جای فراخ می جان نوش و از آن پس همه را میدان بین سحر کرده ست تو را دیو همی خوان قل اعوذ چونک سرسبز شدی جمله گل و ریحان بین چون تو سرسبز شدی سبز شود جمله جهان اتحادی عجبی در عرض و ابدان بین چون دمی چرخ زنی و سر تو برگردد چرخ را بنگر و همچون سر خود گردان بین ز آنک تو جزو جهانی مثل کل باشی چونک نو شد صفتت آن صفت از ارکان بین همه ارکان چو لباس آمد و صنعش چو بدن چند مغرور لباسی بدن انسان بین روی ایمان تو در آیینه اعمال ببین پرده بردار و درآ شعشعه ایمان بین گر تو عاشق شده ای حسن بجو احسان نی ور تو عباس زمانی بنشین احسان بین لابه کردم شه خود را پس از این او گوید چونک دریاش بجوشد در بی پایان بین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۳ همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن دامن سیب کشانیم سوی شفتالو ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن نوبهاران چون مسیحی است فسون می خواند تا برآیند شهیدان نباتی ز کفن آن بتان چون جهت شکر دهان بگشادند جان به بوسه نرسد مست شد از بوی دهن تاب رخسار گل و لاله خبر می دهدم که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن برگ می لرزد و بر شاخ دلم می لرزد لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن دست دستان صبا لخلخه را شورانید تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن باد روح قدس افتاد و درختان مریم دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند برفشانید نثار گهر و در عدن چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن چون عقیق یمنی لب دلبر خندید بوی یزدان به محمد رسد از سوی یمن چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافت جز بر آن زلف پراکنده آن شاه زمن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۴ شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغ همه دیوند که ابلیس بود مهترشان همه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگ هین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشان
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۵ چه نشستی دور چون بیگانگان اندرآ در حلقه دیوانگان شرم چه بود عاشقی و آن گاه شرم جان چه باشد این هوس و آن گاه جان می فروشد او به جانی بوسه ای رو بخر کان رایگان است رایگان آنک عشقش خانه ها برهم زده ست آمد اندر خانه همسایگان کف برآورده ست این دریا ز عشق سر فروکرده ست آن مه ز آسمان ای ببسته خواب ها امشب بیا خواب ما را بین چو وصلت بی نشان هر شهی را بندگانش حارسند شاه ما مر بندگان را پاسبان شاه ما از خواب و بیداری برون در میان جان ما دامن کشان اندر این شب می نماید صورتی مشعله در دست یا رب کیست آن خواب جست و شورش افزودن گرفت یاد آمد پیل را هندوستان آتش عشق خدا بالا گرفت تیر تقدیر خدا جست از کمان دانه ای کان در زمین غیب بود سر زد و همچون درختی شد عیان برق جست و آتشی زد در درخت آتش و برق شگرف بی امان سبزتر می شد ز آتش آن درخت می شکفت از برق و آتش گلستان این درختان سبز از آتش شوند آب دارد این درختان را زبان تا توی پیدا نهان گردد درخت او شود پیدا چو تو گردی نهان شمس تبریز است باغ عشق را هم طراوت هم نما هم باغبان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۶ هر کجا که پا نهی ای جان من بردمد لاله و بنفشه و یاسمن پاره گل برکنی بر وی دمی بازگردد یا کبوتر یا زغن در تغاری دست شویی آن تغار ز آب دست تو شود زرین لگن بر سر گوری بخوانی فاتحه بوالفتوحی سر برآرد از کفن دامنت بر چنگل خاری زند چنگلش چنگی شود با تن تنن هر بتی را که شکستی ای خلیل جان پذیرد عقل یابد زان شکن تا مه تو تافت بر بداختری سعد اکبر گشت و وارست از محن هر دمی از صحن سینه برجهد همچو آدم زاده ای بی مرد و زن وآنگه از پهلوی او وز پشت او پر شوند آدمچگان اندر زمن خواستم گفتن بر این پنجاه بیت لب ببستم تا گشایی تو دهن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۷ شاه ما باری برای کاهلان گنج می بخشد به هر دم رایگان الصلا یاران به سوی تخت شاه گنج بی رنج است و سود بی زیان چشم دل داند چه دید از کحل او نور و رحمت تا به هفتم آسمان خود چه باشد پیش او هفت آسمان بر مثال هفت پایه نردبان ای به صورت خردتر از ذره ای وی به معنی تو جهان اندر جهان ای خمیده چون کمان از غم ببین صد هزاران صف شکسته زین کمان در نشان جویی تو گشته چارچشم وآنگه اندر کنج چشمت صد نشان هر نشانی چون رقیب نیکخواه می برندت تا به حضرت کشکشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۸ می بده ای ساقی آخرزمان ای ربوده عقل های مردمان خاکیان زین باده بر گردون زدند ای می تو نردبان آسمان بشکن از باده در زندان غم وارهان جان را ز زندان غمان تن به سان ریسمان بگداخته جان معلق می زند بر ریسمان ترک ساقی گشت در ده کس نماند گرگ ماند و گوسفند و ترکمان چون رسید این جا گمانم مست شد دل گرفته خوش بغل های گمان
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۹ نک بهاران شد صلا ای لولیان بانگ نای و سبزه و آب روان لولیان از شهر تن بیرون شوید لولیان را کی پذیرد خان و مان دیگران بردند حسرت زین جهان حسرتی بنهیم در جان جهان با جهان بی وفا ما آن کنیم هرچ او کرده ست با آن دیگران تا حریف خود ببیند او یکی امتحان او بیابد امتحان نی غلط گفتم جهان چون عاشق است او به جان جوید جفای نیکوان جان عاشق زنده از جور و جفاست ای مسلمان جان که را دارد زیان راه صحرا را فروبست این سخن کس نجوید راه صحرا را دهان تو بگو دارد دهان تنگ یار با لب بسته گشاد بی کران هر که بر وی آن لبان صحرا نشد او نه صحرا داند و نی آشیان هر که بر وی زان قمر نوری نتافت او چه بیند از زمین و آسمان هر کسی را کاین غزل صحرا شود عیش بیند زان سوی کون و مکان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۰ بشنو از دل نکته های بی سخن و آنچ اندر فهم ناید فهم کن در دل چون سنگ مردم آتشی است کو بسوزد پرده را از بیخ و بن چون بسوزد پرده دریابد تمام قصه های خضر و علم من لدن در میان جان و دل پیدا شود صورت نو نو از آن عشق کهن چون بخوانی والضحی خورشید بین کان زر بین چون بخوانی لم یکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۱ جان جان هایی تو جان را برشکن کس توی دیگر کسان را برشکن گوهر باقی درآ در دیده ها سنگ بستان باقیان را برشکن ز آسمان حق بتاب ای آفتاب اختران آسمان را برشکن غیب دان کن سینه های خلق را سینه های عیب دان را برشکن بانشان از بی نشان پرده شده بی نشانی هر نشان را برشکن روز مطلق کن شب تاریک را بارنامه پاسبان را برشکن شمس تبریز آفتابی آفتاب شمع جان و شمعدان را برشکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۲ ای دلارام من و ای دل شکن وی کشیده خویش بی جرمی ز من از نظر رفتی ز دل بیرون نه ای ز آنک تو شمعی و جان و دل لگن جان من جان تو جانت جان من هیچ کس دیده ست یک جان در دو تن زندگی ام وصل تو مرگم فراق بی نظیرم کرده ای اندر دو فن بس بجستم آب حیوان خضر گفت بی وصالش جان نیابی جان مکن غم نیارد گرد غمگین تو گشت ور بگردد بایدش گردن زدن جان ها زان گرد تو گرددهمی جان ادیم و تو سهیل اندر یمن بهر تو گفته ست منصور حلاج یا صغیر السن یا رطب البدن شیر مست شهد تو گشت و بگفت یا قریب العهد من شرب اللبن پیش مستان تو غم را راه نیست فکرت و غم هست کار بوالحسن هر کی در چاه طبیعت مانده است چاره اش نبود ز فکر چون رسن چونک برپرید کاسد گشت حبل چون یقینی یافت کاسد گشت ظن همزبان بی زبانان شو دلا تا به گفت و گو نباشی مرتهن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۳ ساقیا برخیز و می در جام کن وز شراب عشق دل را دام کن نام رندی را بکن بر خود درست خویشتن را لاابالی نام کن چرخ گردنده تو را چون رام شد مرکب بی مرکبی را رام کن آتش بی باکی اندر چرخ زن خاک تیره بر سر ایام کن مذهب زناربندان پیشه گیر خدمت کاووس و آذرنام کن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۴ راز چون با من نگوید یار من بند گردد پیش او گفتار من عذر می گوید که یعنی خامشم با تو می گوید دل هشیار من با کسی دیگر زبان گردد همه سر خود می گوید و اسرار من در گمان افتد دلم زین واقعه این دل ترسان بدپندار من گر بگوید ور نگوید راز من دل ندارد صبر از دلدار من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۵ فقر را در خواب دیدم دوش من گشتم از خوبی او بی هوش من از جمال و از کمال لطف فقر تا سحرگه بوده ام مدهوش من فقر را دیدم مثال کان لعل تا ز رنگش گشتم اطلس پوش من بس شنیدم های و هوی عاشقان بس شنیدم بانگ نوشانوش من حلقه ای دیدم همه سرمست فقر حلقه او دیدم اندر گوش من بس بدیدم نقش ها در نور فقر بس بدیدم نقش جان در روش من از میان جان ما صد جوش خاست چون بدیدم بحر را در جوش من صد هزاران نعره می زد آسمان ای غلام همچنان چاووش من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۶ جان من جان تو جانت جان من هیچ دیدستی دو جان در یک بدن ای تن ار بی او به صد جان زنده ای جان طلب کن جان و لاف تن مزن دل از این جان برکن و بر وی بنه ز آنک از این جانی نیاید جان مکن از قل الروح امر ربی فهم شد شرح جان ای جان نیاید در دهن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۷ آمد آمد در میان خوب ختن هر دو دستت را بشو از جان و تن داد شمشیری به دست عشق و گفت هرچ بینی غیر من گردن بزن اندر آب انداز الا نوح را هر که باشد خوب و زشت و مرد و زن هر که او اندر دل نوح است رست هر که در پستی است در دریا فکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۸ مرغ خانه با هما پروا مکن پر نداری نیت صحرا مکن چون سمندر در دل آتش مرو وز مری تو خویش را رسوا مکن درزیا آهنگری کار تو نیست تو ندانی فعل آتش ها مکن اول از آهنگران تعلیم گیر ور نه بی تعلیم تو آن را مکن چون نه ای بحری به بحر اندر مشو قصد موج و غره دریا مکن ور کنی پس گوشه کشتی بگیر دست خود را تو ز کشتی وا مکن گر بیفتی هم در آن کشتی بیفت تکیه تو بر پنجه و بر پا مکن چرخ خواهی صحبت عیسی گزین ور نه قصد گنبد خضرا مکن میوه خامی مقیم شاخ باش بی معانی ترک این اسما مکن شمس تبریزی مقیم حضرت است تو مقام خویش جز آن جا مکن