Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۹ ای ببرده دل تو قصد جان مکن و آنچ من کردم تو جانا آن مکن بنگر اندر درد من گر صاف نیست درد خود مفرستم و درمان مکن داد ایمان داد زلف کافرت یک سر مویی ز کفر ایمان مکن عادت خوبان جفا باشد جفا هم بر آن عادت بر او احسان مکن گرچه دل بر مرگ خود بنهاده ایم در جفا آهسته تر چندان مکن عیش ما را مرگ باشد پرده دار پرده پوش و مرگ را خندان مکن ای زلیخا فتنه عشق از تو است یوسفی را هرزه در زندان مکن چون سر رندان نداری وقت عیش وعده ها اندر سر رندان مکن نور چشم عاشقان آخر توی عیش ها بر کوری ایشان مکن نقدکی را از یکی مفلس مبر از حریصی نقد او در کان مکن شب روان را همچو استاره مسوز راه خود را پر ز رهبانان مکن شمس تبریزی یکی رویی نمای تا ابد تو روی با جانان مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۰ ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد این مستان و این بستان مکن چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسکین و سرگردان مکن بر درختی کآشیان مرغ توست شاخ مشکن مرغ را پران مکن جمع و شمع خویش را برهم مزن دشمنان را کور کن شادان مکن گرچه دزدان خصم روز روشنند آنچ می خواهد دل ایشان مکن کعبه اقبال این حلقه است و بس کعبه امید را ویران مکن این طناب خیمه را برهم مزن خیمه توست آخر ای سلطان مکن نیست در عالم ز هجران تلخ تر هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۱ صبحدم شد زود برخیز ای جوان رخت بربند و برس در کاروان کاروان رفت و تو غافل خفته ای در زیانی در زیانی در زیان عمر را ضایع مکن در معصیت تا تر و تازه بمانی جاودان نفس شومت را بکش کان دیو توست تا ز جیبت سر برآرد حوریان چون بکشتی نفس شومت را یقین پای نه بر بام هفتم آسمان چون نماز و روزه ات مقبول شد پهلوانی پهلوانی پهلوان پاک باش و خاک این درگاه باش کبر کم کن در سماع عاشقان گر سماع عاشقان را منکری حشر گردی در قیامت با سگان گر غلام شمس تبریزی شدی نعره زن کالحمد لک یا مستعان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۲ ای زیان و ای زیان و ای زیان هوشیاری در میان مستیان گر بیاید هوشیاری راه نیست ور بیاید مست گیر اندرکشان گر خماری باده خواهی اندرآ نان پرستی رو که این جا نیست نان آنک او نان را بت خود کرده است کی درآید در میان این بتان ور درآید چادر اندر رو کشند تا نبیند رویشان آن قلتبان سیمبر خواهیم و زیبا همچو خویش سیم نستانیم پیدا و نهان آنک او خوبی به سیم و زر فروخت روسپی باشد نه حوران جنان تا نگردی پاک دل چون جبرییل گرچه گنجی درنگنجی در جهان چشم خود را شسته عارف بیست سال مشک مشک آورده از اشک روان معتمد شو تا درآیی در حرم اولا بربند از گفتن دهان شمس تبریزی گشاید راه شرق چون شوی بسته دهان و رازدان
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۳ رو قرار از دل مستان بستان رو خراج از گل بستان بستان کله مه ز سر مه برگیر گرو گل ز گلستان بستان سخن جان رهی گفتی دوش آن توست آن هله بستان بستان ای که در باغ رخش ره بردی گل تازه به زمستان بستان ای که از ناز شهان می ترسی طفل عشقی سر پستان بستان دل قوی دار چو دلبر خواهی دل خود از دل سستان بستان چابک و چست رو اندر ره عشق مهره را از کف چستان بستان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۴ مات خود را صنما مات مکن بجز از لطف و مراعات مکن خرده و بی ادبی ها که برفت عفو کن هیچ مکافات مکن وقت رحم است بکن کینه مکش بنده را طعمه آفات مکن به سر تو که جدایی مندیش جز که پیوند و ملاقات مکن خاک خود را به زمین برمگذار منزلش جز به سماوات مکن اولش جز به سوی خویش مکش آخرش جز که سعادات مکن آنچ خو کرد ز لطفت برسان ترک تیمار و جرایات مکن بنده اهل خرابات توایم پشت ما را به خرابات مکن ما که باشیم که گوییم مکن چونک گفتیم ممارات مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۵ ای به انکار سوی ما نگران من نیم با تو دودل چون دگران سخن تلخ چه می اندیشی ای تو سرمایه جمله شکران بر دل سوخته ام آبی زن که توی دلبر پرخون جگران ز غمم همچو کمان تیر مزن چه زنی تیر سوی بی سپران با گل از تو گله ها می کردم گفت من هم ز ویم جامه دران گفت نرگس که ز من پرس او را که منم بنده صاحب نظران که چو من جمله چمن سوخته اند ز آتش او ز کران تا به کران مه و خورشید ز عشق رخ او اندر این چرخ ز زیر و زبران بحر در جوش از این آتش تیز چرخ خم داده از این بار گران کوه بسته ست کمر خدمت را که شماریش ز بسته کمران بانگ ارواح به من می آید که بگو حالت این بی صوران با کی گویم به جهان محرم کو چه خبر گویم با بی خبران ظاهر بحر بود جای خسان باطن بحر مقام گهران ظاهر و باطن من خاک خسی کو بر این بحر بود ره گذران غزل بی سر و بی پایان بین که ز پایان بردت تا به سران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۶ به شکرخنده ببردی دل من بشکن شکر دل را مشکن دل ما را که ز جا برکندی به تو آمد پر و بالش بمکن بنگر تا به چه لطفش بردی رحم کن هر نفسش زخم مزن جانم اندر پی دل می آید چه کند بی تو در این قالب تن بی تو دل را نبود برگ جهان بی تو گل را نبود برگ چمن هین چرا بند شکستی خاموش یا مگر نیست تو را بند دهن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۷ ای امتان باطل بر نان زنید بر نان وی امتان مقبل بر جان زنید بر جان حیوان علف کشاند غیر علف نداند آن آدمی بود کاو جوید عقیق و مرجان آن باغ ها بخفته وین باغ ها شکفته وین قسمتی است رفته در بارگاه سلطان جان هاست نارسیده در دام ها خزیده جان هاست برپریده ره برده تا به جانان جانی ز شرح افزون بالای چرخ گردون چست و لطیف و موزون چون مه به برج میزان جانی دگر چو آتش تند و حرون و سرکش کوتاه عمر و ناخوش همچون خیال شیطان ای خواجه تو کدامی یا پخته یا که خامی سرمست نقل و جامی یا شهسوار میدان روزی به سوی صحرا دیدم یکی معلا اندر هوا به بالا می کرد رقص و جولان هر سو از او خروشی او ساکن و خموشی سرسبز و سبزپوشی جانم بماند حیران گفتم که در چه شوری کز وهم خلق دوری تو نور نور نوری یا آفتاب تابان گفتا دلم تنگ شد تن نیز هم سبک شد تا پاگشاده گشتم از چارمیخ ارکان گفتم که ای امیرم شادت کنار گیرم بسیار لابه کردم گفتا که نیست امکان گفتم بیا وفا کن وین ناز را رها کن شاخی شکر سخا کن چه کم شود از آن کان گفتا که من فنایم اندر کنار نایم نقشی همی نمایم از بهر درد و درمان گفتم تو را نباید خود دفع کم نیاید پنجه بهانه زاید از طبعت ای سخندان گفتا ز سر یک تو باور کجا کنی تو طفلی و درست ابجد برگیر لوح و می خوان گفتم همین سیاست می کن حلال بادت صد گونه دفع می ده می کش مرا به هجران زود از زبان دیگر صد پاسخ چو شکر برخواند بر من از بر گشتم خراب و سکران بسیار اشک راندم تا دیر مست ماندم تا که برون شد آن شه چون جان ز نقش انسان داغی بماند حاصل زان صحبت اندر این دل داغی که از لذیذی ارزد هزار احسان فرمود مشکلاتی در وی عجب عظاتی خامش در زبان ها آن می نیاید آسان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۸ گرچه بسی نشستم در نار تا به گردن اکنون در آب وصلم با یار تا به گردن گفتم که تا به گردن در لطف هات غرقم قانع نگشت از من دلدار تا به گردن گفتا که سر قدم کن تا قعر عشق می رو زیرا که راست ناید این کار تا به گردن گفتم سر من ای جان نعلین توست لیکن قانع شو ای دو دیده این بار تا به گردن گفتا تو کم ز خاری کز انتظار گل ها در خاک بود نه مه آن خار تا به گردن گفتم که خار چه بود کز بهر گلستانت در خون چو گل نشستم بسیار تا به گردن گفتا به عشق رستی از عالم کشاکش کان جا همی کشیدی بیگار تا به گردن رستی ز عالم اما از خویشتن نرستی عار است هستی تو وین عار تا به گردن عیاروار کم نه تو دام و حیله کم کن در دام خویش ماند عیار تا به گردن دامی است دام دنیا کز وی شهان و شیران ماندند چون سگ اندر مردار تا به گردن دامی است طرفه تر زین کز وی فتاده بینی بی عقل تا به کعب و هشیار تا به گردن بس کن ز گفتن آخر کان دم بود بریده کز تاسه نبود آخر گفتار تا به گردن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۹ ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن وی آهوی معانی آمد گه چریدن ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن آمد تو را فتوحی روحی چگونه روحی کاو چون خیال داند در دیده ها دویدن این دم حکم بیاید تعلیم نو نماید بی گوش سر شنیدن بی دیده ماه دیدن داند سبل ببردن هم مرده زنده کردن هم تخت و بخت دادن هم بنده پروریدن آن یوسف معانی و آن گنج رایگانی خود را اگر فروشد دانی عجب خریدن کو مشتری واقف در دو دم مخالف در پرده ساز کردن در پرده ها دویدن ای عاشق موفق وی صادق مصدق می بایدت چو گردون بر قطب خود تنیدن در بیخودی تو خود را می جوی تا بیابی زیرا فراق صعب است خاصه ز حق بریدن لب را ز شیر شیطان می کوش تا بشویی چون شسته شد توانی پستان دل مکیدن ای عشق آن جهانی ما را همی کشانی احسنت ای کشنده شاباش ای کشیدن هم آفتاب داند از شرق رو نمودن ار نی به مرکز او نتوان به تک رسیدن خامش که شرح دل را گر راه گفت بودی در کوه درفتادی چون بحر برطپیدن تبریز شمس دین را هم ناگهان ببینی وآنگه از او بیابی صبح ابد دمیدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۰ گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی ما زین طعنه ها گذر کن گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت کس بی تو خوش نباشد رو قصه دگر کن گفتی ملول گشتم از عشق چند گویی آن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن در آتشم در آبم چون محرمی نیابم کنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران بگشا دو لب جهان را پردر و پرگهر کن گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۱ ای محو راه گشته از محو هم سفر کن چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن دل آینه است چینی با دل چو همنشینی صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن دانم که برشکستی تو محو دل شدستی در عین نیست هستی یک حمله دگر کن تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری ای شیر بیشه دل چنگال در جگر کن چون شد گرو گلیمی بهر در یتیمی با فتنه عظیمی تو دست در کمر کن ماییم ذره ذره در آفتاب غره از ذره خاک بستان در دیده قمر کن از ما نماند برجا جان از جنون و سودا ای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن در عالم منقش ای عشق همچو آتش هر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن ای شاه هر چه مردند رندان سلام کردند مستند و می نخوردند آن سو یکی گذر کن سیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریز آن پر هست برکن وز عشق بال و پر کن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۲ من از کی باک دارم خاصه که یار با من از سوزنی چه ترسم و آن ذوالفقار با من کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من از تب چرا خروشم عیسی طبیب هوشم وز سگ چرا هراسم میر شکار با من در بزم چون نیایم ساقیم می کشاند چون شهرها نگیرم و آن شهریار با من در خم خسروانی می بهر ماست جوشان این جا چه کار دارد رنج خمار با من با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم عذرم چه حاجت آید و آن خوش عذار با من من غرق ملک و نعمت سرمست لطف و رحمت اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتم خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۳ جانا نخست ما را مرد مدام گردان وآنگه مدام درده ما را مدام گردان از ما و خدمت ما چیزی نیاید ای جان هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان دارالسلام ما را دارالملام کردی دارالملام ما را دارالسلام گردان این راه بی نهایت گر دور و گر دراز است از فضل بی نهایت بر ما دو گام گردان ما را اسیر کردی اماره را امیری ما را امیر گردان او را غلام گردان انعام عام خود را کردی نصیب خاصان انعام خاص خود را امروز عام گردان هر ذره را ز فضلت خورشیدییی دگر ده خورشید فضل خود را بر جمله رام گردان در کام ما دعا را چون شهد و شیر خوش کن و آن را که گوید آمین هم دوستکام گردان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۴ ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران کن شکر با شکوران تو فتنه را مشوران من مرد فتنه جویم من ترک این نگویم من دست از او نشویم تو فتنه را مشوران سرخیل بی دلانم استاد منبلانم من عاشق فلانم تو فتنه را مشوران از من مپرس چونم می بین که غرق خونم این هم نه ام فزونم تو فتنه را مشوران من رستمم و روحم طوفان قوم نوحم سرمست آن صبوحم تو فتنه را مشوران تو نقش را نخوانی زیرا در این جهانی تا این قدر بدانی تو فتنه را مشوران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۵ آن خوب را طلب کن اندر میان حوران مشنو کسی که گوید آن فتنه را مشوران در دل چو نقش بندد جان از طرب بخندد صد گون شکر بجوشد از تلخی صبوران از پرتوی که افتد در چشم ها ز رویش خارش چه افتد از وی در چشم های کوران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۶ امروز سرکشان را عشقت ز جلوه کردن آورد بار دیگر یک یک ببسته گردن رو رو تو در گلستان بنگر به گل پرستان یک لحظه سجده کردن یک لحظه باده خوردن نگذارد آن شکرخو بر ما ز ما یکی مو چون صوفیان جان را این است سر ستردن دندان تو چو شد سست بر جاش دیگری رست می دانک همچنین است بر مرد جان سپردن ای خصم شمس تبریز ای دزد راه و منکر می باش در شکنجه از خویش و درفشردن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۷ چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن با تو ز جان شیرین شیرینتر است مردن بردار این طبق را زیرا خلیل حق را باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن زان سر کسی نمیرد نی زین سر است مردن بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش با قند وصل همچون حلواگر است مردن از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن مرگ آینه ست و حسنت در آینه درآمد آیینه بربگوید خوش منظر است مردن گر مؤمنی و شیرین هم مؤمن است مرگت ور کافری و تلخی هم کافر است مردن گر یوسفی و خوبی آیینه ات چنان است ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی کز آب زندگانی کور و کر است مردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۸ از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن ای سرفراز مردی مردانه بر سرش زن چون آتش آر حمله کو هیزم است جمله از آتش دل خود در خشک و در ترش زن گر بحر با تو کوشد در کین تو بجوشد آتش کن آب او را در در و گوهرش زن هر تیر کز تو پرد هفت آسمان بدرد ای قاب قوس تیری بر پشت اسپرش زن هر کس که بی سر آید تو دست بر سرش نه و آن کس که با سر آید تو زخم خنجرش زن جانی که برفروزد در عشق تو بسوزد خواهی که تازه گردد در حوض کوثرش زن از لعل می فروشت سرمست کن جهان را بستان ز زهره چنگش بر جام و ساغرش زن ای شمس حق تبریز هر کس که منکر آید از جذب نور ایمان در جان کافرش زن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۹ رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده بر آب دیده ما صد جای آسیا کن خیره کشی ست ما را دارد دلی چو خارا بکشد کسش نگوید تدبیر خون بها کن بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن دردی ست غیر مردن آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن گر اژدهاست بر ره عشقی ست چون زمرد از برق این زمرد هین دفع اژدها کن بس کن که بی خودم من ور تو هنرفزایی تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۰ روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن تو اصل آفتابی چون آمدی سحر کن بردار طالبان را وز هفت بحر بگذر منگر به گاو و ماهی وز صد چنین گذر کن پیدا بکن که پاکی از کون و پست و بالا وین خانه کهن را بی زیر و بی زبر کن عالم فناست جمله در یک دمش بقا کن ماری است زهر دارد تو زهر او شکر کن هر سو که خشک بینی تو چشمه ای روان کن هر جا که سنگ بینی از عکس خود گهر کن اندر قفای عاشق هر سو که خصم بینی او را به زخم سیلی اندر زمان به درکن تا چند عذر گویی کورند و می نبینند گر کورشان نخواهی در دیده شان نظر کن خواهی که پرده هاشان در دیده ها نباشد فرما تو پردگی را کز پرده ها عبر کن فرمان تو راست مطلق با جمع در میان نه بستم قبای عطلت هم چاره کمر کن ای آفتاب عرشی ای شمس حق تبریز چون ماه نو نزارم رویم تو در قمر کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۱ پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن می سوخت و پر همی زد بر جا که همچنین کن شمع و فتیله بسته با گردن شکسته می گفت نرم نرمک با ما که همچنین کن مومی که می گدازد با سوز می بسازد در تف و تاب داده خود را که همچنین کن گر سیم و زر فشانی در سود این جهانی سودت ندارد آن ها الا که همچنین کن دامان پر ز گوهر کرد و نشست بر سر وز رشک تلخ گشته دریا که همچنین کن از نیک و بد بریده وز دام ها پریده بر کوه قاف رفته عنقا که همچنین کن رخساره پاک کرده دراعه چاک کرده با خار صبر کرده گل ها که همچنین کن صد ننگ و نام هشته با عقل خصم گشته بر مغزها دویده صهبا که همچنین کن خالی شده ست و ساده نه چشم برگشاده لب بر لبش نهاده سرنا که همچنین کن چل سال چشم آدم در عذر داشت ماتم گفته به کودکانش بابا که همچنین کن خاموش باش و صابر عبرت بگیر آخر خامش شده ست و گریان خارا که همچنین کن تبریز شمس دین را بین کز ضیای جانی پر کرده از جلالت صحرا که همچنین کن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۲ ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن ای زلف شب مثالش در نیم شب سحر کن چنگی که زد دل و جان در عشق بانوا کن نی های بی زبان را زان شهد پرشکر کن چون صد هزار در در سمع و بصر تو داری یک دامنی از آن در در کار کور و کر کن از خون آن جگرها که بوی عشق دارد از بهر اهل دل را یک قلیه جگر کن بس شیوه ها که کردند جان ها و ره نبردند ای چاره ساز جان ها یک شیوه دگر کن مرغان آب و گل را پرها به گل فروشد ای تو همای دولت پر برفشان سفر کن چون دیو ره بپیما تا بینی آن پری را و اندر بر چو سیمش تو کار دل چو زر کن هر چت اشارت آید چون و چرا رها کن با خوی تند آن مه زنهار سر به سر کن پای ملخ که جان است چون مور پیش او بر در پیش آن سلیمان بر هر رهی حشر کن آبی است تلخ دریا در زیر گنج گوهر بگذار آب تلخش تو زیر او زبر کن ماری است مهره دارد زان سوی زهر در سر ور ز آنک مهره خواهی از زهر او گذر کن خواهی درخت طوبی نک شمس حق تبریز خواهی تو عیش باقی در ظل آن شجر کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۳ دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من سرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتش هیزم دریغت آید هیزم به است یا تن نقش فناست هیزم عشق خداست آتش در سوز نقش ها را ای جان پاکدامن تا نقش را نسوزی جانت فسرده باشد مانند بت پرستان دور از بهار و مؤمن در عشق همچو آتش چون نقره باش دلخوش چون زاده خلیلی آتش تو راست مسکن آتش به امر یزدان گردد به پیش مردان لاله و گل و شکوفه ریحان و بید و سوسن مؤمن فسون بداند بر آتشش بخواند سوزش در او نماند ماند چو ماه روشن شاباش ای فسونی کافتد از او سکونی در آتشی که آهن گردد از او چو سوزن پروانه زان زند خود بر آتش موقد کو را همی نماید آتش به شکل روزن تیر و سنان به حمزه چون گلفشان نماید در گلفشان نپوشد کس خویش را به جوشن فرعون همچو دوغی در آب غرقه گشته بر فرق آب موسی بنشسته همچو روغن اسپان اختیاری حمال شهریاری پالان کشند و سرگین اسبان کند و کودن چو لک لک است منطق بر آسیای معنی طاحون ز آب گردد نه از لکلک مقنن زان لک لک ای برادر گندم ز دلو بجهد در آسیا درافتد گردد خوش و مطحن وز لک لک بیان تو از دلو حرص و غفلت در آسیا درافتی یعنی رهی مبین من گرم می شوم جان اما ز گفت و گو نی از شمس دین زرین تبریز همچو معدن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۴ جانا بیار باده و بختم بلند کن زان حلقه های زلف دلم را کمند کن مجلس خوش است و ما و حریفان همه خوشیم آتش بیار و چاره مشتی سپند کن زان جام بی دریغ در اندیشه ها بریز در بیخودی سزای دل خودپسند کن ای غم برو برو بر مستانت کار نیست آن را که هوشیار بیابی گزند کن مستان مسلمند ز اندیشه ها و غم آن کو نشد مسلم او را نژند کن ای جان مست مجلس ابرار یشربون بر گربه اسیر هوا ریش خند کن ریش همه به دست اجل بین و رحم کن از مرگ وارهان همه را سودمند کن عزم سفر کن ای مه و بر گاو نه تو رخت با شیرگیر مست مگو ترک پند کن در چشم ما نگر اثر بیخودی ببین ما را سوار اشقر و پشت سمند کن یک رگ اگر در این تن ما هوشیار هست با او حساب دفتر هفتاد و اند کن ای طبع روسیاه سوی هند باز رو وی عشق ترک تاز سفر سوی جند کن آن جا که مست گشتی بنشین مقیم شو و آن جا که باده خوردی آن جا فکند کن در مطبخ خدا اگرت قوت روح نیست آن گاه سر در آخر این گوسفند کن خواهی که شاهدان فلک جلوه گر شوند دل را حریف صیقل آیینه رند کن ای دل خموش کن همه بی حرف گو سخن بی لب حدیث عالم بی چون و چند کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۵ تو آب روشنی تو در این آب گل مکن دل را مپوش پرده دل را تو دل مکن پاکان به گرد در به تماشا نشسته اند دل را و خویش را ز عزیزان خجل مکن دل نعره می زند که بکش خویش را ز عشق ور جمله جان نگردی دل را بحل مکن مس را که زر کنند یکی علم دیگر است زین ها که می کنی نشود زر بهل مکن دوری بگشت این تن کز دل بگشته ای سی سال دور باشد سی را چهل مکن چیزی که زیر هاون افلاک سوده شد این سرمه نیست دیده از آن مکتحل مکن هنگامه هاست در ره هر جا مه ای است رو بی گاه گشت روز تو خود مشتغل مکن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۶ مستی و عاشقی و جوانی و جنس این آمد بهار خرم و گشتند همنشین صورت نداشتند مصور شدند خوش یعنی مخیلات مصورشده ببین دهلیز دیده است دل آنچ به دل رسید در دیده اندرآید صورت شود یقین تبلی السرایر است و قیامت میان باغ دل ها همی نمایند آن دلبران چین یعنی تو نیز دل بنما گر دلیت هست تا کی نهان بود دل تو در میان طین ایاک نعبد است زمستان دعای باغ در نوبهار گوید ایاک نستعین ایاک نعبد آنک به دریوزه آمدم بگشا در طرب مگذارم دگر حزین ایاک نستعین که ز پری میوه ها اشکسته می شوم نگهم دار ای معین هر لحظه لاله گوید با گل که ای عجب نرگس چه خیره می نگرد سوی یاسمین سوسن زبان برون کند افسوس می کند گوید سمن فسوس مکن بر کس ای لسین یکتا مزوری است بنفشه شده دوتا نیلوفر است واقف تزویرش ای قرین سر چپ و راست می فکند سنبل از خمار اریاح بر یسارش و ریحانش در یمین سبزه پیاده می دود اندر رکاب سرو غنچه نهان همی کند از چشم بد جبین بید پیاده بر لب جو اندر آینه حیران که شاخ تر ز چه افشاند آستین اول فشاندنی است که تا جمع آورد وآنگه کند نثار درافشان واپسین در باغ مجلسی چو نهاد آفریدگار مرغان چو مطربان بسرایند آفرین آن میر مطربان که ورا نام بلبل است مست است و عاشق گل از آن است خوش حنین گوید به کبک فاخته کآخر کجا بدیت گوید بدان طرف که مکان نبود و مکین شاهین به باز گوید کاین صیدهای خوب کی صید کرد از عدم آورد بر زمین یک جوق گلرخان و دگر جوق نوخطان کاندر حجاب غیب کرامند و کاتبین ما چند صورتیم یزک وار آمده نک می رسند لشکر خوبان از آن کمین یوسف رخان رسند ز کنعان آن جهان شیرین لبان رسند ز دریای انگبین نک نامه شان رسید به خرما و نیشکر و آن نار دانه دانه و بی هیچ دانه بین ای وادیی که سیب در او رنگ و بوی یافت مغز ترنج نیز معطر شد و ثمین انگور دیر آمد زیرا پیاده بود دیر آ و پخته آ که توی فتنه ای مهین ای آخرین سابق و ای ختم میوه ها وی چنگ درزده تو به حبل الله متین شیرینیت عجایب و تلخیت خود مپرس چون عقل کز وی است شر و خیر و کفر و دین اندر بلا چو شکر و اندر رخا نبات تلخی بلای توست چو خار ترنگبین ای عارف معارف و ای واصل اصول ای دست تو دراز و زمانه تو را رهین از دست توست خربزه در خانه ای نهان در نی دریچه نی که تو جانی و من جنین از تو کدو گریخت رسن بازیی گرفت آن نیم کوزه کی رهد از چشمه معین چون گوش تو نداشت ببستند گردنش گوشش اگر بدی بکشیدیش خوش طنین فی جیدها ببست خدا حبل من مسد زیرا نداشت گوش به پیغام مستبین گوشی که نشنود ز خدا گوش خر بود از حق شنو تو هر نفسی دعوت مبین ای حلق تو ببسته تقاضای حلق و فرج بی گوش چون کدو تو رسن بسته بر وتین حلقه به گوش شه شو و حلق از رسن بخر مردم ز راه گوش شود فربه و سمین باقیش برنویسد آن شهریار لوح نقاش چین بگوید تو نقش ها مچین نقاش چین بگفتم آن روح محض را آن خسرو یگانه تبریز شمس دین
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۷ می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن برکنده ای به خشم دل از یار مهربان از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافت پشتم خم است و سینه کبودم چو آسمان زان تیرهای غمزه خشمین که می زنی صد قامت چو تیر خمیده ست چون کمان از پرسشم ز خشم لب لعل بسته ای جان ماندم ز غصه این یا دل و زبان لطف تو نردبان بده بر بام دولتی ای لطف واگرفته و بشکسته نردبان این لابه ام به ذات خدا نیست بهر جان ای هر دمی خیال تو صد جان جان جان یاد آر دلبرا که ز من خواستی شبی نقشی ز جان خون شده من دادمت نشان جانا به حق آن شب کان زلف جعد را در گردنم درافکن و سرمست می کشان تا جان باسعادت غلطان همی رود چوگان دو زلف و گوی دل و دشت لامکان کرسی عدل نه تو به تبریز شمس دین تا عرش نور گیرد و حیران شود جهان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۸ آن کیست ای خدای که از این دام خامشان ما را همی کشد به سوی خود کشان کشان ای آن که می کشی تو گریبان جان ما از جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان بگرفته گوش ما و بشوریده هوش ما ساقی باهشانی و آرام بی هشان بی دست می کشی تو و بی تیغ می کشی شاگرد چشم تو نظر بی گنه کشان آب حیات نزل شهیدان عشق تو ست این تشنه کشتگان را ز آن نزل می چشان دل را گره گشای نسیم وصال توست شاخ امید را به نسیمی همی فشان خود حسن ساکن است و مقیم اندر آن وجود زآن ساکن اند زیر و زبر این مفتشان مقصود ره روان همه دیدار ساکنان مقصود ناطقان همه اصغای خامشان آتش در آب گشته نهان وقت جوش آب چون آب آتش آمد الغوث ز آتشان در روح دررسی چو گذشتی ز نقش ها وز چرخ بگذری چو گذشتی ز مهوشان همیان چه می نهی به امانت به مفلسان پا را چه می نهی تو به دندان گربه شان از تو چو میر گولان بستد کلاه و کفش خواهی تو روسیاهی خواهی ز اکدشان دانش سلاح تو ست و سلاح از نشان مرد مردی چو نیست به که نباشد تو را نشان دیگر مگو سخن که سخن ریگ آب توست خورشید را نگر چو نه ای جنس اعمشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۹ ای دم به دم مصور جان از درون تن نزدیکتر ز فکرت این نکته ها به من ز آینده و گذشته چرا یاد می کنم که لذت زمانی و هم قبله زمن جان حقایقی و خیالات دلربا و آن نقش های مه که نگنجد در این دهن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۰ جانا بیار باده و بختم تمام کن عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن همچون مسیح مایده از آسمان بیار از نان و شوربا بشری را فطام کن مشتی فسرده را به دم گرم بشکفان مشتی گدای را شه بااحتشام کن این روی پرگره را خندان و شاد کن این عمر منقطع را عمری مدام کن ای شوق هر دماغ سر عاشقان بخار وی ذوق هر مقام بر ما مقام کن آن خانه را که جام نباشد چو نیست نور ما خانه ساختیم تو تدبیر جام کن ما را وظیفه هاست ز لطف تو صد هزار درمانده گشت دل که چه گوید کدام کن خاموش کن که دوست مجیب است بی سوال نظاره کرم کن و ترک کلام کن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۱ می بینمت که عزم جفا می کنی مکن عزم عتاب و فرقت ما می کنی مکن در مرغزار غیرت چون شیر خشمگین در خونم ای دو دیده چرا می کنی مکن بخت مرا چو کلک نگون می کنی مکن پشت مرا چو دال دوتا می کنی مکن ای تو تمام لطف خدا و عطای او خود را نکال و قهر خدا می کنی مکن پیوند کرده ای کرم و لطف با دلم پیوند کرده را چه جدا می کنی مکن آن بیذقی که شاه شده ست از رخ خوشت بازش به مات غم چه گدا می کنی مکن آن بنده ای که بدر شد از پرتو رخت چون ماه نو ز غصه دوتا می کنی مکن گر گبر و مؤمن است چو کشته هوای توست بر گبر کشته تو چه غزا می کنی مکن بی هوش شو چو موسی و همچون عصا خموش مانند طور تو چه صدا می کنی مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۲ ای آنک از میانه کران می کنی مکن با ما ز خشم روی گران می کنی مکن دربند سود خویشی و اندر زیان ما کس زین نکرد سود زیان می کنی مکن راضی شدی که بیش نجویی زیان ما این از پی رضای کیان می کنی مکن بر جای باده سرکه غم می دهی مده در جوی آب خون چه روان می کنی مکن از چهره ام نشاط طرب می بری مبر بر چهره ام ز دیده نشان می کنی مکن مظلوم می کشی و تظلم همی کنی خود راه می زنی و فغان می کنی مکن پایم به کار نیست که سرمست دلبرم مر مست را بهل چه کشان می کنی مکن گویی بیا که بر تو کنم صبر را شبان بر بره گرگ را چه شبان می کنی مکن در روز زاهدی و به شب زاهدان کشی امشب که آشتی است همان می کنی مکن ای دوستان ز رشک تو خصمان همدگر این دوست را چه دشمن آن می کنی مکن گویی که می مخور پس اگر می همی دهی مخمور را چه خشک دهان می کنی مکن گویی چو تیر راست رو اندر هوای ما پس تیر راست را چه کمان می کنی مکن گویی خموش کن تو خموشم نمی هلی هر موی را ز عشق زبان می کنی مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۳ با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین با آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین ور ز آنک یار پرده عزت فروکشید آن را که پرده نیست برو روی او ببین آن روی بین که بر رخش آثار روی او است آن را نگر که دارد خورشید بر جبین از بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهاد شهمات می شود ز رخش ماه بر زمین در طره هاش نسخه ایاک نعبد است در چشم هاش غمزه ایاک نستعین بی خون و بی رگ است تنش چون تن خیال بیرون و اندرون همه شیر است و انگبین از بس که در کنار همی گیردش نگار بگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین صبحی است بی سپیده و شامی است بی خضاب ذاتی است بی جهات و حیاتی است بی حنین کی نور وام خواهد خورشید از سپهر کی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمین بی گفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحر تا زود بر خزینه گوهر شوی امین در گوش تو بگویم با هیچ کس مگو این جمله کیست مفخر تبریز شمس دین
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۴ بشنیده ام که عزم سفر می کنی مکن مهر حریف و یار دگر می کنی مکن تو در جهان غریبی غربت چه می کنی قصد کدام خسته جگر می کنی مکن از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو دزدیده سوی غیر نظر می کنی مکن ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست ما را خراب و زیر و زبر می کنی مکن چه وعده می دهی و چه سوگند می خوری سوگند و عشوه را تو سپر می کنی مکن کو عهد و کو وثیقه که با بنده کرده ای از عهد و قول خویش عبر می کنی مکن ای برتر از وجود و عدم بارگاه تو از خطه وجود گذر می کنی مکن ای دوزخ و بهشت غلامان امر تو بر ما بهشت را چو سقر می کنی مکن اندر شکرستان تو از زهر ایمنیم آن زهر را حریف شکر می کنی مکن جانم چو کوره ای است پرآتش بست نکرد روی من از فراق چو زر می کنی مکن چون روی درکشی تو شود مه سیه ز غم قصد خسوف قرص قمر می کنی مکن ما خشک لب شویم چو تو خشک آوری چشم مرا به اشک چه تر می کنی مکن چون طاقت عقیله عشاق نیستت پس عقل را چه خیره نگر می کنی مکن حلوا نمی دهی تو به رنجور ز احتما رنجور خویش را تو بتر می کنی مکن چشم حرام خواره من دزد حسن توست ای جان سزای دزد بصر می کنی مکن سر درکش ای رفیق که هنگام گفت نیست در بی سری عشق چه سر می کنی مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۵ مست شدی عاقبت آمدی اندر میان مست ز خود می شوی کیست دگر در جهان عاقبت امر رست مرغ فلک از قفس عاقبت امر جست تیر مراد از کمان چند زنیم ای کریم طبل تو زیر گلیم چند کنیم ای ندیم مستی خود را نهان بازرسید از الست کار برون شد ز دست فاش بود فاش مست خاصه ز بوی دهان دارد طامات ما بوی خرابات ما هست شرابات ما از کف شاهنشهان جمله اجزای خاک روح شد و جان پاک عالم خاکش مخوان مایه اکسیر خوان تو کمری ما میان یا تو میان ما کمر گر کمری گر میان بی تو مبا گر میان گاه به دزدی درآ کیسه دل را ببر گاه مرا دزد گیر گو که منم پاسبان گه بربا همچون گرگ بره درویش را گه سگ بر من گمار های کنان چون شبان چون تو ندیده ست کس کس توی ای جان و بس نادره ای در جهان اسب وفا درجهان گرچه جهان است عشق جان و جهان است عشق گرچه نهان است یار هست سر سر نهان چشم تو با چشم من گفت چه مطمع کسی هم بخوری قند ما هم ببری ارمغان هر تن و هر جان که هست خاک تو بوده ست مست غافلشان کرده ای زان هوس بی نشان باز چو ناگه کنی سلسله جنبانیی شور برآرد به کبر از جهت امتحان کافر و مؤمن مگو فاسق و محسن مجو جمله خراب تواند بر همه افسون بخوان کیست که مست تو نیست عشوه پرست تو نیست مهره دست تو نیست دست کرم برفشان سختتر از کوه چیست چونک به تو بنگریست زنده شد از عشق زیست شهره شد اندر زمان
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۶ خواجه غلط کرده ای در روش یار من صد چو تو هم گم شود در من و در کار من نبود هر گردنی لایق شمشیر عشق خون سگان کی خورد ضیغم خون خوار من قلزم من کی کشد تخته هر کشتیی شوره تو کی چرد ز ابر گهربار من سر بمگردان چنین پوز مجنبان چنان چون تو خری کی رسد در جو انبار من خواجه به خویش آ یکی چشم گشا اندکی گرچه نه بر پای توست اندک و بسیار من گفت که عاشق چرا مست شد و بی حیا باده حیا کی هلد خاصه ز خمار من فتنه گرگی شده هم دغل و مکر او دام وی از وی کند قانص عیار من بر سر بازار او گرگ کهن کی خرند هر طرفی یوسفی زنده به بازار من همچو تو جغدی کجا باغ ارم را سزد بلبل جان هم نیافت راه به گلزار من مفخر تبریزیان شمس حق و دین بگو بلک صدای تو است این همه گفتار من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۷ یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین در پی سرو روان چشمه و گلزار بین برجه و کاهل مباش در ره عیش و معاش پیشکشی کن قماش رونق تجار بین جمله ی تجار ما اهل دل و انبیا همره این کاروان خالق غفار بین آمد محمود باز بر در حجره ایاز عشق گزین عشق باز دولت بسیار بین خاک ایازم که او هست چو من عشق خو عشق شود عشق جو دلبر عیار بین سنت نیکوست این چارق با پوستین قبله کنش بهر شکر باقی از ایثار بین ساعت رنج و بلا چارق بین می شوی بی مرضی خویش را خسته و بیمار بین چارق ما نطفه دان خون رحم پوستین گوهر عقل و بصر از شه بیدار بین گوهر پیشین بنه تا کندت میر ده کهنه ده و نو ستان دانه ده انبار بین تا نگری در زمین هیچ نبینی فلک یک دمه خود را مبین خلعت دیدار بین این سخن در نثار هم به سخن ده سپار پس تو ز هر جزو خویش نکته و گفتار بین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۸ با رخ چون مشعله بر در ما کیست آن هر طرفی موج خون نیم شبان چیست آن در کفن خویشتن رقص کنان مردگان نفخه صور است یا عیسی ثانی است آن سینه خود باز کن روزن دل درنگر کآتش تو شعله زد نی خبر دی است آن آتش نو را ببین زود درآ چون خلیل گرچه به شکل آتش است باده صافی است آن یونس قدسی توی در تن چون ماهیی بازشکاف و ببین کاین تن ماهی است آن دلق تن خویش را بر گرو می بنه پاک شوی پاکباز نوبت پاکی است آن باده کشیدی ولیک در قدحت باقی است حمله دیگر که اصل جرعه باقی است آن دشنه تیز ار خلیل بنهد بر گردنت رو بمگردان که آن شیوه شاهی است آن حکم به هم درشکست هست قضا در خطر فتنه حکم است این آفت قاضی است آن نفس تو امروز اگر وعده فردا دهد بر دهنش زن از آنک مردک لافی است آن باده فروشد ولیک باده دهد جمله باد خم نماید ولیک حق نمک نیست آن ما ز زمستان نفس برف تن آورده ایم بهر تقاضای لطف نکته کاجیست آن مفخر تبریزیان شمس حق ای پیش تو طاق و طرنب دو کون طفلی و بازی است آن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۹ گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان آمد آن گل عذار کوفت مرا بر دهان گفت که سلطان منم جان گلستان منم حضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان دف منی هین مخور سیلی هر ناکسی نای منی هین مکن از دم هر کس فغان پیش چو من کیقباد چشم بدم دور باد حیف نباشد که تو یاد کنی از کهان جغد بود کو به باغ یاد خرابه کند زاغ بود کو بهار یاد کند از خزان چنگ به من در زدی چنگ منی در کنار تار که در زخمه ام سست شود بگسلان پشت جهان دیده ای روی جهان را ببین پشت به خود کن که تا روی نماید جهان ای قمر زیر میغ خویش ندیدی دریغ چند چو سایه دوی در پی این دیگران بس که مرا دام شعر از دغلی بند کرد تا که ز دستم شکار جست سوی گلستان در پی دزدی بدم دزد دگر بانگ کرد هشتم بازآمدم گفتم و هین چیست آن گفت که اینک نشان دزد تو این سوی رفت دزد مرا باد داد آن دغل کژنشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۰ یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران ای رخ تو همچو شمع خیز درآ در میان نور ده آن شمع را روح ده این جمع را از دو رخ همچو شمع وز قدح همچو جان سوی قدح دست کن ما همه را مست کن زآنک کسی خوش نشد تا نشد از خود نهان چون شدی از خود نهان زود گریز از جهان روی تو واپس مکن جانب خود هان و هان این سخن همچو تیر راست کشش سوی گوش تا نکشی سوی گوش کی بجهد از کمان بس کن از اندیشه بس کاو گویدت هر نفس کای عجب آن را چه شد اه چه کنم کو فلان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۱ بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن ای به خطا تو مجوی خویشتن اندر ختن گر به بر اندرکشی سیمبری چون تو کو بوسه جان بایدت بر دهن خویش زن بهر جمال تو است جندره حوریان عکس رخ خوب توست خوبی هر مرد و زن پرده خوبی تو شقه زلف تو است ور نه برون تافتی نور تو ای خوش ذقن آمد نقاش تن سوی بتان ضمیر دست و دلش درشکست باز بماندش دهن این قفس پرنگار پرده مرغ دل است دل تو بنشناختی از قفس دل شکن پرده برانداخت دل از گل آدم چنانک سجده درآمد ملک گشت به دل مفتتن واسطه برخاستی گر نفسی ترک عشق پیش نشستی به لطف کای چلپی کیمسن چشم شدی غیب بین گر نظر شمس دین مفخر تبریزیان بر تو شدی غمزه زن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۲ سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من سیر مشو هم تو نیز زین دل آگاه من مشک و سقا سیر شد از جگر گرم من هیچ به جز آب نیست لذت و دلخواه من درشکنم کوزه را پاره کنم مشک را روی به دریا نهم نیست جز این راه من چند شود تر زمین از مدد اشک من چند بسوزد فلک از تبش و آه من چند بگوید دلم وای دلم وای دل چند بگوید لبم راز شهنشاه من رو سوی بحری کز او هر نفسی موج موج آمد و اندرربود خیمه و خرگاه من آب خوشی جوش کرد نیم شب از خانه ام یوسف حسن اوفتاد ناگه در چاه من ز آب رخ یوسفی خرمن من سیل برد دود برآمد ز دل سوخته شد کاه من خرمن من گر بسوخت باک ندارم خوشم صد چو مرا بس بود خرمن آن ماه من عقل نخواهم بس است دانش و علمش مرا شمع رخ او بس است در شب بی گاه من گفت کسی کاین سماع جاه و ادب کم کند جاه نخواهم که عشق در دو جهان جاه من در پی هر بیت من گویم پایان رسید چون ز سرم می برد آن شه آگاه من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۳ ای رخ خندان تو مایه صد گلستان باغ خدایی درآ خار بده گل ستان جامه تن را بکن جان برهنه ببین جان برهنه خوش است تا چه کنی جامه دان هین که نه ای بی زبان پیش چنین جان ها قصه نی بی زبان نعره جان بی دهان آمد امروز یار گفت سلام علیک چرخ و زمین را مجو از نفسش آن زمان خسرو خوبان بخواست از صنمان سرخراج خاست غریو از فلک وز سوی مه کالامان لعل لب او که دور از لب و دندان تو خواند فسون های عشق خواجه ببین این نشان آمد غماز عشق گفت در این گوش من یار میان شماست خوب و لطیف و نهان دامن دل را کشید یار به یک گوشه ای گوشه بس بوالعجب زان سوی هفت آسمان گفت ترایم ولیک هر که بگوید ز من شرح دهد از لبم ده بزنش بر دهان و آنک بگوید ز تو برد مرا و تو را و آنک بگوید ز من دور شد از هر دوان
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۴ باز فروریخت عشق از در و دیوار من باز ببرید بند اشتر کین دار من بار دگر شیر عشق پنجه خونین گشاد تشنه خون گشت باز این دل سگسار من باز سر ماه شد نوبت دیوانگی است آه که سودی نکرد دانش بسیار من بار دگر فتنه زاد جمره دیگر فتاد خواب مرا بست باز دلبر بیدار من صبر مرا خواب برد عقل مرا آب برد کار مرا یار برد تا چه شود کار من سلسله عاشقان با تو بگویم که چیست آنک مسلسل شود طره دلدار من خیز دگربار خیز خیز که شد رستخیز مایه صد رستخیز شور دگربار من گر ز خزان گلستان چون دل عاشق بسوخت نک رخ آن گلستان گلشن و گلزار من باغ جهان سوخته باغ دل افروخته سوخته اسرار باغ ساخته اسرار من نوبت عشرت رسید ای تن محبوس من خلعت صحت رسید ای دل بیمار من پیر خرابات هین از جهت شکر این رو گرو می بنه خرقه و دستار من خرقه و دستار چیست این نه ز دون همتی است جان و جهان جرعه ای است از شه خمار من داد سخن دادمی سوسن آزادمی لیک ز غیرت گرفت دل ره گفتار من شکر که آن ماه را هر طرفی مشتری است نیست ز دلال گفت رونق بازار من عربده قال نیست حاجت دلال نیست جعفر طرار نیست جعفر طیار من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۵ باز درآمد ز راه فتنه برانگیز من باز کمر بست سخت یار به استیز من مطبخ دل را نگار باز قباله گرفت می شکند دیگ من کاسه و کفلیز من خانه خرابی گرفت ز آنک قنق زفت بود هیچ نگنجد فلک در در و دهلیز من راه قنق را گرفت غیرت و گفتش مرو جمله افق را گرفت ابر شکرریز من سر کن ای بوالفضول ای ز کشاکش ملول جاذبه خیزان او منگر در خیز من منت او را که او منت و شکر آفرید کز کف کفران گذشت مرکب شبدیز من رست رخم از عبس کاسه ز ننگ عدس آخر کاری بکرد اشک غم آمیز من اصل همه باغ ها جان همه لاغ ها چیست اگر زیرکی لاغ دلاویز من ای خضر راستین گوهر دریاست این از تو در این آستین همچو فراویز من چونک مرا یار خواند دست سوی من فشاند تیز فرس پیش راند خاطر سرتیز من چند نهان می کنم شمس حق مغتنم خواجگیی می کند خواجه تبریز من
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۶ باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من باز مرا یاد کرد جان و دل و دین من سوره یاسین بسی خواندم از عشق و ذوق زان که مرا خوانده بود سوره یاسین من عقل همه عاقلان خیره شود چون رسد لیلی و مجنون من ویسه و رامین من در حسد افتاده ایم دل به جفا داده ایم جنگ که می افکند یار سخن چین من او نگذارد که خلق صلح کنند و وفا تازه کند دم به دم کین تو و کین من گوید کای عاشقان رحم میارید هیچ در کشش همدگر از پی آیین من یا رب و آمین بسی کردم و جستم امان آه که می نشنود یارب و آمین من گوید تو کار خویش می کن و من کار خویش این بده ست از ازل یاسه پیشین من کار من آن کت زنم کار تو افغان گری عید منم طبل تو سخره تکوین من بنده این زاریم عاشق بیماریم کاو نرود آن زمان از سر بالین من راست رود سوی شه جان و دلم همچو رخ گرچه کند کژروی طبع چو فرزین من درگذر از تنگ من ای من من ننگ من دیده شدی آن من گر نبدی این من بس کن ای شهسوار کز حجب گفت تو نقد عجب می برد دزد ز خرجین من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۷ ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون خیره عشقت چو من این فلک سرنگون می در و می دوز تو می بر و می سوز تو خون کن و می شوی تو خون دلم را به خون چونک ز تو خاسته ست هر کژ تو راست است لیک بتا راست گو نیست مقام جنون دوش خیال نگار بعد بسی انتظار آمد و من در خمار یا رب چون بود چون خواست که پر واکند روی به صحرا کند باز مرا می فریفت از سخن پرفسون گفتم والله که نی هیچ مساز این بنا گر عجمی رفت نیست ور عربی لایکون در دل شب آمدی نیک عجب آمدی چون بر ما آمدی نیست رهایی کنون مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۸ باز شکستند خلق سلسله یا مسلمین باز درافکند عشق غلغله یا مسلمین دشمن جان های ماست دوستی دوستان مادر فتنه شده ست حامله یا مسلمین آفت عالم شده ست ماه رخی زهره سوز فتنه آدم شده ست سنبله یا مسلمین لاف ز شه می زند سکه ز مه می زند بر سر ره می زند قافله یا مسلمین ای شده شب روز ما زآنک دل افروز ما از رخ ما برفروخت مشعله یا مسلمین چون خرد نیک پی در چله شد پیش وی جوش برآرد چو می در چله یا مسلمین عشق چو آمد پدید عقل گریبان درید از پی بی دل رسید مشغله یا مسلمین بدگهری کو ز جهل تاج شهان را بماند بر دم گاوان شود زنگله یا مسلمین ناله ز هجر و زوال خاست ز ذوق وصال دانک بسی شکرهاست در گله یا مسلمین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۹ بیش مکن همچنان خانه درآ همچنین ای ز تو روشن شده صحن و سرا همچنین باده جان خورده ای دل ز جهان برده ای خشم چرا کرده ای چیست چرا همچنین حلقه درآ روی باز بر همه خوبان بتاز سجده کنم در نماز روی تو را همچنین ای صنم خوش سخن حلقه درآ رقص کن عشق نگردد کهن حق خدا همچنین هر که در این روزگار دارد او کار بار بنده شده ست و شکار یار مرا همچنین
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۰ یا تو ترش کرده رو مایه ده شکران تنگ شکر می کشد تا بنهد در میان سرکه فروشان هلا سرکه بریزید زود تا که عسل پر کند آن شه شکرلبان سرکه نه ساله را بهر خدا را بریز چونک بریزی بیا تا دهمت من نشان طوطی جان تو را سرکه نوا کی دهد بلبل مست تو را شرط بود گلستان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۱ هر چه کنی تو کرده من دان هر چه کند تن کرده بود جان چشم منی تو گوش منی تو این دو بگفتم باقی می دان گر به جهان آن گنج نبودی بهر چه بودی خانه ویران گنج طلب کن ای پدر من دست بجنبان دست بجنبان بوی خوش او رهبر ما شد تا گل و ریحان تا گل و ریحان ذره به ذره مشتریندت گوهر خود را هین مده ارزان موش درآید گربه درآید گر بگشایی تو سر انبان عشق چو باشد کم نشود جان دور مبادا سایه جانان باقی این را هم تو بگویی ای مه مه رو زهره تابان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۲ جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان که بحر تلخ بود جای گوهر و مرجان وفای توست یکی بحر دیگر خوش خوار که چارجوی بهشت است از تکش جوشان منم سکندر این دم به مجمع البحرین که تا رهانم جان را ز علت و بحران که تا ببندم سدی عظیم بر یأجوج که تا رهند خلایق ز حمله ایشان از آنک ایشان مر بحر را درآشامند که هیچ آب نماند ز تابشان به جهان از آنک آتشی اند وز عنصر دوزخ عدو لطف جنان و حجاب نور جنان ز هر شمار برونند از آنک از قهرند که قهر وصف حق است و ندارد آن پایان برهنه اند و همه سترپوششان گوش است نه سترپوش دلانه که دیدن است عیان لحاف گوش چپستش فراش گوش راست به شب نتیجه یأجوج را یقین می دان لحاف و فرش مقلد چون علم تقلید است یقین به معنی یأجوجی است نی انسان از آنک دل مثل روزن است کاندر وی ز شمس نورفشان است و ذره دست افشان هزار نام و صفت دارد این دل و هر نام به نسبتی دگر آمد خلاف و دیگر سان چنانک شخصی نسبت به تو پدر باشد به نسبت دگری یا پسر و یا اخوان چو نام های خدا در عدد به نسبت شد ز روی کافر قاهر ز روی ما رحمان بسا کسا که به نسبت به تو که معتقدی فرشته است و به نسبت به دیگری شیطان چنانک سر تو نسبت به تو بود مکشوف به نسبت دگری حال سر تو پنهان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۳ دلا تو شهد منه در دهان رنجوران حدیث چشم مگو با جماعت کوران اگر چه از رگ گردن به بنده نزدیک است خدای دور بود از بر خدادوران درون خویش بپرداز تا برون آیند ز پرده ها به تجلی چو ماه مستوران اگر چه گم شوی از خویش و از جهان این جا برون خویش و جهان گشته ای ز مشهوران اگر تو ماه وصالی نشان بده از وصل ز ساعد و بر سیمین و چهره حوران وگر چو زر ز فراقی کجاست داغ فراق چنین فسرده بود سکه های مهجوران چو نیست عشق تو را بندگی به جا می آر که حق فرونهلد مزدهای مزدوران بدانک عشق خدا خاتم سلیمانی است کجاست دخل سلیمان و مکسب موران لباس فکرت و اندیشه ها برون انداز که آفتاب نتابد مگر که بر عوران پناه گیر تو در زلف شمس تبریزی که مشک بارد تا وارهی ز کافوران
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۴ مکن مکن که روا نیست بی گنه کشتن مرو مرو که چراغی و دیده روشن چو برگشادی از لطف خویشتن سر خم دماغ ما ز خمار تو است آبستن مبند آن سر خم را چو کیسه مدخل که خانه گردد تاری به بستن روزن چو آدمی به غم آماج تیر را ماند ندارد او جز مستی و بیخودی جوشن دو دست عشق مثال دو دست داوود است که همچو موم همی گردد از کفش آهن حدیث عشق هم از عشقباز باید جست که او چو آینه هم ناطق است و هم الکن دلا دو دست برآور سبک به گردن عشق اگر چه دارد او خون خلق در گردن ز خونبها بنترسد که گنج ها دارد که مرده زنده شود زان و وارهد ز کفن گرفت خواب گریبان تو بپر سوی غیب بگه ز غیب بیایی کشان کشان دامن که تا تمام غزل را بگویمت فردا که گل پگاه بچینند مردم از گلشن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۵ توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن توی که خرمن مایی و آفت خرمن هزار جامه بدوزی ز عشق و پاره کنی و آنگهان بنویسی تو جرم آن بر من تو قلزمی و دو عالم ز توست یک قطره قراضه ای است دو عالم توی دو صد معدن تو راست حکم که گویی به کور چشم گشا سخن تو بخشی و گویی که گفت آن الکن بساختی ز هوس صد هزار مغناطیس که نیست لایق آن سنگ خاص هر آهن مرا چو مست کشانی به سنگ و آهن خویش مرا چه کار که من جان روشنم یا تن تو باده ای تو خماری تو دشمنی و تو دوست هزار جان مقدس فدای این دشمن تو شمس دین به حقی و مفخر تبریز بهار جان که بدادی سزای صد بهمن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۶ به جان تو که از این دلشده کرانه مکن بساز با من مسکین و عزم خانه مکن بهانه ها بمیندیش و عذر را بگذار مرا مگیر ز بالا و خشک شانه مکن شراب حاضر و دولت ندیم و تو ساقی بده شراب و دغل های ساقیانه مکن نظر به روی حریفان بکن که مست تواند نظر به روزن و دهلیز و آستانه مکن بجز به حلقه عشاق روزگار مبر بجز به کوی خرابات آشیانه مکن ببین که عالم دام است و آرزو دانه به دام او مشتاب و هوای دانه مکن ز دام او چو گذشتی قدم بنه بر چرخ به زیر پای به جز چرخ آستانه مکن به آفتاب و به مهتاب التفات مکن یگانه باش و به جز قصد آن یگانه مکن مکن قرار تو بی او چو کاسه بر سر آب مگیر کاسه به هر مطبخی دوانه مکن زمانه روشن و تاریک و گرم و سرد شود مقام جز به سرچشمه زمانه مکن مکن ستایش بر وی عتاب را بمپوش مده قطایف و آن سیر در میانه مکن ولی چه سود که کار بتان همین باشد مگو به شعله آتش هلا زبانه مکن بگو به هرچ بسوزی بسوز جز به فراق روا نباشد و این یک ستم روانه مکن