Qur'an&Sunnah

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

من غلامی حبشی می‌شناسم که روزی در جامع طرابلس نشسته بود و سر در مرقع کشیده؛ خوشی حرم به خاطر وی آمد در سژ خود گفت: کاش من اکنون در حرم بودمی! چون سر از جيب مرقع بيرون آورد. خود را در حرم يافت. آن جماعت در یکدیگر نگریستند وبا یکدیگر به اشارت گفتند که: این غلام حبشی وی است پس یکی از آن جماعت گستاخی کرد و گفت: اصحاب می‌پرسند که: سبب بریدن دست شما چه بود؟ گفت: دستی گناهی کرد ببریدند. گفتند: مدتهاست که این شی کوتی: می‌خواهیم که سبب آن را کو گفت: من مردی بودم از مغرب» مر هوای سفر خاست. به اسکندریه آمدم. دوازده سال انجا بودم. از انجا E‏ دوازده سال دیگر در میان طا و دِمُیاط اقامت کردم. گفتند: اسکندریه شهری است معمور, انجا می‌توان بود. اما در ميان شطا و دمیاط هیچ نوع آبادانی نیست. چون معاش می‌کردی؟ گفت: بر کنار خلیج دمیاط خانگکی از نی ساخته بودم» ودر ان زمان راهگذریان ‏ زود شی امذ ند چون شبانگاه چیزی می‌خوردند. سفره‌های خود را بیرون سور می‌افشاندند. نان ریزه‌ای که می‌ریخت. در آن با سگان مزاحمت می‌کردم و نصیب خود می گر فت در تابستان قوت من اين بود و چون زمستان می شد در نواحی خانة من بردي بسیار بود. از زمين می‌کندم و بیخ آن راء که تازه و سفید بود می‌خوردم و آنجه. از ان خشک و تشر بود می انداختم این بود قوت من. اکا روؤژی تهس هن در داذند که ای ابوالخیر! تو چنان گمان می‌بری که با خلق در وای ن رک تي وو و ی ي و حال آن که در ميان معلوم نشسته‌ای! گفتم: الھی و سیدی و مولایی! سوگند به عزت تو که هرگز دست به انچه آن را زمین رویاند دراز نکنم و هيچ نخورم جز آنچه تو به من رسانی. دوازده روز گذشت. , نماز فرض و سنت و تفل می‌گزاردم. بعد از آن از نفل عاجز شدم. دوازده _ روزدیگر فرض و سنت مي‌گزاردم, بعد از ان از سنت هم عاجز شدم. دوازده روز دیگر فرض می‌گزاردم. بعد از آن از قیام عاجز شدم. دوازده زوز یکر ستهة می کزاردة: بعد از آن از نشستن نیز عاجز شدم» ديدم که دیگر فرض ار و و پس پناه به خدای تعالی بردم و در سر خود گفتم: الهی و سیّدی! بر من خدمتی فرض کرده‌ای که از آنم سؤال خواهی کرد و رزق مرا ضمان شده‌ای که به من رسانی. به آن رزقی که ضمان شده‌ای بر من تفصّل کن. و به آن عهدی که بسته‌ام مرا مگیر! ناگاه ديدم که در پیش من دو قرص پیدا شد و در میان آن چیزی و هیچ نگفت که آن چه چیز بود و از اصحاب هم کسی نپرسید پس دایم آن دو قرص را از این شب تا شب دیگر می‌یافتم. بعد از آن اشارت چنان شد که به جانب تٌغر می‌باید شد به غزا. به جانب ثغر روان شدم تا به دهی رسیدم, و اثفاقا روز جمعه بود. در صحن مسجد جامع شخصی قصة زگریا عليه السلام و در آمدن وی در درخت. و دو نیمه کردن وی به الژه. و صبر کردن وی بر آن می‌گفت. در نفس خود گفتم: الھی وسیدی! زکریا عليه السلام مردی صبار بوده است. اکن فزا تیر ما كود انی به لای هز کن پش از آن روان شدم تا به انطاکیه رسیدم. بعضی از دوستان من مرا دیدند. دانستند که عزیمت ثغر دارم. برای من شمشیری و سپری و حربه‌ای آوردند. پس به ثغر رفتم و از خدای تعالی شرم داشتم که از ترس عدو در پس سور مقام گیرم.

روز در بیشه‌ای؛ که بیرون سور بود مقام گرفتم و شب به کنار دریا می‌آمدم و حربه را به زمین فرو می‌بردم و سپر را به آن باز می‌نهادم و 137 محراب می ساختم و شمشیر را حمایل می‌کردم و تا روز نماز می‌گزاردم. چون نماز صبح می‌گزاردم به بیشه باز می گشتم. بعضی از روزها نظر کردم چشم من به i E ‏ نشسته بود و می‌درخشید۔ مرا خوش امد. عهد مرا بر من فراموش گردانیدند. دست به آن درخت دراز کردم و از میوۀ آن چیزی گرفتم. بعضی در دهن گذاشتم و بعضی در دست که . هد را گرا باد هن :دادند. آنچه در دست داشتم بریختم و آنچه در دهان بود بینداختم و با خود گفتم که: وقت محنت و ابتلا رسید. و سپر و حربه را دور انداختم و بر جای بنشستم؛ » و دست در سر خود زدم. و ار ا و ي سواران و پیادگان گرد من درآمدند و گفتند: برخيز: ! مرا می‌بردند تا به ساحل رسانیدند. ديدم که امتر اق نواحی سوار ایستاده است و کروقئ سواران و پیادگان گرد بر گرد وی و جماعتی از سیاهان. که روز قطع طریق کرده بودند. پیش روی وی بازداشته‌اند. چون پیش امیر رسیدم. گفت: چه کسی؟ گفتم: بنده‌ای از بندگان خدای, تعالی. پس از آن سیاهان پرسید که: وی را می‌شناسید؟ گفتند: تی: گفت: وی مهتر شماست, خود را فدای وی می‌کنید! پس حکم کرد که: دستها و پایهای ایشان را ببرید! یک یک را پیش می‌آوردند و از هر کدام یک دست و یک پای می‌بریدند. چون نوبت به من رسید, گفتند: پیش ای و دست خود دراز کن! دست خود را دراز کردم» ببریدند. گفتند: پای خود را دراز کن! دراز کردم و روی به آسمان کردم و گفتم: الهی و سیدی! دست من گناه کرده بود. پای را چه گناه است؟ ناگاه سواری که در ميان ایستاده بود خود را بر زمین انداخت و گفت: چه می‌کنید؟ فی‌خواهند که اسهان بر زمین فرود آید؟ این فلان مرد صالح است و نام مرا گفت. آن امیر خود را از اسب بینداخت و دست بریدۀ مرا برداشت و ببوسید و در من آویخت و می‌گریست که: مرا بحل کن! گفتم: من در اول ترا بحل کرده‌ام دستی بود گناهی کرده بود ببریدند. بعد از آن تکریستم :و فته : کدام مصیبت از این عظيم تر که هم دست بریده شد و هم ان دو قرص از دست برفت؟ » شيخ الاسلام گفت: «پیری بوده زهير بن بُکیر نام. وی عالم بوده و صاحب تصنیفات. وی گوید که: به روزگاری مرا موالی در چشم نیامدی و ایشان را کسی نداشتمی. مگږ آنان:را که ته اصل از عرزت یودند. نی در -خواب ذیدم آر ا این ظایغه جحلقه»حاقه و جوق جوق تا به در اسمان, مرا گفتند: ای بر کا اين همه که دیدی همه موالی‌اند ازعجم. در میان ایشان یک تن است از عرب. » و لالاھ کھت دفن مقر دة اوا لخ امار ان طا غه ههه وال د سيّدان جهان. » و چندی را نام برد: «ابوالخیر شناتن: 9 ابوالخیر عسقَلانی 9 ابوالخیر حمصی 9 ابوالخیر مالکی 9 ابوالخیر حبشی . »> ابوالخیر حبشی يسين ابوالخیر است. 1- ابوالخیر حبشی» رحمه الله تعالی شیخ عمو و شیخ عباس به دیدار وی فخر می‌کردند. وی به مکه مجاور بوده. وقتی شخصی در مسجد حرام آمد و گفت: «کجایند آنان که جوانمردان می‌گویند؟ » پس اشارت به صوفيان کرد 9 بر سبیل حقارت گفت: «جوانمردان اینانند؟ » ساعتی E‏ شیخ ابوالخیر حبشی می امد با هيبت و خشم تمام. زردی بر روی وی پدید آمده.

آن :سحن را که ان شخض کفنه بود دانسته بود: پس گفت: «# کشت آڻ که می‌گوید کجایند جوانمردان؟ جوانمردی باید تا جوانمرد بیند. » و گویند که وی همان است که قبر وی در ابرقوه است. و نام وی اقبال بود و لقب وی طاوس الحرمین؛ و کنیت وی ابوالخیر. غلامی بود حبشی مر بعض خواجگان جُرجان را و در اوان یکی یری بندکی خضرت ق سبحانه اشتغال تمام داشت. همواره خواجة وی می‌گفت: «از من چیزی خواه! :« 9 وی هیچ نمي خواست. روزی بر وی الحاح بسیار کرد. گفت:«اگر می‌خواهی, مرا خاصضة لوجه الله آزاد کن! » خواجه گفت: «من چندین سال است که ترا آزاد کرده‌ام و به 138 حقیقت تو خواجه بودی و من بنده. پس خواجة خود را وداع کرد و روی به بغداد آورد. به قصد زیارت یکی از مشایخ. چون به آنجا رسید. آن شيخ مُشرف بر موت بود. چون سلام کرد گفت: «وعلیک السّلام يا ابالخير! مشتاق بودیم و تو را لقبی است شریف که در حجاز به آن مشرف خواهی شد. » و وی را وصیت به مجاورت حرمین شریفین زادهما الله تعالی شرفاً کرد و گفت: «مقصود تو آنجا حاصل خواهد شد. » شصت سال مجاورت حرمین کرد که ھرگز از هیچ کس هیچ چیز طلب نکرد. وی گفته: «شصت سال در مکه و مدینه مجاورت کردم و سختیهای بسیار کشیدم. هرگاه خواستم که از کسی سؤال کنم هاتفی آواز داد که: شرم نمی‌داری که رویی که به آن سجدۂ ما می کنی» آن را پیش غیر ما خوار گردانی؟ » گفته‌اند که هرگاه که به روضۀ مقڈسةۀ مصطفویه على ساکنها الصّلوة و السلام در آمدی و گفتی: «الشلام علیک یا رَسُول الثقلین! » جواب آمدی که: «وعلیک السّلامٌ يا طاوس الحَرَ مي وی گفته: «الخا من بوجت على تفسه خذمة الأحران والقتى قن لإرى لتفيه على أحَڍ مِتّة وَلا ير لِتفْسه اسيغناءً عن أَحَد. » و هم وی گفته که: «بر تجارت احرار است. و تواضع سود ایشان . “ در سنة ثلاث و ثمانين و ثلثمائة برفته از دنيا. 2- ابوالخیر عشقلانی رحمه الله تعالى به بغداد آمد و چندگاه اقامت کرد و با مشایخ صحبت داشت و از آنجا به یکی از دیهها رقتو فتاهل د و همانجا وقات کرد 3- ابوالخیر حمْصیى. رحمه الله تعالی بادية كعبه را بارها بر قدم توكل قطع كرد. ثُوفى بعد العشر و ثلثمائة. 4- ابراهیم بن سَبّْبان الکرمانشاهیى» قدس الله تعالى روحه ا رابعه است. کنیت وی ابواسحاق است. شيخ جبل بود در وقت خویش. وی را أدز اة خوراش اف از عبدالله مَنازل, پرسیدند که: «در وی چه گویی؟ » گفت: «ابراهيم حجة الله غل الفُقَراء 9 اهل الأداب 9 المُعاملات . « در سنة سبع و ثلاثين و ثلثمائة برفته از دنيا. وی گفته: «هر که حرمت مشایخ نگاه ندارد. به دعویهای دروغ و گزافهای بی فروغ گرفتار شود و به آن فضیحت گردد. » و هم وی گفته که: «چون درویش گويد که: نعلین من, بايد که در وی نگاه نکنی. بعنی در صحبت بايد که ترا ملک نباشد. » و هم وی گفته که: «پدر مرا وصبّت کرد که: علم بیاموز از برای آداب ظاهر و ورع را پیشه گیر از برای آداب باطن؛ و دور باش از آن که ترا چیزی از خدای تعالی مشغو گرداند. که کم افتد که کسی از وی روی بگرداند باز دولت آن یابد که روی به وی آرد. » 5- ابوزید مَرْعّزی خراسانی» رحمه الله تعالی شیح الاسلام گفت که: «خواجه ابوزید مرغزی؛ فقيه خراسانی به حج می‌شد. به کرمانشاهان رسید. ابراهیم سَیّبان را آنجا یافت. ان سال حج را بگذاشت و صحبت وی را لازم گرفت عمارت دل خود را و پس از ان سه حج کرد.

چون خواجه ابوزید از دنيا برفت, ان روز بارانی عظیم بود, بیرون نتوانستند برد. در خانه دفن کردند به عاریت 139 که باز بیرون برند. چون خواستند که بیرون برند. در گور نبود. » شيخ الاسلام گفت که: «آن ولایت نه از فقه یافته بود. که از آن پیر و صحبت وی يافته بود. « 6- ابراهيم بن احمد بن المولد الضوفى الرّفّى» رحمه الله تعا تعالى از طبقة رابعه است. کنیت وی ابواسحاق است. از کبار مشایخ رَقّه است. و فتیان اسان . ہا انو الله خاد و اترا هم قھارر کی جف د انوه و در ست فتن و ازنختن ,و لهات برفتة )ار دا برادر وی» ابوالحسن على بن اچمد. وی را پس از وفات E‏ دبد. گفت: «مرا وصیتی کن! » گفت: و بالقلة و الله إلى ان تلق ریک وی گفته: «حَقيقَةٌ القَفْرِ أن لايَستع ا ی ا سبحانه. » هھ وی کفتة که «عجب می‌آید مرا از کسی که بشناخت که وی را راهی است به خداوندروی, چون زندگانی کند با غیر او؟ و حال آن که خدای تعالی می‌گوید: وَأنيبُوا إلى ربكم وَأْسْلِمُوا لَة(54/زمر). » و هم ابراهیم رَفی گوید که: «من در ابتدای امر خود قصد زیارت مسلم مغربی کردم چون به مسجد وی درامدم» امامی کرد و الحمد را چند جای خطا خواند. با خود گفتم که: رنج من ضايع شد. آن شب آنجا ببودم, روز دیگر به قصد طهارت خواستم تا به کرانة فرات روم. شیری بر راه خفته بود. بازگشتم: دیگری بر اتر هن افده عاجز شدم. بانگ برگرفتم. مسلم از صومعه بیرون آمد. چون شیران وی را بدپدند, تواضع کردند. وی گوش هر یک بگرفت و بمالید و گفت: ای سگان خدای, عژوجل! نگفته‌ام شما را ‏ یا ابااسحاق شما به راست کردن ظاهر فقول دو اند ا ار لق می رمه وها نه راشف کردن اظن بالق او ها 7- ابراهیم الجیلىی» رحمه الله تعالی از زمین گیل بوده. پیری بزرگ و با شکوه بوده این طایفه را؛ وقت صافی داشته. ااا > ا د ا بزنی کرد. به وی مشعوف شد. , چنانکه از بیقراری در دوستی وی از نزدیک وی برنتوانست خاست. وقتی با خود گفت: ايڻ چيست که هن :ڌرانم؟ اکر من نه ايڻ جال به آخرت روم من که باشم؟ به شب برخاست و غسل کرد و نماز کرد و بزارید و کک الا و ان اکل که هوی دل مرا ان کال ایل ناردو! دو شاع رن را ت گرفت و روز سیم را برفت. ابراهیم وی را دفن کرد و با سر وقت خود شد. پای برهنه و سر برهنه به بادیه درامد. » 8 ابزاخية تهفتانئ: زجحفة الله بعالى الاسام کیت کد سے جد قاب امان را کھت کک چان وت کور این ديار اهل کلام پدبد آمدند, من از آن رنجه می‌بودم. برخاستم و به شیح ابراهيم کوان رفے ادو فرع یعنی از مذهب و سخن ایشان. چون پیش وی رسیدم» ,هنوز با وی از آن چیزی نگفته بودم»مرا گفت: محمد باز گرد! لايَعرفه احدٌ غیژه! الله را جز الله کسی _ نشناسد. » سخن ذوالنون است که: «ألْعِلمٌ في ذاتِ الله جَهل . « شيخ الاسلام گفت که: «او را نتوان شناخت جز به او و سخن او. چون او را ته قران و سنت بشناسی. او را به او بشناخته باشی. یعنی شناخت تصدیقی و تسلیمی. به عقل فخر د اورا توان فاخت عقل مخلوق است بر همچون خودی دلالت کند. هرکه در او 140 از او با تو سخن گوید بپذیر! که او خود گوید. و عقل و قیاس خود مپذیر, که ایمان لسمعی است نه عقلى. » 9- ابراهیم مَرٌّغینانی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که وی گفته که: «آنچه گوش دریابد علم است.

و آنچه فهم دریابد حکمت است و انچه به او بشنوی و به او دریابی حیات است. » کنیت وی ابواسحاق است. از مشایخ نشابور است. ابوحفص را دیده و با ابوعثمان حیری صحبت داشته. وکا در فقتو ت شا نئ ود واشت قظیم: نام وی ابراهیم بن محمد بن سعید است, اما از صورت نیکوی وی و خوش خواندن؛ وی را ناژویه لقب کردند. 1- مظفر کرمانشاهی» قدس الله تعالی روحه وی از طبقة رابعه است. از کبار مشایخ جبل است و از فقرای صادق. با عبدالله خراز صحبت داشته بود و با بزرگتر از وی نیز. در طریقت خود یگانۀ مشایخ بود. استاد عباس شاعر است. شیخ الاسلام گفت که: «وی شب را به سه بخش کرده بود. سیکی نماز کردی؛ و سیکی قرآن خواندی و سیکی مناجات کردی, بر خود می‌زاریدی و این بیت میگ قد لسَعَث حيْةٌ الهوى كّدى قلا بيب وَلا ا غير الحبيب الحاف ت ت ت فاده رق تی وتټرياقي» وی گفته: «العارف من مَن جَعَل كَلبَهُ مولا وَجَسده E. ‏ و هم وی گفته: «مَنْ صَحبَ الأحدات على سَرط السَلامَة و التصيحة اداه ذل إلى البلاءِ: قَكيف بِمَنَ د کچھ ات غير شَرَّط السَلامَة؟ » ف قە وق وەه ‏ اضطرار, و ترک تو مر آن را بر سبیل اختیار. » از وی پرسیدند که: «فقیر کیست؟ » گفت: «فقیر آن که به او حاجتش نباشد. » شيخ الاسلام گفت: «از آن به او حاجتش نباشد که حاجتش همه او باشد و بس. » 75 ایو الکن ن فان رخال الى از طبقة رابعه است. با ابوسعید خژٌاز صحبت داشته و نسبت خود به وی درست کند ابوعثمان مغربی گوید که ابوعلی کاتب گفت که: «وقتی ابوالحسين بنان در وجد و رقص بود و ابوسعید خژاز برای وی دست می‌زد. » ابوالحسین بنان گوید که: «همة خلق در بادیه تشنه باشند و من بر کنار نیل. » و هم وی گوید که: یزرک دار د کدر د ومسان الله هال را مکو ری قوی و ادى أو. » 3- ابوالحسین بن هند الفارسیى» رحمه الله تعالى از طبقة رابعه است. نام وی على بن هند القُرّشی است. از کبار مشایخ فارس است و علمای ایشان. صحبت داشته با جعفر حَذا و بزرگتر از وی چون عمرو بن عثمان و جنيد و طبقة ايشان. وی گفته: «هر که را خدای تعالی بر بساط قرب خود جای دهد وی را راضی و خشنود E ‏ بر بساط قرب بی رضایی و ناخشنودی نباشد. » 141 و فم وی کته خسن حل . االله غالی بو ترک شکابت :ا ست وبا افرها و فرمانهای وی ان که به نشاط دل و طیب نفس به ان قیام نمایی و با خلق به نیکوکاری و بردباری. »>_ 2 £ o‏ و هم وی گفته: «إجتهڈ اَن لاثفارق باب سيک بحال, فاته مَلجاً الكل, قَمَنْ فارَق تلک السَدّة لايرى بَعْدها قراراً ولا مَقاما. » ل ےه 2 - ٍ و ب 2 کئٿ من كرتي اؤ فز الهم قَهُمٌ كرتي قاين القَقً؟ شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته که: «شیح ابوالحسین هند با جمعی در شیراز در دعوتی بود و من در سفر بودم. گفته بود که: نصیب ابوعبداللّه بگذارید! چماعت عذری گفته بودند. دیگرباره گفته بود: : البته نصيب وى بگذارید! بگذاشتند. اتفاقاً من رسیدم, درآمدم و سلام کردم. ابوالحسین هند برخاست و جامه در زیر بغل گرفت و می‌گشت و می‌گفت: قلوت المؤمنينَ لاتكذب. یتس هن فته" هیچ خوردنی دارید. که من گرسنه‌ام؟ آنچه گذاشته بودند آوردند. » 4- ابوالأديان» رحمه الله تعالى کنیت وی ابوالحسن است. و نام وی علی. وی را از آن ابوالادیان گفتند که در همۀ دینها مناظره کردی و مخالفان را بشکستی. وی بصری است.

در ایام جنید بوده و با ابوسعید خراز صحبت داشته. عالم بوده و صاحب لسان. وی را غلامی بود احمد نام. وی گفته که: وزی فيان انوالادیان :ی فان مجوسیی سخنی می گذشت. ابوالأديان گفت که: اتش به اذن خدای تعالی کار می‌کند و مجوسی کت که جضن است. که ت ظح خد کان کی کد و . اکر خانده مخسوتن ناین که اتش به قزقان خدای تعالی کار می‌کند به دین E‏ اتفاق بر آن کردند که اتنننن برافروزند و ابوالآدیان در ميان آتش رود. هیزم بسیار جمع کردند و آنش عظیم برافروختند و مردم بسیار حاضر آمدند. چون هیزم تمام بسوخت, اخگرها را بر روی زمین پهن کردند. ابوالأدیان سجاده انداخته پود و نماز می‌کرد. چون سلام باز داد برخاست و بر بالای اخگرها برفت. چون به آخر رسید روی با مجوسی کرد و این کفایت اشست ا نوی یکر دران چون این سخن بگفت. روی در هم کشید. مجوسی مسلمان لتىد. » احمد گوید: «چون شب درآمد: وی را می مالیدم,؛ در زیر انگشت پای وی آبله‌ای ديدم مقدار سیبی. گفتم: شیخا! اين چیست؟ گفت: چون بر سر آتش می‌رفتم غایب بودم» چون به آخر آتش رسیدم حاضر گشتم و آن سخن بگفتم و اگر این حضور در میانة آتش بودی» بسوختمی. » شیخ الاسلام گفت که: «هرگاه که وی به حچ رفتی, از خانۀ خود لبیک زدی و از آنجا احرام گرفتی. وقتی از حج باز آمد و زود لبیک زدن گرفت. گفتند: سَرّدی مکن! اکنون باز اھدى: ناز لیک می ز تی ؟ کف اين بار لبیک نه حچ را می‌زنم. که لبیک او را می‌زن. » یک هفته برنیامد که از دنیا برفت. رحمه الله تعالى از طبقة رابعه است. از کبار مشایخ بوده, از اجْلة اصحاب ابوعثمان حيری. محفوظ گوید که: «وی امام اهل معارف است. وی از نسا قاصد به ابوعثمان آمدی به پرسیدن مسایل از وی و در راه آب و نان نخوردی و خواب نکردی و بر طهارت رفتی و چون طهارت بشکستی, نرفتی تا طهارت نکردی. » شیخ الاسلام گفت: «اگر به ابوعثمان رفتی؛ روا بودی طعام خوردن و بی طهارت 142 رفتن. اما او نه به ابوعثمان می‌رفت مقصود وی چیزی یکر بود. » وی گفته: «هرکه به اختیار و خواست خود اظهار کرامت می‌کند. وی مدعی است و هر که بی خواست وی بر وی کرامتی ظاهر می‌شود؛ وی ولی است. » و هم وی گفته: «چون دوست نداری کسی را که هرگز از بر و احسان وی یک طرّفة الف اله ف و جور دقن اخ كه كه ر ال اة موافقت وی نباشی؟ » و هم وی گفته: «هرکه با غیر الله تعالی آرام گیرد, الله تعالی وی را فرو گذارد و هرکه ا الل لی اراھ کیرد رر ارادا دیک ران را ر وی ر 6 الغ انی رجه ال ال از طبقة خامسه است. نام وی احمدبن محمد است. بصری الأصل است. به مکه ساکن شده بود عالم بوده و فقيه. e :‏ عثمان و ابوالحسین نوری و حسن مُسوحی و ابوجعفر حفار و ابوالفتح حمال, قريب در وقت خود شيخ حرم بود. شيخ الاسلام گفت که: «وی را جزوی است در نکته‌های توحید. سخت نیکو. در آنجا گفته: لایکونٌ فرب إلا وة مَساقَة. نزدیکی نگویند تا مسافت نبود. » شيخ الاسلام گفت: «در قرب دوگانگی است که یکی به دیگری نزدیک بود. پس چون نیک بنگری قرب بعد پاشد. . تصوف یگانگی است . 86 وی گفته: «التْصَوّفُ کله ترک الفصُول, وَالمَعرِقَةٌ كلها الأعترافُ بالْجَهل . « و هم وی گفته: «لا يَكُونْ الشوق إل إلى غایب . « شیخ الاسلام گفت: «داود طایی را گفتند که تو مشتاقی؟ گفت: من نه دورم. غایب مُشتاق بود. دوست من حاضر است.

3 و هم ابن الاعرابی گفته است که: «اللّه تعالی بعضی از اخلاق دوستان خود با دشمنان داده تا به آن بر دوستان وی تعطف می کنند و به آن سبب دوستان وی می‌اسایند . « ر س 7- ابوعمرو الزجاجی» رحمه الله تعالی از طبقة خامسه است. نام وی محمدبن ابراهیم است, و گفته‌اند نام وی ابراهيم است. نیسابوری الاصل است. صحبت داشته با ابوعثمان حیری و جنید ورویم و خواص E E‏ بول نکرده و موی نینداخته تعظیم حرم را ونزدیک به شصت حج گزارده بود. ابوعمرو تجید گوید که: «به مکه بودم. و مشایخ وقت چون کتانی و ابوالحسین مزین کبیر و صغیر و غیرایشان از مشایخ حلقه می‌زدند. و صدر همه ابوعمرو زجاجی بود و چون سخن رفتی؛ وی حکم کردی و به وی حوالت کردندی. پیوسته گفتی که: من سی سال خلای جنید به دست خود پاک کرده‌ام و به آن فخر می‌کرد. » در سنة ثمان و اربعين و ثلثمائة برفته از دنياءر وی گفته: «لان ينتقص فن الفشره ىء خث الق من أن أف على الهاء: کی از از وجود شریت من چیزی کم شود, دوستر از آن دارم که بر آب بروم. » و هم وی گفته که: «مادر من بمرد و از وی پنجاه دینار میراث به من رسید. به قصد حچ بیرون آمدم. چون به بابل رسیدم؛ مرا شخصی پیش آمد و گفت: با خود چه داری؟ با خود گفتم: هیچ بهتر از راستی نیست,» گفتم: پنجاه دینار. گفت: به من ده! هميان را به وی دادم. آن را بشمرد. همچنان یافت که گفته بودم. گفت: بستان که راستی تو مرا بگرفت. قن . از مر کت خود رود امد که سوار شو! گفتم: نمی‌خواهم. گفت: 143 چاره نیست و الحاح بسیار کرد. سوار شدم. گفت: من هم بر اثر تو می‌رسم. سال آینده به من رسید در مکه و با من می‌بود تا از دنیا برفت. » گویند که در موسم حج عجمی پیش وی آمد که: «برات من بده که حج گزاردم و یاران تو مرا به تو نشان دادند که برات حچ از تو بستانم. » شيخ سلامت صدر و سادگی وی را دید دانست که یاران با وی مزاح کرده‌اند. به ملتزم اشارت کرد و گفت: «آنجا رو و بگوی: یا رَبٌ أعُطنی البَراءَة! » ساعتی برنیامد که آن عجمی بازگشت: و به دست وی کاغذق و به خط سښبز بز آن نوشته که" «بسم الله الرّحْمنِ الزّحيم. هذه بَراءَةٌ فلان بن فلان مِنَ الثار. » 8- ابراهیم بن یوسف بن محمد الرٌجاجی,» رحمه الله تعالی کنیت وی ابواسحاق است. والد ابوعمرو رُجاجی است. وی را در تاریخ مشایخ ا روھ و ار او اا تان ین ا ی در ری ایت اا ن ا کت مذهب است. از وي حکایت کنند که گفته ست: «في خلاف البَفْس على وام الَأوقاتِ بَرَگة, وقد غات سي َة فن حطوة فما آنکني تدا ڑكها إلى سثين. » 79- جعفربن محمد بن ضير اللدى الخواص» قدس الله تعالی سزه از طبقة خامسه است. کنیت وی أابومحمد است. بغدادی است. و ّلد محلتی است از بغداد. وی حصیرباف بود. شاگرد جنید و ابراهیم خواص است. , و با نوری و رویم و سمنون و جَرّیری صحبت داشته بود و با غیر ایشان از مشایخ وقت و عالم بوده به علوم این طایفه و صاحب جمع کتب و تواریخ و حکایات و سیر مشایخ بوده. وی گفته که: «دویست ديوان دارم از آن مشایخې و دو هزار پیر شناسم از این طايفه . « وی گفته که: «عجایب عراق سه چیز است: شطح شبلی و نکتة مرتعش و حکایت . “« من و قبر وی به شونیزیه است» نزدیک قبر سری سقطی و جنید.

شيخ الاسلام گفت که: «من یک تن دیده‌ام که وی را دیده بود و از وی حدیث داشت. قاضی ابومنصور هرویٍ وی را ب بغداد دیده بود. » 5 وی گفته که: «الفبْوةٌ إحتَقار النفس ونه يم حَرَمَة المَُسَلِمينَ . “« و هم وی گفته: «كَنْ سريف الْهّة, فان الهِمَمَ تبلغ بالرَجُل لا المُجاقدات. » و هم وی گفته که: «در بیت المقدس بودم» ديدم که مردی همه روز خود را در عبایي پیچیده بود ناگاه برخاست و روی به آسمان کرد و گفت: کدام را دوستر می‌داری. آن که دوغبا و پالوده دهی یا آنکه این قندیلهای خانۀ ترا درهم شکنم؟ پس به جای خود O ‏ یا این مرد روستایی است یا از اولیاء الله است. در میان آن که من در فکر کار وی بودم» ديدم که شخصی درآمد و با وی زنبیلی بزرگ e E E‏ گریست تا وی را دید آمد و بالای سر وی بنشست و گ برخيز: ! پس از زنبیل دو غبا و پالوده بیرون کرد. ان فی ت ور کان که خواست. پس گفت: این باقی را به فرزندان خود بر! آن شخص برخاست و برفت. من در عقب وی برفتم و گفتم: بدا بر تو گه. تو این مرد زا می‌شناختی؟ گقت: نی من هرگز وی را ندیده بودم غیر از امروز. ‏ پالوده خواسته بودند و من مردی فقیرم و حمالی می‌کنم. گفتم که: هرگاه که خدای تعالی فتوحی رساند, بکنم آنچه می‌خواهید. امروز یک دینار کسب کردم و حوایج آنچه گفته بودند, خریدم و به خانه آوردم. خواب بر من غلبه کرد بخفتم؛ هاتفئ اواز داد که برخیز آنچه پخته‌ای به مسجد بر و پیش آن مرد که خود را در عبا پیچیده بنه! که ما این 144 را برای وی ساخته‌ایم؛ آنچه از وی بماند به فرزندان خود آور! از خواب درآمدم۔ فرزندان ان را پیش أوردند Û‏ بخوریم؛ برداشتم و اينجا أوردم؛ چنانکه دیدی. » شيخ الاسلام گفت که از جعفر خلدى ٍ پرسیدند که: «عا رفان کیانند؟ » گفت: «هم ماهُم, وَل کائوا N‏ ایشان نه ایشانند. اگر ایشان ایشانند نه ایشانند. » شیخ الاسلام گفت که: «مُتز با من گفت که: صوفی نبود اگر بود صوفی نبود و آنچنان ‏ ندانم که وی از که شنیده بود. » شیح الاسلام گفت: «سبحان الله! شگفت تر از این که دید در جهان؟ نیست در همست نهان! شخص در پیرهن روان و می‌گویند که او نه آن! کالبد در دل گم و دل در جان و جان در آن که زنده به آن است جاودان . « 0- ابوالحسن الضوفى الفُوسنٌجى. رحمه الله تعالى بود. ابوعثمان حیری را دیده بود و در عراق با ابوالعباس عطا و جریری صحبت داشته‎ سخن‎ وهو من غلم مشایخ فته علوم التوحيد و علوم المعاملات, و أحَسَنهم طَريقَةَ في‎ N الفُْوَة و التجريد. و كان حَلِقاً ينا‎ از پوشنگ بوده و به نشابور نشسته و طریقت صوفیان نیکو دانسته و سفرهای نیکو‎ ده. وی است که عهد کرده بود که: «هرگاه مرا احتلام افتد. چیزی بدهم نه دزونش که ان ا لل ا ر ل ا ن را و او اق تنها بود ازار از پای بیرون کرد و بر مغیلان انداخت تا هر که برسد بردارد وفا کردن عهد را. وی را پرسیدند که: «تصوف چیست؟ » گفت: «اسمٌ ولاحَقيقَةٌ, و قد كان قبل حقيقة ولا اسم . « ابوعثمان مغربی گوید که از وی پرسیيدند که: «ظریف کیست؟ » گفت: «الحَفيفُ في ذاته و أخْلاقه و آفعاله وَسّمائله من عير تگلْفي.

» ابوبکر رازی گوید که شنیدم که ابوالحسن فوشنجی می‌گفت که: «مردم سه گروه‌اند: اولیا که باطن ایشان بهتر است از ظاهر ایشان و علما که ظاهرو باطن ایشان برابر است :و مال که ظاکی اسان مهافت اراظن اتان که احاف تم فووا دیگران انصاف مي‌طابند. » و هم وی گفته: «لْسَ في الڈنيا شىء أَسْمَج مِنْ مُحِبٌ لِسببٍ و عوض. » 81-- بندار , بن الحسين بن هحمد بن المُهَلّب الشیرازی» رحمه الله تعالى اظ اة اج کیک وی ا نکی امد از اقل شیراز استة جه اجان بوذ و تربتش آنجاست. عالم بوده به اصول, و وی را در علوم حقایق زبانی است ني شاگرد شبلی است و با جعفر حذٌا صحبت داشته و شبلی قدر وی بزرگ می‌داشت. استاد ابوعبداللّه خفیف است و ميان یشان ای ات اسف دز ایل کسان دو ف ا طبری وی را غسل کرده. وی گفته: «نه از ادب است که از یار خود پرسی که: 1 ز کجا می‌رسی و در چه کاری؟ » ازوی پرسیدند که: «تصوف چیست؟ » گفت: «وفا به عهد. » سخ الالام گفت:دوفا ب عمد آن است که هرجه تز دل کوت که براق او گی ان را بکنی. » 145 وقتی عیّاری با صوفیی گفت: «فرق میان ما و شما آن است که هرچه ما بگوییم بکنيم» و شما هرچه بر دل گذرد بکنید. » شیخ الاسلام گفت که مشایخ گفته‌اند که: «پیشین خاطر که بر دل,گذرد از حق بود. » شیخ ابوالحسن جَهُضم همدانی گوید که بُندار آژجانی گفت که: «اللّه تعالی از معرفت چیزی به بنده‌ای دهد از بندگان خود و آن بنده به موجب آن معاملت نکند. الله تعالى آن را از وی بازنستاند و به وی بگذارد حجت راء تا فردا با وی به آن حساب کند اما زیادتی بار گیرد و در زیادت دربندد. » شيخ الاسلام گفت: «هرکه نه در زیادت است در نقصان است و این صعب است اين قوم را. » ث o‏ و o ‏ ے ‏ 3 و هم بُندار گفته: «مَنْ لم يَنْرُك الكل رسما في جَنَّب الحَق. لايَحْصْل له الكل حَقيقَة وَهُوَ الحة“ سبحانه . “ س 2- ابوعمرو تن تيد الشّلمى, قڈس الله تعالی سژه ا الشلمنْ از جانب مادر وې E ‏ کون کسی :ان انان که تر فته از دسا فی نه ست اومس و نوو لاه جنید را دیده بود و از کبار مشایخ وقت خود بود و وی را طریقی خاص بود از تلبیس حال و نگاهداشت وقت و حدیيتث فراوان داشت و ثقه بود. روزی ابوعثمان از برای خرج بعضی از ثغور مسلمانان چیزی طلبید۔ هیچ کس هیچ نداد. ابوعثمان تنگدل شد, چنانچه در مجلس بگریست. چون شب درآمد. ابوعمرو بعد از نماز خفتن کیسه‌ای, دو هزار درم در آنجاء پیش ابوعثمان آوزد و گفت: «این وجه را در آنچه می‌خواستید صرف نمایید! » ابوعثمان خرم شد و وی را دعای خير کرد. چون بامداد شد و ابوعثمان به مجلس بنشست. گفت: «ای مردمان! ما به ابوعمرو بسیار امیدوار شدیم؛ که دوشنبه دو هزار درم به جهت ثغر مسلمانان آوز د جزاه الله خیرآً. » ابوعمرو از میان مردم برخاست و بر سر جمع گفت: «آن از مال مادر من بود و وی به آن راضی نیست. ان را به من باز دهید تا به وي باز دهم. » ابوعثمان بفرمود تا آن. کینسنه را آوردند وبه وی دادند. چون شب درآمد. باز آن را پیش ابوعثمان برد و E‏ «رب شُکوت ابع مِن گلام. » E‏ «من ۾ كَرْمَث عليه تَفْسُة هان عليه ديثة و هم وی گفته: ا الأحسان حير منَ الأحسانِ . « و از وی پرسیدند که: «آن چیست که بنده را از آن چاره نیست؟

» گفت: «مُلارَمَةٌ العْبُوديّة على اسع وَدوامٌ المُراقبة. » و هم وی گفته: «الالسن بعير الله تعالی وَحَشَة . « 3- عبداللّه بن محمد بن عیدالرحمان الژازی الشّعرانی. رحمه الله تعالی از طبقة خامسه است. کنیت وی ابومحمد است. به اصل از ری بوده و به نشابور بزرگ شده با جنيد و با اتوؤعثمان ٠و‏ مجمد بن الفضل و زويم و شمنون و بو جوزجانی و محمد حامد و غیرایشان از مشایخ قوم صحبت داشته و از کبار اصحاب ابوعثمان بود و ابوعثمان وی را نرک فی دانیت. وی را ریاضات عجب است. عالم بوده به علوم این طایفه و حدیث داشت و ثقه بود. در سنة ثلاث و خمسين و ثلثمائة برفته از دنیا. وی گفته که: دازرف رسند الله الى را بز خوافقت :ل که وی کار کننده بود بر 146 موافقت خالق. » وهم وی گفته که: «معرفت حجاب بدرد ميان بنده و الله تعالی. » و هم وی گفته که: «دنیا آن است که محجوب گرداندترا از الله تعالی. » و هم وی گفته که: «شکایت و تنگدلی از اندکی معرفت زاید. » 4- ابوالحسین السیروانی» رحمه الله تعالى نام وی علی بن محمد السیروانی است. استاد ابوالحسین سیروانی صغیر است» از سيروان مغرب بوده است بززرگ بوده و به دمیاط نشستی. شیح ابوسعید مالینی اورده در اربعين_ مشایخ که ابوالحسڀٍن سیروانی کنیر گوند که سهل عدالله ٹستری گوید: «کل مَنْ لَمْ يكن لکرگټه وَسکوڼه ٳِمام بَفُتدي يه في ظاهره تم يَرَجٌِ إلى باطنه فُطع به. » و هم وی گويد: «الضا قوق المُواقَقَة مَعَ مايْدو مِنَ العَبّب. » و هم وی از خواص طلب وصیت کرد. خواص گفت: «إِلْرَم الَقُقَراءَ. فان الْحَيْرَفيهم. » 5- ابوالحسين القٌرافیى» رحمه الله تعالى نام وی على بن عتما بن تضر القراقی است: و قراقه دهی اشت به مض و گویند که وی به دمیاط بوده. شاگرد ابوالخیر تیناتی و ابوالحسن الصایغ الدینوری است. صد و ده سال عمر وی بوده در سنة ثمانین و ثلثماية برفته از دنيا. شيخ الاسلام گفت که: «قرافی یگانة دنیا و بی نظیر بود در وقت خویش و بس حاد اللظر و حاضر الوقت بود. با عام سنی بود و با خاص عارف و در خود موحد بود و نشان خود گم . “ شيخ الاسلام به آخر عمر ده تن از مشایخ مٿاخرنق اختیار کرده بود: شیخ ابوالخیر تیناتی و قرافی و حُصری و علی بندار صیرفی و نصرآبادی و سیروانی صغیر ونهاوندی 9 قصاب و خرقانی 9 طاقی. 9 می گفت : «اینها جدااند. » 8 وقتی قرافی در کشتی احتساب کرد. دست و پای أو ببستند و در اب انداختند۔ چون وقت نماز شد وی را در صف اول دبدند جامة وی تر ناشده. شيخ الاسلام گفت که: «زندة او را کسی نکشد. که وی به روح دیگر زنده است. » نش الاسلاد کیت کو ا ال ارات کرای کون که ون انرو کی ب اا شریعت. واجب بود که پنهان داری. » 6- ابوسلیمان نیلی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «ابوسلیمان نیلی به قرافي آمد و بوسه بر سر قرافی داد و ك قرافی به وی نگریست و گفت: يا با سليمان! ا جامه می‌بینم, اما در ميان دو ابروی تو حکومت می‌بینم. دو خشت زیر سر می نھی؛ اما حاکمی در آن میان. بعد از ان ودرا پش از ضوفیکر ی به فرب خاکه کردند. > ر ابویکر دی ب فزاقی آمدا وی را کفت :کا با گرا اون ھی گوند که جرد چان تویی. . من ترا در ميان دو گهواره می‌بینم. » پس از آن چندان برنیامد که زنی خواست. وی را دو فرزند آمد. در ميان دو گهواره نشسته بود و سخن قرافی را یاد می‌کرد. قرافی را در فراست عجایب بسیار است.

7- ابوسليمان خواص مغربنی» رحمه الله تعالى از این طایفه است. از مشایخ مغرب. وی است که وقتی در گزستانی می‌شد بر خری نشسته, مگس خر را بگزید. خر بجست و پای وی در درخت گز آمد و افگار شد. چوبی بر سر خر زد. خر روی باز پس کرد و به زبان فصیح گفت: «دٍه! که بر دماغ خود 147 ري ! « 8- ابوالقاسم نصرآبادی» قدڈس الله تعالی سژه از طبقة خامسه است. نام وی ابراهیم بن محمد بن مَخّمويه است. مولد و مقام وی نشابور بوده است. شیح اهل اشارت و حقايق و لسان تصوف بود. در زمان خود عالم بوده به انواع علوم از حفظ سنن و علم تواریخ و مختص به علوم حقایق. شاگرد ابراهیم شیبان است. شبلی و واسطی را دیده بود و با ابوعلی رودباری و مرتعش و ابوبکر طاهر ابهري؛ و غير ایشان صحبت داشته. اخر عمر به مکه رفت. ابوعثمان قگزنی یذیرة وی امد و به طننت با وی گفت ` «مکه چه جای تست؟ » وی گفت: «بلکه چه جای تست؟ جای من است. » بسی بر نیامد که سببی افتاد که ابوعثمان به نشابور n‏ و نصرآبادی به مکه مجاور شد و همانجا برفت. در سنة اثنتین و سبعيین و ا ا پسر نصرآبادی, گفت مرا که وی گفت: «اذا بدا شیءٌَ من بوادی الحق» قلا يَْتَفِت بهار الى حَتّةٍ ولا إلى نار ولائكْطرَهُما ببالک. و اذا رَجَعْت عن ذلك الحال. قَعَظَمُ ما عظَمَة الله تعالى. » و هم وی گفته: «الژاغت في القطاءِ لا مقدار لَه و الژاغث في الَمُعطي عزيڙ. » 9- ابوبکر رازی بجلی» رحمه الله تعالى نام وی محمدبن عبدالله الرازی است. به نشابور بوده از کبار مشایخ خراسان است. مرزوق بوده از لقاى مشایخ. استاد ابوعبدالرحمان شلفئ است و سّلمی تاریخ خود بنابر تاریخ وی کرده. شاگرد ابوبکر بیکندی است. شيخ الاسلام گفت که: «وی را وقتی بود عظیم و قبول ا در نشابور در کار کودکی مبتلا شد. وی را به وی متهم کردند و مهجور ساختند. اخر معلوم کردند به خلاف آن بود. وی را دیگر بار قبول پدید آمد. روزی در جامع نشسته بود. شيخ على بندار صیرفی با وی گفت: «ایها السیخ! این چه بود که واقع شد و ان از کجا افتاد ترا؟ » گفت: «ای پیر! اگر عزم ابړاهیم و صدق و یقین موسی و عصمت عیسی و همت و صبر احمد عربی صَلواٿ الله عليهم أجمعین کسی را بود و نگاهداشت وی نبود, چون باد فتنه جهد. همه را باد ببرد و مرد در ميان ان بود. » شیخ الاسلام گفت که کسی ابوبکر رازی را گفت که: «در سماع چه گویی؟ » گفت: «بس فتنه آمیز است و طرب انگیز, خویشتن را از فتنه گوش می‌دار! » گفت: «نه مشایخ آن کرده‌اند؟ » گفت: «دوست پدر! آن وقت که وقت تو چون وقت ایشان شود تو هم چنان کن! » 0- ابوبکر فالیزبان» رحمه الله تعالى از بخارا است. بزرگ بوده. جنید را دیده بود عمر وی دراز کشید. ‏ «در سنة سبعين و ثلثمائة به بخارا شدم به زیارت شیخ ابویکر فالیزبان. وی را طلب کردم خانه‌ای بود یک در داشت؛ وی در آنجا بود. پیش وی درآمدم و سلام کردم. مرا بنشاند و سفره آورد. نان بود و جوز و نمک. من گرسنه بودم:: دست دراز کردم و می‌خوردم. در ميان خوردن به وی نگاه کردم وی می‌گریست. من دست باز کشیدم. مرا : بخور! که من از شادی می‌گریم. که ابوالقاسم جنید مرا گفت: دو ا ا ا کا کویی دو حجره بود در یکی از آن دو حجره از این سخنان بود و در آن دیگر نبود.

آن کس را که را نکند که از آن حجره به این حجره آید و از این سخنان شنود. اکنون که از 148 فر ات کی کے ارا ھی اد و طلت ان کاو ھی این ایک اسک 1- ابوالحسين الحْضرى» رحمه الله تعالى ‏ شیخ سُلمی گوید که: «کس ندیدم از مشایخ تمام حال‌تر از وی؛ و نیکو زبان‌تر و بزرگ سخن‌تر از وی. لسان الوقت بود و یگانة مشایخ؛ به علم توحید مخصوص بود و کس در توحید و تفرید چون وی نگفتی. حنبلی مذهب بود. » شنت الاسام كفت که دوق ارد نشل است وغل را خود چ وى ا 5ر5 وة سخن شنوان بسیار بوده‌اند که سخن شنیده اند از وی اما این حديیث جداست, یعنی میراث شبلی وی گرفته بود و حصری را استاد جز شبلی نبود و شبلی در کار وی دور فرا بوده. وی را گفتی: أت ديوانة مثلى, بینی و بینک تاليف آرّلئی. » خضری. و ابوفبدالله خقیف ههتای بکدیگر بونذ ابن خفیف به آلت‌تر بود و حصری به ن تر. شيخ الاسلام گفت که: «شیخ عمو حصری را ندیده بود. » وی گفت که: «من حصری را ندیده‌ام؛ در سنة إحدی و سبعین و ٿلثمائة به مکه شدم. کفتھ چون بار کردم به زارت خضري و انو غد الله خف شوة: همان سال خبر به مکه رسید که حصری به بغداد و ابوعبدالله خفیف به شیراز برفت. » ى الخضرى حه الله الى وة ال ا هو شمر ف الح هه اخ ن سن و ثلثمائة. وی گفته: «الصّوفي لای رڅ في اٿ زِعاجه, ولايَقِرٌ في قراره . « و هم وی گفته: «الصوفئ الذي لايوجَد عگڌمه. ولايُعدم بعد ۇجُودە . “ و هم وی گفته: ‏ الهی! از من راضی هستی که من از تو راض نا افد که ای کذاتا اکر چو ار ها واضی :ودی ر ضاق ما ظلدة نکردی. » وی را گفتند: «ما را وصیتی کن! » گفت: «#علكم قي اقل الاق بال( اة م ورون الشاب في الْمَعارف. نخ تَقِفُونَ على التّفريد باشقاط الخَدثان:» و هم وی گفته: او ن ر از هیچ چیز طلب راحت و خوشی نمی کنو هگر از فرایاد اوردن اشاشی که یس از انن ہز سن کرشغه ات در وقت صفای انس و مودت بی آمیزش کدورتها. » و این بیت خوانده اپست: إن هرا تلف شفلي بسّلمی لھ ان بے مالاخ ن 2- ابوالحسین بن سَمُعون,» رحمه الله تعالی نام وی محمدبن احمدبن اسماعيل بن سَمُعون است؛ و کان يُلفُبُ بالناطق بالحكمة. از مشایخ بغداد بوده. او را زبانی است نیکو در این علم. مذکری کردی. شیخ ابوبکر اصفهانی خادم شبلی گوید که: «روز جمعه در مسجد جامع پیش شبلی نشسته بودم. ابوالحسين بن سَمُعون کودک بود درآمد. کلاهھی در غایت تکلف بر سر نهاده. کو اھا دته و لاھ نکر تشنبلی از پیش بشت وی تظر کرد و گفت: يا بابکر! می‌دانی که خدای تعالی را چه ذخیره‌ها است در اين کودک؟ » یکی از این طایفه گوید که: «در مجلس ابن سمعون بودم. و یکی از این طایفه در پای منبر وی نشسته بود. ناگاه خوابش در ربود. ابن سمعون_ از سخن باز ایستاد. چندان که بیدار شد. ابن سمعون با وی گفت که: رسول را صلی الله عليه و سلّم به خواب دیدی؟ گفت: آری. گفت: م کو اتن ست ار سکن :بارا نادو ا جوات وا نر که نشورانم و از آنچه در آن بودی بریده نشوی. » 149 وی را گفتند که: «مردم را به زهد و ترک دنیا می‌خوانی» و خود بهترین جامه‌ها مي‌پوشی و خوشترین طعامها می‌خوری, چون است این؟ » گفت: «وقتی که حال تو با الله تعالی چنان باشد که می‌باید نرمی جامه و خوشی طعام زیان نمی‌دارد.

» شيخ الاسلام گفت که: «من با ابوالحسین بن سمعون نه نیکم که استاد من؛ خصری را می‌رنجانید و هرکه استاد ترا رنجه دارد و تو از وی رنجه نباشی؛ سگ به از تو بود. » شيخ الاسلام گفت که: کا عون ائ ام ود و ری وا رت ابن سمعون گفته: «هر سخنی که از ذکر خالی است لغو است و هر خامشی که از فکرت خالی است سهو است, و هر نظر که از عبرت خالی است لهو است. » وى اين عون :نة م او ست و تمان و تلتها تة وی راء چون وفات کرد در سرای وی دفن کردند و بعد از سی و نه سال خواستند که به گورستان نقل کنند کفن وی همچنان تازه و نو بود و اثر کهنگی و فرسودگی بر آن نبود. الله تعالی شيخ الاسلام گفت: «از مشایخ گازرگاه دو تن قدیم‌ترند: یکی شیخ ابونصر خباز, مردی بزرگ بود. قومی از شاگردان وی به حچ می‌رفتند به زیارت خُصری شدند, حصری از ایشان خواست که: چیزی خوانید اگر توانید! یکی از ایشان آواز برآورد. حصری بیقرار گشت در سماع گفت: امسال شما را بار نیست» باز گردید! و گفت: نه شما شاگردان ابونصر خبازید بدان کوه هری؟ گفتند: آری. گفت: بی دستوری از پیش وی بیروںن آمده‌اید. باز کردند و تزدیک وی تنو بدا هر که بازگشت به سلامت افتاد و هرکه برفت به سّموم بسوخت و به عرفات نرسید. و دیگری از مشایخ گازرگاه. شیخ ابوالحسن سوهان آژن بود که در مسجد جامع ما نشستی . »> شیخ الاسلام گفت که شاگرد وی با من گفت که: «پیر ما پسین شب رمضان سجده کردی و تا صبح می‌زاریدی و می‌گفتی: خداوندا! آن روزه‌ای که داشتم برای تو و آن حج وار کردم و آن قران که خواندم از همه توبه می‌کنم مرا رایگان بیامرز و فرا پذیر! » 5- شيخ احمد حَژانی» رحمه الله تعالى وی آن است که سی شبانه روز در مکه مجاور بود بر یک نهاری و آن وقت که برخاست بنهار بود. وی گفته که شیخ ابوالحسن مُعْتّمر می‌گوید که: ا یری به ودم ردي وی را گفت: مرا وصیتی کن! گفت: أفرد هِمَتک! جَهم رَفّی حاضر بود گفت: يا شيخ ! دور افکدی: وی رل خضری کیت :اکل :عله کہا کالوا عل چتانکه ر من پیھو دند ایر وی پیمودم. » 6- جَهم رَفی» رحمه الله تعالی هُوَ مِنْ مُتأخُّرى الفِتيان و المشايخ و كان من الفُقراء الطادقين و كان مسشتهتراً بالسّماع والها فيه مات بينَ المسجدَيِنِ شيخ الاسلام گفت که: ودر را بود بیرون افد و فز دهان را قت : ؛ بيرون آییدا شمه یرون آمدند :در وقت گرو آمد. » و هم وی بود که روزی شخصی پیش وی به تکلف رقص کرد وی برخاست؛ سر در مڼان دو یائ ان شخض کزد و وی را ترداشت و از :دیوار به ذیواز ذیگز بار هی زد تا از هوش ببرد وی را. 150 7- ابوالحسن الأرمَوی» رحمه الله تعالى بزرگی بوده از این طایفه در ایام حصری و ابوعبدالله رودباری و ابن خفیف. همه مشایخ وقت بودند به اڙمی بوده و قبر وی انجاست. 3 از وی پرسیدند که: «وفا چیست؟ » گفت: «آنچه از ان بازآمدى. به آن بازنگردی. » گفتند: «این خود عام احت: آن خاص چیست؟ » گفت: «آن که بدانی که از بهر چه أمدی. » E E ‏ به شیراز بوده و مادر وی از نشابور است, در وقت خود شيخ المشایخ بود. وی را شيخ الاسلام می ‌خواندند۔ شاگرد شیح ابوطالب خزرح بغدادی است. رویم را دیده بود و با کتانی 9 بن الجسين الرازى و ابوالحسین المالکی و ابوالحسین و ابوالحسين شا مرزوق بوده. عالم بوده به علوم ظاهر و علوم حقایق.

شیخ الاسلام گفت: «هیچ کس را در این علم چندان تصنیف نیست که وی را. » اعتقاد پاک و سیرت نیکو داشته. شافعی مذهب بوده در سنة احدى و ثلاثين و ثلثمائة برفته ازدنیا. شيخ الاسلام گفت که: «از وی دو سخن دارم که که را کند که بازگویند. يکي آن که از وی پرسیدند که: تصوف چیست؟ گفت: وجود الله في حين العَفْلة. و دیگر آن که ازوی پرسیدند که: عبدالڙ حيم اصطخری چرا با سگبانان به دشت مي‌شود و قبا می‌بندد؟ گفت: بَتَحَفْفُ مِنْ بقل ما عَلیه. گفت: می‌شود تا از آن که در آن است دمی زند تا از بار وجود ‏ . “« شیخ الاسلام گفت که: «در وجود لذت نبود که در وجود فرو شکستن و صدمت بود که در ان حواس مرد برسد. » وانشدنا لغيره: 2 ِ u‏ ری ڈ لاسّی ذکر ها قکَأبّما تقل :لی لی کل کک ےن شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که: «روزی زنی به من آمد که در فلان جای زنۍی دیگر است از رؤسای نواحی شیراز و از شیخ سؤالی دارد و نمی‌تواندکه خود بیاید. » شیخ گفته که: «من به نزدیک وی رفتم. گفت: ما را قصه‌ای عجیب واقع شده که در حیرت آن مانده‌ایم. در قبیلة ما کودکی بود روز افطار نمی‌کرد و با کسی سخن نمی‌گفت و به گوسفند چرانیدن از میان ما بیرون می‌رفت و گوسفندان را سر می‌داد و به یک جانب می‌رفت و نماز مي‌کرد. در این روزها بیمار شد. از برای وی بیرون قبیله سایه‌ای ترتیب کردیم و در آنجا بخسبید. ناگاه در ميان روزی که مردان قبیله در حوایج خود پراکنده شده بودند. دیدیم که از روی زمین بلند شد و در هوا می‌گشت. چنانکه آسیا بگردد. مادرش چون آن زا دید بذوید تا وی زا نکیرد. به :وی تر سید وی بالا می‌رفت و ما به وی می‌نگریستیم تا در هوا از نظر ما غایب شد. مردان قبیله را خبر کردیم و پراکنده ساختیم. گفتیم شاید که در میان این کوهها و وادیها افتاده باشد, هیچ جا از وی اثری نیافتند. » شیخ گفته است که: «من متأ شدم. آن زنِ گفت: شاید که این را از من باور ندارید. جماعتی از زنان قبیله را اوا داد همه بر آن موجب گواهی دادند. »> شخصی در آن مجلس که شیخ این حکایت کرد کت :اها النسح ! این می دو اند بود شنح گقت: دای نادان ایا کسی ست که منتظر این معنی مي‌باشد؟ » وهم شخ انوغنداللة حقیف گفت اسنت که نوج واتی از راشان همفراه: خاجان به نشترار امد و شار شد بماریی سخت و یشن ها مردی ود صالح و زتی داشت صالحه. 151 آن جوان را به خانة وی فرستادیم تا خدمت و رعایت وی کنند. ناگاه روزی آن مرد امد رنگ وی متغیر شده و گفت: عَظمَ الله آجرکم! که آن جوان درگذشت. گفتیم: رنگ تو متغیر چراست؟ گفت: دوشینه آن جوان ما را گفت: امشب حاضر من باشید که امشبی بیش ندارم. عجوزۂ خود را گفتم: اول شب تو واقف وی باش و بعد از آن مرا بیدار کن و تو در خواب شو! چون ان عجوزه مرا بیدار کرد من تا سحر رعایت حال وی می‌کردم مرا خواب در ربود. ناگاه کسی آواز داد که: در خواب می‌شوی و ‏ اواز حرکتی و روشناییی عظیم و ان جوان در نفس اخر. چشم وی را پوشانیدم و دست و پای وی را دراز کردم و جان بداد. ان فر درا فدھ این حر :ا به کش مکو و به تجهیز و تکفین وی مشغول شدیم. » 9- ابوالخیر مالکی» رحمه الله تعالى نام وی بندار بن یعقوب المالکی است. از بزرگان مشایخ بود و انواع علوم جمع کرده بود.

شیح ابوعبدالله خفیف گفته است که: «به جوانی روزه می‌داشتم و وصال می‌کردم 9 شب در مسجد جامع می‌بودم و برای من یک قندیل می‌گذاشتند۔ اتفاقاً شبی باران افده تود و جراع فردة: یکی در مسجد را کوفتن گرفت. خادم جواب نداد. دل من تنگ شد, رفتم و در باز کردم. ديدم که ابوالخیر مالکی است. درآمد و بنشست. از هیبت وی پر شدم» إزار باز کرد و طعام بر آن؛ گفت: بخور! که من در خانة خود بودم این را پیش من آوردند نتوانستم که بخورم. که خاطر من به سوی تو بود. از هيبت وی نتوانستم گفت که در وصالم با وی چیزی خوردم. چون فارغ شديم. گفتم: اها الشيخ! سؤال دارم. گفت: بگوی! گفتم: مَتی يَصْفُو العش د مح الله؟ قال: إذا رفت المُخالقَة. من از این سخن تعجب کردم. ‏ ارا اتان تم تعجب کردند, e‏ ازوی پرسیدند. گفت: ما ر يجري بالليل لايدکڙ بالتهارٍ, و به ان اقرار نکرد. » ا «ما زاھ زاهداً مُتَحَلياً من الدنيا ادق ظاهراً من ابی بکر الشعرانی. روزی قصد زیارت وی کردم در اصطخر. ‏ گفت: یا باعبداللّه! امشب به برکت صحبت تو طعامی چرب خواهیم خورد. . پس برخاست. دیگی سفالین داشت بر بار نهاد. پاره‌ای گوشت قدید خشک داشت در دیگ انداخت و آب در وی ریخت و اندکی نمک در آنجا افکند ودیگ را برجوش آورد و با وی در آن رباط دیگری می‌بود. وی را گفت: هیچ نان پاره‌اي چند داری؟ گفت: اری و چند پارۀ نان آورد. آن را ترید کرد و از شوریای آن دیگ بر آنجا ریخت. و گوشت را بر روی آن نهاد و گفت: بخور! امن اران رو ورو وو وو گوشت بخور! پاره‌ای از آن گوشت گرفت تا مرا لقمه دهد. گفتم: نمی‌خواهم. گفت: شاید تو فلان و فلان طعام خواهی, آن فردا خواهد بود. به شهر درآییم و همة آنها را برای تو بگیریم. چون بامداد کردم به شهر درآمدم. فقرا جمع شدند و طعامی حاضر کردند. چیزی از آن طعام برگرفتم و به وی درآمدم. گفت: بگوی چه کار کردی! گفتم: هنوز چیزی نخورده‌ام. از تو التماس می‌کنم که با من طعامی خوری! با هم طعام خوردیم و من به شیراز روان شدم. » 1- ابومحمد العتایدی» رحمه اللّه تعالی وی یکی از استادان ابوعبدالله خفیف است. وی گفته که: «هرگز کاسبی که حقیقت کسب را رعایت کند. چون أبومحمد عتابدی 152 ندیدم. هر روز نیم دانگ کسب می‌کرد و قوت وی از آن بود. دو حبه را نخاله می‌خرید و از ان دو نان می‌پخت. به یکی افطار می‌کرد و یکی را صدقه می‌داد. » و هم وی گفته که: «روزی بر وی درآمدم. پیش وی جزوی بود که موش پاره کرده بود. فته این چیست؟ گفت: این را موش پاره کرده است و من نیز از موشان بتشویشم. شبها به سر و روی من بر می‌دوند. گفتم: چرا چراغ روشن نکنی؟ گفت: چهل سال است که چراغ روشن نکرده‌ام. که از حساب آن می‌ترسم که آن را چند چیز باید تا میسر شود و همه را حساب است. » ۳ 2- جعفر الحَذا. قڈس الله تعالی روحه کنیته ابومحمد صَحِبَ الجنید و مَن فی طبَقَتّه و کان الشبلی بذکر مناقبه و یقول بفضله. دا تارتن الجمهن ازنة که کف ا ست ویر دی ا جال ر ار قر اء دوا وی نزدیک من برتر از شبلی است. » و هم بندار گفته است که: «وی محتضر بود شخصی بر وی درآمد در لباس صوفيان. وې گفت: باطنهای این طایفه خراب شد. ایشان ظاهرهای خود را بیاراستند. » توْفى سنة اجدى و اربعين و ثلثمائة. و قبر وی در شیراز است.

شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که: «روزی مُوْمّل جَصّاص مرا گفت: برو و بین که جعفر حذاء را چه حال است. بر وی درآمدم ديدم که بر بساطی نشسته و گرداگرد وی A ‏ کردم و بنشستم. وی مرا پرسید و من وی را پرسیدم۔ هنوز نشسته بودم که حمال درآمد و ادوات طبخ درآورد. برخاستم که به درآیم. گفت: بنشین تا بهم چیزی خوریم! فتم: نیت روزه کرده‌ام. بیرون آمدم. چون پیش مؤمل رسیدم. گفت: چون دیدی جعفر را؟ چنانکه دیده بودم گفتم. مؤمل دست برآورد و گفت: خدایا! ما را سلامت و عافیت ارزانی دار! چون مدتی از آن گذشت, باز مؤمل مرا گفت: برو و بر جعفردرآی و حال وی را ببین! برفتم و به سرایی ویران درآمدم, و جعفر را طلب کردم. گفتند: در این خانه است. سه روز است که هيچ نخورده و نیاشامیده به ان خانه درامدم وی را دیدم روی بر خاک نهاده و در بر جامه‌های کهنه. بر وی سلام گفتم. ِ سر برداشت و هم اطراف روی وی از اشک تر گفت: یا باعبداللّه! حال چه گویم, چون می‌بینی؟ با وی رفق و تلطف کردم. اندک تسکینی یافت. اهل منزل گفتند: سوگند به خدای بر تو که وی را طعامی بخوران! که سه شبانروز است که هیچ و بسیار جهد کردم تا وی را اندک سَویقی خورانیدم۔ چون پیش مؤمل امدم؛ : چون دیدی جعفر را؟ آنچه دیده بودم گفتم. مؤمل گفت: اگر آن تنعم در توقف داشتی» بدین مبتلا نشدی. » س 3- هشام بن عبدان» رحمه الله تعالی کنیت وی ابومحمد است. شیح ابوعبداللّه خفیف گفته است که: «چون هشام بن عبدان در نماز می‌ایستاد, وی را وجد و حال می‌گرفت. در محراب پس و پیش می‌رفت و قرآن می‌خواند۔ گاه بودی که از حُسن نماز وی يهود و نصاری و مجوس جمع شدندی و نظارۀ وی کردندی. » وی را یک گوسفند بود که شیر وی خوردی. وی را برمی‌داشت و برای چرانیدن به صحرا می‌برد. روزی هشام در خواب رفته بود چون بیدار شد دید که در زراعت تحصن درامدة است و می جرد وی را پیش صاحب زراعت برد و گفت: وی را بستان که زراعت ترا خورده است. صاحب زراعت گفت: من ترا بحل کردم گفت: مرا , به ان حاجت نیست. هر چند جهد کرد قبول نکرد. بگذاشت و برفت. شخ ابوعبدالله حفیف گویه که: «روزی باهشام در دعوتی بودیم. صاحب دعوت یک 153 جام حلوا آورد و پیش شيخ نهاد که شيخ بخورد. گفتیم که: نصیب ما هم بده! گفت: قرا اڈن نکرد که شما را بدهم. هر چند گفتیم قایده نکرد. از بیشن وق بربودیم و بخوردیم. » هشام را دهشتی و حیرتی رسید که یک سال از نماز بازایستاد: و مردم وی را تکفیر می کردند قصه وی به مشایخ مسجد جامع رسید. روزی همه بر وی درآمدند و ابن سَعدان مُحدث با ایشان بود. گفت: «مرا می‌شناسی؟ » گفت: «اری. تو ابن سعدانی . » گفت: «چرا نماز نمی‌گزاری؟ » هشام گفت: «مرا عارضی چند روی می‌نماید و مانع من می شود از نماز. » گفت: «مثل چه؟ » خاموش گشت وهيچ جواب نداد. از شتځ :اتوغند الله خفنف پرسیدند که «شښبت چه بود که هشام تاز نمی کزد؟ » گقت؛ کنو شه طا لی یت ھی کرد امور گنی ووی عالت :اه در مقام حیرت افتاد و از اعمال ظاهری بازماند. » مشاهده قايلى. و هر که به این قايل است وی را توبه می‌باید داد یا ادب می‌باید کرد. » هشام گفت: «مرا تلقین توبه کنید! » تلقین کردند, توبه کرد. روز دیگر بامداد آمد و دز برا بر مشایخ بیستاد و گفت: ا و و رو و !

« شایخ برخاستند و پای وی بگرفتند ومی‌کشیدند تا از مسجدش بیرون 4- ابومُحرز, رحمه الله تعالى از نواحی شیړاز است و از اصحاب ذوالتون مصری. شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که ابومحرز گفته که: «از فسا به عزیمت ږ شیراز بیرون آمدم و با قاید سلطان و اتباع وی همراه شدم. چون افعال و اقوال ایشان ر مشاهده کردم در سر خود بر ایشان انکار کردم و ایشان را دشمن گرفتم. و قصد کردم که از ایشان مفارقت کتم. ناگاه آوازی برآمد که: کمر قاید گم شده است. قاید سوگند خورد که همه قافله را تفتیش کند. همه را تفتیش کردند: همین من ماندم. گفتند: همه قافله را تفتیش کردیم, هیچ کس باقی نمانده است مگر این شیخ و مثل وی را کسی چون متهم دارد؟ قاید گفت: من سوگند خوړده‌ام. از این چاره نیست. مرقع مرا بالا داشتند آن کمر بر ميان من بود. گفتم: والله! مرا به این علم نیست. قاید گفت: اين از دزدی وی عظیم‌تر است. بعد از آن گفتند: «با و هماند کر هر کسی چیزی گفت. قاید گفت: وی را بر سر قافله بنشانید تا هر که در قافله است. یک یک بر وی بگذرند و در روی وی وی را توبیخ و سرزنش کنند. بعد از آن وی را بگذارید و با وی همراهی مکنید. همچنان کردند و مرا بر جای من بگذاشتندو برفتند. » و قصة خلا پاک کردن ابوحفص و رسيدن اتوفز اخ را که شر كذ در مقامات ر شيخ ابوعبدالله خفیف نسبت به شيخ ابومُحرز کرده است. نه به شيخ ابومزاحم. والله اعلم. کنیت وی ابوعمرو است. ا و با رویم صحبت داشته و سهل بن عبدالله تستری را دیده بود. طریقت وی ستر و اظهار شطارت بود. جامه‌های شاطرانه می بو شد و شکان داشت که به شکار میرد و کوران ن می‌داشت. شیخ ابوعبداللّه خفیف گوید که: «چون بر رويم درآمدم؛ مرا از حال عبدالرحيم اصطخری سؤال کرد. گفتم: در همین سالها از دنیا برفت. گفت: خدای بر وی رحمت کناد! با بسی از اين قوم در کوه لكام و غير ان صحبت داشتم از وی صابرتری ندیدم. »> گویند که وقتی به صید بیرون رفت. شخصی پنهان از وی در عقب وی برفت. چون به 154 میان کوهها رسید. سگان را بگذاشت و دژاعه‌ای با خود داشت درپوشید و بر پای تاد و به ذکر خدای تعالی مشغول شد. اوازی در کوه برامد که مرا تصور ان شد که هیچ شجر و حجر نیست و هیچ جاندار نیست, مگر که به موافقت وی ذکر می‌گویند. گویند که در خانة وی یک پوست گاو بود که شاخهایش نیز بر آن گذاشته بودند. چون تابستان درآمدی. شاخها را بگرفتی و آن پوست را به صحن سرا کشیدی و چون زمستان شدی در خانه کشیدی. جعفر حذاء گفته است که: «به اصطخر رفتم تا عبدالرحیم را زیارت کنم. به در سرای وی رسیدم ديدم که خراب شده است. بر وی درامدم ديدم که در زاويۀ خانه نشسته. با کهنه خرقه‌ای و بر وی بلایی که حیران شدم و ترحم کردم. مرا گفت: ترا چه شد؟ گفتم: ویحک! حالی می‌میری. از جای خود برخاست و به پایان سرا فرود آمد و سنگی عظیم بود برداشت و بر بام برد و گفت: برخیز ای قوی و این را فرود آر! من عجب ماندم. گفت: a‏ روز است که هیچ نخورده‌ام؛ بیرون رو و هرچه توانی بیار! شاید که مرا اشتها اید و با تو بخورم» من بیرون رفتم و از هرچه در بازار یافتم, چیزی آوردم و پیش وی نهادم. در آن نگریست. گفت: : بنشین و بخور! شاید که مرا رغبت شود. بنشستم و به رغبت خوردن گرفتم. در میان آنچه آورده بودم یک خربزه بود آن را ببریدم.

گفت: از آن پارگکی به من ده! به وی دادم. دندان در آن زد و خاییدن گرفت. تواست که کرو برد سنو اخ و گت بردار که در بسته شده است! « وی را از پدر بیست هزار درم میراث رسید, اما در ڈمۀ قومی بود. ایشان را گفت: «هزار به من بدهید و ده دیگر شما را بحل کردم. » به وی دادند, آن را در توبره‌ای_ کرد. شب وی را وسوسه تشویش داد. گاهی می‌گفت: «به آن تجارت کنم و سود آن را بر فقرا نفقه کنم. » و گاهی می‌گفت: «در خانه بنهم و روز به روز آن را نفقه کنم. » در میانۀ شب برخاست و توبره را بر بام برد و مشت مشت می‌گرفت و به هر جانب می‌انداخت تا توبره خالی شد. چون بامداد شد. همسایگان گفتند: «همانا دوش درهم باریده است! » عبدالرحیم توبره را بیفشاند نیم درهم بیفتاد, با اصحاب گفت: «بشارت باد! که نان و باقلى شىد. » ایشان با هم گفتند: «این دیوانه را ببینید ! ده هزار درم پاشیده است و به نیم درم شادی می‌کند! » 6 وقتی عبدالرحیم به عبادان رفت و بیست و یک روز انجا اقامت کرد هر چه شب به جهت افطار وی می‌آوردند, بامداد همچنان به جای می‌بود. اهل عبادان مشعوف وی شدند. چون آن را ديد از آنجا قصد سهل تستّری کرد. بر وی درآمد و گفت: «مهمان توام. » گفت: «چه می‌باید کرد؟ » گفت: «سکباج می‌باید پخت. » سهل گفت: «چون کنم؛ که اصحاب من گوشت نمی‌خورند؟ » گفت: «چه دانم؟ تو به ضیافت من قیام نمای ! » سهل فرمود که سکباج پختند. گفت: «همچنان دیگ را بیارید ‏ سایلی بر در برای خدا چیزی طلبید. گفت: «دیگ را به وی دهید! » دادند و وی هیچ نخورد. روز دوم سهل با وی گفت: «چه می‌خوری؟ » گفت: «هم آن چه دی گفتم. » چون آن را بپختند گفت: «همچنان دیگ را به من آرید! » آوردند. و غلام سهل بی آن که وی داند بر در بیستاد تا اگر سایلی بیاید منع کند. سهل را گفت: «غلام خود را بگوی تا منع سایل نکند! » سهل غلام را منع کرد. ناگاه سایلی سؤال کرد. گفت: «دیگ را به وی دهید ! » دادند. روز سیم گفت: «چه می‌خواهی؟ » گفت: «همان که پیشتر گفته بودم. » چون بیختند. بیرون آمد و هيچ نخورد تا ماه تمام شد. تعد از ان هر دی را دید که چند نان زاره خشک :د ازرد و تز لت ات تشه به ات تر هی کند وهی خورد. وی رااستدعا کرد با وی بنشست و بخورد. 6- مُؤمل الحَصاص. رحمه الله تعالى کون کارا را ساقر الحجاز, و العراق و كان حَسَن اللسان فى علم اوخيد و علوم المعارف مخ اله أف لأتكب وی جواب داد از مسایلی که على سهل اصفهانی به شیراز فرستاده بود. 155 چون نماز بامداد بگزاردی. به درس قرآن مشغول بودی تا آفتاب برآمدی نماز چاشت بگزاردی و بیرون آمدی. 4 یکی از این طایفه گوید که: «یک بار چون از نماز بیرون آمد. در عقب وی برفتم. به در خان وی رسیدم, نزدیک به سیصد تن بودند از ارباب حوایج که انجا جمع آمده بودند. حاجت همه را گوش کرد و یاران خود را در قضای حوایج ایشان پراکنده ساخت و غلامان را گفت که: دست افزار را به فلان جای بريد که من به شما می‌رسم! این همه کار در یک ساعت بکرد. من متحیر شدم. روی به من کرد و گفت: ای فرزند! مرا بامداددر مسجد دیدی؛ این زمان خدای را ذاکرترم از آن که بامداد در مسجد بودم.

» هرگاه که به کار مشغول بودی» باهیچ کس زیادت از جواب سلام سخن نگفتی و گ «من مُزدورم اگر جواب سلام واجب نبودی, جواب نگفتمی. » شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که: «چون مؤمل جصاص به مکه درآمد. پیش ابوالحسن مزین رفت و سلام کرد و بنشست و گفت: ايها الشیخ! سؤالی دارم؛ و من مردی چجمی‌ام با من رفق کن! گفت: سهل باشد. بپرس! گفت: هَل ترتقی الْفُهومُ إرتِقاءَ المَواجيد؟ ابوالحسن به وی نگریست و گفت: از کجایی تو؟ گفت: از شیراز. گفت: به چه مشهوری؟ گفت: به مؤمل. گفت: از آنجا برخیز که جای تو نیست! و وى را پهلوی خود بنشاند و دایم با وی می‌گفت که: أنت رجل اعََمي امُى! و می‌خندید و بعد از آن هر که مساله‌ای می‌پرسید. اشارت به مؤمل می‌کرد و می‌گفت: از شيخ بپرسید! و به وی جواله می‌کرد. » ا «عزیمت حج کردم و منهنوز خرد بودم؛ ص مرا وصیت کرد که: وقتی که به موقف برسی, قصد پس کوه عرفات اولیا را آنجا طلب کن که جای ایشان آنجا می‌باشد. چون به موقف رسيدم» زود بگذشتم و مردمان را بگذاشتم؛ هیچ کس راندیدم۔ بترسیدم خواستم که باز گردم, باز ارادت بر من غلبه کرد. مقداری دیگر برفتم به نشیبی رسیدم ديدم که در وی ده کس ایستاده‌اند و سرها پیش افکنده و در میان ایشان شیخی است بزرگ و شيخ من. ابومحمد عتایدی با ایشان است. چون مرا دیدند به شيخ من اشارت کردند. پس پیش ایشان رفتم و سلام کردم. جواب دادند. شيخ من مرا به پهلوی خود خواند. چون فارغ شندد. هه بر هان هات که نود روان دد وخ هرا کد که کودک را محافظت کن! من ميان آن شیخ و شيخ خود می‌رفتم می‌شنیدم که از کلام وی حرف سین به گوش من می‌آمد. مرا در خاطر چتان آمد که استغفار می‌کند. چون به مَرّدلفه رسیدم شیخ من مرا گفت که: اصحاب خود را آواز ده! آواز دادم جواب دادند. پیش ایشان رفتم و آن جماعت به جانب مشعر الحرام رفتند و بیستادند و نماز می‌گزاردند. من هم قضای حاجت خود کردم و به ایشان بازگشتم. ا بامداد تاز کی‌گزاردند: چوںن ‏ 7- ی بی ا رحمه الله تعالى شیخ ابوعبدالله گفته است که: کمیان لی ن اوهو یگری سی می گذشت: على بن شلویه گفت: e ‏ آب بر کوه دیگر بود در برابر آن. خواست که طهارت کند. هر دو کوه سر فراهم آوردند. پای خود از,این کوه بر آن کوه نهاد و طهارت کرد و نماز گزارد. » و هم شيخ اپوعبدالله گفته که: «از بس که علی بن شلویه در صحراها و کوهها می‌بود. جماعتی از کردان مشعوف وی شده بودند. دو کس از رؤسای اسان پیش وئ اندو گفتند: هر کدام دختری داریم که هر یک را چهار هزار گوسفند است,. می‌خواهیم که ایشان را بزنی کنی و آن گوسفندان از برای صادر و وارد فقرا باشد. دختران را نکاح کرد. روزی مؤمل وی را دید گفت: این زمان بر ما تفضل مکن! تو هم مثل ما شدی. گفت: من اين را براي خدای تعالی کردم. مؤمل گفت: ما نیز از برای خدای تعالی کرده‌ایم. علی بن شلویه گفت: من ایشان را سه طلاق کردم شما هم اگر راست 156 می‌گویید طلاق گویید! مؤمل وی را گفت: يا مَيشّوم! نسيت السَتَة في الطلاق. » 8- ابوبكر الاشكاف. رحمه الله تعالى شيخ ابوعبدالله خفیف گفته است که: «ابوبکر اسکاف سی سال روزه داشت. چون وقت نزع امد پاره‌ای پنبه به اب تر کردند و پیش دهان وی بردند. ان را بینداخت و بر روزه برفقت. » 9- ابوالضځاک» رحمه الله تعالی او الله فف کف اسف كا لای فم که رام جا هة بودم.

ابلیس را ديدم که در کوچه می‌گذشت. گفتمن ای ملعون! اینجا چه می‌کنی؟ پای از زمین برداشت و به بام برآمد. در هم افتادیم. سلیی پر وی زدم و وی را بینداختم و از آن سالها گذشت. وقتی مرا اتفاق حج افتاد. چون بازگشتم, به جویی رسیدم که پل نبشته بودند و آبی عظیم بود. از گذشتن عاجز شدم, ناگاه پیری ضعیف ديدم که به آب دزافد. با خود گفتم من ضعیف‌تر از این پیر نیستم. رخاتم :و بز . عقب وئ دراهدة: چون په میان آب رسیدیم. ان سز پائ جود و کار جوی تهاد و ترون رقت . من در میان آب ماندم. آب بر من غلبه کرد غرق شدم و جامه‌های من تر شد و مرا اب فی کرد انید و می‌برد تا آن:رغان که خداۍ لی آعانت کردو مرا ]ب ر کار نراقت آن پیر ایستاده بود ونظارۂۀ من می‌کرد. چون خدای تعالی مرا نجات داد و بیرون آمدم. آن پیر گفت: چون دیدی یا اباالطّځاک. توت کدی که دیک مرا لی نزتی؟ »> 0- ابومحمُد الحَفاف. رحمه الله تعالی شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که: «ابوالحسن مزبّن به ما نوشت که: شما را ‏ محمد خفاف خواسته بود. » و هم وی گفته است که: «ابومحمد خفاف با مشایخ شیراز یک جای نشسته بودند. سخن در مشاهده می‌رفت. هر کس به قدر حال خویش سخنی گفتند و أبومحمد خفاف خاموش بود. مؤمل جصاص وی را گفت: س ا هر سخنی خوب که در این باب بود گفتید. مؤمل گفت به هر حال تو هم سخنی بگوی گفت: آنچه شما گفتید حد علم بود نه حقیقت مشاهده,؛ و حقیقت مشاهده آن است که حجاب منکشف شود و وی را عیان ببینی۔ وی را گفتند: تو این زا آز کجا ھی گویی و این را چون معلوم شده است؟ گفت: در بادیة تبوک بودم و فاقه و مشقت بسیار به من رسید. در مناجات بودم که ناگاه حجاب منکشف شد. وی را ديدم بر عرش خود نشسته. سجده کردم و گفتم: مولائی! ما هذا مکانی و موضعی منک! چون قوم این ل . مؤمل وی را گفت: برخیز تا بعض مشایخ را زیارت برخاست. مؤمل دست وی گرفت. و به خانة ابن سعدان مُحدث درآمدند و سلام کد ابن :ساز ظط و قرخت اتان کرد وول گت اھا الا ر ار روچ لتا الحديت المروئ عن الثبئ صلى الله عليه و سلم اه قال: إن للشيطانِ عَرشا بين السّماء والأرض, اذا اراڌ بعبد فة کشف له عنه. ابن سعدان گفت: جتني فلان عن فلان وأسند ان الثبى صلى الله عليه و سلّم قال: إن للشيطانِ عَرّشاً بين السّماءِ و الأرض, اذا اراد بعبدٍ فتن كشف له عنه. چون آبومحمد این حدیث را بشنید. گفت: یکبار دیگر اعاده کن! اعاده کرد. گریان شدو برخاست و بیرون رفت و چند روز وې را ندیدیم. بعد از آن آمد, گفتیم: در ایام غیبت کجا بودی؟ گفت: نمازهایی را که از آن وقت گزارده بودم قضا می‌کردم» زپرا که شیطان را پرستیده بودم. پس گفت: چاره نیست از آن که به همان موضع که وی را 157 دیده‌ام و سجده کرده‌ام بازگردم و وی را لعنت کنم. پس بیرون رفت,؛ و دیگر خبر وی نشنیدیم. » 1 و 312- حسن بن حَمّویه و صاحبه ابوجعفر الحَرار شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که: «ابوجعفر حژار, صاحب حسن بن حمويه,؛ از اضطخر تزدیک ها :امد اتن ډیدان گکفت: ارزوی ان دارم که امشف وی را نزدیک ها حاضر کنی. وی را به مجلس وی حاضر کردم. در اثنای مجلس, ابن زیدان حرار را گفت: دوست می دارم که از حکات خود ری کوبی:. گفت: مرا خود حکایتی نیست. اما اگر می‌خواهی آنچه از مشایخ دیده‌ام با تو حکایت کنم.

سوالات