Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)
» 6- شيبح ابو رُرعة اردبیلی» رحمه الله تعالى نام وی عبدالوهاب بن محمد بن ايوب الأردبیلې است. عالم بوده و زاهد. سفر بسیار کرده بود و عمر بسیار یافت. با شيخ ابوعبدالله خفیف در راه حجاز تا مدینه همراه بوده: گویند که شیخ ابوعبداللّه خفیف عزیمت سفر کرده بود پیش ابوزرعه آمد. ابوزرعه مقداری گوشت پختة بوی گرفته آور دة شخ :وزد چون به سفر بیرون رقت . در بیابان راه گم کردند و چهار روز گرسنه ماندند که هیچ نخوردند. شیخ اصحاب را گفت: 199 «طلب کنید شاید که صیدی بیابید! » ناگاه سگی دیدند. حیلة بسیار کردند تا وی را بگرفتند و بکشتند بر مذهب امام مالک و قسمت کردند. سر وی نصیب شيخ افتاد. هر کسی نصیب خود بخورد و شيخ در خوردن آن تفگر میکرد, تا شب بگذشت. چون وقت سحر شد سر آن سگ به سخن آمد و گفت: «این سزای کسی که گوشت بوی گرفته از سفرۀ ابوزرعه نخورد. » شیخ برخاست و اصحاب را بیدار کرد و گفت: «بیایید که پیش ابوژرعه رویم از وی استحلال کنیم! » پس به شیراز بازگشت و از وی عذر خواست آنگاه به سفر پیرون آمد. و گویند که ابوزرعه در آخر عمر بر صوفیه بیرون آمد و در ایشان افتاد و شاید که این نشت به تعضی بودن باشد که مستخو ان بود باشند. توفى سنة خمس عشرة و اربعمائة. 7- ابوعبداللّه المشتهر ببابويى» رحمه الله تعالى قبر وی از مزارات مشهورة شیراز است. گفتهاند که وی بود که گفت: «أَمْسَبْث کردثًاً و أصبَحثْ عَرَبیاً. » و قصْة وی آن بود که وی یکی از کردان بود. روزی به بعضی از مدارس شیراز درآمد, دید که طلبة علم به درس و مباحثه مشغول اند. از ایشان سؤالی کرد همه بخندیدند۔ گفت: «من میخواهم که از علوم شما چیزی بیاموزم . » گفتند: «اگر ميخواهی که دانشمند شوی» امشب ریسمانی از سقف خانۀ خود بیاویز و پای خود را در آنجا محکم ببند و چندانکه اتی بگوئ؛ ک رة فووا که ابوات علم بر تو گشاده خواهد شد. » و ندانست که با وی سخريیّه و استهزاء میکنند. برفت و همچنان کرد و به حسن نیّت و صدق یقین آنچه تلقین کرده بودند, همه شب تکرار کرد. در وقت سحر حضرت حقٌ سبحانه و تعالی بر O N N اا 8- شيخ ابوعبدالله باکو, رحمه اللّه تعالی او على بن خمد بن الله است. المعروف بابن باكويه. متبحر بوده است در علوم. دو کواتین ففخ او الله خف ا دیده بوده است. بعد از آن از شیراز سفر کرده بود و در نشابور با استاد امام قشیری و شیخ ابوسعید ملاقات کرده بود. و با شيخ ابوا لعباس نهاوندی مدتی مصاحب بوده و ميان ایشان در طریقت سخنان بسیار گذشتة . بود و شیچ انوالعیاش به فصل و سبق وی اعتزافۍ تمودة و غد از ان به تراز مراجعت کرد و در مغارۀ کوهی که نزدیک است به شیراز منزوی شد و همة مشایخ ثؤّفى سنة اثنتين و اربعين و اربعمائة. ایشان استدعا نموده بودهاند که در هر هفته یک روز در خانقاه ایشان مجلس گویند. منبر نهاده بودند و جامه بز آن پوشیده» و مردم میامدند و مینشستند۔ شيخ ابوعبدالله باکو به پرسیدن استاد امام ابوالقاسم آمده بود. چون بنشستند و یکدیگر را بپرسیدند شيخ ابوعبدالله گفت: «این چیست؟ » استاد امام گفت: «شیخ ابوسعید مجلس خواهد گفت. بنشین تا بشنوی ! » ابوعبداللّه گفت: «من او را متبلم. کی اعفدم اتاد توکو لله دست اساد اما کت < ودار که ان مود مُشرف است بر خواطر تا هیچ حرکت نکنی و هیچ نیندیشی! که او حالی بازنماید. » پس شيخ ابوسعید درآهد و بر منبر شد. مُقریان قرآن برخواندند و شيخ دعا گفت.
چون نه سکن :او انو اللو ا کوچ یراد کرد مان و اه اا وی هت «بس باد که در دزباد است ! » هنوز این سخن تمام نیندیشیده بود که شيخ ابوسعید روی به سوی وی کرد و گفت: «آری. دزباد معدن باد است. » این کلمه بگفت و به سر سخن رفت. چون 200 شنھ کر سکن گرم شد شو ابو غوداللهة ان الت دید و ان سلط ت و (شراف وی د خواطر مشاهده نمود. اندیشه کرد که: «چندین موقف به تجرید بیستادم و چندین مشایخ را دیدم. از کودکی باز خدمت ایشان کردم. سبب چیست که این همه بر این مرد ظاهر میشود وبر ما هیچ ظاهر نمیشود؟ » شیخ ابوسعید در حال روی به وی کرد و گفت: «ای خواجه! تو چنانی که ترا بخت چنان است و من چنینم که مرا بخت چنين است و واضلى الله على مخمد و آله أجخمغين. » ددست کروی قژود ورد و از فی فود امد و پیش استاد امام و ابوعبداللّه باکو شد. چون بنشستند, شيخ ابوسعید استاد امام را کھت که این واچ راا یکو که :دل با من خوش كوا ابوعدالله فت «ذل خوش آن وقت کنم که هر پنج شنبه که به سلام من میآیی, بعد از این نیایی ! » شيخ ابوسعيد گفت: «بسیار مشایخ و بزرگان را چشم بر تو افتاده است, ما بدان نظرها فاته نه برای تو» چون شیخ ابوسعید این بگفت» گریستن و خروش از جمع برآمد و شيخ ابو عدالله نیز بسیار بگریست وان انکار و داوری از درون وی برخاست. و صافی شدند و جمله جمع خوشدل برخاستندہ ا ا نماند به سلام شیخ ابوسعید میرفت. اما هنوز بر رقص و سماع ایشان انکار عظیم داشت و گاه گاه اظهار آن میکرد. شبی در خواب دید که هاتفي وی ړا گفت که: «قَومُوا وَارقضوا لله! » بیدار شد و گفت: «لا حول ولاقۇة الا بالله العلى العظیم! این خواب شیطانی است. » دیگر بار بخفت, همچنین به خواب دید که هاتفی میگوید: «قَومُوا و الرَفَصُوا لِلّه! » باز بیدار شد و لاحول کرد و ذکری بگفت و سورهای چند قرآن بخواند و سیم بار بخفت همان خواب دید. دانست کک آن اخوات تطانی ٹتدت و به سنئت آں انگان است: کے مر بش آبونس ید ارد بامداد به خانقاه شيخ ابوسعید امد چون په در خان شیخ رسید, شيخ ابوسعید در اندرون خانه میگفت: «قومُوا وارقصوا لله! »“ شیح ابوعبدالله دل خوش تشد و انکار وی تمام برخاست. شيخ الاسلام گفت که اسماعیل دیاس گفت که: «نیت حجچ کردم به شیراز رسیدم. به مسجدی درامدم؛ شيخ مؤمن را ديدم نشسته درزیی میکرد. سلام کردم و بنشستم؛ مرا گفت: چه نیت داری؟ گفتم: نیت حج دارم. گفت: مادر داری؟ گفتم: دارم . گفت: بازگرد تیش مادر شة! زا حوس :بھی ادد گفت: چه میپیچی؟ من پنجاه حچ کردهام سر برهنه و پای برهنه. بی زاد و همراه. همه ترا دادم تو شادی دل مادر فرا من ده! :« فان یر رگ بو دو اعت و کو وف در غکة اسح از لاد شام رضخا شح عله دینوری است و وی از اصحاب شیخ هُبیرۀ بصری» و وی از اصحاب حَدّیفة مرعشی و وا افا افد اوخ کا الله الى اس اجه این ن اوا سان نا ی هک ت رده و وا اواو انال که ده مشایخ چشت است صحبت وی را دریافته است و از وی تربیت یافته. 1- خواجه ابواحمد ابدال چشتی» رحمه الله تعالىی وی پسر سلطان قَرَسنافه است که از شرفای حسنی است و امیر آنِ ولايت بوده. وی را خواهری بوده به غقابت صالحه. شیح ابواسحاق شامی به خانة وی آمدی وی خوردی.
روزی وی را گفت که: «برادر ترا فرزندی خواهد بود که وی را 201 باشد. میباید که محافظت حرم برادر خود بکنی تا در ایام حمل چیزی که در آن حرمتی و شبههای باشد نخورد! » ان ضعیفة صالحه به موجب فرمودۀ شيخ ابواسحاق به دست خود ریسمان رشتی و بفروختی و مایحتاج جرم برادر خود مهيا داشتی تا در همان صالحه در خانة خودش از وجه حلال پرورش میداد وگاه گاه که شیح ابواسحاق به خانة وی آمدی و در اوان صبا خواجه ابواحمد را بدیدی گفتی که: «از این کودک بوی آن میآید که ازوی خاندانی بزرگ ظاهر گردد و احوال عجیبه و آثار غریبه مشاهده افتد. » وقتی که خواجه ابواحمد به سن بیست سالگی رسیده بود همراه پدر خود سلطان فرسنافه به قصد شکار به جانب کوه رفت و در اثنای شکار از پدر و اتباع وی جدا افتاد. به ميان کوهی رسیيد دید که چهل ټ تن از رجال الله بر سر سنگی ایستادهاند, و شیخ ااا ا واا ا حال بز وک بگشت: از اسب فرود آمد ودر پای شیخ افتاد. اسب و سلاح و هرچه داشت بگذاشت و پشمینه درپوشید و با ایشان روان شد. هرچند پدر و اتباع وی او را طلب کردند نیافتند. بعد از چند روز خبر امد که وی با شت ابواسجان دوفلاں موصخ ار آن کوهها بوذم است. پزرش جمعی را بفرساد تا وی را اوردند. هرچند پند دادند و بند نهادند: وی را از انچه در ان بود بازنتوانستند اورد. گویند که پدرش را خمخانهای بود روزی فرصت یافت به آنجا درآمد, و در آن را محکم ببست و خمها را شکستن گرفت. پدرش را آگاه کردند, به بام برآمد و از غایت غقضب سنگی بزرگ برداشت که از روزن بالای بام بر وی زند. آن روزنه فراهم آمد و سنگ را بگرفت. یا سنگ در هوا معلق بیستاد و وی را هیچ نوع آفتی نرسید. چون پدرش آن حال مشاهده کرد بر دست وی توبه کرد. و ازوی امثال این کرامات و خواری عادات نه چندان ظاهر شده است که به تفصیل ادای ان توان کرد. فو و اه الى وور و حت و اعا س 2- خواجه محمد بن ابی احمد الچشتی» رحمه الله وی بعد از وفات پدر قایم مقام وی بود و به موجب فرمودۀ پدر, با آن که بیست و چهار ساله بیش نبود. تحصیل علوم دینی و معارف یقینی کرده بود و زهد و ورع تمام داشت و از دنیا و اهل ان به غایت مُجتنب بود و همواره بر زهد وترک دنیا تحریض مینمود و میگفت: «چون اول و آخر ما ترک دنیاست. خود را از غرور و فریب وی نگاه میباید داشت. » وقتی که محمود سبکتکین به غزو سومنات رفته بود خواجه را در واقعه نمودند که به مددکاری وی میباید رفت. در سن هفتاد سالگی با درویشی چند متوجه شد و چون ك روزی مشرکان غلبه کردند و لشکر اسلام پناه به بیشه آوردند و نزدیک بود که شکست بر ایشان آید. خواجه را در چشت مریدی بود آسیابان. محمد کاکو نام. خواجه آواز داد که: «کاکو دریاب! » در حال کاکو را دید که اضطراب میکرد و محاربه مینمود تا لشکر اسلام نصرت یافت و کافران هزيمت کردند و در همان وقت محمد کاکو را در چشت دیده بودند که لکلکه سیا را برداشته و بر در و دیوار اسیا میزند. از وی سبب پرسیيده بودند همین قصّه را گفته بود. استاد مردان رحمه الله از قصبة سنجان خواف از مریدان خواجه است و سالها كلوخ إستنجا و آب وضوی وی را مهیا میداشت. روزی که او را به مراجعت به وطن امر کرد بگریست و گفت: «من طاقت مفارقت شما کجا دارم؟
» خواجه کرم نمود و گفت: «هر وقت که ترا ارز وی :دیدار :فا باشد حجابهای جسمانی و مسافتهای مکانی فزتفع گردد و ها زا از هھانجا نستی. » و هفچتان بود دایها استاد می گقتۍ که «من از نجان چشت ر میبینم. > 202 س وى رحمه الله سنة احدى عشر و اربعمائة. 3- خواجه یوسف بن محمد بن سَمعان» رحمه الله تعالی وی خواهرزادهۀ خواجه محمدبن ابی احمد است و مرید و تربیت يافتة وی. خواجه محمد تا شصت و پنج سال متاهل نشده بود. همشیرهای داشت که خدمت وی کردی و خوردن و پوشیدن وی از دست رشت او بودی و سن وی به چهل رسیده بود و به سبب خدمت برادر و اشتغال به طاعت خدای تعالی ميل تزوح نداشت. شبی خواجه محمد پدر بزرگوار خواجه ابو احمد را در خواب دید که گفت: «در ولایت شافلان مردی است محمد سمعان نام تحصیيل علوم کرده و روزگار به صلاح کذرانیدو خواهر خود را با وی عقد کن! » خواجه وی را طلب داشت و همشیره را با وی عقد کرد و وی هم در چشت متوطن شد. خواجه یوسف از ایشان متولد شد. خواجه محمد بعد از شصت سالگی متاهل شده بود. اما وی را هیچ پسر به بزرگی نرسیده بود. خواجه یوسف را به منزلة فرزند میداشت و تربیت میکرد و به تحصیل علوم و سلوک راه خدای تعالی دلالت مینمود و بعد از وفات وی قايم مقام وی شد. خواجه یوسف را بعد از پنجاه سالگی میل انزوا و انقطاع شد خواست که نزدیک به نسار من کرڈه چله خانه ای دن زمین بکند. بد اشارت هاتف غین :آن وضع را که خالا له خان وی استه اجار کرد چون سل و كلتب اور دوو رمن ذاق امت مد گم و چنانکه هیچ کس آن را نتوانست کند. خواجه کلند برداشت و به دست مبارک خود از چاشتگاه تا نماز پیشین آن را به اتمام رسانید و مدت دوازده سال در آنجا به سر برد و چندان سک و دهشت :و ولهو خیرت بر وی غالب ده بود که کاه بود که چون جاده اب وضو بر دست وی ریختی در اثنای وضو از خود غایب شدی و یک ساعت کما بیش در آن غیبت بماندی و باز حاضر شدی و وضو را به اتمام رسانیدی. دز اندوقت كه شح الاسام اواشهاغلة فتالله الانضارى فسن الله الى 5ة مزار چشت رسیده بوده. با وی ملاقات کرده است, و بعد از معاودت به هرات در مجالس و مخافل, استجشان وی می کردة. زوفن يقالن هة ع و خن و ا قا و عمر وی هشتاد و چهار سال بود و در وقت رفتن پسر مهین خود, خواجه قطب الین مودود. را به تحصیل علوم وصیت کرد و قایم مقام خود گردانید. س 4- خواجه مودود چشتی» رحمه الله تعالی وی در سن هفت سالگی تمام قرآن را با واضح آن حفظ کرده بود و به تحصیل علوم اشتغال میداشت. چون به سن بیست و شش سالگی رسید والد بزرگوار وی خواجه یوسف. از دنیا برفت و وی را به جاي خود بنشاند. وی به خصال حمیده موصوف بود و به افعال پسندیده معروف.
و مردم ان ولایت همه در مقام اعتقاد و محبت و انقیاد و ارادت وی بودندي و توفیق شرف صحبت و دولت تربیت شیح الاسلام احمد الثامقىی الخافن تس الله الى ووحة فر ايو در آن وقت که حضرت شیخ الاسلام احمد ازولایت جام به هرات تشریف آورده بود و خراص ودام ماهد کرامات و کؤازی فادات که ار اتان ظا هل می شد ودند و همه مرید و معتقد وی شدند و این قصه در اطراف و اکناف ان ولایات انتشار یافت و از نواحی هرات متوجه مزار متبرک چشت شد, خبر امد که خواجه مودود چشتی مریدان بسیار جمع کرده است میآید تا شیخ الاسلام را از ولایت بیرون کند. اصحاب شيخ الاسلام آن را پوشیده میداشتند» و وی خود از همه بهتر میدانست. چون روزی بامداد سفره درآوردند. گفت که: «ساعتی صبر کنید که جماعتی رسولان در راهند! » چون ساعتی برآمد. خادم درآمد که: «آن جماعت رسیدند. » ایشان را 203 درآوردند و سلام گفتند و جواب شنیدند و طعام خوردند و سفره برداشتند. شيخ الاسلام گفت که: «شما میگوییدیا ما بگوییم که شما به چه کار آمدهاید؟ » ایشان گفتند: «حضرت شيخ بفرماید! ! » فرمود که: «خواجه زاهد مودود شما را فرستاده است که احمد را بگویید که: : تو به ولایت ما به چه کار آمدهای؟ به سلامت بازگرد! وگرنه چنانکه باز باید گردانید ترا باز گردانم. » رسولان تصدیق کردند. پس فرمود که: مراد از ولايت این دیههاست. این ملک مردمان است. نه از ان اوست ونه از آن و اگر مراد از ولایت این مردمانند. اینان رَعایای سنجرند. پس شيخ الشيوخ سنجر ا ٠ 9 اگر مراد از ولايت ان است که من میدانم و اولیای خداوند عژوجل میدانند فردا با ایشان نمایم که کار ولایت چیست و چون ا . « چون این سخن بگفت, ابری عظیم برآمد و شبانروزی ببارید و هيچ افطع نشد. روز دیگر بامداد شیخ الاسلام فرمود که: «ستوران ساخته کنید تا برویم! » اصحاب گفتند: «امکان ندارد که در این دو لسه روز بعد از آن که دیگر نبارد. هیچ ملاحی از آب تواند گذشت. » شيخ فرمود که: «سهل باشد. امروز ما ملاحی کنیم. » پس روان شدند. چون به صحرا بیروںن آمدند. شيخ الاسلام نگاه کرد دید که جمعی انبوه سلاحها بسته همراه ایشانند. پرسید که: «اینان کیانند؟ » گفتند: «مریدان و محبان شمایند. شنیدهاند که جماعتی به عداوت شما میآیند. » فرمود که: «اینها را بازگردانید! که تیغ و تیر کار سنجر است و سلاح این گروه سلاح دیگر است. » شیخ الاسلام با تنی چند روی به راه نهادند. چون به کنار اب رسیدند» اب بسیار بود شيخ الاسلام فرمود که: «امروز قرار ان است که ما ملاحی کنیم. » سخنی از معارف اغاز کردند. چندان ذوق به دلها رسید که همه واله و حيران شدند. پس فرمود که: «همه چشمها برهم نهید و بگویید: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم. » تا سه بار تکړار کرد. هر کس که چشم زود باز کرد پای افزار تر کرد و هر که دیر گشاد خود را نان طرف آ یافت, پای افزار خشک. چون رسولان ان مشاهده کردند. به تعجیل پیش خواجه مودود:رفتند و آن حال باز گفتند. کس: اور تدذاشت. خواجه ودود با دو هزار مرید سلاح بسته متوجه شدند و در راه به شيخ رسیدند. چون نظر شيخ بر وی افتاد. از اسب پیاده شد و بوسه بر پای شيخ داد. شیخ دست بر پشت وی میزد و میگفت: «کار ولایت چون میبینی؟ ندانستهای که ولایت مردان حشم و سلاح نباشد؟ برو و سوار شو! کودکی ونمیدانی که چه میکنی. » چون به ديه درامدند. شيخ الاسلام با اصحاب در محلهای فرود آمدند و خواجه مودود با مزندان:دز.
مخلهای:دیگر: زوز دیگر فزندان خواجه موذود گفتند که ها آمده بودي ٢ا شیخ احمد را از ولایت بیرون کنیم» امروز با ما در یک دیه بنشست, در این معنی بهتر از این اندیشه بايد کرد. » خواجه مودود گفت: «مرا صواب چنان مینماید که بامداد برخیزیم و به خدمت وی رویم و اجازت خواهیم و بازگردیم. که کار وی نه به قوت بازوی ماست. » مریدان گفتند که: «ما با هم مشورت کردهایم. صواب آن است که جاسوسی بر کار کنیم که چون وقت قیلوله خلوت شود و پیش وی کسی نباشد, تنی چند در خدمت تو برویم و سماعی بنیاد کنیم و حالتی برآریم و در آن میان چیزی بر وی زنیم. “» خواجه مودود گفت: «این صواب نيیست . که وی صاحب ولايت و کرامت است. » اما فابده نداشت. چون وقت قیلوله شد و اصحاب شيخ متفرق شدند, خادم خواست که جامه بگسترد ا شيخ قیلوله کند. فرمود که: «یک ساعت توقف کن! که کاری در پیش است. « ناگاه کسی در بکوفت. خادم چون دربگشاد. خواجه مودود را دید که با جمعی انبوه درآمدند و سلام گفتند و آغاز سماعی نهادند و نعره زدن گرفتند شيخ الاسلام سر برآورد و گفت: «هی هی! سهلا کجایی؟ » و این سهلا مردی بود سرخسی از عقلای مجانین و صاحب O, و پیوسته در خدمت شیح الاسلام بودیء هم در لحظه حاضر شد 9 بانک: پر اتان زد 204 بر پای خاست و به استغفار سر برهنه کرد و گفت: «بر شما روشن است که این نوبت من به این رضا نداشتم. » شیخ الاسلام گفت: «راست میگویی, اما چرا با ایشان درامدن موافقت کردی؟ » خواجه مودود گفت: «بد کردم. عفو فرمایید! ! »> شيخ الاسلام گفت: «عفو کردم. برو و این قوم را بازگردان, و دو خدمتکار نگاهدار و سه روز توقف کن ! » چنان کرد. پس پیش شيخ الاسلام آمد و گفت: «چنانکه گفټه بودید کردم. دبک چه میفرمایید تا چنان کنم؟ » شیخ الاسلام فرمود که: اول خضل بر طاق نه و برو غلم آمؤز كة ٠ زاهد بي عله خسجزة شیطان باشد. » گفت: «قبول کردم, دیگر چه می فرمایید؟ » فرمود که: «چون از تحصیل فارغ شوی, احیای خاندان خود کن! که آبا و اجداد تو بزرگ بودهاند و صاحب کرامت . “« خواجه مودود گفت: «چون مرا احیای خاندان میفرمایید هم شما بر وجه تبرک و تیمن مرا اجلاس فرمایید گفت که: «پیشتر آی! » پیشتر آمد. دست وی بگرفت و بر کنار چار بالش خود بنشاند و سه بار گفت که: «به شرط علم. » پس سه روز در خدمت شیخ الاسلام بود و فواید گرفت و نوازشها یافت و بازگشت. و بعد از ان به اندک فرصتی به جهت تحصیل علوم و تکمیل معارف به جانب بلخ و بخارا تشریف برد و مدت چهار سال به قدر وسع و امکان در آن باب اجتهاد نمود» و در ان وار هوخا ار وی ابات عرمة و کر امات عجیه که تفل آن به نطول می عادد ظاهر شد. و بعد از آن به چشت مراجعت کرد و به تربیت مریدان و مستفیدان مشغول شد و از اطراف طالبان روی ارادت به صحبت و خدمت وی اوردند. ان ا و ا ا ت شرف صحبت خواجه را دریافته بوده ست و چند وقت در چشت قامت نموده؛ و میگویند که در مدت اقامت هرگز در چشت نقض طهارت نکرده. چون خواستی که طهارت کند. سوار شدی و از چشت بیرون آمدی و دور رفتی و طهارت ساختی و مراجعت نمودی.
فی کفتی که «مزار چشت منزل مبارک و مقام متبرک است» روا ناشة که آنجایی ای کن و گویند که مشیر وک را خواجة نخان می گففند جوا مودود شاه لقب نهاد و وی همیشه به آن مینازیدی و مفاخرت میکردی. وفات خواجه در سنة سبع و عشرين و خمسمائة بوده است و وفات شاه سنجان در 5- خواجه احمدبن مودود بن يوسف الجشتی» رحمه الله تعالی وې بسیار بزرگ بوده و بعد از پدر به مقام وی نشسته و مقبول همة طوایف بوده و بر كافة انام شفقتی عام و مرؤتی تمام داشته است. گویند که شبی حضرت رسالت را صلی الله عليه و سلّم در واقعه دید که فرمود که: «ای احمد! اگر تو مشتاق ما نیستی» . ما مشتاق توایم . » چون بامداد شد. سه یار موافق اختیار کرد و مجهول وار چنانکه کسی وی را نشناسد به زیارت حر شریفین زادهما الله تعالی تشریفا و تکریما متوجه شد. چون حچ کرد به حرم محترم مدینه و روضة شریفة مصطفویه على رۆارها تحف التحايا توجه نمود و مدت شش ماه مجاورت کرد و گویند که مداومت و مواظبت وی بر مجاورت آن حرم خادمان را گران امد خواستند که وی را برنجانند. از روضة شريفه آواز آمد چنانچه همة حاضران شنیدند که: «وی را مرنجانید که از جملة مشتاقان ماست! » و بعد از مراجعت ازمدینه به بغداد رسید و درخانقاه شيخ شهاب الدین سهروردی فرود آمد. شیخ وی را تعظیم و احترام بسیار کرد, و خليفة بغداد بنابر خوابی که ده بوت وق را ظلت کرد و وطانف اكرام و اخترام اق اود ووی خاافه را نصایح جایگیر و مواعظ دلپذیر گفت. و همه ا قبول افتاد. فتوحۍ اوردند. به 205 و به خراسان توجه نمود. ولادت وى در سنة سبع و خمسمائة بوده و وفات وى در سنة سبع و سبعين و ٤ نك. 6- ابوالولید احمدبن ابی الڑجاء» قدڈس الله تعالى روحه وی از قري آزادان است که متصل است به هرات . عالم بوده به علوم ظاهری و ای ار ها ردان افا اح حول اش رت الل ال وو ج رق ن دة خود از وی حدیث روایت کرده است. در اوایل مال بسیار داشته؛ همه را در طلب حدیث و حج و غزا صرف کرده است. از هرات سفر میکرد و هرگاه مال وی برسیدی به هرات مراجعت کردی و بعضی از املاک خود بفروختی و باز به سفر رفتی تا جمله مال خود بدین طریق نفقه کرد. گویند یکی از دوستان وی به چهار هزار درم محتاج شد پیش وی اظهار ان کرد, چن به خانة خود رفت ابوالولید چهارهزار درم در صره کرد و به وی فرستاد. چون ان دوست مهم خود کفایت کرد و مدتی برامد. ان مبلغ را نقد ساخته در صره کرد و به وکدبارفرستاد. ابوالواید ول نکرد ان دوست په ردک وی آمو سلام کرد ابرالولا گفت: «اگر نه رد سلام واجب بودی» جواب تو باز ندادمی» آخر چهار هزار درم را چه قدر باشد که آن را باز فرستی؟ » كى :ر خفة الله فة انعن ولان و مان و کر وک دی قر رادان اس ران و یتبژک به. 7- ابواسماعیل عبدالله بن ابی منصور محمد الانصاری الهرویء قدس الله تعالی سره لقب وی شیخ الاسلام است و مراد به شيخ الاسلام هرجا که در این کتاب مطلق واقع شده است وی است, چنانچه در صدر کتاب به آن اشارت رفته است. وئ از فرزندان انومتضون مت الانضاری. اسک :و :قت اتضاری تسر انو اتوت انضاری است که صاحب رحل رسول است صلی الله علیه و سلم, در آن وقت که ,به مدینه فخرت کردند و مت انضاری.
در زان خلاقت امغزالمومن غنجان رضن: الله عة با احنف بن قیس به خراسان آمده بود و در هرات سان شددة. شيخ الاسلام گفته است که: «پدر من ابومنصور در بلخ با شریف حمزۀ عقیلی میبوده است. وقتی زنی با شریف گفت که: ابومنصور را بگوی که مرا به زنی کند! پدر من گفته است که: من هرگز زن نخواهم, و آن را رڈ کرده است. _شریف گفته است که: آخر زن بخواهی و ترا پسری آید و چه پسری! چون به هرات ت آمده است و زن خواسته و من به زمین آمدهام. شریف در بلخ گفته است که: ابومنصور ما را به هری پسری آمد چنان هَن. » جامع مقامات شیخ الاسلام میگوید که: «این کلمه آفرین است که همة نیکیها در من آن ات سن ابه صقت وان کرد ار غات کی و هم شیخ الاسلام گفته است که: «من به فَهنْدز زادهام و انجا زر شدهام و ولادت من روز جمعه بوده است. دروقت غروب آفتاب. الثانى من شعبان. سنة ست و تسعين و ثلثمائة. > و هم وی گفته: «من ربیعیام. در وقت بهار زادهام و بهار را سخت دوست دارم. آفتاب به هفدهم درجة ثور بوده است که من زادهام, هرگاه که آفتاب به آنجا رسد سال من تمام گردد و آن میانة بهار بود وقت گل و رياحین. » و هم وی گفته که: «بوعاصم ,پیر و خویشاوند من است. من در کودکی به وی شدی. وقتی به وی شدم. نان و اُسکُرهای کامه پیش من نهاد و مرا قوالی کرد و چیزی برخواند. خاتون وی. که عجوزی بود محتشم و خداوند ولایت. گفت: پیر من یعنی 206 خضر, عليه السلام عبدالله را دید گفت: وی کیست؟ گفتم: فلان کس است. گفت: از مشرق تا مغرب همة جهان از وی پر شود یعنی از اوازه وی. » شیخ الاسلام گفت که: «این پرسیدن فن وی است, خود داند. اما پرسد. » بانو عالیه زنی بوده با شکوه به پوشنک. چون شيخ الاسلام به زمين امد خضر عليه السلام وی را گفت: «ان کودک را دیدی در هری که از مشرق تا مغرب از وی پر شود؟ » بازاری زادهای است هفده E ونه وی. ا همة روی زمین کس از او مه نبود. یا گفت که: از مشرق تا مغرب از او پر شود. » و احوال این بانو عالیه ان بود که دخترکی داشت یک و نیم ساله. او را خواست, یعنی حق را سبحانه دختر را بگذاشت و به حج شد. شيخ بوآسامه که شيخ حرم بود پذیرۀ وی آمد. که عم وی بودو این بانو محبرهای داشت. فرا پیران میشد که: «مرا چیزی از او یعنی از حق, تعالی بر این کاغذ نویسید! » شیخ الاسلام گفت که: «اول مرا در دبیرستان زنی کردند. گفتند: زیان دارد. چون چهار ساله شدم. مرا در دبیرستان مالینی کردند و چون نه ساله شدم. املا نوشتم از قاضی بامنصور و ازجارودی و چهارده ساله بودم که مرا به مجلس بنشاندند و من در دبیرستان ادب خرد بودم که شعر میگفتم. چنانکه دیگران را از من حسد میآمد. » و هم وی گفته که: «پسر یکی از خویشان خواجه یحیی عمار با من در دبستان بود من بر بدیهه شعرهای تازی میگفتم. معنی شعری بگوی, بگفتمی زیادت از آن که آن کس خواسته بودی. وقتی آن پسر پدر خود را گفته بود که: وی در هر معنی که خواهی شعر گوید. پدر وی فاضل بود. گفت: چون به دبیرستان شوی. از وی خواه که این بیت را تازی کند: روزک.
که که اتی کرد روز ان فان رور د کر زوز ید اندسان :ات است من در وقت گفتم: ويومٌ القتى ما عاشة في مَسَرق و سايژة يوم الشُقاءِ گصيبُ رم الوَصل مادمت السعادة فالڈجی بتنغيص عيش الائ رين رقیبُ» و این مصراع را از وی خواستند که تازی کن: «آب آید با جوی که روزی بوده» گفت: اا ا رو ل اا ا ا وال ا و هم وی گفته که: رګي بود در دران نیکو روی ابواحمدنام. یکی گفت که: براې وې چیزی بگوی! من اين لأبي أحخمد وجة ة قَمَر اليل غلامه وله لَحْظ عَزالِ رشق القلت سهامه» و هم وی گفته که: «مرا شش هزار شعر تازی بیش است بر وزن راست در دست مردمان و بر پشت اجزای من. » و شی وی گفته است که <وقتی قاس کردم که جد پیت باد دارم از اشعار غرت: هفتاد هزار بیش یاد داشتم. » و در وقتی دیگر گفته است که: «من صدهزار بیت به تازی از شعرای عرب, چه متقدمان و چه متأخران, به تفاریق یاد دارم . “ و هم وی گفته که: «بامداد پگاه به مُقری شدمی به قرآن خواندن. چون بازآمدمی» به درس شدمی. شش روی ورق بنوشتمی و از بر کردمی. چون از درس فارغ گشتمی. چاشتگاه به ادیب شدمی و همه روز بنوشتمی؛ روز گار جود را نش کردة بودم» چنانکه مرا هیچ فراغت نبودی. از روزگار من هیچ به سر نیامدی, بلکه هنوز در بایستی 207 و بیشتر روز بودی که تا پس نماز خفتن بر ناهار بودمی. » و هم وی گفته که: «به شب در چراغ حدیث مینوشتمی۔ فراغت نان خوردن نبودی. مادر من نان پاره لقمه کرده بودی ودر دهان من مینهادی در ميان نوشتن . »> و هم وی گفته است که: «حق سبحانه و تعالی مرا حفظی داده بود که هرچه زیر قلم من بگذشتی مرا حفظ شدی. » و هم وی گفته که: «من سیصد هزار حدیث یاد دارم با هزار هزار اسناد. »> و هم وی گفته که: a سم هرگ کن نکش ه: ر نک فنرل ان انور یا دراد که اران می ا فد دفن دږ ر کوغ میرفتم و جزوهای حدیث به شکم باز نهاده بودم تا تر نشود. » و هم وی گفته که: «مرا آن نیت بس که مرا به به اول علم آموختن بوده از وی یعنی نه طلهه فا را بود ال د الى را تود و تصرت: ا وصطةف يرا ود صل الله ةة سلم. » و هم وی گفته که: «به روزگار من هیچ کس آن نکرده که من. اگر من دست بر اندام خود نهادمی گفتندی که این چیست. آن را حدیث داشتمی. » و هم وی گفته که: «من از سیصد تن حدیث نوشتهام. همه سنی بودهاند و صاحب حدیث, نه مبتدع و نه صاحب رآی و هیچ کس را این بسر نشد. » و هم وی گفته که: «بس اسنادهای عالى که بگذاشتهام وننوشته إم که مرد صاحب رای تود یا از آهل کلام که محمد سين كفعه إن ها الفلة دنن فالظ وا عت حورته و به نشابور قاضی ابوبکر حیری را دریافتم و ازوی حدیث ننوشتم؛ که متکلم بود و اشعری مذهب. اگرچه اسنادهای عالی داشت. » و هم وی گفته که: «من در تذکیر و تفسیر قرآن شاگرد خواجه امام یحیی عمارم. اگر من وی را ندیدی دهان باز ندانستۍ کرد یعنی در تذکیر و تفسیر. من چهارده ساله بودم که خواجه یحیی فهندزیان را گفت که: عبدالله را به ناز دارید که ازوی بوی امامی میآید. » 8- خواجه یحیی بن عمار الشیبانی» رحمه الله تعالی وی شیخ ابوعبدالله خفیف را دیده بود به شیراز, و وی را مجلس نهاده بود.
شيخ الاسلام گفت که: «رسوم علم به هرات خواجه یحیی آورد. مجلس داشتن و دين a گشت. فرود آمد و پیش وی رفت. e ا بحړ بگشتم دین تر و تازه به هرات یافتم. » و در نشابور نیز با بزرگان گفته بود: «طفث الدّنيا شرقا و غرباء قَوَجَدث الذينَ عَصا بهراة € وکاظی ابو گھرو ژر بود و امام و يگانة جهان. و فى تاريخ الامام اليافعى رحمه, الله تعالى ان فى سنة ثمان و اربعمائة توقی أو ةزو ا ووه راف اللاك ا وم فت الاسام کت «وقتی خواجه یحیی عمار بیمار شده بود چون بهتر گشت. مجلس کرد بر کرسی خود. دو غلام دست وی گرفته بودند بر منبر بردند. گفت: یحیی عمار همه عر خود از این سر چوب یافته یعنی منبر و کرسی ولیکن اکنون نمي تواڼم. پس گفت: شنیدم که گفتهاند: یحیی عمار را پای درکشیدند۔ مصطفی را صلی الله عليه و سلم پای درکشیدند ابوبکر به جای وی بنشست. و ابوبکر را پای درکشیدند, عمر به جای وی بنشست. و عمر را پاي درکشیدند. عثمان بنشست و عثمان را پای درکشیدند. علی بنشست. رضوان الله عليهم اجمعين. مرا پای درکشند. عبدالله بیاید و بنشیند بر اینجا و بر دماغ ملحدان و مبتدعان میزند. » شيخ الاسلام گفت که: دفن ان زوز مه بای کرسی سنه . وده خواجه اشارت به من 208 کزدند که غبدالله آن کودی است: پش از آن شخ عمو مرا گفت که آن. غبدالله تو بودی. و لعّمری که چنان بود. » و فى تاريخ الامام اليافعى رحمه الله إل فى سنة اثنتين و عشرين و اريعمائة توقى الأمام الواعظ يحيى بن عار الشيبانى الشجستانى نزيل هراة. کا اکا اا ا و ا کرده. » و گفت قش سه که «دیدار مشایخ را غثیمت :بايد گرفت: که دیدان پیران اگر از دست بشود ان را درنتوان يافت. آن فشه نود عرفات همیشه بود. دیدار ایشان نبود؛ فایت آن را تدارک نبود» در نتوان يافت . « و گفت قڈس سژه که: a کار یعنی در تصوف وحقیقت. شیخ ابوالحسن خرقانی است, رضی الله تعالی عنه. اکر کن خزقفاتی :ا ندندی: قدت ندا تی فکوار این ا ان رهئ ا متختی نی نفس با حقيقت. » و گفت قڈس سژه که: «وی پیر من است به یک سخن که گفت: این که میخورد و میخسبد چیز دیگر است. مرا به وی پس از این هیچ چیز نماند که علم حقیقت مرا دیده و دانسته شد. » و گفت قڈس سژه که: «عزیمت حج اسلام کردم تا ری برفتم. . و قافله را در آن سال ا بازگشتن به صحبت خرقانی E درآی ای من ما شوکة تو! یعنی معشوقة تو از دریا آمدی. از دریا آمدی. از دریا آمدی! جز الله تعالی نداند که آن چه بود که وی گفت از غیب. » و گفت قڈس سژه که: «مرا از کرامات وی آن تمام بود که مرا گفت: از دریا آمدی؛ و از علم وی آن که گفت: این که میخورد و میخسبد چیز دیگر است. » و گفت قڈس سژه که:«چون ا خرقانی من بودم۔ وی مرا تعظیم میداشت. , در میان سخن میگفت: با من مناظره میکن! تو عالمی» من جاهلم. ؛ من کچ کنن دہ امف هام اوائ دون هه خرقانی به خرقان و طاقی به هرات. ٠ 9 هیچ کس نشنیدهام و ندیده که این دو تن وی را چنان تعظیم داشتند که مرا. مریدان خرقانی مرا گفتند که: سی سال است تا با وی صحبت میداریم, هرگز ندیدهایم که کشر را خان تغط کرد که رادو ان کور داشت که ترا شخ الالام کت را که مرا به وی فرستاده بودند. » و گفت قڈس سژه که: «با وی گفتم: ای شیخ! سؤال دارم.
گفت: بپرس ای من ماشوكة تو! از وی پنج سؤال کردم سه به زبان و دو به دل. همه را جواب فت ود دست من در ران خود گرفته بود و از آن بی خبر و نعره میزد و آب چون جوی از اوق مجكدنن الفضل . هة الطافى الخ ى ال سک مو ی د عمران جیرفتی است» عالم بوده به علوم ظاهر و علوم باطن. شيخ الاسلام گفت که: «وی پیر من است و استاد من در اعتقاد حنبلیان. که اگر من او را تدیدی افقاد جتان تدانستی :و فر گز ھچ خضرت یدام ا خت تی از ظائی و من وی را نابینا دیدهام. و مشایخ وی را تعظیم میداشتند و وی خداوند کرامات و ولايات بود و فراست تیز داشت. و ندیدهام که وی در کار هیچ کس چنان دور فرا بوده باشد که . دو کار فر رافظ وکو داشت هن و مرا کته توو که عددالله :را منصور! سبحان الله! آن چه تور اسنت . که الله غالۍ. در ذل تو تهادة! :« شيخ الاسلام گفت: «جهل سال بز بایتنت افد تا من بدانستم که آن تور چیشست که وی میگفت. » 209 و توفى الشيخ ابوعبدالله الطاقى قڈس الله تعالى روحه فى غژة صفر سنة ست عشر و اربعمائة. » شيخ الاسلام گفت که: «مرا به چشم و دل محمد قاب بزرگ نمودند. اما خرقانی مرا بشناخت. و محمد قصاب مرا تعظیم تمام داشت و بامن به بازار آمد که یار من برای پدر خود دستارچهای میخرید با من موافقت کرد و گفت: اينجايم در این بازار نرسیدهام . “« شيخ الاسلام گفت که: «شیخ اتو الله بن باكوية الشیرازی سفرهای نیکو کرده بود و مشایخ جهان همه دیده بود و حکایات بسیار داشت از ایشان. من خود از او به انتخاب سی هزار حکایت نوشتهام و سه هزار حدیث. » شیخ الاسلام گفت که: «وی ملک بود بهانه تصوف,» و از همه علوم با نصیب. و وی مرا تعظیم میداشت که کس را نمیداشت. هرگه من پیش وی درآمدمی بر پای خاستی. نشابور را چون ابن ابی الخیر و جز او بر پای نمیخاست و فراست عظیم داشت . »> شیخ الاسلام گفت که: «چون از ری بازگشتم, به خانقاه شيخ ابوعبداللّه باکو درآمدم. سه دوست بود مرا در خانقاه وی: یکی مکی شیرازی. و یکی ابوالفرح؛ و دیگر ابونصر تز زی سخ اواز داد که ابوالفرج! وی از خانه بیرون دوید و گفت: لبیک. شیخ گفت: چون دانشمند از این خانه بیرون شد من چه ترا؟ گفت: گفتید: وی به سفر میشود و وی نه سفر راست و سفر نه بابت وی است. وی آن راست که حلقهای گرد وی درنشینند. و وی از او میگوید. من فته" کاش باری این سخن آن وقت بگفتی تا e آمدی لیکن خرقانی را میبایست دید یعنی سفر من برای ن بود. » 0- شيخ ابوالحسن بشری سجزی» رحمه الله تعالی شیح الاسلام گفت که: «وی از پیران من است, از اين مشایخ که من ديدم سه تن مه بودند: خرقانی و طاقی و هر دو جاسوس القلوب بودند و ابوالحسن بشری. و وی ثقه بود در روایات. صوفی بود و مشایخ بسیار دیده بود چنانکه میبایست دید و سخن و ع از ایشان باز دانست گفت. مشایخ حرم دیده بود. چون شيخ سیروانی و سرکی و بوالحسن چهضم و ابوبکر طرسوسی و ابوعمر و نجید و دیگر مشایخ وقت. و شاگرد شیخ ابوعبدالله خفیف بود و حصری و نوری وابورّرعه طبری را دیده بود. » س 1-- کاکا ابوالقصر بنستی» رحمه الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «وی مرد بزرگ بود. در ایام من بوده. اما نه بابت پدر من بوده. مرا به وی نبرده» و من خرد بودهام.
روز ادینه پدر مرا پیش پیران بردی تا دست به سر من فرود اوردندی و پیش ابوالقصر نبردی و وی هم در مسجد بودی» زیرا که وی مرد ملامتی بوده؛ و پدر من قرا. اما شیح ابوالحسن تیشه ساو و برادر وی شیح أابومحمد. خادمان 9 مریدان کاکا بوالقصر بودند و پيران روشن و با نعرههای عظيم بودند و همة مریدان بوالقصر چنان بودند که ایشان را نعرههای عظيم بود و هر دو از وی حکایت کردی. » 2 و 403- کاکا احمد سنبل و برادر وی محمد خورچه» رحمهما الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «کاکا احمد سنبل مه از برادر خودبود. محمد خورچه» و باطن نیکوتر داشت. و برادر وی با التتر بود در ظاهر و با نامتر؛ و وی درویش بود به غایت و خداوند کرامات 9 ولايت و در کار من دور فرا بود. » 210 4- ابومنصور محمد الانصاری» رحمه الله تعالى وی پدر شیخ الاسلام است و مرید شریف حمزۂۀ عقیلی و خدمت ابوالمظفّر ترمذی کرده بود. شیخ الاسلام گفت که شيخ احمد کوفانی مرا گفت که: «این همه بکردی و گرد بگشتی چون پدر خود ندیدی. » شيخ E که: «من هفتاد و اند سال علم آموختم ونوشتم و رنج بردم در اعتقاد, اول آن همه از پدر خود آموخته بودم. لیکن قرا بود صادق و مثقی و با ورع که کس آنچنان نتوانستی بود و نتوانستی ورزید که وی. » و هم شيخ الاسلام گفت که: «یدر من در من سڑژی داشت عظیم. مرا گفته بود: عبداللّه! چند گویی که فضیل عیاض و ابراهیم ادهم؟ از تو فضیل آید و ابراهیم ادهم. وی مرا خوابۍ دیده بود با من نمیگفت. اما میگفت: هر روز تعبیر میکنم راست می آابد. »> شيخ الاسلام گفت: O E N E درزن و فرزند افتاده بود و آن ازدست وی بشده. همواره اظهار ملالت میکرد و تنگد ی ودر ا ما وی در ان فگدلی کے ميان من و شما دریای آتش بادا! ما چه گناه کرده بودیم ! ؟ وی زن خواست و فرزند آمد. روزی در ان تنگدلی از دکان برخاست و سبحانک اللهم بگفت و دست از دکان بداشت و به بلخ رفت پیش پیر خود شریف حمزة عقيلى. » o شریف حمزة عقیلی. » 405- ابومنصور سوخته» رحمه الله تعالىی شيخ الاسلام گفت که: «با منصور سوخته پیری تود در فهتدز: وقتی خویشتن را فرا سوختن داد از بهر أو بنسوخت» او را سوخته نام کردند. مردی صادق بود با صلابت. » چشتی» رحمهما الله تعالی شیخ احمد چشتی غير ابواحمد ابدال است. زیرا که وی مقدم است و شيخ الاسلام وى را ندیده و غير خواجه احمد مودود است. , زیرا که وی متاخر است و شیخ الاسلام را ندیده. شیح الاسلام گفت: «من هيچ کس ندیدهام قویتر در طریيق ملامت 9 تمامتر از احمد چشتی. و چشتیان همه چنان بودند. از خلق بیباک در باطن سادات جهان. سه بار به سر بادیه رفته بودو بازگشتە. که از خود در آن اخلاص تمام ندیده بود. همه احوال ایشان با اخلاص و ترک ریا بود هیچ گونه سستی روا نداشتندی در شرع تا به تهاون چه رسد. و شيخ احمد نجار را دیده بود و غیر او را. » شيخ الاسلام گفت قڈس سژه که: «احمد چشتی بزرگ بود و مراتعظیم داشتی و حرمت که هیچ کس را نداشتی و پیشین کسی که موی خود را در پای من مالید وی بود. و وی به زیارت شیخ بونصر طالقانی شده وان ا هو از وی: E شیخ الاسلام گفت که: «من هیچ کس ندیدهام به دیدار و فراست چون برادر احمد چشتی. وی خدمت من کردی و مرا تعظیم تمام داشتی.
من در قهندز مجلس میکردم و از مجلسیان من کس بود که با وی صحبت داشتی و سخنان من وي را باز میگفت. فق ھی گفت که اتن اتد نها ار کوی داشت دای اند که ار ان کن وک دز 211 سر من چیست - یعنی از طمع و ان سخن وی مرا مايه است. پس از ان مرا دعوت کرد و همة دنیایی خود بر من پاشید, و پس از ان در سرما و برف به نباذان شدیم؛ وی مرا ببرد و سر کار ما از آنجا بود. و بونصر سوهانگر از یاران چشتی بود. و وی صاحب فراست عظیم بود, و آن وقت که ما به نباذان رفتیم زمستان بود و شصت و دو تن ازمشایخ نواحی همه آنجا جمع آمده بودند. چهل و اند روز من سخن میگفتم ایشان را و بسط و افشای علم حقیقت اول از آنجا بود و ھچ کس از ایشان با من برابز زفقت و همه خداوندان:ولایا ت :و کرامات و فراست بودند و تا ایشان زنده بودند هیچ ترکمان به خراسان نیامد. چون با حفص بغاوردان که چشم و گوش فرا سخن من داشته بود و وی خداوند کرامات ظاهر بود و بی حد. » شیخ الاسلام گفت که: «اگر بوحفص بغاوردان زنده بودی شما جامة خود از وی درکشیدی و در وی ننگریستی. و من وی را سید و بزرگ میدیدم با کرامات ظاهرو فراست عظيم. دوستی ازدوستان او بود دوستان او پوشيده باشند از غیرت او. Û دوستی نبود از دوستان او دوستان او را نشناسد. 2 و چون فرود امد و چون احمد مرجانه و چهل و اند روز آنجا بود از آن جز کهنه سځادهای به خانه نیاوردم. روزی در آن ایام سماع میکردم و در آن شور میکردم و جامه پاره میکردم. چون از سماع بیرون آمدم؛ به مسجد جامع آمدم. در خمار سماع بودم که یکی از ایشان فراز آفذ د هرا گفت: آن جوان که بود که با تو در سماع میگشت؟ گفتم: چگونه؟ گفت: نوجوانی شاخ نرگس دراز در دست با تو میگشت در سماع. هرگاه که آن نرگس را و تو درشوریدی و بی طاقتتر شدی در سماع. گفتم: کسی را مگوی! دیگر پس از آن هنوز با هم نرسیدیم. مگر باحفص که به وداع من و دوستان آمده بود که بخواست رفت از دنیا و در آن هفته برفت. و بوبشر کواشانی در مجلس املای اسحاق حافظ مرا گفت: دانشمند! از آنجا اينجا آمدی بنشین! که من اینجا نیز باتوام۔ و در سخن بر من بسته شد, حرفی گفته نیامد. با خود میگفتم که: آن چه بود ,هرگز د دیگر چنان باشد؟ تا ورد به این ایت رسید که: وَمنَ الٺاس مَنْ يِذ مِنْ دون الله آتدادآ(165/بقره). و سخن بگشاد و پیوسته گشت. » 8- شيخ احمد حاجی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «شیخ احمد حاجی از پیران من است, شیخ حصری را دیده بود و ابوالحسن طرّری و غیر ایشان راء و از ایشان حکایت میکرد. وی را گفتم که: از E با یکی از مشایخ بر حصړی درآمدیم» چیزی نبود از خوردنی. شيخ میگفت: تحن دواټّک يا سيدي؛ إعْلفٰ دوابک یا سیّدی! و دست بر هم میزد. « 1 شیخ الاسلام گفت: «در آن منگر که به علف حاجت داشت, در آن نگر که به جز از او هيچ حاجت نداشت. » 9- شيخ بوسلمة باوردی» رحمه الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «شیخ بوسلمة باوردی خطیب صوفی سیّاح از پیران من است. پیری مسڻ بود و مشایخ بسیار دیده؛ چون ابوعیدالله رودباری و عباس شاعر و بوعمرو و نجید و با یعقوب نهرجوری؛ رحمهم الله تعالی. » 0- ابوعلی کیال رحمه الله تعالی شیح الاسلام گفت که: «من تيح بوعلی کیال را دیدهام.
اما خرد بودهام. وی را 212 نشناختهام. بزرگ بوده. شيخ سیستان است. طریق ملامت داشته. وی را به کرامات ستایش نتوان کرد که خود مه از کرامات بود. وى وشهع اخمد :نض و شح :بوس مالینی هر سه در صفُة سرای صوفیان بودهاند و من آنجا حاضر. » 1- ابوعلی زرگر. رحمه الله تعالى شيخ الاسلام گفت: «بوعلی زرگر از پیران من است. از پیران مهین. صوفی بود شاگرد ابوالعباس قصاب آملی و از وی حکایت کردی. » 2- ابوعلی بوته گر رحمه الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «وی نیز از پیران من است, مرد جواد بود و شيخ حصری را دیده بود و ازوی حکایت کردی. » 3- شيخ ابونصر قبانی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «وی سفرهای نیکو کرده بود و مشایخ بسیار دیده. شيخ اتوعفزو اکاق را دیده بود و خدمت کرده به اردن. و ابوعمرو نجید را دیده بود و شيخ ابونصر بوعبدالله مانک را نیز دیده بود به ارغان ا شاگرد شبلی و حکایات کرده قرا از ایشان» 4- شيخ اسماعیل نصرآبادی رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «وی پسر مهینه شيخ ابوالقاسم نصر آبادی است. ازوی حدیث دارم و حکایات از پدر وی. » شیح اسلام گفت که: «وی درویشی بشکوه بود و مشایخ بسیار دیده, بود و مه از عمو بود. شیخ احمد نجار استرابادی را دیده بود و ابونصر سژاج,. صاحب لمَع,؛ را دیده بود. » 6- اسماعیل دیاس جیرفتی, رحمه الله تعالی شیح الاسلام گفت که: «اسماعیل دباس از پیران من است. پیر روشن بود و محدث. شیخ مؤمن شیرازی را دیده بود و ازوی حکایت میکرد. » 7“ ابوشعيد مغلم» رخمة الله تعالى شيخ الاسلام گفت که: «بوسعید معلم پیر روشن بود و نیکو دل و صادق» و مرقع سپید پوشیدی. شیخ ابراهیم گیل را دیده بود. » شیح الاسلام گفت که: «شيیخ محمد ابوحفص کورتی زز بوده» خداوند وقت عظيم و از پیران من است. وقتی وی را بیماریی افتاد, قوم به نزدیک وی شدند. سخنی میرفت کسی دعویی کرد پیش وی, طاقت آن نیاورد غیرت به وی درآمد برجست و گفت: : حقي حق حق! ! چون ساعتی برگذشت, با خود آمد گفت: استغفرالله! استغفرالله! اسف رالا ضعیف شدهام و عذر خواست . « 9- شيخ عمو. رحمه الله تعالى کنیت وی ابواسماعیل است و نام وى احمد بن محمد بن حمزة الصوفى. شیح الاسلام گفت که: «شیح عمو خادم خراسان بود. وی پیر فرشاو من است. بعنی 213 اداب و رسوم صوفیان از وی اموختهام. و عمو مرید من بود با مریدی من وی را؛ و من همکاسة وی بودمی و چون وی نبودی من بر جای وی بودمی؛ و چون به سفر بودی نامهها همه به من فرستادی. » مشایخ جهان دیده بود و شیح بوالعباس نهاوندی وی را عمو لقب نهاده بود چنانکه گذشت. شیخ ابوبکر ففرا را دیده بود به نشابور. و سفر اول و حج اسلام با شيخ احمد نصر طالقانی کرده بود و شیخ ابوبکر فالیزبان را دیده بود به بخاراء و وی جنید را. و شیخ ابوبکر مفید را دیده بود و وی جنید را. و با شیخ سیروانی صحبت داشته بود و با همة مشايخ حرم چون بوالحسن جَهُصّم E E قصاب نوا انان مشایخ وقت 1 دیده بود و وی را وا بودند 5 خدییای نیکو کرده بود ایشان را و راحتها رسانیده. و شيخ ابوالفرح طرسوسی را دیده بود. در رجب سنة احدی و اربعین و اربعمائة برفته از دنیا. و عمر وی نود و دو سال بوده. 0- شيخ احمد کوفانی» رحمه الله تعالى شيخ الاسلام گفت که: «شیخ احمد کوفانی خادم عمو بودی و پیران بسیار دیده بود و سفرهای نیکو کرده.
وی مرا گفت که: ما از تو بدانستیم که ما که را دیدهایم. یعنی تو ایشان را شناختهآای به حقیقت. » 1 اتوالخن تخار رححة اللةتغالف شیخ الاسلام گفت که: «وی درود گر ی بود در فهندز. مردی 2 بود و بزرگ. کس وی را نمیشناخت. وقتی در مکه دیدهاند وی را پنجاه رکوهدار پا وی از مریدان وی. مرا حکایت کرده از هلال خادم مصری آن که مصری گفت: لاتطلَعٌ السْمُسن إلا بإذني. » شیخ الاسلام گفت که قاضی ابراهیم باخرزی مرا گفت که: کل ال اھ خوات دیدم. گفتم: خداوندا! بنده کی به تو رسد؟ گفت: آنکاة کاو را ھچ جات تمانو که او را از من باز دارد. » شیخ الاسلام گفت که: «مرا دیدار شیخ بوعلی سیاه روزی نبود, اما چون از خرقانی بازگشتم. قضا را شیخ عمو از وی بازگشته بود. مرا حکایت میکرد ازوی؛ و من از خرقانی و بوعلی سیاه مردی بزرگ بود و صاحب سخن و کرامات و ولایت عظيم به مرو. » شیخ الاسلام گفت که: «پیر محمد کشور تایب بود صادق. وی را ریاضتهاست وصالها کردی. وقتی در وصال بود و من با وی بودم تابه چهل روز. مرا گفتند که: وی آن را هشتاد روز تمام کرد و گفتند که: فد وزو الله اع مرا گفته بود که: اکر بر اين بیایی» در شرق و غرب چون تو نبود. » شيخ الاسلام گفت که: «محمد شگرف پیری بشکوه بود و با دعوی و قۆت و ملامت و مرا حکایت کرده. » شيخ الاسلام گفت که: «من دوبار به بوسعید بوالخیر بودهام و وی دستار خود از سر فرو گرفته و گلیم مصری خود به من داده و شلغم جوشيده در دهان من نهاده. چون به نزدیک وی شدم, برای من برپای خاست تمام و دیر مرا تعظيم داشت که اندک کسی را داشتی, لکن مرا با وی نقاری از بهر اعتقاد است و دیگر در طریقت. نه طریقت مشایخ ورزیدی, بعضی ازمشایخ وقت با وی نه نیک بودند. » شيخ الاسلام گفت: «احمد خضرویه روزی پیش بایزید گفت: یا رب امیدهای ما از خویشتن بریده مکن! بایزید گفت: يا ربٰ! امیدهای ما از خویشتن بریده کن! » شيخ الاسلام گفت: «آنچه احمد گفت عام راست. و آنچه بایزید گفت خاص راست, که اند علت :اسك اميد برناموجود بود. بر یافت امید کی بود؟ » 214 ابوبکر دفی گفت: «ألعافية و التَّصوْفٌ لايكون. » شیخ الاسلام گفت: «اگر صوفیی. احوال خویش را متهم کن که دعوی است. و افعال خویش را متهم کن که ریاست و اقوال خویش را متهم کن که بی معنی است. » جوانمردی در بادیه مضطرب شد گفت: «اگر مرا ته :سلافت یزون ازی هرک تر اناد نکنم. » چون از بادیه بیرون افد گنی وق :را به خا ت برد طعام داد. سیر بخورد و د. شیخ الاسلام گفت: «اگر وی بزیستی و یاد نکردی. شریعت تباه شدی. و اگر یاد کردی عهد تباه شدی. اق و ل وو زرا ات کر ووی زیر بو وای کی که یاد نکنم, از ننگ یاد خود او را چنان گفت. » شيخ ابوعلی سياه بمرو گفته که: «از هر چیز که چیزی بشود, چیزی بماند مگر شریعت. که چون از آن چیزی بشود هیچ چیز نماند. » شيخ الاسلام گفت: «سخت نیکو گفته است, و آن چنان است. شریعت همگی خواهد. E است. شریعت چون آب است. آب به مقدار باید. اگر بیفزاید ویرانی کند و اگر بکاهد ترا سيراب زکند. » مرتعش ا که: «هرگز خویشتن را به باطن خاصٌ ندیدم تا خود را به ظاهر عام ندیدم. » 8 شيخ الاسلام گفت: «معنی ان است که حقیقت من درست نيامد تا شریعت من صافی نشد.
» عادت شيخ الاسلام چنان بود که هرچه شنیده بودی از خصال حمیده و افعال پسندیده؛ چه در حدیث و چه در حکایات مشایخ» البثه خواستی که آن ړا بکړدی. و وی گفته است که: چون سی به شما ر شد ار بق صضلى. الله علنة :و تله كر نتوانید که آن را ورد کنید و دایم بورزید. باری یک بار بکنیدتا نام شما را از زمرۀ سٹیان کنند. و همچنین از معاملت نیکو و احوال و اخلاق مشایخ؛ که ما را به ان فرمودهاند که: بر پی ایشان بروید و سیرت ایشان گیرید! اکر همه نتو انید باری جنر ی ىدا وقتی در راهی میرفتم؛ درویشی سوگند بر من داد که: «مرا شلوار میباید. » مرا حکایت آن امام یاد آمد که سوار میآمد. درویشی بر وی سوگند داد به خدای تعالی که: «مرا شلوار دهی! » آن امام از اسب فرود آمد و شلوار به وی داد. مردمان گفتند: «این چرا کردی. که اين گدایان همه دروغگوی و زژاقاند؟ »> گفت: «من دانم اما مرا روا نبود که وی سوگند به خدای بر من دهد و من از وی برگذرم و مراد وی ندهم. » شیخ الاسلام گفت که: «من نیز آن کار کردم. شلوار به آن درویش دادم و بی شلوار مجلس داشتم. » شیخ الاسلام گفت که: «من بسيار با جامة عاریتی مجلس کردهام و بسیار به گیاه خوردن به سر بردهام و بسیار خشت زیر سر نهادهام. و ان وقت یاران داشتم و دوسان 9 شاگردان همه سیمداران 9 توانگران و e من خواستی ا اما ندارم پدر من دست از دنيا ا و دنیا همه بپاشید و ما را در رنج افکند و ابتدای درویشی و محنت ما از آن وقت بود. » شيخ الاسلام گفت که: «من زمستان جبهای نداشتم. و سرمایی عظيیم بود. در همه خانة من بوریایکی بود چندان که بر آن خفتمی و نمد پارهای که بر خود پوشیدمی» اگر پای را بپوشیدمی سر برهنه شدی و اگر سر را بپوشیدمی پای برهنه ماندی و خشتی که در زیر سر نهادمی و میخی که جامة مجلس برون کردمی و بیاویختمی. روزی عزیزی درآمد مرا چنان دید انگشت در دندان گرفت و در گریه ایستاد. ساعتی بود دستار از سر فرو گرفت و بنهاد و برفت. » شيخ الاسلام گفت که: «مرا دسترس آن نبود که قاریان مجلس را چیزی دادمی و از کس نمیخواستم و بر دل من از ان بار میبود. شخصی دانیال پیغمبر را عليه السلام به خواب دید که گفت: فلان دکان را به عبدالله گذار تا سیم آن قاریان را دهد! دانیال 215 آن شغل را کفایت کرد و آن مرد سیم آن دکان را به قاریان میداد. » شیخ الاسلام گفت که: «شش من نان به طسویی بود و من سفاناخ میخوردم . “« شیخ الاسلام گفت که: «هرگز در همة عمر خود اللّه تعالی مرا نیم روز در طلب دنیا ندندو و اکنون یز فن چن ایند اما هرا ار آن جه؟ اکر نیدیرم کافر باشم و اگرآن را بر دل من هیچ قدر و خطر باشد کافر باشم؛ تا به آن وقت که از آن نرستم و بایست آن از من نبردند آن را بر من نگشادند و اگر ملک سلیمان باشد مرا از آن چه؟ هرچیز که من دیده بودم و مرا خوش آمده بود و بایسته و به روزگار به چشم و دل من گذشته بود آن مرا نقد میکنند که میگویم: این آن است که فلان وقت دیده بودم و تر دل: فن کذشته بود ان وقت که هرا بانشت ان دود نداد آاکتون :ھی دفد. » ترکی بود که ملازمت مجلس شیخ الاسلام میکرد و بر پس سر شیخ الاسلام مقدار سپری نور میدید.
روزی با شیخ احمد کوفانی گفت: «تو آن سپر نور میبینی بر سر خواجه؟ » گفت: «بینم. » شیخ الاسلام گفت که: «نمیدید. اما بر نتافت آن را که آن ترک چیزی بیند و گوید که E a پس از آن آن نور ندید. شيخ الاسلام گفت که آن ثری گفنت' «اکنون آن نور نمیبینم» سبب چیست؟ » گفتم: «تو اکنون خود را بیامرزیدهای و خود را بززگ در -جشم میاآری که خخ كردةام و خاچىام. ان وقت خداوند نیاز و تشنامار بودی. » شیخ الاسلام گفت که: «هرکس را بتی است یعنی معشوقهای وقت بهار بت من e I وقتی هوا گرم شده بود و گلها همه برسیده,؛ مرا میبایبست که گل بینم تا چشم من براساید. به گازرگ ه میرفتم در باغچهای لالهای ددم فقدار اک وای سیت کو کے معن ود که نن ان انب لاله وده شيخ الاسلام گفت که: «وقتی تنگدل بودم صعب, درترّر سرای خود نشسته بودم اندیشه ناک به سبب امری. اوی کو کی ھی و ا ر در رو ا ا يه خط سرخ بر آن نوشته که: َرَج ! » شيخ الاسلام گفت که: «شیخ ابوالخیر تیناتی هشت سال به مکه بود مجاور؛ هیچ سؤال نکرد, و این صعب بود. که کسی که چیزی ندارد درمکه سؤال نکند. وقتی هشت شبانروز چیزی نخورده بود. بیماری با گرسنگی پیوست. سست شد. به حیله خود را به مقام ابراهیم افکند که دو رکعت نماز بکند. از سستی در خواب شد اللّه تعالی را به خواب دید که با وی گفت: چه خواهی؟ گفت: إشراف بر مملکت. گفت: ا دیگر چه خواهی؟ گفت: حکمت. گفت: بدادم. بیدار شد. » شيخ الاسلام گفت که: «از اشراف وی بر مملکت یکی آن بود که گفتی: بر سرها میبینم به خط سپید که: سعید وبر سرها میبینم که: نشف و دیگز فی که هر که از اقلیمی روی به حجچ نهد وی رأ میبینم. » شيخ الاسلام گفت که: «مرا آن نباید که بدانم که شقی کیست. که در آن چه کرامت باشد که غم هر کسی بباید خورد؟ و من در بد آرم و بینم و مقام مرد بگویم که مقام وی به نزدیک حقٌ تعالی تا کجاست» به ب کزان : اما شقاوت ندانم و نخواهم که بدانم, یعنی اگر خواهم بدانم . “« شیخ الاسلام گفت: «مرا بنگذارند که جدا کنم اهل ولایت را از دیگران, وقتی گفتم که جدا کنم. مرا بنگذاشتند. » الوا ی کین وو کر وت ا ھت و وا کی کو ند ا یی کد می بیند, و این دیدار به فراست وی را دایم باشد. و کس باشد که وی را این دیدار وقتی باشد و وقتی نباشد. در وقت غلبه و صولت بگوید و بود که آن سخن بر زبان وی برود آن حقیقت باشد و فراست راست, و وئار ان اكاة:تى. به نزدیک شما کدام مه است؟ » پس گفت: «آن پیشینه که آن فراست وی را دایم است اهل ولایت است, و آن بیشتر ادال و انراز و زقاد را بود وان تساه مخقی انسحت که وقت باشد که پر وق :پوشیده 216 بود و گاه بود که آشکارا باشد اگر هزل گوید آن حقیقت باشد و اگر در غفلت گوید. چون آن را پاس دارند همچنان باشد که وی گوید. » خامع مقامات شح الافلام کوید که دش الالام چاین ود O «ابوالحسین دژاج به آرزوی یوسف بن الحسین به ری آمد. از هر که حال وی پرسید گفت: به آن زندیق چه کار داری؟ چون بعد از ماهی بر وی درآمد. وی را گفت: شھ بیت ادد اری؟ کت دارم. بیتی تازی یاد داشت بخواندہ یوسف بن الحسین در سماع بشورید. و طوفان از چشم وی روانه شد.
گفت: ای ابوالحسین! عجب مدا ر که ماهی است در ری میگردی و حال من میپرسی. ی وتن به آن زندیق چه کار داری؟ از وقت صبح باز قران میخواندم اشک از چشم من نیامد. بدین یک بیت که تو خواندی ببین که چه حال ظاهر شد. » شيخ الاسلام گفت: «ندانم که از اول وی را شناخت. رنگرزی می کرد یعنی تلبیس و فت ا اناه کفدن قایه کفتپ یا خود وو آن جال غلنه ره چاق ورد وان هه است ا أن بن تفصیل حکمتها و نکتههایی که بر زبان شیخ الاسلام گذرانیدهاند متعش بلکه متعڈر اجار ا ایا کته ایت و شار که ر و ر ماد اما ال ل ا بر این مقدار اقتصار افتاد. وی روز ادینه بوده است, بیست و دوم ماه ذو الحجه. سنة احدى و ثمانین و اربعمائة, و عمر وی هشتاد و چهار سال. 42- شیخ ابواللیث فوشنجی. رحمه الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «لیث فوشنجه بزرگ بوده و عارف. پای برهنه رفتی. » وی گفته که: «از پوشنگ به هرات ے آفذم. به آن سیت آنجا ماندم که به خيابان می گذشتم. تز گور سشان: زنئ نه کوزک بازنشسته بود» مئ گفت' جان مادر! یگانة مادر! از ان مرا حالی پیدا شد. » شیح الاسلام گفت که: «بو وايل شقيق بن سلمة الكوفى از بزرگان تابعین است نوحه بشنیدی و بگریستی. » ق یکی از این طایفه گفته است: «ألَلدّدٌ بالٌكاءِ تَمَنْ التْكاء. » شیخ الاسلام گفت که: «بازمانده از صحبت تو از اشک حسرت لذت مییابد, یابندۀ تو چه یابد؟ » قبر ليث فوشنجه به خیابان است. چون وی برفت, او را یاران بودند, بر سر قبر وی خانگکی ساختند و بر بام خانه چهار طاقکی. فد ان ھی ودند تا یک بک فی رتد ة پهلوی وی دفن میکردند: رحمهم الله تعالى. شيخ عمو میگفت که: «این قبر فلان نار فروش است و این آنِ فلان؛ و به من مینمودی قبر یاران وی را. » شيخ الاسلام را خوش میامد و میپسندید موافقت و استقامت ایشان راء و گفت که محمد عبدالله گازر گفت که: «همه نیکویی که خود را میبینم» سبب ان دانم که ليث فوشنجه با من رازی کرد مزۀ آن در حلق من فرو شد. » ليث فوشنجه وقتی در رود هرات غرق شد میتپید, گفت: «الهی! اکنون مرا گرفتی برگ آمدن ندارم. اگر مرا به سلامت بیرون آری» سه بار ترا سورۀ قل هو الله بخوانم. » گفت: «از آن پرستم,. نه سال است تا در آنم که بخوانم نمیتوانم. هرگه که گویم: احد مولی گوید: ا بزرگ بوده است اړ این ا وی را در تاریخ آوز دة اندي هو محمد بن عبدالله القطضار الهروى من فيان وا اة الا 217 و و انهه 1 ,هديا قاو و خواجه بوعبداللو ه بوذهل به وی ارادتی داشت عظیم. و برای وی کارها کرده بود. وقتی وی را گفت: «خواجه این همه میکنی, آخر تو مرا به در شهر بیرون خواهی کرد. » گفت: «من؟ » گفت: «تو. » روزگاری برآمد و وی رئیس هری بود. محمد غبدالله کازر شن یکو گفتی :در معاملت و ترک ذبا ودر دلها۔ انر می کرد: مردمان دست از دنیا بداشتند و از املاک خود بیرون آمدند. خواجه بوعبدالله وی را از شهر گسیل کرد و گفت: «بباید رفت از شهر به حوالی شهر جایی که خواهی می رو! که سخن تو مردمان را زیان میدارد. یعنی چون مرد دست ازدنیا بدارد. سیم سلطان بریده گردد. » و خواجه بوعبدالله چهار سال خدمت شبلی کرده بود و بی سؤال مال عظیم بر وی نفقه کرده. شبلی وی را جواد خراسان گفتی. و خود حافظ بود و ثقه و مکثر.
4- فَرْبَنّج» رحمه الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «وی پیری بود درویش,» بز زک :و خد او ند ولايت و فراست. هم به گازرگاه ما در قبر اسٍت . “« روزی خواجه بوعبدالله بوذهل به وی رسید. گفت: «پسر بوذهل! کی بود که ترا رو برنشانند؟ » خواجه هشیار بود دانست که مرد بزرگ است» گفت: «ای شیخ! نتواند بود که ترا برنشانند و مرا فرو ننشانند؟ » گفت: «پسر بوذهل. مرنج ! چه مزه داشته باشد که مرا برنشانند و ترا فرو ننشانند؟ » یک هفته برآمد. امیر خراسان وی را بگرفت و به قلعة قلاخ ترد و ڌر طاقۍ کرد ودږ تراورة ا آنا برفت. 5- خواجه خبرچه» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «خیرچه غلامی بوده» به گازرگاه e خواجة وی از وی چیزها میدید و کرامات عظیم مشاهده میکرد وی را آزاد کرد. به گازرگاه آمد و آنجا خانگکی ساخت و مقام کرد. » شیخ الاسلام گفت که: «من پسر خواجة وى را از وی حکایت کرده. وی گفت که: وتن تسل افده نوت و وی کر نر تل سنگ شده بود و میگفت: خداوندا! هر که را سیم بايد سیم ده و هر که را زر بايد زر ده؛ و هر که را غلام و زمین بايد و هرچه بايد بده! خیرچه را همین تو بس. >, شيخ الاسلام گفت که: «حال آن گڑا محل غيرت است. اما اختیار حق سبحانه بندگان را نه به سبب و علت است. لال :را با انتک غلامی بود جیشی کوان و توجهل و عتنه و شیبه را که سادات مکه بودند براند. وی چه کرد و اینان چه کردند؟ هیچ. همه به عنایت و قسمت او باز بسته است و کس رادر ان سخن نرسد. » شيخ الاسلام گفت: «چون کسی بیمار بودی یادردی داشتی, به خیرچه شدی تا وی الحمد برخواندی و بدمیدی. و در حال راحت پدید آمدی. وقتی دانشمندی را درد دندان بود. به وی شد, الحمد بخواند و بدمید, به شد. آن دانشمند گفت: خیرچه! الحمد نه راست میخوانی آن را بر تو راست کنم؟ گفت: نه تو دل خود راست کن! » شيخ الاسلام گفت که: «من از خرقانی الهمداللّه شنیدم, که وی امُی بود الحمدلله نمیتوانست گفت و وی سید و غوث روزگار بود. » 6- ابوعبداللّه احمد بن عيدالرحمان بن نصر المالينى. الله تعالى وی از مهینان مشایخ هرات ت است, از اقران شيخ عمو. با وی حج اسلام کرده بود و E ؛ و در زهد و ورع یگانة روزگار. در تجرید و ترک دنیا سخن کردی و سخن وی را در دلها اثر تمام 218 بودی. صاحب کرامت و ولایت بوده. یکی از اصحاب وی ,عبدالله بن محمد بن عبدالرحيم بوده است. وی گفته است که: «شيخ من؛ ابوعبدالله احمد نصر, روزی مرا گفت: برو به مکه و فلان کس را بگوی که چنين و چنين کن! من گامی چند برداشتم خود را به مکه یافتم و آن پیغام بگزاردم بدان کسی که گفته بود و پیش از نماز دیگر به نزدیک شیخ بازآمدم. ان وقت که انجا رسیدم خواستم که حج گزارم. آن کس که پیش وی رفته بودم گفت: برو و سخن شیخ را خلاف مکن. و اگر نه باز نتوانی گشت و سه ماه در راه بمانی. » ت ا ا ل او به زیارت وی رفتی. رحمه الله تعالی و گفته اند ابونصر محمدبن احمد بن ابی جعفر, عالم بوده به علوم ظاهر و باطن؛ و فقیه روزگار و به اصل از کرمان بوده. سبپ توب وی آن بود که روزی شخصی فتوی آورد که: «چه فرمایند ايمَۀ دین در این شخصی در جوانی چوبی چند از روی غضب بر دراز گوشی زد.
آن دراز گوش روی بازیس کرد و گفت: ای خواجه! این خشم تیز بر من مظلوم رانده گیر! اما کار ان وران و و وا ا اکن ت ال ا کان شخص میگرید و حالا آب چشم وئ :به خون ندل شد است:. حکم طهار ت ونماز وی چه باشد؟ » چون ابونصر این فتوی بخواند, از هیبت آن سخن بیهوش شد. چون به هوش آمد. احرام صحبت آن شخص بست. کون نه زل وی ر سند :وی: دران کرنه و انوه از دنیا رفته بود. پیری دید با روی نورانی و موی سفید, و خون از دیدۀ وی دویده و بر روی وی خشک شده. اما میخندید۔ ابونصر را از خندۀ وی عجب امد. تکفين و تجهيز وی کردند و نماز گزاردند. چون ابونصر از آنجا بازگشت گریان» پیری به وی رسید گفت: «ای جوان! چرا میگریی, مگر آیتی از کتاب الله به تو رسیده است که به آن عمل نکردهای؟ اما این گریستن تو به گریستن دامن سوختگان میماند. نه دل سوختگان. » آن پیر این بگفت و بگذشت. شیخ ابونصر را درد بر درد و سوز بر سوز بیفزود. از هرچه در آن بود بیرون آمد و سفر و سیاحت پیش گرفت. و گویند سیصد پیر را خدمت کرد و صحبت خضر عليه السلام دریافت و در حرم مکه و مدینه و بیت المقدس و غير انها ریاضات کشیيد و عبادات کرد و در اخر به هرات I I E E ترقت و قبن وی در خانچه باد است به هرات بزاژ 5 ېزک به 8- سلطان مجدالڈین طالبه» قڈس الله تعالیى روحه گویند که وی از اهل عسکر بوده در ترک و تجرید و توکل یگانه بوده. درویش محمد چرگر که یکی از ابدال بوده در جامع هرات به سر بردی. روری در مسجد خفتة بود و كوزة آب وی زیخته: خادم مسجد آنجا رسید پنداشت که وی بول کرده است. وی را چندان بزد که اعضای وی مجروح گشت. چرگر آهی بزد و برفت. مسجد از چوب بود, آتشی پیدا شد و مسجد بسوخت و از آنجا به بازاری که آن را بازار جمله فروشان گفتندی در آمد. سلطان مجدالڈین طالبه را از آن خبر کردند, در عقب چرگر روان شد. چون به وی رسید, گفت: «چرگر! شهر مسلمانان را چرا مئ شسوزی؟ > چرگز باز گتتت و اب چشم خود بر اتش افکند: اتش :قرو فرد: و اين رباعی بخواند: آن آتنشن دوشین که ر بر افروخته بود او سوختن از دل من افوخشة بود 219 کر اند دو جنم فن ادى ارق چه جمله فروشان که هری سوخته ود گویند وقتی سیل آمد. نزدیک شد که هرات را ببرد. خبر به سلطان مجدالڈین بردند. گفت: «خرقة مرا پیش سیل نهید! » چنان کردند. فی الحال سیل بازگشت. امام فخر الڈین رازی رحمة الله عليه در وقت وی بوده است و به صحبت وی تبرک و تقرب جستی. چون وی را وفات رسید. در اندرون هرات. میان درب خشک و فیروز آباد. دفن کردند و شيخ محمود اشنو ی كه صاحب رسالة غاية الامكان فى معرفة الرّمان و المكان است در نة مقبرة وی مدفون است و اين شیح محمود از اصحاب و تلامذة مولانا شمس الذين محمد بن عبدالملک دیلمی است رحمه الله تعالی که از اکابر مشایخ و محققان است و سخن در حقیقت زمان و تحقیق ان. چنانکه در مصنفات وی مذکور است, در مصنفات دیگران کم یافت شود. 9- ابوعبدالله مختار بن محمدبن احمدالهروی» رحمه الله تعالی وی از بزرگان مشایخ هرات است. جامع بوده میان علم ظاهر و علم باطن, صاحب کرامت و ولایت بوده است. گویند که در لوح قبر وی چنین يافتهاند که در سنۀ سبع و سبعین و ماتین ازدنيا رفته.