Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)
شبی برخاستم و وضو ساختم» و در سجده افتادم و گفتم: خداوندا! دیگر باز نگردم به آنچه کردم. چون بامداد شد شبه آن غلام از من برفت و من به صورت اصلی خود بازگشتم و خلاص شدم, و این نام بر من بماند. پس سبب نام بافندگی بر من آن جنایت بود که خداوند تعالی مرا به آن عقوبت کرد. » ود وی ی و «روا نباشد که مسلمانی مرا نامی نهاده باشد, من آن را بگردانة . “« وی را پس از مرگ به خواب دیډند. گفتند: «خدای با تو چه کرد؟ » گفت: «لاتسشالني عن هذا ولکن اس سْتَرَحْث من دنياكُمُ القَذِرَة. » ابوالحسين مالکی گوید که: «در وقت نزع خير نساجح حاضر بودم. وقت نماز شام درامد. وی را غشی افتاد وراز هوش بشد. چون چشم بگشاد به سوی در خانه اشارت کرد و گفت: قف! عافاک الله! بایبست. ساعتی مرا زمان ده! که : تو امور خداوندى و من نیز مأمور خداوندم و بندۀ فرمان وی» آن فرمان که تو داری از تو فوت نمیشود و من خود در قبضة توام. اما نماز مرا فرمان است به وقت باز بسته. ترسم که از من فوت شود. پس آب خواست و وضو ساخت, و نماز شام بگزارد. پس بخفت و چشم بر 92 هة عادو خان داد رخف الله الى رجه واس 52- محفوظ بن محمّود» رحمه الله تعالی أ فة اة اة و كل فن :الا له از کدفای :هاه اون ات ونور گان اسار ار اصضخات اتوفضصن وقد ان وحفص ا او عفان خر ضفب داف اد دنیا برفته» در سنة ثلاث إو اريع و ثلثمائة و پهلوی ابوحفص در قبر است. وی گفته: «الٹوکُل ان يأك العبدٌ بلاطمع ولاشره. »> ا : «مَن أراد ان يبصر طريق رده قَلْيثْهمْ نفسَه في الموافقات فضلاً عن «“. i 3- محفوظ بن محمد رحمه الله تعالىی وی بغدادی است. یکی از سالکان طپریق تصوف است. وی گفته: «من انض خان سه آّلى بمساوی الاس و من انر فوت فن سَلِمَ مِنْ رة مَساوى التاس. » و هم وی گفته: «اكثرٌ الئاس خيراً أسلَمُهُم لِلْمُسْلمينَ صَدراً. » 4- ابراهيم الخواص» قدس الله تعالى روحه ان طف ا نت اس و قنل فن الال که او انوامنخاق شت گات وون طربو تجريد و توكل و كان اوحد المشايخ في وقته. استاد جعفر خلدی و سیروانی مهین است و غير ایشان. گویند بغدادی است و پدر وی از آمل بوده و از اقران جنید و نوری تود وین ار اسان کر که ار دنا در س احدی و نھکو و ھان اا کر درست شود و یوسف بن الحسین وی را شسته و دفن کرده. در مسجد برفته به علت شکم. هر باری که فارغ گشتی غسل کردی. کوند: ان روز که برفت از دنیا هفتاد بار اجابت کرده بود و هر بار غسلی آورده و سرمایی عظیم بود پسین بار در آب برفت. قبر وی در زیر حصار طبرکِ است. شیخ الاسلام گفته است که: فر کز قنری:ندیدم که آن هننت و شکوځ که کونی شدرزی است خفته که ناگاه فرا آن رسی. » وی صحبت دار خضر بوده. عليه الشلام شیخ ابوبکر کتانی گوید: «وقتى خۆاص از سفر آمد گفتم: در بادیه چه شگفت دیدی؟ گفت: خضر عليه السلام به من رسید, گفت: ابراهیم! خواهی که با تو همراهی کنم؟ گفتم : نی گفت: چرا؟ گفتم: او رشکین است ترسم که دل من با تو پیوندد.
» شیخ الاسلام گفت که: «شیخ خرقانی مرا گفت در میان سخنانی که با من میگفت: e و اکر از هری درو شی ته مک روئ از ان توه ِ« ابراهم خواض گفنه: «العلم كله قي كلخشن: لاقكلف فماكفيت: ولائضة مااستكفيت: یعنی رنج مکش در لا وا ای ا وا ا ری ست و کات ردان اجه ار و کقایت ان طلب کرده انو و ان انقاة:احگاد خداوندی است از اوامر 9 نواهت . « ابوالحسن علوی گوید که: «در مسجد دیور شدم. خواص را دیدم. در صحن مسجد در ميان برف. گفتم: سلام علیک! یا ابااسحاق! بیا تا در پوشش رویم! که مرا بر وی شفقت آمد. گفت: مرا با مجوسیت میخوانی؟ نکی از تخرد با نامدن و ار اقراة با علاقت آمدن مجوسيت بود. » شيخ الاسلام گفت: «ا نشان دوگانگێ بجاست. مجوسیت بجاست . « ابوالحسن گوید: «پس خواص دست مرا گرفت و بر تن خود نهاد, در عرق غرق بود. تزدییۍ بود که. از گرمئ :دنت من بنشۋزد. دو کن نکر نشت و دید و اتن . دو ت 93 برخواند: قد صك إلطريق إليک حفاً فا ایی ب ول قَأنٍ ورد الشتاءً, فأنت كف إن ورد المصيف فأنت aî ممشاد دیتوزئ کوید که «نیة خواب بودم در مسجد فرامن نمودند که: خواهی که دوستی از دوستان ما ببینۍ برخیز و بر سر تل توبه شو! بیدار شدم. برف أمده بود. آنجا رفتم, خواص را ديدم مریع نشسته و گرد بر گرد وی مقدار سپری سبز تھی از برف و با آن همه برف که بر سر وی آمده بود در عرق غرق. گفتم: ار یافتی؟ گفت: به خدمت فقرا. » وقتی کسی وی را دید در بیابان. بوه زده و به فراغت نشسته. گفت: «يا ابااسحاق! حالم به شمشیر به سر من ایند از حسد. » وقتی در مسجد نشسته بود بر سر سجاده. شخصی مشتی درم بر روی سجادۀ وی نهاد. وی برخاست و سجاده بیفشاند. و آن سیمها در خاک و سنگ ریخت و گفت: «این نشستگاه به بیش از این بر من آمده است. » آن کس گوید: «هرگز کسی به ع وی ندیدم که چنان کرد و به ذل خود که آن سیم بر ميچیدم از زمین. » فضل رازی را در ری صدهزار درم میراث رسید. آن را بیاشید. چون با خويشتن آمد و از حال با علم افتاد, وی را ده درم مانده بود گفت: «این را در تعلم به کار برم. » آخر گفت: «این چه بود که کردم, از وجد با علم افتادم؟ » به نزدیک ابراهیم خواص رفت از وی پرسید که: «صد هزار درم میراث یافتم بپاشیدم. ده درم ماند در علم بکار بردم. » خواص گفت: «این ترا از آن افتاد که در اول از آن شربتی آب خورده بودی. به ان بردی تا ترا آخر به این بگرفتند؟ » بعد از آن بوسه بر دست وی زد و گ «فدای آن دستم که چون تنژل کرد از وجد با علم افتاد, یعنی با جهل نیفتاد. » شخصی از شبلی پرسید که: «از دویست درم چند درم زکات بباید داد؟ » گفت: «آن تو بگویم یا آن خویش ش؟ » گفت: «آن تو کدام است و آن من کدام؟ » گفت: «ترا از دویست درم پنج درم اند داد و ضرا از دویست. دویست درم و پنج درم. » گفت: «این دویست خود دانم آن پنج چیست؟ » گفت: «آن دویست درم که داری بدهی؛ و پنج : «این مذهب کیست؟ » گفت: «مذهب ابوبکر صڈيق. ری الله عنه. » 5- ابراهیم بن عیسی, قدس الله تعالی سره از اضقفهان بوذ و صضجیت با مروف کرخی داشت ابراهيم خواص قدس سژه گفته است: «در بغداد بودم. بر کنار دجله وضو میساختم.
کسی :را دید از آن انب وله بر رزوی آت . می امد روئ بن زمین تهادم . و گقته: به عزت و جلال تو که روی برندارم تا این مرد را ندانم! ابراهیم بن عیسی را دیدم بیامد و مرا به پا بجنپانید و گفت: هرگاه خواهی که کسی را از اولیای حق بشناسی, این بگوی: هو الأول والأخرُ والظاهڙ والپاطِنْ. وَهُوَ پکل تی ءِ عَليمٌ(3/حدید) . « وفات او در سنة سبع و آربعین و مأتین بوده به اصفهان. 6- ابراهیم بن ثابت» رحمه الله تعالی کنیت وی ابواسحاق است. از مشایخ بغداد بود. با جنید قدس سره صحبت داشته. شیخ ابوعبدالرحمان سُلّمی گفته است که: «وی را دیدم. گفتم: مرا دعایی کن! گفت: اختیار تو آن را که ترا نهادهاند در ازل به از معارضة وقت. و هم وی را گفتم: مرا وصیتی کن! گفت: کار یفک که ار ان شمان شوى و وفات وى در سنة تسع و ستين و ثلثمائة بود. 94 7- ابومحمد جُريري» قڈس الله تعالی روحه از طبقۀ ثالثه,است. نام وی احمدبن محمد بن الحسین و گفتهاند حسین بن محمد و گفتهاند عبداللّه بن یحیی. از کبار اصحاب جنید بود و پس از جنید به جای جنید وې را نشاندند از بز رگێ:وی: از علمای مشایخ قوم بود. صحبت داشته بود با سهل عبدالله تستری. در تال هیر در جنک قرامطه از تشنكى بمرده: تة اتنى عشرة و فيل نة اريع عشرة و ثلثمائة. درویشی همی گوید: «من آن سال با آن مردمان بودم» از دست قرامطه بجستم. چون برفتند باز آمدم به نزدیک قافله شفقت اسلام را تا مگر خستهای را آب دهم, یا نظاره کێم که حال ایشان چیست. میان خستگان همی گشتم. ابومحمد جریری را رحمه الله دیدم. ميان خستگان افتاده و سال وی از صد درگذشته بود. گفتم: يا شيخ ! دعا نکنی تا خدای تعالی این بلا کشف کند؟ مرا گفت: گفتمش, مرا جواب داد که: آن کنم که من خواهم. » درویش گفت: «دیگرباره این سخن را بر وی گردانیدم۔ مرا گت اف برادرا یوقت دعاست این روف رصا وقلح اسک کی دا یشن از نزول بلا اند چون بلا آمو رطا باند دادر : وی گفته: «التَْصَوّفٌ عَلْوَهٌ لاصلځ. تصوّف به صلح نیابند. آن به جنگ بستانند نه به صلح. » شيخ الاسلام گفت که: «تصوف به طلب و صلح نیابند که آن قهر است. آن تیری است چون برق از نور اعظم که از بالا درآید تا به که اندازند. آن که طالب آن است از وی گریزان است و آن که اهل آن است, اگرچه گریزان است, آن به وی شتابان است. » و هم شیخ الاسلام گفت که: «آن جنگ, N آن است که دست به آن میزنی و در دست نمیآید. آن کس که اين سخن ته از چاشنی گفته و به عیان بگرفته نه از علم میگوید. از علم چنین سخن نیاید. » درویشی ابومحمد جریری را گفت: «بر بساط انس بودم؛ دری از بسط بر من بگشادند. از مقام خود بلغزیدم و از آن محجوب شدم. راه به گم کردۀ خود چون یابم؟ مرا بر راهی که به آن برساند دلالت کن! » ابومحمد بگریست و گفت: «ای برادر! همه به این درد گرفتارند و به این داغ مبتلاء لکن بر تو بیتی چند بخوانم که بعضی از این طا گفتهاند: قف بال یار قهپذه اثناڙهم بكي الأحِبَةَ حَشرة وَنسّğؤقا کې قد وَقَفْت بها أسائِل مُخبراً گن اهلها أؤصادقاً او مشفقا فأجاټني داعی الهّوى في رَسّمها فارَفڦت مَن هوى فَعَر الملتقى» س 8 ك جخ الله ال از بغداد بود و با ابومحمد جریری صحبت داشته بود و در ورع و مجاهده کامل بود. وی را پس از وفات به خواب دیدند. گفتند: «حق تعالی با تو چه کرد؟
» گفت: «بر من رحمت کرد و به بهشت دراآورد. » گفتند: «بدان معاملتها؟ » گفت: «نی, اگر بدان 9- عَبّْلان الشمرقندى» رحمه الله تعالى از کبار مشایخ بود و با جنید صحبت داشته بود و از وی طریقت گرفته و در معارف وی گفته: «عارف از حق به حق نگرد. و عالم از دلیل به حق و صاحب وجد از دلیل 95 160 - غێلان المَوَسوس» رحمه الله تعالی وی را غیلان المجنون نیز گفتندی. از مقدمان مشایخ عراق بود. در خرابهها بودی و با کس نیامیختی و از کس چیزی قبول نکردی و کس ندیدی که او چه خوردی. محمدبن السمین گفت: «غیلان را ديدم در ویرانههای کوفه. از وی پرسیدم که: بنده از خطر غفلت کی رهد؟ گفت: آنگاه که بدانچه وی را فرمودهاند مشغول باشد و از آنچه نهی کردهاند غافل. و در حساب نفس خود عاقل. » 1- ابوالعباس بن عطاء قدس الله تعالی سره از طبقة ثالثه است. نام وی احمدبن محمد بن سهل بن عطاء الأڌمی است. بغدادى است. از علمای مشایخ است و از ظریفان صوفیان۔ وی را سخنان E است. در معنی قرآن صاحب تصنیف است. قران را تفسیر کرده از اول تا اخر به زبان اشارت. شاگرد ابراهيم مارستانی است و از اران جنید. ابوسعید خراز وی را زر میداشت. خراز گويد: «اللضوف خلى ولشن انابة :و مارأيت من أهله إلا الجنيد وان العطاء» به سبب ج كشته دة است ٠: در ذوالقعذة سنة تسخ و تلئقانة و فل سنة احذى عشرة و ثلثمائة در ایام خلافت القاهر باللّه. آن وزیر که حلاج را بکشت, ابوالعباس را گفت: «در و چه گویی؟ » گفت: «تو خود چندان داری که از آن باز نپردازی. سیم مردمان بازدە! :« وزیر گفت: «تعريیض می کنی؟ » فرمود Û دندانهای وی یکان یکان میکندند و به سر وی فرو میپردند تا کشته شد. سيل اب عطاء: «ما افضلٌ الطاعات؟ » قال: «ملاحظة الحق على دوامٍ < وی فته در تفسیر قوله تعالی «يميٽني. 8 ينن“ (81/شعراء): «نمنتتی عي ينی به. “» و هم وی گفته در تفسیر قوله تعالی «إِنٌ الذي قالُوا ربا الله ثم اشتقاموا. » ( 0/فصلت) ققال: «نُمٌ اشتقامُوا علي اتفِراد الال e ٍ« و هم وی گفته: «الأَبُ الوقوف مَةَ المُستخسناتِ. » فقيل لَمٌ: «وما مَعْنى ذلک؟ » فقال:_«ان تعامل اللّة بالأدب سرا اکا کت کڈلک کت دیا و ن کت آعجمياً. » ادا نطقت خت بل ولح ة وا س گئٽ جاَٿ يكل مَليج شیخ الاسلام گفت: «ادب آن است که: با اللّه تعالی معاملت درگیری؛ از سر آب و و رعونت نفس برخیزی,؛ نگویی که من و کرد من؛ گویی که او و توفیق و عنایت 9. “« 2- ابوصالح المزبّن» رحمه الله از بزرگان روزگار خود بود. با ابن عطا صحبت داشته بود. صاحب خلوت بود و با کس بامیختی۔ نشول ین الله تة اھت که «مرا ارزو کو ا وقتی در حرم وی را دیدم و از وی صحبت خواستم, گفت: ای سهل! اگر بوصالح فردا بمیرد. ضحت نا کت داری؟ ککھ بدانھ کے اکنون. شان انگار و ای جشنی می نایدا نند 3- ابوالعباس ارزیزی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که وی گفته که ابوالحسین عبادانی گفته که: «من و درویشی به بصره اده :زوز نافد چیزی نخوردیم. روز هفتم شخصی درآمد, دو پار زر آور: یکی مرا داد و یکی یار مرا. من آنِ خود را به وی دادم تا خوردنی آورد. بخوردیم و روی به راه نهادیم. O O به ملاح دادیم تا ما را در 96 کشتی نشاند. دو روز در کشتی میرفتیم؛ میدیدیم که درویشی در کنجی سر فرو ِ برده. چون وقت_ نماز شدی, نماز بگزاردی و باز سر فرو بردی.
پیش وی رفتم و ما یاران تواتم ا کو کد ی کار ا شد یوی کھت چون اشد بکوھ کتم بگوی ! : فردا نماز پیشین؛ من از دنیا بروم. E و اگر از این جام من چیزی به وی بايد داد بدهید. چا افش زر ی ا ررر ی که ررر نه اک ساز و برگ من نهاده بینیدے کار مرا بسازید و آنجا دفن کنید و این مرفٌع من ضايع مکنید, نز کر ید. چون به حلّه رسید, برنایی ظریف و لطیف این مرقع از شما باز خواهد. به وی دهید. دیگر روز نماز پیشین بکرد و سر در مرقع برد. چون پیش وی شدیم» برفته بود. ملاح کشتی را با کناره ترد در ختانۍ دیدیم و ذز اتا در ختی دزو انجا شدیم» » گوری دیدیم کندم و همه اسباب نهاده. کار وی بساختیم و دفن کردیم و مرقع برگرفتیم و روی به حه نهادیم. برنایی پذیرۀ ما آمد بر آن نشان که او داده بود. ما را گفت: آن ودیعت بيارید! گفتيم: چنین کنيم. گفتیم: از بهر خدای با تو سخنی گوئیم . گفت: بگویید! گفتیم: او که بود و تو که ای و این چه قصّه است؟ گفت: اق دروىشى: جود ھىرانى ەت و ارث طلب کرد مرا به او نمودند. اوه را ی ا ر ان رای و کت2 شا اینجا باشید تا من بازآیم. از چشم ما غایب شد و آن مرقع درپوشید و جام خود پاک نترون کر دنو کیت" این آن تفا شت . و برقت ما در مسجد حله شديم دو روز انجا بودیم؛ چیزی فتوح نشد. از جمله آن جامه چیزی به یار خود دادم که طعامی آر تا بخوریم. ساعتی بودم ديدم که وی میآید, و خلقی عظیم در وی آویخته درآمدند و مرا نیز بگرفتند و میکشیدند. گفتم : آخر چه بوده است؟ بازگویید! گفتند: امروز سه روز است که پسر رئيس حلّه پیدا نیست و جامة وی با شما مییابیم. گفت: پسر من کو که خافة یبا شنماست ؟ راش وید قضة را ار اول تا خر غار کم وی بکرنسه و روی به آسمان کرد و گفت: الحمدلله که از صلب من چون اویی بود که ترا شایست. » شیخ الاسلام گفت: «همه خلق زنده از مرده میراث برند. مگر این طایفه که مرده از زنده میراث برد. » و گفت: «هيچ کس با پیری از خداوندان ولايت صحبت ندارد به صدق که نه چون او برود, از احوال و ولایت وی چیزی میراث برد. » w ابوالعباس دىنوریى» قدس الله تعالىی روحه -164 از طبقة خامسم است. نام وی احمدبن محمد است. صحبت داشته با یوسف بن الحتشن و الله راز و يریو اين عظاغ و رونم زا دده بوذ نیکو طریقت بود با استقامت. به نیسابور آمد و آنجا مدتی اقامت کرد و مردم را موعظت میگفت به زبان معرفت به خوبترین بیانی. بعد از آن از نیسابور به ترمذ آمد. خواجه محمد حامد شاگرد ابوبکر وراق پذيرة وی آمد و بوسه بر رکاب وی داد. شاگردان را خوش نیامد. وی . را گفتند که: «چرا ان کزدی؟ » گفت؛ «من شنیدهام که او خداوند مرا نیکو میستاید. » و از ترمذ به سمرقند شد, و آنجا برفت از دنیا پس از اربعين و ثلثمائة. االا را گفتند که: اخدای را به جه شناختی؟ ٩ گفت: «نه آن که نشناختم, بعنی به عجز معترفم و هم وی گفته: «ادتی الأكر ان بلسي ماڈونة. وَتهايَةٌ الڈکر ان يغیب الدٌاکڙ في الذكر عَنِ الذكر. و يَستَعْرِق بمذكوره عن الرٌجوع إلى مقام الذكر, و هذا حال فناء الفناء. » 5- ابوالعباس احمدبن یحیی الشیرازی» رحمه الله استاد شیخ ابوعبدالله خفیف است. شيخ گفته که: «من چنان متحققی در وجد ندیدم۔ 97 سکر تمام داشت.
چون به صحرا رفتی با شیر بازی کردی. » جنید و رویم و سهل عبدالله را دریافته بود. شيخ ابوعبدالله گفته که: «شبی با شیخ احمد یحیی بودم و با ما کودکی بود از اصحاب وی که خواب را به خانة خود میبایست رفت. رشان نودو ای عط د افروخته بودند و احمد یحیی بر پای بود و وقت وی خوش شده بود در سماع. بعض اصحاب گفتند: کیست که فلان کودک را به خانه وی رساند؟ هیچ کس جواب نداد. این یی دو اخگر بزرگ بر کف خود گرفت و آستین به آن فرو گذاشت و کودک را گفت: برخيز: ! و وی را به در خان وی رساند. و ما روشنایی آن اخگر را از بالای جامة وی میدیدیم. آن کودک در خانة خود درآمد. وی آن دو اخگر را از دست تنداخت» انکشت :ده بود بعد از آن به مشخ در امد و تاز ھی کرد تا بانک تطاز بامداد گفتند. » 66 الاس ارد رخمة الل فال وی بزرگ بوده» شبلی را دیده بود. وی به نشابور بوده و شیخ ابوبکر طَمّستانی نیز به نشابور بوده و شبلی را دیده. هر دو گفتهاند که: «شبلی صاحب حال بوده» ذژهای از توحید نداشته. » شيج الاسلام گفت: «چنان است که ایشان گفتند. شبلی در توحيید مذعیانه سخن می گوند ئا کاچ 7- ابوالعٹاس بَرّدعی. » رحمه الله تعالیى نام وی احمدبن هارون البردعی الصوفی است. از شیخ ابوبکر طاهر ابهری و مرتعش حکایت کند. میگوید که مرتعش گفت: «هر که دیدار وی ترا منفعت نکند. سخن وی ترا منفعت نکد « و هم وی گوید که ابوبکر طاهر ابهری گفت: «لابَصلُځ الْكَلامْ إلا لرَجُلٍ اذا سكت خاف العْقُوبَة پسکوته . « 8- ابوالعباس السیاری»ء قدس الله تعالی سره از طبقۀ خامسه است. نام وی قاسم بن القاسم بن المهدی است. دختر زاده احمدبن سا اسا اقل روا کو ا ون اه ار ا دای ی الو به حقایق احوال, و فقیه بود و حدیث بسیار داشته. وی زا ار بدر میرات شنار تمانو حمل بداد و دو تار موخ مین صلی الله غل سلم بخرید. خداوند تعالی به برکات ان موی وی را توبه داد و به صحبت ابوبکر اط ا فاد و تا ردا ود که امام دی ار فونه د که امان راا خوانند و چون از دنیا میرفت؛ وصیت کرد تا ان مویها را در دهان وی نهادند و قبر وی در مرو است. و مردمان به حاجت خواستن انجا شدی و کفایت مهمُات طلبیدی و مجرب بوده در سنة اثنتين N وی گفته که: «الوحية أن لاتقطر بقلیک مادوتَة. توخند آن: بود که دون خق را . به نزدیک تو خطر نباشد و خاطر مخلوقات را بر دل تو گذر نه. » وهم وې گفټه که: «واسطی را به در مرگ گفتند: ما را وصیتی کن! گفت: إحقَظوا مُراد الله فيكم. » 9- عبدالواحد بن على السَيّاری» رحمه الله تعالى وی خواهرزادۀ ابوالعباس است و شاگرد وی. سرای خود را در مرو بر صوفیان وقف د. سبب ان بود که دعوتی کرد صوفیان راء رقص می کردند یکی در رقص به هوا بر شد و ناپدید گشت وهرگز پیدا نشد. در سنة خمس و سبعین و ثلثمائه برفته از دنيیا. 98 a e جای قرآن بیتی از شعر خواندندی. این بیت بودی: اتققنى على الژمان ل أن ری مُفّلتایى ل ة5 0- ابوالعباس السّهُرَوردی. رحمه الله تعالى نام وی احمد است. به مکه بوده با مشایخ وقت چون سیروانی و غير او. وی گفته که: هنا بوذم رور کید اضجن؛ E O E E بود که کرد چه آفتاد؟ مگر بر ماع منکر شد؟
شت ابؤالجسن نمر کۍ حار بود گفت: با خدای عهد کردم که اگر وی بر سماع منکر شده باشد. من هرگز , ا ننشینم, شیخ ابوالعبٌاس سَهُرَّوردی گفت: من با تو موافقم. دیگر روز این هر دو تن برخاستند با جمعی دیگر از مشایخ و به سلام سیروانی شدند. واد که اران یر گویند وی گفت: روزگاری من بر ریگ میخفتم» و دست بالین میکردم و نشان سنگ بر پهلوی من بود به سماع مینشستم. اکنون بر فرش مینشینم و شما چنان سوخته. مرا کی حلال بود که با شما در سماع نشینم؟ » 1- ابوالعباس نهاوندی» رحمه الله تعالی شیخ الاسلام وی را از طبقة سادسه داشته است. نام وی احمدبن محمد بن الفضل است. شاگرد جعفر خلدی است, پیر شیخ عمو, و شیخ ابوالعباس وی را عمو نام کرده بود و عمو سالار بود. شیخ الاسلام گفت که عباس فقیر هوی مرا گفت که ابوالعباس نهاوندی گفت که: «هرکه از این علم سخن گوید که الله تعالی نه حجت او بود. الله تعالی خصم او بود. » شيخ الاسلام گفت که: «سخن گفتن از حق سه است: سخن گفتن از ذات او و سمع در آن استاد, یعنی شنیده از کتاب و سنت و سخن گفتن از دین او و کتاب و سنت و اجماع و آثار صحابه در آن استاد و سخن گفتن است از صحبت او. هر که از این سخن گیا که الل تعالی ئه ۋجود وق بود که سفع ائ ود كە مه ونودو بر اا و بود کوبة أو بیند. الله تعالی خصم او بود. « شیخ الاسلام گفت که نهاوندی گفت که: «آنان که خداوندان همتاند. اگر دست چپ ایشان ایشان را از او مشغول دارد. به دست راست دست چپ خود پبرند. » و هم شیخ الاسلام گفت که: «شخصی بود نفت فروش نهاوندی و فقرا از وی در دنیا میآسودند. به آخر وی را مهجور کردند و از وی چیزی نمیستدند. نهاوندی را از آن پرسیدند, گفت: وی خرسند شد به آن که به برکۀ درویشان مال وی میافزاید. مال وی بر فقرا حرام شد. » ِ نهاوندی گفته که: «در ابتدا که مرا درد این کار بگرفت. دوازده سال سر به گریبان فرو بردم تا یک گوشة دل من به من نمودند. » و هم وی گفته که: «همة عالم در آرزوی آنند که حق تعالی یک ساعت ایشان را بود و من در آرزوی آنم که حق تعالی یگ ساعت مرا به من دهد تا من بیندیشم که خود چه چیزم و کجايم اپوالخیړ مذکور است که اصل این حدیث آن باشد که مرد را به او بازنگذارند. رسول صلی الله عليه و سلّم گفتى: «اللْهمٌ لاتكلّني إلى نفسى طَرَفَّة عين ولاآقل هن ذلک. مرا یک چشم زدن به خود باز مگذار و کم از آن. » آن پیرزن را ديدم به مرو که استاد ابوعلی دقاق شنیده بود میرفت و میگفت: دان کک شارا طا فة الینی به ما تار مکار من خود دعا هى نھ و رازی گه ارت مرا :خود طر فة الخئی به کن باز گار تا خو بدانھ که کجا استادةام:» 99 و هم نهاوندی گفته که: «با خدای تعالی بسیار نشینید و با خلق اندک. » ترسایی شنید که در میان مسلمانان اصحاب فراست میباشند. به خانقاه شيخ ابوالعباس قصّاب درآمد. شیخ گفت: «بیگانه در کوی آشنایان چه کار دارد؟ » ترسا بازگشت و گفت: «یکی معلوم شد. » از آنجا عزم خانقاه شیخ ابوالعبٌاس نهاوندی کرد. چون به آنجا درآمد. شيخ هیچ نگفت. چهار ماه با ایشان وضو میساخت و نماز می کرد. بعد از چهارماه پای افزار در پای کرد که برود شيخ فرمود که: «جوانمردی نبود که چون حقٌ نان و نمک افتاد. بیگانه بیایی و بیگانه بروی!
» ترسا مسلمان شد و آنجا مقام کرد و بعد از شیخ به جای شیخ بنشست. 2- اخی فرح زنجانی» رحمه الله تعالی وی مرید شیخ ابوالعبٌاس نهاوندی است. روز چهارشنبه عه رجب سنة سبع و خمسین و اربعمائة از دنیا رفته است و قبر وی در زنجان است. بو کو ا ا ا هرگاه جمعی مهمانان به خانقاه شيخ توجه کردندی, آن گربه به عدد هر یک از ایشان بانگی کردی. خادم خانقاه بهز بانگۍ یک کاسه. آب در دیک ریختی. یک روز عدد مهمانان بر عدد بانگهای وی به یکی زیادت بود تعجب کردند. آن گربه به میان آن جماعت درآمد و یک یک را بوی کردن گرفت. و بر یکی از آنها بول کرد. چون تفځص کردند وی از دین بیگانه بود. گویند که روزی خادم مطبخ قدری شیر در دیگ کرده بود که برای اصحاب شیر برنج پزد. ماری سیاه از دودگذار در دیگ افتاد. آن گربه آن را دید. گرد دیگ میگشت و بانگ میکرد و اضطراب مینمود و خادم چون از آن معنی غافل بود وی را زجر میکرد و دور میانداخت. چون خادم به هیچ نوع متنبه نشد. گربه خود را در دیگ انداخت و بمرد. چون شیربرنچ را بریختند. مازی شیاه از آنجا ظاهر شد. شيخ فز مود که: «آن گربه خود را فدای درویشان کرد. وی را در قبر کنید و زیارتی سازید! » میگویند که حالا قبر وی ظاهر است و مردم زیارت میکنند. 3- ابوالعباس نسائی» رحمه الله تعالى نام وی احمدبن محمد بن زکریاست. به اصل از یسا بود و به مصر نشستی. شيخ عباس فقیر هروی وی رأ به مصر دیده بود و شيخ عمو به مکه. عباس مرا گفت که: «همواره بر در سرای وی اسبان و ستوران بودی که به زیارت وی آمدندی. وقتی مرا بر در فرستاد که: ستوران نگاهدار! بر دل من گذشت که: نیک کاری به دست آوردم! از خراسان به مصر آمدم که ستوربانی کنم! من خود آنا فراغتی داشتم. در ساعت کسی آمد که: شیخ میخواند۔ درشدم. گفت: هرّوی! هنوز درگور نشدهای. زود بود که در صدر نشینی و بر در سرای تو ستوران باز دارند و ترا کسی بايد که آن نگاه دارد. » شيخ الاسلام گفت : «آنچنان بود که آن شيخ گفت. همواره بر در سرای عباس ستوران بودی که سلطانیان امدندی به وی. » 4- ابوالعباس سرَیج» رحمه الله تعالى نام وی احمدبن عمران بن سَرَيج است. در سنة خمس و ثلثمائه برفته از دنیا. وی را شافعی کهین میخواندند از بزرگی وی و فقیه عراق بود. در بغداد بوده و جنید را دیده و صحبت داشته و وقتی که سخن گفتی در اصول و فروع به کلامی که حاضران را شگفت آمدی, گفتی که: «میدانید کم مرا این سخن از کجاست؟ از برکت مجالست ا ابوالقاسم جنید است, رحمه الله تعالی. » عبدالعزیز بگرانی به کنار مجلس ابوالعباس سَرَیج شد و از وی از این طریقه سؤالی کرد. جوابی نیکو شنید, نعرهای بزد و از هوش بشد. چون به هوش امد. ابوالعباس 100 گفت که: «من زوز گازی با پیر شما جنيد بودهام و صحبت داشتهام. اکنون این فقها مرا مشغول کردهاند. اگر چنانچه شما خواهید. روزی تعیین کنم که خاطه شما را سخن گویم از این باب. » شيخ ابوعبدالله خفیف گفته است که: «پیش از آن که ابن سْرَیج به شیراز آید. اصحاب علم صوفیه را همه جُهال اعتقاد کرده بودند. چون وی به شیراز آمد و بیان مرتبه و مقام ایشان کرد و به زبان ایشان سخن گفت و به فضل ایشان گواهی داد و بارها در مجلس علما گفت که: «واللّه! ما آدمی نشدیم مگر به واسطة صحبت ایشان و ادب نیاموختیم مگر از ایشان.
آن زمان علما؛ صوفيّه را بشناختند و ایشان را بزرگ داشتند. » 5- ابوالعباس حمزة بن محمّد» قدس سره از مقدمان مشایخ هرات ن است. در ورع کامل بوده»؛ و مستجاب الدعوة 9 سخاوتی عظیم داشته. رفیق اجمد حَنَبَل بوده و مذهب احمد به هرات وی آورده» و صحبت با ابراهيم ستنبه رحمه داشته. وی گفته: «هر که را صحبت اولیا و مشایخ مهڈب نکند. به هیچ پند مهڈب نشود. » 9 وفات او در لسنة احدی 9 اربعين 9 ماتين بوده. 6- حسین بن منصور الحلاج البیضاوی» قڏّس سژه از طبقۀ ثالثه است. کنیت وی ابوا لمُغيث است. از بيضا بوده که شهری است از شهرهای فارس. وی نه حلاج بود روزی به دکان حلاجی بود که دوست وی بود وی را به کاری فرستاد. گفت: «من روزگار وی را ببردم. » به انگشت اشارت کرد. پنبه از یک سو شد و پنبه دانه از یک سو, وی را حلاج نام کردند. به واسط و عراق بوده و با جنید و نوری صحبت داشته. و شاگرد عمروبن عثمان مکی ست . مشایخ در کار وی مختلف بودهاند. بیشتر وی را رد کردهاند. مگر چند تن: ابوالعباس عطا و شبلی و شیخ ابوعبداللّه خفیف و شیخ ابوالقاسم نصر آبادی. و ابوالعباس سْرَيج به کشتن وی رضا نداد و فتوی ننوشت. گفت: : «من نمیدانم که او چه میگوید. » و در كتاب كشف المحجوب است: «جملة متأخران قذس الله تعالی ارواحهم او را قبول کردهاند. و هجر بعضی از متقدمان مشایخ قدس الله تعالی ارواحهم نه به معنۍی طعن اندر دین وی بود. مهجور معاملت مهجور اصل نباشد. » و از متأځران سلطان طریقت, شيخ ابوسعید ابوالخير قڈس الله تعالی سژه فرموده است که: # جن ضور خلاح قسن . الله تعالی روحه در علو حال است. , در عهد وی در مشرق و مغرب کس چون او نبوده. » شيخ الاسلام گفت که: «من وی را نپذیرم موافقت مشایخ را و رعایت شرع و علم راء و رد نیز نکنم. شما نیز چنان کنید و وی را موقوف گذارید! و آن را که وی را بپذیرد دوستر ډارم از آن که رد کند. » ابوعبداللّه خفیف وی را گفته است: «امام رانی. » شخ الاسلام کفت که دوق اماما اسنت اماما هر کسی کف وین ضعا خول کرد و رعایت شریعت نکرد. آنچه افتاد وی را به سبب آن افتاد. با آن همه دعوی هر شبانروزی هزار رکعت نماز میکرد. و آن شب که روز آن کشته شد پانصد رکعت نماز گزارده بود. » و شیخ الاسلام گفت که: «وی را به سبب مسألة الهام بکشتند و در آن جور بود بروی,؛ که گفتند: این که وی میگوید پیغمبری است, و نه چنان بود. » شبلی زیر دار وی باز ایستاد و گفت: «أَوَلَمْ تنهك عَن العالمينَ؟ » (70/حجر) آن قاضی 101 که به کشتن او حکم کرده بود گفت: «او دعوی پیغمبری میکرد و این دعوی خدایی میکند! » شبلی گفت: «من همان می کون که اؤ . می گفبت: لکن ديوانگئ مرا برهاند و عقل, وی را در افکند. » «حؤ! » جنید گفت: «نه حقّی, بلکه e e کرده بود در توحید و علم صوفیان۔ وی آنها را پنهان برگرفت و آشکارا کرد و با خلق نمود. سخن باریک بود درنیافتند بر وی منکر شدند و مهجور ساختند. وی بر حلاج نفرین کرد و گفت: «الهی! کسی بر او گمار که دست و پایش ببرد و چشم برکند و بردار کند. » و ان همه واقع شد به دعای استاد وی. 7- عبدالملک اسکاف. رحمه الله تعالى شیخ الاسلام گفت که: «عبدالملک اسکاف شاگرد حلاج است. و صد و بیست سال عمر وی بود. با شریف حمزۀ عقیلی میبود در بلخ.
وی و پدر من و پیر فارسی و ابوالحسن طبری و ابوالقاسم حثانه همه یاران شریف حمزه بودند و شریف حمزه پدر مرا از همه مه میداشت. پدر من گفت که عبدالملک اسکاف گفت که وقتی حلاج را گفتم که: ای شیخ! عارف که باشد؟ گفت: عارف آن باشد که روز سهشنبه. شش روز مانده از ماه ذوالقعده؛ سنة تسع و ثلثمائهء وی را به باب الطاق برند به بغداد. و دست و پای وی ببرند و چشم وی برکنند و نگونسار بردار کنند و بسوزانند و خاک وی بر باد دهند. عبدالملک گفت: چشم بنهادم. آن وی بود و آنهمه که گفته بود با وی بکردند. » شيج الاسلام گفت: «ندانم که او میدانست که آن وی را خواهد بود ياخود چنان میگفت, آن خود وی را بود. » وی را شاگردی بود هیکل نام. او را هم با وی بکشتند. وی را شاگرد الحسین نام کردند 8- ابراهیم بن فاتێک و قیل احمدبن فاتک» رحمه الله تعالی کنیت وی ابوالفاتک است. بغدادی است. با جنید ونوری صحبت داشته و کان الجنید یکرمه. وق یز شاگرد خلاچ بود و فنشوب هو وې وی گوید که: «آن شب که وی را بردار کردند. الله تعالی را به خواب ديدم گفتم: ا س خود بروی آشکارا کردم با خلق باز گفت. وی را عطایی دادم رعنا گشت. ایا ا وچو شيخ الاسلام گفت که: «آن کشتن حلَاج را نقص است نه کرامت . اگر وی تمام بودی, وی را آن نیفتادی. سخن با اهل باید گفت تا سر او آشکارا نشود. چون با نااهل گویی. بر وی حمل کرده باشی و ترا از آن گزند و عقوبت رسد. » و نیز شيخ الاسلام گفت: وی در آنچه میگفت ناتمام بود. اگر وی ا تمام بودی» آن سخن, مقام و نفس و زندگانی وی بودی, بر وی کسی منکر نگشتی. چیزی در میبایست وقت گفتن نبود و مجرم نبود. من سخن میگویم مه از آن که وی میگفت. و عامّه میباشند اما انکار نمیآرند و آن سخن پوشیده میماند. زیرا که هر که اهل آن نبود خود در نپابد. » شخ انوغندالله حفنف وید که «به حیلة بسیار در زندان شدم. سرایی نیکودیدم؛ فرشی نیکو و مجلسی نیکو, ریسمانی بسته و مِْشفهای بر آن افکنده و غلامی نیکو روی ایستاده. غلام را گفتم: شیخ کجاست؟ گفت: در سقایه. گفتم: چندگاه است که خدمت شيخ میکنی؟ گفت: هژده ماه. گفتم: در این زندان چه میکند؟ گفت: ا سیزده بند آهنین. هر روز هزار رکعت نماز نافله میکند. آنگه گفت: این درهای خانهها که میبینی در هر یک زندانیی است. دزدی يl خونیی, پیش ایشان میرود و ایشان را 102 نصیحت می کند و سبلت و موی ایشان میچیند۔ گفتم: چه میخورد؟ گفت: هر روز خوانی با الوان طعام پیش او میآوریم» ساعتی در همه نگاه میکند. آنگاه سرانگشت بر ان میزند و زمزمه میکند و از ان هیچ نمیخورد. آنگاه از پیشش بر میگیریم. در این سخن بودیم که از سقایه بیرون آمد, با رویی نیکو و قامتی نیکو, صوفی سفید پوشیده, فوطهای رَمٌلی برسر بسته؛ بر طرف صُقٌّه برآمد. مرا گفت: ای جوان! از کجایی؟ گفتم: از پارس. گفت: از کدام شهر؟ گفتم از شیراز. خبر مشایخ از من پرسید تا به حدیت ابوالعباس عطا رسیدم. گفت: اگر وی را ببینی بگوی: ا رقعهها را نگاهدار! دیگر گفت: پیش من چون آمدی؟ گفتم: به معرفت بعضی از لشکریان پارس. در این سخن بودیم که امیر زندان درآمد و زمین ببوسید و بنشست. گفت: ترا چیست؟ گفت: دشمنان مرا پیش خلیفه عَمُز کردهاند که یکی از بزرگان را رھ کرد وو ور ر ار دق و کی ر ا ی و ا در این ساعت مرا میبرند که بکشند. گفت: برو والسلام!
چون وی برفت» شیخ در میان سرای بزانو تت و دیا بها قان رد او اد و هد د ی ات که اک ا ته انارت میکرد. ناگاه بگریست. چندانۍ که از آب چشمش زمین تر شد مدهوش گشت. روی بر زمین نهاد. ناگاه امیر زندان درآمد, وی بازنشست, گفت: چه بود ترا؟ گفت: مرا آزاد کرد. گفت: حال چون شد؟ گفت: مرا چون پیش خلیفه بردند, گفت: و ر آن بودم که ترا حالی بکشم, در این ساعت دلم با تو خوش شد. برو که عفو کردم! پس شیخ خواست که روی خویش پاک کند, از وی تا آن ریسمان که ملْشفه بر آن بود, بیست گز بود دست فراز کرد و منشفه برداشت. ندانم که دستش دراز شد یا مِنْشفه پیش وی آمد! آنگاه بیرون آمدم؛ پیش ابن عطا رفتم و پیغام بگزاردم. گفت: اگر وی را شتی بکگوی اکر هرا نگدارتد» O E بودند. رهبانان را گفت: «اين قنديلها کی برافروزند؟ » گفتند: «سحرگاه. » گفت: «تا سحر دير بود . » به انگشت سّبابه اشارت کرد و گفت: «الله! » نوری از انگشتش بیرون آمد و چهارصد قندیل به آن نور برافروخت و آن نور به انگشتش بازآمد. رهبانان گفتند: «تو بر کدام هلّتی؟ » گفت: «بر ملت حنیفیان. کمتر حنیفیام از امت محمد صلی الله علیه و سلّم. » آن گه رهبانان را گفت: «کدام دوستر میدارید: : نشستن من پیش شما یا رفتن؟ » گفتند: «حکم تراست. » گفت: «یارانم گرسنهاند و بی نفقه. » سیزده هزار درم پیش شيخ آوردند. نوز اض بزنیامده بود که جوله را ضزف کرد آن گه بیرون رفت. شخصی طوطییۍ داشت بمرد. حلاج گفت: «خواهی که وی را زنده کنم؟ » گفت: «خواهم. » اشارت کرد به انگشت. وی برخاست زنده. وی را پرسیدند که: «توحید چیست؟ » گفت: «إفراد القدم عَنِ الحَدَثِ. کر شخ الاسلام گفت: انی که تود ضوقان جستة؟ تفر الخدت و كام الارل 2 179- فارس بن عکیسی الىغدادىی» رحمه الله کنیت وي ابوالقاسه است. از خلفای حسین منصور حلاج است. و کان فارس البغدادئ رحمه الله مِنْ مُتكلمي مشايخ القَوّم وَالمُدَققينَ فى العبارات, له كلام حسنْ فى الأحوال و الأشارات. به خراسان آمد و از آنجا به سمرقند رفت و اقامت کرد تا از دنیا برفت. و معاصر شيخ عَلم الهّدى. ابومنصور ماثریدی. ا است و قى الشيخ أبومنصور سنة خمس 9 ثلاثین و ثلثمائه. و فارس رحمه الله تعالی معاصر شیخ ابوالقاسم حکیم سمرقندی نیز بوده است و قد مَرَّ تاریخ وفاته. و شيخ ابومنصور و شيخ ابوالقاسم در صحبت یکدیگر بودهاند و طریق مصاحبت نودو اند نا . ان زهان که هرک اتان. را از هم جدا ساخته. و سنگ تفرقه در ميان 103 انداخته و فارس بغدادی مقبول همه بوده است, تصحیح حال وی کردهاند و سخنان وی را در مصتُفات خود آورده. شيخ عارف. ابوبکر بن اسحاق الکلابادیى البخارى هة ال در کتب خود سخنان بی واسطه از وی بسیار روایت کرده. و شيحج ابوعبدالرحمان السلمى و امام قشیری به یک واسطه یا بیشټر و غير ایشان نیز. فاس گوید که: «حلاج را پرسیدم که: مرید کیست؟ » گفت: «هو الژامی باۋل قصده , الف الل سحا ا د ی صل جرد ان اسك کار جس اة د ودا تعالی را سازد و تا به وی نرسد به هیچ چیز نیارامد و به هیچ کس نپردازد. » و هم گفته: «خاطرٌ الحق هو الذي لا بُعارصّةُ شىءٌ. » اولاق ت که ر جاح قار یاو کو و نازایست ندندو کا نهای فجهول و جل ته وی هنوت دارند و آنچه درست شود از وی پیدا بودرو شعر وی فصیح بود.
» وأئيشدنا للحلاج, رحمه اللّ: انت قالش عاف والقلت تجري مذل جڙري الدموع في الأجّفان وغ الصّمير جوف فُؤادي كخللل الأرواج في الأبدان اوو ت ا ال ااه ب وال ن ااا ا ر لمانِ و أربسيج وائتنانِ 0- احمدبن حسين بن منصور الحلاج» رحمه الله شیخ الاسلام گفت که از ابوعبداللّه باکو شنیدم که گفت: «از احمد پسر حسين منصور شنیدم به حُجّند که پسین شب پدر خود را گفتم که: مرا وصیتی کن! گفت: نفس خود را در شغلی افکن پیش از آن که ترا در شغلی افکند. گفتم: ای پدر! چیزی پیفزای! : وقتی که همه عالم در خدمت کوشند. تو در چیزی کوش که ذژهای از آن به و مه از عمل تَقّلین شيخ الاسلام گفت که: فلن چن :و انس بود نسر ؟ قت: آن چیست؟ a معرفت. » 181- ابومنصور کاوکلاه» رحمه الله نخ الاسام كفت کشت اتوم ور او كاه رخفن اوها اقل لات بوده. » وقتی فارغ بود که یاران وی به سفر شده بودند. وی در حایطی شد از آنِ کسی,. ٤ 9 چام فراکندن گرفت به آب رساند. چون تمام شد, برآمد و پهلوی آن دیگری میکند و بار آن در چاه پیشینه می کرد. چون آن تمام شد چاه دیگر کندن گرفت. یکی وی را گفت: «دیوانه نهاي و مزدور نهای» این چرا میکنی؟ » گفت: «نفس خود را در شغلی میافکنم بیش از آن که مرا در شغلی افکند. » و مشایخ از این باب کردهاند. ابوعبدالله دیتۆری در دریا بماند مرقع خود را بریدن و دوختن گرفت تابه کلاهیئ باز آوزد. 182- ابوغمرو دمشقی» قدس الله تعالى روحه اة اله اسك بان :متاخ ضام يود انس وار اخ ايشان وض ا بود با ابوعندالله جلا و اصحات ذوالئون. در سنه عشرین ¿ و ٿلثمائه و از دنيا. وی گفته: «چنان که فریضه است بر پیغمبران اظهار ایات و معجزات . همچنان فریضه است بر اولیا پنهان داشتن کرامات, تا خلق در فتنه نیفتند. » , و هم وی گفته: «اللَّصوْفٌ رة الكون يعَيْنِ التَقْص, بل عَصٌ الطُرَف عن كل الثاقص لِمُشاهَدَة مَنْ هُوَ مُنرَهٌ عَنْ كل تَفُص. » 104 و هم وی گفته: «علامة قساوَة الْقَلْب ان یکل الله العبد الى تدبیره؛ فیالفه ولل ناله حُسْنَ الكلاءَة و الڑعاية, و الثبنٌ صلى الله عليه و سلم يقول أكلانى كلاءَة الطفل الوليد . « هم وق كه 5ا15 ضقت الأزو اع بالقرت. آترت :على الهياكل آنواژ الموافقات. » از طبقة ثانیه است. کنیت وی ابوبکر است. از جوانمردان مشایخ خراسان است. احمد خضرویه را دیده بود و غیر او را نیز و پسر وی ابونصر محمدبن محمدبن حامد یکی از تیان خراسان بوده. محمد حامد گفته است: «سرماية تو دل تست و وقت تو. چون مشغول کنی دل خود زا هرظن و کیان که بور خاظر تو اند ضات کنی آوفات: خود را به آنچه ساند و نشاید. پس کی سود تواند کرد. آن که سرمایه به زیان آورد؟ »> شیخ الاسلام گفت که: «صوفی دل است و وقت و زندگانی. اگر از صوفی وقت و دل و زندگانی_ برود. چه بماند؟ » و هم وی گفته: «چون وقتی از اوقات تو سالم گردد از آفت غفلت. وزان د ان وت ار ان کهجد ی که مخالف ان نافد سن کر ی :که اغلات ت اراستی باطن است. » و هم وی گفته: «الأنساڻ في حَلقه أ خسن منه في جَدید عیره. » 4- عبدالله بن محمد الخراز» رحمه الله تعالی از طبقة ٿالثه است. از کبار مشایخ ری بوده است. کنیت وی ابومحمد است. سالها به مک فجاورت کردو ا وزع بوذ خی گوندۀ اک و غالبەو قوناگ 1ش E وهم وی گفتة؛ «ألْجُوغ طَعامٌ الزاهدين, و و ال“ طفاء العارفين.
» وهم وی گفته: «صياتَة الأسرار عَن الألتفاتِ إلى الأغيار مِنَ علاماتِ الأقبال عَلّى الله تعالی. » و هم وی گفته: «الغْبودبَة الظَاهِرَة و الخْرَية الباطتَةٌ مِنْ أخلاقِ الكرام. » نوست بي الکن كه ابت كه فن مل الله نويد و قد الل هو هل خود ندید. » دفي گوؤند' ډقندالله داز در مکه بود می گفت: طریق ما فتوت است نه فژایی. چون از مجلس برخاست» پیری؛ از آنانِ که با وی بود گفت: میخواهید که چیزی از فتوت شیخ خود با شما بگویم ؟ گفتیم: آری. گفت: با بیست کس از مریدان خود که عزیمت مکه داشتند. از رې بیرون آمد. ,چون به منزلی رسيدند که تا مکه هژده ميل مانده بود گفت: یا اصحاب! ستَودعكم الله! گفتند: ای استاد! کجا می روی؛ و ميان تو و مکه اند کی فاندج اسک کھت مں۔ ار ری ا تھ اسا ته نک فاع شا :مدو ام ا که )اجا ریو شاف ھا و بوه اون یراز ر رار ای ع بود. » 5- بنان بن محمد بن حال قدس الله تعالی سره ار رظبقة اله استء واشظن:,الاضل اسك اما به فصر تشستىئ و آنجا بر فته از دنا در رمضان سنة ست عشر و ٿلثمائه. ا کان وفاخ مهاست و كان و الا لیو ال و اوو لمرو وا المقاماث ال و:الكزاماث المذكورة: 105 6خھد و ان اھ که کر اوقت بود کیت 5اه و از اسادان انوالخفن تور ده. شيخ الاسلام گفت که: «وی نه حمال بود که وی امام بود. » وقتی احتساب کرده بود وی را در خانه پیش شیر انداختند۔ شیر وی را بوی میکرد و میلیسید. چون وی را بیرون آوردند, گفتند: «آن وقت که شیر ترا بوی میکرد و میلیسید در دل تو چه بود؟ » گفت: «فکرت میکردم در خلافی که علما در آب دهان سباع کردهاند. » وی را نوفدند ان زر گترين اخوال :صو فان كفت الف بالمكضمون الفا الاواهر وَمُراعاةٌ السْرٌ و الثخلي مِنَ الكونين بالَشَبُثِ يالحق, تعالى. » وی گفته که: #در مکه بودم نشسته و تزدیک به من چوانی بود شخصی کیسهای؛ در آنجا در ھی جد بیشن :وی ها د گفت: مرا به این حاجت نیست. آن شخص گفت: . بر مسکینان و فقیران قسمت کن! چنان کرد. شبانگاه وی را ديدم که در وادی برای خود چیزی میجست. گفتم: کاشکی برای خود از آن درمها چیزی نگاه میداشتی! گفت: نمیدانستم که تا این زمان خواهم زیست. » وهم وی گفته که: «چندگاه چیزی نیافتم که قوت خود سازم» و کار من به حد,ضرورت رسید. ديدم که در راه قطعهای زر افتاده است. خواستم که بردارم با گفتم اسیت» بگذاشتم. باز یاد کردم جدیثی را که روایت کردهاند از رسول صلی الله علیه و سلو لو كات الأسا :دما طا :لكان فوت القلم مها خلال يس أن را برداتة ج در دهان خود نهادم و میرفتم ديدم که جماعتی کودکان حلقه زدهاند, و یکی از ایشان به زمینی بلند برآمده و با ایشان در تصوف سخن میراند. بایستادم تا بشنوم که چه میڳویند. یکی از ایشان پرسید که: متی يَجِد الْعَبدٌ حَلاوَةَ الصّدق؟ گفت: اذا رمی القِطْعَة مِنَ السدق. آن را آز دهان بيرون کردم و انداختم. » وهم وی گفته که: «در مکه مجاور بودم و خواص آنجا بود. . با وى آنتتنایی نداشتم. اما هرگاه که وی را میدیدم هیبتی و شکوهی به من درمیآمد. ند زوز بز من گذشت: و هیچ فتوحی نرسید. در مکه مردی بود مُزین. فقرا را دوست میداشت و طریقۀ وی آن بود که چون فقیری بهر حجامت به وی آمدی؛ گوشت خریدی و طعام پختی تا آن فقیر بخوردی. به دکان وی رفتم و گفتم: میخواهم که حجامت کنم. کسی را بفرستاد تا گوشت خرد, و طعام پزد.
در ميان حجامت کردن نفس من حدیث کرد که: چون از حجامت فارغ می شوی» طعام پخته میشود. دانستم که آن خاطر نه نیکوست. گفتم: ای نفس! یا حجامت یا طعام, عهد کردم که از این طعام نخورم. بعد از حجامت برخاستم که بروم» مزین گفت: سبحان اللّه! تو خود طریقة مرا میدانی. عذری گفتم و به مسجد حرام شدم. آن روز چیزی نیافتم و دیگر روز تا نماز دیگر نیز چیزی نیافتم. چون به نماز دیگر برخاستم, به روی درافتادم و بیهوش کشتھ: دهان کرد من در امد ند قدا شد که دنواته شدةام: ابزاهنم خواض ا و وو ان رار س ور کر و و ا وا ا و از مادو گفت: چیزی میخوری؟ گفتم: شب نزدیک است. گفت: نیکو میکنید ای مبتدیان! استوار دارید بر این تا فلاح یابید! پس برخاست و برفت. چون نماز خفتن گزاردیم» آمد و با خود کاسهای عدس و دو رغیف آورد و گفت: بخور! بخوردم. گفت: دیگر میخوری؟ گفتم: آری. رفت و یک کاسة دیگر عدس با دو رغیف آورد. آن را نیز بحوردم. گفت: دیگر میخوری؟ گفتم: آری. برفت و مثل آن دیگر یاورد. بخوردم. گفت: دیگر میخوری؟ گفتم: نی. همین بسنده است. پس در خواب شدم و تا صبح برنخاستم و نماز نگزاردم و طواف نکردم. بعد از آن,رسول را صلی الله عليه و سلم به خواب دیدم. گفت: بُنان! گفتم: لبیک یا رسول اللّه! گفت: مَنْ أَكَلَ رة :اعم الله قبن دلنه E نخورم. » اخفدبن روق کید کے فان جال کھت که ووی ع اصحات را دعوت کردة: 106 این بیت بخواند: 8 من دعانا فَأيبّنا اة القَْل لينا فاذا نحن أجَبّا رَجَعَ الفضل الينا» 6- اسحاق بن ابراهيم الجمُال» رحمه الله از ابزرگاڻ مشایخ بوده است قاف ظاهر داشته و مقام وی به کوه لكام بودی. یکی از این طایفه گوید که: «در کوه لّکام راه گم کردم. E پوشیده. چون مرا دید, گفت: الله اکبر! همانا راه گم کردی. گفتم: بلی. گفت: سی سال است تا هیچ آدمی ندیدهام. عصایی به من داد و گفت: این عصا ترا راه نماید: و مرا گفت: برو! ساعتی برفتم» خود را E E او با اهل انطاکیه این حکایت باز گفتم, گفتند: آن اسحاق جال بوده است. کم کسن اورا نشد ای خورده 7- بُنان بن عبدالله» رحمه الله تعالى کنیت وی ابوالحسن است. , وی از زز گان مشایخ مصر است. وی گفته است: «هر صوفیی که دلش به غم روزی بسته بود وی را کسب بايد فرمود. » 8- شیبان بن علی» رحمه الله تعالی وی از متقدڈمان مشایخ مصر است. مستجاب الذعوه بود و بسیار کس از مشایخ مرید وی بودند و در علم طریقت وی را سخنان نیکوست. گویند یکی از مریدان پیش وی آمد و دستوری خواست که به حج رود به تجرید. گفت: «اؤل دل خود را مجرد کن از سهو و غفلت, و نفس خود را از هوی؛ و زبان خود را از لغو! اينک تجرید حاصل آمد خواه دنیادار» خواه مدار. » 9- ابوالحسن بن محمد المُزین» رحمه الله تعالی از طپقة ثالثه است. نام وی علی بن محمد است. از اهل بغداد است, با جنید و سهل عبدالله ضحیت داشته:و یا . انان که از طبفة ایشانند به مکهمجاوز بود6 و آنجا نرقته از دنيا؛ در سنة ثمان او سيع و عشرین و ثلثمائه. وی انت که از ابوعقوب افطع خکایت: کند: شیخ الاسلام گفت که: «بوالحسن مزین دو بودهاند: یکی کبیر و یکی صغیر. » مزین کبير از اهل بغداد است و در یغداد مدفون است. شاگرد وی گفته که وی گفته که: «ألكلامٌ مِنْ غير صَرورَة مَفْث مِنَ الله تعالى بالقبد. » شیخ الاسلام گفت: « گرد کردار گرد که از گفتار جز گرفتاری نیاید.
« E N این دو مزین پسران خالة یکدیگر پودهاند. مزین صغیر گفته که: «راهها , الله ال جت اعدد توه اعانا و ند آرزوی یکی از آن و نمییابم . “« شيخ الاسلام گفت که: «وی در موجود غرق بود ولیکن از عطش سخن میرفت که عطشان بود. و این طریق چون مستسقی است, هرچند اب بیش خورد بیش باید و سیری نیابد. زر آنجا عزیز است که روید هر که ترا بیش بیند بیش جوید. » و هم صغیر گفته که: «من کسی میشناسم که جایی بلغزید. و انگشت وی جراحت شىد. و اندکی روغن زیت خواست, دید که در پیش وی چشمة روغن زیت روان است. به ان نفات نکرد. » و هم وی گفته که: «در مکه بودم. مرا عزیمت سفر خاست. چون به موضعی رسیيدم 107 که آن را بثر میمون گویند. ديدم که جوانۍ در جان دادن است. گفتم: بگوی: لا اله الا الله چشم بگشاد و گفت: آتااں خت فالهوی اة قلا وين ال وو وة الكرام پس جان بداد. کار وی بساختم و بر وی نماز کردم و دفن کردم؛ داعیة سفر از خاطر من برفت. بازگشتم و به مکه آمدم. » میگویند که بعد از آن خود را سرزنش میکرد و میگفت: «حچامی آمده است و اولیای خدای را تلقين شهادت میکند! واسوتاه! :« شيخ الاسلام گفت که: «نوالحشسن مرن :نهد شتری ارنسة: گفت: امات ته فَاقَبَرَە( 1/عبس). شیر بر جای بمرد. چون بر سر کوه رسید» گفت: ن إذا شاءَ أنشَرَة( 32/عبس) برپای خاست زنده. » 0- ابوالحسن الضایغ الدینوری»ء قذس الله تعالى سره ار طف لاست :او وئ لین کین ھل او ار کار فاح ویر اسه و به مصر بوده و آنجا برفته از دنيا در سنة ثلاثين و ثلثمائة. و شیخ ابوسعید مالینی گوید که: «وی شب شنبه برفته. نیمة رجب سنة احدی و ثلاثین و ٿلثمائة. » وی استاد شیخ ابوالحسن قرافی و دُفٌی و ابوعثمان مغربی است. ابوعثمان مغربی گوید که: «هیچ کس ندیدهام از مشایخ روشنتر و نورانیتر از ابویعقوب نهرجوری و با هیبتتر از ابوالحسن صایغ دینوری. » ا اوور ل وی گفته که: «دوبار از دنیا بیزار بايد شد: یک بار بیرون ایی خلق به قبول روی به ند پار یا دا شوی د با«شقل و خرص جنداکه فول خلی را مرد و به اط ن ار مقط اسیا کاه یرک دنا رر کی شاش از اه طلت آن: زرا کے ف قول لف زیادت است از فتن اقبال بر دێيا. » و هم وی گفته: «منڻ قساد الطنع اللَمَنى والامَل . « و هم وی گفته: «مَحب > لتفسیک هى التي تهلكُها. » تو ان از وی پړسیيدند که: ر کیست و صعفت وی چيست؟ » اين آیت برخواند که «ضاقت عَليْهم الأَرضْ يما رَحْبَّث, وَضاقك عَيهڂْ أنفسهة. وتوا أن لا ملحا من الله إلا اله 8/توبە. 1-- ابوالحسن الصّبَیّْحی» رحمه الله تعالی از طبقة ثالثه است. بعضی گفتهاند نام وی حسین بن عبداللّه بن بکر است,» و کنیت وی ايۇغنداللە: و بعضی گفته اند نام وی احمدبن محمد است و کنیت وی ابوعبید و درستر آن است که اول گفته شد. از اهل بصر بود و گویند که در سرای وی خانهای بود در زمین کنده؛ سی سال از آنجا بیرون نیامد, به مجاهده و عبادت مشغول بود. و گفتهاند که طعام نمی خورد» اهل یصره وی را از یره بیرون کردند. به سوس رفت و همانجا وفات کرد و قبر وی انجاست. رحمه الله تعالی. شیخ الاسلام گفت که: «وی روز آدینه بر در مسجد بصره ایستاده بود شاگرد خود را گفت: این خلق را که میبینی, همه آگین بهشتند.
اين کارک ما را افتاده و مسجد بصره آن وقت چنان بود از انبوهی که خلق سجود نمی توانستند کرد بر زمین» روی بر پشت یکدیگر مینهادند. » وی گفته: «العريبُ هو البَعيدٌ عن وَطيه, وَهُو مُقَيمٌ فيه. » و هم وی گفته: «الغريبُ هُوَ الذي لاجس ل. » 108 وهم وی بار دیگر گفته: «العريبُ مَنْ من دص صَحبَ الأجّناس . “« 2- ابوالحسن i رحمه الله تعالی شیح الاسلام گفت که: «وی از اين طايفه بوده أاست. » شیخ ابوعلی رودباری گوید که هارون گفت صاحب سهل عبداللّه که: «با ابوالحسن سیوطی بودیم در بادیه. چون گرسنه شدیمی» 9 راه جیٰ و حله ندانستیمی»ء ابوالحسن بانگ گرگ کردی تا جایی که سگی بودی آواز دادی وی به آن آواز دانستی که آنجا مردم است. ياران را چیزی آوردی . « شیخ ابوعلی رودباری گوید که: «هیچ کس در عطف و مهربانی اران چون ابوالحسن سیوطی نبود. » شیخ الاسلام گفت: «باید که خدمت یاران بر خود واجب دانی ودر خدمت مقصود بینی نه مخدوم. یعنی نظر تو در خدمت بر مقصود حقیقی باشد که حضرت حق است سبحانه نه بر ان کس که خدمت وی میکنی. » وقتی درویشی؛ پیش شیخ سیروانی,؛ با دیگری گفت: «اين کار را برای من بکن نه به حکم و امر که به فضل! » شیخ سیروانی بانگ بر وی زد و گفت: «نه فقیر است آن که خدمت یار خود بر خود واجب نداند. » وو ابوالحسن ا الله تعالىی ا در خود وى را آورده. 1 مشایخ مصر بوده. گویند که از گور وی آواز قرآن خواندن میشنودند. هرکه به زیارت شدی شنیدی. 4- ابوحامد الأسْود. المعروف بالرٌنجی» رحمه الله تعالى وی از استادان ابوعلی رودباری است. شيخ الاسلام گفت که: «ابن شَعّره در جامع مصر شد ابوحامد زنگی را دید که نماز میکرد. گفت: یا باحامد! از بس جای بزرگ فرود آمدی! گفت: , به شفاعت عاصیان فرود آمدم. » شیخ الاسلام گفت که بوعبداللّه رودباری گفت که از حسن بن محمد الژازی شنیدم کنیته ابوعبید که گفت: «مرا سرما و گرسنگی دریافت. در خواب شدم. هاتفی آواز داد که: تو پنداری که عبادت همه نماز و روزه است؟ صبر بر احکام الله تعالی از نماز و روزه افضل است. » ابوالحسن مزین گفته که: «ابو حامد اسود سی سال در مسجد حرام» در برابر کعبه E آشامیده و ابوحامد را هرگاه وجدی رسیدی سفید شدی؛ و چون از وجد برفتی به سیاهی با زگشتی. » 5- ابراهیم بن داود القضار الرْقى. رحمه الله تعالی از طف اله است که انواماق: ارآ اجله شاخ شام است :ان قران جذ و ابوعبداللّه جلا و غیر ایشان. عفر تسیار ياقت و به طبقة سيم كشيد و شيخ سلمئ وی را در طبقۀ ثالثه ذکر کرده است. در سنة ست و عشرین و ثلثمائه برفته از دنيیا. صحبت وی با مشایخ شام بوده و ذوالتون را دبده و فقر را ملازم بوده بر تجرید و زندگانی نیکو در آن و دوستی اهل آن. شتخ الاسلام گفت که: «وی شی شال یک سفر کرذه بود چا دل خلق را بر ضوفیان به قبول آرد و راست کند از آن بی اندامیها که بی ادبان کرده بودند. وی آن همه را به صلاح آورد. بنگر چه جوانمردی داشته و قبول به این قوم. که همۀ عمر خود فدا کرد 109 تداړک و اصلاإح فساد کسانی را که به این قوم بازخوانند! جزاه الله عن الأسلام و الطريقة خيرآً . “« و و ابراهیم قصار گويد: «قيهَة كل إِلْسانِ يدر وشێه. قان كات هِهَنة الذنيا قلاقيمة لَهُ, وَإِنْ كانتت هِمَتة رضى الله قلابمكڻ استدرآک غاية قيمته وَلا لوف عَلَيْها.
>, ابراهیم مرادی گوید که: «مردی پرسید ابراهیم قصار زا کل دو افم بک ان ال ان ھن لکھ. . بک ان و الدَهَْر تدرف E الجر شن خف القميص داشت کک ان و بين فة علاو ے الك ان حَقَقانٌ قل قلبى وارتعاڈ مَفاصلي وعبار لوني e. لسانی وأنشدٍ ايضاً لبعضهم: حَمَلْنّفُوني على ضغُفى بِفُرَقَيكم ماليْس ية سَهُل ولا جَََلّ ابراهیم قصار گفته: «بسنده است ترا از دنیا دو چیز: صحبت فقیری و خدمت دوستی از دوستان او. » و هم وی گفته که: «ھ مَنْ تعرَرَ بشىءِ غير الله قَقَد دل في عِڑه. » و هم وی گفته که: ور ن فا احمد حنبل در زندان بود. خب آوزدند که ذوالنون مصری را به زندان میبرند. که قرآن را مخلوق گوید. و من آوازۀ ذوالنون شنیده بودم و خلق به نظاره میرفتند. و آن وقت من کودک بودم» من هم برفتم. چون وی را بدیدم در چشم من حقیر آمد. زیرا که وی به صورت ظاهر حقیر بود. گفتم که: با این همه آوازه و نام, اون ان اف ااال لوت د ا ميان همة خلق و گفت: ای پسر! چون الله تعالی از بندهای آعراض کند, زبان وی به طعن در اولیاء الله دراز شود. من بيهوش بيفتادم. ابر روق فن 5ند 0ا به هوش اد آمدم, برخاستم صوفی. » نح الاسام کیت که چون یران دد کن وا کی ا وی ا خود ود بود؟ همة خلق حجاب اویند. و او حجاب است پیش دوستان خود. فردا که این قوم را e ا وَتريهُم ببْظرٌون الک وَهُعْ لا محمود سبکتکین به سر قبر بایزید شد درویشی دید آنجا. گفت: «این استاد شما چه کف ک» گفت: «وی گفتی: هړ که هرا دید وی ړا نسوزند. » محمود گفت: «این هیچ نیست. . بوجهل مصطفی را e E وی را بسوزند. » ان درویش گفت: «ندید ای امير ندید. » یعنی وی برادرزادۂ ابوطالب می دید نه پیغمبر خدای, 9 6- ابوجعفر حَفار» قدس الله تعالی سره u ےو فئار اآضخات جد اسه و . کان فرت الس ف و کان الافی دونه من اقزان الجنید, و کان يعد تسه من اصحابه. شيخ الاسلام گوید که جنید گفته است که: «به جوانی در بغداد میگشتم. در ویرانی شدم. شیخ ابوجعفر حقار بغدادی را دیدم. رنجه شدم, که کراهیت به وی رسیيد که من چرا آمدم. در خجالت گفتم: ای شیخ سخنی بگوی تا بازگردم! گفت: چه گویم؟ گفتم: راه به او چون است؟ گفت: بشارت ترا! اگر او نه خريدار تو بودی. تو نه خریدار او بودی. اگر او ترا نمیبایستی,» تو راه به او نمیپرسیدی. » 110 7 ىقن سوماتێ رة لە الى شيخ الاسلام گفت که: «وی از اين طایفه أاست. » «صدیقک ة مر ری الاو و ی ون بَصَرَک العیوبَ و آخُّوکَ من 198- ا صیدلانی» رحمه الله تعالی وی استاد ابوالحسن صایغ دینوری است, بغدادی است. از اقران جنید و ابوالعباس عطا. به مکه مجاور بوده و به مصر از دنیا رفته. قبر وی پهلوی رَقاق مصری است. صحبت داشته با ابوسعید خژاز, از استادان اين الأعرابى الست که: «به e e صدر, و جمعی مشایخ از این طایفه گرد بر گرد وی. مصطفی صلی الله عليه و سلّم برنگریست, در آسمان ل . پیش یک یک مینهاد؛ دست می شستند. چون به من رسید, دف گفتند: برگیرید که او نه از اینان است! ابړیقدار گفت: او نه از اینان است؟ طشت برداشت و برفت. . من رل الا ار 2 اا رای ف اھان را وات راو صظ که ضلی. الله قله و سلم: کسی که اتان را دوست داړه از اینان است. طت باراور دند تا من دست بشستم.
مصطفی صلی اللّه عليه و سلم در من مینگریست و میخندید۔ گفت: ما را دوست داری, با مایی . “ ابوجعفر گفت که: «آن وقت صحبت من نه با این قوم بود. » ابراهيم ادهم گوید: «شبی به خواب ديدم که فرشتهای طوماری در دست داشت و جیزی مینوشت. E چه مینویسی؟ گفت: نام دوستان او. گفتم : نام من نوشتی؟ ت نه. گفتم: : من نه از ایشانم. نه دوست اويم اما دوست دوستان أویم. ایشان را دوست دارم. در این بودم که فرشتهای در رسید, گفت: طومار از سر گیر و نام وی بر سر بنویس» که دوست دوستان من است. » ابوالعباس عطا گوید که: «اگر نتوانی که دست در او زنی» در دوستان او زن! اگر در درجه به ایشان نرسی, ترا شفیع باشند. » 9- ابوجعفر احمدبن حَمدان بن على بن ستان» رحمه الله تعالی E A O E ابوحفص را دیده. یگانه در خوف و ورع و زهد. در سنة احدى عشرة و ثلثمائة برفته ازدن «“. ا : کشو المُطيعين عَلَّى الْعُصاة بطاعَتِهم سر ,مِنَ مَعاصيهم قاض عليهه و هم وی گفته: «جمال الژجل في خسن مقاله. وَمالَة في صِدق فعاله. » E E 0- ابوجعفر القژغانی» رحمه الله تعالى نزیل بغداد, من اصحاب الجنيد و رواة کلامه؛ نامڕوی وو عبدالله است. وی گفته: «اللَوَكُلْ بالأسانِ يُورتٌ الدعوى. وَاللّوكل يالقلب بُورتُ المَعنى. » شیخ الاسلام گفت که ابوعبداللّه باکو گفت که: «ابوجعفر فرغانی خادم ابوعثمان حیری است. روزی در نشابور در رکاب وی میرفت. باران آمده بود و گل بسیار بود. بر دل ابوجعفر گذشت که: او بر اسب چه داند که حال من در ميان اين ڳل چون است؟ ساعتی گذشت. ابوعثمان از اسب فرود أف و وی را گفت: برنشین! گفت: ای شیخ, زنهار! این چه حال است؟ و بر خود میپیچید که برننشیند۔ دیگر بار گفت: 111 برنشين ! فابده نکرد. برنشست . . ابوعثمان غاشیه بر گردن نهاد و در پیش وی میرفت الور ر ا ورو آخر فرود آمد. شیخ گفت: فرغانی! چون بودی بر آنجا؟ گفت: ای شیخ, مپرس! شیخ گفت: وقتی که من بر اسب بودم و تو غاشیه بر دوش پیش من میرفتی» همچون تو بودم وقتی که تو بر اسب بودی و من پیش تو فیز فم فک را به ان :ادا کرد 1او قر ماما نى رخ الا ا وی گفته که: «وقتی میرفتم. به کوه لبنان افتادم. آنجا قومی از ابدال یافتم. با ایشان جوانی بود که خدمت ایشان کردی. شبانگاه دستهای گیاه بدرودی و برای ایشان بیختی . سه روز آنجا بودم. روز چهارم بامداد مرا گفتند: زندگانی ما را دیدی, برو که تو با ما زندگانی نتوانی کرد. مرا دعا کردند و من برفتم. بعد از چندگاه به بغداد افتادم. آن برنا را ديدم که دلالی میکرد و من یزید میگفت؛ عجب بماندم و در وی مینگریستم که او باشد يا نه. وی بجای آورد. به یک سو باز شد و گفت: چه مینگری؟ گفتم: به خدای بر تو! که تو آن هستی که ترا ديدم به کوه لبنان؟ گفت: هستم. كفن اینجا چون افتادی و این چه کار تست؟ گفت: روزی ماهی بریان میکردم. در وقت قسمت بهتر را به سوی خود نهادم, بدین جای افتادم. » ۳ 2- ابوجعفر حداد. رحمه الله تعالی شخ الاسام کته که «انوجیفر اد دؤاند نکی کمر و یکی ضير کھر بغدادی سات و از اقران جنید و ریم بوده و ابوجعفر بن بکیر الځداد الصغیر مصری است. از اصحاب ابوجعفر کبیر است. و با ابن عطا نشسته و شاگردی کرده و ابوتراب نخشبی را دیده و با او صحبت داشته. » شیح الاسلام گفت که: «ابوجعفر حداد به مصر بوده؛ هفده سال آهنگری میکرد.
هر و ده درم و از آن هیچ برای خود به کار E شبانگاه به در سرایی چند شدی و نان پارهای چند بستدی و بخوردی و به مسجد ا و بخفتی و از هیچ پیر سؤال نکردی و نپرسیدی. مینگریستی و نظاره میکردی؛ تا چه رفتی. » ٍ وی گفته: «إذا ريت صر الققير في تَؤبه, قلا ترج قلاخه. » شيخ الاسلام گفت: «ابوجعفر حداد در بادیة بود بر سر چاهی و در آب مینگریشنت: ابوتراب به آنجا رسید شیخ الاسلام گفت که: این نه ابوتراب نخشبی است که این دیگر است و گفت: یا باجعفر! ابنجا جه می کنی؟ گفت: شانزده روز. است تا آب نیافتةام. اکنون به آپ رسیذهام» نشسته آم میان یقین:واعلم تا کدام قلبه کند. بر آن بروم. ابوتراب گفت: با باجعفر! تزااز این سانی بوذ عظنم و برقتت شيخ الاسلام گفت که: «یقین آن بود که اکنون نه تشنهام» به آب حاجت نیست و صبر میتوانم کرد. و علم آن بود که خدای را سبحانه میباید پرستید, و روا نبود که در خون ےآ راد فت قاب که ت اا ارات ب او زا ا اک ابوجعفر پنهان نداشت و بر وی آشکارا کرد . “« 203- ابوجعفر اد مضو و خمة الله الى وگو 5 ا پرسیدم که: تصوف ا دادند که: تصوف اثر اوست در زی گا آشکارا کند و گاه پنهان شيخ الأسلام كفت كه «اگر زان سال ر ند کی انی از مکلوق دز ان نات دهاز اتن نشنوی. أتتهان و زمين و فهه صتاع جود اشکارا بازنمود. در هیچ چیز چنان آشکارا 112 نیست که در دیدۀ دوستان خود. این جستن دوستان او و سفر و زيارت ايشان از بهر اين است. روا تنود شھ مرف بوشیۍ را که روز او شت شود تا این نداند. به دیدار او روح در تن تو روح بود و به دیدار دوستان او در روح تو روح بود. » 4- ابوعبداللّه البّرقى» رحمه الله تعالى از کبار مشایخ مصر است. از متفرٌسان ایشان. شیخ الاسلام گفت که ایوعلی کاتب ابوعثمان مغربی را گفت که: «ابن البرقی بيمار بود. . شربتی آب به وی آوزدتد: نخورد گفت: در مملکت حادثهای افتاده تا بجای نیارم که چه افتاده است. نیاشامم. سیزده روز چیزی نخورد. تا خبر آمد که قرامطه در حرم افتادهاند و خلقی را بکشته اند و حجر الاسود را بشکستهاند: پس بخورد. » ابوعثمان مغربی ابوعلی کاتب را گفت: «این نه بس کاری است! » ابوعلی گفت: «اگر بس کاری نیست. تو بگو امروز در مکه چه واقع است! » گفت: «امروز در مکه ميغ است, که همه مکه در زیر میغ است, و جنگ است میان طلحیان و بکریان. مقدمة طلحیان مردی است بر اسب سیاه با دستار سرخ . » آن را شو تند وغد ار ان پرسیدند. همچنان بود که وی گفته بود. ابوعثمان مغربی گوید که: «هرکه حق را اجابت کرد مملکت وی را اجابت کرد. » شریف حمزۀ عقیلی ببلخ گفته است که: «عارف نبود آن که در مملکت چیزی بجنبد يا بزاید که وی را خبر نبود. » شيخ الاسلام گفت که: «این باطل است. عبودیت این برنتابد. بر بنده آن نهند که برتابد بعضی و بعضی, نه همه. قلا بُظْهرٌ على عَبْبه اَحَداً(26/جڻ), فقا كان الله لتظلعكة علن الغيب. (179/ال عمران) همه الله داند و بس. » 5- ابوجعفر المَجْذوم» قدّس الله تعالى روحه از اقران ابوالعباس عطاست. غوت زوزگار خود بود و غوت پوشیيده بود به خير يا به در این خف کید کار انوا لسو کاچ ندم که کف در تفر مرا از هفراهان ملالت گرفت, که میان ایشان نقار بسیار میبود. عزم کردم که تنها روم. چون به مسجد قادسیه رسیدم» پیری ديدم مجذوم و بر وی بلایی عظیم.
چون مرا بدید. بر من سلام کرد و گفت: ای ابوالحسین! عزیمت حج داری؟ به کراهیت و خشم گفتم: آری. گفت: همراهی خواهی؟ (با خود گفتم: از همراهان تدز شت :بکریکده: در دست مجذومی افتادم! ) گفتم: نی. گفت: همراهی کن! گفتم: بخدای که همراهی ھی م گفت: ای ابوالحسین! يَصْتَعٌ الله سبحانه بالصعيف حى بعكب القوي. گفتم: همچنين E I O فراغت نشسته. گن لكف ا بك الل الضف حى كت اله هج تكم و ورف اما د دل من نسبت به وی تردڈی و وسواسی پیدا شد. چون به تعجیل تمام وقت صبح را به منزل دیگر رسیدم, به مسجد درآمدم وی را دیدم به فراغت نشسته. گفت: يا ابالحسين! يصنع الله بالطعيف حى يتعكّب القوئ. پیش وی رفتم و به روی به زمین درافتادم» و گفتم: المعذرةٌ الى الله والیک, خدای را و ترا عذر ا گت مقصود تو چیست؟ گفتم: خطا کردم؛ همراهی میخواهم. گفت: تو گفتی که نخواهم و سوگند خوردی. مرا کراهیت میآید که سوگند ترا دروغ سازم. گفتم : پس چنان کن که در هر منزل ترا بینم. گفت: کردم. رنج راه و گرسنگی از من برفت و مرا هیچ اندوهی O چون به مکه رسیدم, صوفیان را آن قصه بگفتم. شیخ ابوبکر کتانی و ابووالحسن مُزین گفتند: او شيخ ابوجعفر مجذوم است. سی سال : اشست که ها در ار روئ آنیھ که وی :را 113 ببینیم. کاش او را بازتوانی دید. برفتم. چون در طواف شدم؛ وی را دیدم: باز آمدم و ایشان را فم که وی را دیدم. گفتند: اگر این بار وی را ببینی؛ وی را نگاهدار و ما را بانگ کن! گفتم: چنین کنم. چون به منا و عرفات بیرون رفتم؛ وی را نیافتم. روز رَمي جار کسی با ین سکن کف و کف الفلا هناخراک دو وی د هرا دیدن وی حالتی شد که فریادی کردم و بیخود افتادم» وی برفت. چون به مسجد خيف ن بگفتم. روز وداع در پس مقام ابراهیم نماز گزاردم. کسی از پس پشت قرا تكشذ بو كفت اء ااال هنوز بانگ خواهی کرد؟ گفتم: ار ا ا ار و الا ت د مرا دعا گفقت :جن :دقفا کو تو دعا گن ارش أمین نة من سه دعا کردم و وی آمین گفت: یکی خواستم که: قوت من روز به روز بود و چنان شد. چندین سال است که بر من شبی نگذشته است که چیزی برای فردا ذخیره کرده باشم. دیگر خواستم که: درویشی را به من دوست کن! و اکنون هیچ چیز دردنيا به من از درویشی دوستر نیست. و دیگر خواستم که: مرا در صف دوستان خود برانگیزی ِ9 بار دهی! و اميد میدارم که چنان شود. » شت الالام فت که محود شگرف مرا ایت کرد که هشن تار که سک کین چدز محمود غزنوی, به هری آمد, یکی از لشکریان وی از روستایی عرواري اه خرید وبها تمام بداد و وی را بنواخت و گفت: بار دیگر که کاه آری به من ار! ا داشت پیر به وی آمد و دوستی گرفت. اتفاقا عرفة عيد قربان رسيد. آن پير رو گفت که: امروز حاجیان حج کنند. کاشکی ما نیز آنجا بودی! E ترا آنجا برم» به شرط آن که با کس نگویی. گفت: نگویم. آن روز وی را به عرفات برد و حچ بکردند و باز أامدند. روستایی با وی گفت: عجب میدارم که با چنین حال در میان لشکریان میباشی! گفت: اگر چون می نباشد :دز این لشکن چون ضغیقی يا عجوزی بیاید و داد خواهد. که در وی نگرد و داد وی بستاند؟ و اگر در غارت به زنۍ ان راو راا دی ان کر را ا رار کی ارا زنهار که با کسی چیزی نگویی!