Qur'an&Sunnah

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

دید که در دجلۀ بغداد است در همان موضع که پیش از این به هفت سال به آب درآمده بود و جامه‌های وی همچنان که نهاده بود بر کنار دجله است. افةها را پو شد و به خانقاه افو دند که سجاده‌های صوفیان همچنان که بر هم بسته بود بر هم بسته است. بعضی از اصحاب با وی فت که زود باش که عضن از جماعت پکاه ته مسجد رفته‌اند! سجاده‌ها را به مسجد برد و پس از ادای نماز به خانقاه آورد و به تعجیل تعجب کنان به خان خودرقت. اهل شت وی کفنند که: مههانابي که فرهوده ودی که برای ایشان ماهی پریان کنیم کجایند که ماهی بریان شده است؟ مهمانان را آورد و ماهی خوردند. بعد از آن پیش شیخ خود ابن سگینه آمد و به آنچه بر وی گذشته بود وی را إخبار کرد و قضيْةٌ اولاد خود را به مصر با وی بگفت. فرمود که: فرزندان را از مصر به بغداد حاضر ن ا افر واچ کی ودر کک وون ا ف ان اق پرسید که: آن روز در چه اندیشه بودۍ و در خاطر تو چه بود؟ گفت: از اول روز در خاطر من از این ایت که کانَ مفدارة الف سََةَ(5/سجده) دغدغقه و نزاعی بود. شیح 337 گفت: این واقعه رحمتی است از خدای تعالی بر تو و رفع اشکال و تصحیع ایمان و اعتقاد تست به آن که خدای تعالی قادر است بر آن که نسبت به بعض بندگان خود قان :زا بنسظ کند و دزاز قفرا تناید با ان که آن کوتاه باشذ تست به ٤‏ بڄضي دیگر و همچنين است ل ی ن کان و ار کا کر اماد وال الفاد عا ما بَشاء. » و نزدیک به این قصه است آن که صاحب فتوحات رضی الله عنه ذکر کرده است که: « شخصضی جوفری از خود کان کرد که مقداری خمیر از خان خود به فزن ترد غا تان پزند و وی را جنابت رسیده بود به کنار نیل رفت و به آب درآمد تا غسل کند. از خود غایب شد و دید همچنان که کسی در خواب بیند که وی در بغداد است. آنجا کدخدا شد و مدت شش سال با خاتون خود به سر برد و از وی فرزندان آمد. بعد از آن با خود آمد خود را در میان آب دید غسل تمام کرد و جامه پوشید و به فُرن رفت و نان گرفت و به خانه رفت و با اهل خانه آن واقعه را باز گ چون ماهی چند برآمد آن خاتون ا اد اد دفر ا را شر ار وچا ورن را می‌پرسید. چون باهم ملاقات کردند. جوهری خاتون و فرزندان را بشناخت. از آن زن پرسیدند که: چندگاه است که ترا زن کرده است؟ گفت: E‏ امام یافعی گوید که: «وی روزی بر فاحشه‌ای بگذشت ووی را گفت: بعد از خفتن شن و فیا زن خرم شد و خود را بیاراست. بعد از خفتن پیش وی امد و در خانۀ وی دو رکعت نماز بگزارد و بیرون آمد آن زن را حال بگشت و توبه کرد و از هرچه داشت بیرون آمد و شیخ وی را به زنی به یکی از درویشان داد و گفت که: طعام ولیمه را عصیده بسازید و روغن مخرید! امیږک را که رقتی ان رن :می تود از ان جیر دادند تعجب کرد. گفتند: وی را به یکی از درویشان داد و طعام ولیمه عصیده ساخته‌اند و روغن ندارند. افر ر ظونق ارا دو شه خم فر سهان که این را پیش شيخ برید و گویید که شاد شدیم وشنیدیم که روغن عصیده نیست این را با گصیده بخورید!

چون فرستادځ امیر آمد گفت: دير امدی؛ یکی از ان دو شیشه را بستد و دست در ان کرد و بر عصیده ریخت و آن دیگری را همچنان کرد و أن فرستاده را گفت: : بنشين و بخور: ! چون بخورد. روغنی دید که خوشتر از آن نخورده بود. پیش امیر رفت و قصه را بازگفت: افر تیر پش شخ :امد وز دشت :وی توه کرت 9- شيخ ابوالعَيّْث جمیل الیمنی» قدس الله سژه ذوالمقامات العليّة والاحوال السَنيّة و الانفاس الصادقة و الكرامات الخارقة. در اوایل حال از فطاع طریق بود. روزی در کمین قافله نشسته بود شنید که هاتفی می‌گوید: «يا صاحبَ العين! عليک عين. يعني ای آن که چشم بر قافله داری. دیگری را چشم برتست. » در وی اثر عظیم کرد و از آنچه در آن بود باز ایستاد و بر خدای تعالی اقبال نمود و توبه و انابت کرد و به صحبت شیخ ابن الأفلح الیمنی پيوست. نفس وی پاکیزه شد . و دل :وی هنور کشت و ضدۍ ارادت و سیهای سغادت بر وی پندا امد و خوارق عادات از وی به ظهور انجامید. روزی به قصد آن که از صحرا هیزم آورد بیرون رفت و درازگوشی با خود ببرد. يان آن که دربعض وادیها هیزم جمع می‌کرد درازگوش وی را شیر بدرید. چون دار ا کند. دید که درازگوش وی را شیر بدریده است. روی با شیر کرد و گفت: «درازگوش مرا بکشتی, هیزم خود را بر چه بار کنم؟ سوگند به عزت معبود که آن را بار نخواهم کرد مگر بر پشت تو. » پس هیزمها را جمع کرد و برپشت شیر نهاد و وی را می راند ابو نردیک شه رید هیزم را از وی فرو گرفت و گفت: «هرجا که خواهی برو « 338 روزی اهل بیت وی از وی قدری عطر طلبیدند. به بازار رفت تا بخرد. پیش یکی از عطاران رفت و با وی در آن باب سخن گفت. گفت: «در دکان من هیچ عطر نیست. » ابوالغیث گفت: «در دکان تو هیچ عطر نخواهد بود! » فی الحال هر عطر که در دکان وی بود منعدم شد. عطار پیش شیخ وی؛ ابن الأفلاح؛ از وی شکایت کرد. شیخ وی را بخواند و به سبب آن که اظهار کرامت و و و «دو شمشیر در یک غلاف نمی‌شاید. از صحبت من دور باش ! «i:‏ هر چند ابوالغیث مدارا کرد و تضرع نمود قبول نکرد و از مصاحبت وی ابا کرد. ابوالغیث برفت و طلب شيخ دیگر می‌کرد تا به صحبت وی منتفع گردد. پیش هر شيخ که رفت. گفت: «ترا همين بَسّنده است. محتاج به شیخ نیستی. » تا آن بود که به شيخ کبیر على آهْدّل رسید و التماس صحبت کرد. شيخ وی را قبول فرمود. ابوالغیث گفته است که: «چون به صحبت وی رسیدم. گویا قطره‌ای بودم که در دریا افتادم. » پادشاه یمن خادم وی را بکشت. چون خیر به وی رسید, در غضب شد و گفت: «مالی و الحَراسة! انا آثزل عَنٍ المشباب و اترک الرَرَعً. » در همان وقت پادشاه کشته شد. روزی فقرا گفتند که: «ما را آرزوی گوشت می‌کند. » گفت: «فلان روز که روز بازار است. گوشت خواهید خورد. » چون آن روز آمد, خبر رسید که قطاع طریق قافله را غارت کرده‌اند. چون ساعتی برامد, یکی از د قطاع طریق آمد و به جهت شیخ گاوی آورد. شیخ فقرا را گفت که: «این گاو را بکشید و بپزید اما سر وی را همچنان که هست نگاه دارید ! » بعد از آن دیگری آمد و یک خروار گندم اورد. شیخ گفت: «آارد کنید و نان پزید! » هرچه شیخ گفت کردند. بعد از آن شیخ فقرا را گفت: «بخورید!

» جمعی فقها حاضر بودند, ایشان را به سر سفره طلبیدند نیامدند. شیخ فقرا را گفت: «شما بخورید که فقها حرام نمی‌خورند ! » چون فقرا از خوردن فارغ شدند, ناگاه شخصی پیش شیخ آمد و گفت: «ایها الشیخ! گاوی نذر فقرا کرده بودم. حرامیان به غارت بردند. »> شیخ گفت: «اگر سر گاو خود را ببینی شناسی؟ » گفت: «آری . » شيخ فرمود تا سر گاو را حاضر کردند. گفت: «این سر گاو من است. » بعد از آن شخصی دیگر درآمد و گفت: «ایها الشیخ! یک خروار گندم نذر شیخ کرده بودم. حرامیان بردند. » شیخ گفت: «نذر فقرا به فقرا رسید. » چون فقها آن را مشاهده کردند از ترک موافقت پشیمان شدند. 0- شيخ ابوالحسن المغربى الشاذلى» رحمه الله تعالى تام وک لی بن فیدالله است: زیی اشت کستی: ساکن سند ریه بود ست و جمعی کثیر آنجا به صحبت وی پیوسته‌اند. از کبار اولیاء اللّه و عظمای مشایخ است. وی گفته است که: وور اا ودغ ایی در داق کے و اع کر ن می‌گردیدند تا صبح؛ و هرگز انسی همچون انس آن شب نیافتم. چون بامداد شد در خاظر هن کشت که جرا ار مقام انش سا خدایغالۍ یری حاصل نک هه رودخانه‌ای فرود آمدم. کبک بسیار ديدم که مثل آن ندیده بودم. چون آواز پای من شنیدند. همه به یک بار برمیدند. چنانکه از ترس مرا خفقان پیدا شد. شنیدم که مرا می‌گویند: ای ان که دوش با سباع انس گرفته بودی! ترا چیست که از پریدن این کبکان ترسانی؟ ولیکن تو دوش با ما بودی و اکنون با نفس خودي. » و هم وی گفته که: وین باز هشاد رور گر بودم» در خاطرم آمد که: ترا از این کار نصیبی حاصل شد. ناگاه زنی ديدم که از مغاره‌ای بیرون آمد به غایت خوبروی. گوییا روی اونور آفتاب بود ا ‏ نچشیده ام ! :« و هم وی گفته که: «روزی در مغاره‌ای بودم. گفته : الھی! کی ترا بندۂ شاکر باشم؟ 339 شنیدم که مرا می‌گویند: هرگاه که منعم عليه غیر خود نبینی. گفتم: الهی! چون منعم عليه غیر خود نبینم و حال ان که بر انبیا انعام کرده‌ای و بر علما انعام کرده‌ای و بر ملوک ا کرده‌ای؟ شنيدم که گفتند: اگر نه انبیا بودندی تو راه راست نیافتی و اكز همه نعمت است آز من بر تو. » و هم وی گفته که: «رفیقی داشتم. با وی در مغاره‌ای جای گرفتیم و طلب وصول به خدای تعالی می‌کردیم. می‌گفتیم فردا ما را فتح شود. ناگاه مردی درآمد با هیبت. گفتیم: تو کیستی؟ گفت: عبدالملک. اسيم کو وی ا است. گفتیم: حال تو a O‏ فلاح؟ ای نفس! چرا پرستش خدای خاص از برای خدای نکنی؟ ما دانستیم که وی را چرا بر ما درآوردند. توبه کردیم و استغهار نهودیم و ما را فتح پدیدار آمد. » و هم وی گفته است که: «رسول را صلی الله عليه و سلم به خواب دیدم. گفت: يا علی! طهر ثیابک مِنَ الدتس,. تَحْظ بمدد الله فی کل تَقَس! ,یعنی پاکیزه گردان جامه‌های خود را از چرک تا بهره‌مند گردی به مدد و تأبید الله تعالی در هر نفسی. گفتم: با رشنول الله باب من کداماسشت؟ گفت؛ خدای تعالی بر تو پنج خلعت پوشانیده است. خلعت محبت و خلعت معرفت و خلعت توحيد و خلعت ايمان و خلعت اسلام.

هرکه خدای را دوست دارد بر وی آسان شود هرچیزی و هر که خدای را بشناسد در نظر وی خرد نماید هر چیزی و هر که خدای را به یگانگی بداند به وی شریک نیارد هیچ چیزی را و هر که به خدای ایمان آرد ایمن گردد از هر چیزی و هر که به اسلام متصف گردد در خدای عاصی نشود و اگر عاصی شود اعتذار کند و چون اعتذار کند قبول آافتد. » شيخ ابوالحسن گوید: «از اینجا فهم کردم معنی قوله تعالی: وَثِیابک قَطهر! »( ارد وقش ابو الان یی کت امک که «از مدینة شریفه قصد زیارت اشر الق وين جفزو رى الله فغالی عه كردم در راه کسی دیگر رفیق من شڊ. چون بم آنجا رسیدیم. در قَبْة مزار وی بسته بود به برکت روحانیت حضرت ر ‏ الله عليه و سلّم گشاده شد. درافدتم دده که زدنک روضه مردی دعا هی کی با رقو خود گفتم که: این مرد از ابدال است. و دعا در این ساعت مستجاب است, وی دعا کرد که خدای تعالی وی را یک دینار روزی کند. و من دعا کردم و از خدای تعالی عافیت از بلای دنیا و عذاب اخرت خواستم. چون در مراجعت نزدیک به مدینه رسیدیم. شخصی پیش آمد و رفیق مرا یک دینار داد و چون به مدینه درآمدیم و نظر شيخ ابوالحسن بر ما افتاد, رفیق مرا گفت: يا خسيس الهّمة! ساعتی یافتی که در آن دعا قستخات سو دو ان را به یک دینار صرف کردی» چرا چون ابوالعباس نبودی که ازخدای تعالی عافیت دنیا وخرت خواست و خدای تعالی دعای وی اجابت کرد؟ » وو ا ی ودا ل رار اا هار اطا ر وی راان وان بازگشتن به آبادانی و شهر و صحبت علما و اخیار و مرا وصف کردند که در سر کوهی ولی هنت قصد زیارت وی کردم. شب هنگامی به آنجا رسیدم» با خود گفتم: در شب پیش وی نروم. بر در آن غار بخفتم. شنیدم که از اندرون می‌گوید: بار خدایا! بدرستی که مردمی چند هستند از بندگان تو که از تو می‌خواهند که خلق خود را مسځر ایشان گردانی و خلق خود را مسځر ایشان گردانیدی و از تو با آن راضی شدند و بدرستی که من از تو می‌خواهم که خلق خود را بدخوی گردانی با من تا مرا هیچ ملخا تاد الا صرت وا من با خود گفتم: ای نفس بشنو که این شیخ از کدام بحر اعتراف می‌کند! چون بامداد کردم پیش وی درآمدم و سلام کردم و از هيبت و خوف وی پر برآمدم. گفتم: ایا 340 سیدی! حال چون است؟ گفت: شکایت می‌کنم به خدای تعالی از بژد تسلیم, یعنی خوشی و رضاء همچنان که تو شکایت می‌کنی از حَرٌ تدبیر و اختیار. گفتم: من حَژٌ تدبیر واختیار می‌دانم و این زمان درآنم, برد تسلیم و رضا چیست و چرا از آن شکایت ق کتی؟ گفت: می‌ترسم که حلاوت آن مرا مشغول گرداند از خدای, تعالی. گفتم: ای سیدی! شنیدم که شب می‌گفتی: بار خدایا! بدرستی که مردمی چند از بندگان تو هستند که از تو می‌خواهند که خلق خود را مسخر ایشان گردانی و مسخر گردانیدی و از توبه ان راضی شدند. ,شيخ تبسم کرد و گفت: ای فرزند! عوض: ان که می ‌گونی' الهم سکرلی: کون الله کن لی نو گمان:می‌تزی که هز که حدای تعالی وی را باشد به چیزی محتاج شود؟ این بد دلی چیست؟ » امام يافعی گوید که: «از بعض مشایخ شنیده‌ام که چون کسی از وی طلب دعا ھی کر فی تفت کان الله لک ی این کلم اا وجوڈ کواقی حافع هة مطلوبات اسنت.

زیرا کہ چون خدای تعالن کسی را باشد هق مطلوبات وی را نذه اقا خدای الى کسی را باشد که وق خدای را باشد. کما قال ضلی الله علیه و سلم: من کان لله کان الله له. » شيخ ابوالحسن گفته: «اڻا لاترى مَعَ الحق مِنَ الخلقٍ أحداً ان كان و لاب فكالهباء فى الهواء ان فَٿَسته لم تجدهٌ شڀيئا. » و هم وی گفته: «لا یکن حظک من ڈعاتک الْقَرَح بقضاءِ حاجټک دون قَرَڃک بمُناجاټێک لِمَحْبُویک, فتكون مي المحجوبين. » وهم وی گفته: «كل فقير لم يكن فيه اربعة اداب فاجْعله و الراب سَواءً: الّحمة للأصاغر, و الخُرمة للأكاين و الانصاف من اللقس: و ترک الانتصاف لها. » E a‏ ا ع س 1- شيخ ياسين المغربى الحَجام الأسْود. رحمه الله تعالى وی از ارباب ولايت 9 اصحابٍ کرامت بود» اما در صورت حجامی آن را پوشيده می داشت: افا تواوی رضی الله تعالى عه ار ملد هردان و مدان وی :ود انیت : به زیارت وی می‌رفته است و به صحبت و خدمت وی تبژک می‌جسته و نسبت به وی در مقام ارادت بوده. به هرچه اشارت کردی بر آن موجب برفتی. روزی وی را گفت که: «کتابهایی که پیش تو مستعار است به خداوندانش بازده و به ديار خودمراجعت نمای و اهل خود را زیارت کن! » وی را قبول کرد چون به دیار خود رسید و اهل خود را دید بیمار شد و وفات وا ا ¿ فی شهر ربیع الاؤل, سنة سبع و ثمانين ¿ و پستمائة. و کان عمره ثمانين رحمه الله تعالى. و الإمام مُحيى الڈين الآواوى زحمة الله فى الذايع و العشرين من رجب نة ست وتبعين و ستماتة: 2- شيخ عَفيف الین التلِمُسانى» رحمه الله تعالى E E O E‏ منسوب داشته‌اند و در بیان ان ذکر کرده که وی را گفتند که: «آنت تَصيرئٌ. » وی گفت: «التصيرئ بعض منّی. » و بر واقف بر اصطلاحات این طايفه پوشيده نباشد که یکی از مقامات ایشان مقام جمع است که صاحب ان مقام همة اجزای وجود را ابعاض و تفاصیل خود می‌بیند و همه را در خود مشاهده می‌کند. چنانکه گفته‌اند: «جزو درویش است جمله نیک و بد. » و من اشعاره المشعرة بذلک: 341 فى ؤر كل حقيقة لي مَسْلكٌ_ ولكل مَرۉة وَدّؤق أس لك E‏ قبي وغل دور خبط ھا ت ی a و وی کتاب منازل السائرین را که از مصنفات شيخ الاسلام ابواسماعیل عبدالله‎ الانصاری الهروی است شرحی نیکو کرده است هر که را اندک چاشنی از مشرب این‎ طایفه باشد داند که سخنان وی که در انجا مذکور است اکثر مبنی بر قواعد علم و‎ عرفان و مُنبی از خصایص ذوق و وجدان است. و همچنین وی را دیوان شعری است‎ در کمال لطافت و عذوبت هرکه آن را مطالعه کند داند که از سرچشمة کدر هرگز‎ چنان زلال صافی نجوشد و از شجرۀ خبیٿث اصلاً چنان ميو طيب لطيف نياید. ‎ در شرح منازل السائرین در درچۀ ثالثه از مقام رضا می‌گوید:‎ «وقد قث هد المقام و الحمدلله تعالى و تَحَفْقَثٍ صحتّه لی فی تلثِ مواطن: اولهاء‎ نى أشرفث على القتل يشيوف الْقَرنج لهم الله تعالى قتظرث فى قلس فلم أ<‎ المرطان التائئ: ثفن أشْرَفْثْ غ العَرَق فَتَظَرٹ فما رايت تفاوتا بينَ‎ الحياتِ و الموتِ رضى بحكم الله تعالی. و الموطن الال قیل لى: إِحدَرّ من طرب‎ الطوفية ان فيها أموراً تزل فيه القدمُ, قَتظرَت صقت عفد الصا يه‎ ربی؛ و قلت: عر ب ارال و اعات مے صگ می اله بای می ااطال؟

‎ صَت عینای بالذّموع و سَرَت فى وجودى تَشَْوَةٌ الخشوع و الخضوع و أَحَذْيّنى حالةٌ‎ وَجْدٍ كث فيها أن أفارق نفسى بعد غيبة حشّى, فلما انفصلتٌ نظمت ارتجالا:‎ انا في عنان إرادة المَكَبُوب أجرى لامَحالة‎ إقاالى مَحَض الق وى طعا واف اا إلصّلالة‎ اا اجه اقا اة في كلل حالّة‎ e: و من اشعاره: شهدت فک فیناوهی واجيدَةٌ كثيرة ذات اوصافِ و اسماءِ کر و شون و را ينا بها اة الَرئ والڑائى و توفی شيخ عفيف الدين فى شهورسنه تسعين و ستمائة. ‏ است. صاحب مقامات عالیه و کرامات ظاهره است» روزی شخصی وی را به ضیافت برد و به جهت امتحان طعامی که در آن شبّهه بود پیش شيخ نهاد. شیخ وی را گفت: «اگر حارث محاسبی را رگی در انگشت بود که چون دست به طعام شبهه بردی, حرکت کردی. من شصت رگ در دست دارم که مثل آن حرکت می‌کند. » صاحب طعام استغار کرد و عذر خواست. اما یافعی گوید که: «چنین به من رسیده است که یکی از سلاطین امتحان یکی از مشایخ کرد و طعامها پیش آورد که در بعضی گوشتِ کشته بود ودر بعضی گوشت مرده. شیخ میان دربست و گفت: ای درویشان! من امروز خادم شمایم در این طعام و درایستاد. هر طعام که در آن گوشت کشته بود پیش درویشان می‌نهاد و هرچو در آن گوشت مرده بود ډور می‌کرد که: این از برای لشکریان پادشاه. و می‌گفت: الطيب الطب والك المت سلطان خاضن بوذ از أن افتحان اشققار كرو O O ‏ ملک و از آن پشیمان شد و توبه کرد توبه‌ای که در وی اثر تمام کرد و در باطن وی حالهای نیکو ظاهر شد و واقعه‌های ارباب ارادت می‌دید. طالب شیخی گشت که خود 342 را تسلیم وی کند. وی را به شيخ ابومَدین رضی الله عنه نشان دادند. شيخ را استدعا نمود» اجابت کرد و گفت: «فرمان اولوالامر می‌باید برد اما من به وی نمی‌رسم. مرا فرموده‌اند که به تلمسان روم و آن شهری است از مغرب. » و آن روز شيخ در بُّجایه بود. چون به تلمسان رسید. رسولان یعقوب را گفت: «سلام من به صاحب خود برسانید و بگويید که" شفای تو در دست شیخ ابوالعباس مرسی است . » و شيخ ابومدين در تلمسان وفات کرد. رتتولان بعقوت پیش وی افدند و وضیت شخ را گفتند: پیعقوب استدعای شيخ ابوالعباس کرد و وی نیز از حضرت حق به اجتماع با یعقوب قاضو شد. در روز اجتماع یعقوب فرمود تا یک خروس بچه بکشتند و دیگری را گلو بیفشردند و هر یک را جدا بپختند و پیش شیخ آوردند. شيخ به خادم اشارت کرد که: «این یکی را E ‏ ! » و آن دیگری را خوردن گرفت. پس یعقوب ملک را به پسر داد و خود رابا لکلیه تسلیم شیخ کرد و به برکت نفس شيخ ابومدین و حسن تربیت شيخ االات گشایش یافت و در مرتبه ولايت ثابت قدم گشت. در سالی مردم به باران محتاج شدند. شيخ ابوالعباس با یعقوب به صحرا بیرون رفتند. و وا «نماز بگزار و طلب باران کن برای مسلمانان ! » یعقوب گفت: «یا سیدی : ! تو به این لایقتری . » شيخ گفت: «ترا به این فرموده اند . » پس يعقوب نماز گزازد و دا كرد و قلى الفور اتو اجانت ظاهر شد و اران أهذد. 4 و 555- شيخ سعد حداد و مرید وی شیج جوهره رحمهما الله تعالی شيخ جوهر در اوایل بندۀ کسی بود آزاد شد. در بازار عدن خرید و فروخت می‌کرد و لی فا جاتو وی دو ا وی غ ا چون وقت وفات شيخ کبير. شيخ سعد حداد که در عَدَن مدفون است» رسيد فقرا وی را گفتند که: «بعد از تو شيخ که خواهد بود؟

» گفت: «ان کس که در روز سیم از وفات من در محلی که فقرا جمع باشند, مرغی سبز بیاید و بر سر وی نشیند. » چون روز سیم رسید و فقرا از قرائت و ذکر فارغ شدند و منتظر وعدۀ شیخ بنشستند. ناگاه دیدند که مرغی سبز فرود آمد و نزدیک به ایشان بنشست. هر کدام از بزرگتران فقرا اميد آن می‌داشتند که آن مرغ بر سر ایشان نشیند. بعد از زمانی آن مرغ پرواز کرد و بر سر جوهر نشست, و این معنی هرگز در دل وی نگشته بود و در خاطر هیچ یک از فقرا نگذشته. پس فقرا پیش وی آمدند تا وی را به زاویة شیخ برند و به جای وی بنشانند وی بگریست و گفت: «مرا چه صلاحیت این کار است؟ من مردی بازاریم و ای و طریق فقرا و آداب ایشان نمی‌دانم و بر من مردمان را حقوق است و مرا با ایشان معاملات است . » گفتند: «این امری است آسمانی؛ و ترا از این چاره نیست. خدای تعالی ترا تأبید و تعلیم کند هرچه دربایست باشد. » گفت: «مرا چندان مهلت دهید که به بازار روم و حقوق مسلمانان از گردن خود بیرون کنم! » پس به بازار رفت و حق هر کس را آدا کرد, و آنگاه به زاویة شیخ آمد و صحبت فقرا را لازم گرفت. قصارَ كاوه جوهرآ, وله من الفضائل و الكمالاتِ مايطول ذكژه. فسبحان الكريم المثان. ذلك قصل الله يَوتيه هَن يَشاءٌ واللّةٌ دُوالْقَصْل القظيم (21/حديد). 56 من الد و فة شد که کیت وی ابوعیسی است» رحمهما الله تعالىی امام یافعي گوید رحمه الله تعالی که: «در بلاد یمن دو شيخ بودند. یکی شیخ کبیر عارف بالله. شيخ احمدبن الجَعّد, و دیگر شیخ کبیر عارف؛ شیخ سعید. و هر یک را اصحاب و تلامذه بودند. روزی شیخ احمد با اصحاب خود عزیمت زیارت بعض گذرڈ کرده بود. به شيخ سعید رسید. شیخ سعید نیز موافقت کرد. ‏ 343 شیخ سعید پشیمان شد از مرافقت ایشان بازگشت و شیخ احمد بر عزیمت خود برفت و ارناز ت کرد و باز اه بعد از چند روز دیگر شيخ سعید بیرون آمد با اصحاب خود و عزیمت همان زیارت کرد شیخ احمد وی را در راه پیش آمد وبا هم ملاقات کردند. شيخ احمد شيخ سعید را گفت: فقرا ك أخضة أف" زیر و انصاف: د A‏ رازا رد ورا بنشانیم. شيخ احمد گفت: هرکه ما را بنشاند وی را مبتلا گردانیم. پس به هر یک از آن دو زر ی آنچه آن دیگر یک گقته بود ز ید شيخ احمد مُفْعَد شد و بر جای بماند تا آن وقت که به حقٌ تعالی پیوست و شيخ سعید مبتلا شد به ان که تن خود را می ‌کند و می‌برید تا به جوار حق تعالی پیوست. » امام یافعی رحمه الله می‌گوید: «احوال فقرا از شمشیرهای برنده تیزتر است. چون اصحاب احوال با یکدیگر برابر باشند, احوال یشان در یکدیگر سرایت می‌کند واگر e‏ هذا هو الظاهر و الله O‏ 8- شيخ نجم الذيین عبدالله بن محمد الاصفهانی» رحمه الله تعالی وی شاگرد شیخ ابوالعباس مُرسی است. سالهای بسیار مجاور مکه بوده و مناقب وی بسیار است و کرامات وی بی‌شماز. یکی از علمای یمن گفته است که: «پدر خود را بیمار گذاشتم و به حج رفتم. چون به مکه رسیدم و حچ گزاردم خاطر من به جهت پدر پریشان بود. با شيخ نجم الڈین گفتم: چه شود که خاطر بر آن داری که در بعض مکاشفات خود بر احوال وی مطلع شوی و با شن بگوڼی؟

در حال بنگرینسنت و گفقت: انک از بیماری صحت یافته است و بر بالای سریر خود مسواک می‌کند و کتابهای خود را گرد خود نهاده و صفت و حلي وی چنین و چنین است و نشانیهای راست باز داد ووی را هرگز ندیده بور O E‏ چون مقن که یکی از کیار فقها بود بر سر قبر بنشست که تلقین کند. شيخ نجم الدین بخندید. یکی از شاگردان سبب خنده را پرسید. وی را زجز کرت پش بعد ان آن. گفت که: چون لفن غار لفن کرد صاحب قبر گفت: هیچ تعجب نمی‌کنید از مرده‌ای که تلقین زنده‌ای می‌کند؟ » وی را گفتند که: «هرگز زن خواسته‌ای؟ » گفت: «هرگز زن نخواسته‌ام, و طعامی هم نخورده‌ام که آن را زنی پخته باشد. » شیخ وی در بلاد عجم وی را گفته بود که: «زود باشد که در دیار مصر با قطب ملاقات کنی. » به طلب قطب بیرون آمد. در راه جمعی حرامیان وی را بگرفتند و گفتند جاسوس است. وی را نگاه داشتند و وی را ببستند۔ می‌گوید: «ناگاه ديدم که پیری بر من فړود آمد, همچنان که باز بر شکاری فرود آیدو مرا بگشاد و گفت: برخیز ای عبدالله که مطلوب تو منم ! پس برفتم تا به دیار مصر رسیدم۔ هیچ مطلوب خود را نشناختم و ندانستم که کجاست, تا آن که روزی گفتند که شیخ ابوالعباس مُرسی آمده است. جمعی فقرا گفتند: بیایید تا برویم و بر وی سلام کنیم! چون چشم من بر وی افتاد. بشناختم که وی همان پیر است که مرا بگشاد و وی نیز نشانی گفت که حاضران ندانستند, خدمت وصحبت وی را لازم گرفتم تا آن وقت که از دنیا برفت. » چون شيخ وی وفات کرد متوجه مکه شد. در راه به قبر شيخ شيخ خود شيخ ابوالخسن شادلین رط الله عم وشیا از قر خود با وی سکن قت و کتوه E E ‏ «قَدِمُت الى حَيرٍ بلٍ و سر اهلٍ. » پس مجاور مکه می‌بود تا در سنۀ احدی و عشرین و سبعمائه از دنیا برفت و وی را نزدیک به قبر فصّیل عیاض دفن کردند. 344 وی را به ظاهر در اوقات مجاورت بیرون مکه در مقامی دورتر از عرفات ندیدند و اما به حسب باطن دانستن آن راجع به علمای باطن است. تقفو ار اولناء الله اند ك ا مارت مول لي الل او و ا ر د و روی به مکه داشتم, در فکر شيخ نجم الڈین افتادم که هرگز به مدینة شریفه نرفت و زیارت نکرد و به حسب باطن بر وی اعتراض می‌کردم. ناگاه سر بالا کردم ديدم که شيخ نجم الین در هوا به جانب مدینه می‌رود مرا آواز داد که: يا محمد! و با من سخنان گفت. » O N‏ «مردم بر شما انکار بسیار دارند که به زیارت رسول صلی الله عليه و سلم نرفته‌اید و نمی‌روید. » گفت که: «منکر از دو بیرون نیست: نن ع نشت با مج قى: اگر متشژع است با وی بگوی که: بنده را روا هست که بی اذن خواجۀ خود به سفر رود؟ و اگر محقق است بگوی که: کسی که همیشه با تست و پیش تو حاضر است هرگز د ,‏ به خط یکی از اکایز خراشان اة اند كة: «ذر نازيخ سفة تلات وستغمائة بة عاذت زیارت حرم شریف مکه زادها الله تعالی شرفا مشرف شدم و در ان وقت شيخ حرم شيخ نجم الین اصفهانی بود. به خډمت وی می‌رسیدم روزی از من پرسید که: این حدیث به تو رسیده است کكه: بُدَلاءُ انى آرَبَعونَ, إثنا عشر فى العراق و ثمانية و عشرون فی الشام؟ گفتم : رسيده است.

اما مرا مشکل می‌شود که ,چون ,اين طايفه همین در امو راق می باتفد نع قفرمو که خضرت رسالت ضلي الله عله و سلم جمیع عالم را دو قسم کرده است: نصف شرقی و نصف غربی. از عراق نصف شرقی خواسته است و از شام نصف غربی. پس عراق و غير ان چون خراسان و فد ونان و تر کان و سار لاد شرقی در عراف داحل افیت وام وغر ان چون بلاد مصر و مغرب همه در شام داخل است. » ناقل نوشته است که: «در این وقت در حاط رهن فاد که از جال خو اة قطب الین بجی خافی مسابوری مهال کے یی ان کد ھن سال کے ف رد که و اجه قط لانن یی کی ار آن دواز دناست که در عراق‌اند. » 9- خواجه قطب الڈین یحیی جامی نیسابوری» رحمه الله تعالی کنیت وی ابوالفضل است. جامی الأصل است. و نیسابوری المولد. به علوم ظاهری و احوال باطنی موصوف و معروف بوده و به صحبت شيخ رکن الذين علاءالدوله و شيخ صفى الین اردبیلی و شيخ صدرالڈین اردبیلی و شيخ شرف الدین :در کر یتی رده است و هفت بار حج گزارده است. روزی به جانب صحرا به سر رمه و گل خود رفته بود. از آنجا وی را داعیة زیارت بیت الله قوی سد و اناا روات کو این ر قغه ت اضخا ت وه دیردر با طابف ان به ست اریاح و اواج به طرف عور و نتاج گذری افتاد. با دوست به بوستان شدم رهگذری کل ار وا ییو دلدار به طعنه گفت: شرمت بادا! ‏ ناگاه غیړرت اله از کمینگاه «لاتدعٌ 5 َع اللّه»>(88/قصص) بیرن تاخت و کمند «جَڏبَة من جَدَباتِ الحَق» در گردن ممتحنٍ اة گر نیاید به خوشی» موی کشانش آرید! به وطن نارفته و ندیده و تفکر را گذاشته. هم از طرف صحرا بر اشارت_ «و أُذنٌْ فى الئاس بالج یائوک رجالا»(27/حج) بر صوب خانة معظم معلى روان گشت. چون نرود از پی صاحب کمند آهوئ تیچاره به گردن اښیر؟ الم على ن ات لذن 7 4ظ 345 فی ال مه الخاتى و الفترين من :ادي ئة ا رخن و سبعمائة و قبر وى در بیروںن درب فیروزاباد است به هرات. 0 ابو محمد عبدالله المرجانى المغربى» رحمه الله تعالى از زز گان مشایخ و اکابر صوفیه بود. ابواب علوم الھی و معارف ربانی بر وی گشادہ شده بود. وی را گفتند که: «فلان گفت که: در وقتی که شیخ سخن می‌گفت از آسمان تا دهان وی عمودی ديدم از نور. چون شيخ خاموش گشت. ان عمود منقطع شد. » شیخ پخندید و گفت: «وی ندانست. بلکه چون عمود منقطع شد من خاموش گشتم. نئان عمود نور از اسمان صورت امداد الھی بود چون ان امداد منقطع شد وی خاموش گشت. » وى ون : ٠‏ سنة تسع و تسعين و ستمائة. 1“ ابوعبدالله» المعروف بابن المُْطَّ ف الاندلسى» رحمه الله تعالی وی مجاور مکه بوده و در هر شبانروزی ورد داشته که پنجاه اسبوع طواف کردی. در سنة سيع و سبعمائه از دنیا برفته و پادشاه مکه از غایت اعتقاد و اخلاص که نسبت به وی داشته تابوت وی را بر دوش خود گرفته. امام یافعی گوید که: «بعض اصحاب شیخ ابومحمدبکری مغربی رحمه الله که چون از دنیا برفت شيخ نجم الڈین اصفهانی گفت که: مات الفقرٌ منَ الحجاز با من گفت که: شیخ ابو محمد را عزیمت زیارت نب صلی إللّه عليه و سلّم شد به وداع شيخ ا خواهید یافت. ما چهارکس بودیم چون به آن منزل رسیدیم. همچنان که گفته بود آب نبود. در راه درآمدیم, هوا بسیا ر گرم شد و تشنگی غلبه کرد و با ما اندک آبی بود. یکی خواست که ان اب را بخورد.

شیخ ابومحمد گفت: مخور که اگر می‌خوری می‌میری. همین گلوی خود به آن تر کن! بعد از آن چون سختی بسیار کشیدیم از ابوعبدالله نو الا چ د ا و که تی مسار راھد دید گفت: E ‏ پرسید که: دیگر چه گفت؟ گفتیم: گفت که در آخر باران خواهد آمد و سيراب خواهید شد. گفت: بشارت باد شما را به N‏ رسید, ببارید. چنانکه گرداگرد ما سیل روان شد. ات خود و وضو اندم :و فال کردیم و آب برگرفتیم و روان شدیم. چون گامی چند برفتیم, از باران هیچ اثر نیافتیم. » ۶ 5 لان ف كات له وخ الات ا وی در دمشق می‌بوده؛ کهنه عبایی چرکین در بر. از جای خود کم برخاستی و سخن کم گفتی. بعضی از علمای ظاهر با جلالت و بزرگی خود پیش وی نیازمندی می‌کرده‌اند و می‌نشسته‌اند. می‌گویند که در رمضان چیزی می‌خورده است و نماز نمی‌گزارده است. اما وی را کشف 9 اطلاع بر مُعَبّبات می‌بوده و إخبار از آن می‌کرده. امام بافعی می گوتد که فی تواند . نود که ان :از قل ستر کال :و تلن وده اشد در اوقاتی نماز کرده باشد که کسی ندیده باشد و چیزی که در دهان نهاده باشد و خاییده به گلوی وی در نیامده باشد. و مثل اين بسیار از این طابفه مشاهده کرده‌اند. ا ا و و را ا ی 346 3- شيخ علی کردی- رحمه الله تعالی وی از عقلای مجانين بوده است, و از وی انواع کرامات و خوارق عادات ظاهر می‌شده است. اهل دمشق همه مرید و معتقد وی بوده‌اند و بر ایشان حکم می‌کرده ا اا ای ا ا روزی بکن از اکابر دمشق را فرمود که: «برای درویشان فکر دعوتی و سماعی بکن! » آن شخص ترتیب دعوتی کرد و قؤالان طلبید و درویشان مشهور را بخواند. چون ایشان جمع شدند. شیخ علی کردی به آن خانه آمد و آنجا قالبهای شکر دید که نهاده است. صاحب خانه را گفت: «این همه را در حوض انداز! » همه را در حوض انداخت, و درویشان شربت می‌خوردند وشاع ھی روند قا خر رو بعد از آن که چیزی بخوردند و پازگشتند. شیخ علی کردی با صاحب خانه گفت که: «این قالبها را از حوض بیرون آر! » همه را بیرون آورد. همچنان درست که اول بود و هیچ از آن نگداخته بود. بعد از آن حب خانه را گفت: «تو بیرون رو و در را بر من قفل کن,؛ و پیش من میا الا بعد از سه روز! » چنان کرد. روز دوم در راهی به شيخ على رسید و بر وی سلام کرد. بعد از آن به خانه رفت. خانه را همچنان دربسته یافت. قفل بگشاد و درآمد دید که رخامهای فرش خانة وی را کنده است. ټښنشن وئ امد که «ای سیدی! چرا فرش خانۀ مرا کندی؟ » گفت: «روا باشد که تو مرد نیکو باشی و بر رخام حرام ضیافت درویشان کنی؟ » گفت: «ای سیدی! این میراث پدر من است. » شيخ به خشم شد و وی را رها کرد و برفت. آنشخصض مکاشفات شخ را می‌دانست اقل ماز کرده بهخاطرش افد که یک بار ژخامها کنده بودند و اصلاح کرده. استادی را که آن کار کرده بود طلب کرد و به مالغ تام ار ان اسنف شار یمود آخر اعترات کرد که رجام ترا فرو که جوم و رخام مسجد به جای آن به کار برده. » در آن وقت که شيخ شهاب الین سهروردی قدس الله تعالی روحه به رسالت به دمشق آمده بوده است با اصحاب گفته است که: «به زیارت شیخ على کردی می‌رویم. » گفته‌اند که: «وی مردی است که نماز نمی‌گزارد و اکثر اوقات مکشوف العوره می‌باشد . » شیخ گفته است: «البته وی را می‌بینیم.

. »> شیخ سوار شده است و چون به نزدیک منزل وی رسیده فرود امده. چون شيخ على دیده است که وی نزدیک رسیده است, عورت خود را کشف کرده است. شيخ فرموده است که: «ما را از تو این باز نمی‌دارد امروز ما مهمان توایم. » پس نزدیک شد و سلام کرد و بنشست. ناگاه دو حمال بیامدند و با ایشان طعام پسیار شیخ على گفت: «پیش شيخ بنهید که مهمان ماست! » و شیخ را گفت: «بسم الله که این ضیافت تست! » شيخ بخورد و علی کردی را یزرک داشت: شیخ على کردی در اوایل در مسجد جامع می وده است: تاگاه مجذوبی دیگر که وی را ياقوت می‌گفته اند به شهچر دمشق درآمده است. در آن وقت که وی درآمد. شیخ علی از دمشق بیرون رفت و ساکن صحرا شد و بعد از ان به شهر نیامد تا انگاه که وفات کرد و ياقوت در شهر حاکم بود. ۳ 4- شيخ مُفرّج» رحمه الله تعالى وی از اهل صعید مصر است. بسیار جلیل القدر و کبیرالشآن بوده است. بنده‌ای بود حبشی,؛ وی را جذبه‌ای رسید قوی که شش ماه طعام و شراب نخورد. پنداشتند دیوانه شده است. هر چند بزدند هیچ سود نداشت. وی را قید نهادند, چون امدند قید جایی بود و وی جایی. وی را در زندان کردند. چون امدند در بیرون زندانش یافتند. چون این کرامتها از وی دیدن چند مرغ بزریان -کرده پیش وی اوردند آنها را گفت: «بپرید ! » همه 347 نذه دند و ترندن گر قتلد ادن . الله الى یکی از اصحاب وی وی را روز عرفه در عرفات دید و یکی دیگر همان روز در خانة خودش دید و تمام روز با وی بود. چون آن دو شخص به هم رسیدند و هر یک آنچه دیده بودند با هم گفتند. میان ایشان نزاع شد. یکی گفت: «وی روز عرفه در عرفات بود. » و بر صدق آن سوگند به طلاق خورد و یکی گفت: «تمام آن روز در خانۀ خود بود. » و وی نیز سوگند به طلاق خورد. پس خصومت کنان پیش شيخ مفرٌج آمدند و آنچه هان انان کذشته. نوه باز گفتند. شیخ گفت: «هر دو راست گفته‌اید و زن هيچ کدام طلاق نشده است. » یکی از اکابر می‌گوید که: «من از شيخ مفرٌّج پرسیدم که: صدق هر یک موجب حتّث دیگری است. چون سوگند هیچ یک حانث نشده باشد؟ و در آن مجلس که من اپن پرسیدم جماعتی از علما حاضر بودند. شيخ اشارت به همه کرد که: در این مساله سخن گویید! هر کسی چیزی گفت. اما هیچ کس جوابی شافی کافی نگفت. در آن اثنا جواب آن بر من ظاهر شد. شيخ اشارت به من کرد که: جواب آن بگوی! من گفتم که: ون و وت فی کر دد ور ا فی که زوجاست وی قار نه ضور تی وان شد متمکن شود می‌تواند بود که در وقت واحد در جهات مختلف خود را به صورتهای متعدد بنماید. چنانکه خواهد. پس آن کس که وی رادر بعضی از آن صور به عرفات دیده باشد راست دیده باشد و آن که در بعض دیگر از آن صور در خانة خودش دیده باشد هم راست دیده باشد, و سوگند هیچ یک حانث نشود. شيخ مفرّج فرمود که: کواب ضکح این ست که چو کف زضی الله الین كةو انه 565- شبح ابوالعباس الدّمَنْهُورى» رحمه الله تعالى دَمَنّهور موضعی است در مصر. یکی از تاجران گفته است که: «در سفر بودم و با من چارپایی بود که قماش من همه بر وی بود چون به مصر درآمدم و با مردم درآمیختمٍ آن چهارپای از من گم شد. هر چند طلب کردم هیچ خبر نیافتم.

بعضی از یاران مرا گفتند: پیش شیخ ابوالعبّاس دَمَنهُوری رو شاید که دعایی کند و من نیز پیش از ان وی را می‌شناختم. پیش وی N‏ گوش به سخن من نکرد. لیکن گفت: ما را مهمانان رسیده‌اند و چندينٍ آرد می‌باید رو چندين گوشت و حوایج دیگر ذکر کرد. از پیش وی بیرون آمدم و با خود گفتم که: والله دیگر هرگز پیش وی نیایم. این درویشان غیر از حوایج خود چیزی نمی‌دانند. پس بر این نیت برفتم. ناگاه مرا شخصی که پیش وی چیزی داشتم؛ پیش رسید. وی را بگرفتم و گفتم: ترا نمی‌گذارم تا آنچه پیش تو دارم به من ندهی. شصت درم به من داد. گفتم: به این درمها معامله می‌کنم یا آنچه رفته است بیاپد یا این هم برود در راه خدای, تعالی. هرچه شيخ گفته بود بخریدم و چند درم زیادت آمد به ان قدری حلوا خریدم و همه را به حمالی دادم و قصد شيخ کردم. چون به نزدیک زاویۀ شيخ رسیدم. ديدم که چهارپای من بر در زاویه ایستاده است. بازگفتم که این چهاریای من نخواهد بود. بلکه مانند ان است. چون نزدیک رسیدم؛ ديدم که چهارپای من است. و قماشها همچنان برپشت وی. گفتم آن را به کسی بسپارم یا با خود به در زاویه برم تا باز گم نشود. بازگفتم که آن کس که سلامت به من رسانید برای من نگاه خواهد داشت. پیش شيخ درآمدم و آنچه آورده بودم بر وی عرض می‌کردم. چون به حلوا رسید» گفت: این چیست؟ چیزی زیادت آمده بود به این دادم. گفت: این در شرط داخل نبود. من نیز چیزی زیادت کنم برخیز و قماشهای خود را به بازار بر و بفروش و تعجیل مکن و هرچه می‌فروشی بهای انرا فی الحال می‌ستان و مترس از ان که بعضی تجار بیایند و بازار نو بشکند! دریا در دست راست من است و بيابان در دست چپ من. پس به بازار رفتم و قماشها به بهای تمام زیادت بر معهود بفروختم و بها تمام بستدم۔ چون فارغ 348 شدھ تاران از تخر و در ر تند جنانکه گونی دریند سودواند که انان را اراد کرده‌اند. » 6- شيخ ريحان» رحمه الله تعالی وی در عدن می‌بوده است. یکی از أخیار گفته است که: «شخصی بر ساحل دریا بود نزدیک به عَدن, نتوانست که به عدن درآید که شب آمده بود و دروازه بسته بودند. a E ‏ ناگاه دید که شيخ ریحان بر ساحل است. پیش وی امد و گفت: ای سيّدی! در دروازه ببستند و هیچ ندارم که شام ٠‏ می‌خواهم که مرا هریسه دهی. گفت: اين را بینید از من شام می‌خواهد و نمی‌خواهد مگر هریسه» گوییا من هریسه پزی‌ام! گفتم: ای سیدی! از این چاره نیست . ناگاه ديدم که کاسه‌ای هریسة گرم حاضر شد اما روغن نداشت. گفتم: ای سیدی! روغن می‌باید. گفت: این را بینید هریسه نمی‌تواند خورد بی رون مگر من روغن فروشی‌ام؟ گفتم: ای سیدی! ' اين را بی روغن نخواهم گفت: این رکوه را به کنار دریا بر و آب بیار تا وضو سازم! رفتم و اب اوردم. ‏ از من بستدو از آنجا روغن بر هریسه ریخت. پس از آن بخوردم و هرگز مثل آن نچشیده بودم. » دیگری گفته است که: «در ماه رمضان بین العشائین به بازار رفتم تا برای اهل خود چیزی خرم. ناگاه شیخ ریحان مرا دید و مرا پیش خود کشید و به هوا بالا برد. بسیاری من بگريستم و گفتم: می‌خواهم که مرا به زمین بازگردانی. مرا به زمین بازگردانید و گفت: می‌خواستم که تفرجی کنی, اما تو نخواستی. » امام نافع می ود که «فمانا کو وی جه۔ این فرج فظالة فا ملکوت ادات خواسته است.

» بعضی از صالحان گفته است که: «روزی شیخ ریحان را گفتم: خاطری با من می‌دار! گفت: مادام که این سر درست است مترس و اشارت به سر خود کرد. من پنداشتم که مراد وی آن است که مادام که زنده‌ام و مراد وی را ندانستم مگر روزی که بمرد. به آن سبب که به پای کوهی می‌گذشت بیفتاد و سر وی بشکست و بر آن بمرد. رضی الله تعالى عنه. » 7- شيخ عَلاءالڈين الخوارزمى» رحمه الله تعالى وی ترک بوده است. امام یافعی گوید رحمه الله تعالی که: «وی دوازده روز به یک وضو نماز گزارد و پانزده سال پهلو بر زمین ننهاد و چند روز می‌گذشت که طعام نمی‌خورد و چون طعام خوردی چیز اندک خشن خوردی و با من در هنی قدری گوشت بود نمی‌خورد الا بعد از سختی بسیار به جهت موافقت. و گفتند که چند سال است که به جهت منکراتی که می‌بیند بی اختیار خود حج می‌گزارد که وی را به آن فرموده‌اند. » و هم امام یافعی می‌گوید که: «شیخ علاءالڈین گفت که: دز بعضی از ساجلهای روم گوشه گرفته بودم. چون روز عید فطر رسید. به دیهی از دیههای مسلمانان به جهت نماز عید رفتم. چون بازآمدم» آدمیی ديدم که در خلوت من نماز می‌گزارد و بر ریگی که بر در خلوت من بود هیچ اثر پای نبود. تعجب کردم که از کجا درآمده است. بعد از آن بگریست گریستنی زار. من در فکر شدم که: از برای وی چه آرم که روز عید است؟ التفات به من کرد و گفت: ای فلان! فکر مکن که در غيب است آنچه تو نمی دانی؛ ولیکن اگر نزد تو آب هست پیش آور! برخاستم که ابریق بیاورم؛ پیش ابریق دو گرده نان ديدم بزرگ گرم و مغز بادام بسیار. آن را برداشتم و پیش وی بردم, نان بشکست و مغز بادام پیش من ریخت و گفت: بخور! و درایستاد و از آن مغز بادام به من میداد و من می‌خوردم. و وی نخورد مگر یک مغز بادام یا دو مغز بادام و من حضور آن طعام را غریب می‌دیدم. گفت: این را 349 زیادت شد. با خود گفتم که: از وی طلب مؤاخات کنم. گفت: تعجیل مکن که باز به تو‎ ی ا ا ف لو و شب‎ هفتم از شؤال امد و با من عقد مؤاخات بست, رضی الله تعالی عنهما. » 568- امام عبدالله الياقؤعى الیمنىی» رحمه الله تعالی هو ابوالشعادات, عفيفٰ الڏين. عبدالله بن أسعد اليافعى اليمنى نزيل الحرمين الشريفين شر فهما الله تعالى, و رضى عنه. از کبار مشایخ وقت خود بوده است. عالم وده به علوم ظاهری و باطنی و وی را تصنیفات است از آن جمله است: تاريخ مرآة الجنان و عبرة اليقظان فى معرفة حوادث الرّمان و كتاب روض الرياحين فى حكايات الضالحين و كتاب الذر التظيم فی فضائل القرآن العظيم. و ورای آن تصنیفات دیگر دارد و اشعار نیکو نیز گفته است. وی گفته است که: «شتخ علاء الین خواززمى كفنت رجطه. الله كه: شبی در بعضی از بلاد شام در خلوت خود بعد از نماز خفتن بیدار نشسته بودم و در خلوت از اندرون بسته بود. دو مرد ديدم با خود در خلوت, ندانستم که از کجا درامدند و ساعتی با من سخن گفتند و با یکدیگر یاد احوال فقرا کردیم. ذکر مردی از شام کردند و بر وی ثنا گفتند و نیک مردی است گر بدانستی که از کجا می‌خورد. بعد از آن گفتند: E E ‏ برسان! گفتم: او را از کجا می‌شناسید. و وی در حجاز است؟ گفتند: بر ما پوشیده نیست و برخاستند و پیش رفتند سوی محراب» پنداشتم که نماز خواهند گزارد و از دیوار بیرون رفتند.

» و هم وی گفته است که: «شیخ مذکور گفت که: در بعضی از ساحلهای شام در ماه رجب. سنة اثنتین واربعین و سبعمائه. دو پیر به خلوت من درآمدند بعد از نماز پسین و ندانستم که از کجا درآمدند و از کدام بلد آمدند. چون بر من سلام کردند و مصافحه نمودند. با ایشان انس گرفتم گفتم: از کجا آمدید؟ گفتند: سان الله ! مجو تون از اين حال سؤال می‌کند؟ بعد از آن خشک پاره‌ای نان جو داشتم پیش ایشان نهادم. أفتند تة :ان بهي أن أضدة انم :فته پس از بهر چه آمده‌اید؟ گفتند: امده‌ایم و ترا وا ف رمان سا غلل اوو ا بگو که بشارت باد ترا! گفتم: وی را از کجا می‌شناسید؟ گفتند: ما به وی رسیده‌ایم, و وی به ما رسیده است. گفتم : شما را در این بشارت رسانیدن اذنی هست؟ گفتند: آری و چنان ذکر کردند که از پیش برادرانی می‌آیند که ایشان را هست در شرق و فی الحال غایب شدند. » و هم وی گفته که: «در اوایل حال متردد بودم که به طلب علم مشغول باشم که موجب فضیلت و کمال است :یا به غیادت که متھر خلاوت و سلامت از آفت فقيل و قال است, و در این کشاکش و اضطراب مرا نه قرار ماند و نه خواب . کتابی داشتم که روز و شب به مطالعة آن می‌گذرانیدم؛ در این بی قراری آن را بگشودم. در وی ورقی ديدم که هرگز ندیده بودم و در وی بیتی چند نوشته که از کس نشنیده بودم» و کن و ا ا ل ال ورا افد ا اا ع اة ور ا اراتا و[ زرب آم ر متعب [ ی فی عواقېه رضا اللةبيفعفل مايشاء فك تكو E‏ نشاندند. » و وی بنای کتابة مرآ الجنان زا که در تاریخ نوشقه بر سال هاده اسښت. و ثا سنه خمسین و سبعمائه بیان حوادث کرده و معلوم نیست که بعد از آن چندگاه دیگر بوده» رضی الله تعالی عنه و نفعنابه. 350 9- شيخ شهاب الذين السّهُرَوَرّدى المقتول» رحمه الله تعالى نام وی یحیی بن حَبَّش است. در حکمت مشائیان و اشراقیان متبحر بوده است و در هر یک از ان تصنیفات لایقه و تالیفات رایقه دارد. و بعضی وی را منسوب به سیمیا داشته‌اند. حکایت کنند که روزی با جماعتی از دمشق بیرون آمدند. به رمه‌ای گوسفند رسیدندہ آن جماعت گفتند: «ما را یک سر گوسفند می‌باید. » یک سر گوسفند گرفتند و دہ درم به ترکمانی که صاحب گوسفند بود دادند. وی مضایقه می‌کرد که: «گوسفندی خردتر از آن بگیرید! » شيخ اصحاب را گفت: «شما بروید و گوسفند را ببرید که من وی را خشنود سازم. » ایشان پیش رفتند. با وی سخن می‌گفت و دل وی را خوش می کرد تا ایشان دور رفتند. وی هم در پی ایشان برفت. ترکمان در پی وی می‌رفت و فریاد می‌کرد. چون به وی رسید. دست چپ وی را بگرفت و بکشید که: کجا می‌روی؟ دست وی از شانه جدا شد و در دست ترکمان بماند و خون می‌رفت. ترکمان بترسید دست ‏ آن زا یرداشت هو ته بازان بر نشید: در دست وی مندیلی بود و اما باقغی: می گوند «بذا کازها که اینهاست! ندا کشانی که این کار ها نند و :بدا علمی که مُفضی به چنین کارها گردد! :« از سخنان وی است: «حرام على الأجساد المْظلمة أن يَلِجنَ فی ملکوتِ السّموات. قود اللة سبحانه و انت بتعظيمه ملاآن. واذكرًَە ونك من مَلابس لاأكوان غريان .

“ و از اشعار وی است: حَلَعَتْ اكلا بجَرّعاءِ الجمى وَصَبَت لمغناقا القديم شقا وَتَلَفَنّك تو البديارء قشااقها ا عقت أطلا هه قتمرٌقا وَقَقَت فمُسائلّه ف رد جواتها رجغ الصّدى ان لاسبيلَ الى اللقا وكا ترق الو ر الجمى اظ ووی و كانهف اقا در تاریخ امام یافعی مذکور است که: «وی را به خلل در عقیده و اعتقاد مذهب حکمای متقدمین متهم می‌داشته‌اند. چون به حَلّب رسیده علما به قتل وی فتوی داده‌اند. بعضی گویند: وک . راجش کردند و به بخناق کشتند و خض گويند قتل وصَّلب کردند و بعضی گویند: وی را مخیر ساختند ميان انواع قتل. وی چون به ریاضت معتاد بود آن اختیار کرد که ورا نه گزشنگی بکشند طغام از وی. بار گر فد تا برد و گر وو رھ ی و شن باه می و هنت ريده پوو کان دلو ی ا شي و این و E e‏ بعضی وی را به الحاد و زندقه نسبت می‌کردند و بعضی به کرآمات و مقامات اعتقاد داشتند و می‌گفتند که بعد از قتل شواهد بسیار قدس سژه فرموده که: یر ونی اس تهات لن . مرل را آشکارا کافر می گند گفتم: حاشا که کافر باشد. که چون به صدق تمام درآمد در خدمت شمس بدر کامل کھت من شخت مواضع ہباشم با فار هنان صادق :اما شخت ہا تخوت باشم با متکبران. آن شهاب الین علمش بر عقلْش غالب بود عقل می‌باید که بر علم غالب باشد و حاکم دماغ که محل عقل است ضعیف گشته بود. در عالم ارواح طایفه‌ای ذوق یافتند فرود آمدند و مقیم شدند و از عالم ربّاني سخن می‌گویند. اما شفان غالم اروا انت که رای دارندی کن فصل الھی ورانا کی ای ار خذبات: بامردی که او را در بغل گیرد و از عالم ارواح به عالم ربّانی کشد. » 0- شيخ اوحد الڈين حامد الكرمانى» قدس الله تعالى روحه وی مرید شیخ رکن الدین سنجاسی است. و وی مرید شیخ قطب الڈین ابهری؛ و وی 351 مرید شيخ ابوالٹجیب سهروردی, قڈس الله تعالی ارواحهم. بسیار بزرگ بوده است و ا انت گروق آم در باب ثامن از فتوحات می‌گوید که: «شیخ اوحد الڈین کرمانی رکه الاه کفت که در جوانی خدمت شيخ خود می‌کردم» در سفر بودیم؛ و وی در گماری نشسته بود و زځمت شکم داشت چون به جایئ رنسدیم که آنجا فارستاتی بود درځواست: کرده که: اجازت ده که دارویی بستانم که نافع باشد. چون اضطراب مرا دید اجازت داد. برفتم ديدم که شخصی در خیمه نشسته و ملازمان وی به پای ایستاده و پیش وی شمعی افروخته‌اند. و وی مرا نمی‌شناخت و من وی را نمی‌شناختم. چون مرا در ميان ملازمان خود دید a‏ حاجت تو چیست؟ حال شيخ را با وی بگفتم. فی الحال دارویی حاضر کرد و به من داد و با من بیرون آمد. و خادم را همراه می‌آورد. ترسیدم که شیخ آن را بیند و پیرون آید سوگند بر وی دادم که باز کردا بازگشت. پیش شيخ امدم و دارو اوردم و ان اكرام و احترام که ان شخص کرده بود با شیخ گفتم. شیخ تبسم کرد و گفت: ای فرزند! O E‏ بر تو شفقت آمد, لاجرم ترا اجازت دادم. چون آنجا رسیدی. ترسیدم که آن شخص که امیر ان موضع است به توالتفات ننماید و شرمنده شوی, از هیکل خود مجرد شدم و به صورت وی برآمدم و در موضع وی بنشستم. چون تو آمدی, ترا گرامی داشتم و کردم انچه دیدی. » در رسالۀ اقبالیه مذکور است که: «شیيخ رکن الڏين علاءالدوله رحمه الله تعالی گفته است که: آن روز که قافله در منی بود یکی از مریدان شيخ شهاب الڈین سهروردی قدس الله تعالی روحه آنجا بود. به زیارت وی رفتیم.

الحق بس مردی عزیز بود ساعتی بنشستیم. و از هر نوع سخنان می‌رفت. از وی پرسیدیم که ما شنیده‌ایم که شيخ شهاب الین قڈس سژه شيخ اوحدالڈین کرمانی را مبتدع خوانده و پیش خود نگذاشته است, راست است؟ آن پیر گفت: بلی و من در ان مجمع در خدمت شيخ حاضر بودم که کسی ذکر شيخ اوحدالڈین می‌کرد فرمود که: پیش من نام وی مبرید! او مبتدع است اما روز دیگر هم a N‏ ‏ و در این معنی بتی عریی. گفته است وآن بیت این اسز شیخ شهاب الڈین قڈس سژه خلق وی را تحسین کرد. » می‌تواند بود که مراد شیح شهاب الذين قذس سره به ابتداع وی ان بوده باشد که می‌گویند وی در شهود حقیقت توسل به مظاهر صوری می‌کرده و جمال مطلق را در صور مقیدات مشاهده می‌نموده» چنانکه گذشت که شیخح شمس الذين تبربیزی قدس سره از وی پرسید که: «در چه کاری؟ » گفت: «ماه را در طشت آب می‌بینم . »> پس شيخ شمس الڈین گفت: «اگر بر قفا دمل نداری چرا بر اسمان نمی‌بینی؟ » و پیش قول تاعلال الا ھی قان رھ کی که کو ماف مار ود افا نا کار و خدمت مولوی فرمود که: «کاش کردی و گذشتی. » و این رباعی وی هم بر این معنی دلالت می‌کند: زان می‌نگرم به چشم سر در صورت زیرا که ز معنی است اثر در صورت این عالم صورت است و مادر مقنی توان دند مکر در ص ورت روريم و در بعض تواریخ مذکور است که: «چون وی در سماع گرم شدی» پيراهن امردان 352 چاک کردی و سینه به سینۀ ایشان بازنهادی. چون به بغداد رسید, خلیفه پسری صاحب جمال داشت. چون آن پسر این سخن بشنید, گفت: او مبتدع است و کافر, اگر از این گونه حرکتی کند وی را بکشم. چون سماع گرم شد شيخ به کرامت دریافت. گفت: سهل است مرا بر سر خنجر بودن در پای مراد دوست بی سر بودن تو امده‌ای که کافری را بکشی غازی چو تویی رواست کافر بودن پسر خلیفه سر بر پای شیخ نهاد و مرید شد. » قال بعضٌ الکبراءِ قدس الله تعالی اسرارهم: «نزد اهل تحقیق و توحید این است که کامل آن کسی بود که جمال مطلق حو سبحانه در مظاهر کونی حسی مشاهده کند به بصر همچنان که مشاهده می‌کند در مظاهر روحانی به بصیرت. يشاهدونَ بالجصيرة الجمال الفُطلة المعنوی بما يعايتونَ بالبصر الخنشن المُمَيّد الصّورى. و جمال با كمال حق سبحانه دو اعتبار دارد: یکی اطلاق که آن حقیقت جمال ذاتی است ومن حيبت هی هێ» و عارف این جمال مطلق را در فنای فی الله سبحانه مشاهده تواند کرد و یکی دیگز فقید و آن از حكم زل خاضل آيد. در مظاهر خسبة يا زوخانيه: پس عارف اگر ځسن بیند چنین بیند و جمال را جمال حق داند متنزل شده به مراتب کونیه و غير عارف را که چنین نظر نباشد بايد که به خوبان ننگرد تا به هاویۀ حيرت درنماند. » و قال ايضاً' ااال ارت اف اده د ق رهطا ررر ا و چون سالک درصدد عدم ترقي باشد و در معرض احتجاب بود چنانکه بعضی از بزړگان قڈس الله تعالی ارواحهم از ان استعاذت کرده‌اند و فرموده‌اند: نعوذ بالله من الثنکر بعد التعزف و من . الحجاب بعد اللجلى. و تعلق این حرکت حبی نسبت به این سالک از صورتی ظاهر حسی که به صفت حسن موصوف بود تجاوز نکند: هرچند شهود و کشف مقیدش دست داده بود.

و اگر آن تعلق و ميل حبي از صورتی منقطع شود به وی ر س اا اف وا رو اا زر کا هان فلو مل تة صورت فج باب جرمان و فهو آفت و خدلان او شود اعادن ,الله ق وجل و سائرَ الصضالحين من شر ذلک. » حسن ظن بلکه صدق اعتقاد نسبت به جماعتی از اکاپړ چون شيخ احمد غزالی و شيخ اود الین کرمانی و شی فر الژین عراقی قد الله نعالی اسرارهم که به مطالعذ جمال مظاهر صوری حسی شتغال می‌نموده‌اند. آن است که ایشان در آنجا مشاهدځ چمال مطلق حقٌ سبحانه می‌کرده‌اند و به صور حسی مقید نبوده‌اند. و اگر از بعض ‏ محجوبان ان را دستوری نسازند و قياس حال خود پړ حال ایشان نکنند و جاویدان در حضيض خذلان و اسفل السافلين طبيعت نمانند. والله تعالى أعلمُ باسرارهم. و خدمت شيخ اوحدالڈین را نظمهای لطیف است, از مثنوی و غيره. در آخر کتاب مصباح الارواح می‌گوید: تا جنبش دست هست مادام سایه متحرک است ناکام چون سایه ز دست یافت مابه پس نیست خود اندر اصل سایه چیزی که وجود او به خود نیست هستیش نهادن از خرد نیست هستی که به حق قوام دارد او نیست ولیک نام دارد برنقش خود است فتنه نقاش کس نیست در این ميان تو خوش خود گفت حقيقت و خود إشنيڀد ووا > ا د اش را دفن که س و الل زان روی که خود نمود و خود دید موجود حقیقشیی سوی الله و من رتاقنات قدس. الله تغالى زوخة: اوحد در دل میزنی اخر دل کو؟ عمری است که راه می‌روی منزل 353 در دتیی دون بی و فا ھی کرد جز نیستی تو نیست هستی به خدای گر زانکه بتی بحق پرستی روزی اسرار حقیقت نشود حل به سؤال تا خون نکنی دیده و دل پنجه سال ذاتم زوفای حرف بیرون زحد است علت زاحد به اوحد امد حرفی از بی خبری بود نشان دادن از او کہ و؟ باہو دو لے دای خاصضل کو؟ ای هشیاران خوش است مستی به ای حًا که رسی زبت پرستی به خدای نی نیز به درباختن حشمت و مال هرگز ندهند راهت از قال به حال وز چشمة لطف آب حیاتم مدد است او کی روزی به گفت و گویی داخت؟ o ذخ‎ در I‏ شيخ صدرالدین على یمنی که وی از اصحاب شيخ اوحدالدین کرمانی بوده قڈس الله تعالی روحهما رسیده. و نسبت ارادت وی را به خط بعض معتقدان وی دیده‌ام. در آنجا شيخ صدرالڈین على یمنی مذکور بود نه شیخ صدر الدین اردبیلی؛ و چنین استماع افتاده که خدمت سید قڈس سژه شيخ صدرالڈین علی یمنی را بسیار می‌پسندیده‌اند و اظهار ارادت ا و بالجمله اهل روزگار در قبول و انکار وی دو فرقه‌اند. و از وی دو اثر مانده است: : یکی دیوان اشعار بر حقایق و اسرار وی که انوار کشف و عرفان و آثار ذوق و وجدان از آن ظاهر است و دیگر جماعتی که خود را منسوب به وی می‌دارند و مرید وی می‌شمارند. این فقیر بعضی از ایشان را دیده و احوال بعضی را شنیده. اکثر ایشان از ربقۀ دين و اسلام خارج بودند و در دایرۀ اباحت و تهاون به شرع و سنت داخل و می‌شاید که منشا این ان بوده باشد که مشرب توحید بر خدمت سید قدس,سژه غالب بوده و نظر در جمیع امور بر مبداً داشته و بساط اعراض و اعتراض را بالكلَيّه طئٌ کرده بوده و به مقتضای کرم ذاتی که داشته است فتوحات و نذوری که می‌رسیيده همه صرف می‌بوده اصحاب نفس و هوی را مقصود آنجا حاصل بوده و مانعی نه.

جماعتی از اهل طبع مجتمع شده بوده‌اند و از معارف وی سخنان می‌شنیده‌اند و از سر نفس و هوی هوی می‌ساخته و در وادی اباحت و تهاون به شریعت و سنت می ‌افتاده و وی از این همه پاک. یکی از درویشان وی را دیدم. پیری بود روشن. وظایف طاعات را به جای می‌آورد و دوام ذکر و آگاهی داشت. حال وی پرسیدم, گفت: «من دوبار به خدمت وی رسیده‌ام: یک بار در هرات و یک بار در بلخ. هر بار چون چند روز در خدمت وی بودم گفت: به ولایت خود باز رو و در میان اینان مبان ش که صحبت ایشان ترا ضرر می‌کند! » بعضی از عزیزان می‌فرمودند که: r‏ ملاقات کردم. در اثنای معارفی که می‌گفت از صدیق اکبر رضی الله عنه نقل بسیار می‌کرد و هربار که صدیق اکبر می‌گفت رقت می‌کرد و قطرات اشک بزرگ سپید از چشم وی می‌ریخت. مرندان هی فد که وی اکنون در مقام ابوبکری است. » بعضی دیگر از عزیزان که به صحبت وی رسیده تودند می گفتند که «من به کرم ذاتی وی کس ندیده‌ام. » و بعضی از مردم خرجردجام که در قبول و انکار غالبا از تعصب خالی بود ازوی بعضی کرامتها که این طایفه را می‌باشد نقل می‌کرد. 354 عزیزی که بر سخن وی همه اعتماد هست از بعض مسافران معتمد نقل کرد که از تربت مقدذّسة جام به عزیمت مشهد مقدس طوس علی ساکنیه السلام شبگیر پگاه کرده بوده‌اند. در راه که می‌رفته‌اند, در جانب خرجرد روشناییی در نظر ایشان آمده بوده است که از زمین مرتفع شده و به آسمان رسیده. در تعجب مانده‌اند که آن چه روشنایی است! هم شب به خرجرد رسیده‌اند دیده‌اند که آن روشنایی درجانب لنگر خدمت سید است, قذس سژه. چون به لنگر آمده‌اند و قصد زیارت وی کرده‌اند. چنان مشاهده افتاده که آن نوری است که از آن خانه که مرقد منور وی در آنجاست می‌تابد. و از بعض درویشان چنان دریافته‌ام که توجه به مرقد وی موجب جمعیت تمام است. والله تعالى اعلم. دز بفضی. از رنمایل خود. آوردة که: «در تاریخ سنه تسع و سبعين و سبعمائه بود که در شهر هرات در خانقاه جدیدی در جوار مولانا ظهيرالڈين خلوتی رحمه الله تعالی ساکن بودیم. ناگاه سحرگاهی حدمت مولانا از خلوت خود گریان بیرون آمد وروی به خلوت من نهاد و فریاد برآورد که: از یرای خدای بکوی که می گوجد وکن افڑت :الله هن حَبل الوريد (ق/16) و شصت سال می‌دواند و هنوز نرسیده‌ام؟ از ارباب فقر عزیزی حاضر بود گفت: اين همان حکایت مجنون_ ماوراءالٹهر است که به خانه‌هاى مردم رفتی و هرچند چیزی خوردی چون بیرون آمدی از وی پرسیدندی که: هیچ خوردی؟ تشنیع کردی که: چیزی از کجا بود و هیچ نخوردم. روزی امیر زاده‌ای وی را به خانه برد وی روان ر ھر ین یبن وی وا و بود اران کو و وا خورد» شمشیر کشید که: دیگر بخور! دیوانه از ترس شمشیر آن مقدار دیگر که امکان داشت بخورد و گفت: اگر می‌کشی بکش که دیگر گنجایی خوردن ندارم. چون ديوانه بیرون رفت از وی پرسیدند که: هیچ خوردی؟ گفت: نعمت فراوان بود اما از ترس شمشیر که چیزی می‌توانست خورد؟ » خدمت مخدومی, خواجه ناصرالدین عبیدالله مذاللّه تعالی ظلال ارشاده فرمودند که: «خدمت سيد قاسم حضرت خواجة بزرگ, خواجه بهاءالڈین را قڈس سژه در نواحی ابیورد دیده بوده و صحبت داشته و طریقة ایشان را معتقد بود و از وی فهم می‌شد که خود را بر آن طریقه می‌داشت. » و دیگر فرمودند که: ایت ب رج اله ی کت که هرجا می‌رسیدم از مجذوبان می‌پرسیدم و خود را به صحبت ایشان می‌رسانیدم۔ چون به روم رسیدم,. گفتند که: اينجا مجذوبی هست. مولانا جانی نام.

چون پیش وی رفتم. ٠‏ وی را بشناختم که در اوان تحصیل در تبریز دیده بودم. با وی گفتم: ترا چه شد؟ به زبان رومی گفت: هر صباح که برمی‌خاستم مردی بودم در تفرقه افتاده مرا یکی اين طرف می کشید و یکی آن طرف. بامدادی برخاستم مرا چیزی فرو گرفت که از همه خلاص شدم. » فرمودند که: «این سخن را چند بار از خدمت سید شنیدم» هر بار که می‌شنیدم متغیر می‌شد و قطرات اشک از چشم او می‌جست. معلوم شد که ان سخن در ان وقت که ان عزیز فرموده بوده. در وی تاثیر بسیار کرده بوده است. » در تاریخ سنۀ ثلاثین و ثمانمائه. پادشاه وقت رادر جامع هرات شخصی زخمی زد. چنان معلوم شد که وی را در لنگر خدمت سید خانه‌ای مقفل بوده. به توهم آن که مگر آن به وقوف وی بوده از شهر عذر خواستند. به جانب بلخ و سمرقند رفت و از آنجا مراجعت کرد و در خرچرد جام متوطن شد و در سنۀ سبع و ٿلاثین از دنیا برفت و قبر وی انجاست. , رحمه الله تعالی. 2- حکیم سنایی غزنوی» قدس الله تعالی روحه کنیت و نام وی ابوالمجد مَجدود بن آدم است. وی با پدر شیخ رضی الڈین على لالا إبناعم e‏ از کبرای شعرای طايفة صوفیه است و سخنان وی را به استشهاد در مصنفات خود آورده‌اند. و کتاب حديقة الحقيقه بر كمال وی در شعر 9 بيان اذواق و 355 e E وھ و وی او ودک وان وکود وکو کن در فل وان ری‎ ن اا ا کی ات و وسا رک وی ود‎ که بود فی رفت 0ا بذ عرض :ز سان به در گلخنی رسید که یکی از مجذوبان از حد‎ تکلیف بیرون رفته که مشهور بود به لای خوار, زیرا که پیوسته لای شراب خوردی در‎ خود می‌گفت: «پر کن قدحی به کوری محمودک‎ e E انجا بود. ‎ ¿ تا بخورم! » ساقی گفت: «محمود مردی غازی است و پادشاه اسلام. » فت و مردکی ناخشنود ‏ است. آنچه در تحت حکم وی درآمده است در حیز ضبط نیاورده» می‌رود تا مملکت دیگر گیرد. » یک قدح گرفت و بخورد. بازگفت: «پرکن قدحی دیگر , به کوی سناییک شاعر! » ساقی گفت: «سنایی مردی فاضل و لطيف طبع است. » گفت: «اگر وی لطیف طبع بودی به کاری مشغول بودی که وی را به کاری آمدی. گزافی چند در کاغذی نوشته که به هیچ کار وی نمی‌آید و نمی‌داند که وی را برای چه کار آفریده‌اند. » سنایی چون آن را لشىنید» خال بز وی متغیر شد و به تننیه آن لای خوار از مستی غفلت هشیار شدو پای ډړ راه نهاد و به سلوک مشغول شد. در سخنان مولانا جلال الدین رومی قدذس الله تعالی سژه مذکور است که خواجه حکیم سنایی در وقتی که محتضر بود در زیر زبان چیزی می‌گفت. حاضران گوش به پیش دهانش بردند این بیت می‌خواند که: بازگشتم زانچه گفتم زان که نیست در سخن معنی و در معنی سخن عزیزی این را شنید. گفت: «عجب حالی است که در وقت بازگشتن از سخن نیز به سخن مشغول بوده است. » وی همواره منزوی و منقطع می‌بوده و از مخالطت اهل دنیا مُعرض؛ یکی از ارباب جاه و جلال را عزیمت آن بوده که به ملازمت و زبارت وی رود. شیخ مکتوبی به وی توشته»فشتهل :بر تى لطايف وا از ان جفله آن این داعی را عقل و روج ډر پیش خدمت است ولیکن بنیة ضعیف دارم که طاقت تفقد و قوت تعهد ندارد. إن المُلوک إذا دَحَلوا قَرَيَة يه أفْسَدّوها(34/نمل) . کلاتة مندرس چه N N ‏ داند که هر بار که سراپردۀ حشمت ایشان در این خطة مختصر زدند.

حاجت امده است این ضعیف منزوی را رخت عافیت به عَرّب خانة غولان بردن و بضاعت قناعت را به همراهان خضر و الیاس سپردن. اکنون به بزرگیی که ذوالفضل الکبیر با آن بزرگ دین و دنیا کرده است که گوشة دل این گوشه گرفته را به تففٌد سایس خود خراب نکند که جسم حقیر این بنده نه سزای چشم قریر خداوندی است. و من مقولاته» قڈس سژه: بس که شنیدی صفت روم و چين خیز و بیا ملک سنایی ببین تاهمه دل بینی بی حرص وبخل تاهمه جان بینی بی کبر و کین پای نه و چرخ به زیر قدم اع و و واک هر ر کن زرنه و کان ملکی زیر دست جونه و اسب فلکی زیر زین واا ا جهان برمثال مرداری است کرکسان اندر او هزار هزار ‏ باهمه خلق جهان, گرچه از آن بیشتر گمره و کمتر برهند 356 رباعیات: دلها همه آب گشت و جانها همه خون تا چیست حقیقت از پس پرده درون ای با علمت خرد رد و گردون دون از تو دو جهان پر و تو از هر دو برون قايم که خودی, از آن شب و روز بیمت ز سّموم است و امیدت به ق 8 نررر يم با مايه از اب و اتش باشد بیم چون سايه شدی ترا چه جیحون چه بر سین سریر سر سياه امد عشق جحيم : بر کاف کمال کل کلاه امد عشق بر میم ملوک ملک ماه امد عشق مردی که به راه عشق جان فرساید با این همه یک قدم ز راه امد عشق عاشق به ره عشق چنان می‌باید بايد که بدون یار خود نگراید ای نیست شده ذات تو در پردۀ کز دوزخ و از بهشت یادش نايد مردانه کنون, چو عاشقان می گرد در کفر گرد و گرد سرمست دردست دوکر و کر ون وا وه هوین ای من به تو زنده همچو مردم به سردی همه از برای من داری بس! ‏ ۹ در بر نگذارمش که سازد موسي ر ی زنهار به هیچ آبی آلوده مگرد ور دیده نگه کند به دیدار کسی کز درا کشک اد و از دورج رد چون چهرۀ تو زکوی ما شد پر گرد وای دل ز دلی بگرد و خون خون اندر ره عاشقی چنان بايد مرد شو 8 ای عقل اگر چند شریفی دون شو بی چشم درای و بی زبان بیرون شو در یردة ان تکار دیکر کون شو سودای ترا عقل مجرد محمل ای عشق تراروح مقدڈس منزل از دست غمت دست به سرپای به ساح جهان معرفت, یعنى دل گل کنوزالاولیاء نام نهاده. بسی معارف 9 حقايق 9 لطابف و دقايق در انجا درح کرده 9 اولش این است: طلب ای عاشقان خوش رفتار طرب ای نیکوان شیرین کار تاکی از خانه؟ هین ره صحرا تاکی از کعبه؟ هین در خمُار در جهان شاهدی و مافارغ؟ در قدح جرعه‌ای و ما هشیار؟ زین سپس دست ما و دامن دوست زین سپس كوش ماو حلقة يار و وی را ورای حديقة الحقیقه سه کتاب مثنوی دیگر است هم بر وزن حدیقه. اما مکضر و ا رفاست ار انات ای به پرواز بر پریده بلند خویشتن را رها شممرده زبند باز پر سوی لایجوز و يجوز ر ا صورت است هنوز تاریخ تمامی حدیقه. چنانچه خود به نظم آورده سنۀ مس و عشرین و خمسمائه بوده 357 573- شىخ فریدالڈين عطار نیسابوری» قدس الله تعالى سره وی مرید شيخ مجدالڈين بغدادی است. در دیباچة كتاب تذكرة الأولياء که به وی منسوب ا می‌گوید که: «یک روز پیش امام مجدالڈین بغدادی درآمدم. وی را ديدم اة انيا عليه السام كه علماء اتی کانبیاء بنی اسرائیل. پس گفت: اا E‏ که دوش گفته بودم: خداوندا!

سوالات