Qur'an&Sunnah

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

ابن زیدان گفت: من هم این می‌خواهم. حرار گفت: من و جمعی دیگر پیش حسن بن حمویه نشسته بودیم؛ و وی سر پیش افکنده بود. اا ی ا کا ار ما در یکدیگر نگریستیم و با یکدیگر گفتیم که: این قصه را با هیچ کس مگوبید! که خواهند گفت: باز تادرؤای دیگږ اوردند! سه روز بود که وی را ندیدیم و از وی خبری نشنیدیم؛ و هرکه ازوی خبر می‌پرسید می‌گفتیم: مشغول است. بعد از سه روز ناگاه دیدیم که ازدر مسجد درآمد متغیر اللون, و از هیبتی که داشت کس را با وی امکان سخن نبود و من همیشه با وی انبساط می کردم گفتم: ابّها الشیخ! نزدیک من مقداری پنیر تازه است, اجازت می‌دهی که بیارم؟ 6 فة وی :را نتر ارخ خوش :خی امد فت بيار ! آوردم. یک لقمه بخورد. پس به دست اشارت کرد که: بخورید! » شخ ۔ انوفندالله خفف گفت که «ابن زیدان روی به من کرد که: هیچ شک نیست که این مردی است ضادق, اما این کات را اور تمي دارم خله‌اق شان که هرا باوز شود کفتیر که ار رای :شه خامة خواب بندازند تااخواټ کنو از رچ راه براساند! جامة خواب انداختند و وی در خواب شد. من با ابن زیدان بنشستم و ان را بيان می‌کردم تا آڼ وقت که گفت: باور داشتم. >_ شیخ ابوعبدالله را پرسیدند که: «آن حال چگونه بود؟ » گفت: «وی از مکان خود دور نشده بود اما وی را لباسی پوشانیدند که به ان از ابصار غابب تىد. » س س 13- عبدالله القضار, رحمه الله تعالی شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که عبداللّه قصار گفت که: «وقتی به عزیمت حج بیرون می‌رفتم مشایخ شیراز مرا گفتند: E ‏ ما به وی برسان و بگوی که: ما به فضل تو معترفیم و هرچه می‌گویی باور می‌داریم از تو چنین به ما رسیده است که روز عرفه از جای خود بیرون می‌روی و به موقف کرات ا ار ا اہر ھی وی اکرو این را ات ما وار دوک ا به این ایمان داریم! » عبدالله قصار می‌گویدکه: «قصد وی کردم و بر وی درآمدم ولاه کردم. وی نشسته بود, ازاری در خود پیچیده و نعلینی از چوب پیش خود نهاده» و چشم وی بازمانده بود چون والھی حیرانی۔ هيبت بر من مستولی شد سخن نتوانستم کرد. در ميان آن که نشسته بودم» زنی آمد و گفت: ايها الشیخ! مرا پسری است بر E‏ سهل گفت: لِمَ لاتحهلیه الى عند ربّه؟ آن زن در E E I‏ اشارت کرد برخاستم و دست وی بگرفتم. برخاست و نعلین پوشید و روان شد. و آن زن نیز روان شد و وی را ببرد تا کنار شط. آن صبى را دید در سّماریه. سهل وی را گفت: دست خود را به من ده! آن زن گفت: موا دست دادن. سهل آن زن را گفت: دور شو! آن صبٌی دست به وی داد گفتن برخيز! دز خاست ‏ و به کنان آهد: سهل صاحب سماریه را گفت: ٠‏ نو برو. ! پس صبی را گفت: وضو ساز و دو رکعت نماز بگزار! چنان کرد. پس آن زن را گفت: دست وی بگیر! 158 بگرقت و با بکذیگر برفتند. » عبدالله. گفت: «چون آن را بدیدمء دهشت من برفت و نیساط کردم, و رسالت مشایخ رسانیدم, سول ساعتی سر پیش افکند بعد ا آن كفت نا دوست ! هول القوم توفنون يالله قعل ها تشاء؟ فلت عم قال فعا سؤالهم عَم ذلک؟ » 4- ابراهیم المتوکل» رحمه الله تعالی شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که یکی از این طایفه با من گفت که: «به صحرا گفتم: بیا تا برویم و با هم چیزی خوریم!

پیراهن خود را همچنان تر بپوشید و با من قرا ی چون کارت راه وک و ا کی لفل در راا ن ا هرچند جهد کردم نیامد. » یکی از مشایخ, ابراهیم متوکل را گفت: «می‌خواهم که در این ماه نزدیک من افطار کنی! » قبول کرد. یک شب وی را گفت: «برخیز تا شحور کنیم! » برخاست. گفت: «آن سفره را فرود آر! » گفت: «من این نمی کنم» زیرا که این حرکت است در اسباب» و من در اسیاب حرکت نمی‌کنم. » یک شب وی را دید که سفره پیش نهاده و چیزی می خورد؛ گفت: «نگفتی که من در اسباب حرکت نمی‌کنم. پس این چیست؟ » گفت: وللا کمن دن انچر کت کدف از ای جود رخا سه تر هن بز نة :هة در پیش من افتاد. اين است که می‌خورم . “« 5- ابوطالب حَزرح بن علیى» رحمه الله تعالی شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که: «ابوطالب حَرْرَج از اصحاب جنید بود. به شیراز اک ولت نک ات دای کی که ک مت او وا که حار کی که م اار کردم. هر شب قریب به شانزده هفده بار برمی‌خاست. یکی از شبها نشسته بودم و خیلی از شب گذشته بود چشم من گرم شن کان اواز دادو بود نشتیده بود دیگز آواز داد برخاستم و طشت پیش بردم. گفت: ای فرزند! وقتی که خدمت مخلوقی را همچو خود نیکو نتوانۍ کرد خدمت خالق را چگونه به جای توانی آورد؟ » و هم وی گفته است که: «وقتی غقایب بودم آواز داد که: شیرازی! من نشنودم. نکر باره آواز داد و گفت: شیرازی! هین لتک اللّه! من بشتافتم و طشت به وی بردم. » لی :یلم ار شخ ابوعدالله پرسید که کی آن لک الله را ار وی چون :شندی؟ » گفت: «چون رَحمَک اللّه. » ق الالام كت «فلن واهة ریا کل اساد و ور هه اد و قان وى تخورةه باد و لف الله او ده و و رج الله ر ناته بود و بو درد و ناکامی: ز ند نگشته اپا شد وی خود ژ ته باشند لایفلح. اتاد و پیر در بايد مرد بی یدز چنان سَنّدره و لایفلح نباشد که بی استاد و پیر. » شبی آواز طرکست آمد. شیخ ابوطالب گفت: «شیرازی این چه آواز بود؟ » ابوعبداللّه خفیف گفت که: «من در شبانروزی یک باقلی خشک بحورم و هر روز با کم می‌آورم, تا اکنون با نوزده باقلی آورده‌ام در ماهی. » شیخ ابوطالب گفت: «شیرازی این را به ناز دار! که آنچه مرا افتاد از آن افتاد که با ابوالحسن مزن در دعوتی e‏ َة رای کے اندو آوردند و من عهد داشتم که بریانی نخورم. دست خود از آن کشیده داشتم. ابوالحسن مزین گفت: کل بلا أثت, یعنی بخور بی آن که خود را در میان بینی! من گمان بردم که حال چنان است که می‌گوید. یک لقمه بخوردم احساس کردم که ایمان از من بیرون رفت و من از آن وقت هر روز بازپستر می‌روم. » شيخ الاسلام گفت: «یعنی وی را پوشش و استتار افتاد. که ایمان وی معاینه بود ایمان تو شهادت است, 9 ایمان عارف مشاهدت. » 159 وشخ انو غدالله خف کته انس ۶ھچ چن تست مرند را زنانفتدتو از اة نفس در رخصت جستن و قبول تأویلات. » و هم شیخ ابوعبدالله گفت که: «اول مجلسی که ابوطالب در شیراز داشت» پلاسی پوشیده بود و عصایی در دست گرفته؛ آمد و بر کرسی نشست. و من پهلوی او بودم, به مردم نگریست و گفت: نمی‌دانم چه گویم. گناهکاری‌ام میان گناهکاران و بگریست و مردم را بگریانید, و فریاد گریه از مجلس برخاست. وی را قبولی عظیم پدید آمد که خاک قدمهای وی به نیت شفای بیماران می‌گرفتند۔

بعد از آن سببی واقع شد که هیچ کس به وی التفات نکرد و از وی همه کس اعراض کردند ا رار یه فنا ر فاخا هم کسی به وی التفات نکرد. از نجا به اصفهان رفت. من به علی سهل چیزی نوشتم و شرح محل و مقام وی کردم. وی بر على سهل درننامد و ذرارو وی شخان کفت: لی نهل از وی اقراض کرت ار اجا ته کوهقشتان عراق رفت و به همدان درآمد. ابوعلی وارجي عامل همدان بود پرسید که: حاجت تو چیت؟ گفت اداۍ واهۍ که :دارم انوعلی آن را ادا کزد . و پرسید که دټکر جه جاجحت داری؟ گفت: در فلان موضع برای من رباطی بساز! بساخت. به آنجا درآمد و آن را سیاه ساخت و پلاس سیاه پوشید, و در آنجا می‌بود تا از دنیا برفت. » شيخ الاسلام گفت: «جوانمرد آن است که چون وی را مصیبتی رسد یا از او چیزی فوت شود مصیبت را فرا سازد و به حسرت و ندامت تدارک جوید. ذز نه آن که اهل مصیبت و فوت باشد, و آن را نهان دارد و اظهار دعوی کند و به تمامی مغرور گردد. » شخ انوعبدالله. گفت که شخ ابوطالب گفت که: «جوانی. از خزاسان به زبارت جنیذ آمد, جنید عصا و رکو وی به خانه برد و در ببست و آن شب اصحاب را اجتماعی بود جنید گفت: وی را با خود ببرید و بامداد پیش من آرید! چون شب طعام خوردند, به طریق مزاح و طیبت انگشتری باختن آغاز کردند و اشارت به آن جوان کردند که: موافقت کن! وی ابا نمود و ایشان را تعبیر کرد. شبلی به وی نگاه کرد و گفت: وش س واگر نه برخیزم و سرت از تن بکنم. آن جوان خاموش گشت و هيچ و برفت. روز در ین بت با جنيد بر ختاست و به خانه رفت تا عصا و رکوه را بازجوید نیافت. بیرون آمد و با اصحاب گفت: چند نوبت شد که شما را وصیت می کھ که جون کر سی آنا اند وی زا خو ارمداری ؟ و کد تھ خاک فخا و رکوه اد خانه برداشته است, بی آن که من به وی دهم و رفته است. » 36- ابوعلی وارجی» رحمه الله تعالىی شيخ ابوعبدالله خفیف فس سژه گفته است که: «ابوعلی وارجی به شیراز آمد په عمل و حکومت, و از برای صادر و وارد فقرا مایده نهاد. عدار هر تمار شاف هی امد و با ھا مینست و ہا بکدیگر سخان می گفییم کی از نها د کن ایام ارات ذر مان آمد. پیراهن خود را بالا داشت بر گردن وی نشانی بود به مقدار طوقی. گفتم: که این چیست؟ گفت: در کوه لكام می‌بودم و پلاسی پوشیده بودم گردن مرا بخورد. چون از آنچا با زگشتم. گوشت بر آورد و این نشان آن است که باقی مانده. ينق فتن سبب درآمدن تو در این عمل چه بود؟ گفت: مادر من پیر و ضعیف شد و بر من وام بسيار جمع آمد, محتاج شدم به این که می‌بینید. » 7- ابوالفضل جعفر الجعدی» رحمه الله تعالی شخ انو الله کف ست که که حفر کدی ر تاد ند که اتو عفرو اضخری که است که: غسل می‌کردم ازار من گشاده شد. ديدم که دو دست از پس پشت من پیدا شد و ازار مرا محکم بر میان من بست. جعفر جعدی برخاست و به اصطخر رفت و به خانة اکرو ا وا و بگرفت. اصحاب ابوعمرو برجستند. گفت: بگذارید! که غضب وی لله است. و دوازده فرسنگ راه پیاده آمده است. پس ابوعمرو به مقام 160 ادان رامدو گت چان تف ام نلکه جتن و جتن كفه ام بعد ار أن أضحات را فرمود که وی را خدمتکاریهای نیکو کردند.

» 8- ابوالقاسم القصرى,» رحمه الله تعالى وی از کان اضجات جنید بود. تة او الله حف کیا ست که د رور ی مرا گ2 مرا به صحرایی بیرون بر! وی را به صحرایی بیرون بردم. به موضعی رسیدیم مصطبه‌ای بود و جماعتی نرد بازی می‌کردند با ایشان به بازی کردن بنشست. من از آن متغیر شدم و خجل گشتم, در وقت بازگشتن به جای دیگر رسیدیم. جماعتی E E ‏ ان جماعت کاردھا برکشیدند۔ وی گفت: کاردها را به من دهید تا بخورم! من از این دو حال وی عجب ماندم, از وی سؤال کردم گفت: ‏ گریم چنان باشد و ابوبکر رى که i‏ و در ‏ شيخ اتو دال ابوالقاسم ڪر اائن ت 9 مو نات کے وک واوو کک واو اشوا کی و شل وو ووو اهاد و اله تعالی اعلم. و هم شیخ ابوعبداللّه فرموده که: «ابوالقاسم قصری کثیرالاطراق بود. یعنی بسیار سر در پیش می‌انداخت. از وی شنب آن را پرسیدم, گفت: پیش از این در قدیم الایام در هر هفت شبانروز یک بار چیزی می‌خوردم. مردی از جن می‌آمد و بر من سلام می‌کرد. اما وی را نمی‌دیدم. یک روز وی را گفتم: چه باشد که ظاهر شوی؟ ناگاه ديدم که شخصی در خوبترین صورتی بر من ظاهر شد. گفتم: چه کسی تو؟ گفت: من ‏ کنیم و سلام گوییم. پس گفتم: ‏ مرا دوست گرفت و با من انس تمام پیدا کرد و چیزها به من می‌آموخت. روزی وی را گفتم: بيا تا به مسجد رانم و ساعتی :نھ 1 كفك وقتی که بنشینی و سخن گویی و مردم ترا بینند و مرا نبینند, ترا به وسواس نسبت خواهند کرد. گفتم: بیا تا در اخرهای مسجد بنشینیم که هر را نبیند. شن دز امدت و ندنه گفت: این مردمان را چون می‌بینی؟ گفتم: بعضی را نیم خواب و بعضی را در خواب و بعضی را آگاه. گفت: آنچه بر سرهای انشان :انیت می نی ؟ کف بی چشمهای مرا بمالید, ديدم که بر سر هر کسی عغرابی نشسته است. بعضی را بالها به چشم فرو گذاشته است؛ و بعضی را بر سر نشسته است, و بعضی را گاهی به وي فرود می‌آید و گاهی بالا می‌رود. گفتم: اين 1 گفت: مگر نخوانده‌ای قول الله تعالی را که: ومن تفش عڻ ذگر الركمن ” E‏ سَبْطانا. قَهُوَ لَه قريڻ خ(36/زخرف) اينها شیاطین اند که بر سرهای ایشان a‏ بر هر یک به قدر غفلت وی استیلا بافته‌اند. و آن جنی به این طریق به من می‌آمد و بر من ظاهر می‌شد تا روزی سخت گرسنه شدم و پیش من از نان صدقه بقیه‌ای بود و تا وقت افطار که عادت داشتم چهار روز مانده بود. پاره‌ای از آن نان گرفتم و بخوردم, گرسکئ من نفاکن شد ناگاه آن جٹی آمد و بر من سلام کرد. اما ظاهر نشد. گفت: ما از بهر این ریاضات و صبر بر آن می‌خواهیم شما را. چون ما ترا امتحان کردیم. بر آن صبور نبودی. این بگفت و برفت و یکر باز شاد اين سر در پیش انداختن ا وقت أاست. » 9- عبدالعزیز بَخرانی» رحمه الله تعالى شیخ ابوعبدالله خفیف قدس الله تعالی سژه گفته است که: «عبدالعزیز بځرانی در زمستانی سخت سرد به شیراز آمد و جامه‌های کهنه داشت و هر فتوحی که وی را می‌رسید صرف فقرا می‌کرد. سه روز در یر از جود ہا وی در این بات سن -گفنند: 161 گت فن فن می رند ار خامدهای طا تس مرا کت با اعد الل قرا از این شهر بیرون کن که در نیت من نیست که در این شهر جامۀ نو پوشم! گفتم: به کجا می‌روی؟ گفت: به ناحیت بحر. مشایعة وی کردم و به دروازه‌ای که به آن جانب بود بيرون رفتيم.

تاگاه دیدیم که اتوالخیر مالکی تز استر خود نشسته و پای می‌جنباند و ما را اواز می قدو ا ود حورد ی هرا دارم بیستادیم تا به ما رسید. گفت: تفصّل کنید تا بهم این طعام بخوریم! پس بنشستیم و بخوردیم. بحرانی برخاست و سجاده بر دوش انداخت. ابوالخیر گفت: کاش از این طعام چیزی با خود برداری. گفت: مطبخ من پیش رفته است. ابوالخیر گفت: ما به این طعامها چه کنیم؟ بحرانی گفت: پیش سگان انداز! و برفت. » 0- ابوالحسن حکیمی,» رحمه الله تعالى وی گفته که از جنید شنیدم که گفت: «روزی در مجلس سری سقطی بودم و انجا مردم بسیار بودند و من حردتر ایشان بودم. سژری_ٍ پرسید که: چه چیز است که خواب را می‌برد؟ هرکسی چیزی گڳفت. یکی گفټ: E‏ يکي گفت: کم خوردن آب. نوبت به من رسید, گفتم عِلْمُ اقلوب ڀالطلاع الله على كُل تفس يما كَسَبَٿ. گفت: اخنشیت نا ی و قرا ته نزدنک خود اند و از ان روز قر جا ستو بر تمه قد هد و هم حکیمی گفته است که: «حال یکی از مشایخ از جنید پرسیدم که اقتدا را شاید؟ E‏ نه او را بگذار! » 1- ابوعلی حسین بن محمد الأکار» رحمه الله تعالی ویار اضخات: شخ ایوعدداللے خفف است و ن شخ انو اشاق کازروتى فس الله تعالی ارواحهم. گویند که شیخ حسین أکار به کازرون رسید, مشایخ آنجا پیش وی جمع شدند و شيخ ابواسحاق هنوز کودک بود وی نیز با ایشان آمده بود. وی را گفتند: «این کودک قران را نیک می‌خواند. » وی را فرمود تا قرآن خواند, وی را خوش آمد و تواجد کرد. چون فارغ شد وی را از مشایخ طلبید و به شیراز برد. و از مشایخ وقت و اصحاب شيخ ابوعبدالله خفیف سماع حدیث فرمود و با وی به عراق و حجاز مسافرت کرد و به برکت صحبت وی رسید به آنچه رسید. و شيخ حسین بعد از ثلثمائة از دنیا برفت» و قبر وى بر در روضة شيخ ابوعبداللّه خفیف است در شیراز. 2- شیخ ابواسحاق ابراهیم بن شهریار کازرونی» قدٌس الله تعالىی سره وی فارسی الأصل است. و مولد و منشاً وی تَوَرّدٍ کازرون بوده و شهریار پدر وی مسلمان شد و ولادت شيخ و سایر اولادش در زمان اسلام بوده و انتساب شيخ در تصوف به شیخ ابوعلی حسین بن محمد الفیروزابادی الاکار بوده و به صحبت بسیاری از اهل حدیث رسیده در کازرون و شیراز و بصره و مکه و مدینه و از همه روایت حدیث و آثار داشت. در مکه شیخ ابوالحسن علی بن عبدالله بن جَهْصّم همدانی را ديدم بود و ازوی روایت کند که ذوالنون گفت: «علیک بالقضد. فان الرّضا بقليلٍ الرّزقٍ يُرَكى يَسير الْعَمَلِ. یعنی بر تو باد که توسط احوال اختیار کنی. یعنی به ضرورت وقت قناعت کنی و طالب زیادت نباشی. بدرستی که رضا به رزق اندک. فل آندک را یاک کر داند و هز اينه عمل پاک شایستة حضرت پاک باشد. » یکی از وزرا را با شیخ ارادت تمام بود هر چند جهد کرد شیخ از وی چیزی قبول نکرد. 162 پیغام به شيخ فرستاد که: «هرچند جهد کردم از من هیچ قبول نکردی» از بهر تو چند بنده ازاد کردم و ثواب ان ترا بخشیدم . » شيخ قڈس سژه جواب فرستاد که: «رسالت تو به من رسانیدند و شکر نیکویی تو گفتم. لیکن آزاذ کردن بندگان: فدهت هن تنسنت: بکله مذهب من بنده گردانیدن ازادان است به ړفق و احسان . « شیخ رضی الله عنه حضرت رسالت را صلی الله عليه و سِلم به خواب دید, پرسید که: «یا رول الها ما التصوْفُ؟ » نول لى الله قله و ملم فة «التصوف ترک الڈعاوى و كٿمانٌ المَعانى .

“« دیگر پرسید که: «ما الٹوحید؟ » رسول صلی الله عليه و سلّم گفت: ڈکل ما قن ببالک؛ E‏ قاللْة سبحانه بحلاف ذلک. اللوحية ان اكه عن الش آلشرك و التعطيل. » دیگر پرسید کەن «ما العقلٌ؟ » رسول ضلى الله عة :و لم كفت «أدناة توک الذنياء و أغلاة ترک التّفْكر في ذاتِ الله تعالى. » یی ال ی وو دى ا لفو تة ست و عر و ارا 3- شیخ روزبهان يَفّلی» قڈس الله تعالی روحه O E O I A ‏ علما و قدوة عشاق. ‏ با شيخ ابوالنجیب سهروردی در سماع صحیح بخاری در تغر اسکندریه شریک بوده است. و خرقه از شيخ سراج الدين محمود بن خليفة بن عبدالسلام بن احمد بن سال به پوشیده است. واشتعَل بالژياضات الشّديدة فى أطرافِ شيرإز و جبالها. . کان صاحب ذوق واستغراق و وجد دایم لاتسكنْ لوعته ولاترقاد مته ولايطمئن في و وټ من الأوقات ولانلو شاع كن الخنين والا قرات اده 9 ليلة بالأّكاء و العويل. و مر او را سخنان است که در حال غلبة وجد از وی صادر شده است که هر کسی به انچه ندیده است دو چشم زمان و آنچه بنشنید دو گوش زمین ت ت خيز بيا د گل ماا ببين در گل ما روی نموده است ان . : وی را مصنفات بسیار است,» چون تفسیر عرایس و شرح شطحیات عربی و فارسی و کات الانو ار في کش الاشرار وکر اآن: دد کتات الانوارد کی کف الاسر ان ورد سنت که قال اید که وروی ود که عارفان در مجمع سماع به جهت ترویح قلوب به سه چیز محتاج‌اند: روایجح طیبه» و وجه صبيح و صوت مليح. » پبعضی گفته اند: «از این قول اجتناب بهتر است, زیرا که این چنین کار عارفی را مسلم آید که طهارت قلب او به کمال رسیده باشد و چشم او از دیدن غير حق پوشیيده شىده. »> گویند که پنجاه سال در جامع عتیق شیراز تذکیر کرد و وعظ گفت. اول که به شیراز درآمد و می‌رفت تا مجلس گوید. شنید که زنی دختر خود را نصیحت می‌کرد که «ای دختر! حسن خود را با کسی اظهار مکن! که خوار و بی اعتبار می‌گردد. » شیخ گفت: «ای زن! ‏ او همه آن می‌خواهد که با عشق قرین باشد. حسن و عشق در ازل عهدی بسته‌اند که هرگز از هم جدا نباشند. » بر اصحاب از استماع ان چندان وجد و حال عارض شد که بعضی در ان برفتند. شيخ ابوالحسن کَردۇبّه گوید که: «در دعوت بعض صوفیه با شیخ روزبهان جمع شدم و هنوز وی را نمی شناختم. در خاطرم آمد که من در علم و حال از وی زیاده‌ام بر سژ من مطلع شد و گفت: ای بوالحسن! این خاطر را از خود نفی کن! که امروز هیچ کس با روزبهان برابر نیست و وی یگانة زمانة خود است. » و به این معنی اشارت کرده در 163 اين شعر: 2 E E ‏ روشدگان فعتارف مرا کجےا نند که هست منزل جانم به ماورای وری وی صاحب سماع بود ودر آخر عمر از آن باز ایستاد. با وی در این معنی سخن گفتند. گفت: «ٳِٿى اَسَمَعٌ الان من رَبي عَروجل فابث ستعرض ما سَمِعت من عيره. » و گویند که در آخر عمر وی را فلجی دریافت. ی ار ران ان کا ویو به مصر رفت و از خزاین ن¿ سلاطین قدری روغن بلسان خالص اورد برای مداوای وی. چون پیش وى اا #جزاک الله سی ! ار د رخاف اه سرون وو آنجا شسککی اسه گرگين خسبيدهء ان روغن را بر وی مال! و بدان که روزبهان به هیچ روغن به نمی‌ شود.

این بندی است از بندهای عشق که خدای تعالی بر پای وی نهاده است تا ان زمان که به سعادت لقای وی برسد. » شیخ ابوبکر بن طاهر, که از اصحاب شیخ بوده است» گفته است که: «هر سحر به نوبت با شیخ قرآن می‌خواندم» یک عُشر وی و یک عشر من. چون وی فوت شد,دنیا بر من تنگ شد. آخر شب برخاستم و نمازگزاردم. پس بر سر تربت شیخ بنشستم» و بنیاد قران خواندن کردم و گریه بر من افتاد که از وی تنها مانده بودم. چون عشر تمام کردم آواز شيخ شنیدم که از قبر می‌آمد و عشر دیگر می‌خواند. تا آن زمان که اصحاب جمع شدند آواز منقطع شد و مدتی حال بدین گونه بود. روزی با یکی از احباب ان زا باز گفته: بعد از آن دیگ نشنیدم صاحب فتوحات مکیه رضی الله تعالی عنه مي‌آورد که: شيخ روزبهان در مکه مجاور بود و کان كر الرعقات قى جال وجدة فى. الله بخيف اله كان شوش على الطائفين بالبيت. فكان يطوف على سطوح الحرم و كان صادق الحال. ناگاه به محبت زنی مُغنیّه مبتلا شد و هیچ کس نمی‌دانست و آن وجد و صیحه‌هایی که در وخ فى اآلة می‌زد همچنان باقى بود. اما اول از برای خدای تعالی بود و اين زمان از برای زن مغنیه. دانست که مردم را چنان اعتقاد خواهد شد که وجد و صیحات وی این زمان نیز از برای خدای است, عزوجل. به مجلس صوفية حرم أمد و خرقة خود بیرون کرد و پیش ایشان انداخت و قصة خود را با مردم بگفت و گفت: «نمی‌خواهم که در حال خود کاذب باشم. » پس خدمت مغنیه را لازم گرفت. حال عشق و محبت وی رآ با مغنیّه گفتند و گفتند که: «وی از اکابر اولیاء الله است. » مغنیّه توبه کرد و خدمت وی پیش گرفت. محبت ان مغنیه از دل وی زایل شد به مجلس صوفیه امد و ا لے 4- شيخ ابوالحسن کَرَدُويّه» رحمه الله تعالى صاحب علم و تقوی بود. شصت سال در خانه‌ای که در شیراز داشت منزوی شد که جز به ادای نماز چمعه و کفایت بعض مهمات, علی سبیل الندره؛ بیرون نیامد و خضر الفلا ااا بو وی طاهر فى ند و صك می اهت گفته‌اند که سبب وفات وی آن بود که شخصضی بز وی درامد و گفت: «اینجا مردی است که می‌گوید: تقس من چون تقس عیسی است عليه السلام. زیرا که وي مردۀ طبیعت را زنده می‌کرد, ون ور ا را و ی م . » شيخ ابوالحسن اهی برکشید و گفت: «يا رب ! مرا عمر دراز دادی تا زمانی را دریافتم که در وی مثل این سخنان می‌شنوم. دیگر کک نمی‌خواهم. » شکم وی بگرفت و بر همان برفت, فی آخر محرم سنة سٹ و ا ا شد شیخ ابوالحسن کَرڏویه و شيخ على سراج که فزدق زر و عارف بود و اولاید شيخ روزبهان را خال می‌شد به عیادت وی آامدند. e ‏ «بیایید که از قید این حیات جسمانی و 164 زندگانی فانی بیرون ‏ و به حیات ابدی روحانی متصف شویم ! :« ایشان قبول کردند. شیخ گفت: «من پیش از شما می‌روم و تو ای ابوالحسن! بعد از پانزده روز به من می ر سی E O ‏ الو ال و ار ان دة عاو قى ر و اال 5- شيخ عبدالله تلبانی: قدس الله تعالی سره و ا ا 0 ‏ اھا ےل ا اد عل الاو وال ال اا و استاد ابوعلی را یک پسر پوده است اسماعیل و یک دختر, فاطمه بانو منکوحۀ شيخ ابوالقاسم فُشیری, رحمه الله تعالی.

و سلسلة خرقة وی چنین است: وی خرقه از پدر خود دارد ضياالڈين مسعود و امام الذين مسعود یز کۆ رند و وی از شيخ اصيل الذين شیرازی و وی از شیخ رکن الڈین شیرازی و وی از شیخ رکن الین سنجاسی؛ ووی از شیخ قطب الین ابورشید ابهری و از شيخ جمال الڈین عبدالظمد زنجانی و هر دو از شیخ ابوالتٹجیب سهروردی, قڈس الله تعالی ارواحهم. وی گفته است که: «در اوایل از خلق انفراد جستم و یازده سال در کوه به سر بردم. چون از کوه بازایدة: به ضحت زاهد اكز همدانى زحمة الله الى مو شته. و وی مردی صاحب کرامت بود و فراستي صادق داشت و ورد وی همه آن بود که هر شب پرخاستی :و گضانی افسن داشت ان را جز زنر زنخدان کر فی و ا روز یر یاک ایستادی؛ من نیز به موافقت وی از عقب وی می‌ایستادم. وی وقتها روی باز پس کردی, و غیرت آوردی و گفتی: برو جایی بخسب! من بر زمین می‌نشستم تا وی مشغول کار خود می شد. . دیگر برمی‌خاستم و موافقت وی می‌کردم تا آنگاه که حال وى ية من فزودامد: آنگاه تنهایی گزیذم: و زاهد ابوبکر رحمه الله از غایت انبساطی که با من داشت, مرا لولی می‌گفت. شنیدم که روزی می‌گفته است که لولی آمد و از ما چیزی گرفت و برد, و نمی‌دانم که به کجا رفت. بعد از چندگاه پیش وی رفتم. فرمود که: کچا بودی و چه آوردی؟ تواضع نمودم و هیچ نگفتم. چون ساعتی بنشستم. زاهد رحمه الله از من سؤالی کرد که E 4‏ من غير خدا نیستم. زاهد گفت: خن :هضور آوردی: : من به یک اه که برارم توانم که ضدهزار چور منصور پیدا کنم؛ چون اين O O منصور را بردار کردند و نگریخت و تو آز بک عصا می گریزی؟ جواب دادم که آن از‎ مگر کاهیٰ خورده‌ای؟ گفتم: آری. گیاهی خوردةاط. اما از‎ a چون اين بگفتم. ‎ مرغزار حقیقت. زاهد فرمود: شاد خوردی و نیک خوردی, بیا و بر سر سجاده بنشین و‎ آن را نگاهدار! ‎ بعد از آن زاهد گفت: آن که گفتی که از ناتمامی منصور بود که نگریخت و او را بر دار‎ کردند, به چه دلیل گفتی؟ گفتم: دلیل آن است که هر سواری که دعوی سواری کند و‎ اسب بتازد چنانکه عنان از دست وی نرود و اگر برود تواند که سراسب باز گیرد. ‎ راست گفته است که وی سواری چالاک است و اگر سر اسب باز نتواند گرفت او در‎ سواری ناتمام است. چون اين بگفتم. زاهد تصدیق فرمود که: راست گفتی. من از تو‎ دیده‌ورتر کسی ندیدم. »‎ و «مرا گفتند که یکی از اصحاب شیخ شهاب الدین سُهروردی‎ قذس الله تعالی سژه که وي را شيخ نجیب الڏین بُرْعّش می‌گویند به شیراز آمده‎ است. بسیار خرم شدم» از آن جهت که از مقامات و احوال صوفیان آنچه دانسته بودم‎ خاضل کرده مود فاط ریادتی می کردم و یدرم می کت که انچه مناز دای‎ 165 خواسته بودم» آن را به عبدالله داد و آنچه بر من به مقدار دریچه‌ای گشادند بر وی به مقدار دروازه‌ای گشادند. برخاستم و به شیراز رفتم و به خدمت شيخ نجيب الدين مشرف شدم و چیزی چند از احوال و مقامات و واقعات خود با وی بگفتم. همه را نیک استماع کرد و هیچ جواب نگفت. ساعتی بنشستم و از آنجا بیرون آمدم. بعد از آن مرا به جهت ضرورتی عزیمت مراجعت شد, با خود گفتم: بروم و شیخ نجیب الڈین را ببینم تا چه می‌گوید. چون به در خانة وی رسیدم, گفتند: وی در اندرون است, برو و در آن خان بیرون که شیخ آ: می‌نشیند بنشین تا بیاید.

چون آنجا بنشستم در پیش سجادۀ وی جزوی ديدم که هرچه با وی گفته بودم هه در آنجا نوشته بود. با خود گفتم: شيخ به آن محتاج بوده است که نوشته است, حال وی را بدانستم که تا کجاست. تنشستم و ترون . امذة. : چون به کازرون رسیدم, بانگی برخود زدم و غیرتی بتازگی در خود پیدا کردم و در خلوت نشستم؛ و هرچه از خدای تعالی می‌خواستم به پنج روز در آن ن خلوت به من داد. » وی در شیراز بود. روزی به خانقاه شيخ سعدی رحمه الله درآمد. شیخ سعدی یک مشت فلوس بیاورد و در نظر وی بنهاد و گفت: «بفرمای تا درویشان این تبرک به سفره دهند! » وی گفت: «ای سعدی! فلوس می‌اوری؟ برو و ان ظرف اقچه بيار که شصت و دو عدد آقچه در آن نهاده‌ای تا درویشان به سفره دهند. » در حال شيخ سعدی برفت و ان ظرف بیاورد. همچنان که وی فرموده بود. ان را بفرستاد و از برای درویشان سفرۀ تمام اوردند. شیخ را مریدی بود طباخ که در بازار آش پختی. هرگاه که شيخ به در دکان وی رسیدی, کاسه‌ای اش بستدی و همچنان ایستاده بخوردی. روزی کاسة اش در دست «می‌خواهم که مرا به خدای تعالی دلالت کنی و بگویی که فایده در چیست تا چنان کنم! » شيخ فرمود که: «شاید. » کاسۀ اش که در دست داشت به وی داد گفت: «از بنیاد کار این بستان و بخور! » درویش آن را بستد و بخورد. چون از طعام فارغ شد گفت که: «این دست که به طعام آلوده‌ای هم به این کر که پوشیده‌ای پاک کن! و هرگاه که چیزی می‌خوری چنین می‌کن! » گفت: «ای شیخ! این نتوانم کرد, به چیز دیگر اشارت فرمای! » شبخ فرمود: «چون این قدر نتوانی کرد هر چیز دیگر که ترا بگویم هم نتوانۍ کرد برو که تو مرد اینکار نیستی. » یکی از مریدان شيخ در کوه عزلت گرفته بود ماری پیش وی رسید, خواست که وی را بگیرد وی را بگزید و اعضای وی آماس کرد. خبر به شیخ رسید, جمعی را فرستاد تا وی را آوردند. گفت: «آن مار را چرا گرفتی تا ترا زخم زد؟ » گفت: «شیخا! تو گفته‌ای که غير خدای نیست. من آن مار را غير خدا ندیدم از این جهت دلیری کردم ووی را بگرفتم. » شیخ فرمود که: «هرگاه که حق تعالی را به لباس قهر بینی» بگریز و به نزدیک وی مرو! و اگر نه چنین کند که این ساعت در آنی افتاده. » پس دست در زیر سر وی کرد و وی را باز نشاند و گفت: «من بعد گستاخی چنین مکن تا وقتی که وی را نیک بشناسی! » آنگاه دعایی کرد و باد بر وی دمید. آماس بازنشست و شفا یافت. وی گفته است: «درویشی نه نماز و روزه است ونه احیای شب است. این جمله امات کن اش ووی تور الد وا رای حاعل دی واصل ارف و هم وی گفته است: «خدای دان باشید! و اگر خدای دان نه‌اید خوددان نیز مباشید! از برای آن که چون خوددان نباشید خدای 1 باشید. » پس فرموده که: «از این بهتر بگویم: خدای بین باشید! و اگر خدای بین نباشید خودبین مباشید! از برای آن که اگر خودبین نباشید خدای بین باشید. » پس فرموده که: «از این بهتر بگویم: خدای باشید! و اگر خدای نباشید خود مباشید! که اگر خود نباشید خدای باشید. » روزی به زیارت شیخ روزبهان بَقٌلی قڈس الله تعالی سره رفته بود و شيخ صدرالدین بن روزبهان بر سر تربت پدر نشسته بود. چون شیخ عبداللّه در برابر قبر بیستاد. شيخ 166 صدرالدین به تعظیم وی برخاست و مدتی بیستاد و بنشست, و باز برخاست ومدتی دیگر بیستاد.

شيخ عبدالله به وی التفات نکرد. چون از زیارت فارغ شد, گفت: «شیخا! دیرگاه اشت که تر پائ ایستادمام: و شا هچ التفات تفر مودید» گفت که: «شتة روزبهان اناری به دست من داده بود به خوردن آن مشغول بودم. » و از جملة اشعار وى است: :2 واا ای اک اک E ‏ از هستی و نیستی همیشه عریان شده‌ایم و جامه چاکیم ‏ حقیقت جز خدا دیدن روا نیست که بی شک هر دو عالم جز خدا نمی‌گویم که عالم او تسده نه نیست نه او عالم شد ونه عالم او شد که این نسبت بدو کردن روا نیست همه او را چنين دیدن خطا نيست تا حق به دو چشم سر نبینم هر دم از پای طلب می‌ننشینم هر دم‎ ا ان ایشاانند. من چنينم هردم گویند خدا به چشم سر نتوان دید س وفات وی در روز عاشورای سنۀ سٹ و ثمانين 9 ستمائة بوده» قدس الله تعالی روحه. 6- شيخ جمال الدذين محمد باکلتجار, رحمه الله تعالىی کان شیخاً وجیھهاً هئ المنظر زگی المخبر, ذامجاهدت و حَلّوات و اوراد كثيرة من العبادات و الطاعات, وله كلمات روحانيّة و اشارات رحمانية. شیح عبدالله بلیانی قڈس سره فرموده است که: «در آن زمان که خردسال بودم» شیخ جمال الدین باکلتجار رحمه اللّه تعالی در صحبت پدرم خواجه ضياء الڈین مسعود. رحمه الله تعالی می ‌بود. و من پیوسته به ذکر مشغول e‏ و اواز خوش داشتم و از برای جمعیت خاطر خود وقتها E ‏ زق ااا می‌خواندم۔ شیخ جمال الدین گوش به آواز من می‌کرد و از آن وقت وی خوش می‌شد. و من از حال وی خبر نداشتم که گوش به من دارد. و از آنچه می‌خواندم خاموش می‌شدم و دیگر به ذکر مشغول می‌شدم. در یکی از روزها شیخ جمال الدين دیک فن :افد و گفت: ای شيخ عبداللّه! چرا چنين می‌کنی که در اثنای ذکر گفتن چیزی خوش می‌خوانی؛ و ما گوش به تو داریم. تو خاموش می‌شوی و ما را نیم یسمل می‌گذاری؟ دیگر چنین مکن و خاطرهای و را بخر چون 7 تو آواز می‌خرند و پدرم. نیز ضیاءالڈین مسعود, همچنان فرمود, سخن ایشان را قبول کردم. » a‏ وی گفته: اسخا دز قوله تعالی اغ درگ خی تافی القن (99/ خض :يقن تست خا غنان ین ودنم نیت قان کین فدیم بی صورت عل ادت اشت و نتن که بهن از ھل ا این است و صورت عمل بى نيت عيان عن قذي عبادت نبود, بلکه رسم و غین ودبم ست پیش وی جال وباطل ات وز خف الله الى فة ف کمن و مهاه و قر وق رو شرا اف 7- موسی بن عُمران جیرفتی» رحمه الله تعالى بزرگ بوده به جیرفت. بيز شخ إتوغندالله الطاقى است. شيخ الاسلام گفت که: اوفع دالله حفن راا اش ونی قران نقاری افتاد. به وی 167 نامه یا پیغام فرستاد که: من دو یراز هزار هرید دارة که اکر ار هر یکی هزار :دیار خواهم. شب را زمان نخواهند. موسی عمران جواب باز فرستاد که: من در جيرفت هزار دشمن دارم که هرگاه بر من دست یابند. مرا تا شب درنگ ندهند و زنده نگذارند. صوفی تو باشی یا من؟ » 8- خواجه علی بن حسن الکرمانی» رحمه الله تعالی شيخ کرمان بود و متاخرترین مشایخ انجا. داروخانه داشت, و کاری بنظام و مرید بسیار و معاملت نیکو. دعوی مریدی شيخ عمو کردی, تا شیخ عمو از دنیا نرفت؛ وی پشت باز نگذاشت. یعنی در مسند ارشاد ننشست. شیخ الاسلام گفت که: «در کرمان ميان خواجه على حسن و ميان خلیل خازن - که یکی از صوفیان بود - نقار افتاد.

خلیل به خواجه علی نامه فرستاد و در آن نوشت که: «تو از بامداد تا چاشتگاه دارو وشربت و گوارش خوری تا طعام خوش بتوانی خورد از لتر نة > و مرا از بامداد تا چاشتگاه گرد بر باید گشت تا چیزی یابم که بخورم. صوفی تویی یا من؟ » مشایخ طعن می‌زدند و نمی‌پسندیدند قبول جستن و قبول داشتن خلق راء از بس زهر غرور که در ان است. ایشان مايه تو خورند و نفس رعنا را مُعجب کنند تا از حد خود درگذرد. اگر الله تعالی نگاه ندارد و این عقبة عظيم است این قوم را. 9- مِيِرَة نیسابوری» رحمه الله تعالی پیری بوده بزرگ از صوفیان. و ملامتی بوده. به نسا رفت به زیارت یا به کار دیگر و یک خادم با وی. وی را انجا قبول عظیم خاست و مریدان تسیار یدید امدند: ا به رنج می‌بود و شغل دل می‌افزود. چون بازگشت. خلق بسیار با او بیرون آمدند و با وی در رفتن ایستادند. از خادم پرسید که: «اینان که‌اند؟ » گفت: «به خدمت تو می‌آیند. »> صبر کرد و هیچ نگفت تا به سر بالایی رسید, و بادی سخت می‌جست,» بند شلوار بگشاد و بول اغاز کرد, چنانکه جامه‌های خود و جامه‌های ایشان را نیز پلید کرد. آن قوم گفتند: «أحسنت! زهی شیخ و زهی معاملت نیکو! » همه از وی منکر بازگشتند. و آن خادم که با وی بود. پس وی می‌رفت دل پر انکار که: این چه بود که وی و جمعی مریدان با ارادتهای تازه و نظرهای نیکو با وی می‌آیند. ببین که وی چه کرد ! میره می‌رفت تا به اب رسید, با مرقع و جامه به اب درامد و ا E‏ خادم را گفت: «باید که انکار نکنی. که آافتی به آن_ عظیمی و فتنه و شغلی چنان بزرگ به این مقدار بول از خود بازتوان کرد. چرا مئونت ان بايد کشید, ایشان به چه کار ایند خر ان که جردم برا رعا ومفجت کدی از مان غردم خورند ونل دل افر انند و این قبول پیش از دید عیب باشد. چون اندک عیبی پدید اید, یا کاری نه بر مراد ایشان برود همه منکر گردند. » شيخ الاسلام گفت: «دانی که آن چرا کرد؟ از جهت آن که طبع و نفس وی به آن خوش شده بود آن بر او واجب بود. » 0- ابوعبدالله التّروغبدی» رحمه الله تعالی از طبقة حامس اشت: نام وئ مخمدين محمد بن الحسين اشت؛ از اجلة مشانخ طوس بود. با ابوعثمان حیری صحبت داشته و با ان مشایخی که از طبقة وی بودند و بخان فاته ود در طرفت خود گراضات ظاکر داشت هجرد تود و بلند جال و نزرگ همت . پس از سنة خمسين و ثلثمائة برفته از دنيا. وی گفته: «طوبی لِمَنْ لم يَکڻْ له e‏ و هم وی گفته: «ترک الذّنيا ‏ جَمْع الذّنيا . “« 168 و هم وی گفته که: «اللّه تعالی بندة خود را از معرفت خود چیزی بدهد, و به آن مقدار که وی را معرفت داده بود بلا بر وی گمارد تا به قوت آن معرفت آن بلا را برمی‌دارد. » و هم وی گفته که: «دور باش از تمییز در خدمت! زیرا که کسانی که ایشان را در خدمت ممتاز گردانی ظاهر نمانده‌اند. پس همه را خدمت کن تا مراد حاصل شود و مقصود فوت نشود. » 1- ابوعبدالله الژودباریء قڈس الله تعالى روحه از طبقة خامسه است. نام وی احمدبن عطاست. شيخ شام است, به صور نشستی و صور بر کنار دریاست. و قبر وی به صور بود و اکنون در دریاست. خواهرزادۀ ابوعلی رودباری است. ا بود و صوفی در صورتټت قژايان. مار وی فاطمه.

خواهر شيخ انو علی :ر ودار پشررا کی د هذا اغ حال کان صو فا عالم 4دت غلم قران و علم شریعت و علم حقیقت و حدیث داشت. وی را اخلاق و شمایل نیکو بود وموصوف بود به تعظیم فقر و دوستی درویشان و رفق کردن با ایشان. در ماه ذوالحجه سنة تسع و ستين و ثلثمائة برفته از دنيا. وی را کتابی است در آداب فقر. شيخ الاسلام گفت که: «ابوعبدالله رودباری ان است که شتر وی را ډر باد یه دست به ریگ فرو شد گفت: جل الله! شتر با وی به زبان فصیح گفت: جل الله! » شيخ الاسلام گفت که: «من دو تن دیده‌ام که وی را دیده‌اند: شيخ اتو ندال باکو و شیح ابوالقاسم ابوسلمة باوردی . “« شيخ ابوعبدالله باکو گفت که ابوعبدالله رودباری گفت كه: «الثصوف ترک الثكلّفِ, واستعمال الَّظرٌ ف وَحَذْفُ التشژف . « و شیح ابوالقاسم ا باوردی گفت که شیح ابوعبدالله رودباری گفت که: «حديیتث نوشتن جهل از مرد ببرد» و درویشی کبر از مرد ببرد, فاذا اجِتَمَعَتا فناهیک به بلا » شیخ الاسلام گفت که بوسعید مقری گفت که: «با شيخ ابو عبداللّه رودباری باقلى می‌خوردم, باقلی پسندیده نیامد با جای نهادم. شیخ گفت: با جای منه! چیزی که خود را نیسندی» در راه درویشی می‌نهی که بخور؟ » یک ای کی ی ی ا اا ت 32- ابوعبداللّه مانک» رحمه الله تعالى شيخ الاسلام گفت که: «ابوعبدالله مانک به ارغان فارس بوده. نام وی احمدبن ابراهیم مانک است. شاگرد بندار ارغانی است. سل را دیده بود. عمر وی صدواند سال بوده. چون سخن گفتی. دو کس ودند یر دو دسټ وی که اټ دهان وئ پاک هی کرږدند که دندان نداشت آب از دهان . وئ بیرون می‌افتاد. شيخ الاسلام گفت که: «شیخ ابونصر قبانی پیر من است. ابوعبدالله مانک ر دیده بود و حديت داشت و من بر وی حدیيتثت م وی گفت مرا که شیح ابوعبدالله مانک گفت که شبلی روزی بر منبر گفت که: حق: ! جنید حاضر بود گفت که: غيبت حرام است. » شیخ الاسلام گفت که: «ابوسعید خراز به مصر آمد. وی را گفتند: ای سید قوم! چرا سخن نگویی؟ گفت: اینان از حق غایب‌اند ذکر حق باغایبان غیبت است. » 3 ابۆغندالله دونى: رخمة الله قغالن وی از متأخران است. به دون می‌بوده و وی شوری داشته است. ت الاملاہ کیت کو قاتی اامن فت که شا کرد تو الله د وی اا فن کت 5 «شیخ ما مست بزیست و مست بمرد. » شیخ الاسلام گفت: «راست گفت شاگرد وی خرقانی گفت که من گفتم: ان ابوبکر شبلی بود که مست زیست و مست بمرد. که من شبلی را ديدم پیش خویش که در 169 هوا رقص می‌کرد و مرا شکر مي گفت. » شیخ الاسلام گفت که: «ابوعبدالله دونی را پرسیدند که: فقر چیست؟ گفت: اسم واقع. فاذا تم فهو اللّه. گفت: نامي است افتاده, چون تمام شود اوست . “ شيخ الاسلام گفت که: «دونی قرآن فراوان خواندی و سماع آن دوست داشتی. چون به ایت زکات یا صدقه رسیدی؛ خوش شدی چیزی از خود بیرون کردی, یکی را گفتی: به در بیرون بر و بنه و بازگرد تا هر که برسد برگیرد! » 4- ابوعبدالله مولی» رحمه الله تعالی در هرات می‌بوده. در ایام پیر بوسعد دونی زاهد. روزی در مسجد جامع هنوز پیر بوسعد نیامده بود وی در سخن آمده لختی ت بگفت. پس گفت: «اگر توحید صرف می‌باید اینک بگفتم, ‏ فردا بوسعد بیاید شما را بگوید. » شیخ الاسلام گفت که: «از اول این کار همه گویندگان یک سخن می گویند. یکی ر باندام‌تر می‌گوید می‌رهد و یکی بی‌اندام‌تر می‌گوید می‌آویزد. آن چیست که ابوعبداللّه مولی می‌گفت؟

کودکان از رپسرٍ وی درمی‌امدند 9 می گفتند؟ بوعبدالله مولی! وی می‌گفت: ای دوست! عبدالله بگذار مولی می‌گوی. » شيخ الاسلام گفت که: «بوعبدالله مولی این کار را در یک سخن آورده» و آن آن است که وقتی گرسنه بود وی را آرزوی آن شد که دو نان گرم بود و دوشاب که بخورد. در آن گرسنگی در مسجد جامع بخفت. یکی از مریدان وی به آنجا وی را خفته دید بر سجاده؛ و دست در زیر سر کرده. با خود گفت: شاید که وی گرسنه بود. به بازار رفت و دو نان گرم بستد و پاره‌ای دوشاب در آن میان کرد و بیاورد و در زیر سجادۀ وی نهاد. بوی نان گرم به وی رسید بیدار شد آن را دید که آرزو کرده بود. روی به آن کرد و گفت: الھی! کار کی که ترا باید بتوانی ساخت, یعنی اگر عنایت بود کارک دوستان خود بی سبب و جهد می‌سازی. » شيخ الاسلام گفت که: «از جهد ما و طلب ما هیچ چیز نیاید. و به هیچ چیز نرسیم مگر ان که او زا عاتن باش به کسی. » 5- ابوعبدالله المُفُرى» رحمه الله تعالى از طبقة خامسه است. نام وی محمدبن احمدبن محمد المقری است. صحبت داشته با بن الحسین و عبدالله خژاز رازی و مظفرکرمانشاهی و رُویم جُریری و ابن وی از جوانمردان مشایخ بود و سخی‌ترین ایشان. پنجاه هزار دینار میراث به وی رسید ورای ضیاع و عقار. از همه بیرون آمد و بر فقرا نفقه کرد و بر وحدت و تجرید احرام حج بست. با ان که هنوز در حداثت سن بود در سنۀ ست و سين و ثلثمائة برفته ازدنیا. وی گفته: «ألْققير الظادق الذي ملک كَل شَىٰءِ ولايَهْلِكة شیءٌ E Kî‏ و هم وی گفته: «من تعزرَ ع خدَمَة إخوانه. أوزنة الله سبحانه E‏ لااتفکاک َه فة آندا' هرکه او خدمت از اران و برادران دریغ دارډ او را ذلی دهند که هرگز از آن نرهد. » و هم وی گفته كه: «ما فيل مي أحدٌ شيئاً إلا رأيث لَه مَِّةَ على لابُمُكتّنى القيامٌ بواجبها أبداً. » و هم وی گفته که: «فتوت نیک خویی است با آن که وی را دشمن داړری و بذل مال برای ان که دل تو ار وی کزاھت ار دو جسن صحف و معاشرت اران که طن ا اد وی نفرت باشد. » و هم وی گفته که: ندرالل او ر دة گفتم: اها الشيخ! مرا به چه می‌فرمایی؟ گفت: به سه چیز: e‏ 170 E E موافق حق باشد. »‎ 6- ابوالقاسم المُفری» رحمه الله تعالی از طبقة خامسه است. نام وی جعفر بن احمدبن محمد المقری است, برادر ابوعبداللّه مُقری. از بزرگان مشایخ خراسان بود, و یگانه در وقټ خود و طریقت خود. و عالی حال و شریف همت بود. شیخ سُلمی گويد: «لم نلق أحَدا مِنَ المشايخ في سَهْتِهِ ا ا ا ا ا e E‏ يسابور. وی گفته که: «عارف آن است که وی را معروف وی مشغول گرداند از آن که به خلق نگرد به چشم رد پا قبول. » و هم وی گفته: «آوائِل بَرَکة الذّخول في الثصوفِ آن تصدٌّق الصادقينَ في الأخبار عن آنفسهم و عَنْ مشایخهم. » 7- ابومحمد الرٌاسبی» رحمه الله تعالی اة خا م امات اوو عد الل جى مخفدال اف الشداتى اسه ار كاز مشایخ بغداد است. صحبت داشته با ابن عطا و جریری. به شام رحلت کرده و باز به بغداد آمده وآنجا برفته در سنۀ سبع و سين و ثإثمائة وی گفته: «اعظم حجاب بيتک وَبينَ الحق اشتغاای اقدبیر فیک او اهاد لی عاجز هِثلک في أسبابک:» و هم م وی گفته: «الهُمُومٍ غقوباٹ الذئوب .

« و هم وی گفته: «لا یون الصوفیٌ صوفبًاً حى لاثقلّه أرضْ ولائظلّه سَماءٌ, ولایکون له قبولٌ عند الخلق و يكون مَرَجِعّه في كل الأحوال إلى الحق, تعالى. » روزی به نزدیک وی ذکر محبت می‌رفت, گفت: «أَلْمَحبَةُ اذا ظَهَرتِ افْتَصَحَ فيها القحث: و إذا ّمث فَيَلَ المَحِبٌ كمداً. » و أنشد: 5ا أفاره e‏ عمبداً لیشثر سه إعلائه ‏ ل ای 5ل بع م لطائه 8- ابوعبداللّه الڈینوری» رحمه الله تعالى از طبقة خامسه است. نام وی محمدبن عبدالخالق الڈینوری است. ‏ المشايخ و اكبرهم حالاً و أفصحهم في علوم هذه الطائفه. و بازگشت وی به صحت فقر و التزام آداب آن و محبت اهل آن بود. سالها در وادی القری اقامت کرد پس به دینور بازگشت و آنجا وفات کرد چنین است در طبقات ت شلفی. ر الا دا «وی به آخر عمر در وادی القری په مسجدی درآمد. مردمان برفتند و وی را مهمان نداشتند و چیزی خوردنی ندادند. آن شب از گرسنگی بمرد. روز امدند و وی را کفن کردند و دفن کردند. روز دیگر در مسجد آمدند, کفن را دیدند در محراب نهاده و کاغذی در میان کفن و در آن نوشته که: دوستی از آن ما به تفا . امد وی را شههان: د اشندد و طغام تدادید و ار کزسنگی بکشتید. کفن شما را نخواهیم. » شيخ الاسلام گفت که ابوعبداللّه دینوری گفته که: «الله تعالی خود بر فقرا سلام می‌کند. می‌گوید در قرآن: فَفُل سَلامٌ علیکم (54/انعام). » 171 گویند که وی سالی در کشتی بماند. که باد نمی جست. مرقع باز می‌کرد و می‌دوخت تا با کلاهی آمد. گفت: «نفس خود را مشغول می‌کنم» پیش از آن که مرآ مشغول کند. » وی گفته که: «صحبت حُردان با بزرگان از جملة توفیق الله تعالی است مر خردان را و از زیرکی ایشان است و رغبت بزرگان به صحبت خردان علامت خذلان بزرگان و حماقت و بی خردی ایشان است. » و هم وی گفته مر بعض اصحاب خود را: 5 ا زى فن هة ال الطافرة عليهم: فما روا الظواهر الا بعد ان خرنوا التوأظة. » نشخ الاسام ت که َه ا خود را قفارت اظن اموکتم ته جرد ظاهز و آرایش جامه. خدای خشیود هباد از انان که این کار کر دتا افا همین اراش امهو مرقع و ميان بند و سجاده و كف و مانند آن کردند و معانی و صفای باطن نه» تا هر که بدید پندارد که این کار همه آن است و بس. و آن کسان که خداوندان معانی و ناطن یکو و ند انی اند کوداول آن :تداز ند و طافت ان هارند که وراۍ انه چو یکر مشغول باشند. » و هم وی گفته که: «در بعض سفرهای خود لنگی ديدم که به یک پای برمی‌ جست. گفتم: ترا سفر چه ضرورت, که آلت آن نداری؟ گفت: تو فتضلمانی؟ كفني آری. گفت: این ايت زا بخوان كه وخماناقم قي ال والمجز(70/اسراء) چون خامل و بزدازنده وی است, می‌شاید که بی‌آلت بردارد . “< درآمد و مسيت؟ » بخواند: ِ 9- ابوالحسین السیروانی الضغير» فس سه از طبقة سادسه است. نام وی على بن جعفر داود است. از سیرون مغرب بوده» شاگرد سیروانی کبیر است صاحب خواص. به مصر بوده و به مکه مجاورت کرده و انجا برفته ازدنیا. شاگرد مُعاذ مصری است و ابوبکر موازینی و جنید و شبلی و ابوالخیر تیناتی و کتانی و ابوعلی کاتب و ابوبکر مصری و غیرایشان را از مشایخ وقت دیده بود شيخ حرم بود در وقت خویش ویگانة مشایخ در روزگار خود.

شیخ سُلمی وی را درتاریخ صوفیان ذکر کرده و گفته که عمر وی صد و بیست و چهار شال کنو و ته اکر مر ود نن هر کو فد اھت دی ر خاستی و چون نماز بکردی باز مقعد شدی, و درحال سماع نیز همچنان بود. و شیخ عمو و شیخ عباس فخر می‌کردند به دیدار وی؛ و چه کردندی که فخر نکردندی؛ که لاف ایشان فرض بود به آن پیر؟ ازوی پرسیدند که: «تصوف چیست ؟ » گفت: «الأفراد والأنفراد. یگانه داشتن همت و یگانه زیستن از ز خلق. » وی گفته: «الصوفيّة مَعَ الوارداتِ لامع الأوراد. » شيخ الاسلام گفت که فتح حاجی گفت که وی گفت: «صوفی از مقامات و احوال برگذشته است. آن همه زیر قدم وی است و همه در حال جمع. ». شيخ الاسلام گفت که شيخ عمو گفت که شیخ سیروآنی گفت: «آَخِرُ مايَعْرُخٌ رؤوس الصديقينَ حب الرياسة. » و عباس گفت که وی گفت: «شما را وصیت می‌کنم به کسانی که شما را دوست می‌دارند. » وو یت کوک کت که ا کی ا 5 ا فی راشان اتکی ارت کسی که شما را دوست می‌دارد. » فتح حاجی گفت که سیروانی گفت که: «کس بود که بزرگان در وی می‌نگرند و مقام وی می‌بینند و او خود نداند که هیچ چیز دارد. » شیخ سیروانی گفته: «مَنْ طَلَبَ عِراً بباطل. آؤرته الله ڏل بحق. » 172 و هم وی گفټه: «التَصْوّفٌ ټرک الحَلق و إفراد الهمّة. » ودر عقب آن گفته: «الخلق محنة. ما دَحَلُوا في شيءِ إلا أقسذوة . « و هم وی گفته: «منڻْ ترک تد بير ۾ عاش طساً. » و هم وی گفته: «ما أفة الاس الا التاسن. « و هم وی گفته: «الفُقراءُهم ملوك الذّنيا و,الأخرة استَغْجَلوا الاحة. » و هم وی گفته: «القَقيرٌ اب وَفْيّه, فاذا تطلْعَ إلى وقتِ ثانِ, فقد حَرَحَ مِنَ القَفْر. » و هم وی گفته که از جنید شنیدم که گفت که: «هر که به وی فاقه رسد و بر وی جامه‌ای بود افزونی که از آن بم سر شود آن از بخیلې به وی رسیده بود. » و هم وی گفته: «حَتُونا عَلّى الطْلَّب وهُو لاتجيىءٌ يالطلب. » و هم وی گفته که مرتعش گفت: «لو لَعبَ الققير عشرينَ يستة. ثم صَدَق ساعة, لتجا. » پس سیروانی گفت: «حاشاهُم مِنَ اللعْب, اثما ارابه قَلة اليَقين. » E E ‏ «مرا إشراف دادند بر دوزح؛ بيشتر اهل آن اصحاب رکوه و مرقع ديدم . » پس شیخ سیروانی گفت که: «مستوجب ان ندند شکز ان آندکی يقین . “> 30- ابوالحسین بن جَهْصّم الهمدانی, قدس الله تعالى سره از طبقة سادسه است, نام وی على بن عبداللّه , بن الحسن بن حَهَصَّم الهمدانى. دزری بوده. شاگرد کوکبی و جعفر خّلدی است. شيخ حرم بوده. وی را کتابی است معتبر مسمى به بهجة الاسرار در ذكر حكايات و احوال و مقامات اين طايفه. وفى الثاريخ اليافعى اه تُوفى سنة اربع و عشرة و اربعمائه. ¿ احمد کوفانی وی را دیده بود. شيخ الاسلام گفته که: «من کس می‌شناسم که به زیارت بوالحسین جهضم شد به مکه و حج نکرد. که من به زیارت وی آمده‌ام. از برزگی وی حج با آن نیامیخت, و آن نه حچ اسلام بود. » شيخ الاسلام گفت که: «زیارت مشایخ و خدمت ایشان بر این طایفه فرض است. » شيخ الاسلام گفت که: «عقیل بستی از ز بست به حچ می‌رفت. ۽ گفت: به زیارت شيخ ابوالعباس شوم از وی شلواری افم لار را چون به وی شد. شیح شلواری به وی داد و گفت: دریونشن وناز گرد! نکذاشت که نشین دز هر متزلی شلواری می‌یافت نگذاشت که به حچج شود. » شيخ ابوالحسين جهضم را پسری بود نه بهنجار, و پدرے از وی رنجه می‌بود.

روزی به میان مسجد حرام می‌گذشت, یکی با شیخ سیروانی گفت: «ای شیخ! این پسر شیخ ابوالحسین است. چه ملامت و رنج که بر ان پیر است از این پسر! » شيخ سیروانی گفت: «رنج از پیراست بر پسر نه از پسر بر پیر. اگر نه بزرگی پدر وی بودی؛ که را یاد پسر آمدی؟ از بزرگی پدر اوست که پسر در زبان خلق افتاده است و انگشت نمای گشته. » 1- ابوالحسین طَرّری» رحمه الله تعالى شيخ الاسلام گفت: «طَرَر جایی است به فارس . “« وی بزو بود و بزرگ می داشت درویشان راء و اصحاب وی با ادب و صیانت بودند. نة الأهشلاف كفت كه اتو ضر حاجن مرا كفت كه دح او الخسن ظط زئ را وة که پایتابة درویشی برداشته بود و در سر و روی خود می‌مالید. » شيخ الاسلام گفت: «قومی بودند به کواشان. با من می‌بودند خداوندان دل روشن, از من درخواستند که: مارا ف اتود الاه طاقی بر! از وی دستوری خواستم و ایشان را به وی ‏ و گفتم: می‌خواهند که ایشان را وضتتئ. کنئ. گفت: متاهلانند؟ کف آری۔ گفت: مکتسانند؟ گفتم: آری: فت سخت یکو اشد کار کن هی کن و 173 اهل خود را نیکو می‌دارند و شبانگاه هر کسی بهرۀ خود از طعام برمی‌گیرند و با یکدیگر می‌آرند و با هم می‌خورند و ساعتی می‌باشند و آنگاه پراکنده می‌شوند و اسان راف کو وخا یو انع مو زا کوب کے کو کے کے اضجات ابوعبدالله دونی وابوالحسين ظرزی جسن می کردند تا :ترجای بودند. » E‏ چون شيخ سیروانی و ابوالعباس سهروردی و شیخ بواسامه و ابوالخیر حبشی و بوسعید شیرازی و شیخ محمد ساخری, همه یاران یکدیگر بودند و مشایخ وی را تعظیم تمام می‌داشتند. شیخ الاسلام گفت که: «شیخ ابوالحسین سرکی در بادیه بود با ياران: شيخ بوسعيد شیرازی و شیخ بواسامه از هرات و شیخ محمد ساخری و جمعی دیگر, که سّموم خاست. ابوالحسین گفت: مترسید که این کار مرا افتاده است. من بروم و شما همه برهید و سيراب شوید. چنان بود وی برفت و ميغ آمد و باران درایستاد. ایشان همه سیراب شدند و سیل درآمد و وی را برگرفت و ببرد. » شيخ الاسلام گفت: «زندة وی را شربت اب نداد و تنشنة و کشتة وی را قرا آ ب داد او با دوستان خود چنین کند. » شيخ الاسلام گفت که: «شیخ ابوالحسین قزین بافتی. روزی در مسجد حرام ميان صوفيان از درویشی سخن می‌رفت. ‏ چندين می کو ند از درویشی؟ اگر درویشی را بر دیوار بنویسند یکی از ما به آنجا نگذرد و شر کسی می کونی که دز وة قوم نور یدند گفند" این چیشت که وی می‌گوید؟ اکنون ما نه درویشانیم؟ جولاهی آمده ما را از درویشی بیرون می‌کند! آنچه مشایخ بودند گفتند: چنان است که وی می‌گوید. جنگ و نِقا نار برخاست. وقت عمره آمد. ابوالحسین سرکی به به عمره شد تازافد و تخار یکر دو :ةا یت هوه عاضر ودند فی را رار کر یی ا وبوسه بر سر وی می‌داد و عذر می‌خواست. یکی از مشایخ وی را برادر خوانده بود گفت: سخنی حق گفتی و مهینان مشایخ با تو یار بودند. اکنون آمدی و از آن برگشتی به قول سفیهی چند؟ گفت: فز از آن در نکن ته اما من هرگاه به عمره شدمی؛» در راه ا اوو ا . امروز در راه با خود می‌گفتم که: او چنين گفت من چنین گویم» آن دیگر چنین گفت من چنین گویم. همه راه در خصومت بودم. اکنون آمدم خود را و دل خود را باز رهانیدم. ایشان خواه بر حق باشند و خواه بر باطل؛ من دل خود را دوا کردم یعنی فارغ ساختم.

فراغت دل به خصومت بيهوده دور شود کسی را که دلی باشد. » 3- شيخ محمد ساحری» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «شیخ محمد ساخری آن است که به سر ؤ کو ا الله لته وة سلم امد كفت كه E O‏ سیر کنی یا این قندیلها در هم شکنم. یکی به وی امد و وی را خواند, و خرما و یری پارو ویررا سر کر و کی چه گفته بودی رسول خدآی را صلی الله عليه و سلم و می‌خندید. پگفت آنچه گهته بود. گفت: و کجا می‌گویی؟ گفت: خفته بودم. مصطفی را صلی الله علیه و سلّم به خواب دیدم۔ گفت مرا مهمانی است بس ‏ که اینجا جای ارزو نیست . »> 4- شيخ احمد جوالگر. رحمه الله تعالی نة الالام گفت که وی نز ای تاران اشان انت در :کت یکدگر دة اند از فرغانه بود و در حرم مجاور. » 174 شیخ الاسلام گفت که شيخ عمو گفت که: «وقتی به مکه تنگی افتاده بود, از صوفیان وى ال شدند. زن خواستند و ولیمه‌ها می‌دادند تا حال فراختر گشت و بر معلوم افتادند. شيخ جوالگر هم زن خواست. چون شب گذشت, روز دیگر به طیبت با E‏ تیل اید از خابب سن که این کان خان جوش تود و چندبن کا وها ا « شج الاملام فت که «شیخ احمد جوالگر تنها نان خوردی. وی را گفتند: چرا تنها نان خوری؟ گفت: برای آن که روزی با پیر همکاسه بودم» پاره‌ای گوشت برداشتم پسند نیامد. با جای نهادم. وی بانگ بر من زد. گفت: چیزی که خود را نپسندی. چرا دیگری را پسندی؟ در دهن نه! از آن وقت باز تنها طعام می‌خورم تا بادب شوم . » شيخ عمو گفت که: ف شيخ الاسلام گفت که: «وی بزرگ بوده. درویش مجرد. ظریف از ظرفای صوفیان. » وی هم به مکه مجاور بوده با مشایخ و از مکه به شیخ ابوالعباس قصاب آمد و پرسید که: «جوانمردی چیست؟ » وی جواب داد که: «بگویم ای ابوالحسین! جوانمردی ان بود که فر نمه پر بازان هرد یکی ر هو اکر دل و همانا که مخ انو الخ به حهة اشتغال به بعض کارهای خود. یاران را انتظار داده بوده است و هریسه بر ایشان سرد کرده. شیخ الاسلام گفت که: «در جعبة من از شیخ احمد کوفانی یک حکایت است که چیزی ارزد. گفت که: ابوالحسین در آخر عمر در استراباد می‌بود. یکی با وی گفت که: آن نی که ترا هتربانی: تنود ج خاتة هن آی! کیت این خود گاه گاه می‌بود و آن مرا برای خود می‌باید. » و هم احمد گفته است که: «ابوالحسین , به آخر عمر از بعض احوال صوفيان رسمی اظهار ملالت کرد و گفت: مرا برگ آن نمی‌بود از آنم ملال گرفت. مرا پیش خود ببر! پس از ان دعا سه روز بزیست روز چهارم به جوار حق پیوست. » 6- ابوالمظفر ترمذی» رحمه الله تعالی از طبقة سادسه است. نام وی حبال بن احمد است. امام بوده و زاهد و حنبلۍ مذهب. به ترمذ مذکری کردی. O‏ می‌بودی که وی سخن می‌گفتی. شاگرد محمد حامد واشگردی است شاگرد. ابوبکر وراق و پیر پیر شیخ الاسلام. و وی را سخن بسیار است و حکایات نیکو در معاملت و زهد و ورع و تقوی. شیح الاسلام گفت که: «ابوالمظفر ترمذی و استاد وی محمد بن حامد و استاد وی ابوبکر وراق ترمذی مگس از خود باز نمی‌کردند. » وک وران کو تا مسلمانی سس اشد میں از که ارک کار تی چ بر وی نشیند.

« معلوم می‌شود که آن وقت مگس باز نمی‌کردند که کسی بودی و گویند گاهها بگوشیدندی هیچ مگس ندیدندی بر وی نشسته» الله تعالی شغل ایشان را کفایت کرده بود به آن نیت نيکو. 7- امیرچة سفال فروش,. رحمه الله تعالى شيخ الاسلام گفت که پدر من گفت که: «اميرچة سفال فروش کزدم ازدکان برداشتی و به باره بردی و آنجا بگذاشتی . “« شیخ الاسلام گفت که: «پدر من همچنین هیچ جانور نکشتی. این مذهب ابدال است و ایشان از ابدال بودند و اهل کرامات. » 175 مردی را وت خوش کت ورت جود را دید وی را کت «چه باید کرد تا مرد شما را بیند؟ » گفت: «هيچ جانور نباید ازرد! » ان مرد هیچ جانور نمی‌آزرد. فرشته می‌دید. روزی مورچه‌ای وی را بگزید چیزی بر وی زد مورچه بیفتاد. پس از آن هرگز فرشته ندید. شيخ الاسلام گفت که: «وقتی میرچۀ سفال فروش بر در دکان بود یکی پیش وی نشسته بود عجوزی آمد و گفت: هین ای زراق! فلان کس برفت به جنازه نمی‌ایی؟ 9 برفت. امیرچه به پیشان دکان در رفت. ساعتی گذشت بیرون نیامد. آن مرد به دکان درون رفت. وی را ندید. بعد از آن میرچه بیرون آمد. گفت: کجا بودی؟ گفت: در پیشان دکان. گفت: من درآمدم ترا ندیدم. گفت: آن عجوز رادیدی که اینجا آمد و گفت فلان کس برفت؟ به یمن کسی برفته بود برفتم و بر وی نماز کردم و باز آمدم؛ پاره‌اى جَزع یمانی داشت گفت: اين در راه افتاده بود خواهی؟ » امیرچۀ سفال فروش گفته که: «وقتی به بلخ می‌گذشتم, در هوا قبّه‌ای بسته بودند. بر قبّه خنیاگری چیزی می‌زد و این بیت می‌خواند: همچون علم شیری پر کرده زباد كفى فة ولنم وای اة من آن را یاد گرفتم. » وقتی یکی به وی رسید گفت: «این قرابه‌ها که می‌فروشی می‌دانی که چه می ‌کنند؟ » وی گفت: «تو پس آن برو و ببین که چه می‌کنند. » شیح الاسلام پسر وی را دیده بود. a‏ ا و ر عليه السلام و مستجاب الڈعوة و پیرپیر شیخ الاسلام است و یاران داشت همه بزرگان و خداوندان کرامات, چون پیر فارسی و عبدالملک اسکاف و ابوالقاسم حنانه و حسن شیخ الاسلام گفت که پدر من گفت که بوالمظفرترمذی گفت: «هرکه به جای تو نیکویی کرد ترا بستة خود کرد و هر که با تو جفا کرد ترا رستۀ خود کرد. رسته به از بلسته. »> شيخ الاسلام گفت که: «در آسمان و زمین از هر که رسته باشی سود کنی. » پیری حکایت کرد مرا از پیر دیگر که: «محمد عبداللّه گازر را به ابتدای ارادت بایست E‏ روزی در مسجدی بود پیری درآمد باتها . گفت: کجا می‌روی؟ گفت: به سفر. گفت: معلومی داری؟ گفت: ني. گفت: پس چگونه کنی؟ ا ق ا ی و ا ا ا را که ندهد؟ گفت: آن را که چیزی دهد. گفت: هنوز نارسیده‌ای. آن را دوست تر بايد داشت که ترا چیزي ندهد. آن که ترا چیزی دهد ترا از او به خود می‌خواند يعني دل تو به وی می‌گراید و آن که ترا چیزی ندهد ترا به او می‌فرستد. پس نه این را از آن دوستر بايد داشت که ترا از خود به او راه می‌نماید؟ گفت: بازگردم تا خود را به این راست کنم. پای افزار در پای کرد و آمد به هری؛ و پس از آن ببود آنچه بود. » ‏ «پیر معتمر قهندزی اینجا آمد. گفت: گرد جهان بگشتم نه رَسته‌ای ديدم و نه خود رَستم. » 9- عارف عبار رحمه الله تعالى به بلخ بودهء از اصحاب شریف عقیلی است نام وی منصور است.

وی روزی گفته که: # می كود على رضي الله الى عه در خر دركاة اگر یاری الله 176 ندندو مشاه . فضطفى صلى الله عله ولم :و لفقا كر هن كوه قاق بنکنم بر من تاوان باشد. » نخ الالام گت که د این تقض افیف دی غلی: که این گواهی شت لی را رة له چیز. “» 30- ابوالحسين سال به بن ابراهیم» رحمه الله تعالی وی را شیخ الشیوخ می‌خواندند۔ به شیراز بوده؛ بزرگ و یگانۀ روزگار خود. پیر عباس هروی است و مشایخ جهان به خانقاه وی امدندی. از اصحاب شيخ ابومسلم فسوی است. در شیراز خانقاهی داشت. سی سال به خدمت فقرا مشغول بود و اطعام صادر و وارد کرد و جمعی کثیر از علما و صلحا مجاور خانقاه وی گشته بودند. ثوفى سنة ثلاث و سبعين و اربعمائة و دفن في خانقاهه> چون شيخ محتضر شد. خادم خود. شيخ عبدالله بن عبدالرحمان. را فرستاد تا ترتیب کفن وی بکند. وی به بازار رفت و دو کفن خريد و تجهیز دو میت کرد. چون بازامد: شيخ رفته بود. شیخ را در بر گرفت و الله گفت و جان بداد. وی را در پهلوی شيخ دفن کردند. وی گفته است که: فرید را در حکم گرنه بودن: هزار بار بهتر از ان که در حکم خود بودن» زیرا که صحبت با غیر از برای خدا بود و صحبت با خود از برای پروردن هوی. » 1 تة هران لر رحهة الله ا ثلث دهی است نزدیک به مصر؛ وی آنجا می‌بودہ: ‏ ے شيخ الاسلام گفت که: «طریق ابراهیم عليه السلام آن بود که بی میهمان چیزی نخوردی. در خانه. او را ابوالصیفان می‌خواندند. » و شيخ عمو گفت که: «نهاوندی دیگ نپختی تا مهمان نبودی. » و شیخ عباس فقیر هروی گفت که: «عمران ثلثی چیزی نخوردی به روز بی مهمان. چون مهمان رسیدی, با وی بخوردی و چون نرسیدی» روزه داشتی. روزی بگاه کسی نرسیده بود نیت روزه کرده بود. روز نزدیک نماز شام رسیده بود ناگاه مهمان در رسید. E O ‏ ان شنت حق تعالی را به خواب دید که وی را گفت: عمران! تو با ما عادتی داشتی نیکو. ما با توسنتی داشتیم نیکو. تو عادت خود بدل کردی,» ما نیز سنت خود بدل کردیم. بیدار شد رنج و اندیشه‌مند. دير برنیامد که والی مصر به ده ثلث که ملک عمران بود عاملی فرستاد تا حساب وی کند و آن عامل ترسا بود بر وی زور کرد وی را از آنجا ببایست گریخت. » شيخ الاسلام گفت که شيخ عباس فقیر گفت مرا که: «به شیراز بودم پیش شيخ ابوالحسین سال به در خانقاه؛ که یکی درآمد. ما نشناختیم که وی کیست. شيخ ابوالحسین در وی نگریست و گفت: غمران توبی؟ گفت: تلئ: شیخ برخاست و وی را استقبال کرد و در برگرفت و به جای برد و بنشاند. خچنده‌ای دید که در چشم وی می‌رفت. شيخ گفت: این چیست که در چشم تو می‌رود؟ گفت: وف شيء ودر چشم من چیزی است. از آن بی خبر بود. » عباس گفت که: «شیخ مرا گفت که: هروی. ! زود وی را به گرمابه بر! به گرمابه بردم. شيخ جامة تن خویش بیرون کرد وبر گرمابه فرستاد. چون بیرون آمد, جامة شيخ در وی پوشیدم و به خانقاه أمدیم. ان شب دعوتی ساختند بشکوه. که شیخ ابوالحسین به خان وی بسیار بوده بود که هر سال همة مشایخ یک بار به خانۀ وی آمدندی» به مصر به آن ده ثلث و وی دعوت کردی. شيخ گفت: باری یک چند به نزدیک من باشد تا به بعضی از آن خدمتها که وی کرده قیام نمایم. دیگر روز بامداد عمران پای افزار خواست, شیخ گفت: می‌روی؟ گفت: «آری. شیخ رنجه شد.

گفت: روزی چند اینجا 177 نشین تا نر اسانی] گفت: می‌روم که من مرد معاتبم, مبادا که مرا در تنعم بینند نیسندند. بروم سر به محنت خود بازنهم تا خود چه شود. » شیخ عباس گفت که: کیش از ان وی ر اادز ضر یافنددن ویر انهای فردة و فوش یک گوش وی بخورده. » 2- ابوالحسین مرو الژودی» رحمه الله تعالى وی شبلی را دیده بود و گفته که: «شبلی را پرسیدند که: اکرم الاکرمین که بود؟ گفت: آن بود که وقتی گناه کسی را آمرزیده بود هرگز کسی را , به آن گناه عذاب نکند که این آن گناه است که من فلان دوست و بنده را بیامرزیده‌ام . « ۴ ‏ گردد. » 353- ابوحامد دوستان» رحمه الله تعالىی وی به مرو بوده شیخ الاسلام گفت که: «من یک تن دیده‌ام که وی را دیده. احمد چشتىتى. » و وقتی دیگر گفت که احمد چشتی گفت که ابوسعید مالینی گفت و این درستر است. که بوسعید مالینی بوحامد را دیده ہود از وی پرسیدند که: «مَتى سقط الحشَمَةٌ؟ » قال: «إذا قَدَمَتِ الككنة تتقظت الحشحة . « شدخ :الاسلاة گنت که «حشمت چیزی است ميان هيبت و وحشت. چون صحبت قديم شود وحشت برخیزد. هيبت بماند. » و شیخ الاسلام ابوسعید مالینی را دیده بود اما نشناخته بود که طفل بود و کسی ‏ همانا که ان یک تن را که دیده بود که بوحامد را دیده بود وی را ت الالام فت ف اخ جف د «بوحامد دوستان در مرو بر در دکانی ا سقّایی آب به وی داد ساعتی آب را در دست نگاهداشت. سقا گفت: ای شیخ! چرا نمی‌خوری؟ گفت: مگسی آب می‌خورد, صبر می‌کنم تا وی آب بخورد, که دوستان او به زحمت چیزی نخورند. » شيخ الاسلام گفت که: «به زحمت خوردن آن بود که چیزی می‌خوری و بر دیگری ایثار می‌کنی ایثار ظاهر, تا وی طیره می‌بود و آن که از وی بیشتر خوری, آن خود شره بود. يا ایٿثار پنهان کن يا میانه خور! » و در شرح تعژف مذکور است که تعظیم ‏ شده بود که چون به نماز ایستادی و گفتی: ‏ پیش از آن که. «اکیر» گفتی بیهوش شدی و بیفتادی. سالها عمر وی بر این گذشت وهم بر این وفات کرد. و گویند که وی هرگز بخود جامه نپوشیدی, بلکه مریدان وی جامه در وی پوشیدندی و اکر . کسی را به آن حاجت بودی, فرصت نگاهداشتی چون پیش وی کسی نبودی جامه از وی برکشیدی و پوشاننده و کشنده را نگفتی که چرا چنین می‌کنی. ابوحامد دوستان با رفیقی می‌رفت در راهی. آن رفیق گفت: «مرا اینجا کسی است. تو اینجا باش تا در شوم و صله رحم به جای آرم ! » وی در شد و ابوحامد بنشست. آن مرد آن شب بیرون نیامد, و برفی عظیم آمد. دیگر روز آن مرد بیرون آمد. ابوحامد در ميان برف می‌جنبید و برف از وی می‌ریخت. آن مرد گفت: «تو هنوز اینجایی؟ » گفت: «نگفته بودی که اینجا باش ؟ دوستان وفای دوستان به جای رنڈ . “« 4- بات فرغانی» رحمه الله تعالى نام وی عمر است. به فرغانه بود و درویشان آن ديار مشایخ بزرگ را باب خوانند. مردی صاحب کرامات ظاهر بود و صاحب کتاب کشف المحجوب گفته است که: «وی 178 از اوتاد الارض بود. » شیخ الاسلام گفته که: «شیخ عمو وی را دیده بود وی گوید که: روزی پیش وی نشسته بودم» یکی درآمد و گفت: دعایی بکن, که سرّکب بازآمد و سرکب امیری بود که به جنگ آمدی و باب بر کنار آتشدان نشسته بود و جورب در پای او. آفتابه‌ای آنجا نهاده بود. پای بر آفتابه زد و گفت: افکندمش !

سوالات