Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۷ به من نگر به دو رخسار زعفرانی من به گونه گونه علامات آن جهانی من به جان پیر قدیمی که در نهاد من است که باد خاک قدم هاش این جوانی من تو چشم تیز کن آخر به چشم من بنگر مدزد این دل خود را ز دلستانی من بر این لبم چو از آن بخت بوسه ای برسید شکر کساد شد از قند خوش زبانی من به گوش ها برسد حرف های ظاهر من به هیچ کس نرسد نعره های جانی من بس آتشی که فروزد از این نفس به جهان بسی بقا که بجوشد ز حرف فانی من ز شمس مفخر تبریز تا چه دیدستم که بی قرار شدستند این معانی من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۸ چهار روز ببودم به پیش تو مهمان سه روز دیگر خواهم بدن یقین می دان به حق این سه و آن چار رو ترش نکنی که تا نیفتد این دل به صد هزار گمان به هر طعام خوشم من جز این یکی ترشی که سخت این ترشی کند می کند دندان که جمله ترشی ها بدان گوار شود که تو ترش نکنی روی ای گل خندان گشای آن لب خندان که آن گوارش ماست که تعبیه ست دو صد گلشکر در آن احسان ترش مکن که نخواهد ترش شدن آن رو که می دهد مدد قند هر دمش رحمان چه جای این که اگر صد هزار تلخ و ترش به نزد روی تو افتد شود خوش و شادان مگر به روز قیامت نهان شود رویت وگر نه دوزخ خوشتر شود ز صدر جنان اگر میان زمستان بهار نو خواهی درآ به باغ جمالت درخت ها بفشان به روز جمعه چو خواهی که عیدها بینند برآی بر سر منبر صفات خود برخوان غلط شدم که تو گر برروی به منبر بر پری برآرد منبر چو دل شود پران مرا به قند و شکرهای خویش مهمان کن علف میاور پیشم منه نیم حیوان فرشته از چه خورد از جمال حضرت حق غذای ماه و ستاره ز آفتاب جهان غذای خلق در آن قحط حسن یوسف بود که اهل مصر رهیده بدند از غم نان خمش کنم که دگربار یار می خواهد که درروم به سخن او برون جهد ز میان غلط که او چو بخواهد که از خرم فکند حذر چه سود کند یا گرفتن پالان مگر همو بنماید ره حذر کردن همو بدوزد انبان همو درد انبان مرا سخن همه با او است گرچه در ظاهر عتاب و صلح کنم گرم با فلان و فلان خمش که تا نزند بر چنین حدیث هوا از آنک باد هوا نیست محرم ایشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۹ مقام ناز نداری برو تو ناز مکن چو میوه پخته نگشت از درخت بازمکن به پیش قبله حق همچو بت میا منشین نماز خود را از خویش بی نماز مکن گهی که پخته شدی از درخت فارغ باش ز گرم و سرد میندیش و احتراز مکن چو هیچ خصم نماند برو به بزم نشین سلاح رزم بینداز و ترک تاز مکن چو صاف صاف برآمد ز کوره نقده تو مده به کوره هر کوردل گداز مکن جمال خود ز اسیران عشق هیچ مپوش چو باغ لطف خدایی تو در فراز مکن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۰ چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این بلی ولیک بده اولا شراب گزین بده به خمس مبارک مرا ششم جامی بگو بگیر و درآشام خمس با خمسین غزال خویش به من ده غزل ز من بستان نمای چهره شعریت و شعر تازه ببین خمار شعر نگویم خمار من بشکن بدان میی که نگنجد در آسمان و زمین ستیزه روی مرا لطف و دلبری تو کرد وگر نه سخت ادبناک بودم و مسکین هزارساله ادب را به یک قدح ببری خمار عشق تو نگذاشت دیده شرمین ز سایه تو جهان پر ز لیلی و مجنون هزار ویسه بسازد هزار گون رامین وگر نه سایه نمودی جمال وحدت تو در این جهان نه قران هست آمدی نه قرین تو آفتابی و جز تو چو سایه تابع توست گهی رود به شمال و گهی دود به یمین گهی محیط جهان و گهی به کل فانی به دست توست مسخر چو مهره تکوین جمال و حسن تو ساکن چو عشق ما پیچان جبین هجر تو بی چین چو سفره ما پرچین سکون حسن عجبتر که بی قراری ما و باز از این دو عجبتر چو سر کنی ز کمین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۱ نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان مرا به خوان تو باید هزار حلق و دهان بیا که آب حیاتی و بنده مستسقی نه بنده راست ملالت نه لطف راست کران بیا که بحر معلق توی و من ماهی میان بحرم و این بحر را کی دید میان ز بحر توست یکی قطره آب خاک آلود که جان شده ست به پیش جماعتی بی جان بیا بیا که توی آفتاب و من ذره به پیش شعله رویت چو ذره چرخ زنان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۲ برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن چه چشم داری ای چشم ما به تو روشن پی رضای تو آدم گریست سیصد سال که تا ز خنده وصلش گشاده گشت دهن به قدر گریه بود خنده تو یقین می دان جزای گریه ابر است خنده های چمن اگر نه از نسب آدمی برو مگری که نیست از سیهی زنگ را بکا و حزن چو خود سپید ندیده ست رو سیه شادست چو پور قیصر رومی تو راه زنگ بزن بسی خدنگ خورد اسپ تازی غازی که تازی است نه پالانی است و نی کودن خصوص مرکب تازی که تو بر او باشی نشسته ای شه هیجا و پهلوان زمن چو خارپشت شود پشت و پهلوش از تیر که هست در صف هیجاش کر و فر وطن چو شاه دست به پشت و سرش فرومالد که ای گزیده سر آخر توی مخصص من شوند آن همه تیرش چو چوب های نبات همه حلاوت و لذت همه عطا و منن خبر ندارد پالانیی از این لذت سپر سلامت و محروم و بی بها و ثمن ز گفت توبه کنم توبه سود نیست مرا به پیش پنجه ات ای ارسلان توبه شکن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۳ اگر سزای لب تو نبود گفته من برآر سنگ گران و دهان من بشکن چو طفل بیهده گوید نه مادر مشفق پی ادب لب او را فروبرد سوزن دو صد دهان و جهان از برای عز لبت بسوز و پاره کن و بردران و برهم زن چو تشنه ای دود استاخ بر لب دریا نه موج تیغ برآرد ببردش گردن غلام سوسنم ایرا که دید گلشن تو ز شرم نرگس تو ده زبانش شد الکن ولیک من چو دفم چون زنی تو کف بر من فغان کنم که رخم را بکوب چون هاون مرا ز دست منه تا سماع گرم بود بکش تو دامن خود از جهان تردامن بلی ز گلشن معنی است چشم ها مخمور ولیک نغمه بلبل خوش است در گلشن اگر تجلی یوسف برهنه خوبتر است دو چشم باز نگردد مگر به پیراهن اگر چه شعشعه آفتاب جان اصل است بر آن فلک نرسیده ست آدمی بی تن خمش که گر دهنم مرده شوی بربندد ز گور من شنوی این نوا پس مردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۴ بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین قرار و صبر برفته ست زین دل مسکین ز روی زرد و دل درد و سوز سینه مپرس که آن به شرح نگنجد بیا به چشم ببین چو نان پخته ز تاب تو سرخ رو بودم چو نان ریزه کنونم ز خاک ره برچین چو آینه ز جمالت خیال چین بودم کنون تو چهره من زرد بین و چین برچین مثال آبم در جوی کژ روان چپ و راست فراق از چپ و از راستم گشاده کمین به روز و شب چو زمین رو بر آسمان دارم ز روی تو که نگنجد در آسمان و زمین سحر ز درد نوشتیم نامه پیش صبا که از برای خدا ره سوی سفر بگزین اگر سر تو به گل در بود مشوی بیا وگر به خار رسد پا به کندنش منشین بیا بیا و خلاصم ده از بیا و برو بیا چنانک رهد جانم از چنان و چنین پیام کردم کای تو پیمبر عشاق بگو برای خدا زود ای رسول امین که غرق آبم و آتش ز موج دیده و دل مرا چه چاره نوشت او که چاره تو همین نشست نقش دعایم به عالم گردون کجاست گوش نمازی که بشنود آمین هزار آینه و صد هزار صورت را دهم به عشق صلاح جهان صلاح الدین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۵ به صلح آمد آن ترک تند عربده کن گرفت دست مرا گفت تکری یرلغسن سؤال کردم از چرخ و گردش کژ او گزید لب که رها کن حدیث بی سر و بن بگفتمش که چرا می کند چنین گردش بگفت هیزم تر نیست بی صداع دتن بگفتمش خبر نو شنیده ای او گفت حدیث نو نرود در شکاف گوش کهن بلندهمتی و چشم تنگ ترک مرا اگر تو واقف رازی بیا و شرح بکن نه چشم تنگ خسیسم ولیک ره تنگ است ز نرگسان دو چشمم به سوی او ره کن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۶ من کجا بودم عجب بی تو این چندین زمان در پی تو همچو تیر در کف تو چون کمان تو مرا دستور ده تا بگویم حال ده گرچه ازرق پوش شد شیخ ما چون آسمان برگشا این پرده را تازه کن پژمرده را تا رود خاکی به خاک تا روان گردد روان من کجا بودم عجب غایب از سلطان خویش ساعتی ترسان چو دزد ساعتی چون پاسبان گه اسیر چار و پنج گه میان گنج و رنج سود من بی روی تو بد زیان اندر زیان ور تو ای استاسرا متهم داری مرا روی زرد و چشم تر می دهد از دل نشان رحم را سیلاب برد یا نکوکاری بمرد ای زده تیر جفا ای کمان کرده نهان ای همه کردی ولی برنگشت از تو دلی ای جفا و جور تو به ز لطف دیگران باری این دم رسته ام با تو درپیوسته ام ای سبک روح جهان درده آن رطل گران واخرم یک بارگی از غم و بیچارگی سیرم از غمخوارگی منت غمخوارگان مست جام حق شوم فانی مطلق شوم پر برآرم در عدم برپرم در لامکان جان بر جانان رود گوش و هوشم نشنود بینی هر قلتبوز و چربک هر قلتبان همچو ذره مر مرا رقص باره کرده ای پای کوبان پای کوب جان دهم ای جان جان ای عجب گویم دگر باقیات این خبر نی خمش کردم تو گوی مطرب شیرین زبان اقتلونی یا ثقات ان فی قتلی حیات و الحیات فی الممات فی صبابات الحسان قد هدانا ربنا من سقام طبنا قد قضی ما فاتنا نعم هذا المستعان آقچالار دور گؤزلری خوش نسا اول قاشلاری اؤلدیره ریز سواری کیمدیر اول آلپرسلان نورکم فی ناظری حسنکم فی خاطری ان ربی ناصری رب زد هذا القرآن دب طیف فی الحشا نعم ماش قد مشا قد سقانا ما یشا فی کأس کالجفان ارفضوا هذا الفراق و اکرموا بالاعتناق و ارغبوا فی الاتفاق و افتحوا باب الجنان وقت عشرت هر کسی گوشه خلوت رود عشرت و شرب مرا می نباید شد نهان از کف این نیکبخت می خورم همچون درخت ور نه من سرسبز چون می روم مست و جوان چون سنان است این غزل در دل و جان دغل بیشتر شد عیب نیست این درازی در سنان فاعلاتن فاعلات فاعلاتن فاعلات شمس تبریزی توی هم شه و هم ترجمان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۷ بگویم مثالی از این عشق سوزان یکی آتشی در نهانم فروزان اگر می بنالم وگر می ننالم به کار است آتش به شب ها و روزان همه عقل ها خرقه دوزند لیکن جگرهای عشاق شد خرقه سوزان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۸ ببردی دلم را بدادی به زاغان گرفتم گروگان خیالت به تاوان درآیی درآیم بگیری بگیرم بگویی بگویم علامات مستان نشاید نشاید ستم کرد با من برای گریبان دریدن ز دامان بیاور بیاور شرابی که گفتی مگو که نگفتم مرنجان مرنجان شرابی شرابی که دل جمع گردد چو دل جمع گردد شود تن پریشان نخواهم نخواهم شرابی بهایی از آن بحر بگشا شراب فراوان ز تو باده دادن ز من سجده کردن ز من شکر کردن ز تو گوهرافشان چنانم کن ای جان که شکرم نماند وظیفه بیفزا دو چندان سه چندان بجوشان بجوشان شرابی ز سینه بهاری برآور از این برگ ریزان خرابم کن ای جان که از شهر ویران خراجی نجوید نه دیوان نه سلطان خمش باش ای تن که تا جان بگوید علی میر گردد چو بگذشت عثمان خمش کردم ای جان بگو نوبت خود توی یوسف ما توی خوب کنعان

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۹ تنت زین جهان است و دل زان جهان هوا یار این و خدا یار آن دل تو غریب و غم او غریب نیند از زمین و نه از آسمان اگر یار جانی و یار خرد رسیدی بیار و ببردی تو جان وگر یار جسمی و یار هوا تو با این دو ماندی در این خاکدان مگر ناگهان آن عنایت رسد که ای من غلام چنان ناگهان که یک جذب حق به ز صد کوشش است نشان ها چه باشد بر بی نشان نشان چون کف و بی نشان بحر دان نشان چون بیان بی نشان چون عیان ز خورشید یک جو چو ظاهر شود بروبد ز گردون ره کهکشان خمش کن خمش کن که در خامشی است هزاران زبان و هزاران بیان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۰ به پیش آر سغراق گلگون من ندانم که باده ست یا خون من نجاتی است جان را ز غرقاب غم چو کشتی نوحی به جیحون من مرا خوش بشوید ز آب و ز گل رساند به اصل و به عرجون من در اجزای من خوش درآمیخته به خویشی چو موسی و هارون من زهی آب حیوان زهی آتشی که جمعند هر دو به کانون من چو نایم ببوسد چو دفم زند چه خوش چنگ درزد به قانون من برو باقی از ساقی من بجوی کز او یافت شیرینی افسون من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۱ ای هفت دریا گوهر عطا کن وین مس ها را پرکیمیا کن ای شمع مستان وی سرو بستان تا کی ز دستان آخر وفا کن بگریست بر ما هر سنگ خارا این درد ما را جانا دوا کن ای خشم کرده دیدار برده این ماجرا را یک دم رها کن احسان و مردی بسیار کردی آن مردمی را اکنون دو تا کن ای خوب مذهب ای ماه و کوکب در ظلمت شب چون مه سخا کن درد قدیمی رنج سقیمی گرد یتیمی از ما جدا کن گر در نعیمم در زر و سیمم بی تو یتیمم درمان ما کن من لب ببستم در غم نشستم بگشای دستم قصد لقا کن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۲ آن دلبر من آمد بر من زنده شد از او بام و در من گفتم قنقی امشب تو مرا ای فتنه من شور و شر من گفتا بروم کاری است مهم در شهر مرا جان و سر من گفتم به خدا گر تو بروی امشب نزید این پیکر من آخر تو شبی رحمی نکنی بر رنگ و رخ همچون زر من رحمی نکند چشم خوش تو بر نوحه و این چشم تر من بفشاند گل گلزار رخت بر اشک خوش چون کوثر من گفتا چه کنم چون ریخت قضا خون همه را در ساغر من مریخیم و جز خون نبود در طالع من در اختر من عودی نشود مقبول خدا تا درنرود در مجمر من گفتم چو تو را قصد است به جان جز خون نبود نقل و خور من تو سرو و گلی من سایه تو من کشته تو تو حیدر من گفتا نشود قربانی من جز نادره ای ای چاکر من جرجیس رسد کو هر نفسی نو کشته شود در کشور من اسحاق نبی باید که بود قربان شده بر خاک در من من عشقم و چون ریزم ز تو خون زنده کنمت در محشر من هان تا نطپی در پنجه من هان تا نرمی از خنجر من با مرگ مکن تو روی ترش تا شکر کند از تو بر من می خند چو گل چون برکندت تا بسر شدت در شکر من اسحاق توی من والد تو کی بشکنمت ای گوهر من عشق است پدر عاشق رمه را زاینده از او کر و فر من این گفت و بشد چون باد صبا شد اشک روان از منظر من گفتم چه شود گر لطف کنی آهسته روی ای سرور من اشتاب مکن آهسته ترک ای جان و جهان ای صدپر من کس هیچ ندید اشتاب مرا این است تک کاهلتر من این چرخ فلک گر جهد کند هرگز نرسد در معبر من گفتا که خمش کاین خنگ فلک لنگانه رود در محضر من خامش که اگر خامش نکنی در بیشه فتد این آذر من باقیش مگو تا روز دگر تا دل نپرد از مصدر من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۳ تازه شد از او باغ و بر من شاخ گل من نیلوفر من گشته است روان در جوی وفا آب حیوان از کوثر من ای روی خوشت دین و دل من ای بوی خوشت پیغامبر من هر لحظه مرا در پیش رخت آیینه کند آهنگر من من خشک لبم من چشم ترم این است مها خشک و تر من آن کس که منم خاک در او می کوبد او بام و در من آن کس که منم پابسته او می گردد او گرد سر من باده نخورم ور ز آنک خورم او بوسه دهد بر ساغر من پستان وفا کی کرد سیه آن دایه جان آن مادر من از من دو جهان صد بر بخورد چون آید او اندر بر من دزدار فلک قلعه بدهد چون گردد او سرلشکر من بربند دهان غماز مشو غماز بس است آن گوهر من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۴ یک قوصره پر دارم ز سخن جان می شنود تو گوش مکن دربند خودی زین سیر شدی گیری سر خود ای بی سر و بن چون مستمعان جمله بروند گویم غم نو با یار کهن کی سیر شود ماهی ز تری یا تشنه حق از علم لدن گر سیر شدند این مستمعان جان می شنود از قرط اذن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۵ با من صنما دل یک دله کن گر سر ننهم آنگه گله کن مجنون شده ام از بهر خدا زان زلف خوشت یک سلسله کن سی پاره به کف در چله شدی سی پاره منم ترک چله کن مجهول مرو با غول مرو زنهار سفر با قافله کن ای مطرب دل زان نغمه خوش این مغز مرا پرمشغله کن ای زهره و مه زان شعله رو دو چشم مرا دو مشعله کن ای موسی جان شبان شده ای بر طور برو ترک گله کن نعلین ز دو پا بیرون کن و رو در دشت طوی پا آبله کن تکیه گه تو حق شد نه عصا انداز عصا و آن را یله کن فرعون هوا چون شد حیوان در گردن او رو زنگله کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۶ گر تنگ بدی این سینه من روشن نشدی آیینه من ای خار گلی از روضه من دوزخ تبشی از کینه من خورشید جهان دارد اثری از کر و فر دوشینه من آن کوه احد پشمین شده ست از رشک من و پشمینه من چون جوز کهن اشکسته شوی گر نوش کنی لوزینه من از بهر دل این شیشه دلان باشد بر که در چینه من از بهر چنین جمعیت جان هر روز بود آدینه من تا تازه شود پژمرده من تا مرد شود عنینه من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۷ چون دل جانا بنشین بنشین چون جان بی جا بنشین بنشین بلکا دلکا کم کن یغما ای خوش سیما بنشین بنشین عمری گشتی همچون کشتی اندر دریا بنشین بنشین افلاطونی جالینوسی بشکن صفرا بنشین بنشین چون می چون می تلخی تا کی همچون حلوا بنشین بنشین خونم خوردی تا کی گردی یک دم بازآ بنشین بنشین تا کی لالا سوزد ما را بی او تنها بنشین بنشین همچون میزان گشتی لرزان همچون جوزا بنشین بنشین دفعم جویی فردا گویی پیش از فردا بنشین بنشین همچون کوثر صافی خوشتر بی هر سودا بنشین بنشین یار نغزم اندر مغزم همچون صهبا بنشین بنشین هان ای مه رو برگو برگو ای جان افزا بنشین بنشین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۸ شب محنت که بد طبیب و تو افکار یاد کن که ز پای دلت بکند چنان خار یاد کن چو فتادی به چاه و گو که ببخشید جان نو به سوی او بیا مرو مکن انکار یاد کن مکن اندک نبود آن به خدا شک نبود آن نه به خویش آی اندکی و تو بسیار یاد کن تو به هنگام یاد کن که چو هنگام بگذرد تو خوه از گل سخن تراش و خوه از خار یاد کن چو رسیدی به صدر او تو بدان حق قدر او چو بدیدی تو بدر او تو ز دیدار یاد کن تو بدان قدر سوز او برسد باز روز او ور از آن روز ایمنی تو ز اغیار یاد کن چه سپاس ار دو نان دهد به طبیبی که جان دهد چو بزارد که ای طبیب ز بیمار یاد کن چو طبیبت نمود خرد دل تو آن زمان بمرد پس از آن بانگ می زنی که ز مردار یاد کن مکن ار چه شدی چنین چو خزان دانه در زمین ز بهار  حسام دین و ز گلزار یاد کن اگرت کار چون زر است نه گرو پیش گازر است گرت امسال گوهر است نه تو از پار یاد کن چو بدیدی رحیل گل پس اقبال چیست ذل نه که زنهار اوست بس هله زنهار یاد کن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۹ چند نظاره جهان کردن آب را زیر که نهان کردن رنج گوید که گنج آوردم رنج را باید امتحان کردن آنک از شیر خون روان کرده ست شیر داند ز خون روان کردن آسمان را چو کرد همچون خاک خاک را داند آسمان کردن بعد از این شیوه دگر گیرم چند بیگار دیگران کردن تیز برداشتی تو ای مطرب این به آهستگی توان کردن این گران زخمه ای است نتوانیم رقص بر پرده گران کردن یک دو ابریشمک فروتر گیر تا توانیم فهم آن کردن اندک اندک ز کوه سنگ کشند نتوان کوه را کشان کردن تا نبینند جان جان ها را کی توان سهل ترک جان کردن بنما ای ستاره کاندر ریگ نتوان راه بی نشان کردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۰ چند بوسه وظیفه تعیین کن به شکرخنده ایم شیرین کن آن دلت را خدای نرم کناد این دعای خوش است آمین کن مگر این را به خواب خواهم دید من بخسبم کنار بالین کن ای فسون اجل فراق لبت رو فسون مسیح آیین کن عرصه چرخ بی تو تنگ آمد هین براق وصال را زین کن حسن داری وفاست لایق حسن حسن را با وفا تو کابین کن چون بمیرند رحم خواهی کرد آنچ آخر کنی تو پیشین کن حاجیان مانده اند از ره حج داروی اشتران گرگین کن تا به کعبه وصال تو برسند چاره آب و زاد و خرجین کن ای دو چشم جهان به تو روشن این جهان را تو آن جهان بین کن از تجلی آفتاب رخت چشم و دل را چو طور سینین کن بس کنم شد ز حد گستاخی من کی باشم که گویمت این کن گر نبود این سخن ز من لایق آنچ آن لایق است تلقین کن شمس تبریز بر افق بخرام گو شمال هلال و پروین کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۱ سیر گشتم ز نازهای خسان کم زنم من چو روغن به لسان بعد از این شهد را نهان دارم تا نیفتند اندر او مگسان خویش را بعد از این چنان دزدم که نیابند مر مرا عسسان هر زمان جانب دگر تازم بی رفیقان و صاحبان و کسان ای خدا در تو چون گریخته ام این چنین قوم را به من مرسان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۲ چیست با عشق آشنا بودن بجز از کام دل جدا بودن خون شدن خون خود فروخوردن با سگان بر در وفا بودن او فدایی است هیچ فرقی نیست پیش او مرگ و نقل یا بودن رو مسلمان سپر سلامت باش جهد می کن به پارسا بودن کاین شهیدان ز مرگ نشکیبند عاشقانند بر فنا بودن از بلا و قضا گریزی تو ترس ایشان ز بی بلا بودن ششه می گیر و روز عاشورا تو نتانی به کربلا بودن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۳ گرچه اندر فغان و نالیدن اندکی هست خویشتن دیدن آن نباشد مرا چو در عشقت خوگرم من به خویش دزدیدن به خدا و به پاکی ذاتش پاکم از خویشتن پسندیدن دیده کی از رخ تو برگردد به که آید به وقت گردیدن در چنین دولت و چنین میدان ننگ باشد ز مرگ لنگیدن عاشقان تو را مسلم شد بر همه مرگ ها بخندیدن فرع های درخت لرزانند اصل را نیست خوف لرزیدن باغبانان عشق را باشد از دل خویش میوه برچیدن جان عاشق نواله ها می پیچ در مکافات رنج پیچیدن زهد و دانش بورز ای خواجه نتوان عشق را بورزیدن پیش از این گفت شمس تبریزی لیک کو گوش بهر بشنیدن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۴ شب که جهان است پر از لولیان زهره زند پرده شنگولیان بیند مریخ که بزم است و عیش خنجر و شمشیر کند در میان ماه فشاند پر خود چون خروس پیش و پسش اختر چون ماکیان دیده غماز بدوزد فلک تا که گواهی ندهد بر کیان خفته گروهی و گروهی به صید تا کی کند سود و کی دارد زیان پنج و شش است امشب مهره قمار سست میفکن لب چون ناشیان جام بقا گیر و بهل جام خواب پرده بود خواب و حجاب عیان ساقی باقی است خوش و عاشقان خاک سیه بر سر این باقیان زهر از آن دست کریمش بنوش تا که شوی مهتر حلواییان عشق چو مغز است جهان همچو پوست عشق چو حلوا و جهان چون تیان حلق من از لذت حلوا بسوخت تا نکنم حلیه حلوا بیان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۵ ساقی من خیزد بی گفت من آرد آن باده وافر ثمن حاجت نبود که بگویم بیار بشنود آواز دلم بی دهن هست تقاضاگر او لطف او و آن کرم بی حد و خلق حسن ماه برآید تو مگویش برآ بر تو زند نور مگویش بزن ای به گه بزم بهین عیش و نوش وی به گه رزم مهین صف شکن از پی هر گمره نیکو دلیل وز پی محبوس چه ای خوش رسن عالم همچون شب و تو همچو ماه تو مثل شمعی و جان ها لگن جان مثل ذره بود بی قرار با تو شود ساکن نعم السکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۶ مست رسید آن بت بی باک من دردکش و دلخوش و چالاک من گفت به من بنگر و دلشاد شو هیچ به خود منگر غمناک من ز آب و گل این دیده تو پرگل است پاک کنش در نظر پاک من دست بزد خرقه من چاک کرد گفت مزن بخیه بر این چاک من روی چو بر خاک نهادم بگفت پاک مکن روی خود از خاک من ای منت آورده منت می برم ز آنک منم شیر و تو شیشاک من نفت زدم در تو و می سوز خوش لیک سیه می نکند زاک من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۷ جان منی جان منی جان من آن منی آن منی آن من شاه منی لایق سودای من قند منی لایق دندان من نور منی باش در این چشم من چشم من و چشمه حیوان من گل چو تو را دید به سوسن بگفت سرو من آمد به گلستان من از دو پراکنده تو چونی بگو زلف تو و حال پریشان من ای رسن زلف تو پابند من چاه زنخدان تو زندان من دست فشان مست کجا می روی پیش من آ ای گل خندان من

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۸ می نروم هیچ از این خانه من در تک این خانه گرفتم وطن خانه یار من و دارالقرار کفر بود نیت بیرون شدن سر نهم آن جا که سرم مست شد گوش نهم سوی تنن تنتنن نکته مگو هیچ به راهم مکن راه من این است تو راهم مزن خانه لیلی است و مجنون منم جان من این جاست برو جان مکن هر کی در این خانه درآید ورا همچو منش باز بماند دهن خیز ببند آن در اما چه سود قارع در گشت دو صد درشکن ای خنک آن را که سرش گرم شد ز آتش روی چو تو شیرین ذقن آن رخ چون ماه به برقع مپوش ای رخ تو حسرت هر مرد و زن این در رحمت که گشادی مبند ای در تو قبله هر ممتحن شمع توی شاهد تو باده تو هم تو سهیلی و عقیق یمن باقی عمر از تو نخواهم برید حلقه به گوش توام و مرتهن می نرمد شیر من از آتشت می نرمد پیل من از کرگدن تو گل و من خار که پیوسته ایم بی گل و بی خار نباشد چمن من شب و تو ماه به تو روشنم جان شبی دل ز شبم برمکن شمع تو پروانه جانم بسوخت سر پی شکرانه نهم بر لگن جان من و جان تو هر دو یکی است گشته یکی جان پنهان در دو تن جان من و تو چو یکی آفتاب روشن از او گشته هزار انجمن وقت حضور تو دو تا گشت جان رسته شد از تفرقه خویشتن تن زدم از غیرت و خامش شدم مطرب عشاق بگو تن مزن خطه تبریز و رخ شمس دین ماهی جان راست چو بحر عدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۹ ای تو پناه همه روز محن بازسپردم به تو من خویشتن قلزم مهری که کناریش نیست قطره آن الفت مرد است و زن شیر دهد شیر به اطفال خویش شاه بگوید به گدا کیمسن بلک شود آتش دایه خلیل سرمه یعقوب شود پیرهن نور بد و شد بصر از آفتاب آب بنوشد ز ثری یاسمن بلک کشد از بت سنگین غذا با همه کفرش به عبادت شمن قهر کند دایگی از لطف تو زهر دهد دایه چو آری تو فن گردد ابریشم بر کرم گور حله شود بر تن مؤمن کفن بس کن از این شرح و خمش کن که تا بلبل جان خطبه کند بر فنن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۰ بانگ برآمد ز خرابات من چرخ دوتا شد ز مناجات من عاقبت امر ظفر دررسید یار درآمد به مراعات من یا رب یا رب که چه سان می کند دلبر بی کفو مکافات من طاعت و ایمان کند آن کیمیا غفلت و انکار و جنایات من قصر دهد از پی تقصیر من زله دهد از پی زلات من جوش نهد در دل دریا و کوه از تبش روز ملاقات من گر نبدی پرده خیالات خلق سوخته بودی ز خیالات من در سپه جان زندی زلزله طبل و علم نعره و هیهات من در افق چرخ زدی شعله ها نیم شبان آتش میقات من

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۱ بانگ برآمد ز خرابات من یار درآمد به مراعات من تا که بدیدم مه بی حد او رفت ز حد ذوق مناجات من موسی جانم به که طور رفت آمد هنگام ملاقات من طور ندا کرد که آن خسته کیست کآمد سرمست به میقات من این نفس روشن چون برق چیست پر شده تا سقف سماوات من این دل آن عاشق مستان ماست رسته ز هجران و ز آفات من آمده با سوز و هزاران نیاز بر طمع لطف و مکافات من پیشتر آ پیشتر آ و ببین خلعت و تشریف و مکافات من نفی شدی در طلب وصل من عمر ابد گیر ز اثبات من از خم توحید بخور جام می مست شو این است کرامات من پهلوی شه آمده ای مات شو مات منی مات منی مات من بس کن ای دل چو شدی مات شه چند ز هیهای و ز هیهات من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۲ ظلمت شب پرتو ظلمات من نور مه از نور ملاقات من گوهر طاعت شد از آن کیمیا زلت و انکار و جنایات من هست سماوات در آن آرزو تا نگرد سوی سماوات من ای رخ خورشید سوی برج من ای شه جان شاهد شهمات من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۳ ای تو چو خورشید و شه خاص من کفر من و توبه و اخلاص من رقص کند بر سر چرخ آفتاب تا تو بگوییش که رقاص من سجده کنان پیش درت نفس کل کای ز تو جان یافته اشخاص من نفس کل و عقل کل و آن دگر بحر منی گوهر و غواص من کفر من و گوهر ایمان من جرم من و واعظ و قصاص من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۴ بانگ برآمد ز دل و جان من که ز معشوقه پنهان من سجده گه اصل من و فرع من تاج سر من شه و سلطان من خسته و بسته ست دل و دست من دست غم یوسف کنعان من دست نمودم که بگو زخم کیست گفت ز دست من و دستان من دل بنمودم که ببین خون شده ست دید و بخندید دلستان من گفت به خنده که برو شکر کن عید مرا ای شده قربان من گفتم قربان کیم یار گفت آن منی آن منی آن من صبح چو خندید دو چشمم گریست دید ملک دیده گریان من جوش برآورد و روان کرد آب از شفقت چشمه حیوان من نک اثر آب حیاتش نگر در بن هر سی و دو دندان من آب حیات است روانه ز جوش تازه بدو سدره ایمان من بنده این آبم و این میراب بنده تر از من دل حیران من بس کن گستاخ مرو هین خموش پیش شهنشاه نهان دان من

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۵ بازرسید آن بت زیبای من خرمی این دم و فردای من در نظرش روشنی چشم من در رخ او باغ و تماشای من عاقبت امر به گوشش رسید بانگ من و نعره و هیهای من بر در من کیست که در می زند جان و جهان است و تمنای من گر نزند او در من درد من ور نکند یاد من او وای من دور مکن سایه خود از سرم باز مکن سلسله از پای من در چه خیالی هله ای روترش رو بر حلوایی و حلوای من هم بخور و هم کف حلوا بیار تا که بیفزاید صفرای من ریش تو را سخت گرفته ست غم چیست زبونی تو بابای من در زنخش کوب دو سه مشت سخت ای نر و نرزاده و مولای من مشک بدرید و بینداخت دلو غرقه آب آمد سقای من بانگ زدم کای کر سقا بیا رفت و بنشنید علالای من آن من است او و به هر جا رود عاقبت آید سوی صحرای من جوشش دریای معلق مگر از لمع گوهر گویای من گوید دریا که ز کشتی بجه دررو در آب مصفای من قطره به دریا چو رود در شود قطره شود بحر به دریای من ترک غزل گیر و نگر در ازل کز ازل آمد غم و سودای من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۶ آمده ای بی گه خامش مشین یک قدح مردفکن برگزین آب روان داد ز چشمه حیات تا بدمد سبزه ز آب و ز طین آن می گلگون سوی گلشن کشان تا بگزد لاله رخ یاسمین راح نما روح مرا تا که روح خندد و گوید سخنی خندمین درکشد اندیشه گری دست خود چونک برافشاند یار آستین گردن غم را بزند تیغ می کاین بکشد کان حلاوت ز کین بام و در مجلس افغان کند کاغتنموا الهوه یا شاربین گوش گشا جانب حلقه کرام چشم گشا روشنی چشم بین سجده کند چین چو گشاید دو چشم جعد تو را بیند پنجاه چین خرمیش بر دل خرم زند سوی امین آید روح الامین مادر عشرت چو گشاید کنار بازرهد جان ز بنات و بنین بس کنم و رخت به ساقی دهم وز کف او گیرم در ثمین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۷ پیشتر آ ای صنم شنگ من ای صنم همدل و همرنگ من شیوه گری بین که دلم تنگ شد تا تو بگوییش که دلتنگ من جنگ کنم با دل خود چون عوان تا تو بگویی سره سرهنگ من چند بپرسی که رخت زرد چیست از غم تو ای بت گلرنگ من دوش به زهره همه شب می رسید زاری این قالب چون چنگ من جان مرا از تن من بازخر تا برهد جان من از ننگ من ای شده از لطف لب لعل تو صیرفی زر دل چون سنگ من صلح بده جان مرا و مرا کز جهت توست همه جنگ من پای من از باد روانتر شود گر تو بگویی که بیا لنگ من زان شده ام بسته آونگ تو کز تو شود چون شکر آونگ من ای تو ز من فارغ و من زار زار اه چه شوم چون کنی آهنگ من زنگی غم بر در شادی روم روم مرا بازخر از زنگ من بی گهی و دوری ره باک نیست نیم قدم شد ز تو فرسنگ من پیری من گشته به از کودکی تازه شده روی پرآژنگ من خامش کن چون خمشان دنگ باش تات بگوید خمش و دنگ من

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۸ می تلخی که تلخی ها بدو گردد همه شیرین بت چینی که نگذارد که افتد بر رخ ما چین میش هر دم همی گوید که آب خضر را درکش رخش هر لحظه می گوید که گلزار مخلد بین زبان چرب او کارد درختانی پر از زیتون لب شیرین او خواند به افسون سوره والتین ایا من عشق خدیه یذیب الف حور العین هواه کاشف البلوی کعسق او یاسین شعاع وجهه یعلو علی شمس الضحی نورا کمال ساده الوافی یفوق الطور فی المتکین فکم من عاشق اردی مقال الحب زر غبا و کم من میت احیا محیاه کیوم الدین همی گوید مگو چیزی وگر نی هست تمییزی که زنده کردمی هر دم هزاران مرده زین تلقین سکوتی عند احرار غدا کشاف اسرار وراء الحرف معلوم بیان النور فی التعیین چو می گوید بگو حاجت دهد گوشی بدین امت که او ناگفته دریابد چو گوش غیب گو آمین سکتنا یا صبا نجد فبلغ انت ما تدری و ترجم ما کتمناه لاهل الحی حتی حین

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۹ اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان فلک اندر سجود آید نهد سر از بن دندان الا یا صاح لا تعجل بقتلی قد دنا المقتل ترفق ساعه و اسال وصل من باد بالهجران بگفتم ای دل خندان چرا دل کرده ای سندان ببین این اشک بی پایان طوافی کن بر این طوفان عذیری منک یا مولا فان الهم استولی و انت بالوفا اولی فلا تشمت بی الشیطان مرا گوید چه غم دارد دل آواره چه کم دارم نه بیمارم نه غمخوارم مرا نگرفت غم چندان الا یا متلفی زرنی لتحیینی و تنشرنی قد استولیت فانصرنی فان الفضل بالاحسان مکن جانا مکن جانا که هم خوبی و هم دانا کرم منسوخ شد مانا نشد منسوخ ای سلطان و ما ذنبی سوی انی عدیم الصبر فی فنی فلا تعرض بذا عنی وجد بالعفو و الغفران عجب گردد دل و رایش ز بی باکی ببخشایش خدایا مهر افزایش محالی را بساز امکان اتیناکم اتیناکم فاحیونا بلقیاکم و سقونا به سقیاکم خذوا بالجود یا اخوان شفیعی گر تو را گیرد که آن بیچاره می میرد دل تو پند نپذیرد پس این دردی است بی درمان دخلت النار سکرانا حسبت النار اوطانا الفت النار احیانا فمن ذایألف النیران چو بیند سوز من گوید که این زرق است یا برقی چو بیند گریه ام گوید که این اشک است یا باران خلیلی قد دنا نقلی بلا قلب و لا عقل و لا تعرض و لا تقل و لا تردینی بالنسیان مرا گوید که درد ما به از قند است و از حلوا تو را صرع است یا سودا کس از حلوا کند افغان یقول خادع المعشر بلاء العشق کالسکر و شوک الحب کالعبهر فما یبکیک یا فتان ز رنجم گنج ها داری ز خارم جفت گلزاری چه می نالی به طراری منم سلطان طراران جراحات الهوی تشفی کدورات الهوی تصفی برودات الهوی تدفی و نیران الهوی ریحان مگر خواهی که خامان را بیندازی ز راه ما که می مویی و می گویی چنین مقلوب با ایشان اذا استغنیت لا تبخل تصدق فی الهوی و انخل فبیس البخل فی المأکل و نعم الجود فی الانسان چو در بزم طرب باشی بخیلی کم کن ای ناشی مبادا یار ز اوباشی کند با تو همین دستان الا یا ساقیا اوفر و لا تمنن لتستکثر ادر کاستنا و اسکر فان العیش للسکران چو خوردی صرف خوش بو را بده یاران می جو را رها کن حرص بدخو را مخور می جز در این میدان فلا تسق بکاسات صغار بل بطاسات و امددنا بحرات عظام یا عظیم الشأن بهل جام عصیرانه که آوردی ز میخانه سبو را ساز پیمانه که بی گه آمدیم ای جان سقانا ربنا کاسا مراعاه و ایناسا فنعم الکاس مقیاسا و بیس الهم کالسرحان بیار آن جام خوش دم را که گردن می زند غم را بیار آن یار محرم را که خاک او است صد خاقان اذا ما شیت ابقایی فکن یا عشق سقایی و مل بالفقر تلقایی و انت الدین و الدیان میی کز روح می خیزد به جام فقر می ریزد حیات خلد انگیزد چو ذات عشق بی پایان الا یا ساقی السکری انل کاساتنا تتری تسلی القلب بالبشری تصفینا عن الشنن دغل بگذار ای ساقی بکن این جمله در باقی که صاف صاف راواقی مثال باده خم دان سنا برق لساقینا بکاسات تلاقینا تضیء فی تراقینا بنور لاح کالفرقان زهی آبی که صد آتش از او در دل زند شعله یکی لون است و صد الوان شود بر روی از او تابان فماء مشبه النار عزیز مثل دینار فدیناه به قنطار بلا عد و لا میزان شرابی چون زر سوری ولی نوری نه انگوری برد از دیده ها کوری بپراند سوی کیوان اذا افناک سقیاها و زاد الشرب طغواها فایاکم و ایاها و خلوا دهشته الحیران چو کرد آن می دگر سانش نمود آن جوش و برهانش اناالحق بجهد از جانش زهی فر و زهی برهان

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۰ دگرباره چو مه کردیم خرمن خرامیدیم بر کوری دشمن دگربار آفتاب اندر حمل شد بخندانید عالم را چو گلشن ز طنازی شکوفه لب گشاده ست به غمازی زبان گشته ست سوسن چه اطلس ها که پوشیدند در باغ از آن خیاط بی مقراض و سوزن طبق بر سر نهاده هر درختی پر از حلوای بی دوشاب و روغن دهل کردیم اشکم را دگربار چو طبال ربیعی شد دهلزن ز ره گشته ز باد آن روی آبی که بود اندر زمستان همچو آهن بهار نو مگر داوود وقت است کز آن آهن ببافیده ست جوشن ندا زد در عدم حق کای ریاحین برون رفتند آن سردان ز مسکن به سربالای هستی روی آرید چو مرغان خلیلی از نشیمن رسید آن لک لک عارف ز غربت مسبح گرد او مرغان الکن هزیمتیان که پنهان گشته بودند برون کردند سر یک یک ز روزن برون کردند سرها سبزپوشان پر از طوق و جواهر گوش و گردن سماع است و هزاران حور در باغ همی کوبند پا بر گور بهمن هلا ای بید گوش و سر بجنبان اگر داری چو نرگس چشم روشن همی گویم سخن را ترک من کن ستیزه رو است می آید پی من نخواهم من برای روی سختش حدیث عاشقان را فاش کردن ینادی الورد یا اصحاب مدین الا فافرح بنا من کان یحزن فان الارض اخضرت بنور و قال الله للعاری تزین و عاد الهاربون الی حیاه و دیوان النشور غدا مدون بامر الله ماتوا ثم جاؤا و ابلاهم زمانا ثم احسن و شمس الله طالعه به فضل و برهان صنایعه مبرهن و صبغنا النبات بغیر صبغ نقدر حجمها من غیر ملبن جنان فی جنان فی جنان الا یا حایرا فیها توطن و هیجنا النفوس الی المعالی فذا نال الوصال و ذا تفرعن الا فاسکت و کلمهم به صمت فان الصمت للاسرار ابین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۱ افندس مسین کاغا یومیندن کابیکینونین کالی زویمسن یتی بیرسس یتی قومسس بیمی تی پاتیس بیمی تی خسس هله دل من هله جان من هله این من هله آن من هله خان من هله مان من هله گنج من هله کان من هذا سیدی هذا سندی هذا سکنی هذا مددی هذا کنفی هذا عمدی هذا ازلی هذا ابدی یا من وجهه ضعف القمر یا من قده ضعف الشجر یا من زارنی وقت السحر یا من عشقه نور النظر گر تو بدوی ور تو بپری ز این دلیر جان خود جان نبری ور جان ببری از دست غمش از مرده خری والله بتری ایلا کالیمو ایلا شاهیمو خاراذی دیدش ذتمش انیمو یوذ پسه بنی پوپونی لالی میذن چاکوسش کالی تویالی از لیلی خود مجنون شده ام وز صد مجنون افزون شده ام وز خون جگر پرخون شده ام باری بنگر تا چون شده ام گر ز آنک مرا زین جان بکشی من غرقه شوم در عین خوشی دریا شود این دو چشم سرم گر گوش مرا زان سو بکشی یا منبسطا فی تربیتی یا مبتشرا فی تهنیتی ان کنت تری ان تقتلنی یا قاتلنا انت دیتی گر خویش تو بر مستی بزنی هستی تو بر هستی بزنی در حلقه ما بهر دل ما شکلی بکنی دستی بزنی صد گونه خوشی دیدم ز اشی گفتم که لبت گفتا نچشی بر گورم اگر آیی بنگر پرعشق بود چشمم ز کشی آن باغ بود نی نقش ثمر و آن گنج بود نی صورت زر شب عیش بود نی نقل و سمر لا تسالنی زان چیز دیگر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۲ کیف اتوب یا اخی من سکر کارجوان لیس من التراب بل معصره بلا مکان خط علی کوسها کتابه شارحه یا من من یشربها من الممات و الهوان من تبریز نبعه منبته و ینعه فها الیها جانب و جانب الی الجنان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۳ العشق یقول لی تزین الزینه عندنا تیقن لا تنظر غیرنا فتعمی لا تله عن الیقین بالظن لا عیش لخایف کییب لا تبرح عندنا فتامن من کنت هواه کیف یهلک من کنت مناه کیف یحزن العقل رسولنا الیکم ذاک حسن و نحن احسن اخشوشن بالبلا و ارضی فالهجر من البلاء اخشن من رام الی العلی عروجا هذا سبب الیه یرکن یا مضطربا تعال و افلح فی مسکننا و نعم مسکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۴ ایا بدر الدجی بل انت احسن اذا وافاک قلب کیف یحزن فصر یا قلب فی سوق المعالی له رهنا اذا ما کنت ترهن ایا نجما خنوسا فی ذراه تکنس فی صعودک او توطن فلا یعلوک نحس انت آمن و لا یغشاک فقر انت مخزن ایا جسما فنیت فی هواه له عذر و برهان مبرهن و ارضعنی لبانا ترتضیه فمن ارضعته فهو المسمن اذا ما لم یذقه کیف یحیی و ان الخلد یدخله من آمن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۵ اطیب الاسفار عندی انتقالی من مکان فالمکانات حجاب عن عیان اللامکان المکانات خوابی لا مکان بحر الفرات ینتن الماء الزلال طول حبس فی الجنان فی البیان انفراج فی مطار للضمیر یا ضمیری طرسرارا لا تطر صوب البیان انتقال للدجاج وسط دار للحبوب و انتقال للطیور فوق جو للامان یا فتی شتان بین انتقال و انتقال انتقال فی هوان و انتقال فی جنان فی کلا النقلین ذوق فی ابتدا الانتهاض انما الفرق سیبدوا آخرا للافتان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۶ اطیب الاعمار عمر فی طریق العاشقین غمز عین من ملاح فی وصال مستبین رویه المعشوق یوما فی مقام موحش زاد طیبا من جنان فی قیان حور عین عفروا من ترب باب بغیه وجهی مدا فهی زادت لطفها عندی من الماء المعین غار جسمی ان یراه عاذل او عاذر انه یحکی صفاتا من صفات شمس دین حبذا سکر حیاتی مزیل للحیا اشربوا اصحابنا تستمسکوا الحق المبین سیدا مولا کریما عالما مستیقظا استرق العبد ذاک الطاهر الروح الامین حبذا ظلا ظلیلا من نخیل باسق آمن من کل خوف او بلاء او مکین تمره یصفی عقولا کدرت انوارها فاعجبوا من مسکر مستکثر الرای الرزین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۷ یا صغیر السن یا رطب البدن یا قریب العهد من شرب اللبن هاشمی الوجه ترکی القفا دیلمی الشعر رومی الذقن روحه روحی و روحی روحه من رآی روحین عاشا فی بدن صح عند الناس انی عاشق غیر ان لم یعرفوا عشقی به من اقطعوا شملی و ان شیتم صلوا کل شیء منکم عندی حسن ذاب مما فی متاعی وطنی و متاعی باد مما فی وطن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۸ ابشر ثم ابشر یا مؤتمن اقترب الوصل و افنی المحن فاجتمعوا نقضی ما فاتنا من سکر یلقب ام الفتن قد قدم الساقی نعم السقا قد قرب المنزل نعم الوطن کار تو این است که دل پروری پرورش آمد همه کار چمن خلدک الله لنا ساقیا انت لنا البر ولی المنن نحن عطاش سندی فاسقنا من سکر یقطع راس الحزن ینشینا صفوته نشأه طیبه السر ملیح العلن ترک کن این گفت و همی باش جفت و اغتنم الفرض و خل السنن فاغتنم السکر و زمزم لنا تن تنتن تن تنتن تن تنن قد ظهر الصبح و خل الحرس قد وضع الحرب فخل المحن طیبنا الراح و نعم المطیب و اختلط الشهد لنا باللبن نطمع فی الزاید فازدد لنا فاسق و اسرف سرفا مشبعا سن لنا سنتک المرتضی رن لنا رنه ظبی الاغن نخ هنا جمله بعراننا لیس علی الارض کهذا العطن من هو لا یغبط هذ السقا من هو لا یعبد هذ الوثن ما لرسالات هوی منتهی فاقنع بالاوجز یا ممتحن قد سکر القوم و نام الندیم نشرب بالوحده نحن اذن مفتعلن مفتعلن مفتعل فعلللن فعلللن فعللن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۹ نحن إلیٰ سیدنا راجعون طیبة النفس به طایعون سیدنا یصبح یبتاعنا أنفسنا نحن له بایعون یفسد إن جاع إلیٰ مأکل نحن إلیٰ نظرته جایعون سوف تلاقیه بمیعاده تحسب أنا أبدا ضایعون مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۰ ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او معشوق را جویان شود دکان او ویران شود بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او در عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شود آن کو چنین رنجور شد نایافت شد داروی او جان ملک سجده کند آن را که حق را خاک شد ترک فلک چاکر شود آن را که شد هندوی او عشقش دل پردرد را بر کف نهد بو می کند چون خوش نباشد آن دلی کو گشت دستنبوی او بس سینه ها را خست او بس خواب ها را بست او بسته ست دست جادوان آن غمزه جادوی او شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او بنگر یکی بر آسمان بر قلعه روحانیان چندین چراغ و مشعله بر برج و بر باروی او شد قلعه دارش عقل کل آن شاه بی طبل و دهل بر قلعه آن کس بررود کو را نماند اوی او ای ماه رویش دیده ای خوبی از او دزدیده ای ای شب تو زلفش دیده ای نی نی و نی یک موی او این شب سیه پوش است از آن کز تعزیه دارد نشان چون بیوه ای جامه سیه در خاک رفته شوی او شب فعل و دستان می کند او عیش پنهان می کند نی چشم بندد چشم او کژ می نهد ابروی او ای شب من این نوحه گری از تو ندارم باوری چون پیش چوگان قدر هستی دوان چون گوی او آن کس که این چوگان خورد گوی سعادت او برد بی پا و بی سر می دود چون دل به گرد کوی او ای روی ما چون زعفران از عشق لاله ستان او ای دل فرورفته به سر چون شانه در گیسوی او مر عشق را خود پشت کو سر تا به سر روی است او این پشت و رو این سو بود جز رو نباشد سوی او او هست از صورت بری کارش همه صورتگری ای دل ز صورت نگذری زیرا نه ای یک توی او داند دل هر پاک دل آواز دل ز آواز گل غریدن شیر است این در صورت آهوی او بافیده دست احد پیدا بود پیدا بود از صنعت جولاهه ای وز دست وز ماکوی او ای جان ما ماکوی او وی قبله ما کوی او فراش این کو آسمان وین خاک کدبانوی او سوزان دلم از رشک او گشته دو چشمم مشک او کی ز آب چشم او تر شود ای بحر تا زانوی او این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان من صد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او من دست و پا انداختم وز جست و جو پرداختم ای مرده جست و جوی من در پیش جست و جوی او من چند گفتم های دل خاموش از این سودای دل سودش ندارد های من چون بشنود دل هوی او

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۱ حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو چون جان تو شد در هوا ز افسانه ی شیرین ما فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو اندیشه ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل های ما مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو شکرانه دادی عشق را از تحفه ها و مال ها هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر نطق زبان را ترک کن بی چانه شو بی چانه شو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۲ مستی ببینی رازدان می دانک باشد مست او هستی ببینی زنده دل می دانک باشد هست او گر سر ببینی پرطرب پر گشته از وی روز و شب می دانک آن سر را یقین خاریده باشد دست او عالم چو ضد یک دگر در قصد خون و شور و شر لیکن نیارد دم زدن از هیبت پابست او هر دم یکی را می دهد تا چون درختی برجهد حیران شود دیو و پری در خیز و در برج است او سبلت قوی مالیده ای از شیر نقشی دیده ای ای فربه از بایست خود باری ببین بایست او زو قالبت پیوسته شد پیوسته گردد حالتت ای رغبت پیوندها از رحمت پیوست او ای خوش بیابان که در او عشق است تازان سو به سو جز حق نباشد فوق او جز فقر نبود پست او شست سخن کم باف چون صیدت نمی گردد زبون تا او بگیرد صیدها ای صید مست شست او

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۳ بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شو بیزار شو بیزار شو وز خویش هم بیزار شو در مصر ما یک احمقی نک می فروشد یوسفی باور نمی داری مرا اینک سوی بازار شو بی چون تو را بی چون کند روی تو را گلگون کند خار از کفت بیرون کند وآنگه سوی گلزار شو مشنو تو هر مکر و فسون خون را چرا شویی به خون همچون قدح شو سرنگون و آن گاه دردی خوار شو در گردش چوگان او چون گوی شو چون گوی شو وز بهر نقل کرکسش مردار شو مردار شو آمد ندای آسمان آمد طبیب عاشقان خواهی که آید پیش تو بیمار شو بیمار شو این سینه را چون غار دان خلوتگه آن یار دان گر یار غاری هین بیا در غار شو در غار شو تو مرد نیک ساده ای زر را به دزدان داده ای خواهی بدانی دزد را طرار شو طرار شو خاموش وصف بحر و در کم گوی در دریای او خواهی که غواصی کنی دم دار شو دم دار شو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۴ نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو از جنگ می ترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو ماییم مست ایزدی زان باده های سرمدی تو عاقلی و فاضلی دربند نام و ننگ شو رفتیم سوی شاه دین با جامه های کاغذین تو عاشق نقش آمدی همچون قلم در رنگ شو در عشق جانان جان بده بی عشق نگشاید گره ای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو شد روم مست روی او شد زنگ مست موی او خواهی به سوی روم رو خواهی به سوی زنگ شو در دوغ او افتاده ای خود تو ز عشقش زاده ای زین بت خلاصی نیستت خواهی به صد فرسنگ شو گر کافری می جویدت ورمؤمنی می شویدت این گو برو صدیق شو و آن گو برو افرنگ شو چشم تو وقف باغ او گوش تو وقف لاغ او از دخل او چون نخل شو وز نخل او آونگ شو هم چرخ قوس تیر او هم آب در تدبیر او گر راستی رو تیر شو ور کژروی خرچنگ شو ملکی است او را زفت و خوش هر گونه ای می بایدش خواهی عقیق و لعل شو خواهی کلوخ و سنگ شو گر لعل و گر سنگی هلا می غلت در سیل بلا با سیل سوی بحر رو مهمان عشق شنگ شو بحری است چون آب خضر گر پر خوری نبود مضر گر آب دریا کم شود آنگه برو دلتنگ شو می باش همچون ماهیان در بحر آیان و روان گر یاد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو گه بر لبت لب می نهد گه بر کنارت می نهد چون آن کند رو نای شو چون این کند رو چنگ شو هر چند دشمن نیستش هر سو یکی مستیستش مستان او را جام شو بر دشمنان سرهنگ شو سودای تنهایی مپز در خانه خلوت مخز شد روز عرض عاشقان پیش آ و پیش آهنگ شو آن کس بود محتاج می کو غافل است از باغ وی باغ پرانگور ویی گه باده شو گه بنگ شو خاموش همچون مریمی تا دم زند عیسی دمی کت گفت کاندر مشغله یار خران عنگ شو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۵ ای شعشعه نور فلق در قبه مینای تو پیمانه خون شفق پنگان خون پیمای تو ای میل ها در میل ها وی سیل ها در سیل ها رقصان و غلتان آمده تا ساحل دریای تو با رفعت و آهنگ مه مه را فتد از سر کله چون ماه رو بالا کند تا بنگرد بالای تو در هر صبوحی بلبلان افغان کنان چون بی دلان بر پرده های واصلان در روضه خضرای تو ای جان ها دیدارجو دل ها همه دلدارجو ای برگشاده چارجو در باغ باپهنای تو یک جو روان ماء معین یک جوی دیگر انگبین یک جوی شیر تازه بین یک جو می حمرای تو تو مهلتم کی می دهی می بر سر می می دهی کو سر که تا شرحی کنم از سرده صهبای تو من خود کی باشم آسمان در دور این رطل گران یک دم نمی یابد امان از عشق و استسقای تو ای ماه سیمین منطقه با عشق داری سابقه وی آسمان هم عاشقی پیداست در سیمای تو عشقی که آمد جفت دل شد بس ملول از گفت دل ای دل خمش تا کی بود این جهد و استقصای تو دل گفت من نای ویم نالان ز دم های ویم گفتم که نالان شو کنون جان بنده سودای تو انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم حمدا لعشق شامل بگرفته سر تا پای تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۶ ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو چون می ز داد تو بود شاید نهادن جان گرو بس اکدش و بس کدخدا کز شور می های خدا کرده ست اندر شهر ما دکان و خان و مان گرو آن شاه ابراهیم بین کادهم به دستش معرفت مر تخت را و تاج را کرده ست آن سلطان گرو بوبکر سر کرده گرو عمر پسر کرده گرو عثمان جگر کرده گرو و آن بوهریره انبان گرو پس چه عجب آید تو را چون با شهان این می کند گر ز آنک درویشی کند از بهر می خلقان گرو آن شاهد فرد احد یک جرعه ای در بت نهد در عشق آن سنگ سیه کافر کند ایمان گرو من مست آن میخانه ام در دام آن دردانه ام در هیچ دامی پر خود ننهاده چون مرغان گرو بهر چه لرزی بر گرو در کار او جان گو برو جان شد گرو ای کاشکی گشتی دو صد چندان گرو خامش رها کن بلبلی در گلشن آی و درنگر بلبل نهاده پر و سر پیش گل خندان گرو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۷ آن کون خر کز حاسدی عیسی بود تشویش او صد کیر خر در کون او صد تیز سگ در ریش او خر صید آهو کی کند خر بوی نافه کی کشد یا بول خر را بو کند یا گه بود تفتیش او هر جوی آب اندر رود آن ماده خر بولی کند جو را زیان نبود ولی واجب بود تعطیش او خر ننگ دارد زآن دغل از حق شنو بل هم اضل ای چون مخنث غنج او چون قحبگان تخمیش او خامش کنم تا حق کند او را سیه روی ابد من دست در ساقی زنم چون مستم از تجمیش او