Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)
» شیخ الاسلام گفت: «باید که به چشم حقارت در کس ننگرید, که دوستان وی پوشیده باشند و تا بصیرت و فراست صادق نداری در خلق تصرف نکنی که بر خود ستم کنی. » حَرقانی گفته است: «جون امانت از ميان مردم برخاست. وی دوستان خود را نهان کرد. » و گفته: «من که باشم که ترا دوست دارم؟ دوستان ترا دوست میدارم. » 6- ابوجعفر دامغانی» رحمه الله تعالی یکی از این طایفه گفته است که: «به مدینه بودم» ناگاه مردی غجمی بزری سر دید که وداع پیغمبر صلی الله علیه و سلّم میکرد. چون بیرون رفت, از پی او برفتم تا به مسجد ذوالخلیفه رسید. نماز گزارد و تلبیه کرد و من از پی وی بیرون رفتم. التفغات کرد و مرا دید. گفت: چه میخواهی؟ گفتم: میخواھم کہ در پی تو بیایم, وی منع کرد الحاح كردم. گفت: اگر لابڈ است و میآیی. قدم منه الا بر جای قدم من ! گفتم: بلی. و او برفت و غیر راه مشهور پیش گرفت. چون پارهای از شب گذشت. روشنایی چراغی دیدم. گفت: ایر تن شن :عانسة اشا رهی الله ها تو پیش میروی یا من پیش روم؟ گفتم: اچ واتار کنی. وی پیش رفت و من به خواب رفتم. چون وقت سحر به مکه درآمدم و طواف و سعی کردم و آمدم پیش ابوبکر کتانی رحمه الله و جماعتی مشایخ پیش وی نشسته بودند, بر ایشان سلام کردم. شیخ ابوبکر کتانی مرا گفت: کی رسیدی؟ گفتم: همين ساعت. گفت: 1 ز کجا میآیی؟ گفتم: از مدینه. گفت: چند است که بیرون آمدهای؟ گفتم: دوش. ایشان در یکدیگر نگریستند۔ شیخ ابوبکر مرا گفت: ا که بیزون افدی؟ گفته" با مردی که حال و قصة وی چنین و چنين بود. گفت: او شيخ ابوجعفر دامغانی است. و این در جنب حال او اندک است. بعد از آن گفت: برخیزید و وی را بطلبید! و مرا گفت: ای فرزند! من دانستم که این حال تو نیست و پرسید که: زمین را زیر قدم خود چون مییافتی؟ گفتم: مثل موج که به زیر کشتی درمیآید. » 114 7- ابوالحسین الوژاق» قدس الله تعالی سژه از طبقةۀ ثالثه است. نام وی محمد بن سعد است. از کبار مشایخ نشابور و قدمای ایشان است, از اصحاب ابوعثمان حیری. عالم بوده است به علم ظاهر,. و سخنگوی در دقايق علوم و معاملات و عيوب افعال. مات قبل العشرين و ثلثمائة. وی گفته که کرم در قو آن. است که یاد نگتی چنایت ار خود را ایتتن از ان که عقو کردی. » و هم وی گفته که: «حیات دل در یاد کرد زندهای است که هرگز نمیرد و عیش گوارنده. زندگانی است با الله تعالی نه غير آن . « «علامت دوستی الله تعالی متابعت دوست اوست. شتوك لى عليه و سلّم. » 8- ابوالحسين الدَراج» رحمه الله تعالى از طبقة ثالثه است. بغدادی است. خادم ابراهیم خواص است. در سماع برفته. در سنة عشرين و ثلثمائة با شيخ ابوعمرو دمشقی و ابوعمران مزین رازی. ا «بوالحسین دراج از بغداد به ری أفد به زارت یوسف بن الحسين. یوسف وی را گفت: برای چه آمدی؟ گفت: از برای دیدار و زیارت تو. گفت: اگر در راه ترا کسی سرایی آراسته و کنیزکی نیکو دادی, آن ترا از زیارت من مانع آمدی؟ گفت: اگر بودی نمیدانم. الله تعالی خود مرا به آن نیازمود . “ شیخ الاسلام گفت که: «جوابی سخت نیکو باز داد او ر خود از وی این نمیبایست پرسید. » ت ت س 9- بُكير الدَراج» رحمه الله تعالى وی برادر ابوالحسين دراج بود. در بغداد میبود و از ابوالحسين فاضل تر 9 زاهدتر بود و بزر دة بود. بہ ا ے وی گفته است: «تا من در اين راه درامدهام.
هرگز خاطر فاسد بر من نگذشته است. » 0- ابوالحسین سلامی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «وی مردی زر بوده» و صاحب تاریخ أاست. » وی گفته که: «عيسي موصلی راهب بوده. وی گفته که: بر مسلمانان آنتی فړود آمده؛ که از چئئن ان ایت الله تعالی را چون آزارتة؟ ما کون هن توئ لد الا هة بعهّم (7/مجادله). » 1 نالو فالگى: ر خهه الله الى نام وی احمدبن سعید المالکی است. بغدادی است. فصیح بوده» با جنید ونوری و آن طبقه صحبت داشته. به طرّ سوس بوده و انجا برفته از دنیا. وی گفته که: «از جنید پرسیدند که: دل کی خوش بود؟ گفت: آن وقت که او در دل بود. « شيخ الاسلام گفت که: «او سخن با جوانمردان میگفت. در دل یاد او بود و مهر او بود و صحبت او بود و گفت: دل کی خوش بود؟ که او ناظر بود. کی خوش بود؟ که او حاضر بود. » 115 3- ابوبکر الواسطی» قدس الله تعالی سره اوک مدن موت اس و کان ف اوا و ی فا ا ت خو نوری است. از علمای مشایخ قوم بوده. هیچ کس در اصول تصوف چون وی سخن نگفته است, عالم بوده به اصول و علوم ظاهر شيخ الاسلام گفت که: «واسطی امام توحيد مشرق در علم اشارت . « وی به جوانی از عراق آمده؛ وی را آنجا سخن کم است. به مرو آمد, گفت: «شهر به شهر میگردم در آرزوی نیوشندهای. » وی را گفتند: «چرا به مرو آرام گرفتی؟ » گفت: «ایشان را تیز فهمتر یافتم. » و همانجا برفته پيش از سنة عشرين و ثلثمائة, و تربيت وی آنجاست, معروف و مشهور شیخ الاسلام گفت که: ارات ا کی ھت ا و ی رو و ن است که به او مینگرم» و کسی است که به او برمینگرم. به یحیی مُعاذ رازی فرومینگرم و به نصر آبادی مینگرم و به واسطی برمینگرم. » اا و «من و او! و او و من! و کرد من و پاداش من : ! و دعای من و اجابت او! همه ثنؤیت است و دوگانگی. » شت الاسام گفت کا داز ران هھ کس در اسان ان توخ امھ که ار ان واسطی. » آن وقت که از عراق میآمد. چون به نشابور رسید. ابوعثمان حیری برفته بود. شاگردان وی را دید و سخنان وی شنید. از وی پرسیدند که: «چون یافتی ایشان را؟ » كاحت امان انان را فافو حه مر وه فک کی دوا ی من أو. » شیخ الاسلام گفت که: «ابوبکر قَجْطّبی از شاگردان ابوعثمان حیری است. یکی وی را به بغداد دید گفت: پیر شما شما را به چه دلالت میکرد؟ گفت: به گزارد طاعت و تقصیير دیدن معصيت . گفت: این گبری محض است. در تصوف توحید و یگانگی میباید. » E « شیچ الاسلام گفت که ابوطتب مصری گوید: «مَنْ لم يَنْدَرِج لَه وفاءٌ العْبوديّة في عرز الرْبُوبيْة لم ضف لة العْبُوديّة. » شیخ الاسلام گفت که: E استاد جنید اسټ و اکر ادوالخائں سارک خد را هوی ناف اتو سر ناجه ابن اسب مشخ . ال الڙحمن الژحيم. سلامٌ علیک يا پابكر و رحمة الله و بركاثه, عافانا الله و اياك بالكرامَة. به آخر گوید: علما و حکها از الله تغالی بر خلق رحمتاند. چنان کن در سخن خويش که خلق را رحمت باشی و خود را بلا. از حال خویش بیرون آی و با حال ایشان شو, که با ایشان سخن میگویی. به قدر طاقت و حال ایشان با ایشان سخن گوي و خطاب ,ر بر آنِ موضع نه که ایشان را بر آن مییابی.
فهذا َغ ى و لهم وَل لهه فى آلفْسهة و قولاً ليغا( 63/نساء) شيخ آلاسلام گفت: «جنید دانست که او نه به طاقت خلق سخن گوید. وی را به رفق و رحمت فرمود. » ۰ : نھ الاسام کیک کی وای کو دان که کون ردک ور ات و ان وا است, در هستی او نیست است, تصوف این است. » 4- ابوبکر رَقّاق کبیر» قدس الله تعالی سژه شیخ الاسلام وی را از طبقة ثالثه داشته است. نام وی احمدبن نصر است. وی مصری انت اساد انکر و تاق را و استاد ابویکر دی است. چون زقاق کبیر ازدنیا برفت, شیخ آبوبکر کتانی گفت: «إِلْقَطَعَ حجْةٌ القَقَراءِ في ذخُولِهمْ مِضْرَ. » 116 وی از اصحاب و اقران جنید بوده. وی گفته: «نَمَنْ هدا الطريق روح الأنسان. » E اسنها کشتی وا شان که الا پر دای لی چان ر رفته بود. » 5- ابوبکر رَفاق صغیر» قدس الله تعالی روحه شیخ الاسلام گفت که: «رَفقاق صغیر بغدادی است. شاگرد زقاق کبیر است. به ابتدا دست در حدیث داشت. حدیث مینوشت, پس با طریقت اهل حقیقت گشت. یک چشم بود. » ابوبکر رازی گوید: «وی را گفتم: سبب چشم بشدن تو چه بود؟ گفت: در بادیه شدم بر توکل, گفتم: از دست اهل منازل هیچ نخورم ورع را یک چشم من به روی من فرو دوید از گرسنگی. » وی گفته که: «چهل سال است تا از جنید یک سخن شنیدهام در فنا هنوز چاشنی آن در جان من است. » 6- ابوبکر الکتانی» قدٌس الله تعالی سژه اظ ر انه اس ام وی مین على نخ عفر البق ادى الكانى است از اصحاب جنید بوده؛ و به مکه مجاورت کرده سالها و انجا برفته. در سنة اثنتین و رن و لفان کر آن سال که دالو اخد اض هان که کست او انوالع ته اش د طرسوس برفته از دنیا. مرتعش گوید که: «کٹانی چراغ حرم است. » وی گفته: «الصوفيّةٌ عَبيدٌ الظواهر أحرار الْبَواطِن. » شيخ الاسلام گفت که: وى يت دار جر بود غا القلام نف نانم » وی گفت که خضر گفت که: «در مسجد صَتٌعا بودم به يمن. مردم بر عبدالژزاق حدیث میخواندند و در گوشة مسجد جوانی بود سر به گریبان فرو برده. وی را گفتم: مردم بر عبدالرزاق حدیث میخوانند و تو اینجا نشستهای»؛ چرا نروی و از وی حدیث شنوی؟ گفت: من اینجا از رزاق میشنوم, تو مرا با عبدالرزاق میخوانی؟ گفتم: اگر راست میگویی من کیم؟ گفت: خضر, و سر به گریبان فرو برد. » شيخ الاسلام گفت که: «آن ظریفتر بودی که همچنان که از ررٌاق میشنید. از عبدالرزاق هم بشنیدی. که از مشایخ آنان مهاند که ظاهر ایشان چوںن ظاهر عام بود و باطن ایشان چون باطن خاصء که شریعت پر تن است و حقيقت بر جان و سڙ. » و هم وی گفته: «مَن لم يتَادب رأستاد, فَهُوَ بَطال. » و هم وی گفته که: «کڻ في الدنيا پتدنک, وفي الأخِرَة يقَليک. » شيخ ابوبکر رازی گفت که: «شیخ آبوبکر کتانی در پیري نگریست سر سفید و موی سفید(! ) و سؤال میکرد. گفت: هذا رَجُل أضاعَ أمر الله في صِعّره, قَصَتَعَةُ اللَةٌ في بره بعنی وی به خردی و جوانی فرمان الله تعالی را ضایع کرد الله تعالی وی را در پیری فرو گذاشت خوار ذلیل. اگر وی در جوانی در فرمان او کوشیدی. در پیری به دل سؤال گرفتار نشدی. که پیران اهل سنت هر چند مهتر شوند بر چشم و دل خلق عزیزتر شوند. » شیخ الآسلام گفت که: «ابوبکر کتانی را شاگرد مصطفی صلی الله عليه و سلّم میگفتند. از بس که وی را به خواب دیدی. معلوم بودی که کدام روز يا شېپ خواهد دید.
از وی سؤالها کردندی, وی آن سؤالها از مصطفي صلی الله علیه و سلم بپرسیدی 6ا وی مهای حلي الله عا وسلو وی را کت رک رر 117 چهل و یک بار بگوید: يا حى يا 5 قَنّومُ! يا لا إله الا أنت! چون دلها بمیرد. دل وی نمیرد. » شت الأ ستلام كقت كه نة اوالا دفشقی گؤید. استاد شالمی که «از کتانی کک که: تصوف چیست؟ گفت: کمینه ان است که تودر نیابی. » از بوحفص پرسید که: «صوفی کیست؟ » جواب داد که: «صوفی نپرسد که ا شيخ الاسلام گفت که: وان فلم سر الله اش و این قوم ضاخب رار اسان را با راز ملوک چه کار؟ اصل این کار یافت است نه دریافت. به انکار آن شتافت کش ا ا کون ات ل کرو او ادهل سال ا راکاد اتہر این کار آن. کس که از این کار ونی :ارد ایراما شو ال جه کار؟ انگازمگن: که انکان شوم انت :انکار آن کد که ار این کان مخروم است. قوی قول اند ار اتن کار و قومی بر این کار به انکار و قومی خود در سر این کار آن که بر این کار به انکار است مزدور است. و آن که از . این كار فشغول اا و آن که در سر این کار است غرقة نور است. » 7- ابوبکر عطا جُحْفی, رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که وی گوید: «روزی بر بالایی نشسته بودم, ديدم که شل فی امد و عماریی میآورد و مردی در آنجا به بانگ بلند میگفت: الله لك لتك و سغدك لن ابتليت فَلطالآما عافيت. و سیل میبرد وی را تا به دریا. » و جُحَقَه موضع سیل است و خود ان زا نهر ان خکفه خوانند که شنل :راید و هر چه دږ پیش ان اید ان :را بزوید و ببرد. 8- ابوبکر شاق رحمه الله تعالی نام وی محمد بن عبداللّه است, صاحب ابوسعید خراز. وی گفته که ابوسعید خراز گفته که: «روزی در صحرا میرفتم. نژدیک به :دو سک از سگان شبانان بر من حمله آوردند. چون نزدیک من رسیدند. به مراقبه مشغول شدم. ناگاه سگی سفید از میان ایشان بیرون آمد و بر ایشان حمله کرد و ایشان را از من دور گرڈانیھ و از ھن جدا نشد تا آن:سگان دور تر فنند. بعد از آن باز نکریشتھ وی را ندیدم. »> وهم وی گفټه که ابوسعید خراز گ گفت: «کڻ بذکر الله قان قوي ك حالّک عبت عَن ذكر الله و ذكر الله ایاک. » شیخ الاسلام گفت: «زبان در سر ذکر شد و ذکر در سر مذکور و دل در سر مهر شد و مهر در سر نور و جان در سر عیان شد و عيان از بيان دور. بهرۀ حق به حق رسيد و بهو ادم به اوی اب و جا با کنا شد ود وانگی پا عدم رَجَع الحو إلى أصحابه وَقى المسكين في الثراب رَمَيما. » 9- ابوبکر الشبلی» قڈس الله تعالی سڑژه از طبقة رابعه است. نام وی جعفر بن يونس است و گفتهاند دُلّف بن جعفر و گفتهاند دلف بن جَحڌر. و بر قبر وی به بغداد جعفر بن يونس نوشتهاند. شیخ الاسلام گفت که: «وی مصری است. به بغړاد امد و در مجلس خير نساج توبه کرد. شاگرد جنید است. عالم بوده و فقیه و مذکر. مجلس کردی. مذهب مالک داشت 5 فوطاجفظ کرده بود. پدر وی حاجب الحجاب خلیفه بود. >. رف ات الال دا راشای اال بغدادی الا الولو ا قن أسروشَتَة من فرغانة و مولده كما قيل سامڑ زه وا ارا الى اي ر الاي آل اي ا الى نض فاه عينْ من عَيُون الله .
« 118 شناد و فت سال کر وک ود در هة رع و لايق و اة در فة اردنا در ماه ذوالڭجة. هم جنید گفته: «لِكُلٌ قوم تاخ, وتاج هدا القَوّم الشبّلى. » شبلی بيست و دو بار در بیمار رسټان بوده. شبلی گفته: «الځژية هي حرية القلب لاعير. » شیخ الاسلام گفت که شیخ ابوسعید مالینی حافظ صوفی این حکایت از شبلی آورده که وی گفته که: «این سرماية وقت که دارید به ناز دارید! فردا همین خواهيد داشت, 9 تا جاوید صحبت با وی به این میباید کرد. » شیخ ,الاسلام گفت که «از اینجا میباید برد. که فردا گویند منافقان را: إرّجِغُوا وراءَڭم. فالتَهسُوا نورا(13/حدید). » شیخ الاسلام گفت و وصیت کرد که: «این حکایت بنویسید و یاد دارید که شما را از لی هچ چیز نیازند به ار این خکایت فرا وقت نو نارن که این وقت که اجا دازی ببر أرند. » کسئ :لئ را گقت' «مرا دعایی کن! » این بیت بخواند: مَضى رَمَنٌ و الاس بلس يَستَشفعَونَ بي فمل لي إلى ا ليلي الداة رژ شفيع وی را گفتند: «ترا خوش فربه میبینیم و محبتی که دعوی میکنی تقاضای لاغری میکند. » رگفت: أحثتَ ا و وما ری س دنی ولودرى ما أقامَ في السَمَن وی را پرسیدند که: «مردی سماع مئ کند 9 نمیداند که چه میشتنود. این چیست؟ » جواب داد به اين ابیات: رب وَرقياءَ كوف ب الجمى ذاتِ شش جو ص ڪٽ في قفتن وَلة أ ن ا أ ما ولة 9 يكۇ فد 2 غير اي الجوی أغرقها وَهيَ ايض بالهویى تعرفني وة الف او فق راضالكطا _ كث اوه اح و ی شيخ الاسلام گفت که: «این ابیات مجنون راست نه شبلی راء اما وی انشا کرد. » شیلی عبدالرحمان خړاسانی را گفت: «یا خراسانی! هل ریت غیر شبلئ احداً یقولٌ الله قط؟ » قال: «قَفْلث: و ما رأيتْ الشبلى يوماً يقول الله. » قال: «قََ الشبلى مَعْشٹا عَلّیه. » عبدالرحمان خراسانی گوید که: «شخصی به در سرای شبلی آمد و در بزد. شبلی فرا در آمد سر برهنه و پای برهنه. گفت: که را میخواهی؟ گفت: شبلی را. گفت: نشنیدی که مات کافرا فلا رَحِمَه اللَهٌ؟ » شيخ الاسلام گفت: «نفس را میگفت. » وقتی جمعی در خانة وی بودند. در آفتاب نگریست دید که به غروب نزدیک است. گفت: «وقت نماز است. » برخاستند و نماز دیگر بگزاردند. شبلی بخندید و گفت: «چه خوش گفته است آن کس که گفته است: نسيث اليومَ مِنْ عشقي صَلاتي قلا ري غَداتي مِنْ عشائی فی دیا وود ووی ان رایت ش اء دائ و یکی از این طایفه گوید که: «در مسجد مدینه بر حلقة شبلی بیستادم. سایلی به رسد و کی فت :ال0 ۱با رادا شنلی اهن شد و کقف: ا سبحانه به جود ستایم؛ ومخلوقی در مدح مخلوقی تقو شط الكف حى لو إلّه اراد الفا لخ تة انامه اوا ا ا ای طاو الد سال 119 ولويم يكن في کقّه غيڙ روڃه اد بها فلق الأ ةه امله فو التحر من أو الأواحى اه قَلْجّبّه القَفْروف وَالجّودٌ ساجله بعد از آن بگریست و گفت: بلي يا جواد! فاٹک آَوْجَدّت تلک الجوارح و بَسَطت تلک اله ثمّ َسنت بعد ذلک على أقوام بالأستغناء عَْهُمٍْ و عما في ايديهم بک فابک الجواڈ کل الجَواد. ورن جدود وَعطاءٌک لا حه لَه ولاصغة. فيا جواداً ملو كل E شبلی گفته دړ تفسیر قوله تعالي فل لِلْمُؤْمِنين وا فن انضاروة (30/نور): «أبصاڙ الوس عَنِ المَحارم وَأبصارٌ الفُلوب عَمًا سوَى اللهِ. » گفتهاند که وی شنید که کسی میگفت: E و «اذا کان الخيارٌ عشرة بدانق. فكيف الشرار؟ » وی گفته که: «وقتی عهد کردم که نخورم مگر حلال. در بیابانها میگشتم به انجیر بنی رسیدم۔
دست دراز کردم تا بخورم. از ان انجیر , ئن اواز امد که قهذ خود نگاشدار وراز من مخور که من ملک یهودییام! » از وی پرسیدند که: «کدام چیزی عجیبتر است؟ » گفت: «دلی که خدای خود را بشناسد و در وی عاصی شود . « بُکیر دینوری گوید خادم شبلی که: «نزدیک وفات خود گفت: بر من یک درم مظلمه است. و چندين هزار درم برای صاحب آن صدقه دادهام. وهنوز بر دل من هیچ شغلی از آن گرانتر نیست. » و هم بُکیر گوید که: «در این بیماری گفت که: مرا وضو ده! وی را وضو دادم و تخلیل لحیه فراموش کردم. زبان وی گرفته بود. دست مرا گرفت و به ميان لحيۀ خود درآورد. پس جان پداد. » یکی از بزرگان آن را شنید گفت: «چه گویید در مردی که در آخر عمر ادبی از آداب شریعت از وی فوت نشد؟ » و هم بکیر گوید که: «شبلی را روز جمعه در آن بیماری خفتی شد. گفت: به مسجد جامع میرویم؛ تکیه بر دست من کرده بود و میرفت. مردی ما را در راه پیش آمد. شنبلئ کقت: بُکیر! گفتم: لبیک! گفت: ما را فردا با این مرد کاری است. پس برفتیم و نماز بگزاردیم» و به خانه باز آمدیم. شب را فوت شد. گفتند: در فلان موضع مردی است صالح که غسل مردگان میکند. سحرگاه به در خان وی رفتم,. و آهسته دربزدم و گفتم: سلام علیکم! از درون خانه گفت: شبلی بمرد؟ گفتم: بلی. پس پیرون آمد. ديدم همان مرد بود که در راه مسجد پیش آمده بود. به تعجب گفتم: ا اله الا الله! گفت: تعجب از چه می کنی؟ سبب را گفتم. پس سوگند بر وی دادم که: تو از کجا دانستی که شبلی مرد؟ گفت: اا د ا و ا است. » 0- ابوبکر یزدانیار ازمَوی» رحمه الله تعالی ار ا ا ایی هن ن عل و ا امعت وا ر ای اسه در تصوف که به آن مخصوص است, و بعضی از مشایخ چون شبلی و غیر وی بر وی انکاز کر دة اند و کان نکر على فض مضا اقاولهد. E E علوم فغاملات وسعارف: شيخ الاسلام گقت که «ابوبکر یزدانیار الله تعالی را به خواب دید. گفت: خداوندا حاجت دارم. گفت: چه حاجت خواهی به از آن که دادم؟ نه ترا از دستبند صوفيان برهانیدم؟ » شيخ الاسلام گفت که: «دیدهام جایی که پرسیدند که: ما دستبند الطوفيّة؟ گفت: الحالٌ المُحال و الأشاراث الباطلة. » وی را قضهای است دراز با صوفیان و انکار بر ایشان و دران اشکال است. مردی بزرگ است و صاحب تلبیس است در ظاهر و محفُق در با 120 وی گفته كه: «الملائكة خاس السّماءِ. وأصحابٌ الحديثِ حراس السلّة, و الصوفيّة خاس الله. » شیخ الاسلام گفت که: «ابوالعباس نهاوندی روزی پس از نماز بامداد صوفیان را همه خفته دبد. گفت: همه بخسبید که او بگوشد. یعنی امر او و صحبت او و دوستی با او. » و هم وی گفته که: مید مرا که اسن می کویی ر صوفیه؟ و الله که ر 'ایشان ی برایشان, که اسرار حق را سبحانه به غير اهل آن وار نه اسقاں ادات آهل غلم اندو به مهت هان درپ ف وخوم که ج «“. و هم وی گفته: «آلمَفْرقة تجِفَقٌ القلب بوحدانية الله تچالی. » وهم وى كفتة الح أطاها المواقف د والفحت قو الذي ود رها فخ وة قن كل شى ءِ . “ و هم وی کته «من ستَعْقَر 9 هو ملازم للذثب, حَرَمَ الله عليه التوبة 9 الانابة إليه. » 1- ابوبکر الصَّبْدلانی» رحمه الله تعالى از اخلة شاخ و اغلام اسان وده انمت لی وک را ر رک داش اس ان قارش وده و در نشابور وفات کرده.
۴ وی گفته که: «صحبت با حق دارید. و اگر نتوانید صحبت با آان کس دارید که صحبت N O و هم وی گفته که: «عاقل آن است که سخن به قدر حاجت گوید و هرچه افزونی بود از ان دست بدارد. » و هم وی گفته که: «با حق تعالی بسیار نشینید و با خلق اندک! » از مریدان وی گوید که: «بعد ازوفات وی برای قبر وی لوحی ساختم و نام وی بر آنجا نوشتم, خراب کردند. بار دیگر راست کردم باز خراب ب کردند. و همچنین چند بار هر چند راست کردم خراب ب کردند و با قبر هیچ کس دیگر آن نمیکردند. شع ان وا از استاد ابوعلی دقاق در سڈ ف فت آن مرد در دنیا گمنامی اختیار کرده بود و حق سبحانه نیز وی را پنهان میخواهد و تو میخواهی که وی را آشکارا کنی. این کی میسر شود؟ » 2- ابوبكر الخبّاز البغدادى» رحمه الله تعالى وی از استادان جریری, است. وی گفته که: «ألعيال عَقَوبَةٌ تنفيدذ شَهوات الحَلال. » 3او گر نن عنمى الفط و عى ر حه الله تالف از ابهر است, از اقران ابوبکر و بزرگتر از وی. ابوبکر طاهر بر وی درآمد و وی محتضر بود. وی را گفت: «احسِن ظنکه بریک ! » گفت: «با چون هی جتین نکن کویند؟ اگر ما را بگذارد پرستش وی کنیم و اگر بخواند فرمان بریم و برویم. » E. و ثلثمائة 4- ابوبکر بن طاهر الابهری» رحمه الله تعالی ار عراست ام وی عندالله ن ظاهن الخارت الطانی: ار کار ضاخ جنل است. از اقران شبلی بوده» عالم بوده و با ورع. با يوسف بن الحسين صحبت داشته. رفیق مظفر کرمانشاهی بوده. شيخ مُهَلْب مصری گويد و هو مُهَلّب بن احمد بن مرزوق که: «با هیچ کس صحبت نداشتم از مشایخ که مرا ضخبت وی آن نفع کرده باشد که صحبٹ شخ ابویکر طاهر. » 121 در سنة ثلثين و ثلثمائة برفته از دنيا. روزی ابوبکر طاهر به دکان بزازی برگذشت. پسر بزاز دوست وی بود. چون شيخ را دید از دکان برخاست و بر پی وی برفت. تاز قد ینز را دود در خشم شد و بر اثر پسر برفت. وې را دریافت و لختی بپیچید, و از پیش شیخ ابوبکر وی را با دکان برد. شیخ ابوبکر از آن؛ همه شب رنجه بود. دیگر روز به در سرای آن بزاز رفت و کنیزکی داشت با خود ببرد و وی را بیرون طلبید و گفت: «دوش همه شب رنجه بودم. از مال دنیا این کنیزک دارم اگر بیذیری به کفارت آن رنج به تو دادم, و آر تذیری آزاد کردم. » آن مرد در پای وی افتاد و گفت: «ای شیخ! من جرم کردهام. تو عذر میخواهی؟ » گفت: «راست که تو جرم کردهای, اما مرا میزنند. » پرسیدند ازوی که: «حقیقت چیست؟ » گفت: «همة آن علم است. » و پرسیدند که: «علم چیست؟ » گفت: «همة آن حقیقت است . “« وی گفته: «الجمعٌ جم المتفرقات, و الثفرقةٌ تفرقةٌ المجموعات, فاذا جمعت فلت الله و اذا فژقت ترت إلى الكون. » و هم وی گفته که: «مردی رآ ديدم که وداع کعبه میکرد و میگریست و این بیت میخواند: الا ر م سو وتسزعم أ بجبک. 9 الائى أو 5 ابونگر جن اتئ شغدان» رخمة الله الى از طبقة رابعه است. نام وی احمد بن محمد بن ابی سعدان است. بغدادی است. از اضحاب جنید فذس سه از اقزان رودباری: عالم تر مشایخ وقت بوده به علوم این طایفه.
او الکن خد و ا لانن قافن کیاد کت اندو ات 5ر ان ھان اتن طایفه را جز دو تن: ابوعلی رودباری به مصر و ابوبکر بن ابی سعدان به عراق و ابوبکر دریابندهتر است از ابوعلی . “« وی گفته: «هر که با صوفیان صحبت دارد, بايد که وی را نفس نبود و دل نبود و ملک نبود چون به چیزی نگرد از اسباب,از بلوغ به مقصد خود بیفتد و به آن نرسد. » و هم وی گفته: «الصوفي هُوَ الخارج عن اللّعوتِ و الرُسوم و المَقيرٌ هُوَ الفاقد الاشات . ةة الشف آو حب لَه اسم الفقرء و سَهَل له الطريق إلى المُسبّب. » و هم وی گفته: «مَنْ لم تتطرف في اللصؤُف. فهو بی ای جاهل. » شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که: E ابن ابی سعدان را میشناسی؟ گفتم: آری. گفت: برو و بگوی که امروز ما را به مجالست و مؤانست خود مشرف گردانند! برفتم. وی را در خانه یافتم در دهلیز که در آنجا غير یک پاره بوریای کهنه هيچ نبود. و وی بر آنجا نشسته بود. ادای رسالت کردم. گفت: اين سفره را بگیر و شخصی است بر بیرون به وی ده تا خوردنی بیارد! گفتم: مگر اجابت ابومحمدررویم نمیکنید؟ گفت: اری؛ ولکن روي عن علی رَضې الله تعالی عنه: ان رسول الله صلي الله عليه و سلّم دعي الى مَأبة, وَهى الّتى ثسَكُونها الّوليمة. فقال: دو فاا عل الى الت اكل کسر لجسن وراكفا ت الاس فن تفر ة را كةو به آن شخص دادم. سه رغیف و کامخ آورد. بخوردیم و برفتیم. » 6- ابوبکر عَطُوفی,. رحمه الله تعالى نام وى محمدبن على بن الحسين بن وهب القطوفى است. شاگرد جنید است. قڈس الله تعالی سژه. ثوفى بالژملة سنة خمس و اربعين و ثلثمائة. وی گفته که استاد من گفت جنید :«اگر کسی ببینید که ایمان دارد به این طایفه و این سخنان بپذیرد. زنهار وی را گویید تا مرا به دعا یاد ارد. » 122 شيخ الاسلام گفت که: «حلاج در آخر کتاب عین جمع گوید: هر که به این سخنان ما ایمان دارد و از آن چاشنئی دارد. وی را از من سلام کنید! » و شیخ عمو گفت که شیخ سیروانی گفت: «اگر پای دارید به خراسان روید به زیارت کسی که ما را دوست دارد. » و شیخ عباس گفت که شيخ سیروانی گفت که: «وصیت میکنم شما را به نیکویی با کسی که این طابفه را دوست دارد. « 7- ابوبکر سکاک» رحمه الله تعالی وی گفته که: «مشتاق به در مرگ لذت بیش از آن یابد که زنده از شربت شهد. » شيخ الاسلام گفت: «به آن خدای که جز او خدایی نیست که بندۀ نیکبخت_ را هرگز روزی نیاید نیکوتر و با راحتتر و خوشتر از آن روزی که عزراییل به وی آید. گوید: مترس به ارحم الژٌاحمین میشوی! و با وطن خود میرسی,» و به عید مهین میروی. این جهان منزل است و زندان مؤمن است. این بودن عاریتی اینجا بهانهای است. به یک بار بهانه را ببرد و دور کند و در حقیقت باز شود و مرد به زندگانی جاوید برسد. > موث الثقی حياة لا القطاعَ لها قدمات قوم وَهُم في الاس آکياءَ 8- ابوبکر سفًا» رحمه الله تعالی وی گفته است که: «در کشتی بودم» باد برخاست و موج درگرفت. و خلق به دعا کردن فریاد برداشتند. در کشتی درویشی بود سر در گلیم پیچیده؛ پیش وی رفتند و گفتند: دیوانه نهای؟ خلق در دعا و زاریاند. تو هم چیزی بگوی! سر از گلیم بیرون کرد گفت: عَجبّث لِقّلیک كيف القآّب؟ و سر درگلیم برد. گفتند: چه دیوانه است! او را میگویند دعا کن, وی بیت میخواند!
باز راز لھ یرون کرد ودنکر تمه یت كفت وَشدَهٌ حُبک لي لِمَ ذَهب؟ E اوخت عجب م5 موج بیارامید و باد ساکن شد. » شیح الاسلام گفت که: «او دو بیت آوزدة: من سيم آن دیدهام جایی دیگر. ٤ 9 آن اين است: قان کت بالوظ ل اک تي إلا قدا الطريخة العَطَّب. » نام وی محمد بن ابراهیم است. استاد ابوبکر ڈقھی و قرافی است. شاگرد رَقاق کبير است. با جنید ونوری صحبت داشته. توفی فی شهر رمضان سنة < و اربعین و نلثمائة مع ابى بكر القطوفي. ابوبکر مصری گوید: «با جنید بودم و ابوالحسين نوری و جماعتی از مشایخ صوفیان» و قۆال چیزی می خواندہ نوری برخاست و رقص می کرد. ره ود نوری فرا سر جنید آمد و گفت: پرخیز! و این آیت بخواند: إتما : تحت الذئن تور (36 e جنید گفت: وَتّرى الجبال تحْسَبُها جاهِدَة و هى تَمْدّمَرَ الشّحاب(88/نمل). » 123 0- ابوبکر الذفی» قدڈس الله تعالى سژه از طبقة خامسه است. نام وی محمدبن داود الڈمشقی است و گویند به اصل دینوری ایق اغا وا ی و وی ا و ع مال کی ارا ان او ای رودباری بود و غير او. صحبت داشته بود با ابن جلا و به وی نسبت کند, و شاگرد زقاق ست . جنید را دیده بود و با ابوبکر مصری صحبت داشته بود. مجرد جهان بود و از کبار مشایخ وقت با نیکوتر حالي. سنة تسع و خمسين و ثلثمائة برفته از دنيا. شيخ N ابوعبدالله باکو گفت که غلام ڈفی گفت که دُقی گفت: «العافيَّة و الصف لايَكُونَ و حخُصری گفته: للأصوفى و العارفية! صوفی را با عافیت چه کار! » شیح ابوعبدالله رودباری بر کنار دریا وسوسهاى داشت. طهارت میکرد. باد مئامد 9 دست و پای میترکید و خون ميآمد. وی درماند. گفت: «الهى العافية! » آواز دادند که: «العافيةٌ في العِلم, يعنى الشريعة . « شیخ الاسلام گفت که ابوبکر دقّی گفته که: «به نصیبین شدیم مهمان سَمَيعی. وقت خوش بود وقوال خوش و هیچ بیگانه نبود. هیچ ذوقی و حالی نمیشد. همه آرمیده بودند. سُمَیعی گفت: وقٿ طيّب و قؤال طيْب و مافينا ضدء فما هذا الجُّمودٌ؟ » ڈُقی میگوید که: «گفتم: وقتَّنا فوق السّماءِ, سُمَیعی حھ کی ونی ؟ :كفم نجه او میخواند همه از من و تست. همواره به گوش میآید که من و تو. در تصوف من و تو کجا بود؟ صوفی را جز یکی نبود. حالی پدید شد و شور برخاست که همگان < مه میدریدند, و میافتادند و بانگ میزدند. هیچ کس نماند که جامه ندریده بود. » شيخ الاسلام گفت که: «وقتی دُفّی در بادیه بزارید. گفت: الهی از آن حقیقت خود که مرا دادی بهرۀ من چیزی بر دل من ان شکارا کن تا جان من بیاساید. چیزی بر وی بگشادند, زاری بر وی افتاد. نزدیک بود که تباه شود گفت: الهی بپوش! که طاقت ندارم. آن را بپوشیدند. » شیخ الاسلام گفت که: کیان کردن غیے واآھل کیب از الله الى رحمت اسے که ان در این وان جر هر چیزی که از آن جهان آشکارا شود آن کس را در وقت ببرد. یا آن کس طاقت آن نیارد. احوال و رسوم وی متغیر شود. آنچه غيب است و حقیقت. پنهان به تا به سر آن شوی در سرای غیب و حقیقت. که این دنیا سرای بهانه است و زندان تاریک. چون مدت به سر آید و روزی خورده شود در حقایق و غيب a فی گفته: «علامة الفري الأنقطاعٌ عَنْ كل شىءِ سوی الله . « و «كلامُ الله تعالی إذا جاءَ على السرا ئر يأشراقه, زات البشربةٌ کک سيل عن سْوءِ دي اقرا هة الله فى اخوالهة قال: «ذاک اتخطاظ ف دة الْوِلّم إلى ظاهر العلم.
» 1- ابوبکر طمَستانی» قدذس الله تعالی سژه از طبقة خامسه است. از فارس بود. شاگرد شبلی و ابراهیم دباغ شیرازی است. از کبار مشایخ بود صاحب آیات و کرامات. ا شبلی وی را بزرگ میداشت و قدر و محل وی را تز رگ هی تهاد: ر با مشایخ فارس صحبت داشته بود وی را حرمتی عظیم میداشتند. سّکر و محبت بر وی غالب بود و رموز و کلام عالی داشت. در فارس سخن او را کسی قوت شنیدن نداشت, مشایخ وقت صواب چنان دیدند که وی به خراسان رود. به نشابور آمد وآنجا برفت از دنیا. بعد از سنۀ اربعين و ثلثمائة. وی گفته: «ما الحياة الا في المُوت:؛ نى :ما حياة القلب إلا في إمائة التّفْس. » شیخ الاسلام گفت که: «هیچ زنده زندگی نکند. تا از خود بنمیری. به او زنده نگردی. » 124 کسی اپوبکر طمستانی را گفت: «مرا وصیتی کن! » گفت: «الهمْة الهِمُة! فان عَليها مدار الأمر و اليها يَرَحعٌ الأمر. » و هم وی گفته: «بزرگترین نعمتی بیرون آمدن است از نفس, از برای آن که نفس بزرگترین حجابهاست ميان تو و الله تعالي. » و هم وی گفته که: «ممکن نیست بیرون آمدن و رستن از نفس خود به نفس خود که از نفس خود به او توان رست و به صحت ارادت او را . » 2- ابوبکر فراء. قدس الله تعالی سژه از طبقۀ خامسه است. نام وی محمد بن احمد بن حمدون الفژاء است. از اجلَْة مشايخ نشابور بوده. با فراست عظیم. شیخ عمو وی را دیده بود و گفت: «اگر من بوبکر فژا را ندیدی, صوفی نبودی. » و صحبت داشته با ابوعلی ثقفی و عبداللّه منازل و آبوبکر شبلی و ابوبکر طاهر ابهری و مرتعش و غیر ایشان. از مشایخ یگانه بود و طریقت نیکو داشت. در سنة سبعين و ثلثمائة برفته ازدنيا. شيخ عمو گفت: «با جمعی قصد حج داشتم. چون به نشابور رسیدم. اصحاب من گفتند که به زیارت ابوبکر فرا مرو که او گوید که با مادر و پدر شو, و تو بازگردی. لختی بییچیدم؛ آخر گفتة: چیست که میکنم؟ شاید که باز گردم وی را نيابم. به وی شدم؛ وی را در مسجد نیافتم. چون ساعتی برآمد. وی را ديدم که از در مسجد درآمد. شوری در وی و پارهای چند پوستین در دست که او , تون كران تود _سلام کردم, گفت: علیک السّلام, از کجایی؟ گفتم: آز هرات. گفت: کجا میروی؟ گفتم: به سوی قبله. گفت: پدر داری؟ گفتم: دارم. گفت: باز گرد به پدر شو! گفتم: چنين کنم. . پیش اران رفتم, چندان بگفتند که بر سر رفتن آمدم. مراتبی عظیم گرفت. دیگر روز به نزدیک شیځ ابوبکر رفتم. گهت: فضت العَهد. عهد پشکستي؟ گفتم: ای شیخ؛ توبه E ن لم ئر اللة على ك شىء لا يصل إلى قليه نوز الغرقة يحال. » وق و تە ا الشات آؤلی: م کتمان الشات فانک تر جوا الجاة:» 233- ابوبکر الشستهى: قدس الله تعالى سره از طبقة خامسه است. نام وی محمد بن جعفر الشبهی است. از جوانمردان مشایخ وقت بوده. در نیسابور با شيخ ابوعثمان حیری صحبت داشته. پیش از سنة ستين و ٿثلثمائة برفته از دنيا. وی گفته: «الفتوة حش خسن الخْلْق ونل الفيوفن . « 4- ابوبکر الطرسوسی الحَرّمی» فس سژهہ شیخ الاسلام وی را از طبقة سادسه داشته است. نام وی علی بن احمد بن محمد الطرسوسی است. سالها به مکه مجاور بوده. وی را طاوس الحرمين میخواندند از عبادت. وی بزرگ بوده» شاگرد ابوالحسين مالکی است و صحبت داشته با ابراهیم شیبان کرمانشاهی و نسبت به وی کردی. در سنة اريع و سبعين و تلثمائة برفته در مکه. شیخ سّلمی وی را دیده؛ اما د رتاریخ نیاورده و از اقران شیخ سیروانی بوده.
شیخ الاسلام گفت که شيخ عباس فقیر مرا گفت که شیخ ابوبکر حرمی گفت که: «به مکه مهمان کسی بودیم. بخواند: درویشی برپای خاست. بانگی چند بزد و گفت: که ملامت کرد در مهر تو مگر تو؟ حرف بگفت و بیفتاد و برفت از دنیا. » 125 شیخ الاسلام گفت که ابوعبداللّه باکو گفت که: «اثْوبُ نار در خانة قزوینی به مکه» در سماع بود. گویندهای چیزی بخواند به پارسی. وق برخاست ا بشت زانست اآنگاة گفت: نفیر از تو و بیفتاد و بیهوش شد و برفت. » شيخ الاسلام گفت که: ا سایح با قوم در میهمانی بود. گویندهای برخواند: کل او ا غير فُحتاج إلى السّ ج وج كر الاو ون ححتّنا يوم اتن الاس بالحځجَج لاأتاح الأۉة لى رجا وار وو و الان ابوالقاسم سایح دست راست برآورد و بانگ زد و بیفتاد. برفته بود. » شيخ الاسلام گفته که: «یکی از این طایفه گفت که در نیسابور حادثهای بود که مردم از شهر بیرون رفته بودند. من در مسجدی بودم و در کنج آن مسجد درویشی دیگر بوډی گویندهای درآمد, درویش وی را گفت که: چیزی بگوی! وی برخواند: القت بوتي ون الحت ,مَعرقة لايتقضى أداً او نقضي الأب لأ جن من الدساء ونك بينَ الجَوايح ل ا E E آن درویش بیفتاد و میتپید تا ميان دو نماز آنگاه بیارامید. چون نکر دة برفته بود. » شيخ الاسلام گفت که: «صوفیی در شهر اله که ميان بصره و کوفه است میرفت, به پای کوشکي رسید و بر آن کوشک مهتری بود و پیش وی کنیزکی مغتی چیزی میخواند. آن _صوفی اذا وی فو کل يوم لون غير هدا بک اخسن کل يوم تول عير هذا یک أکمَل درویش را خوش آمد و بر وی خورد. گفت: يا جارية باللو و مَولاک لَأِذتِ على ئمیگذری؟ گفت: دن ریو کوشی دروناق ات رفک اوی خوش تواست ارهن وی میگویم. خواجه سر فرو کرد. آن غریب را دید خوش گشته و پای میکوفت. به آخر سخنی گفت و بانگی بزد و بیفتاد و جان بداد. بگشت کنیزک را آزاد 8 و پیران شهر را بخواند و بر آن درویش نماز کردند و دفن کردند. و پیران را : مرا شناسید؟ من فلان بن فلانم. شما را گواه میکنم که هرچه مرا است از ضیاع و املاک همه وقف کردم بر درویشان و کوشک سبیل کردم. ٠ 9 هرچه داشت از زر و سیم بداد و جامه بیرون کرد و إزاری در بست» و مرقع درپوشید و ردا برافکند و روی در بادیه نهاد و برفت. و مرذفان فی نگریستند ا :از چنق م یشان غایب شد و چشمها گریان. پس از ان کس وی را ندید و خبر وی نشنید. » بۆالخشسين دراج و قوطي حکایت کنند این راد دڈاح گوید؛ «ما رايت احسنَ من ذلک اليَوم. » شيخ ابوعبداللّه جلا گوید که: «به مغرب دو چیز ديدم عجب. یکی در جامع قیروان برمی گشت و میشکافت و از مردمان چیزی میخواست و میگفت: اها التاس! كث رَجُلاً ضُوفبًاً قَصَعفْث. و دیگر دو پیر دیدم آنجا: یکی جَبله نام و دیگر رُرَیق نام. و هر یکی را از ایشان شاگردان بودند و مریدان. روزی جَبّله به زیارت رُریق شد با یاران. یکی از اصحاب رریق قرآن خواند۔ یکی از ياران جبله را وقت خوش شد, بانگی بزد و جان بداد. وی را دفن کردند. چون دنگږ زوز شد -چبله به ریق آمد و گفت: کجا شد آن یار تو که ما را قرآن خواند؟ وی را بخواندند قرآن خواند. جبله بانگی بزد و فریادی کرد خواننده بر جای بمرد. جبله گفت: واحدٌ بواحدٍ ۆالبادي أظلمٌ, یکی , E نام وی محمد بن ابراهیم السوسی الصوفی است. به شام بوده؛ به شهر رَمُله.
شيخ 126 عمو و احمد کوفانی وی را دیده بودند. توفی بدمشق فى ذى الحجة سنة ست و ثمانين و ثلثمائة. شيخ الاسلام گفت که وی شبی گفت که: «ما را کسی باید که چیزی برخواند. لختی جستند نیافتند. و شیخ ابوبکر همچنان طلب می کرد. از بس که وی بگفت, یکی گفت: ای شیخ! کس نمییابیم, اما در این نزدیکی برنایی است مطرب. اگر باید تا بیاریم. آن کس ,ب به طیبت گفت. شیخ گفت: انه بروند وتار ندا زفن د و وی وا اور دند چیزی خورده بود وی را بنشاندند و وی بخواند: الوم ٳِخوانڻ صدق ينهم َسَبٰ. . الأبيات کاری برخاست از کی ونیا وقت همه کس خوش گشت و شیخ درشورید. چون فارغ شدند از سماع. مطرب را قَذٌف افتاد و برسجادۀ شیخ قی کرد. پیر پی ت هیچ مگویید! همچنانش به سجاده درپیچید و پراکنده شوید و جایی دیگر خواب e چون روز شد مطرب با هوش آمد خود را در سجاده دید پیچیده, و در صُفّه قندیل آویختهر متخین اند انگ بزاورد که ار تهر خدا این جه حالت: است و من احا چون افتادم؟ یکی فراز آمد و وی را از حال وی خبر کرد که چه بود و چه رفت. وی پيراية خود بشکست و توبه کرد و جامه درید و مرقع درپوشید و از جملۀ اصحاب شد و چون شیخ از دنیا برفت. به پیري خانقاه وی را بنشاندند, از روزگار نیکو و معاملت نیکو که ورزیده بود. » شيخ الاسلام گفت که: «نام وی محمد طبرانۍ بود و من پسر وی را دیدهام که به هری آمد به خانقاه شيخ عمو. مشایخ به وی میآمدند که: ما را آن بیت بخوان و از آن قصّه بازگوی! شيخ عمو با احم دو قاع کف ان ها ام نادار کی ا می نت عن اد ندارم . “« 8 کتایی یافتم ان را القوم إخوانٌ صدق بينهم تسّبتٹ منَ القمودة ۵ یدل به سّبَب تراص غ وا دة الط يهباءِ تهتهم ا الوت الان م ات لا تفط ون على ,الس كران ولو ناخلا ر شيخ الاسلام گفت که: «ذوالنون مصری و شبلی و خراز و نوری ودراج همه در سماع برقته اند رجمهم الله تعالی سه تن از ایشان سه روز بزیستندو غیر از ایشان بودهاند نیز از مشایخ و مریدان که در سماع برفتهاند, چه در سماع قران و چه در سماع غير آنٴ زرارة بن ابي اۆفى, قاضی بصره در کرات بود قران فی خواندند یکی بر جوا فاذا تقر في الثاقورٍ(8/مدثر). وی بانگی بزد وبیفتاد مرده. » شیخ الاسلام گفت: «سماع که دیدار آن را مدد بود» مرد را گوش با او بود و دیده با او بود چه جای طاقت و هوش بود؟ » صاحب کتاب کشف المحجوب گوید که: «من معاینه درویشی را ديدم که در جبال آذربایچان میرفقت. 9 اين بيتها میخواند: اله ما طللعَك سمس ولا عربت إل و تت وى . و وَسواسي وَلا جلشٹث الى قوم اددهم 1 وَألْتَ ت جَليس ي بين لاسي وات وو لقا ال و زک ژک مرون بأفاسي ن لاء من طفن الا رأث خي الا منک في الا ناگاه بیفتاد و بمرد. » 6- ابوبکر شکیر. رحمه الله تعالى شیح الاسلام گفته که: «وی در نشابور زر بوده» خداوند وقت و دل صافی. 127 خویشاوند خواجه سهل صُعلوکی بود. روزی خواجه سهل وی را دید گفت: خویشاوند! چون هیچ به من نیایی؟ گفت: به تو آیم, مرا برنخیزی. به من ننگری» یعنی که تکبر کنی» که من درویشم به خواری در من مینگری! گفت: بیا که برخیزم. وقتی در سرای خواجه سهل شد برای وی بر پای خاست, چون بیرون آمد برنخاست.
ابوبکر بازگشت و این دو بیت برخواند: اسوار ةو ال و ال ین ل و رق ربی حَوايجي هه وبني بیرون آمد ودیگر هرگز به وی نرفت. » 7 اتو گر جوز قى وخم الله الى قبر وی در نساست. وی گفته که: «روزی در بادیه میشدم. دهانم از تشنگی خشک شده 0 برسیده بود. برنایی را ديدم که میآمد. سلام کردم. جواب داد نیکو. گفت: ايها الشيخ! چه بوده است؟ گفتم: تشنه شدهام. خيا خیاړرکی میخواهم که دهان کنم. آن برنا گفت: در رو و باز کن! » پیر گفت: «مرا به سخن آن برنا ایمان بود. بازنگریستم بوستانی ديدم پر از خیار و خربزه و بادرنگ, در شډم و کناری باز کردم و بیرون آوردم . « شيخ ابوسعید ابوالخیر گوید قڈس الله تعالى روحه: «روزی به در سرای بوبکر جَورّقی رسیدیم. او پیری بشکوه بود درشدیم و پسلام گفتیم. گفتیم: ای پیر! ما را حدیثی املا کن! جزو باز کرد و گفت: رسول صلی اللّه عليه و سلّم گفته است که: خداوند را سبحانه و تعالی دو لشکر است یکی به آسمان و دیگری به زمین. آن که به آسمانند فرشتگانند و ایشان را علامتهای سبز بود. و آن که به زمیناند لشکر خراسانند. اکنون آن لشکر این ظالمان نباشند. آن لشکر صوفیان باشند که همة خراسان و همة جهان باز خواهند گرفت. نبینی جماعتی از ایشان در راهی که میروند از دور بنگری پنداری لشکری ی آند؟ اين درست است. ان خداوند عڙوجل فی تفاند به حقيیقت اين لشکر ایشانند, 9 ایشانند مردان خداوند که خداوند را میطلبند و وی را می جوبند» و از دنیا اعراض کردهاند و به خداوند خویش مشغول گشتهاند. آن دیگران هر کسی بیرون خدای چیزی میطابند و میجویند۔ ایشان جز او هیچ چیز را نجویند و نخواهند. ایشان امیران جهانند و پادشاهان روی زمیناند و این پوشیده است بر بیشتر خلق. » 8- ابوبکر الژازی» رحمه الله تعالی مردی متۆرع مجتهد بوده. گفتهاند که از مشایخ کس از وی گریانتر نبود. هر مرید ومبتدی که وی را بدیدی. اسیرو گرفتار وی شدی از کثرت ادت و گربه وی ضتری و حُرقت و اضطراب وی در سماع. در ابتدای کار خود به سفر مکه رفت و مشایخ صوفیه را دریافت و یک سال مجاورت کرد. وی گفته که: «درمکه وقت بر من تنگ شد. جامة من حَلق شده بود خواستم که به آن پیرهنی بخرم. چون به مکه بازگشتم _و خواستم که به مکه درآیم. آن زا جایی دز میان :دو نی :دفن کردم و گلامتی پر ان نهادم. پس به مکه درامدم. چون از طواف فارغ شدم به ابوعمروزجاجی شدم و ازوی فساله ای پر یدو گفت: برو و آن دینار که دفن کردهای در سر خود صرف کن! رفتم و چنان کردم پس به وی امدم. ان مساله را جواب داد. » 9- ابوبکر مُفید. رحمه الله تعالی نام وی محمد بن احمد بن ابراهيم است. امام نزرگ بوده» از شهز وځ اباد چتید :راا و یوسف بن الحسین را دیده بود و با بوعثمان حیری صحبت داشته بود. در سنة اربع و 128 ستين و ثلثمائة برفته از دنیا. عمر وی دراز بکشید. نیکو ادب بود و شریف همت و مستقيم الحال. شیخ عمو وی را دیده بود. وی را کتابی است. در آنجا آورده که: «ابوسعید خژاز را به در مرگ پرسیدند که: چه آرزو داری؟ گفت: حسرت دارم بر غفلت. » و هم وی گفته که یوسف بن الحسین گوید که: وان دو ام كو كن هن خو الله تعالی نمیشنود. » نخ الالام کیت که انی یکن یه اکر خان شود کان مر کک 20- ابوبکر قصری» رحمه الله تعالى از قصر هُبیرم بود ولیکن به شیراز نشستی.
بزرگ بوده و محقق و اهل غیب را دیدی. شيخ ابوعبداللّه خفیف گوید که: «روزی شیخ ابوبکر قصری مرا گفت: خیز تا به صحرا رویم! میرفتیم قومی دیدیم که بر بام بازار نرد میباختند. شیخ ابوبکر برفت و با ایشان بنشست و با ایشان دست در بازی کرد و از خجالت اب از من میرفت که این چیست که میکند که مردمان میبینند۔ اخر فرود امد و رفتیم دیدیم که تنی چند شطرنج میباختند. به سوی ایشان رفت و نطع ایشان برگرفت و بدرید» و چوبها بیفکند. دو تن از ایشان کارد برکشیدند, قصری گفت: کارد مرا دهید تا بخورم! ایشان شکوه داشتند. رکد نھ و من با وی در خصومت که آن فراخ روی آنجا و این احتساب جا چه بود وی بجای ا اقوفت به را و 1- ائوۇىگر قوازيتى رخحة الله الى وی به مصر بوده استاد شیح سیروانی است. وی گوید که از ابن خباز شنیدم که گفت: «روز عید أضح نزدیک جره بودم. درویشی ديدم ایستاده و به دست وی کوزه اي يا رکوهای؛ میگفت: یا سیّدی! تقرّب الناس إلیک يڏبايجهم وقرباتاتهة لشت املک إلا تفسي. فَشّهق سَهِقَةَ وَمات. » 2- ابوبکر اُشنانی» رحمه الله تعالی شيخ ابوعبدالله خفیف گوید که: «یکی از شاگردان من آمد که: شيخ اُشنانی از بام بیفتاد و پای وی بشکست و برفت. وآن چنان بود که: نوجوانی آمده بود قوالی میکرد وی راء پنهان از شيخ اتو دال گفته بودند تا چیزی خواند. ابوبکر اشنانی در سماع خوش شد از بام بیفتاد و برفت. » شيخ ابوعبدالله گوید که «انچا رفت گفته چه می ځواندند ؟ گفتند؛ این دو بیت" دوب بدائه والم وت ڌونَ بلائه إن وا اش کے أ وات وات ردا ت آن کو دگ :را گسیل کرو و گت ,«دیگر گرد این قوم مگرد! ». ابوعبداللو خفيف چهار روز از خود غایب شد اورا شنانی را در گور کردند و شیخ ابوعبداللّه بیخبر. شيخ الاسلام گفت: «تشنه را اشاش در چه مکز دز آب؟ » و گفت: «وفای دوستی در دوستی به رفتن است. » 3- ابوبکر مَغازلی» رحمه الله تعالی استاد سیروانی بوده به مصر. وی گوید: a بوالحسن مزين را بیازمایم. به در سرای وی شدم و در بردم و گقتم: یا آهل الذار! و اشونی بی ! ای خذاوندان سرای! ا من به :جیزی فواسا کد اوی اول خود راا قت ای مومه عدر ی را یی ده که اکن وئ الله را 129 A E O E برفتم. » 4- ابوبکر قطیعی» رحمه الله وا وو و و چک ا کو ع الله و اهو جل امه دو ډه پو وی گفته که از جنید شنیدم که میگفت: «يا د من هة کل وم في شان ! :اجعل لي فن بعضٍ شأنک! ا ان که هر رود ار گرو ا اک زرو دو کاوین کی مات القطيعى ببغداد فى ذى الحجة. سنة ثمان وستين و ٿلثمائة. 5- ابوبکر همدانی» رحمه الله تعالی o آید منع نکنی و چون بستانی جمع نکنی. » کفشیر دهی است به شام. وی گفته که: «در تیه بنی اسراییل میرفتم. مرا نان پر زده ارزو کرد و باقلی. در وقت آواز باقلی فروش شنیدم در تیه که پیش فن اور شیخ الاسلام گفت: «این نه کرامت ن است. ا وی وی ار درویشی در بادیه تشنه شد. پر آب,سرد. آن درویش گفت: «به عزت تو! که نخورم آب مگر از دست اعرابیی که را لئ رنڈ و شربتی آب دهد و اگر نه به کراماتم آب نباید. » از بیم غرور. گفت: «قادری که آب در جوف من پدیداری, یعنی کرامات ظاهر از مکر ایمن نبود. » شيخ الاسلام گفت که: «حقیقت نه به کرامات درست شود.
, که حقیقت خود کرامات است و کرامات ابدال و زهاد را بود و از مکر و غرور ایمن نباشد. چون عطاها که چون با آن نگری. ترا به آن باز گذارند. از عطا مُعطي پسندی» و از کرامات مکرم. » وک افا ا6 رر ار این کار رون ارد چون موی ار کی صو هان 7- ابوبکر بن داود الدیتوری» رحمه الله تعالى به شام نشسته است و با ابن جلا رحمه الله صحبت داشته. وی گفته: «معده محل طعام است. اگر حلال در وی افکنی قوت طاعت یابی و اگر بشبهت بود راه حق پوشیده کند کند و اگر حرام باشد معصیت زاید. » سنة خمسين و ثلثمائة. 8- ابوعلی الژودباری» قڈس الله سژه فک ا ا و کون الا شم ی متوو ان اک ووا و وزراست, و نسب وی به کسری میرسد. روزی جنید در مسجد جامع سخن میگفت. گذر وی بر مجلس جنید افتاد و جنید با مردی سخن میگفت. با آن مرد گفت: «إِسمٌَ یا هذا! » ابوعلی پنداشت که او را میگوید. بیستاد و گوش با وی داشت: کلام جنید در دل وی جای گرفت و اثر تمام کرد. هرچه در آن بود ترک کرد و بر طریقت قوم اقبال نمود. ا حدیث بوده و عالم 9 فقيه 9 ادیب 9 امام و سد قوم خال ابوعبدالله رودباری 130 شيخ انوگلی. گانب ويك ما رآيك أجمع لعلم الشريعة و الحفيفة مق أبي. غلى الژودباری, رحمه الله تعالی. » هرگاه که ابوعلی کاتب, ابوعلی رودباری را نام بردی» گفتی که«سَیّدنا» شاگردان وی را از آن رشک فی اد گفتند: «این چیست که وی را سيد خود می گوبی ؟ » گفت: «آری. او از شریعت به طریقت شد ما از حقیقت به شریعت میآییم. » _ شیخ الاسلام گفت: «تا مرد را از پیشگاه با آستان نبرند. نداند که آن که از آستان به پیشگاه میفرستند کیست. بس سرد بود که از ناز با نیاز فرستند. از نیاز با ناز آی و از طهارت به نماز شو! » ابوعلی رودباری در بغداد با جنید و نوری و ابوحمزه و مُسوحی و با انان که در طبقۂ ایشان بودند از مشایخ قڈس الله آسرآرهم صحبت داشته» و در شام با ابوعبدالله جلا. وی از بغداد است. اما به مصر مقیم گشته و شيخ مصریان و صوفیان ایشان بوده و از شعرای صوفيان است. وی گفته در وقت نزع: ٣ وَحَفَّک لاتظأرث إلى سواكا- بعينةَ وة حثى أراكا توفى سنة اأحدى و عشرين و ثلثمائة. و هم وی نھ مَنْ لم یکن سک فانیا عن حظه و عن الهوی و الائس بالاگباب أو ية د َة جَمَعَك لے مآ كان مُفْيّرقا مِنَ الأشباب فكال ن الف رانك ةه اام لال خط او ول وان شیخ الاسلام گفت که: «مرا در این شعر بر وی حسد است, که هیچ کس را جای باز نگذاشته که همه بگفته. » : و هم وی گفته: «و الا هم قبل أعمالهم, و عاداهم قبل أعمالهم. ثم جازاهُم بأعمالهم. » فة الالام كفت :كه كل ابق غلم همه آتن اشست و خلقى غافل ات از اتن حل مشغول به پوستند مغز ميباید یعنی حقیقت. » و هم وی گفته: «أَصْيَقٌ السّْجُون مُعاشَرَة الأصّداد. » وهم وی گفته: : «قَطل المَقال على الفعال مَلْقَصَةٌ, وَقَصْلٌ الؤعال عَلَّى المَقالِ و هم e «علامَة و هم وی گفته: «ما لم ترح من کلک لَمْ تخل في حد المَحَبّة. » وقتی به گرمابه رفت. کن خامة جاه جشعی دز هری افاد دو کر شد که ا ا درویشان در گرمابه کیست. چون در رفت. درویشی را دید به خدمت بر پای ایستاده؛ بر سر جوانی آمرد که پیش حجام نشسته بود. ابوعلی هیچ نگفت.
چون آن جوان آمرد برخاست, ان قرو آ ا ر وی رو کاش و رھت کو بای اور و ون غسل کرد إزار خشک اورد. ان جوان بیرون رفت, ان درویش نیز در خدمت وی بیرون رفت. ابوعلی نیز به نظاره بیرون رفت. آن درویش جامه به سر آن جوان فرو افکند و گلاب بر وی افشاند و عود بسوخت. و مِرّوّحه برگرفت و او را باد میکرد و آیینه پیش وی داشت و هرچه بتوانست از جهد و امکان بجای اورد. آن جوان در وی میننگریست. چون جوان برخاست تا بیرون رود درویش را صبر E E «بمیر تا برهی و به تو بنگرم! » درویش بیفتاد و بمرد و آن جوان برفت. ابوعلی فرمود تا درویش را به خانقاه پردند و کفن ساخت و دفن کرد. پس از آن به مدتی» شیخ ابوعلی به حج میرفت. آن جوان را دید در بادیه. مرقعی خشن پوشیده۔ ابوعلی به وی نگریست» گفت: «تو آن هستی که آن درویش را گفتی: بمیر تا به تو بنگرم؟ » گفت: «هستم» ای شیخ؛ و آن خطایی بود که بر من رفت. » 131 شيخ گفت: «اینجا چون افتادی؟ » گفت: «از آن روز به این کار درآمدم. آن شب وی را به خواب دیدم. مرا گفت: تمر دة و هھ اھ من کر نی: اکنون باری به من نگر! از خواب درآمدم و توبه کردم و به سر خاک وی شدم و موی ببریدم» و مرقع به گردن افکندم و با خدای عهد کردم که تا زنده باشم هر سال میشوم و به نام وی میزنم و حجی میکنم و به سر خاک وی میآیم و به او میسپارم؛ کفارت گفت و کرد خود را. » 9- ابوعلی التقفیى, رحمه اللّه تعالى از طبقة رابعه است. نام وی محمد بن عبدالوهاب است. ابوحفص حداد و حمدون e N بود در اکثر علوم شرعی,. همه را فرو گذاشت و به علم صوفیان مشغول گشت . و ابوعثمان حیری وی را نیکو گ . و کان أحسنَ المشايخ كلاما في عيوب التفْس و آفات الأعمال. در سنۀة ثمان و عشرین و ثلثمائة برفتص از دنياي وی گفته: «ألعلمْ بالل اة القلب مِن الْجَهْل ئوان يق الاةة . « و هم وی گفته: «هر که صحبت دارد دران را نه بر طریق حرمت, حرام شود بر وی فایدة ایشان و برکات نظر ایشان و از نور ایشان هیچ چیز بر وی پیدا نگردد . « از وی پرسیدند که: «عیش که صعبتر و ناخوشتر؟ » گفت: «عیش ان که یر تومندی زید . “« شيج الاسلام گفت که: «نومیدې دری در کفر دارد. نومیدی, از ,الله توالی قر اسب لايياس مِنْ روح الله إلا القَومْ الكافرٌّونَ(87/يوسف) و لا تفتطوا من رَحمَة الله( 53/زمں)» و روزی در محبت و حوال مچبان سخن میگفت. در آنٍ میانه این دو بیتړرا بخواند: إلى کم يك ون اة في کل ساعَة وَكَمْ لاتمُلينَ القطيعة والهرا؟ ر دىا إن ال هرف كفا لتفريق ذاتِ البين قاتتظرى الدَهُرا و در اثنای مجلس خود بسیار گفتی: «ای همه را به هیچ بفروخته و هیچ را به همه خریده! » 0- ابوعلی الكاتب المصریى» قدڈس الله تعالى سژه از طبقة رابعه است. از کبار مشایخ مصر است. صحبت داشته با ابوبکر مصری و ابوعلی رودباری. پیر ابوعلی فنولی است. صاحب کرامات ظاهر بود ا مغریی وی . زا خزرک: می داشست: علم. س س س وی کد وراه رئ ر فن مكل دى مسطفى :ر الي اللر اة و مةه خواب دیدمی و ان را بپرسیدمی. » شيخ الاسلام گفت که: «شیخ ابوعلی کاتب را در مصر یک مرید بود که چیزی به وی دادی. وی بمرد. شیخ به سر قبر وی شد گفت: الهی!
میان من و تو این واسطه بود و ارک وی زفت و تو جد من درست کرد ته حو ان که تو چند من ترا درتست ند رفتن وی؛ که پا وی نیکویی کن! » وی گفته که الله تعالی گفته که: «وَصَل إِلَُنا مَنْ صَبَرَ عَلَينا. » شيخ ابوالقاشم نصرابادی گوند که: «ایوعلی کاتب ا وکام ال از این دو, به فقر یا به غنا؟ گفت: نهان که بلندتر ست در جه و خر تة آن: پس اين دو وَلَشّث ا إلى جانب الفِنى إذا كانت القلْياء في جانب الققر 9 ٳٽي اض ا ر على ما ينۇڊني کاک أن الأ أنى على الصّبر 132 1- ابوعلی مَشتّولی» رحمه الله تعالی نام وی حسن بن علی بن موسی است. شاگرد ابوعلی کاتب و ابویعقوب سوسی است. مَشتّول دهی است بر ده فرسنگی مصر. وئ آنخا در استة ازيغين و تلتهائة برفته از دنیا. که که ر ا جى الل ق و وو ای وا ا میبینم ترا که دوست میداری درویشان را و میل داری به صحبت ایشان . گفتم: چنين است, یا رول اللا نس رزوی من کروی کھت میخواهی که ترا به وکیلی O O O O a نباید. یا کاری پیش آید که به دست من برنیاید. گفتم: تا وول اللا نه روه ت و کفایت. گفت: به شرط عصمت و کفایت. فی افون شد پس از آن وی را کاری برخاست و درویشان روی به وی نهادند به آرزوها و بايستها و آن همه راست می تد چون خواسته بود که به کفایت. پیش استاد خود ا بوعلی کاتب. آمد و آن را بازگفت. وی گفت: «چه کرده بودی یعنی از جرم که ترا از ميان درویشان بیرون کرد؟ یعنی درویشی وناداشت به از کفایت و توان. » اا 5او ود نکی کرد انرا بلک: ره کر ھون دای لی الله علیه و سلّم و مدد وی میکرد. زنهار که غافل نباشی و از مکر و از غرور ایمن شو روزی یکی از این طایفه به وی درامد. یک دینار پیش وی نهاد. گفت: «من برای این به تو نیامدهام . » گفت: «بستان که این را من نمیدهم. من واسطهام. حقوق شما را به شما میرسانم. » آن عزیز این قصٌّه را با شیخ بوعلی کاتب بازگفت. شیخ گفت: «من گمان نمیبردم که اکنون در دنیا کسي باشد که مثلل این سخن بگوید. » قصة خواب وی را با شيخ بگفت. گفت: «رَحِمَ الله ابا على! مِنْله رى هذه. و يوق لِلقيام بحَفَها. » شيخ الاسلام گفت که: «ابوعلی مَشتولی از مشتول به بصره رفت به زیارت شيخ ابویعقوب سّوسی. در بصره میگشت و از کس نمیپرسید که خانة وی کجاست. روزی به کویی فرو شد دکان حلاجی دید شاگرد وی بر آن نشسته. نزدیک او رفت و حجرة او برسيد. گفت: وی را میخواهی؟ گفت: آری. گفت: چون به وی شوی ترا خواهد گفت: رر ا و آنگاه برفت و دست به در حجرة وی بازنهاد, آواز آمد که: درای! درشد. گفت: بیا بنشین! من ترا نگویم که ا د شيخ الاسلام گفت که وی گفته: واا رایت الل عا وکل وخی فن حاف اغد آنه E E O O O خاضر ناشایی و غات را وی بدان کے هراد او ان اسک که ترا با خود اسن ارام دهد. » 3- ابوعلی حّیران» رحمه الله تعالی نام وی حسن بن صالح بن خيران است. فقیه بود شافعی. جمع کرده بود میان فقه و ورع. وی را تکلیف کردند که قاضی القضات شود قبول نکرد. گویند که علی بن گنی وزین قتان الله صاحت اللدرا فت که ست ابوعلی ران را ارد . قط را بر وی عرض کنند. وی بشنید و پنهان شد.
جد کس بر در خانة وی موکل ښاچتند که تا چون به آب محتاج شود بیرون آيد. ده روز زیادت بیرون نیامد. خبر به وزير رسید, گفت: «وی را بگذارید! مقصود ما ان بود که مردم بدانند که در مملکت ما کسی 133 هست که قضای شرق و غرب را بر وی عرض کردند وی قبول نکرد. » وی گفته: «إذا إشتتد لحل نام عَفَلة. » شيخ الإشلا گك که: «چون ر بیدار بود مرد معلق بود. » 4- ابوعلی سیرجانی» رحمة الله عليه آوردهاند که وی را مسافری رسید. برای سوزنی هفتاد بار او را به بازار فرستاد که بهتر از این میباید و شیخ ابوعلی با بزرگی و ضعف و پیری خویش میرفت و دیگری میاورد تا هفتاد بار. بعد از هفتاد بار سوزنگری بیاورد. تا چنان که او را بايد سوزنی اختیار کند. آن مسافر گفت: «دریغا که نیم خادم بیش نبودی. که دلت بگرفت! و من از برای تجربه می کردم اگر سوزنگر را نیاوردی هفتصد بارت بخواستم فرستاد. » 5- عبدالله بن محمد المعروف بالمرتعش» قدس الله سژه از طبقة رابعه است. کنیت وی أابومحمد است. نیسابوری است, از محلة حیره. به بغداد بوده. یگانة مشایخ عراق است و ایمة ایشان. از اصحاب ابوحفص حداد است و جنید را دیده بود. گفتهاند: «عجایب بغداد سه است: رَعَقَه شبلی و نکتة مرتعش. و حکایات خّلدی. » و مرتعش در بغداد بوده؛ در مسجد شونیزیه» و انجا برفته در سنۀ ثمان و عشرین و ثلثمائة, و در قولیى ثلاث و عشرین. ابوحفص وی را به سیاحت فرموده بود. هر سال هزار فرسخ سفر میکرد پای برهنه و سر برهنه؛ و په هیچ شهری بیش از ده روز نیودی؛ و گاه بودی که سه روز بودی. ابراهیم بن مُولّد گوید که: «مرتعش به رّقه آمد. ابراهيم قصار به وی طبقی نان و انگور فرستاد و مرتعش را پوستینی بود و هیرّری» میزر را ازار ساخت و پوستین را بفروخت و به ثمن آن نان و انگور خرید و به ابراهیم قصار فرستاد و گفت: نان و انگوری را نان و انگوری. اگر ترا با الله تعالی حالی هست. بیرون آی! » ابراهیم فول وتک «ابراهیم قصضار ما را گفت: مادام که اینجاست با وی سخن مگویید و بر وی سلام مکنید! وی مدتی دراز در رَقّه اقامت کرد. روزی به وی رسیدم, يا بامحمد! A روز بيش ا . « مرتعش گفته که: «هرگز خویشتن را به باطن خاص ندیدم تا خود را به ظاهر عام ندیدم. »> از وی پرسیدند که: «تصوف چیست؟ » گفت: «اشکال 9 تلبيسِ و کتمان . “ و هم از وی پرسیدند كه: «أئ الأغمال أفضلٌ؟ » گفت: «رُؤية قصل الله . « پس این بیت بخواند: د إن الققاديرَ إذا ا ساعدت آلحقت الاجر بالحىuازم و هم وی گفته: «أفصَلٌ الأرزاق تضحيبخ العْبُودنَّة و مُلارّمةٌ الخدَمَة على السلّة . “« و هم وی گفته که: «اول کار من آن بود که من دهقان پسری بودم در نیسابور, بر در خانة خود نشسته. ناگاه جوانی آمد مُرقعی در بر و کهنهای بر سر ؛ و به سوی من اشارت کرد و به وجهی لطیف چیزی خواست. با خود گفتم: جوانی است تندرست» از این شرم نمیدارد که ندادم. ا آن بسیار بترسیدم. پس گفت: آعوڈٌ بالله مها خامَڙ و احْتَلَحَ به صَدرک بیخود شدم و به روی درافتادم. _خادمی از خانه بیرون نهاده و مردم بسیا ر گرد من درآمده. چون بعد از مدتی با خود آمدم. آن جوان رفته بود. حسرت بسیار خوردم و از آنچه کرده بودم پشیمان شدم. چون شب رسید به غایت غمگین در خواب شدم. خضرت ارال مسن لی ر از کی الله تطالی تة ذر 134 خواب ديدم و آڼ جوان با وی.
حضرت امیر به من اشارت میکرد و سرزنش میکرد و فی قت إا الله تعالي لابْجیبُ مان سائله. از خواب درآمدم و هرچه داشتم تفرقه کردم وروی ته شسفز آوردم: بعد از پانزده سال شیدو که پدزم. هرد است. ته تشابور باز کشت و از خدای تعالی درخواستم که مرا خلاصی دهد از میراثی که به من رسیده بود. خدای تعالی عنایت کرد و از آن خلاص شدم و همیشه چشم آن جوان را بر خود میتسه و هزگز از شرفندگی وی خالۍ نشدو ام و نخواهم شد تا به ان وفت که به خدای تعالی برسم. » 6- عبدالله بن محمد بن مَنازل» قذس الله تعالی سره از طبقة رابعه است. کنیت وی ابومحمد است. از بزرگان مشایخ نشابور بوده» وی را طریقتی است که به آن متفرد است. صحبت داشته با کمدون قصار و طریقت از وی ھک بوده به علوم ظاهر. گفته از مشایخ که: «من مردی و نیم شناسم. نیم فرد تضرابادی است که راا ا وو ام ا بن منازل که مردمان را خود نام نبرد. » وی گفته که: شود. یعنی به نیاز و حرمت و ارادت درآید نه به دعوی و قوت. » و کو سی و ن کن کل هدول الو نچشیده باشد. » و هم وی گفته که: «هرکه لازم گرداند مر نفس خود را چیزی که به آن محتاج نباشد. صاع کر دان از آجوال خود مل آن از چدر فا که به ان ماح اشک و از ان چاره نداشته باشد. » و هم وی گفته: «اگر درست شود بنده را در هم عمر یک نفس که از ریا و شرک پاک باشد. هر اينه برکات ان نفس در اخر عمر به وی سرایت کند. » 7- عبدالله حَداد رازی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «وی گفته: هر که حق الله تعالی را در جوانی فرو گذارد» وی را در پیری فرو گذارند و یاری ندهند. » 258- عبدالله بن عصام المَفٍْسى. قذس سره شيخ الاسیلام گفته که: دوق وضطفن رصان الله اهو مام ت جوات بد کف مول اللا فت ان اک غ درا هت کے رای ارح الک Cê E E E رسول صلی الله عليه و سلم اين ) بگفت و برفت. بر اثر وی برفتم. گفتم: یا رسول اللّه! بیفزای! گفت: ون د لی وی 25 احق ات یعنی وقتی که به باطن با حق باشی سبحانه باید که به ظاهر با خلق باشی و بر ایشان ببخشایی و حقوق ایشان را ضايع نگردانی. » 9- عبدالله تباذانی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفته که وي گفت که: «مصطفی را صلی الله علیه و سلّم به خواب دیدم» فته" یا رسول الله! با کدام قوم نشینم؟ گفت: با آن قوم که به میهمانی شوند. یعنی درویشان. نه با آن قوم که مهمانی کنند. عن توانگران . « 0- ابوالخير الّبْناتى الأقطع» قڈس الله تعالى سژه از طبقة رابعه است. نام وی حماد است. غلامی بوده به تینات, که دهی است به ده 135 فرسنگی مصر و گویند که تینات از مصٌّیصه است از ولایت مغرب. زنبیل بافتی. کس نداند که چون میبافت. و وی را به دو دست دیدهاند: چون کسی نبودی. و با شير مؤانست داشت, قیل له: «بَلَعًنا آن:السباعَ انت بک! » قال: «نَعم الكلاب بعصضْها ببعض. » وی زینهار زمین بود در وقت خود و مُشرف بر احوال خلق. در سنة نیف و اربعین و وی را ایات و کرامات ت بسیار و ظاهر بوده. نبت د شه با انوعد الله جلا و جتد و ر ایشان ودر طرف توکل یگانه بود. a وقتی یکی را دید که بر آب میرفت. وی بر کنار دړیا بود آن مرد را بدید که بر آب میرفت.
گفت: «این چه بدعت است؟ با خشکی آی و میرو! » و وقتی دیگر دیگری را دید که در هوا میرفت. گفت: این چ دعت ات؟ فرود ایو فیزوا! » اجر بانگ بر وی زد که: «کجا میروی؟ » گفت: «به حچج. » گفت: «اکنون برو! » شیخ الاسلام گفت که: «کرامات فروش تا وی را قبول کنند مغرور است و کرامات جر اکرچه انی سیک سی ی فقت به گرامات است ورای آن ری است. ان اد ی اال را وی آے ھو فی عار ی ار رامات ھا ست وک امات کزاقات است. » شخ الاشلام کت که غاننن ہین مکهد الخلال گوید از مرو که #ابوالځیرږ اتی هرا گفت که: مرقع در گردن افکنده کجا میشوی به طرسوس و بیت المقدس؟ چرا به کنجی باز ننشینۍ و روی با او کنی؟ » شیخ الاسلام گفت: «آن کنج کجا بود؟ جایی که تو نباشی. » شیخ الاسلام گفت که ابوصالح حدثانی گفت نام وی هارون که: «در خانۀ ابوالخیر تیناتی شدم به زیارت. مرا گفت: اکنون سفر کجا می کنی؟ گفتم: به طرسوس. گفت: اهشال. به گجا نیت داری؟ گفتم: بیت مکه دارم گفت: الله :تغالی شما را جیزی داد حق آن ندانستید و آن را نیکو نداشتیدہ شما رآ در بادیهها و دریاها پراکنده ساخت. ابوصالح گفت: ای شیخ! حج و غزا را میگوبی؟ گفت: آری, حج و غزا را میگویم. چرا نه وقت خود را غنیمت گیرید و به آن باز نشینید؟ » شیخ الاسلام گفت: «مریدی پیش ابوالقاسم خلال مَرّوزی شد. از وی دستوری خواست که به سفر میشوم. پیر گفت؛ چرا میروی؟ گفت: آب که نرود تیر گرد پیر گفت: چرا دریا نباشی که نرود و تیره نگردد؟ » یکی از اصحاب ابوالخیر تیناتی گوید که: «روزی شيخ نشسته بود. گفت: و الشلام. گفتم: با فڑشتگان؛ می گویی؟ می گذشت. بر من سلام کرد او را جواب دادم . “« انوالجسین ورافی گوید که: به زیا رت انوا لخیی اتی رقت چون وداغ وی می کردم تا در مسجد بیرون آمد و گفت: یا اباالحسین! میدانم که با خود معلوم برنمیداری. لیکن این دو سیب را با خود بردار! از وی بستدم و در جیب نهادم. سه روز برفتم؛ هیچ فتوح نرسید. یکی از آن دو سیب را بیرون آوردم , خواستم که دیگری را بیرون آرم ديدم که هر دو سیب در جیب من است. پس از آن سیبها میخوردم و باز در جیب من پیدا میشد تا به موصل رسیدم. به خاطر من رسيد که این سيبها معلوم من شدند و توکل را بر من فاسد ساختند. آنها را از جیب بیرون آوردم و بنگریستم, ديدم که درویشی خود را در عبایی پیچیده میگوید: مرا سیب آرزو میکند. هر دو را به وی دادم. چون از وی برگذشتم. در دل من افتاد که شیخ ابوالخیر آن سیبها را به وی فرستاده بود. بر برگشتم_ ون دزویش راا ظلت کر دة شافتو» کا طا ا اک ل اا اه ال خود حکایت آغاز کرد. از وی پرسیدم که: سبب دست بریدن شما چه بود؟ گفت: 136 دستی گناهی کرد ببریدندش. مرا گمان آن شد که در جوانی از وی کاری که سبب دست بریدن باشد. , واقع شده است. دیگر هیچ نگفتم تا آن که بعد از چند سال با جمعی از مشایخ به وی رسیده» با یکدیگر از مواهب و کراماټې که از حق سبحانه نسبت به ایشان واقع شده بود سخن ميگفتند تا سخن به طی ارض رسید, و در آنجا هز کسی شتی می کف ابوالخیر را از آن. خاطر , به تنگ آمد, گفت: جن دافن كود که فلان در یک شب به مکه میرود و فلان در یک روز؟